درس پنجاه و ششم

احکام آب کر

مسأله 9: « اذا وجد نجاسة‌ فی الکرّ ولم یعلم أنّها وقعت فیه قبل الکرّيّة أو بعدها یحکم بطهارته الاّ اذا علم تاریخ الوقوع».[1]

حکم نجاست در کرّ به معلوم نبودن زمان افتادن نجس

سید(قدس سره) بعد از این مسأله می‌فرماید: اگر نجاستی در ماء کرّ دیده شود و معلوم نشود آیا این نجاست در این ماء کرّ، بعد الکرّیّة افتاده است که طاهر باشد یا در زمان قلّت افتاده که بالفعل نجس باشد.

تفاوت مسئله مورد بحث با مسئله ي پيشين

فرق بین این مسأله متقدمه چیست؟ مسأله متقدمه دو صورت داشت: یک صورتش این بود که علم داریم که آب به حد کرّیّت رسیده است و علم هم داریم که ملاقات کرده و شک داریم که ملاقات، اول بوده،‌ کرّیّت بعد،‌که نجس بشود یا کرّيّت ، اول بود، بعد ملاقات شده است تا نجس نباشد. مائی که بالفعل کرّ بود وسابقا قلیل بود، کرّيّت در آن حادث شده است وملاقات هم حادث شده است وملاقات هم حادث شده است. فرق بین این صورت که مسأله متقدمه گذشت وبین این صورتی که در این مسأله می‌گوید‌چیست که «اذا وجد نجاسة فی الکرّ» وملعوم نشود که این نجاست،‌بعد الکرّیّة افتاده است یا قبل الکرّیّة ، حکم به طهارت  ماء می‌شود به دلیل این که استصحاب عدم وقوع این نجس تا آن زمانی که کرّ شد واستصحاب بقاء قلّت ماء حینی که این نجس توی  این آب افتاد متعارضین می‌شوند وبه قاعده طهارت رجوع می‌شود. فرق بین المسألتین چیست؟

مفروض در مسأله اولی،‌علم به ملاقات بود که می‌دانستیم آب با نجس ملاقات کرده است وکر ّ هم شده است. آن ملاقاتی که فرض شده است که ملاقات تخته نجسی راتوی آب زدند ودر آوردند، یا یک قطره بولی افتاده است، یک قطره دمی افتاده است که مستهلک شده است در آب،‌ آن استهلاکی که عند المشهور انعدام است[2]. آن جا این ملاقات بود وکرّیّت بود، نمی‌دانستیم که آن ملاقات،‌اول بود کرّیّت بعد یا اول، یا اول کرّیّت بود، بعد ملاقات حاصل شده که تفصیلش را آنجا گفتیم.

فرقش این است که در این مسأله «اذا وُجِد نجاسة فی الماء» فعلا آن عذره ای که در آب افتاده، شک داریم چه موقع در آب افتاده است، آیا در زمان قلّت افتاده که ماء نجس است، یا بعد از کرّ شدن افتاده است، که اینجا ضرری به آب نمی‌زند چون آب کرّ است[ ولی در مسئله ی پيشين سخن از علم به ملاقات نجاست و عدم علم به ملاقات در زمان کريت يا پيش از آن بود]

پس فرق مابین آن مسأله و این مسأله این است که آنجا فرضِ ملاقات بود، اینجا فرضِ وجود عین النجاسة فی الماء است. بدان جهت در مانحن فیه استصحاب عدم وقوع نجاست در زمانی که آب قلیل بود با استصحاب بقاء الماء علی قلّته در آن زمانی که این عذره در آن افتاد، در این صورت این استصحابین متعارضین می‌شوند، ونزد صاحب عروه تساقط می‌کنند، لذا رجوع به قاعده طهارت می‌شود. بدان جهت می‌فرماید: « الاّ اذا عُلم تاریخ وقوع النجاسة» در یک صورت حکم به نجاست می‌کند: مگر در صورتی که تاریخ وقوع را بدانیم. بدانیم که اول آفتاب که شد، صدای افتادن این را شنیدیم. آن وقت افتاد. در این صورت، استصحاب می‌کنیم بقاء الماء علی قلّته را در آن زمان چون کرّیّت، مجهول التاریخ است و وقوع النجاسة معلوم التاریخ است. استصحاب می‌کنیم بقاء الماء را علی قلّته در آن زمان وحکم به نجاست می‌شود.

بنابر مطالب جلسه قبل: استصحاب عدم وقوع النجس فی الماء الی أن صار کرّاً فایده ای ندارد و موضوع عدم تنجّس وطهارت را اثبات نمی‌کند. موضوع عدم انفعال به حسب ادله، ملاقات در زمان کرّیّت است. شارع برای عدم تنجس، موضوع تعیین کرد. استصحاب عدم وقوع نجس موجود تا زمان کرّيّت در مجهولی التاریخ،‌اثبات نمی‌کند که بعد از کرّيّت افتاده است. بدان جهت استصحاب عدم ملاقات جاری نیست. ملاقات بالوجدان در آب شده است. شک می‌کنیم در زمان آن ملاقات، کرّيّت داشته یانه، استصحاب بقاء قلّت می‌کنیم وحکم به نجاست می‌کنیم.

در مسأله سابقه که در صورت اولی، بالفعل اولی، بالفعل کرّ و علم داشتیم کرّيّت حادث شده است و ملاقات هم حاصل شده است و در تقدّم وتأخّر شک داشتیم. همان طور که آنجا در سه فرض صورت اولی، حکم به تنجّس کردیم، اینجا هم در همه صور حکم به تنجّس می‌کنیم که این آب محکوم به نجاست است.

این مسأله با آن مسأله سابقه در حکم، فرقی ندارند در عروه هم می‌گوید فقط صورت این مسأله، تکرار مسأله سابقه نیست. صورت این مسأله،‌ غیر از صورت سابقه است. لذا در آن مسأله، دو صورت فرض کرد: یک صورت این بود که ماء بالفعل قلیل بود ولکن سابقا کرّ بود و با نجس ملاقات کرده است. پس هم قلّت حادث است وهم ملاقات. شک می‌کنیم که ملاقات، اول، قلّت بعد که پاک بشود. این در صورتی است که جلسه قبل هم اشاره کردم عین نجس توی آب نباشد. و الاّ اگر عین نجس در زمان کرّيّت افتاده هنوز هم آن عذره روی آب است. را کشیدیم تا به اندازه قلیل شد، نجس می‌شود چون نجس در آب است.

فرض مسأله سابقه که دو صورت فرض کرد فقط فرض ملاقات و علم به ملاقات بود. در این مسأله،‌فرض وجود النجاسة فی الماء است. بدان جهت در این مسأله، دو صورت فرض نکرد که بالفعل قلیل باشد. این را فرض نکرد، فقط صورت اولی را فرض کرد که بالفعل کرّ است ونجس هم داخل آب  است،‌نمی دانیم این نجس در زمان کرّيّت افتاده که لاینفعل، بالفعل پاک باشد یا سابقا در زمان قلّت افتاده که بالفعل نجس باشد. این صورت را فقط که بالفعل کرّ است، فرض کرد. از این معلوم می‌شود که در این مسأله،‌دیگری قلّت فعلی (آن صورت ثانیه) فرض نمی‌شود چون که عین نجس در آب هست. اگر بالفعل قلیل باشد وسابقا کرّ باشد ودر زمان کرّيّت نجس افتاده باشد چون بالفعل نجس در آب است آب را نجس می‌کند. پس فقط صورت اولی را فرض کرد. فرض این مسأله، غیر مسأله سابقه است. ذکر کردن این مسأله را دو باره، سهو القلم نیست ولکن حکماً یکی هستند.

نظر مرحوم خويي در ارتباط با تفاوت اين فرع با فرع پيشين

بعضی فرموده اند: ایشان یک کلمه اینجا در ذیل دارد در عبارت و آن این است که «الاّ اذا علم تاریخ الوقوع»[3] اگر این کلمه نبود، این استثناء ممکن بود این مسأله را به مسأله دیگری حکم کنیم که ربطی به مسئله سابقه نداشته باشد[4] و آن مسئله دیگر این است که الان ماعین النجس را در ماء می‌بینیم والا ن هم کرّ است. اشکالی ندارد که بالفعل باقی است تا دیگری نجس نشده باشد چون از اول کرّ بود، داخل کرّافتاده است. یا نمی‌دانیم از اول قلیل بود واین در زمان قلّت در آن افتاده وبعد کرّشده است که علم به حدوث کرّیت را نمی‌دانیم. احتمال می‌دهیم این آب از ا ول کرّ باشد. مسئله سابقه این بود که علم داشتیم به مجهول الحالة السابقه است. نمی‌دانیم از اوّل که در این موضوع، تکوّن پیدا کرد، کرّ بود ودر کرّيّتش باقی است تا این که توی آن افتاد، به کرّ افتاده وضرری نمی‌زند. یا این که آن وقتی که افتاد قلیل بود بعد آن افتاد، به کرّ افتاده وضرری نمی‌زند. یا این که آب وقتی که افتاده قلیل بود بعد آب ریختیم روی آن کرّ شده است ولی در زمان قلّت افتاده وآب ریختن بعدی فایده ای ندارد. مسأله اش خواهد آمد که آب نجسی که متمّم به قلیل طاهر است،‌به قلیل طاهر کرّ می‌شود،‌پاک نمی‌شود.

ایشان فرموده است که ممکن است به این مسأله حمل کنیم که در این صورت، حکم به نجاست ماء نمی‌شود برای این که روی مسلک این که این آب، حالت سابقه ندارد،‌ مورد قاعده طهارت است، نمی‌دانیم که این آب طاهر است یا نجس ، استصحاب عدم کرّيّت جاری نیست چون از اول شک داریم و استصحاب عدم ازلی هم اعتباری ندارد. استصحاب این که این قلیل بوده است هم نداریم چون حالت سابقه ندارد، آن حرفها نمی‌آید. اینجا شک داریم که این آب نجس است یا پاک است، استصحاب می‌کنیم طهارت این آب را، یعنی حکم می‌کنیم به قاعده طهارت: « الماء کلّه طاهر حتی تعلم انّه قذر الاّ اذا عُلم تاریخ الملاقات».[5]

ایشان می‌فرماید: اگر مسأله را به این حمل کردیم که حالت سابقه آب از اول مشکوک است، علم به تاریخ ملاقات وعدم علم، ربطی ندارد. أُفرض، فهمیدیم که موقع طلوع آفتاب،‌ این عذره در آب افتاد ولکن شک داریم، این آب از اول، کرّ بود یا قلیل بود وبعد کرّ شده است. علم به تاریخ ملاقات در این مسأله ای که حدوث کرّيّت من الاول معلوم نیست، فایده ندارد. مثل مسأله سابقه که در تقدم وتأخر شک داشته باشیم. در ما نحن فیه علم به تاریخ الملاقات، پیش هیچ کس،  اثری ندارد چون انسان تاریخ ملاقات را بداند یا ندارد فرقی نمی‌کند. ما شک داریم از اول از اول این آب کر است یا قلیل است.

علی هذا الاساس چون ایشان این استثناء را فرموده است حمل می‌شود که مسأله سابقه را تکرار  می‌کند، یعنی صورت اولای مسئله سابقه را واین اعاده وما ذکر هم از باب سهو القلم است. لکن عرض کردیم که این سهو قلم نیست. این غیر آن فرض است لکن حکما یکی هستند کما ذکرنا.

حکم تقارن زمانی ملاقات با نجاست و کرّيّت.

مسأله 10: « اذا حدثت الکريّة والملاقاة فی آن واحد حکم بطهارته وان کان الاحوط الاجتناب».[6]

این که ما گفتیم: اگر آب به حد کرّ برسد [کر را هم بالوزن والمساحة بیان کردیم] و بعد با نجس ملاقات کند یا نجس داخل آن بیفتد، آن آب کرّ منفعل و نجس نمی‌شود. این جای کلام و حرفی نیست که آب کرّ منفعل نمی‌شود. همان روایات « الماء اذا بلغ قدر کرّ لاینجسه شیء» [7]کافی است. انما الکلام کل الکلام در این مسأله، این است که اگر ملاقات با کرّيّت هر دو در زمان واحد حاصل شدند. آن زمانی که ماء به حد کرّ رسید، همان زمان ملاقات واقع شده است نه متعاقب آن زمان ملاقات، لاحق بر زمان کرّيّت نیست زمان کريّت با زمان ملاقات یکی است، در این صورت آیا این آب محکوم به طهارت است یا محکوم به نجاست است؟

ایشان در عروه می‌فرماید: این آب محکوم به طهارت است. کرّيت است و طاهر است یعنی طاهر واقعی است نه به قاعده طهارت. «تمسّکاً بقولهم علیهم السلام: الماء اذابلغ قدر کرّ لاینجسه شیء»[8] این آب، پاک است ولکن احتیاط، اجتناب است که احتیاط استحبابی می‌شود. این فرمایش ایشان است.

کلام مرحوم نائینی در بحث تقارن ملاقات با کرّيت

مرحوم نائینی[9] در حاشیه ای که اینجا دارد فرموده اند: از این آبی که کرّيّتش با ملاقات مقارن است باید اجتناب بشود وسرّش این است که کرّيت باید بر ملاقات سبق داشته باشد. « الماء اذا بلغ قدر کرّ لاینجّسه شیء». «لاینجّسه شیء» حکمی است که بر کرّيت مترتب می‌شود وکرّيت الماء،‌موضوع الماء است وموضوع هم بر ثبوت الحکم تقدّم دارد. این یک حرفی است که گفته شده است.

اگر حرف فقط این باشد این جوابش پُر واضح است. این که شما می‌گویید: موضوع، مثل علت است باید بر حکم، تقدّم داشته باشد، قبول داریم، روی دوچشم می‌گذاریم. رتبه موضوع،‌ متقدم است ولکن تقدّم رُتبی است نه تقدّم زمانی. تقدّم رتبی با تقارن زمانی منافات ندارد بلکه ما در بحث شرط متأخّر گفتیم تقدّم رتبی با تأخر زمانی هم منافات ندارد. علی ذلک الاساس زمانی که آب کرّ می‌شود آب کرّيّت رتبه اش بر رتبه عدم الانفعال مقدّم است چون حکم است ولکن با این منافات ندارد که این اعتصام با کرّيّت من حیث الزمان مقارن باشد. بدان جهت اگر دلیل این بود،‌جوابش پرواضح است.

لازمه عدم تأخّر زمانی حکم از موضوع در محل بحث

لکن در مقام، یک حرف دیگری ادعاء شده است که در کلام مرحوم سید الحکیم [10]هم هست و آن این است که ولو اعتصام مقارن است با کرّيّت الماء زماناً همان طوری که معلوم با علت تامه زمانا یکی می‌شود. تأخّر زمانی در معلول متصور نیست و الاّ علت، ‌علت تامه نمی‌شود. در موضوع هم همین جور است. حکم از موضوع،‌تأخّر زمانی ندارد، در آن زمانی که آب کرّ شد اعتصام هست ولکن معنای اعتصام این است که به ملاقات لاحقه، لاینفعل. معنای اعتصام الکرّ که «اذا بلغ قدر کرّ لاینجّسه شیء» یعنی لاینجّسه شیء که « یقع فیه بعد ذلک» بعد، بعد زمانی است، آن نجسی که بعد از این، توی این آب می‌افتد با آن نجس، این آب متجس نمی‌شود. اعتصام الماء منافات ندارد که با وقوع نجاستی که کرّیّت من حیث الزمان مقارن است، نجس بشود. معنای اعتصام الماء این است که با آن نجاستی که یلحقها، یعنی به کرّيّت لاحق می‌شود زمانا، منفعل نمی‌شود. این منافات ندارد که با آن نجاستی که مقارن با کرّيّت حاصل می‌شود،  منفعل بشود. پس معنای اعتصام این است که « لاینجّسه الماء» به نجاستی که« یقع فیه لاحقا، واما النجاسة‌ الواقعة فیه مقارنا» این منافات ندارد که باآن نجس بشود.

جواب مرحوم حکیم(قدس سره) از بحث تأخّر زمانی موضوع از حکم

مرحوم حکیم [11]از این حرف، جواب می‌فرماید: اگر معنای «اذابلغ الماء قدر کرّ لاینجّسه شیء» این باشد که ماء وقتی که به حد کرّ رسید به نجاست لاحقه نجس نمی‌شود، مفهومش این می‌شود که اگر ماء به حدّی نرسیده به نجاستی که لاحق بر عدم الکرّيّة است نجس می‌شود. معنایش این می‌شود. مفهوم تابع منطوق است. اگر معنای « الماء اذا بلغ قدر کرّ لاینجسه شیء» این باشد که به حد کرّ رسید، به نجاست لاحقه نجس نمی‌شود، آن وقت مفهومش این می‌شود: وقتی که به حد کرّ نرسیده، یعنی بعد از قلیل شد با نجاست ملاقات کرد، نجس می‌شود.

مثلا آبی کرّ بود وما از آن بر می‌داشتیم ودر حوض علامت هم گذاشته بودیم که چه موقع از کرّيت می‌افتد. آن آنی که از کریّت می‌افتاد وقلّت حادث می‌شد، در آن حال هم چوب نجسی به آب زده شد، بعد در آوردند. در آن آنی که قلّت حادث می‌شد، ملاقات هم در همان آن حاصل شد به این که نجس خورد به آب وبر داشتند، یا به قول مشهور مستهلک شد وبه مجرد اصابت، منعدم شد که ملاقات در آنِ قلّت حادث شده است ولی باید بگوییم: این آب پاک است چون مفهوم می‌گوید: آن مائی که به حد کرّ نرسیده « ینجّسه النجاسة اللاحقة» آن نجاستی که لاحق بشود بر زمان عدم کرّیّت لذا باید بگوییم: این آب نجس نیست که این را هم کسی نمی‌تواند بگوید.

کلام ایشان را تتمیم کنم؛ ایشان می‌فرماید: این حرفی که گفته شد که آن آبی که مقارن با کرّيّتش نجس داخل آن افتاده است، اعتصام اقتضایش این نیست که این آب، نجس نشود. اعتصام این است که نجاست لاحقه نجس نکند.

آن وقتی که ما می‌توانستیم حکم به نجاست این آبی بکنیم که کرّیّتش مقارن با ملاقات نجاست است که دلیلی داشته باشیم که« الماء الذی لاقی النجس یتنجّس الاّ الکر من الماء فان الماء اذا بلغ قدر کرّ لاینجّسه شیء» می‌گفتیم: آن جایی که ملاقات با کرّيّت در زمانی واحد شده است، داخل مستثنی منه است که گفته است: « الماء اذا لاقی نجساً یتنجّس  الاّ الکر من الماء فان الماء اذا بلغ کرّا لاینجّسه شیء» یعنی شیء که بعد می‌افتد. اگر چنین دلیلی داشتیم حکم می‌کردیم که این آبی که ملاقاتش با کریّتش مقارن است وزمانی واحد است، نجس می‌شود. این طائفه ثانیه ای که سابقاً گفتیم همین را اقتضا می‌کرد. « الماء کلّه اذا لاقی نجسا» نجس می‌شود. از این کرّ من الماء استثنا شده است. پس لازمه اش این است که آن مائی که ملاقاتش با کرّیّتش مقارن است محکوم به نجاست بشود.

ولکن ما معارض ادعا کردیم چون گفتیم: طائفه خامسه هم داریم. طائفه خامسه این است که آبی که بانجس ملاقات کرد« لاینفعل الاّ ما دون الکرّ» او استثناء شده است که مفهوم اخبار کرّ انها راتخصیص زد. بدان جهت اگر کسی در تقریب مسلک نائینی ادعا می‌کند که طائفه ثانیه داریم، می‌گوییم: طائفه خامسه داریم که طائفه خامسه، آن طائفه ثانیه را از کار می‌اندازد. این تتمیم از ما است در کلام ایشان نیست.

ایشان فقط به همان حرف اولی اکتفاء کرد. اگر دلیلی بود که «الماء الملاقی نجسٌ الاّ الکرّ من الماء»، می‌شد بگوییم که اگر ملاقات هم زمان با کرّيّت شد نجس می‌شود. دلیلی داریم ولکن با اخبار خامسه معارض است.

اما این معنا که گفتند: ظهور « الماء اذا بلغ قدر کرّ لاینجّسه شیء» این است که آن شیء که "بعد" می‌افتد زماناً! ما اصلا این ظهور را قبول نداریم. برای این که اگر این ظهور تمام باشد، معناش این است که فرض که قلّت ماء با ملاقات نجس مقارن شده حکم به طهارت بکنیم چون مفهوم هم می‌گوید:« الماء اذا لم یبلغ کرّاً لاینجسه» شیء که بعد می‌افتد. طائفه ثانیه وخامسه هم که از کار افتادند. رجوع می‌شود به مقتضای طائفه اولی که می‌گوید: « الماء لاینفعل» طاهر است. بدان جهت باید بگوییم: مائی که قلّتش مقارن با ملاقات شده، پاک است. در صورتی که این را کسی نمی‌تواند ملتزم بشود.

شمول مفهوم و منطوق اخبار کرّ نسبت به ملاقات مقارن

کلّ الحاصل این است، که حرف را ما اصلا قبول نداریم که مفهوم« الماء اذا بلغ قدر کرّ» منطوقش راجع به ملاقات بعدی بشود، ملاقاتی که بعدیّت زمانیه دارد.

این مفهوم و منطوق، شامل می‌شود حتی آن ملاقاتی را که با حدوث کرّیّت یا حدوث عدم کرّيّت که قلّت تعبیر می‌کنیم، من حیث الزمان مقارن باشد.

این که ایشان می‌فرماید: الاّ این که این طور باشد، آن طور هست یعنی ما طائفه ثانی داریم که مقتضای این است که اگر کرّيّت با ملاقات ، در یک زمان حاصل شد نجس می‌شود. ولکن حرف ما این است که خود اخبار « الماء اذا بلغ قدر کرّ لاینجّسه شیء» مفهوما و منطوقا ملاقات مقارن را می‌گیرد ولو طائفه ثانیه داریم ولی با طائفه خامسه متعارض هستند. باید با طائفه اولی رجوع بشود. وقتی که به طائفه اولی رجوع شد لازمه این است که بگوییم: آبی که قلّتش باحدوث ملاقات مقارن است، پاک است، چون مفهوم « اذا لم یبلغ الماء کرّاً» این را نمی‌گیرد، و این را نمی‌شود ملتزم شد. بدان جهت معلوم می‌شود که اگر کرّيّت با ملاقات هم یکی شد، آب منفعل نمی‌شود. چون نمی‌شود بین منطوق ومفهوم را تفکیک کرد. منطوق اگر ملاقات بعدی شد،‌مفهوم هم ملاقات بعدی می‌شود. این را نمی‌شود ملتزم شد. پس در منطوق هم نمی‌شود ملتزم شد. علاوه بر این الحاصل، کل الحاصل این بود که خود «الماء اذا بلغ قدر کرّ لاینجّسه شیء » اطلاق دارد می‌گیرد شیء را که مقارن با کرّیت اصابت کند یا بعد اصابت کند. مفهومش هم هر دو را می‌گیرد.

وقوع النجاست در دو ماء؛ اجمالا یکی قلیل و یکی کرّ

مسأله 11: « اذا کان هناک ماءان، أحدهما: کرّ، والآخر :قلیل، و لم یعلم أنّ أیّهما کرّ فوقعت نجاسة فی أحدهما معیّناً أو غیر معیّن، لم یحکم بالنجاسة  و إن کان الاحوط فی صورة التعیّن الاجتناب».[12]

مسأله دیگر این است که دو تا آب است، یکی کرّ و یکی قلیل، اما کدام یک کر و کدام یک قلیل است؟ این را نمی‌دانیم چون تفاوتشان خیلی کم است. فرض بفرمایید آب در یک گودی است که می‌دانیم یکی کر است یکی قلیل. این قلیل به کرّ، مشتبه شده است. در این صورت اگر نجسی به یکی از اینها معینا افتاد منتهی نمی‌دانیم کرّ است یا قلیل یا نجس با غیر معیّن افتاد یعنی آنی که عندنا غیر معیّن است. یک قطره خونی آمد که من دیدم اما نمی‌دانم به این اصابت کرد یا به آن اصابت کرد که هم کرّ را از غیر کر نمی‌دانیم هم مصاب النجس را از غیر مصاب النجس نمی‌دانیم. اصابت عندنا غیر معیّن است.

ایشان در هر دو صورت فرموده است حکم می‌شود به طهارت کلا المائین. بعد می‌فرماید فتوا هم این است که حکم به طهارت کلا المائین می‌شود چه نجس به یکی معیناً بیفتد چه یکی از اینها که نمی‌دانیم بیفتد، « الاّ ا ن الاحوط فی صورة التعیین الاجتناب». احتیاط استحبابی می‌شود احتیاط بعد الفتوی است. الاّ این که احتیاط این است که در صورتی که به معیّن بیفتد از آن اجتناب بشود.

طهارت دو آب در صورت اصابت نجس به غیر معیّن

فعلا بحث می‌کنیم که نجس به غیر معیّن افتاده یعنی پیش ما معیّن نیست. در این صورت می‌گوییم که حکم می‌شود که این دو تا هر دو پاک است برای این که یکی از اینها که فی علم الله کرّ است، اگر نجس توی آن افتاده باشد که پاک است. پس یکی از این دو ماء عند الله پاک است. آن دیگری که قلیل است شک داریم نجس به آن اصابت کرده است یانه، استصحاب می‌کنیم عدم ملاقاتش را بانجس. می‌گوییم: آن که از این مائین قلیل است فی عند الله که یک وقتی با نجس ملاقات نکرده بود، الان شک می‌کنم با نجس ملاقات کرده است یانه، استصحاب می‌کنم عدم ملاقات با نجس را. پس آن دیگری هم پاک شد. یکی که طاهر است وجدانا آن دیگری هم قلیل است ولو تعیینش را نمی‌دانیم. دوتا ماء بیشتر نیست یکی از این ها طاهر است وجداناً وآن دیگری که قلیل است هم طاهر است به مقتضی الاستصحاب.

کسی توهّم نکند که اصل این است که نجس به کرّ نیفتاده. چون استصحاب کردیم که نجس به قلیل نیفتاد. کسی توهّم نکند که استصحاب می‌کنیم عدم وقوع نجس را به کرّ. این استصحاب اثر ندارد چون نجس به کرّ بیفتد یا نیفتد، کرّ پاک است. ما نمی‌خواهیم با استصحاب عدم وقوع نجس در کرّ، طهارت کرّ را اثبات کنیم. طهارت کرّ احتیاج به استصحاب ندارد. اگر بخواهیم بگوییم: پس توی قلیل افتاده، این مثبت می‌شود. بدان جهت استصحاب عدم وقوع النجس فی الکرّ جاری نیست. پس این توهّم کنار برود.  

مقتضای استصحاب قلّت تمام آبها در مقام

لکن اینجا یک استصحاب دیگری هست که آن استصحاب اقتضا می‌کند یکی از اینها نجس بشود. می‌گویم: نجس که نجس فی علم الله در یکی از این ها افتاد. آن یک زمانی قلیل بود. چون گفتیم: تمام میاه سابقا مسبوق به قلّت هستند. نمی‌دانیم آن وقتی که این نجس داخل آن افتاد، به حد کرّ رسیده بود یا نه. استصحاب می‌گوید: «لاتنقض الیقین بالشک». استصحاب می‌کنیم عدم بلوغ به کرّ را برای آن مائی که نجس توی آن افتاده است. مائی است که با نجس ملاقات کرده وکرّ نبود. مثل این که علم اجماعی داریم یکی از اینها نجس است که باید از هر دو آب اجتناب کرد چون تعیینش را نمی‌دانیم. استصحاب می‌گوید: آن که نجس تویش افتاده نجس است مثل معلوم بالاجمال می‌شود. بدان جهت مقتضی الاحتیاط این است که از هردو اجتناب کرد.

می گوییم: این استصحاب جاری است وبه استصحاب عدم المعیّة بر نمی‌گردد برای این که هم کرّیّت حادث است ودر آن اناء وهم اصابت نجاست به آن اناء حادث است. اصابه ای نجاست را می‌دانیم. استصحاب می‌کنیم عدم کرّیّتش را. همان واو الجمع اثبات می‌شود. پس استصحاب عدم وقوع النجس فی القلیل که مقتضی طهارت هردوتا است چون یکی بالوجدان است، ا صل هم می‌گوید: آن دیگری هم پاک است . این اصل استصحاب عدم اصابة النجس فی القلیل  که مقتضی طهارت دومی هم هست، معارض است با استصحاب بقاء مائی که « اصابه، النجس علی قلّة». این دو استصحاب مقابل هم می‌شوند. یکی می‌گوید: آن که قلیل است پاک است «لم یصبه النجس» به واو المعیه هم بر نمی‌گردد. آن دیگری هم می‌گوید که نجس است چون علی قلّته باقی است. تعارض شده، رجوع می‌شود به قاعده طهارت که همه جا به درد ما می‌خورد. بین استصحابین که معارضه شد به آن رجوع می‌کنیم. « الماء کلّه طاهر» نتیجه این می‌شود که حکم به طهارت هر دوتا می‌شود.

از این بیانی که عرض کردیم که حکم به طهارت هرد، تا می‌شود معلوم می‌شود فرقی نیست این دوتا ماء سابقا هر دو قلیل باشند، که همین جور هم فرض کردیم که استصحاب عدم بقائه علی قلّته کردیم، یا هر دو در سابق کرّ باشند. اگر هر دو در سابق کرّ باشند، آنجا دیگر استصحاب عدم ملاقات این نجس باقلیل معارض ندارد. استصحاب عدم وقوع این نجس به قلیل که می‌گفت: آن قلیل هم پاک است، معارض ندارد، برای این که در آنی که نجس افتاده، نمی‌شود استصحاب عدم کرّیت کرد، حالت سابقه اش کرّیت است. پس در آن آبی که بالفعل قلیل است ولکن هر دو طاهر هستند به قاعده طهارت نمی‌گوییم: پاک است. به همان استصحاب عدم وقوع النجس فی القلیل می‌گوییم،‌چون معارض ندارد. به خلاف  آن صورتی که هر دو در سابق، قلیل بودند، آنجا به قاعده طهارت می‌گوییم، بعد تعارض الاستصحابین. از این جا معلوم شد که اگر حالت سابقه انائین مجهول بشود آن هم همین جور است که جلسه بعد می‌گویم.

والحمد لله رب العالمین



[1] . سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص37-38.

[2] سيد حکيم (ره) در مستمسک استهلاک را چنين تعريف کرده است: « أن الاستهلاك عبارة عن انعدام العين بما لها من‌المفهوم العرفي فينعدم وصفها». سيد خويی (ره) استهلاک رابه گونه ی ذيل تعريف کرده است: « الاستهلاك من الهلاك و هو بمعنى انعدام الشي‌ء بتمامه انعداماً عرفياً و زوال حيثية الوجود عنه من غير أن يبقى منه شي‌ء ظاهراً و إن كان باقياً حقيقة»؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص104 و سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي‌، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره‌، چ1، 1418ق)ج4، ص171.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص38.

[4]لو لا قوله (قده) إلا إذا علم تاريخ الوقوع لحملنا المسألة على مسألة أخرى مغايرة للمسألة المتقدمة؛ سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي‌، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره‌، چ1، 1418ق)ج2، ص194.

 

[5] اين قاعده بر گرفته از متن امثال روايات ذيل است:

 1-     « مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ غَيْرُهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَيْنِ اللُّؤْلُؤِيِّ بِإِسْنَادِهِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع الْمَاءُ كُلُّهُ طَاهِرٌ حَتَّى يُعْلَمَ أَنَّهُ قَذِرٌ»

2-      «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِي دَاوُدَ الْمُنْشِدِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: الْمَاءُ كُلُّهُ طَاهِرٌ حَتَّى يُعْلَمَ أَنَّهُ قَذِرٌ»؛ ر.ک: محمد بن يعقوب کلينی، الکافی( تهران، دار الکتب الاسلامیة، چ4، ت1407ق)، ج3، ص1 و ر.ک: شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص133-135.

[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص38.

[7] برخی از آن روايات به قرار ذيل است:

الف- «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الطُّوسِيُّ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ سُئِلَ عَنِ الْمَاءِ تَبُولُ فِيهِ الدَّوَابُّ- وَ تَلَغُ فِيهِ الْكِلَابُ- وَ يَغْتَسِلُ فِيهِ الْجُنُبُ قَالَ- إِذَا كَانَ الْمَاءُ قَدْرَ كُرٍّ لَمْ يُنَجِّسْهُ شَيْ‌ءٌ».

ب- «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوانَ بْنِ يَحْيَى وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى جَمِيعاً عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ إِذَا كَانَ الْمَاءُ قَدْرَ كُرٍّ لَمْ يُنَجِّسْهُ شَيْ‌ءٌ».

ج- «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَاءِ الَّذِي لَا يُنَجِّسُهُ شَيْ‌ءٌ قَالَ كُرٌّ ...»؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص158، 159 و 160.

[8] ر.ک: همان

[9] ر. ک: سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص85

[10] ر.ک: سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص167.

[11] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص168.

[12] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص38.