مسأله 9: «الماء المطلق بأقسامه حتى الجاري منه ينجس إذا تغير بالنجاسةفي أحد أوصافه الثلاثة من الطعم و الرائحة و اللون بشرط أن يكون بملاقاة النجاسة فلا يتنجس إذا كان بالمجاورة كما إذا وقعت ميتة قريبا من الماء فصار جائفا و أن يكون التغير بأوصاف النجاسة دون أوصاف المتنجس فلو وقع فيه دبس نجس فصار أحمر أو أصفر لا ينجس إلا إذا صيره مضافا نعم لا يعتبر أن يكون بوقوع عين النجس فيه بل لو وقع فيه متنجس حامل لأوصاف النجس فغيره بوصف النجس تنجس أيضا و أن يكون التغيير حسيا فالتقديري لا يضر فلو كان لون الماء أحمر أو أصفر فوقع فيه مقدار من الدم كان يغيره لو لم يكن كذلك لم ينجس و كذا إذا صب فيه بول كثير لا لون له بحيث لو كان له لون غيره و كذا لو كان جائفا فوقع فيه ميتة كانت تغيره لو لم يكن جائفا و هكذا ففي هذه الصور ما لم يخرج عن صدق الإطلاق محكوم بالطهارة على الأقوى».[1]
مسأله 10: «لو تغير الماء بما عدا الأوصاف المذكورةمن أوصاف النجاسة مثل الحرارة و البرودة و الرقة و الغلظة و الخفة و الثقل لم ينجس ما لم يصر مضافا».[2]
مقام رابع این است: اگر یکی از اوصاف ثلاثه ماء به واسطه وقوع نجاست یا متنجّسی که حامل اوصاف نجاست است، تغیر پیدا کرد، آن ماء محکوم به نجاست است، من غیر فرق بین الجاری و غیر الجاری المطر و غیر المطر، و الکرّ یا مائی که دارای ماده باشد، تمام این میاه به واسطه تغیّر محکوم به تنجّس میشود.
کلامی که در مقام رابع مطرح میشود این است که مراد از تغیّر چیست؟ در کلمات تقیید کرده اند، صاحب عروه هم اعتبار کرده که تغیّر باید حسّی باشد، اما تغیّر تقدیری، ضرری نمیزند یعنی محکوم به نجاست نمیکند مثل این که، اگر آب پاک بود ولی لونش به واسطه وقوع شیء طاهر در آن، احمر یا اصفر شد ولی از ماء مطلق بودن خارج نشده، یا به واسطه ماندن آب در ظرفی لونش تغییر کرده، بعد مقداری از دم درآن ریخت که اگر لون ماء که اولاً عوض نشده بود، این دم آن را تغییر میداد. در این صورت صاحب عروة میفرماید: این ماء نجس نمیشود و محکوم به طهارت است.
پس معتبر در تغیر، تغیّر حسّی شد، توضیحش این است:
تارةً تغیّر حسی میگویند در مقابل تغیّر واقعی. ربما آب تغیر واقعی دارد لکن محسوس نیست. اگر با آلات مکبّره که شیء را بزرگ میکنند یا مثلا روشن تر میکند نگاه کنیم، میبینیم اوصاف ثلاثه آب بعد وقوع النجاسة، از آن نحوی که قبل از وقوع نجاست بود تغییر پیدا کرده است. نظیر آنچه که در رؤیت هلال در ازمنه متأخره مورد بحث است. در اول شهر وقتی هلال در موضعی قرار گرفت که مورد حس است تارةً در آن موضع هست ولکن با چشم دیده نمیشود اگر انسان با مکبّره که جرم را چند برابر میکند، نگاه کند هلال را در افق رؤیت میکند در مقابل رؤیت هلال که با چشم مجرد دیده میشود. همان طوری که تارة هلال در آن موضع هست ولکن بالرؤیة احساس نمیشود الاّ این که آلاتی در بین باشد.
در مانحن فیه هم همین جور است. تغیّر فی الماء هست ولکن با چشم مجرد احساس نمیشود. اگر یک آلتی باشد که شیء را چند برابر کند دیده میشود که بعد وقوع النجاسة مثلا لون تغیر پیدا کرده است. مراد از تغیّر حسّی که در این صورت میگوییم، در مقابل تغیّر واقعی است که واقعاً تغیّر هست ولکن قابل حسّ نیست، الاّ به واسطه آلت. اگر مراد از تغیّر حسّی این باشد، لاشبهه که تغیّر حسّی معتبر است وآن تغیّر واقعی که به آلت درک میشود، اعتباری ندارد. در باب رؤیت هلال هم همین جور است. اگر بتوانند هلال را به آلت مکبّره رؤیت کنند ولکن با چشم مجرد قابل رؤیت نباشد،آن رؤیت هلال،ارزشی ندارد.
و الوجه فی ذلک: اگر شارع یک امر حسّی را در خطاب، موضوع حکم یا قید موضوع قرار بدهد، ظاهر این خطاب این است که ین امر حسّی باید حسّ بشود. نه این که حسّ دخیل است به نحوی که اگر حس نکردیم و حس را ترک کردیم موضوع تمام نشود. نه، حسّ مدخلیتی ندارد. این امر حسّی اگر باشد، آن قید واقعی قید الحکم وموضوع الحکم است ولکن ظاهر خطاب این است که قید واقعی اش طوری باشد که قابل احساس باشد. یعنی اگر امری باشد که رؤیت میشود مثل هلال، اگر نگاه کنند میبینند یا اگر در لون الماء تغیّر باشد به نحوی که اگر نگاه کنند تغیّر دیده میشود، ظاهر خطاب این است که حس مدخلیت ندارد. حس در ثبوت آن حکم، مأخوذ نیست. ولکن باید آن امر حسی طوری باشد که قابل حس باشد. اگر نگاه کردند وحس کردند درک بشود. ظاهر خطاب این است.
بنابر این بما این که در تغیّر واقعی، مفروض این است که قابل الحسّ نیست الاّ بالآلات، این خطابی که تغیّر را اخذ کرده از تغیّر واقعی که لایقبل الحس میباشد منصرف است. و به تعبیر دیگر: تغیّری که با برهان یا به آلت مکبّره کشف شود موجب تنجّس ماء نمیشود. خطاب از این منصرف است. خطاب به حصّه ای از تغیّر منصرف است که اگر آن تغیّر مثلا در لون باشد، نگاه کنند میبینند قابل رؤیت است، رایحه باشد، بوی کنند میفهمند، طعم باشد اگر بچشند میفهمند. ظاهر این است که کما فی سائر الموارد. این قاعده کلی است. به این موارد اختصاص ندارد.
قاعده کلی این است که اگر امر حسّی در خطاب تکلیف، موضوع حکم، قید الحکم یا قید المتعلق ـ فرقی نمیکند ـ قرار داده بشود، ظاهرش این است که آن وجود واقعی اش مأخوذ است. امر حسّی اگر در خطاب حکم اخذ بشود حسّ مدخلیت ندارد. حسّ، طریق است. ولکن آن حصه ای از وجود واقعی که قابل حسّ است یعنی حس مجرد لابالآلة. و امّا تغیّری که قابل حس نیست الاّ این که به آلت یا به برهان کشف بشود، لامحاله این دمی که اینجا در آب ریخته شده لامحاله احمر است، لامحاله به آن قسمتِ آب که رسیده است قطعاً لون آن جاها را مقداری تغییر داده است، به برهان این که نمیشود علت شیئ موجود بشود ولی اثرش هیچ موجود نشود. مؤثر موجود بشود. اینهایی که به برهان کشف میشود یا به آلت احساس میشود از موضوع حکم خارج است. این یک قسم از تغیّر حسی در مقابل تغیّر واقعی است.
تارة تغیّر حسّی میگویند در مقابل تغیّر تقدیری؛ مثل این که در آب کثیر، مقداری از بول که مسلوب اللون و الرایحه بود ریختند به طوری که نه لون آب را تغییر داد؛ چون خودش لون نداشت، نه طعمش را تغییر داد چون که خودش مسلوب الطعم بود اما طوری بود که اگر این بول مسلوب اللون ومسلوب الرایحه نبود،این آب را تغییر میداد. این را تغییر حسّی وفعلی میگویند، در مقابل تغیّر تقدییری. تغیّر حسّی یعنی تغیّر فعلی.
به علامه (ره) [3]در قواعد و غیر قواعدش[4] این جوری نسبت داده شده ـ و لعل این معنی درست باشد و بعضی متأخرین از علامه [5]هم کلمه ایشان راتأیید کرده اند ـ کأنّ علامه فرموده است: در تنجّس ماء معتصم، تغیّر تقدیری کفایت میکند. تغیّر تقدیری به این معنای دومی که عرض کردم که اگر این بول،مسلوب الرایحه یا مسلوب اللون نبود، آب را نجس میکرد. میگوید: الان که مسلوب اللون ومسلوب الرایحه است، باز نجس میکند. این تغیّر تقدیری،موجب تنجّس ماء میشود.
از بیانی که سابقا در ردّ تأثیر تغیّر واقعی در مقابل حسّی داشتیم، معلوم شد که تغیّر باید فعلی باشد. تغیّر تقدیری کافی نیست. چرا؟ چون ظاهر هر عنوانی که در موضوع حکم یا در نفس حکم ویا در خطاب ولو در ناحیه متعلق حکم،به عنوان قید اخذ بشود، ظاهرش فعلیت آن قید است یعنی آن قید باید فعلی باشد. یعنی وجود تقدیری به درد نمیخورد. باید آن قید،وجود فعلی داشته باشد. این قید بوجوده الفعلی دخیل در حکم یا دخیل در موضوع است واما وجوده التقدیری فلایفید شیئاً.
آنهای که خواسته اند توجیه کنند که تغیّر تقدیری کافی است، کان ّدلیلشان این است که میگویند: تغیّر، موضوع تنجّس ماء نیست.[6] آن که ماء را نجس میکند آن کمّ نجاستی است که به آب ریخته میشود ـ کمّ یعنی مقدارـ این تغیّر، طریق به آن کم است. ما از کجا بفهمیم آن مقداری از نجاستی که آب را نجس میکند به آب اصابت کرده است؟ آن کمّ را به تغیّر کشف میکنیم. اگر در احد اوصاف ثلاثه ماء، تغیّر پیدا شد، کانّ از این تغیّر کشف میکنیم که آن مقداری از کمّ موجود است پس موجب تنجّس میشود بنا بر این اگر دوتا آب فرض کنیم که هردو من حیث الوزن به یک مقدار وباهم مساوی است. به یکی بول مسلوب الطعم واللون وبه دیگری بولی که دارای رایحه ولون است ریخته شود وآن بول های ریخته شده هم من حیث الکمّ یکی هستند. بولی که طعم ولو داشت آرا تغییر داد، اما در آب دیگری تغیّری حاصل نشد. میفرمایند : در این صورت باید حکم به نجاست کلاالمائین بشود، برای این که تمییز دادن وجدا کردن این دوآب که هردو من حیث الکمّ یک مقدار است وهیچ تفاوتی نیست وکمّ نجاستی که به اینها ریخته شده است هم مساوی است،تمییز دادن این که پاک وآن که تغیّر پیدا کرده نجس است، این را نمیشود ملتزم شد. چون کمّ نجاست به یک مقدار است لذا حکم نجاست کلا المائین میشود.
البته این سخنی که فرموده اند درست نیست. چون ما میپرسیم: شما از کجا ادعا میکنید که کمّ النجاسة، موضوع تنجّس ماء است و کمّ النجاسة در هر دو مساوی است؟ یک قاعده کلی عرض کنم که به این مورد اختصاص ندارد. هر عنوانی که در لسان دلیل، موضوع حکم یا قید حکم یا قید موضوع حکم قرار داده شد، ظاهر آن خطاب این است که آن عنوان بنفسه قید است. اگر شارع یا متکلم دیگری در خطابی عنوانی را در موضوع حکمش اخذ کرد یا عنوانی را قید موضوع حکم یا قید نفس حکم قرار داد، ظاهرش این است که خود آن عنوانی را قید موضوع حکم یا قید نفس حکم قرارداده، ظاهرش این است که خود آن عنوان، قیدیت دارد. نه این که این عنوان، مشیر است الی شیء آخر ولی امر آخر که او موضوع است. بله ربما میشود ـ مثلا فرض بفرمایید ـ علمایی که در مجلس نشسته اند مولا به عبدش بگوید: :« اکرم هؤلاء الجلسا». اینجا عنوان «جلسا»را موضوع حکم اخذ کرده، لکن آن عبد میفهمد که اگر یکی از آنها بلندشد مثلا برود دست به آب برساند، « اکرم» باز هم هست. این جلوس، مدخلیت ندارد. این جلوس، معرّف به موضوع الحکم است که موضوع الحکم چیست؟ این را داریم، این را منکر نیستیم.
بعضاً عنوانی در موضوع حکم اخذ میشود به صورت قید موضوع یاخود موضوع یا قید الحکم و معرّف میشود به عنوان آخری که آن عنوان آخر، دخیل وقیدحکم وموضوع حکم است. ولکن این، خلاف ظاهر است. هر جا قرینه داشتیم مثل این مثالی که از خارج میدانیم جلوس در اکرام عالم مدخلیت ندارد، ملتزم میشویم. اما جاهایی که قرینه قائم نشده، ظاهر خطاب این است که این شیئ این عنوان بنفسه در حکم ودر موضوع حکم دخیل است. ما نحن فیه هم از این قبیل است.درلسان ادله ما این بود که اگر آب در طعم و ریحش تغیّر پیدا کرد، لون راهم از روایات استفاده کردیم« فلایتوضأ منه ولاتشرب» و از روایات استفاده کردیم که این آب نجس میشود در این روایات، تغیّر، قید حکم قرار داده شده است وظاهر تغیّر هم این است که خودش قید است نه این که این مشیر یا طریق باشد به آن کمّ نجاستی که آن کم نجاست،موجب تنجّس میشود. نظیر جلوس که طریق باشد، اشاره باشد به آن عالمی که اودخیل در وجوب الاکرام یا استحباب الاکرام است. این اولا.
و ثانیا اینجا ما قرینه بر خلاف داریم. علاوه بر این که ظاهر خطاب این است که خود تغیّر، موضوع حکم است، قرینه ای بر خلاف داریم که کمّ، موجب تنجّس ماء نمیشود. ربما کیف، یعنی کیفیت نجاست مدخلیت دارد، اما کمّ مدخلیت ندارد. مثلا فرض کنید یک حیوانی بزرگ میته ای را انداختند توی آب ولکن زود در آوردند. در آبی که مساوی با همین آب است یک میته کوچکی را انداختند ودر نیاوردند. دو هفته، یک ماه، بیشتر یا کمتر آنجا ماند وآن آب راتغییر داد. اینجا کمّ مدخلیت ندارد والاّ باید بگوییم: آن آبی که این حیوان کوچک که در آن افتاده، بو گرفته پاک است؛ چون کمّ نجاست، کم است. درآن آب حیوان بزرگ را انداختند نجس نکرد، چون تغییر نداد.
پس این جورنیست که کمّ موضوع حکم باشد. قطعاً کسی نمیتواند بگوید: این آبی که بواسطه حیوان کوچکی که در آن ماند و خودش نتن بود، آب را نتن کرد، پاک است؛ چون حیوان بزرگ، نتن را که انداختیم یا افتاد توی آب، زود کشیدیم بیرون این متعفّن نشد، نجس نشد، آن هم بایدنجس نشود برای این که کمّ این بشتر از کمّ آن است. اینها را نمیشود گفت. پس علاوه بر این که بر کمّ نجاست، قرینه نداریم وظاهر خطاب این است که خودتغیّر موضوع حکم است، علاوه بر این، قرینه قطعیه بر خلاف داریم که کمّ موضوع حکم النجاسة نیست.
بعضی ها در ما نحن فیه یک اشکالی کرده اند و فرموده اند: اگر بنا باشد ـ به نظرم این اشکال در مستمسک[7] است که ـ ما کمّ را موجب تنجّس بدانیم یعنی آن که موجب تنجّس ماء میشود، کمّ نجاست است، لازمه اش این است که در مواردی که آب تغیّر پیدا میکرده است ولی ما شک میکنیم، نجاستی که در آن افتاده، چقدر است، کمّش به آن مقداری است که آب را نجس میکند یا نمیکند، باید به اصالة الطهارة رجوع کنیم چون موضوع نجاست را نمیدانیم. احتمال میدهیم این نجاستی که افتاده آن کمّی از نجاست که در تنجّس الماء معتبر است را ندارد،آن فرد کمّ را ندارد. مثلا این آب که تغیّر پیدا کرده، برای این است که هوا خیلی گرم است والاّ کمّ النجاسة این را تغییر نمیداد. مثلا شدّة الحرّ و امثال ذلک موجب شده است که این آب تغیّر پیدا کند وتغیرّ حسی پیدا کرده است. این که فرموده اند، درست نیست چون اصالة الطهارة اصل است. اگر فرض کردیم شارع تغیّررا طریق احراز کمّ قرار داده، با بودن تغیّر که طریق معتبر احراز الکمّ است، نوبت به اصل نمیرسد امارة است بر این که آن کمّ موجود است. شارع تغیّر را اماره وطریق قرار داده است برای احراز الکمّ، دیگر اصالة الطهارة جاری نمیشود این اشکال بر آن حرف نمیشود.
اشکال بر آن حرف که کمّ، موضوع نجاست است، همان دو حرفی بود که ما گفتیم که این خلاف ظاهر خطابات است. ظاهر خطابات این است که هر عنوانی که در خطابی اخذ شده ،خودش دخیل است نه این که مشیر الی عنوان آخر والی امر آخر باشد، این یکی، وامّا دومی این است که قرینه بر خلاف داریم . قرینه بر خلاف همان که مثال زدم. کمّ النجاسة کم است ولکن مکث آن نجاست در آب، دخیل است. اوموجب تغیّر آب شده است. آن هم موجب تنجّس میشود. بلاکلام.
یک قرینه قطعی دیگر هم میشود ذکر کرد؛ این که کمّ النجاسة موجب تنجّس الماء است، حرف صحیحی نیست. برای این که میاه در خارج مختلف است. میاهی هست که کمّ النجاسةدر آن جا ولو کم هم باشد،آب را تغییر میدهد چون آب خیلی لطیف و صاف است، خلیط ندارد، مواد ملحی نداردکه آن در آب افتاده را مقداری خنثی کند. معلوم است که باکمّ قلیلی از نجاست، آب تغیّر پیدا میکند ولکن همین مقدار آب که خلیط دارد، املاح دارد با این نجاست نجس نمیشود. کمّ ملاکی ندارد که یک کمّ خاصی موضوع نجاست باشد، این جوری نیست ماء ها مختلف است، نجاسات هم مختلف است واینها را نمیشود تحت یک ضابطه معیّنی قرارداد.
محصّل کلام این شد که تغیّرباید فعلی باشد وتغیّر تقدیری که معنای ثانی در ما نحن فیه بود ودر مقابل تغیّر واقعی بود، فایده ای ندارد.
بعضی ها در این تغیّر تقدیری، تفصیل داده اند [8]و فرموده اند: تارةً تقدیر در ناحیه مقتضی تغیّر فرض میشود. مثل آن که عرض کردیم؛ اگر بولی که در آب ریخت، بر صفات خودش، بود، یعنی مسلوب الرایحة واللون نبود، آب تغیّر پیدا میکرد. اینجا تقدیر در ناحیه خود مؤثّر است که بولی است که در آب ریخته میشود. اگر این بول که مقتضی است صفات را داشت آب را تغییر میداد. کأنّ گفته میشود: این بولی که به این آب ریخته شد اگر یک مقداری مثلا یک استکانی بیشتر بود آب را تغییر میداد. تقدیر در ناحیه خود مقتضی است. پس تارةً تقدیر در ناحیه مقتضی فرض میشود واخری در ناحیه شرط، تغیّری فرض میشود. مثل این که آب در حای سردی است که اگر این سردی هوا نبود این مقدار از نجس که توی این آب ریخت، آن را تغییر میداد. شاهدش این است که آن آبی که در هوای سردد نیست وبه مقدار این آب است،مثل همین بول در آن ریخته شد وآن را تغییر داد این تقدیر در ناحیه شرط تغیّر است که عبارت از این است که مثلا هوای مناسب باشد یا گرم باشد چون شرط موجود نیست، اگر شرط موجود بود، هوا گرم بود یا ملایم بود تغیّر پیدا میکرد. پس این تقدیر هم در ناحیه شرط التغیّر است.
قسم سوم این است که تقدیر در ناحیه مانع است. مثلا فرض کنید آب کثیری بود، یک مقدار نیل تویش ریختند، یک خرده رنگش سبز شد. بعد نجسی افتاد که دیگر تغیّر حس نمیشود.اما اگر آن نیل را اول نمیریختند ورنگش یک خرده سبزی پیدا نمیکرد، این تغیّرش ظاهر بود تغیّرش دیده میشود این تقدیری در ناحیه مانع از تغیّر است. اگر این مانع نبود، آن تغیّر حسّی که قابل رؤیت است. آن خضرت سابقی که به واسطه انداختن نیل یا صبغ آخری، رنگ ماء تغییر پیدا کرده است، آن تغیّر دیده میشد. کأنّ آن مانع است.
این قسم، مثل ثانی وقسم اول نیست. در قسم اول، تقدیر در ناحیه مقتضی بود. قسم ثانی،تقدیر در ناحیه شرط التغیّر بود، قسم ثالث در ناحیه مانع از تغیّر است که این شیء مانع از تغیّر شده است. در دوصورت گذشته که تقدیر در ناحیه مقتضی یا شرط تغیّر باشد، گفته اند: آن تغیّر اعتباری ندارد. آ ب محکوم به طهارت است. اما قسم ثالث را که تغییر در ناحیه مانع است، گفته اند: بعید نیست که آب نجس باشد. در تنقیح هم هست.
گفته اند: در مانحن فیه تغیّر در آب هست ولکن این لون سابقی مانع از رؤیت تغیّر است. این مثل این میماند که یک حوضی را رنگ کنند، رنگ سبرز یا رنگ قرمز، بعد از این که حوض رنگ شد وخشک شد، آن را پراز آب بکنند. آب قرمز دیده میشود. اگر به این آب، خون ریخته شود، آن قرمزی خون که آب را تغییر داده دیگری دیده نمیشود. آیا فقیهی یا متفقهی میتواند ملتزم بشود که این حوضی که رنگ شده وآب ریخته اند وآب قرمز دیده میشود،خون ریخته شده است، دیگر خون تأثیر ندارد چون خود حوض قرمز است وآب قرمز دیده میشود؟! بگوید: آب پاک است چون تغیّر فعلی نیست؟! همان طوری که فقیهی یا متفقهی نمیتواند آنجا این را متلزم بشود، در ما نحن فیه هم که اول رنگ را در آب ریخته اند، بعد نجس افتاده، بعد خون افتاده دیگر لون پیدا نشد،این هم مثل اوست. این جور فرموده اند. ولکن این قیاس درست نیست، آن حوض را که ایشان آن طوری فرض کرده اند ما هم میگوییم نجس است ولکن این یکی که قبلاً به آب رنگ ریختیم. اگر رنگ نریخته بودیم این خون آب را به صفرت تغییر میداد وصفرتش دیده میشد، این یکی پاک است. چرا؟ سرّش این است که تغیّر در آن حوضی که رنگ شده، فعلی است. تغیّر فعلی این بود که آن تغیّری داشته باشد قابل حسّ. یک مشت از آن آب برداری، میبینی آب رنگش تغیر پیدا کرده است. اما یک مشت براداشتیم چطور بود الان که خون ریخته هم همین طور است. هیچ فرقی نکرده است. ولکن اگر رنگ ریخته نمیشود صفرت را به حوض میداد. این تغیّر در آن فعلی است، آنجا که رنگ حوض همین طور است فعلی است، یعنی فعلا حس میشود ولکن در این یکی حسّ نیست . ظاهر خطاب این است که تغیّر باید در ماء فعلی باشد به نحوی که قابل حسّ باشد کما ذکرنا. این تغیر در صورت هست، یعنی در آن فرضی که حوض رنگ شده است، هست ولکن در آن یکی فعلا این تغیّر نیست. بدان جهت این محکوم به طهارت است.
ظاهر عبارت عروه [9]هم همین را اقتضا میکند که میفرماید: باید تغیّر، تغیّر حسّی باشد« فلوکان الماء احمر»، ولو به واسطه رنگ ریختن «او اصفر فوقع فیه مقدار من الدم کان یغیّره لو لم یکن کذلک»، آب ر این دم بعدی تغییر دمی داد، اگر قبلا رنگ نداشت این آب یعنی در این صورت آب نجس نمیشود . ظاهر عبارت عروه این جور است این مطلب، مطلب صحیحی است هیچ اشکالی هم ندارد.
در مانحن فیه یک امر مختصری باقی ماند که اگر بگوییم دیگر این بحث تقدیری تمام میشود و مقام راتکمیل میکنیم. و آن این است که اگر فرض کردیم نجسی که توی آب ریخته شده، به اندازه آب است، یا به اندازه آب هم نیست ولی نجس کثیری است. بولی است کثیر، مسلوب الطعم و الرایحةو اللون، ریختیم به آب کرّی که استهلاک هم نشد، فرض بفرمایید آب حوضی بالاآمده، نجاستی که ریخته شد به اندازه آن آب بود یا یک مقدار کمتر یا زیادتر،در حالی که آن آب در اول کرّ بود.
بسا اوقات توّهم میشود اگر بنا باشد که تغیّر فعلی معتبر باشد، باید حکم به طهارت این آب بکنیم.ولو این که نصفش آب است ونصفش بول که نجس العین است. اما بایدبگوییم: این آب پاک است، این آب کرّ، نجس نشده است. چرا؟ « الماء اذابلغ قدر کرّ لاینجّسه شیء این هم ماء است بلغ کرّاً، شیء آن را نجس نمیکند. از این صورت تغیّر الماء خارج شده است ومفروض این است که در مانحن فیه ماء تغیّر ندارد.
عرض میکنم: این وهم، وهم فاسدی است . ما در این صورت،حکم میکنیم ماء محکوم به نجاست است یعنی بعد از این که در این آب ریخته شد وبه همدیگر ممتزج شد، حکم میکنیم که همه اش نجس است برای این که الان به مجموع من حیث المجموع آب صدق نمیکند. بعد از آن که بول با آن مخلوط شد، میگویند: نصفش بول است و نصفش آب. اب اصلا صدق نمیکند. این سابقاًفقط آب بود،الان آب بول است. آب صدق نمیکند چون آب وغیر آب است.
اگر کسی گفت: آب صدق میکند، بول هم که مسلوب الطعم والرایحة بود لذا منافات ندارد، آب صدق میکند. میگوییم: باز نجس است ولو تغیّر ندارد. چرا؟ این را از صحیحه هشام بن سالم[10] که سابقاً خواندیم، استفاده کردیم: «محمدبن علی بن الحسین باسناده عن هشام بن سالم» که گفتیم : سندش هم صحیح است. « انّه سأل أباعبداللّه ع عن السطح یبال علیه فتصیبه السماء فیکف» میچکد انسان « فیصیب الثوب؟ فقال: لابأس به ما اصابه من الماء اکثرمنه». آنی که اصابت کرده است به آن سطح از ماء،اکثر از آن بول است. یعنی غلبه دارد. مراد از اکثر یعنی غلبه دارد. غلبه وجودی است ظاهرش این است که غلبه وجودی دارد. غلبه وجودی هم ملاکش همان تغیّر وعدم تغیّر است. غلبه وجودی یعنی در مواردی که تغیّر پیدا کرد، آب مغلوب میشود.
این روایت دلالت میکند بر این که ماء، اکثر است. مقتضایش این است که اگر ماء، اکثر نبود از این بول، حکم به نجاست میشود. وقتی که ماء مطرح مع عدم اکثریته محکوم به نجاست شد، امر در غیر ماء مطر به طریق اولی میشود چون ماء مطر یک خصوصیتی داشت که میگفت: ماء مطر متغیّر هم که بشود نجس نمیشود.
والحاصل؛ عدم اکثریت ماء تارةً به این است که آب تغییر پیدا کرده است. اینجا هم صدق میکند عدم اکثریت وهم عدم اکثریت صدق میکند در جایی که تغیّر نیست، چون در نجس، لون وطعم ورایحه ای نیست ولکن وجوداً آب اکثریت ندارد. این تعلیل هردو فرض را میگیرد در هردوفرض، ماء محکوم به نجاست میشود.
پس این صورت که عین نجسی که به آب اصابت کرده وریخته شده غلبه وجودی بر آب داشته باشد، مع ذلک تغیّر نباشد،محکوم به نجاست میشود، این فرض را ما قبول میکنیم واستثناء میکنیم که اگر تغیّر نباشد آب نجس نمیشود. این هم از صحیحه ابن سالم مستفاد است گفتیم در ماء المطر وغیر ماء المطر ملتزم میشویم.
واللّه سبحانه هو العالم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص30.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص31.
[3] لو وافقت النجاسة الجاري في الصفات فالوجه عندي: الحكم بنجاسته إن كان يتغير بمثلها على تقدير المخالفة، و إلا فلا؛ علامه حسن بن يوسف حلي، قواعد الاحکام ، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1413ق)، ج1، ص183.
[4] لو وافقت النّجاسة الماء في صفاته، فالأقرب الحكم بنجاسة الماء إن كان يتغيّر بمثلها على تقدير المخالفة، و إلّا فلا، و يحتمل عدم التّنجيس لانتفاء المقتضي و هو التّغيّر؛ علامه حسن بن يوسف حلي، منتهی المطلب، ( مشهد مقدس، مجمع البحوث الاسلامية، چ1، ت1412ق)،ج1، ص42.
[5] ر.ک: على بن حسين محقق كركی، جامع المقاصد، قم، مؤسسة آل البيت(ع)، چ2، ت1414 ق) ج1، ص114 و 115.
[6] ر.ک: سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص122.
[7] و ثالثا: بأن تحديد الكم المقتضي للتغير مجهول لا طريق إلى معرفته، و لازمه أنه مع الشك يرجع الى استصحاب الطهارة و لو مع العلم بالتغير؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص122.
[8] ر.ک: ؛ سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص90-92.
[9] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص30.
[10] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ السَّطْحِ يُبَالُ عَلَيْهِ- فَتُصِيبُهُ السَّمَاءُ فَيَكِفُ فَيُصِيبُ الثَّوْبَ فَقَالَ- لَا بَأْسَ بِهِ مَا أَصَابَهُ مِنَ الْمَاءِ أَكْثَرُ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص145.