(فصل)« الماء المستعمل فی الوضوء طاهر مطهّر من الحدث والخبث، وکذا المستعمل فی الأغسال المندوبة،وأما المستعمل في الحدث الاکبر فمع طهارة البدن لا إشکال في طهارته ورفعه للخبث، والاقوي جواز استعماله في رفع الحدث أيصاً، وإن کان الاحوط مع وجود غيره التجنب عنه، واما المستعمل في الاستنجاء ولو من البول فمع الشروط الاتية طاهر ويرفع الخبث ايضاً، لکن لا يجوز استعماله في رفع الحدث ،ولا في الوضوء والغسل المندوبين ،واما المستعمل في رفع الخبث غير الاستنجاء فلا يجوز استعماله في الوضوء والغسل ،وفي طهارته ونجاسته خلاف ،والاقوي ان ماءالغسلة المزيلة للعين نجس ، وفي الغسلة الغير المزيلة الاحوط الاجتناب»[1].
عرض کردیم به روایت عبدالله بن سنان[2] استدلال شده بود که با غساله غسل جنابت یا اغسال واجبی که رفع حدث می کند، نمیشود در رفع حدث کرد، وضو گرفت یا غسل کرد. در این روایت کلام تارةً در سندش و أخری در مدلول آن واقع میشود.
کلام در سند این بود که آیا این سند تمام است یانه؟ عرض کردیم حرفهایی که در تمامیت سند گفته شده، هیچ کدام از اینها تمام نیست.
در مانحن فیه مطلب دیگری هست که فرمودهاند: احمدبن هلال عبرتائی موثق است روایاتش معتبر است. اگر در سندی آن سند از تمام جهات تمام باشد و در آن سند، احمد بن هلال عبرتائی واقع بشود، آن روایت موثق است. احتیاج به این که اصحاب اعتماد کردهاند یا اینها ندارد. خود این شخص، شخص موثقی است. این جور فرمودهاند[3]، مرحوم نجاشی در کتاب رجال خود وقتی احمد بن هلال عبرتائی را عنوان میکند اینجور میفرماید، احمد بن هلال عبرتائی، صالح الروایة، یُعرَف منه و ینکر،[4] این احمد بن هلال صالح الروایة است. معنا و ظهور صالح الروایة یعنی روایتش روایت شخصی است که روایت او قبول میشود در مقابل ضعیف الرواة است. آن شخص که مِنْ حیث راوی بودن ضعیف است یعنی غیر موثقه است. شخص درستی نیست. بدان جهت روایتش ضعیف میشود.
این که مرحوم نجاشی میفرماید: یُعرَف منه و یُنکَر، این اصطلاح را خیلی جاها دارد، یعنی بعضی از حدیث هایش نزد علما و اصحاب انکار میشود که این حدیث به درد نمیخورد. یعرف و ینکر، یعنی یقبل و لایقبل. معنایش این است.
فرمودهاند[5] این که در ذیل دارد یعرف منه و ینکر، منافات با توثیق اولی ندارد. معنایش این است که این شخص از ضعیف روایت میکند ولو خودش موثق است، ولکن چون شخص ضعیفی روایتی را نقل میکند از شخص فاسد من حیث الروایة، روایت را نقل می کند، بدان جهت انکار میکنند، قبول نمیکنند. و یعرف یعنی اگر از سایر جهات هم تمام باشد روایت این شخص قبول میشود. پس عدم قبول روایت شخص به واسطه مرویٌ عنه او که ضعیف است، این منافات ندارد که شخص من حیث النفس، ثقه بوده باشد. و مفروض این است که در مانحن فیه در روایت، مرويٌ عنه این شخص که حسن بن محبوب است، از اجلاء است کما ذکرنا. پس در مانحن فیه این روایت معتبر میشود. بعد ایشان [6]میفرماید: آن مقداری که بر ما ثابت است و او را نمیتوانیم انکار کنیم این است که این شخص فاسد المذهب است، بلکه اصلا معلوم نیست در اواخر عمرش، یعنی در آن نصف ثانی عمرش، این شخص من حیث المذهب و من حیث العقیده اصلا عقیدهای به چیزی هم داشت یانه؟ بلکه عقیدهاش به شیء هم معلوم نیست و فاسد است. ولکن این منافاتی ندارد که خودش ثقه بوده باشد.
بعد ایشان[7] ـ قطع نظر از کلام نجاشیـ میفرماید: شهادت میدهد به وثاقت این شخص، کلام شیخ الطایفه (قدس) که ظاهرا در کتاب عدّة است، که ایشان آنجا یک بحثی دارد بر این که آنهایی که من حیث المذهب فاسد هستند، آیا روایت آنها قبول میشود یا نه؟ شیخ در آنجا یک فرمایشی دارد که بعض الاشخاص اگر روایت در حال ا ستقامت داشته باشند روایتشان مقبول است و عمل می شود، اصحاب عمل میکنند. آنجا احمد بن هلال عبرتایی را مثال فرموده است.
شیخ فرموده است که این احمد بن هلال عبرتایی روایتی را که در حال استقامت داشت روایاتش مقبول است. خوب این توثیق این شخص است. بر این که این شخص اگر ثقه نباشد، فرقی نیست که در حال استقامت عقیدهاش روایت کند یا در حالی که فاسد العقیده است روایت کند، علی کلا التقدیرین روایتش مردود است، چون خودش فی نفسه ثقه نیست. پس کلام شیخ در شهادت بر این است که این شخص ثقه است.[8]
علاوه بر این، احمد بن هلال عبرتایی در اسناد کامل الزیارات واقع شده و کامل الزیارات به وثاقت رجالی که در اسناد روایاتش واقع شدهاند شهادت داده است. این فرمایش ایشان است. نتیجه این مطالب این میشود: احمد بن هلال عبرتائی در سَندِ هر روایتی واقع بشود، آن روایت ازغیر ناحیه احمد خدشهای نداشته باشد، مثل روایتی که که در مقام بیان کردیم، آن روایت من حیث السند موثقه و معتبر میشود. این کلام ایشان است. [9]
ولکن این کلام به نظر ما کلام تمامی نیست. چرا کلام تمامی نیست؟ بله، ظاهر کلام نجاشی که این شخص صالح الروایة است، معنایش این است که ثقه است، این را قبول میکنیم، و اصطلاح "یعرف منه و ینکر" هم منافات با ثقه بودن شخص ندارد. ممکن است یعرف منه، به واسطه این که سایر جهات روایتش تمام است، و ینکر چون سایر جهاتش درست نیست. اینها درست. ولکن کلام شیخ نجاشی مبتلا به معارض است. اگر معارضی نداشت آن وقت کلام در او را اخذ میکردیم و میگفتیم که از روایات هم که وارد است در حق این احمد بن هلال عبرتائی غیر از فساد المذهب، یا این که این شخص اصلا عقیدهای به شیئ نداشته است، غیر از این چیزی دیگری استفاده نمیشود. ولکن این احمد بن هلال عبرتائی را، هم قمیین تضعیف کردهاند و هم خود شیخ الطایفه که شیخ طوسی است خودش تضعیف کرده است.
ولکن این یک جمله را جلوتر بگویم، این که شیخ آنجا در عُدّه[10] فرموده است: که در حال استقامت اگر روایتی را کسی مثل احمدبن هلال عبرتائی نقل نکند قبول میشود، این بیش از این نمیرساند وبیش از این استفاده نمیشود که این شخص در حال استقامت ثقه هم بود. و اما اگر فرض کنید در حال غیر استقامتش ثقه بود این از کجا استفاده میشود؟ این ثقه بودن از عدالت که بالاتر نیست. ربما یک انسان مؤمنی اوایل عمرش، جوانیش شخص مؤمن و متدین و عمل خوب و اینها، صادق اللهجه بوده است بعد دیگر، شیطان گول میزند وعقیدهاش فاسد میشود، عدالتش هم میرود بله هر کاری که هست میکند، از جمله شروع به دروغ گفتن هم میکند. وقتی که خصوصا مثل احمدبن هلال عبر طایی از روایات ظاهر میشود که در کلهاش هوای ریاست و استبداد پیدا شده بود خوب شروع به دروغ گفتن هم میشود ثقه بودنش این جور نیست که کسی ثقه بوده باشد تا آخر عمرش ثقه باشد، این ملازمه ندارد. غایة الامر از کلام شیخ، که اصحاب به روایات عبرتائی در حال استقامت روایتش را قبول کردهاند، یعنی در حال استقامت ثقه هم بود، و اما در حال غیر استقامتش هم ثقه بود این را که نمیشود استفاده کرد. بدان جهت این احمد بن هلال عبرتائی را، هم قمیین تضعیف کردهاند ـ تضعیف، نه فساد عقیده ـ و هم خود شیخ الطایفه تضعیف کرده است.
و اما این که خود شیخ الطایفه تضعیف[11] کرد در تهذیب دارد که: اگر فرض کنید یک یهودی، یک نصرانی، یا هر کسی وصیتی را به اهل ضلال بکند، به یهودیها وصیت کند که بعد از مردن من مثلا فلان قدر مال به یهودی بدهید. یا یک شخص مؤمنی یا مسلمانی وصیت کند، یک مسأله این است که این وصیت نافذ است. آنجا این روایتی نقل کرده است که شیخ کأنّ از این روایت، مخالف با نفوذ وصیت است. این روایت میگوید: این جور وصیت نافذ نیست.[12]
مدلول این روایت این استکه اگر چنین وصیتی هم شده باشد و فرض این است که این سؤال از او واقع میکند این جور وصیتی شده است، کأنّ امام علیهالسلام میفرماید: که آن پول ها را بفرست پیش من و علامت بگذار که آن پول راجع به وصیت است، آن پول راجع به ماست، ما صرف میکنیم.
آنجا دارد که «فامّا ما رواه محمد بن علی بن محبوب عن ابی محمد الحسن بن علی الهمدانی، عن ابراهیم بن محمد قال کتب احمد بن هلال الی ابی الحسن علیهالسلام» که احمد بن هلال عبرتائی است «یسأله عن یهودیّ مات، و اوصی لدیّناهم» آنهایی ـ یهودیهاـ که طلبکاران هستند وصیت کرده مال مدیونین را بدهید. «فکتب علیهالسلام اوصله الیّ» آن مال وصیت را پیش من بفرست «و عرّفنی لأنفذه فیما ینبغی ان شاء الله» در موردش ما خودمان صرف میکنیم. این منافات دارد. ایشان این جر فرموده است. «فاما ما فی هذا الخبر انه ضعیف الاسناد جداً» این سندش ضعیف است. «لأن روایته کلمهم مطعنون علیهم» این حسن بن علی همدانی، ابراهیم بن محمد و احمد بن هلال همه اینها طعن دارند «و خاصةً صاحب التوقیع» خاصةً آن که صاحب توقیع است یعنی «احمد بن هلال» که خودش به امام نوشته، کأنّ، «فانّه مشهود بالغلوّ واللّعنة» این نسبت به عقید، «و مایختص بروایته لانعمل علیه»آن روایتی را که مختص به او است یعنی مدلول روایت روایت کرده است که دیگران روایت نکردهاند به او عمل نمیکنیم.
این حرف معارض است با حرف نجاشی. چون حرف نجاشی که معنا کردیم "یعرف منه و ینکر" ینکر به جهت این است که مثلا مرویٍ عنه او ضعیف است، این حرف نیست اینجا چون مروی، عنه احمد بن هلال، امام علیهالسلام است. از امام علیهالسلام نقل کرده، امام که ضعیف نیست. این تضعیف خود احمد است. شیخ خود احمد را تضعیف می کند که خود احمد بن هلال روایتش لایعمل به روایت هم منحصر و راجع به عقاید نیست، راجع به فروع است. راجع به فروع میگوید به روایاتش عمل نمیشود. این تضعیف شیخ که احمد بن هلال را تضعیف کرده است. اگر نجاشی توثیق کرده است که ظاهر کلامش هم همین است، معارضه با این دارد. و همین طور معارضه دارد با تضعیف قمیین.
زیدیه (طائفه زیدیه از شیعه) یک شبههای کردهاند به اثنی عشریه عقیده ما این است که ائمه علیهمالسلام بعد از رسول الله خدا صلیاللهعلیهوآله دوازده تا هستند زیدیه این را قبول ندارند و میگویند: دلیل هم نیست بر این که دوازه تا بوده باشند. این شبهه و ایرادی است که زیدیه بر اثنی عشریه کردهاند. وجه ایرادشان یکی این است که گفتهاند اگر این معنا ثابت بود که رسول خدا صلیاللهعلیهواله اوصیائش را دوازده تا تعیین کرده بود بر مثل زراره مخفی نمیشد زرارة ابن اعین که از خواص امام باقر علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام است میگویند: با وجه این که زراره وقتی فوت می کرد، در وقت موت و مرضش، پسرش عبیدالله را قبلا فرستاده بود به مدینه که برایش خبر بیاورد که بعد از موت امام صادق علیهالسلام ـ امام صادق علیهالسلام قبل از زراره وفات کره استـ چه کسی امام است؟ تا خبر امامت موسی بن جعفر علیهالسلام را بیاورد. و او در حال مرض بود و قبل از این که پسرش برگردد فوت کرد، در حالی که در حال احتضار قرآن را به سینهاش گذاشت و گفت: هر کسی که این قرآن امامت او را بعد از امام صادق علیهالسلام ثابت کند می کند من او را قبول دارم. پس معلوم میشود ـ زیدیه این جور گفتهاند ـ که شخصی مثل زراره نمی دانست که بعد از امام صادق علیهالسلام موسی بن جعفر علیهالسلام امام است، شما میگویید موسی بن جعفر علیهالسلام امام است. این بر زراره مخفی بود. پس چه جور میتوانند این ائمه اثنی عشر بوده باشند و رسول الله صلیاللهعلیهوآله اینها را تعیین کرده باشند و بر مثل زراره مخفی بشوند؟
البته این که زراره موقع موت قرآن گذاشته به سینهاش و پسر نیامده بود، این از کجاست؟ این دلیلش یک روایتی است که آن روایت را باز همین احمد بن هلال عبرتائی نقل کرده است. این که قضیه این جور بوده، زراره پسرش را فرستاده بود خوب نرسید و این زراره داشت فوت میکرد قرآن را به سینهاش گذاشت، و این جور گفت، این دلیلش چیست؟ دلیلش همین روایت است.
صدوق(قدس)[13] میفرماید حدّثنا ابیـ در کتاب کمال الدین صفحه75 که در رد اعتراض زیدیّه است. آنجا دارد که حدثنا ابیـ این را باید بدانید که پدر صدوق معاصر با کلینی (قدس) بود. اینها با همدیگر معاصر و در یک طبقه بودند. نقل میکند از پدرش، پدرش هم می گوید عن محمد بن یحیی العطار، همان طوری که کلینی از محمدبن یحیی العطار آن روایات را دارد، پدر صدوق هم از محمد بن یحیی العطار روایات دارد، اینها در یک طبقه میافتند. عن محمد بن احمد بن یحیی عمران اشعری که همان محمد بن احمد بن یحیی معروف است که ثقه است این را گفتهایم، عن احمد بن هلال این همین احمد بن هلال عبرتائی است عن محمد بن عبید بن زراره عن ابی، لما بعث زرارة عبیداً این روایت را الی آخره نقل کرده است.
صدوق (قدس) که این روایت را نقل میکند و دو تا جواب میگوید، میگوید جواب اول[14] این است که ـ و جواب صحیح هم هستـ زراره میدانست که بعد از امام صادق علیهالسلام موسی بن جعفر علیهالسلام امام است، ولکن شیعه در تقیه بودند. پسرش را به جهت این فرستاد که بفهمد که بعد از فوت امام صادق علیهالسلام موسی بن جعفر تقیه میکند و امامتش را علنی نمیکند، تا این هم وظیفهاش را بداند، یا این که علنی میکند تا او هم وظیفهاش را بداند. و بما این که خبر نرسیده این به جهت تفهیم مردم این جور گفت و فهماند که یک امامی بعد از امام صادق علیهالسلام هست این اولین جواب که جواب پاکیزهای است و برطبقش روایت هم هست از امام رضا علیهالسلام این قضیه را سؤال کردند امام رضا علیهالسلام هم کأنّ این جور فرمود که مضمونش همین است.
و ثانیا این روایت و این قضیه را احمد بن هلال عبرتائی نقل میکند این اشکال دوم صدوق است. میگوید[15] بر این که، «علی انّ راوی هذا الخبر احمد بن هلال هو مجروح عند مشایخنا (رض)» اینجا میفرماید: که مجروح چه جور است؟ «حدثنا محمد بن حسن بن احمد بن ولید» که محمد بن حسن ولید استاد صدوق است «قال سعد بن سعد بن عبدالله مارأینا و لاسمعنا بمتشیّع رجع عن التشیع الی الانحراف، الاّ احمد بن هلال»، اینها محل کلام ما نیست این فساد عقیده است «و کانو یقولون» یعنی مشایخنا «انّ ما تفرّد بروایته احمد بن احمد بن هلال» مطلبی را که احمد بن هلالـ همان حرفی را که شیخ فرمود، که شاید منشأ حرف شیخ هم همان حرف قمیین باشدـ «ما تفرد بروایته احمد بن هلال فلا یجوز استعماله» عمل کردن به آن جایز نیست. هر چه بوده باشد، راجع به عقاید بوده باشد، او را نمیشود در شرع استعمال کرد. این تضعیف است، تضعیف تمام و تام، این معارض است با توثیق نجاشی، بدان جهت روایت من حیث السند از اعتبار میافتد، چون توثیق ثابت نشده مبتلا به معارض شد، این حرف ماست. پس مخلص کلام این است که این روایت به این سندی که در مقام ذکر شده است تمام نیست و اگر ما بودیم و این سند، این روایت از ضعاف بود.
ولکن مع ذلک ما ملتزم هستیم این روایتی که در مانحن فیه هست و محل بحث ماست و بالاسناد عن سعد بن عبدالله عن حسن بن علی عن احمد بن هلال عن الحسن بن محبوب عن عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله علیهالسلام نقل شده، این روایت معتبر است، چون احمد بن هلال عبرتائی از حسن بن محبوب نقل میکند، و شیخ در فهرست [16]در باره حسن بن محبوب بعد از این که جلالتش را فرموده، فرموده اخبرنا بجمیع کتبه و روایاته بطریقین، دو طریق ذکر شده کرده است که هر دو صحیح است. اخبر نا بجمیع کتبه و روایاته. بنا بر اقرار شیخ، خود این روا یت این احمد بن هلا در مانحن فیه، این داخل روایت معتبره میشود البته نه آن خبر وصیت. چون خبر وصیت را از امام علیهالسلام نقل میکرد. آنجا راوی قبلی مثل حسن بن محبوب نیست؛ لذا آن جور روایت از اعتبار میافتد به تضعیف قمیین و شیخ.
مثل این روایتی را که از حسن محبوب نقل میکند، یا از کس دیگر نقل کند که مثل حسن بن محبوب در باره او است که اخبر نا بجمیع کتبه و روایاته و طریقش را در فهرست ذکر کند آن روایت معتبر میشود و این روایت در مانحن فیه از حسن بن محبوب ا ست. حسن بن محبوب هم از عبدالله سنان نقل میکند واین روایت روی آن قاعدهای که ما پیدا کردیم، این سند تمام است و معتبر میشود. پس روایت من حیث السند اشکال ندارد.
خود شیخ میگوید و اخبرنا بجمیع کتبه و روایاته؛ یعنی هر چیزی که ما از کتب و روایات حسن بن محبوب نقل کردیم به آنها را خبر داده است، نه روایات واقعیش را که واقعا حسن محبوب گفته است، این نیست. او را غیر از خدا کس دیگر نمیداند. شیخ از کجا میداند آن روایات واقعی اوست؟ این معنایش این است که آن کتبی که به ما رسیده است به عنوان این که از حسن بن محبوب است و از کتاب او است و آن را که ما این جور اشخاص خبر دادهاند آنها صحیح است کما ذکرنا. پس روایت من حیث السند معتبر میشود.
و ا ما من حیث الدلاله، که دلالت این روایت چیست؟ در دلالت این روایت شبهه کردهاند گفتهاند[17] اگر این روایت سندش هم تمام باشد یا اغماض در سند بشود، این روایت دلالت نمی کند که آب که غساله جنابت است با این آب نمیشود وضو غسل کرد ـ یعنی شخص جنب که فرض این است که بدنش از خبث پا ک است که مرحوم سید در عروه قید کرد که خبث در بدنش نباشد فقط غسل جنابت کرده و در یک تشتی جمع کرده و خودش میخواهد با او وضو بگیرد یا شخص دیگری بعداً میتواند با او وضو بگیرد، یا فی مابعد خود ش میخواهد غسل کند یا دیگری میخواهد غسل کند فرقی نمیکندـ با این آب غساله الغسل نمیشود وضو گرفت. دلالتی بر این ندارد. «قال لابأس أن یتوضأ بالماء المستعمل» وضو گرفتن با ماء مستعمل عیبی ندارد که سابقاً گفتیم. «فقال الماءالذی یغسل به الثوب» آن مائی که ثوب با آن غسل می شود، «او یغتسل به الرجل من الجنابه» یا مرد از جنابت غسل میکند «لایجوز ان یتوضؤ منه» خیلی اتفاق افتاده مثلا یک دستمالی دارید افتاد خاکی شد، وقت یکه سر آب رسیدید او را میشویید. اگر فرض کردیم آن ثوبی را که خودش فقط مثل غبار دارد و قذرات شرعیه ندارد، نه عین نجش دارد و نه متنجس است، متنجس شرعی نیست فقط یک خفیف قذرات عرفیهای دارد، مثل غبار را با آب کمی که در آفتابه بود، شستهاید آبش هم ریخت در ظرفی که آن ظرفی پاک است. بعد میخواهید با او وضو بگیرید. با آبی که غسالة الثوب است. این جایز است یا جایز نیست؟ بلاشبهة جایز است. این جا شبههای نیست چون خود امام علیهالسلام در ذیل فرمود «و امّا الذی یتوضأ الرجل به فیغسل به وجهه و یده بشیئ نظیف فلا بأس آن یؤخذه غیره و یتوضأبه». اهل العرف اصلا فرق نمیفهمند مابین این که صورت انسان یا دست انسان غباری شده است او را میشوید آبش را جمع میکند در شیء نظیفی یا دستمالش که عین قذرات ندارد تنجس هم ندارد، فقط غبار است مثل صورتش، او را بشوید، بعد بگوید با این میشود ولی با آن نمیشود. این ارتکازی عرفی نیست.
باید به این ثوب یک قیدی بزنیم. باید بگوییم و اما ما یغسل به الثوب، یعنی آن ثوب متنجس را قید بزند، آن است که با او نمیشود وضو گرفت باید آن قید را بزنیم و الاّ منافات دارد با خود این روایتی که ذکر شده است. در ذیل با او منافات دارد. وقتی که این قید را زدیم،چرا این قید را زدیم؟ میگوییم چون غالباً انسان ثوبش را که میشود خالی از قذرات نمیشود. خصوصاً آنجایی که ثوب، ثوب بچه باشد. ثوب خودش نباشدکه در روایت دارد که «و امّا ا لذی یغسل به الثوب» یکی بولی یک منی یا خونی بالاخره یک چیزی دارد او را میگوید. خوب وقتی غالبا این جور است این در جنابت هم همین جور است، جنبی که میرود برای غسل کردن بدنش حامل قذرات است. خصوصاً زمانهای سابق وسایل فعلی که الان مهیا است در منازل نبود، ممکن است بدنش را پاک کند تا وقت نماز برود غسل کند. که متعارف بود در آن زمان که بدنها خبث داشت با بدنهای خبث میآمدند. ائمهعلیهمالسلام هم در روایت فرمودند که در کیفیة الغسل روایتش را گفتیم که: اول تمیز و پاک بکن وبعد به سرت آب بریز. این روایت، این آب غسل که حامل قذرات است را میگوید: یعنی بدن خبث دارد. این را میگوید که «لایجوز ان یتوضأ به» با او وضو نمیشود. و این را ما هم ملتزم هستیم.
یک تقریبی بکنم که یقین پیدا کنید که مطلب همین جور است. در ذیل روایت داشت بر این که: و اما الذی یتوضأ الرجل، این توضؤ هم لغوی است، توضأ یعنی میشوید، فیغتسل به وجهه و یده فی شیئ نظیف، آن کسی که در دست و صورتش را میشود که شیء نظیفی، با او وضو گرفتن عیبی ندارد. خوبی فرض بفرمایید که انسان دست و صورت را نَشست ولی ساق پایش را که نظیف است شست تا یک خرده خنک بشود. آیا اهل العرف مابین این غسل پای ظاهر و مابین وجه فرقی میگذارد؟ بلا اشکال فرقی نمیگذارد. پس ما بین آن پا و ثوب ظاهری که گفتیم دستمال گرد و غباری داشت، آیا فرقی میگذارند و فرقی میفهمند؟نه نمیفهمند.
غسل جنابتی هم که محل کلام ماست همین پا و صورت و سرشستن است. غسل جنابت چیست؟ بدنش که حامل خبث نیست، غسل جنابت همان دست وصورت و سر و پا شستن است، منتها تمام اعضاء بدن را میشود فی شیئ نظیف که ظاهر است. خود این معنایی که در روایت ذکر شده، این حمله اخیری که در اینجا ذکر شده است این خودش قرینه است و هکذا از خارج میدانیم که بدنهای آنها که غسل جنابت میکردند حال خبث بودن که نوعاً همین جور بودند مثل الان که نبود که مثل احتیاط کاران، اول برود یک جای اسفلش را تطهیر کند بعد بیاید اینجا غسل کند. در روایات هم نگفت بلند شو ظرف آبت را جایی دیگر ببر. در روایت داشت که دستت اگر پاک است آب از ظرف بردار، چندغرفه بریز و اسفلش را پاک کن، نداشت که آن ظرف را با خودت بر دار جای دیگر بنشین بر سرت بریز. همین جور بود که همان جا سر میریختند. و این را خواهیم گفت که این جور غسل کردن عیبی ندارد ان شاء الله در غساله میرسیم که عیبی ندارد.
اینگونه بود که این آب در یک گودی جمع شده بود، و این شخص میرود از آنجا وضو بگیرد، این میشود غسالهآی که حامل خبث است، خبث به اوشسته شده است. بدان جهت وضو گرفتن با او جایز نیست. پس این روایت مدلولش این است.
اگر کسی بگذارد دو پایش را توی یک کفش که نه، این مطلق است. چه جو بیان بکند؟ مرحوم آقای حکیم(قدس) یک تقریری خوبی در مستمسک کردهاست، ایشان فرموده: این غَسل ثوب یعنی غسلی که شارع او را تکلیف کرده، آن غسل از نجاست میشود و اما این که یکی که فرموده است او یغتسل به الرجل من الجنابة این مطلق است، این را عدل برای او قرار داده. این عدل قرار دادن معنایش این است که بدنش حامل نجاست باشد یا نباشد خبث داشته باشد این مطلق است.
میگوییم: اگر این حرف صحیح بشود غسل ثوب حقیقت شرعیه ندارد. غسل ثوب همان شستن ثوب است که پیش متشرعه متعارف است. ثوب را از وسخ هم میشویند از آن جاست شرعی هم میشوند و در روایات هم مطلق است. این فرمایش اول ایشان که غَسل، ظهور در غَسل مشروع دارد، نه! اینجور نیست، غسل معناش حقیقت شرعیه ندارد مثل صلاة صبح. غَسل همان شستن ثوب است از خبث بشوید یا از قذرات عرفی بشوید مطلق است. اگر ما بنا گذاشتیم که بگوییم این غسل جنابت مطلق است آن هم مطلق است. وقتی که مطلق شد این «لایجوز ان یتوضأ منه» را نباید حمل به عدم جواز حقیقی بکنیم، باید به یک معنایی بگیریم که شامل کراهت هم بشود. چون نمیشود ملتزم شد که با آن آب دستمال نمیشود وضو گرفت چون غسل ثوبت است. اگر بنا شد غسل ثوب را حمل به غسل ثوب نجس بکنیم جنابت را هم به جنابت بدن جنبی که خبث دارد حمل کردیم فبها. و الاّ اگر مطلق گذاشتیم باید هردو را مطلق بگذاریم هر دو را که مطلق گذاشتیم بایدعدم جواز ـلایجوز ان یتوضء منهـ را با یک معنای عامی حمل کنیم که کراهت را بگیرد چون قطعاً جایز است. لایجوز یعنی لاینبغی که انسان از او وضو بگیرد. اگر این را گفتیم، نه با عدم جواز دلالت میکند، نه در ناحیه ثوب نه در ناحیه غُسل آن معنا عام به خصوصیت عدم جواز که دلالت نمیکند.
پس علی هذا علی کل تقدیر این روایت من حیث دلالت تمام نیست و دلیل بر مسلکی که بعضی از قدما اختیار کرده بودند که وضو گرفتن به آب غسل ولو بدن جنب فرض بفرمایید حامل قذرات نباشد جایز نیست این درست نمی شود.
میماند روایاتی که در آن روایت هم استظهار شده است که نمیشود انسان با غُساله غسل الجنابه رفع حدث بکند یعنی آن را در وضو یا غسل استعمال کند.
[1]سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص46.
[2] وَ( محمد بن الحسن) بِالْإِسْنَادِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا بَأْسَ بِأَنْ يُتَوَضَّأَ بِالْمَاءِ الْمُسْتَعْمَلِ- فَقَالَ الْمَاءُ الَّذِي يُغْسَلُ بِهِ الثَّوْبُ- أَوْ يَغْتَسِلُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الْجَنَابَةِ- لَا يَجُوزُ أَنْ يُتَوَضَّأَ مِنْهُ وَ أَشْبَاهِهِ- وَ أَمَّا [الْمَاءُ] الَّذِي يَتَوَضَّأُ الرَّجُلُ بِهِ- فَيَغْسِلُ بِهِ وَجْهَهُ وَ يَدَهُ فِي شَيْءٍ نَظِيفٍ- فَلَا بَأْسَ أَنْ يَأْخُذَهُ غَيْرُهُ وَ يَتَوَضَّأَ بِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص215.
[3] لا ينبغي الإشكال في فساد الرجل من جهة عقيدته، بل لا يبعد استفادة أنه لم يكن يتدين بشيء، و من ثم كان يظهر الغلو مرة، و النصب أخرى، و مع ذلك لا يهمنا إثبات ذلك، إذ لا أثر لفساد العقيدة، أو العمل في سقوط الرواية عن الحجية، بعد وثاقة الراوي، و الذي يظهر من كلام النجاشي: (صالح الراوية) أنه في نفسه ثقة، و لا ينافيه قوله: يعرف منها و ينكر، إذ لا تنافي بين وثاقة الراوي و روايته أمورا منكرة من جهة كذب من حدثه بها؛ ؛ سيد ابو القاسم موسوی الخويي، معجم الرجال الحديث، (...،...، چ...، ت...)، ج3، ص152.
[4] أحمد بن هلال أبو جعفر العبرتائيصالح الرواية، يعرف منها و ينكر؛ احمد بن علی نجاشی، رجال نجاشی، ( دفتر انتشارات اسلامی، چ...، ت1407ق)، ص83.
[5] سيد ابو القاسم موسوی الخويي، معجم الرجال الحديث، (...،...، چ...، ت...)، ج3، ص152.
[6] لا ينبغي الإشكال في فساد الرجل من جهة عقيدته، بل لا يبعد استفادة أنه لم يكن يتدين بشيء، و من ثم كان يظهر الغلو مرة، و النصب أخرى، و مع ذلك لا يهمنا إثبات ذلك، إذ لا أثر لفساد العقيدة، أو العمل في سقوط الرواية عن الحجية، بعد وثاقة الراوي؛ سيد ابو القاسم موسوی الخويي، معجم الرجال الحديث، (...،...، چ...، ت...)، ج3، ص152.
[7] مما يؤيد ذلك، تفصيل الشيخ: بين ما رواه حال الاستقامة، و ما رواه بعدها، فإنه لا يبعد أن يكون فيه شهادة بوثاقته، فإنه إن لم يكن ثقة لم يجز العمل برواياته حال الاستقامة أيضا ؛ سيد ابو القاسم موسوی الخويي، معجم الرجال الحديث، (...،...، چ...، ت...)، ج3، ص153.
[8] و أما ما ترويه الغلاة، و المتهمون، و المضعفون و غير هؤلاء، فما يختص الغلاة بروايته، فإن كانوا ممن عرف لهم حال استقامة و حال غلو، عمل بما رووه في حال الاستقامة و ترك ما رووه في حال خطائهم، و لأجل ذلك عملت الطائفة بما رواه أبو الخطاب محمد بن أبي زينب في حال استقامته و تركوا ما رواه في حال تخليطه، و كذلك القول في أحمد بن هلال العبرتائي ، و ابن أبي عذافر و غير هؤلاء. فأما ما يرويه في حال تخليطهم فلا يجوز العمل به على كل حال. و كذلك القول فيما ترويه المتهمون و المضعفون. و إن كان هناك ما يعضد روايتهم و يدل على صحتها وجب العمل به. و إن لم يكن هناك ما يشهد لروايتهم بالصحّة وجب التوقف في أخبارهم؛ ؛ محمد بن الحسن طوسی، العدة فی ااصول فقه، ( قم، محمد تقي علاقبنديان، چ1، ت1417ق)،ج1، ص151.
[9] ر. ک: سيد ابو القاسم موسوی الخويي، معجم الرجال الحديث، (...،...، چ...، ت...)، ج3، ص152-153.
[10] محمد بن الحسن طوسی، العدة فی ااصول فقه، ( قم، محمد تقي علاقبنديان، چ1، ت1417ق)،ج1، ص151.
[11] مرحوم شيخ در کتاب الوصايا ذيل روايت 812 چنين فرموده است: « فَأَوَّلُ مَا فِي هَذَا الْخَبَرِ أَنَّهُ ضَعِيفُ الْإِسْنَادِ جِدّاً لِأَنَّ رُوَاتَهُ كُلَّهُمْ مَطْعُونٌ عَلَيْهِمْ وَ خَاصَّةً صَاحِبُ التَّوْقِيعِ- أَحْمَدُ بْنُ هِلَالٍ فَإِنَّهُ مَشْهُورٌ بِالْغُلُوِّ وَ اللَّعْنَةِ وَ مَا يَخْتَصُّ بِرِوَايَتِهِ لَا نَعْمَلُ عَلَيْهِ»؛ محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج9 ص204.
[12] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْهَمْدَانِيِّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ كَتَبَ أَحْمَدُ بْنُ هِلَالٍ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ ع- يَسْأَلُهُ عَنْ يَهُودِيٍّ مَاتَ وَ أَوْصَى لِدُيَّانِهِمْ فَكَتَبَ ع أَوْصِلْهُ إِلَيَّ وَ عَرِّفْنِي لِأُنْفِذَهُ فِيمَا يَنْبَغِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج9 ص204.
[13] محمد بن علی بن بابويه قمی، (صدوق)، کمال الدين و تمام النعمة، (قم، ... ، چ...، ت...)، ص75.
[14] على أنه قد قيل: إن زرارة قد كان عمل بأمر موسى بن جعفر عليهما السلام وبامامته وإنما بعث ابنه عبيدا ليتعرف من موسى بن جعفر عليهما السلام هل يجوز له إظهار مايعلم من إمامته أويستعمل التقية في كتمانه، وهذا أشبه بفضل زرارة بن أعين وأليق بمعرفته؛ محمد بن علی بن بابويه قمی، (صدوق)، کمال الدين و تمام النعمة، (قم، ... ، چ...، ت...)، ص75.
[15] وهو مجروح عند مشايخنا - رضى الله عنهم -حدثنا شيخنا محمدبن الحسن بن أحمد بن الوليد - رضي الله عه - قال: سمعت سعدبن عبدالله يقول: مارأينا ولا سمعنا بمتشيع جع عن التشيع إلى النصب إلا أحمدبن هلال، وكانوا يقولون: إن ماتفرد بروايته أحمد بن هلال فلا يجوز استعماله، وقد علمنا أن النبى والائمة صلوات الله عليهم لايشفعون إلا لمن ارتضى الله دينه والشاك في الامام على غير دين الله، وقد ذكر موسى جعفر عليهما السلام أنه سيستوهبه من ربه يوم القيامة؛ محمد بن علی بن بابويه قمی، (صدوق)، کمال الدين و تمام النعمة، (قم، ... ، چ...، ت...)، ص76.
[16] محمد بن الحسن طوسی، الفهرست، (نجف اشرف، مکتبة الرضوية، چ1، ت......)، ص46-47.
[17]سيد محسن حکيم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص221.