درس پنجاه و سوم

احکام آب کر

مسأله 8: «الكر المسبوق بالقلة إذا علم ملاقاته للنجاسة ،ولم يعلم السابق من الملاقاة و الكرية ‌إن جهل تاريخهما أو علم تاريخ الكرية حكم بطهارته ،وإن كان الأحوط التجنب ،وإن علم تاريخ الملاقاة حكم بنجاسته ،وأما القليل المسبوق بالكرية الملاقي لها فإن جهل التاريخان أو علم تاريخ الملاقاة حكم فيه بالطهارة مع الاحتياط المذكور ،وإن علم تاريخ القلة حكم بنجاسته‌».[1]

حکم آب کر مجهول التاريخ از ناحيه کريت و ملاقات (کلام نائینی قدس)

 کلام در مائی است که بالفعل کرّ است و در سابق، کرّیّتی نداشت. می‌دانیم که این ماء، بعداً کرّ شده و می‌دانیم که نجسی به این آب اصابت کرده است. شک در این بود که اول نجس به ماء اصابت کرده است ثم صار کرّاً که به واسطه  کرّ شدن به ماء قلیل طاهر، پاک نمی‌شود وبالفعل، نجس است، یا این که اول کرّ شده است ثمّ لاقی النجس که ماء بالفعل پاک است.

اینجا مرحوم نائینی [2]فرمود: مع الجهل بتاریخهما که تاریخ حدوث کرّیّت و تاریخ حدوث ملاقات را نمی‌دانیم چه زمانی است، در این فرض هم حکم به نجاست الماء می‌شود برای این که این آب در این فرض با نجس ملاقات کرده است قطعا و احتمال می‌دهیم در آن زمانی که با نجس ملاقات کرد، عدم کرّیّت سابقی اش باقی مانده باشد پس این ماء، لاقی النجس بالوجدان و استصحاب می‌گوید: در زمان ملاقات، عدم کرّیّتش باقی است. داخل می‌شود این آب تحت مفهوم « اذا لم یبلغ الماء قدر کرّ ینجّسه المنجّس». منجّس در آن افتاده، کرّ هم نبود، پس نجس می‌شود.

فرمود: این استصحاب عدم ملاقات الی ان صار کرّاً، معارضه ندارد چون بالوجدان فعلاً کرّ است. یک وقت بود این آب با این نجس ملاقات نکرده بود، این نجس توی آن نیفتاده بود. حالت سابقی، عدم ملاقات است. نمی‌دانیم این منجّس که مثلا قطره بول است تا این به سر حد کرّيّت برسد، توی آن افتاد یا نیفتاد، استصحاب می‌گوید: این ماء الی ان صار کرّاً با آن قطره بول ملاقات نکرده بود. فرمود: این استصحاب فایده ندارد. چون استصحاب،‌اثبات نمی‌کند که آن قطره بول، بعد از کرّیّت افتاد. حیث این که درعدم انفعال الماء، باید ماء کرّ بشود که به واسطه وقوع النجس، نجس نشود. (این کلمه را نگه دارید بعد خیلی به درد مان خواهد خورد) استصحاب عدم ملاقات این ماء با آن قطره بول الی ان صار کرّا اثبات نمی‌کند که قطره بول، بعد کرّیّة ماء واقع شده. پس این استصحاب مُثبِت است. پس در مانحن فیه استصحاب در ناحیه بقاء القلّة یعنی بقاء عدم الکرّیّة جاری می‌شود. مراد از قلّت عدم کرّیّت است. استصحاب عدم کرّیّت تازمان ملاقات، مقتضی نجاست ماء است لذا حکم به تنجّس می‌شود.

از ا ین جا معلوم شد، در صورتی که ما تاریخ ملاقات را بدانیم که اول طلوع آفتاب، نجس توی این حوض افتاد. نمی‌دانیم کرّیّت، قبل از طلوع آفتاب بود که نجس نشود، یا کرّیّت بعد از طلوع آفتاب بود که نجس بشود. می‌گوییم: آن وقتی که این نجس افتاد که اول آفتاب بود استصحاب می‌گوید: تا آن وقت، کرّ نشده بود. در فرض مجهولی التاریخ و در فرضی که تاریخ ملاقات معلوم بشود حکم به تنجّس الماء می‌شود و اما در صورتی که جهل به تاریخ ملاقات بشود تاریخ کرّیت معلوم بشود آنجا ایشان حکم به طهارت کرد که قبلاً هم عرض کردیم. مقتضای مسلک ایشان این است که درمانحن فیه باید حکم به نجاست بشود در تمام صور ثلاث. این کلامی بود که نائینی فرموده بود.

اشکال سيد خويي بر کلام محقق نائینی در مسأله

در تنقیح [3]بر این فرمایش نائینی اشکال شده است به این که: چه جور شما می‌گویید: استصحاب عدم وقوع این نجس الی ان صار الماء کرّا اثری ندارد؟ ایشان گفت: مُثبت است لذا اثری ندارد. چه جور شما می‌فرمایید: این اصل، اثری ندارد؟ (یک کلمه ای بگویم یک کلمه ای هم بعد به این اضافه خواهیم کرد. قاعده کلی این است که اگر شارع حکمی را بر موضوعی مترتب کند و در یک موردی، شک کردیم که این موضوع موجود است یانه، استصحاب عدم آن موضوع،  آن حکم را رفع می‌کند. اگر شارع فرض کند حکمی را بر خمر جعل کرده که خمر نجس است و شربش حرام . اگر گفتیم این مایع دیروز خمر نبود امروز هم خمر نیست، یعنی آن نجاست و حرمت شرب از این بواسطه استصحاب برداشته می‌شود. چون در انتفاء حکم به انتفاء موضوع اگر ترتب حکم، بر موضوع، شرعی باشد انتفاء حکم هم از آن موضوع بالاخره منتهی به شرع می‌شود. بدان جهت شارع اگر تعبّد کرد که این موضوع نیست، یعنی حکمش نیست.

ایشان به مرحوم نائینی فرموده است: مگر شارع نگفته بود: ماء قلیل اگر با نجس، ملاقات کند نجس می‌شود؟ مفهوم اخبار کرّ است. ماء اگر کرّ نباشد وبا نجس ملاقات بکند، نجس می‌شود. اما اگر آن ماء کرّ نباشد ملاقات نکند،‌چه جور؟ قهراً نجاست مرتفع می‌شود چون موضوع تنجّس، ملاقات نجس است با آبی که کرّ نباشد. می‌گوییم: آن وقتی که این آب قلیل بود تا به حد کرّیت رسید، تا زمان کرّیّت که با نجس ملاقات نکرده است. چون زمانی ملاقات نکرده بود واین قطره بول توی آن نیفتاده بود. نمی‌دانیم تا آن زمانی که کرّ شد، این قطره بول، توی آن افتاد، استصحاب می‌گوید: نه، نیفتاده است. موضوع تنجّس، به استصحاب، نفی می‌شود. معنایش این است که تنجّس منتفی می‌شود. پس شما چه جور می‌گویید که این اصل، فایده ای ندارد؟ فایده ای این اصل این است که موضوع تنجّس را نفی می‌کند و به نفی کردن موضوع تنجّس منتفی می‌شود. این جوابی است که از مرحوم نائینی گفته اند.

بعد ایشان در تنقیح [4]بعد از این کلام، فرموده است: علی کلّ تقدیر، در تمام صور، این آب، محکوم به نجاست است، چه تاریخ کرّیّت و ملاقات مجهول بشود، چه تاریخ کرّیّت، معلوم بشود، چه تاریخ ملاقات، معلوم بشود، فی جمیع الصور الثلاث، این آب محکوم به نجاست است. ایشان مطلبی اینجا دارد که این مطلب در خیلی جاها به درد می‌خورد و ما باید ببینیم این مطلب که بر آن موارد منطبق می‌شود، بر این مورد هم منطبق می‌شود یانه؟ مطلب صحیحی است. کبرایش صحیح است.

معنای واو الجمع و واو المعیّة

ایشان فرموده اند[5]: موضوع تنجّس الماء دو تا جزء دارد: یک جزئش این است آبی که کرّ نباشد و با نجس ملاقات کند. این موضوع تنجس است و یک جزء موضوع عبارت ازملاقات است در تمام صور ثلاث، بالوجدان محرز است که نجس توی این آب افتاده است. و ما در جمیع صور ثلاث، احتمال می‌دهیم آن زمانی که نجس توی این آب افتاده در آن زمان ماء قلّت داشته باشد یعنی عدم کرّیّتش باقی بماند فی جمیع الصور الثلاث. احتمال می‌دهیم آن وقتی که این قطره بول به این آب افتاده که یقینا افتاده، در همان زمان هم عدم کرّیّتش باقی بماند. استصحاب هم می‌گوید: باقی بود. چون یک زمانی این آب کرّ نبود، شک می‌کنیم آن وقتی که بول افتاده است عدم کرّیّتش باقی بود یانه، استصحاب می‌گوید: باقی بود. این استصحاب در جمیع صور ثلاث، جاری است واقتضاء می‌کند تنجس الماء را ومعارضی هم ندارد. این کلمه (ومعارضی هم ندارد) را حفظ کنید. چرا معارضی ندارد؟ این مربوط است به این کبرایی که از خارج عرض می‌کنیم که همه جا در مورد استصحاب فایده می‌دهد.

ایشان می‌فرماید: در موردی که موضوع حکم، مرکب از جزئین یا بیشتر از جزئین است، تارةً وقتی که این اجزاء موجود شدند، شارع خود این اجزاء را بوجودها موضوع حکم قرار داده است که اگر این اجزاء موجود شدند حکمش این است که اگر آبی شد که قلّت داشت و ملاقات کرد (این واو، واو الجمع است) موضوع الحکم، واو الجمع است. آبی باشد و کرّیّت داشته با شد و ملاقات کند. که می‌بینید این موضوع الحکم که اجزاء دارد، واو الجمع است. تارة موضوع حکم این جور می‌شود واخری، موضوعی که اجزائی دارد، ‌این اجزاء به واو الجمع، موضوع نیستند؛ بلکه این اجزاء به یک عنوان انتزاعی که از او به واو معیّت و اقتران و واو حالیه تعبیر می‌شود، به این مفاد موضوع حکم هستند؛ مثلا در روایت وارد شده است اگر مأمومی داخل نماز جماعت شد وتکبیرة الاحرام گفت ورکوع کرد«والامام راکع فقد ادرک الرکعة» رکعت را درک کرده است. مأموم رکوع کند «والامام راکع»، در حالی که امام در رکوع باشد. واو اگر واو حالیه باشد. « اذا رکع المأموم والامام راکع» که ظاهر واو ، واو حالیه است در حالی که امام راکع باشد. مأموم،‌ الله اکبر گفت، رفت به رکوع. شک کرد وقتی که به حد رکوع رسید امام سرش را از رکوع برداشته بود یا بر نداشته بود، در این صورت حکم می‌شود نماز ش باطل است چون موضوع درک جماعت،‌ رکوع المأموم است در حالی که امام راکع باشد. این حالیت ومعیّت، موضوع درک جماعت است. این نمی‌داند رکوعش در حال رکوع امام شد یا نشد استصحاب می‌گوید: نشد. چون یک وقتی رکوع تو در حال رکوع امام نبود، آن وقتی که به حد رکوع نرسیده بودی. بعد وقتی که به حد رکوع رسیدی، در حال رکوع امام شد یا نشد، استصحاب می‌گوید: نشد. این معنای واو حالیه است.

اما اگر واو به معنای واو الجمع شد معنای این «اذا رکع المأموم وکان الامام» و کان، واو حالیه نباشد، یعنی رکوع امام هم  باشد. رَکَعَ این شخص وامام هم رکوع داشته با شد. اگر واو، واو حالیه نباشد می‌گوییم: نمازش صحیح است، جماعت را درک کرده در حالی که شک می‌کند موقعی که این رسید، امام از رکوع سر برداشته بود، یانه. چون این بالوجدان رکوع کرده است. یکی جزء موضوع، که رکع آن شخص داخل فی الجماعه واستصحاب هم می‌گوید که امام هم راکع بود. آن زمانی که تو رکوع کردی، استصحاب هم می‌گوید: امام هم را کع بود. دوشیء جمع شد. واو، واو الجمع است. تو رکوع بکنی آن هم رکوع داشته باشد. تورکوع بکنی بالوجدان است، او هم رکوع بکند بالاستصحاب است. موضوع درک الجماعة تمام شد.

بررسی جریان استصحاب در موارد واو معیّت و واو جمع

پس می‌بینید فرق است در جایی که موضوع ا لحکم دو جزئی باشد که آن دوجزء، به واو الجمع اند یا دو جزءی باشد که آن دو جزء به معنای واو الحالیه یا واو المعیّه وامثال ذلک است. در آن موارد که واو، واو معیّت است، یا واو، واو حالیت است، استصحاب می‌گوید: آن معیّت موجود نشده است، آن حالیت موجود نشده چون حالیت، حالت سابقه عدمی دارد. آنجا یک جزء را من وجدانا موجود کرده ام که خودم رکوع کرده ام. استصحاب هم می‌گوید: امام راکع است، این فایده ندارد، چون استصحاب بگوید: امام راکع است، واو حالیه درست نمی‌شود. واو الجمع درست می‌شود. اگر فرض کردید موضوع درک الجماعة واو حالیه یا واو معیّت است در این موارد (یادتان باشد قاعده کلی) یک جزء بالوجدان، یک جزء بالاصل اینجا مجری ندارد واین جا جایش نیست.

هرگاه موضوع حکمی یا متعلق حکمی، اجزائی داشته باشد که آن اجزاء به واو المعیّه به واو الحالیه وامثال اینها موضوع حکم یا متعلق حکم هستند، در آن موارد احراز جزئی بالوجدان واحراز جزء آخر بالاصل، مجرا ندارد. به خلاف جاهایی که موضوع الحکم ومتعلق الحکم، جزئی واجزائی داشته باشد که مفاد آنها مفاد واو الجمع است. در این موراد است که اگر یک جزء وبعض الاجزاء بالوجدان وبعض الاخر بالاصل محرز شد، موضوع حکم، تمام می‌شود ومتعلق الحکم هم تمام می‌شود. این قاعده کلیه است.

تطبیق معنای واو الجمع بر محل بحث از نظر مرحوم خويي

ایشان می‌فرماید: [6]مانحن فیه از صغریات واو الجمع است نه واو المعیّة. شارع در مفهوم اخبار «اذا بلغ الماء قدر کرّ» گفته است: اگر آب کرّ نباشد وملاقات کند، نجس می‌شود. الماء اذا بلغ قدر کرٍّ لاینجّس شیء» یعنی الماء اذا لم یبلغ، کرّیّت نداشته باشد شیء منجّسی بیفتد آن را نجس می‌کند. ایشان می‌فرماید: در مانحن فیه این آب با نجس ملاقات کرده است بالوجدان واستصحاب هم می‌گوید: آن وقتی که ملاقات کرد، کرّيّت نداشت، موضوع تنجّس محرز شد واما استصحاب عدم ملاقات الی این که کرّ بشود یعنی استصحاب عدم ملاقات با قلّت ماء، (استصحاب عدم ملاقات باقلّت ماء) این معنای واو المعیّة است. این استصحاب واو المعیّة است چون این ماء بالوجدان بانجس ملاقات کرد. اصل هم گفت که در زمان ملاقات، کرّ نبوده. پس ماشک نداریم که این ماء ملاقات کرده ودر حین ملاقات هم کرّ نبوده، چون استصحاب گفته کرّ نبوده است. پس شمایی که استصحاب می‌کنید. ومی گویید که این ملاقات با قلّت نبوده، استصحاب عدم معیّت می‌کنید. یعنی این دو تا باهم نبوده اند. این را می‌خواهید نفی کنید. این اثری ندارد. این موضوع حکم نیست.

 بیشتر توضیح می‌دهم. ایشان می‌فرماید: اگر این استصحاب عدم ملاقات تا زمان کرّیّت در مقام جاری بشود، هیچ وقت استصحاب در موضوع مرکب یا در متعلق مرکب جاری نمی‌شود.

اگر این استصحاب عدم ملاقات الی زمان کرّیّت در مانحن فیه جاری بشود، در هیچ جا استصحاب در اجزء موضوعی که مرکب است (بعضها بالوجدان وبعضها بالاصل) جاری نمی‌شود.

در صحیحه زراره[7] که کسی شک ندارد که امام علیه السلام پرسید کسی وضو داشت، بعد «حرّک فی جنبه» اول، شبهه حکمی بود که «أتوجب الخفقة والخفقتان الوضوء» این شبهه حکمی است. امام فرمود: نه، نوم باید حاصل شود. بعد سؤال کرد از شبهه موضوعیه « فان حرّک فی جنبه شیء وهو لایعلم» این وضویش باقی است یانه؟ امام علیه السلام فرمود: « لاتنقض الیقین بالشک»  وضویش باقی است. امام علیه السلام در شبهه موضوعیه فرمود: وضو باقی است.

شارع که تعبّد به وضو کرد معنایش این است که اگر مصلی در آن حال نمازش را بخواند چون استصحاب وضو دارد متعلق الحکم در خارج محرز می‌شود. چون صلاة را اتیان کرده واستصحاب هم می‌گوید: وضو داشته است. متعلق الحکم هم صلاتی است که مصلی اش وضو داشته است. متعلق الحکم هم صلاتی است که مصلی اش وضو داشته باشد. یعنی واو الجمع، صلاة بخواند و مصلی و ضو داشته باشد. استصحاب می‌گوید: مصلی،‌وضو داشت، وضو در آن زمان ،‌وجود بود، صلاة‌را هم که موجود کرده است. این دیگر در استصحاب، مورد نص است. از کسانی که استصحاب را حجّت می‌دانند احدی در این مورد، اشکالی نمی‌کند.

الغاء استصحاب معیّت از نظر شارع

در ما نحن فیه یک استصحاب دیگر هست و آن استصحاب این است که یک وقتی من در زمانی که وضو داشتم نماز نخوانده بودم. الان نمی‌دانم در زمان وضو، نماز خواندم یانه؟ احتمال می‌دهم وضویم باقی نبود. سابقاً که در زمان وضو، نماز نخوانده بودم الان هم نخوانده ام. این احتمال هست. استصحاب می‌گوید: «‌لاتنقض الیقین بالشک» بگو: نماز را در زمان وضو نخوانده ام. استصحاب بقاء وضو که مورد نص بود به استصحاب عدم صلاة در زمان وضو معارضه کردند چون یک وقتی بود نماز نخوانده بودم بعد نمی‌دانم در زمان وضو، نماز خوانده ام یانخوانده ام احتمال می‌دهم بالوجدان، قسم هم می‌خورم که احتمال می‌دهم در زمان وضو می‌گوید: صلاة مع الوضوء موجود شده است. استصحاب عدم الصلاة فی زمان الوضوء می‌گوید: مأمور به حاصل  نشده است. پس این استصحاب چطور شد؟ این سرّش چیست؟

سرّش این است که شما می‌گویید: یک وقت صلاة نخوانده بودم، نمی‌دانم در زمان وضو، نماز خواندم شما آن معیّت را می‌گوید. آن معیّت صلاة با وضو مشکوک است که وضو با آن نماز،‌ معیّت دارد، یا نه، چون اصل نماز را که خوانده ام، استصحاب هم می‌گوید: وضو داشتی. شما که الان می‌گویید: یک وقتی نماز نخوانده بودم شک می‌کنم که در زمان وضو، نماز خواندم، یعنی شک می‌کنم که در آن زمان،‌نماز با وضو معیّت داشت یا معیّت نداشت. این را می‌گویید: واین استصحاب اثری ندارد. شارع این را الغاء کرده است. نکرده بود هم ملغی بود. چون آن که در متعلق وجوب صلاتی است واو الجمع است که صلاة بخواند و وضو داشته باشد. اصل صلاة را که اربع رکعات است خوانده است بالوجدان واستصحاب هم می‌گوید: وضو داشته است. شما اگر این را بر گردانید که یک وقتی نماز نخوانده بود، بعد نمی‌دانیم در زمان وضو، نماز با وضومعاً شد یانه، این واو معیّت است. واو معیّت موضوع حکم نیست. موضوع حکم ومتعلق الوجوب، واو الجمع است و واو الجمع در خارج موجود شده است.

درمقام هم بعینه این جور است. شارع حکم کرده است اگر آب کرّیّت نداشته باشد وملاقات کند، نجس می‌شود. واو، واو جمع است. این آب بالوجدان ملاقات کرده وکرّیّت هم نداشت بالاستصحاب پس نجس می‌شود. شما اینجا نمی‌توانید عدم الملاقات الی الکرّیّة را استصحاب کنید چون معنای این استصحاب، این است که این ملاقات با قلّت، معیّت داشت یامعیّت نداشت، استصحاب می‌کند که ملاقاتی که حاصل شده با قلّت معیّت نداشت. این معیت موضوع حکم نیست وچون این معیّت موضوع حکم نیست این استصحاب جاری نیست. علی هذا الاساس استصحاب عدم کرّیّت ماء الی زمان ملاقات،‌جاری است.

جریان استصحاب در صورت معلوم بودن تاریخ کرّیّت

کلام ایشان را تتمیم کنیم تا چیزی باقی نمانده باشد. ممکن است شما اشکال بفرمایید: در جاهایی که کرّیّت و ملاقات، مجهول التاریخ است، ‌این درست، یا در جایی که ملاقات، معلوم التاریخ است شک در کريّت داریم که قبل بودم یا بعد بود، آنجا هم درست چون که ملاقات، معلوم التاریخ است استصحاب در آن جاری نمی‌شود و استصحاب عدم کرّیّت جاری است. اما در آن فرض دومی که تاریخ کرّیّت، معلوم است ولکن تاریخ ملاقات مجهول است. کرّیّت، ‌معلوم است که حین اول طلوع شمس، این آب کرّ شد است یقینا. نمی‌دانم ملاقات، قبل بود یا ملاقات، بعد بود. اینجا شما چگونه عدم کریّت را استصحاب می‌کنید؟ می‌گویید: ملاقات،‌محرز است ، نمی‌دانیم کرّ بود یا نبود، استصحاب عدم کرّیّت می‌کنید. استصحاب عدم کريّت اینجا مجرا ندارد چون تاریخ کرّيّت معلوم است. قبل از طلوع آفتاب یقینا کرّیّت نبود، بعد از طلوع آفتاب هم یقیناً کرّیّت هست. کرّيّت که زمان شک ندارد.

ایشان جواب داده اند:[8] کرّیّت را که شما به زمان قیاس می‌کنید، این جور است، زمان شک ندارد. یعنی کرّّیّت را نسبت به طلوع شمس، قبل طلوع الشمس، بعد طلوع الشمس به خود زمان که نسبت می‌دهید، زمان شک ندارد. قبل طلوع الشمس کرّیّت نبود، بعد طلوع الشمس من حین طلوع الشمس یقینا کرّیّت هست. واما شما این کرّیّت را با زمان ملاقات بسنجید. چون زمان ملاقات مجهول ومردد است که قبل طلوع الشمس بشود یا بعد طلوع الشمس بشود. بودِ کرّیت در زمان ملاقات، مشکوک است. محتمل است در زمان ملاقات، کرّيّت باشد آن وقتی که ملاقات، بعد از طلوع شمس وبعد از کرّیّت است ومحتمل است در زمان ملاقات کريّت نباشد مثل این که ملاقات، قبل الکرّیّة بشود. پس اگر شما این کرّيّت را به زمان ملاقات قیاس کنید که تاریخش معلوم است نسبت به زمان ملاقات، مشکوک می‌شود. باز صدق می‌کند که ما بگوییم: این آب یقینا با نجس ملاقات کرده است. احتمال می‌دهیم در زمان ملاقات کرّ نبود چون احتمال می‌دهم ملاقات، قبل از طلوع شمس بوده ودر زمان ملاقات کرّ نبود چون احتمال می‌دهم ملاقات، قبل از طلوع شمس بوده و در زمان قبل از طلوع شمس، کرّیّت نیست. ایشان می‌فرماید: در استصحاب همین معنا کافی است که احتمال بدهم یقین سابقی نقض نشده است. در صورتی که احتمال بدهم میتقن سابقی نقض نشده، استصحاب جاری می‌شود. لاتنقض می‌گویدک نقضش نکن.

پس در جایی که تاریخ کرّیّت معلوم است وتاریخ ملاقات مردد است که قبل ا ست یا بعد صدق می‌کند که بگوییم: یک وقتی این آب با نجس ملاقات کرده است قطعاً، بعد الکرّیّه واو قبل الکرّیّة واحتمال می‌دهیم در زمان ملاقات،‌کرّیّت نداشت چون که احتمال می‌دهیم ملاقات قبل طلوع الشمس بود ودر آن زمان هم کرّیت نداشت، استصحاب هم می‌گوید: کرّیّت ندارد.

تهافت کلام مشهور در معلوم التاریخ و مجهول التاریخ

ایشان می‌فرماید:[9] این که مشهور تفصیل داده اند بین معلوم التاریخ و مجهول  التاریخ گفته اند: استصحاب در ناحیه معلوم التاریخ جاری نمی‌شود و در ناحیه مجهول التاریخ جاری می‌شود. این منافات دارد با التزامشان به این که استصحاب در مجهولی التاریخ در هر دوطرف جاری است. این دو با همدیگر تهافت دارد. سرّش هم این است که آنهایی که گفته اند: استصحاب در معلوم التاریخ جاری نیست گفته اند: در حقیقت ما در کرّیتی که حین طلوع الشمس شده، شک نداریم. شک ما در زمان ملاقات است. نمی‌دانیم زمان ملاقات، قبل از کرّیّت است یا بعد الکرّیّت است. پس ما در این کرّیت شک نداریم که در آن استصحاب کنیم. شک در در زمان ملاقات است وبما این که زمان ملاقات، مردد بین الزمانین است، علی فرض این که زمان اول، آب با نجس ملاقات کند، قطع داریم به عدم کرّیّت در آن زمان جون در آن زمان، قبل از طلوع شمس قطعا کرّ نبود وعلی فرض این که زمان ملاقات بعد الکرّیّة بشود قطع به ارتفاع عدم کرّیّت سابقی داریم.

زمان شک (این هما حرف مرحوم آخوند است)[10] در مانحن فیه مردد است بین دو زمان که در یکی، عدم کرّیّت،‌مقطوع البقاء است ودر دیگری، مقطوع الارتفاع است ودر استصحاب معتبر است یک زمان شک معیّنی باشد که در همان زمان،‌ احتمال بقاء واحتمال ارتفاع داده باشد. یک زمان معیّنی باشد شک کنیم مستصحب در آن زمان باقی است یا مرتفع است.  درمانحن فیه که به تاریخ کرّیت، علم داریم وبه تاریخ ملاقات جهل داریم، زمان شک ما که زمان ملاقات است یک زمان معیّن نیست. اگر زمان ملاقات قبل از طلوع شمس است، قطع دارم که عدم کرّیّت سابقی باقی است. واگر زمان ملاقات، بعد طلوع شمس است قطع دارم مرتفع است. پس ما که در عدم کرّیّت احتمال بقاء می‌دهیم این احتمال بقاء در زمان معیّن نیست. احتمال بقاء ناشی می‌شود از تردد زمان ملاقات که مردد است  که قبل ازکرّیّت است. ادله استصحاب اینجا را نمی‌گیرد. ادله استصحاب جایی را می‌گیرد که متیقن سابقی، یک زمان شک معیّنی داشته باشد که احتمال بدهیم در آن زمان باقی است یا مرتفع است واین زمان  معیّن نیست، دلیلش این است.

این شبهه عدم جریان استصحاب، در مجهولی التاریخ هم می‌آید چون آنجائی که تاریخ کرّیّت وملاقات هیچ یک معلوم نیست، می‌گویم: یک وقتی، این آب کریّت نداشت، نمی‌دانیم در زمان ملاقات، کرّیّت پیدا کرد یا نکرد. زمان ملاقات مردد است بین این که قبل از کرّیّت باشد یا بعد الکرّیّة باشد؟ اگر زمان ملاقات، قبل الکرّیّة باشد، قطعا عدم کرّیّت باقی است واگر ملاقات بعد الکرّیّه باشد قطعا مرتفع است. پس زمان شک مردد بین زمانین شد. استصحاب عدم ملاقات هم بکنید درزمان کرّیّت، کرّیّت هم مجهول التاریخ است. اگر زمان کرّیّت قبل از ملاقات باشد، استصحاب عدم ملاقات الی زمان الکریه قطعا منتقض است. اگر کرّیّت، بعد از ملاقات بشود همین جور است که آن عدم ملاقات باقی است. پس در مجهولی التاریخ هم در زمان شک تردد است. سرّش این است که مرحوم آخوند [11]در مجهولی التاریخ گفته است: استصحاب جاری نیست چون زمان شک،  مردد است. کسی که آن مسلک را ملتزم شد می‌گوید: نه در مجهولی التاریخ جاری است ونه در معلومی التاریخ. واما کسی که گفت: در مجهولی التاریخ جاری است، یعنی لازم نیست زمان شک معیّن باشد. در جایی که تاریخ احدهما معلوم شد، تاریخ دیگری مشکوک شد باز استصحاب در هر دو طرف جاری می‌شود.

نتیجه کلام ایشان این است:[12] در تمام صور ثلاث که استصحاب جاری می‌شود ملاقات بالوجدان محرز است استصحاب هم در ناحیه عدم کرّیّت جاری است. موضوع تنجّس تمام می‌شود و استصحاب عدم ملاقات الی کرّیّة، برگشتش به استصحاب واو المعیّة، موضوع الحکم نیست. (صحیحه زراره در ذهن داشته باشید) والاب اگر استصحاب در مورد جاری بشود و با استصحاب واو الجمع معارضه کند، در هیچ موردی از موارد در موضوعات مرکبه ودر متعلقات مرکبه استصحاب جاری نمی‌شود واین که گفتیم: استصحاب عدم کرّیّت جاری است ومعارضه نمی‌کند فرقی نمی‌کند تاریخ کرّیّت معلوم بشود که صورت ثانیه است یا تاریخ ملاقات معلوم نمی‌کند، فرقی نمی‌کند تاریخ کرّیت معلوم بشود که صورت ثانیه است یا تاریخ ملاقات معلوم بشود یا هر دو مجهول بشود. نتیجه این می‌شود که در تمام صور ثلاث، این ماء محکوم به نجاست است. این حاصل فرمایشی است که ایشان فرموده است. کبرایش صحیح است. ببینید بر مانحن فیه تطبیق می‌شود یانه می‌شود؟



[1]. سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص37.

[2] إلحاق مجهولي التاريخ مطلقاً بصورة العلم بتاريخ الملاقاة و الحكم بنجاسته هو الأقوى. قد تبيّن أنّ الحكم بالنجاسة في مجهولي التاريخ مطلقاً هو الأقوى؛ ؛ سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص83؛ ر. ک: سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص232.

[3] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص233-238

[4] ثم ان لازم جريان استصحاب عدم الكرية عند إحراز الملاقاة بالوجدان هو الحكم بالنجاسة في جميع الصور الثلاثة المتقدمة؛  سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص238.

[5] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص235.

[6] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص237.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لَهُ الرَّجُلُ يَنَامُ وَ هُوَ عَلَى وُضُوءٍ- أَ تُوجِبُ الْخَفْقَةُ  وَ الْخَفْقَتَانِ عَلَيْهِ الْوُضُوءَ- فَقَالَ يَا زُرَارَةُ قَدْ تَنَامُ الْعَيْنُ وَ لَا يَنَامُ الْقَلْبُ وَ الْأُذُنُ- فَإِذَا نَامَتِ الْعَيْنُ وَ الْأُذُنُ وَ الْقَلْبُ وَجَبَ الْوُضُوءُ- قُلْتُ فَإِنْ حُرِّكَ إِلَى جَنْبِهِ شَيْ‌ءٌ وَ لَمْ يَعْلَمْ بِهِ- قَالَ لَا حَتَّى يَسْتَيْقِنَ أَنَّهُ قَدْ نَامَ- حَتَّى يَجِي‌ءَ مِنْ ذَلِكَ أَمْرٌ بَيِّنٌ- وَ إِلَّا فَإِنَّهُ عَلَى يَقِينٍ مِنْ وُضُوئِهِ- وَ لَا تَنْقُضِ «5» الْيَقِينَ أَبَداً بِالشَّكِّ- وَ إِنَّمَا تَنْقُضُهُ بِيَقِينٍ آخَرَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص245.

[8] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص234.

[9] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص230-238.

[10] ر.ک: محمد کاظم خراسانی، کفاية الاصول،(قم، مؤسسه آل البيت(ع)،چ1، 1409ق)، ص419 -422.

[11] ر.ک: محمد کاظم خراسانی، کفاية الاصول،(قم، مؤسسه آل البيت(ع)،چ1، 1409ق)، ص419 -422.

[12] ثم ان لازم جريان استصحاب عدم الكرية عند إحراز الملاقاة بالوجدان هو الحكم بالنجاسة في جميع الصور الثلاثة المتقدمة؛  سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص238.