درس بیست و هشتم

احکام آب جاری

مسأله1: « الجاری علی الارض من غیر مادّة نابعة أو راشحة اذا لم یکن کرّاً ینجس بالملاقاة، نعم اذا کان جاریاً من الأعلی الی الأسفل لاینجس أعلاه بملاقاة الاسفل للنجاسة، وان کان قلیلاً».[1]     

تنجّس جاری بلامادّة و غیر کرّ

سید در عروة درمسأله اول از این فصل می‌فرماید: از ادله استفاه کردیم که شارع حکم به اعتصام ماء جاری دارای ماده فی باطن الارض کرده است. راشحةً [2]کانت یا غیر راشحه بنحو فوران. از ادله استفاده کردیم که این جاری معتصم است.

صحیحه محمدبن اسماعیل بن بزیع[3]، که از آن استفاده می‌شود که ماء به واسطه ماده معتصم می‌شود این صورت را می‌گیرد. وذکرنا که جریان هم در این اعتصام مدخلیتی ندارد فقط باید آب این جور ماده ای داشته باشد و متصل به این جور ماده ای بشود. قهراً نتیجه این می‌شود که اگر  آبی باشد که این جور ماده باطنیه نابعه یا راشحه ندارد مثل آبی که از ذوبان ثلوج و سقوط الامطار جاری می‌شود کآن ماده ماده فوق الارض است این ماء که ذوبان پیدا کرده است اگر قبل از ملاقات بانجس کرّ بشد در این صورت دلیل اعتصام کرّ آن را می‌گیرد «‌الماء اذابلغ قدر کرّ لاینجّسه شیء» و اگر کرّ نباشد داخل این مفهوم است که« الماء اذالم یکن کرّاً ینفعل». این آب حاصل از ذوبان ثلوج وسقوط المطر راهم می‌گیرد. اگر کرّ نباشد نجس می‌شود. این هم روشن است که نجس می‌شود.

عدم نجاست اعلی به نجاست اسفل

بعد ایشان یک استثنائی دارد:« نعم اذاکان جاریا من الاعلی الی الاسفل» این مائی که ماده باطنیه ندارد و کمتر از کرّ است اگر از عالی به سافل جاری بشود« لاینجس أعلاه بملاقات الاسفل بالنجاسة». اگر اسفلش بانجاست بملاقات کرد، قسمت عالی آن نجس نمی‌شود« و ان کان قلیلا» ولو این آب قلیل باشد. مجموع این آب آب قلیل است الاّ انّه چون جاری است من الاعلی الی الاسفل بملاقات الاسفل اعلایش نجس نمی‌شود.

این مطلب نسبت به بعضی موارد و فروض روشن است حتی در ماء قلیلی که آب ابریق است انسان از آفتابه آب به دست نجسش می‌ریزد،‌آب با نجس ملاقات کرد یا شیء نجس در دستش و یا در زمین بود آب آفتابه وقتی که به آن رسید نجس است آب آفتابه هم قلیل است ولکن آن آبی که در آفتابه است به ملاقات آن اسفل نجس نمی‌شود. این حرف فی الجمله مسلّم است ولاتطهیر به ماء القلیل معنا پیدا نمی‌کند.

انما الکلام در ملاک این مطلب است که در کجا اگر بعض الماء القلیل با نجاست ملاقات کرد آن بعض آخرش نجس نمی‌شود. ظاهر عبارت ایشان این است که ملاک جریان من الاعلی الی الاسفل است. اگر آب قلیل جریانی داشته باشد از اعلی به اسفل ،‌اسفل که نجس شد اعلایش ـ مثل آب آفتابه ـ نجس نمی‌شود.

ملاک بودن جریان دفعی در محل بحث

خواهیم گفت و صحیح هم همین است که جریان من الاعلی الی الاسفل مدخلیت ندارد. اگر آب قلیل جریان دفعی داشته باشد که به قوّت جریان داشته باشد آن جائی که مدفوع است بقیه آن مدفوع را دفع می‌کند. اگر بعض آب مدفوع با آن آبی که دافع است ملاقات کرد ضرر نمی‌رساند و آن دافع نجس نمی‌شود. ولو فرض بفرمائید جریان من الاسفل الی الاعلی باشد مثل آب فواره. فرض بفرمائید آب قلیلی است که فواره آن آب را بالا می‌زند و بیرون می‌ریزد. اگر آن آبی که در سر فواره است بانجس ملاقات کند به نحوی که به خارج بریزد آن مخزن که آب از آنجا فوران می‌کند نجس نمی‌شود. یا حتی آن آبی که در آن لوله است لوله ای که فوران می‌کند نجس نمی‌شود.

پس باید این جور گفته بشود که ملاک دفع است و من هنا بعض المحشین اعتبار کرده اند که « لایکفی مجرد الجریان من الاعلی الی الاسفل بل لابد» که در آن آب دفع و قوّتی باشد آن بقیه نجس نمی‌شود. آب آفتابه هم همین جور است. آب آفتابه را که به دست می‌ریزند به دفع می‌آید. آن که با نجس ملاقات می‌کند نجاستش به آن آبی که در ابریق هست سرایت نمی‌کند یا آن که بدست نخورده است نجس نمی‌شود. پس باید این جور گفته بشود. نظیر حرفی که در مضاف گفتیم که مضاف ولو اکرار باشد به ملاقات نجس نجس می‌شود. آنجا هم این جور بود که مضاف ولو قلیل باشد ولکن بالدفع جریان داشته باشد بعضی ها گفتند: اگر دفع باشد وقتی که آن جزء مدفوع با نجس ملاقات کرد بقیه مضاف نجس نمی‌شود. آن گلابی که از ابریق  به ید کافر می‌ریزند آن که در ابریق است نجس نمی‌شود. اما دلیل این که چرا آن آب نجس می‌شود ولی این یکی نجس نمی‌شود چیست؟ ولو جریان بالدفع باشد چرا نجس نشود؟ با وجود این که مفهوم آن روایات می‌گوید: «‌الماء اذابلغ قدرکرّ لاینّجسه شیء» مفهومش این است که اگر کرّنشود نجس می‌شود. این آب دارای دفع هم کمتر از کرّ است و بانجس ملاقات کرده مقتضای مفهم این است که ینفعل باید منفعل بشود.

برسی دلیل عدم نجاست در صورت جریان دفعی

در بعضی از کلمات فرموده اند: آن آبی که با نجس ملاقات می‌کند آن جزء از آب که با نجس ملاقات می‌کند عرفا غیر آن مائی است که دافع است. کأنّ اثنینیتی در کار هست. آن جزئی که ملاقات کرده نجس می‌شود ولکن آن جزء عالی که دفع هم داتشه باشد ولو علو نداشته باشدفقط دفع داشته باشد جزء عالی که دفع هم داشته باشد ولو علو نداشته باشد و فقط دفع داشته باشد جزء عالی یا جزء دافع آبی است که لم یلاق نجساً با نجس ملاقات نکرده است. کأنّ این دو تا آب است.

 این فرمایش که در تنقیح[4] هم ـ علی ما ببالی هست ـ فرمایش درستی نیست برای این که عرفا به مجرد جریان من الاعلی الی الاسفل یا به مجرد دفع آب دو تا نمی‌شود. اتصال مساوق با وحدت است. یک آب است. بدان جهت از عرفی هم بپرسی که این آبی که از آفتابه می‌آید و به دست این شخص می‌ریزد چند تا آب است؟ می‌گوید: این یک آب است بیشتر نیست. این که دوتا آب باشد را نمی‌شود تصدیق کرد.

بله؛ ما یک حرفی دربحث مضاف داشتیم. می‌گفتیم: مضاف که با نجس ملاقات کرده اگر جزء ملاقی بالنجس عند العرف میزی داشته باشد که بگویند: این با نجس ملاقات کرده است نه آن طرف دیگری که این میز را ندارد بلکه میز آخر دارد و از این جداست. می‌گفتیم: دلیلی نداریم که آن جزء آخر هم نجس است چون روایاتی که در نجاست مضاف وارد شده بود روایاتی بود که در زیت یا ظرف سمنی و امثا ذلک، نجس افتاده بود. در ظرفی که نجس افتاده بود که امام ع فرمود: اگر جامد باشد آن را و ماحولش را بگیرد، اگر ذائب باشد آن را  استصباح کن صرف در اکل نشود. می‌گفتیم: عرفا مضافی که در یک ظرف است وقتی بانجس ملاقات کرد آن جزئش که ملاقات کرده است به حسب عرف میزی ندارد اگر نجس بشود همه اش باید نجس بود اگر نجس نشود هیچ کدامش نجس نمی‌شود. عرفا نمی‌شود تفکیک کرد. مثل یک سطل یا یک طشت دارای مضاف اگر این طرف نجس شد همه ی این طشت مضاف نجس می‌شود و الاّ عرفا نمی‌شود این را تفکیک کرد. روی این حساب گفتیم: روایت این صورت را می‌گیرد و اما آنجای که میز دارد مثل این که گلاب از ابریق به ید کافر جاری شود یا فرض کنید زیت این جور جریانی دارد یا حتی زیت جریانی هم ندارد ولکن در دو ظرف است که آن دو تا ظرف به واسطه لوله باریکی به هم متصل شده اند ولکن دو ظرف است. اگر یکی با نجس ملاقات کرد گفتیم : این روایات نجاست آن ظرف دیگری را یا آن جزء دیگری را که از عالی جریان پیدا می‌کند یا عالی نیست ولکن بقوةٍ دافع دارد، نمی‌گیرد.

این ادله ای که در نجاست مضاف وارد شده بود که همه مضاف به مجرد ملاقات نجس می‌شود چون امام ع فرمود: زیت را بریز یعنی همه آن را بریز یا فرمود: زیت را استصباح کن نخور یعنه همه اش را نخور. ظاهرش ـ این است که عرفا هم همین جور است ـ چون تفکیک نمی‌شود. آن ادله در جایی که میزی نباشد وارد بود و اما در مواردی که مضاف ولو به حسب نظر دقّی عرفی هم یکی مضاف است ولکن چون میزی دارد این  طرفش که با نجس ملاقات کرده دلیل نداریم که آن عالی اش هم نجس می‌شود. روایات آن صورت را نمی‌گیرد. روایات در زیت و امثال ذلک است که راکد بودند ودر یک ظرف بودند. روایات مواردش اینها بود که گفته ایم . بدان جهت در نحن مافیه می‌گوییم: آن طرفی که بانجس ملاقات کرده نجس است ولکن طرفی که میز دارد دلیل بر نجاست نداشت.

در مضاف این جور تخلّص پیدا کردیم و گفتیم که این جور باید گفت ولکن در ما نحن فیه نمی‌شود این حرف را زد چون ادله انفعال ماء‌ قلیل ولو در بعضی ها وارد شده است در انائی که « وقع فیه قذر»[5] حبّ آبی که « وقع فی الفارة ماتت فیه الفارة» [6]و امثال ذلک ولکن در مقابل دلیل أوسعی داریم که « الماء اذا لم یبلغ کرّاً ینجسه شیء»[7] یعنی منجّسی که در حال کرّیت آن را نجس نمی‌کرد اگر کرّ نشد نجس می‌کند. مفروض این است که تمام این آب یک آب است ومقتضای این مفهوم این است که این آب همه اش نجس باشد. حتی این را عرض کردیم که در باب مضاف هم می‌شود این جور گفت ولومضاف اکرار باشد ولی عرفا یک مضاف حساب بشود که وحدتی داشته باشد.

ما گفتیم: بعید نیست آنجا هم اگر وحدتی داشته باشد بگوئیم که همه اش نجس است یعنی از بعض روایات استفاده می‌شود که همه اش نجس است وآن روایت موثقه سماعة مهران[8] بود. « وباسناده الشیخ عن سعد بن عبدالله» که سندش صحیح است. سعد بن عبدالله هم نقل می‌کند از ابی جعفر که احمد بن محمد بن عیسی است. احمد بن محمد بن عیسی هم از عثمان بن عیسی نقل می‌کند که شیخ اورا توثیق کرده است. سماعة بن مهران واقفی است ولکن ثقه است« عن ابی بصیر عن أبی عبداللّه ع قال: لیس بفضل السنور ان یتوضأ منه و لایشرب سؤر الکلب» سؤر کلب نمی‌خورده  نمی‌شود. سؤر کلب آب باشد یا شیر باشد. سؤر یعنی آنچه که جسم کلب به آن خورده باشد معنای سؤر این است علی ماسیأتی ولوفرض کنید عضوش به آن خورده است « ولایشرب سؤر الکلب الا ان یکون حوضاً کبیراً یستقی منه» مگر حوض کبیری باشد که آب داشته باشد. «یستقی منه» استقاء یعنی اخذ آب بشود. مراد از حوض کبیر هم باید کرّ باشد. غیر از آب کرّ تمامی سؤر های کلب محکوم به نجاست است. اگر شیری باشد که همین جور از عالی به سافل می‌ریزند تا برود در ظرف دیگری جمع بشود اگر کلب در حال جریان از سافلش خورد مقتضایش این است که همه شیر نجس است. «الا ان یکون حوضاً یستقی منه» این آب کرّ نیست ولو شیر باشد اکرار باشد. آنجا هم عرض کردیم: ممکن است این حرف گفته بشود که مضاف هم همین جور است. دلیل داریم.

و کیف ما کان اگر مناقشه بشود که این که روایت به قرینه « یتوضأ منه ویشرب » مال آب است غیر آب را نمی‌گیرد« لایشرب سؤر الکلب یعنی لایشرب ولایتوضأ» پس آب منظور نجس است مگر کرّ باشد. اگر کسی در این ، این مناقشه را بکند که این مناقشه کانّ ضعیف است چون سؤر اطلاق دراد« ولایشرب سؤر الکلب اختصاص به ماء ندارد اگر این مناقشه هم بشود دیگر در ماء قلیل مناقشه ای نیست. در مضاف این مناقشه می‌شود که مع المیزان آن جزئی که مزیان دراد اگر نجس شد دلیل نداریم آن دیگری هم نجس بشود که گفتیم: یک آب حساب می‌شود جریان آب را دوتا نمی‌کند حتی اگر جریان بالدفع هم باشد عرفا دوتا نمی‌کند. مفهوم «‌الماء اذا لم یبلغ کرّاً ینجّه شیء» یعنی آن شیء  که اگر کرّ بود نجس نمی‌کرد به واسطه کرّ بودن الا که کرّ نیست آن شیء نجس ، نجس می‌کند.

دلیل عمده بر عدم نجاست در جریان دفعی ومانند آن

پس در مانحن فیه به چه جهتی بگوئیم: « نعم اذاکان جاریا من الاعلی الی الاسفل او جاریا بدفع وقوة لایتنجّس» آن جزء دافع به واسطه ملاقات جزء مدفوع یا« لاینجس الاعلی بملاقات الاسفل؟» این که یک آب حساب می‌شود. خصوصا که مفهوم اخبار کرّ در آب مقتضی این معنی است. یک روایات خاصه ای هم هست که از آن استفاده می‌شود که اگر آب قلیل بعضش میزی داشته باشد و بانجس ملاقات کرده است از بعض آخر که میزی دیگری دارد از همدیگر مایز هستند مثل آب یک سطل نیستند اگر یکی با نجس ملاقات کرد آن دیگری هم نجس می‌شود. این علاوه بر مفهوم اخبار کرّ از بعضی روایات هم استفاده می‌شود.

آن بعض روایات مثل صحیحه علی بن جعفر[9] است : « و باسناد الشیخ عن محمد بن احمد بن یحیی الاشعری» این از آن سندهای مکرر است که شیخ به سندش از محمد بن احمد بن یحیی الاشعری» این از آن سند های مکرر است که شیخ به سندش از محمد بن احمد بن یحیی الاشعری نقل می‌کند که سندش لابأس است اوهم نقل می‌کند عن العمر کی. عمرکی همان ابن علی البوفکی است از اجلاء است. اوهم نقل می‌کند کما فی روایات کثیره « عن علی بن جعفر عن اخیه موسی بن جعفر ع قال:سألته عن الدجاجة و الحمامة و اشباههما تطأ العذرة» عذر را پا می‌

گذارند « ثم تدخل فی الماء» در ماء داخل می‌شوند. « یتوضأ منه للصلاة؟» از آن آب برای نماز می‌شود وضو گرفت؟ « قال: لا الاّ ان یکون الماء‌کثیراً قدر کرّ» مگر این که ماء‌کثیر وقدر کرّ باشد.

این را می‌دانیم که خصوصا آن آبهایی که دجاجه وامثال آنها واردمی شود ا ز ماء قلیل می‌بینیم که دوتکه آب است که بواسطه سواقی از کناره هایشان به همدیگر متصل هستند. مثلا باران آمده این جور جمع شده اند  ولکن مجموع آن به حد کرّ نیست. اگر در یکی دجاجه که به پایش عین نجس بود وارد شد. امام ع می‌فرماید: با آن آب نمی‌شود وضو گرفت اطلاق دارد نه از یمینش نه از یسارش نه آن که متصل به آن آب است نمی‌شود وضو گرفت اگر مجموع آب که صدق می‌کند دجاجه به این وارد شده است به قدر کرّ نباشد ولو میزی هم نداشته باشد که این روایت اقتضاء می‌کند( غالباً این جور ماء ها میز دارند) نمی‌شود وضو گرفت. حکم به نجاست فرموده است.

پس در ماءقلیل ولو مع الوجود المیز و المایز مقتضای مفهوم اخبار کرّ و مقتضای مثل این روایت حکم به نجاست الجمیع است. چه جور بگوئیم چون مجرد جریان من العالی الی الاسفل فایده ندارد. اینها داخل مفهوم  « اذا بلغ الماء قدر کرّ» است. بله! اگر جریان بالدفع باشد از عالی باشد یانه می‌شو د اینطور گفت. این ارتکاز عرفی انصراف دارد. هم مفهوم اخبار الکرّ وهم مثل این روایتی  که خواندیم انصراف دارد؛ چون عرفا این نجاست عرفیه مثل قذارت عرفیه است. همان طور که اگر به دست کسی قذر عرفی است با آب آفتابه می‌شود که به دفع به دستش می‌خورد آن آبی که به دستش می‌خورد عرفا به واسطه قذارت دست متقذر می‌شود ولکن نمی‌گویند: آب آفتابه قذر شده است. پس چون در قذارت عرفی این جور است همین معامله را درقذارت شرعی هم می‌کنند. این منصرف است که « اذا لم یبلغ الماء قدر کرّ» این جور جریان دفعی نداشته باشد عرفا از این صورت هم مفهو اخبار الکرّ وهم مثل این روایت منصرف است.

فتصبع النتیجة اینجا باید اینجور گفت: « نعم اذاکان الماء جاریاً بالدفع و القوّة فلایتنجّس» آن جزئی که بانجس ملاقات کرده اگر جزء مدفوع باشد آن جزء دافع نجس نمی‌شود ونجاست به آن سرایت نمی‌کند« لانصراف الاخبار» ولومنشاء این انصراف کما ذکرنا ارتکاز عرفی در قذارت عرفیه است که قطعا همین جور است می‌گوید:  دستم نجس است این آبی که از آبی که از آفتابه روی آن می‌ریزی قذر می‌شود اما به آفتابه چه مربوط؟! که بگویی: متصل است. مجرد الاتصال اینجا موجب سروایت نمی‌شود. اگر چنین میزی در کار باشد که دفع وقوّتی در بین باشد جریان بالدفع والقوّة چه از اعلی به اسفل وچه از اسفل به اعلی بشود وقتی که جزء مرفوع ملاقات کرد نجس می‌شود ولکن به جزء دافع سرایت نمی‌کند این مسأله را همین جور باید گفت.َُِ

تنجّس آب در صورت شک درماده دار بودنش

مسألة 2« اذا شك فی انّ له مادّة أم لاوکان قلیلاً ینجّس بالملاقاة».[10]

مسأله دیگری در ماء الجاری این است که اگر شک کردیم که برای آ ب ماده ای هست یا نیست ولکن آب قلیل باشد چون اگر کرّ باشد بواسطه کرّیت معتصم است. آب قلیلی است که شک می‌کنیم ماده دارد یانه. مثل این که در بیابان ها زمان قدیم بود الان نمی‌دانیم هست یانه چاه های می‌کندند و از بالا آب توی آن می‌ریختند ومی گذاشتند بماند تا اگر مسافر از آنجا می‌گذرد یا رحل می‌اندازد از آن آب استفاده کند. آب هم به تدریج فروکش می‌کرد وکم می‌شود. کسی می‌آید شک می‌کند که آیا این از آن آباری است که در آن آب ذخیره می‌کنند وماده ندارد یا بئری است که ماده دارد. اگر ماده داشته باشد ولو آبش کم است به واسطه ماده، معتصم است.

نظیر این مسأله فی یومنا هذا هم خیلی مبتلی به است. این آبی که در این شیر ها هست یک وقت انسان شیر را باز می‌کند می‌بیند آب می‌آید ولی ضعیف می‌آید. نمی‌داند این آبی که در لوله های باقی ماند آب قلیل است و اتصال به کرّ ندارد که مثل ماء الحمام بشود که وقتی که حیاض صغار متصل به ماده و خزینه شدند به منزله ماء جاری هستند در اعتصام . آیا این همین جور است یا ماء‌قلیل است که می‌آید. فرض کنید طشتی گذاشته  واین آب هم در آب می‌ریزد. در طشت هم نجاست هست. اگر آب کرّ باشد متصل به کرّ باشد که نجس نمی‌شود اگر تغیّر پیدا نشود معتصم است. لکن اگر قلیل باشد وقتی که آنجا ریخت نجس می‌شود.

این مسأله محل ابتلای عام است خصوصا در ایام الصیف که آب لوله ها ضعیف می‌شوند و بعضاً قطع می‌شوند. شک می‌کنیم که این ماء قلیل است ماده دارد یا ماده ندارد یعنی متصل به ماده هست یانه؟ ملاک ماده است. اگر شک کنیم که متصل به ماده هست یا منقطع از ماده است یا ماده ندارد یا دارد ولی الان منقعطع شده است ومتصل به ماده نیست مثل این میاه در این صورت حکم چیست؟ ایشان می‌فرماید: اگر قلیل باشد وشک کنیم که ماده دارد یانه به ملاقات نجس نجس می‌شود.

دوصورت شدن محل بحث نسبت به لحاظ حالت سابقه آب

گفته شده است که این مسأله دو صورت دارد: یک وقت است که این آب حالت سابقه محرزه دارد که می‌دانیم سابقا به خزینه یا به اکرار متصل بود مثل این آب لوله ها بعد شک می‌کنیم که انقطاع حاصل شده است یانه. ماده داشت متصل به ماده بود نمی‌دانیم بعد انقطاع حاصل شده یانه این جا استصحاب می‌کنیم.

این جای کلام نیست چون سابقا این مائی بود که له مادة الان هم کماکان الان هم متصل به ماده است. مقتضای صحیحه ابن بزیع[11] که فرمود: مائی که له ماده لاینفعل این است که این ماء هم ینفعل. موضوع اعتصام احراز می‌شود. کما این که اگر سابقاً منقطع از ماده بود مثل این که لوله ها اصلا آب نداشت اب منقطع بود الان یک مختصری آب می‌آید نمی‌دانیم این یک مختصر متصل به ماده است یا اصلا اتصالی به ماده ندارد بلکه هوای داخل لوه فشار آورده است این آب بیرون آمده است. اینجا هم استصحاب می‌کنیم می‌گوئیم: یک وقتی این آب ماده نداشت منقطع شده بود الان هم کماکان. آنجا هم حکم به انفعال می‌شود.

پس در صورتی که حالت سابقه اب از جهت اتصال وعدم اتصال به ماده محرز بشود حکم در آن صورت اشکالی ندارد چون به وسیله استصحاب موضوع احراز می‌شود. نسبت به موضوع اعتصام می‌گوییم: این مائی است که سابقا له المادة الان هم کما کان. در موضوع انفعال هم می‌گوییم: این آب که قلیل بود که لیس له المادة الان هم کما کان. متصل به ماده نیست. موضوع انفعالی احراز می‌شود.

انما الکلام در صورت ثانیه است که ظاهراً عبارت مرحوم سید هم ناظر به این ثانیه است که اصلا نمی‌دانیم آب ماده دارد یانه؟ مثل این که در بئری آبی را دیدیم احتمال می‌دهیم این از بئر هایی باشد که آب در آن ذخیره می‌شود یا از بئرهایی باشد که بئر حقیقی است ماده دارد که اگر آب را بکشیم خایش می‌آید به نحو الرشح اوبنحو الفوران. در این صورت جماعتی حکم کرده اند به این که این آب نجس می‌شود که از آن جماعت هم مرحوم سید است. چرا حکم کرده اند که نجس می‌شود؟ وجوهی در مقام گفته شده است.

تمسک به قاعده مقتضی و مانع درمحل بحث

یکی از آن وجوه تمسک به قاعده مقتضی و مانع است. می‌گویند: ما یک قاعده ای داریم که اگر محرز بشود که مقتضی شیئی موجود است چیزی که مؤثر و دخیل در وجود شیئی است محرز باشد ولکن دخالتش فعلی بشود. می‌گویند: اگر در موردی مقتضی شیئی محرز بشود و در وجود مانع شک کنیم که آیا مانع و حائلی بود یانه اصل عقلائی این است که، احتمال حائل اعتنا نمی‌کنند. حکم می‌کنند که مقتضی

(بالفتح) موجود است. این یک قاعده ای است که گفته اند دلیل هم دارد ولو سیره عقلاء که ادعاء کرده اند سیره عقلا هم همین جور است.

اگر این قاعده مقتضی و مانع تمام بشود خیلی جاها مشکلات حل می‌شود. مثل این که فرض بفرمایید انسان وضو می‌گیرد صورت را می‌شوید دستها را می‌شوید و وضو را تمام می‌کند بعد از وضو ملتفت می‌شود که یک حایلی در یکی از اعضاء هست. نمی‌داند آیا این حایل از حین وضو بوده که نگذاشته وضویش صحیح بشود و اینجا شسته نشده  یا بعد حادث شده است. در حال العمل هم غافل بوده که به بدنش نگاه کند. یا حین این که غسل می‌کند شک می‌کند در پشتش که الان نمی‌بیند مانعی هست و باید به آن رفیقش اگر آنجا باشد بگوید به پشت من نگاه کن چیزی نچسبیده است یا عوض آن قاعده مقتضی و مانع هست. چون ریختن آب به عضو مقتضی این است که آن بشره شسته بشود. این که حایل و مانعی هست و این مانع از مقتضی می‌شود در این موارد به شک اعتنا نمی‌شود و فحص لازم نیست. اگر کسی قاعده مقتضی و مانع را تمام دانست ثمراتی دارد که یکی از ثمراتش همین است.

گفته شده است که ما نحن فیه هم از همین قبیل و از صغریات این کبرا است برای این که ملاقات هر مایعی با نجس یا ملاقات هرشیئی با نجسی ولو رطبا ولو مایع نباشد مقتضی انفعال ون جاست است. آنچه که مانع از تنجّس آن شیء طاهر می‌شود کرّيّت آن شیئ ملاقی است در صورتی که آب کرب باشد. اگر فرض کنید نجسی با مایعی با آبی ملاقات کرد این ملاقات مقتضی نجاست است و کرّیّت مانع از انفعال است که« الماء اذابلغ قدر کرّ لاینفعل». مقتضی موجود است قطعا این آب با نجس ملاقات کرده است و می‌دانیم که آن مانع که کرّیّت است را ندارد اما آیا مانع دیگری هم هست که ماده داشته باشد؟ احتمال می‌دهیم ماده بودن که مانع از انفعالی است را داشته باشد. در اینجا به قاعده مقتضی وشک در مانع حکم می‌شود به وجود مقتضی که این آب نجس است.

عدم وجود دليل برای اثبات قاعده مقتضی و مانع

این قاعده مقتضی و مانع کبرایش پیش ما محرز نیست. چنین نیست که سیره عقلائی یا یک دلیل شرعی داشت باشیم که از آن استفاده کنیم که یک قاعده معتبره ای داریم در مقابل استصحاب و اصالة العموم یعنی اصل عملیه و اصول لفظیه به نام قاعده مقتضی و مانع. ما چنین دلیل نداریم. بدان جهت حکم به تنجّس این ماء کردن اخذاً به قاعده مقتضی و مانع هیچ وجهی ندارد. اگر این قاعده مقتضی عدم انفعال است و قلّتش مانع می‌شود. آب نه سایر اشیاء مقتضی طهارت است که معتصم بشود. آب مقتضی این است که نجس نشود. « خلق الله الماء طهورا» [12]خداوند ماء‌را طهور خلق کرده است. طاهر یعنی یطهّر که لازمه اش این است که خو دش هم پا ک است. آب مقتضی طهارت وعدم انفعال است. منتها قلّت مانع این مقتضی است. قلیل که شد وماده نداشت این مانع طهارت می‌شود. خود طهارت هم فرض بفرمایید امر اعتباری وجودی است. درمانحن فیه ممکن است این گفته بشود.

اگر این را نگفتیم وسربسته قبول کردیم که ملاقات مقتضی نجاست است حتی در آب وکرّيّت مانع است دلیل بر اعتبار قاعده مقتضی ومانع نداریم. نمی‌شود به آن تمسک کرد.

قاعده مورد تمسک مرحوم نائینی درمقام

مرحوم نائینی [13]فرموده اند: این که در مانحن فیه به حکم به نجاست این ماء می‌شود سرّش یک قاعده دیگری است و آن این است که اگر عامی داشته باشیم که آن عام متضمن حکم ترخیصی باشد و از آن عام امر وجودی استثناء بشود ظاهرش این است که فرقی نمی‌کند امر وجودی متصلا استثناء بشود یا منفصلاً به دلیل منفصل استثناء بشود. اگر از عامی که حکم ترخیصی دارد عنوان وجودی استثنا بشود که آن عنوان وجودی حکم الزامی دارد ـ‌ الزامی یعنی وجوب وحرمت ـ یا حکمی دارد که آن حکم ملزوم حکم الزامی است مثل نجاست ـ نجاست خودش وجوب و حرمت نیست ولکن نجاست لازم گرفت حرمت الشرب وعدم جواز الوضوء و امثال ذلک را ـ در این موارد دلالت می‌کند این حکم ترخیصی ثابت است مگر این که آن حکم الزامی احراز بشود.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص32.

[2] راشحة در برابر نابعه است نابعه يعنی: دارای جوشش و فوران، راشحه يعنی: ترشح کردن و قطره قطره آمدن و عدم فوران. فراهيدی در کتاب العين در اين ارتباط می‌گويد: «و الراشِح و الرواشِح: جبال تندى فربما اجتمع في أصولها ماء قليل و إن كثر سمي واشلا. و إن رأيته كالعرق يجري خلال الحجارة سمي راشِحا»؛ خليل بن احمد فرهيدی، کتاب العين، (قم، نشر هجرت، چ2، ت1410ق)، ج3ف ص93.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ: مَاءُ الْبِئْرِ وَاسِعٌ لَا يُفْسِدُهُ شَيْ‌ءٌ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ رِيحُهُ أَوْ طَعْمُهُ- فَيُنْزَحُ حَتَّى يَذْهَبَ الرِّيحُ- وَ يَطِيبَ طَعْمُهُ لِأَنَّ لَهُ مَادَّةً؛ محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص234؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص141.

[4] انما المدار على خروج الماء بالقوة و الدفع بلا فرق بين العالي و غيره، فإنه يمنع عن سراية النجاسة إلى العالي من سافله أو العكس و ذكرنا أن الوجه فيه هو ان العرف بحسب ارتكازاتهم يرون الماء متعددا حينئذ فلا تسري النجاسة من أحدهما إلى الآخر فلو صب ماء من الإبريق على يد كافر مثلا لا يحكم بتنجس ما في الإبريق بملاقاة الماء لليد القذرة، و كذا في الفوارات إذا تنجس أعلاه بشي‌ء لا نحكم بنجاسة أسفله؛ سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص128.

[5] مضمون روايت است.

[6] مضمون روايت است.

[7] اين سخن نيز مضمون رواياتی است که در ارتباط با آب قليل و مفهوم رواياتی است که در ارتباط با آب کر وارد شده اند.

[8] وَ عَنْهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَيْسَ بِفَضْلِ السِّنَّوْرِ بَأْسٌ أَنْ يُتَوَضَّأَ مِنْهُ وَ يُشْرَبَ- وَ لَا يُشْرَبُ سُؤْرُ الْكَلْبِ- إِلَّا أَنْ يَكُونَ حَوْضاً كَبِيراً يُسْتَقَى مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.

[9] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الدَّجَاجَةِ وَ الْحَمَامَةِ وَ أَشْبَاهِهِمَا تَطَأُ الْعَذِرَةَ- ثُمَّ تَدْخُلُ فِي الْمَاءِ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ لِلصَّلَاةِ- قَالَ لَا إِلَّا أَنْ يَكُونَ الْمَاءُ كَثِيراً قَدْرَ كُرٍّ مِنْ مَاءٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص155و159.

[10] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص33.

[11]  مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ: مَاءُ الْبِئْرِ وَاسِعٌ لَا يُفْسِدُهُ شَيْ‌ءٌ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ رِيحُهُ أَوْ طَعْمُهُ- فَيُنْزَحُ حَتَّى يَذْهَبَ الرِّيحُ- وَ يَطِيبَ طَعْمُهُ لِأَنَّ لَهُ مَادَّةً؛ محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص234؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص141.

[12] جَعْفَرُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ سَعِيدٍ الْمُحَقِّقُ فِي الْمُعْتَبَرِ قَالَ: قَالَ ع خَلَقَ اللَّهُ الْمَاءَ طَهُوراً- لَا يُنَجِّسُهُ شَيْ‌ءٌ- إِلَّا مَا غَيَّرَ لَوْنَهُ أَوْ طَعْمَهُ أَوْ رِيحَهُ.؛  شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1،ص 135؛ جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر‌

 (قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام‌، چ1، ت1407)، ج1، ص44.

[13] مرحوم سيد خویی به سخن مرحوم نائينی را به گونه ذيل نقل کرده است:

«أنّ الحكم الإلزامي لو خرج منه حكم ترخيصي معلق على أمر وجودي فلا بدّ من إحرازه حسب الفهم العرفي، فالإحراز بالفهم العرفي دخيل في الحكم بالجواز، و لا يترتب الحكم بالجواز ما لم يحرز الموضوع فإذا قال المولى لعبده: لا تدخل عليَّ أحداً إلّا أصدقائي لا يجوز له إدخال أحد على مولاه إلّا إذا أُحرز كونه صديقاً له، و إلّا فلا يجوز، و رتّب على ذلك فروعاً كثيرة في أبواب الفقه. منها: ما لو شكّ في ماء كونه كرّاً أم لا، فحكم بالنجاسة.و منها: لو شكّ في كون اليد يد ضمان أم لا، فحكم بالضمان.و منها: ما لو شكّ في ماء أنّه غسالة الاستنجاء، أو غسالة سائر النجاسات، فقد حكم بالنجاسة أيضا»؛ سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي‌، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره‌، چ1، 1418ق)ج28، ص288.