درس نود و سوم

(فصل)« الماء المستعمل فی الوضوء طاهر مطهّر من الحدث والخبث، وکذا المستعمل فی الأغسال المندوبة،وأما المستعمل في الحدث الاکبر فمع طهارة البدن لا إشکال في طهارته ورفعه للخبث، والاقوي جواز استعماله في رفع الحدث أيصاً، وإن کان الاحوط مع وجود غيره التجنب عنه، واما  المستعمل في الاستنجاء ولو من البول فمع الشروط الاتية طاهر ويرفع الخبث ايضاً، لکن لا يجوز استعماله في رفع الحدث، ولا في الوضوء والغسل المندوبين ،واما المستعمل في رفع الخبث غير الاستنجاء فلا يجوز استعماله في الوضوء والغسل ،وفي طهارته ونجاسته خلاف ،والاقوي ان ماءالغسلة المزيلة للعين نجس ، وفي الغسلة الغير المزيلة الاحوط  الاجتناب»[1].

 

ماء مستعمل در استنجاء

کلام در صورت ثالثه از ماء مستعمل است، که مسمی به ماء الاستنجاء است که آیا طاهر است یانه؟ لذا اگر ثوب یا غیر ثوب در آن واقع شد، ثوب نجس نمی‌شود، چون ماء الاستنجاء خودش پاک است، ملاقی با ماء پاک قهراً نجس نمی‌شود. اگر ماء استنجاء پاک باشد، استعمالش در اکل و شرب جایز می‌شود. ازاله خبث و رفع الحدث به او جایزه می‌شود. مگر دلیل خاصی قائم شود که مثلا ازاله حدث با ماء الاستنجاء مُجزی نیست. اگر بنا گذاشتیم ماء استنجاء پاک است جمیع آثار ماء الطاهر به او مترتب می‌شود. الاّ این که اقامه دلیل بشود فلان اثر که به طاهر الماء مترتب است لایترتب علی ماء الاستنجاء فرض کنید مثل این که رفع خبث یا رفع حدث نمی‌شود.

آیا ماء استنجاء پاک است؟ یا مثل ماء غیر استنجاء محکوم به نجاست است؟ ولکن از سایر میاه نجسه که ملاقیشان را نجس می‌کنند، ماء استنجاء استثنا شده است ملاقی را نجس نمی‌کند. در این صورت اگر این فرض صحیح باشد که جماعتی از فقهاء هم ملتزم شده‌اند،‌ دیگر نمی‌شود ماء استنجاء را صرف در شرب و اکل کرد. و با آن رفع حدث و خبث نمی‌شود. ماء نجس است. منتها ملاقیش را نجس نمی کند.

منظور از ماء الاستنجاء

قبل از این که وارد مسأله بشویم یک نکته‌ای را عرض می‌کنیم: مطمئناً در کلمات اصحاب ماء استنجاء را بیان کرده‌اند؛ مراد شان از ماء استنجاء آن مائی است که به واسطه آن مخرج غایط غَسل می‌شود و هم آن مائی است که مخرج البول به آن تطهیر می‌شود. مرادشان هر دوتا است. ولکن بعضی ها این جور ادعا کرده‌اند که ماء استنجاء فقط آن آبی را می‌گیرد که با او مخرج غایط غسل بشود و آبی که مخرج بول به او تطهیر و غسل می‌شود او را نمی‌گیرد. چون استنجاء مأخوذ از نجو است. [نجو به يک معنا پاک نمودن مخرج غائط را می گويند] این مائی مخرج بول به او غسل می‌شود، استنجاء کأنّ به حسب النصوص آنجا را نمی‌گیرد. استنجاء در لغت به معنایی است که غُسل موضع غایط را می‌گیرد. این حرف گفته شده است ولکن مع ذلک آن کسی که این حرف را گفته است ملتزم شده است که اگر انسان مخرج خروج البول را بشود، غساله آن هم مثل آبی است که با آن مخرج غایط را بشود بول نکرده باشد. احتیاج به غسل موضع بول نباشد. چنین چیزی نادرست است. لاینفک غالباً غسل موضع الغایط از این که باید موضع خروج بول را هم بشود . پس آن آبی که به زمین می‌ریزد، آن ماء‌از غسل مخرجین می‌شود.

این که در روایات امام علیه‌السلام فرموده است ملاقی ماء الاستنجاء لابأس به،[2] اگر این حمل بشود به جایی که فقط دُبر را غسل کرده بود و لاغیر این یک فرض نادری می‌شود. این که متعارف در استنجاء است، غسل الموضعین است. بدان جهت این حکمی که درروایات، لابأس به، فرموده است، هر دو را می‌گیرد. پس استنجاء ولو لغتاً غسل موضع مخرج البول را نمی‌گیرد، الاّ انه غسل مخرج البول در حکم، یَلْحَق بِه غَسل موضع الغایط. این را فرموده‌اند.

ولکن آنچه به ذهن می‌آید این است: همان طوری که در کلمات اصحاب ما، مراد از ماء استنجاء کلا المائین است، در روایات هم مراد کلاالمائین است. اصل استنجاء ولو در لغت به حسب الاصل شامل نشود آن مائی را که مخرج بول به آن شسته می‌شود،‌ولی روایات، شامل آن هست. در عرف، آن زمانی مثل عرف زماننا، ما استنجاء به ماء کلا الغسلین اطلاق می‌شده است. هم غَسل مخرج البول و هم مخرج الغایط، به هر دو اطلاق می‌شد. انسان اگر تتبع کند از روایات این معنا را در می‌یابد که آن وقت هم اگر ماء الاستنجاء می‌گفتند مراد همان کلا المائین بود. استنجاء اگر می‌گفتند: مراد غسل مخرج غایط یا مخرج بول یا خصوص مخرج بول بود، به او هم استنجاء اطلاق می‌شود.

استدلال به روایات در شمول ماء الاستنجاء به غَسل مخرج غایط و بول

چند روایات را می‌خوانم. یکی صحیحه زراره[3] است. روایت این است: و باسناده عن احمد بن محمد، باسناد شيخ ، این استعمال سند نمی‌خواهد، سند را هم نخوانم. در استشهاد به این که این کلمه صحیح است یا ظاهرش آن وقت این بوده است، سند نمی‌خواهد. چون عرب فاسد هم باشد راویش عرب دیگر باشد، معلوم می‌شود استعمال می‌شد این لفظ در این معنا. در حکم استنباط حکم سند روایت معتبر است نه در استشهاد بر این که این لفظ ظهورش این بوده است. بدان جهت سندش را هم نمی‌خوانیم. این روایت، ر وایت مضمره زراره است «قال: یستنجی» امام صادق علیه‌السلام یا امام باقر علیه‌السلام را می‌فرماید، نمی‌دانم « کان یستنجی من البول ثلاث مرات» استنجاء از بول «و من الغایط بالمدر و الخرق» از غایط هم به واسطه سنگ پاره یا کهنه‌ها.

روایت پنجم[4] در این باب که روایت معتبره نشیط بن صالح است «قال: سألته کم یجزی من الماء فی الاستنجاء من البول؟» معلوم می‌شود متعارف بوده است، استنجاء را در بول هم استعمال می‌کرده‌اند. فرموده باشد «فقال مثلا ما علی الحشفة من البلل»‌ دو مقابل آن مایعی که در حشفه هست،‌دو مقابل او مستهلک بشود، مثلا ما علی الحشفة یعنی ماء‌کم می‌خواهد آب زیادی بریزید.

روایت دیگر[5] موثقه عمار ساباطی است. «قال: سألته» از أبی عبدالله علیه‌السلام «عن الرجل اذا اراد ان یستنجی بالما، یبدء بالمقعدة او بالاحلیل؟ فقال بالمقعدة ثم بالاحلیل» استنجاء به آب می‌کند اول کدام یکی را بشوید؟ آن را یا این یکی را؟ فقال بالمقعدة ثم بالاحلیل که اصحاب هم فتوا داده‌اند که ان شاءالله می‌آید که شستن او مستحب است، اول بعد از شستن این یکی. پس علی کل تقدیر استنجاء به حسب روایات هم ولو در اصل لغت این است که فقط ان خبث و قذر را از موضع غایط بگیرد، استنجاء کند به حسب اصل لغت، ولکن در زبان روایات که عرف روایات بود و الی زماننا هذا کلمات الاصحاب مراد کلا المائین است. علاوه بر این که آن را هم از خارج مشخص کند.  کما این که اشاره کردیم غسل مخرج البول منفک نمی شود از غسل مخرج الغایط؛ یعنی اگر لازم بشود کسی غسل کند مخرج غایط را، عادتا باید مخرج بول را هم بشود؛ چون بول کرده است فرض این است، الاّ نادراً اتفاق می‌افتد و آبی که جمع می‌شود از هر دوتا جمع می‌شود. وقتی که نفی وسخ شد از آن ثوبی که واقع شده بود در آن آب، معلوم می‌شود که الغسالتین، غساله غسل مخرج غایط یا مخرج بول این یکی است، این جهت از مسأله جای شک نیست.

بیان اصحاب در پاک بودن ماء استنجاء

بعد وارد اصل مسأله می‌شویم، اول فی الجمله کلمات اصحاب را بگوییم: جماعتی تصریح کرده‌اند بر این که ماء‌ الاستنجاء پاک است و این را استثنا کرده‌اند از غسالات. [6]بعضی ها در کلماتشان مثل روایات یعنی بالاتر از روایات گفته‌اند: که ماء الاستنجاء لابأس به.[7] یعنی ظاهرش این است که آبی است که به او بأسی نیست. استعمالش اشکالی ندارد لابأس به یعنی پاک است، کنایه از پاکی است. و بعضی ها این جور گفته‌اند بر این که ماء الاستنجاء معفوّ عنه است.[8] در این بیان دو احتمال هست، یعنی اعتبار نجاست معفوّ عنه است، مثل صاحب حدائق[9] نباشید که فرموده است اینها کسانی هستند که ماء استنجاء را نجس می‌دانند. نه ماء استنجاء معفوّعنه است یعنی اعتبار نجاست نشده است، یا این که معفوّ عنه است یعنی ملاقیش را نجس نمی‌کند. هر دو احتمال دارد. بدان جهت لا بأس به. ماء استنجاء پاک است. بعضی‌ها گفته‌اند: ملاقیش را نجس نمی‌کند،‌ بعضی‌ها گفته‌اند: نجس می‌کند این تعابیر اصحاب است؛ لذا ما باید روایات را ملاحظه کنیم ببینیم از روایات چه استفاده می‌شود. آیا طهارت ماء الاستنجاء استفاده می شود یا نمی‌شود، فقط این مقدار استفاده می‌شود که ملاقی ماء استنجاء پاک است؟[10]

استدلال به روایات بر پاک بودن ماء استنجاء

یکی روایت احول[11] است: محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم، صاحب التفسیر است، عن ابیه عن ابن أبی عمیر که اینها جلاتشان واضح است، عن ابن اذینه که همان ابن اذینه است که جلیل القدر و از اصحاب امام صادق علیه‌السلام است، «عن الاحول» محمد بن نعمان احول، از ثقات و عدول است، از کسانی بود که با احتجاجاتش به شیعه خیلی خدمت کرده است. همان شخصی است که سنی‌ها و مخالفین به او می‌گفتند شیطان الطّاق، شیعه و مؤمنین می‌گفتند مؤمن الطّاق، طاق، جایی در کوفه بود که در آنجا دکان داشت، شخص جلیل القدری است، می‌گوید «قال: قلت‌ لأبی عبدالله علیه‌السلام» به امام صادق علیه‌السلام عرض کردم، ـ روایت من حیث السند صحیحه است، بعضی به واسطه پدر علی بن ابراهیم تعبیر به حسنه کرد‌ه‌اند، کأنّ مدح دارد، توثیق ندارد. نه! این توثیقش هم ثابت است و روایت صحیحه است « اخرج من الخلاء» از خلاء خارج می‌شوم «فاستنجی بالماء» یعنی به حجر و اینها استنجاء نمی‌کنم «فیقع ثوبی فی ذلک الماء الذی استنجیت به» ثوب من در مائی که به او استنجاء کرده‌ام واقع می‌شود «فقال: لابأس به» فرمود بأسی به این نیست. این ضمير در «به» ممکن است به ماء بر گردد، یعنی آن مائی که به او استنجاء کرده‌ای لابأس به، ظهورش طهارت می‌شود. ممکن است لابأس به که بعید هم نیست ظاهر روایت باشد، ضمیر بر گردد به وقوع الثوب فی ماء الاستنجاء. که به این وقوع الثوب فی ماء الاستنجاء لابأس به. این دلالت می‌کند که ثوب نجس نمی‌شود. اما چرا نجس نمی‌شود؟ آیا برای این است که ماء استنجاء پاک است لذا نجس نمی‌شود یا او نجس است اما این را نجس نمی‌کند، دیگری دلالتی ندارد. ظاهر «فیقع ثوبی فی ذلک الماء» ، «لابأس به» ضمیر بر می‌گردد به آنی که از او می‌خواهد سؤال کند که ثوب من در ماء استنجاء افتاده است، این چه جور می‌شود.

این یک کلمه را در همین جا بگوئیم که بعد برای ما داستانی نشود. اگر بنا باشد که ماء استنجاء نجس باشد و ثوب را نجس نکند، ثوب خصوصیتی ندارد. دستم خورد به آن آب، چون فهم عرفی این است فرقی شمرده نمی‌شود، یا تسبیحم افتاد توی آن آب، این لابأس همه آنها را می‌گیرد، ثوب من باب مثال است. یعنی فیقع شیئ طاهر فی ذلک الماء، الذی استنجیت به، قال لابأس به، بأسی به او نیست. ثوبی خصوصیتی ندارد. پس اگر مابودیم و این روایت، فقط این مقدار استفاده می‌کنیم که ثوب یا اشیاء دیگری بیفتد، نجس نمی‌شوند. اما ماء استنجاء پاک است یانه؟ قیل بر این که این روایت دلالتی ندارد.

استدلال به روایت یونس بر پاک بودن ماء استنجاء و اشکالات آن

روایت دیگری در مانحن فیه صحیحه یونس بن عبدالرحمن[12] است. ولکن یونس بن عبدالرحمن این روایت را نقل می‌کند «عن رجل» این جور نقل کرده است، صدوق در علل «عن ابیه» از پدر خودش «عن سعد بن عبدالله الاشعری، ابی خلف القمی(قده) عن محمد بن الحسین» محمد بن الحسین ابی الخطاب است، این محمد بن الحسین ابی‌الخطاب اشعری که از اجلا است، سعد بن عبدالله از او روایات کثیره‌ای دارد شاید روایاتی که سعد از این شخص جلیل دارد، از دیگران این قدر روایت نداشته باشد. محمد بن الحسین ابی خطاب هم نقل می کند «عن محمد بن اسماعیل بن بزیع» که صاحب الرضا علیه‌السلام است، او هم نقل می‌کند از «یونس بن عبدالرحمان» که از اجلاء است و کتب یونس از او است.

منتها این یونس بن عبدالرحمن نقل می‌کند «عن رجلٍ عن العیزار» این روایت را نقل می‌کند از مردی، آن مرد چه جور بود؟ این روایت از کار افتاد. رجل بر ما مجهول است، اگر می‌گفت عن رجل ثقه، کامل بود، امّا قید ثقه ندارد. آن مرد هم از غیر خودش نقل کرد، او عن الاحول، یا از احول نقل کرد، درست یادش نبوده در موقع نقل روایت، یا شخص دیگری، این سند اینجا از کار افتاد. «انه قال لأبی عبدالله علیه‌السلام» احول یا آن شخص دیگر عرض کرد به امام صادق علیه‌السلام «الرجل یستنجی» مرد استنجاء می‌کند «فیقع ثوبه فی الماء الذی استنجی به». ثوب واقع می‌شود در آن آبی که به او استنجا کرده است. «فقال: لابأس به» لابأس مثل اولی است که امام علیه‌السلام فرمود؛ یعنی به وقوع الثوب لا بأس یا بأس مثل روایت اولی است که امام علیه‌السلام فرمود، یعنی به وقوع الثوب لابأس. که می‌گوییم ظاهرش این است وقوع الثوب لابأس. کما این که در ورایت اول گفتیم،‌ فسکت». آن وقت سائل ساکت شد، جواب مسأله‌اش را فهمید.

بعد ـ‌علی تقدیر صحة الروایة‌ـ امام علیه‌السلام فرمود: «أوَ تدری لمَ صار لابأس به؟» می‌دانی که چرا لابأس به شد. معلوم می‌شود که لابأس به، یعنی آب لابأس به شد. او تدری لم صار لابأس به؟ «قلت: لا»، عرض کردم من نمی‌دانم، «فقال: ان الماء اکثر من القذر». این آب که لابأس به شد، ظاهرش این است که خود این آب، لابأس به شد چون آب اکثر از قذر است. ما بودیم و این روایت، این دلیل می‌شود که ماء استنجاء پاک است. ذیل تعلیل «الماء اکثر» یعنی ماء‌ غالبیت دارد، دلیل می‌شود که ماء استنجاء پاک می‌شود. الا این که در این روایت از دو جهت مناقشه است. اما مناقشه مِن حیث السند، سنداً ضعیف است. چون مرسله است، رجل عن الغیر دارد، احول هم مردد است،‌ معلوم نیست، احول همان محمد بن نعمان احول است، او باشد از اجلا است. ولکن غیر او باشد که نمی شناسیم. پس علی هذا الاساس روایت من حیث السند ضعیف است.

اشکال در دلالت روایت یونس

و اما من حیث الدلالة. فرموده‌اند این روایت من حیث الدلالة هم ضعیف است. یعنی اگر سند این روایت هم صحیح بود ما به این روایت نمی‌توانستم عمل کنیم. چرا؟ برای این که این تعلیلی که در این روایت مبارکه علی تقدیر صحت است، منافات و معارضه دارد با آن ادله‌ای که در تنجس ماء‌ القلیل گذشت. آن ادله‌ای که می‌گفت آب قلیل اگر کمتر از کر باشد با مقالات نجس، نجس می‌شود. غیر آن ادله‌ای که سابقا اثبات کردیم بر این که ماء غلبه کند، یعنی متغیر بود. روایات، ادله‌ای که دلالت کرد بر تنجس ماء القلیل، آنها معارضه دارد با این تعلیل. تعلیل کبرای کلی است، با مورد کاری ندارد. می گوید لان الماء اکثر؛ یعنی هر جا ماء غلبه پیدا کرد، و مفروض این است که به قرینه‌ مورد که این ماء، ماء قلیل است، کرّ نیست. یعنی هر وقت ماء قلیل متغیر نشد، پاک است. آن روایات هم می‌گفت هر وقت ماء قلیل اصابت به نجس بکند، ولو متغیر نشده، فرض عدم تغییر بود در آن روایات نجس می‌شود اینها به همدیگر شاخ به شاخ می‌شوند. بدان جهت اگر این روایت من حیث السند هم صحیح بود، کبرای آن از اعتبار می‌افتاد، روایت در مقام معارضه طرح شده است. به این روایت نمی شود عمل بکنی. از این روایت نه در استنجاء، نه در غیر استنجاء، حکمی استفاده نمی‌شود. اینجور بود.

مراد از استهلاک خبث در ماء مستعمل در استنجاء

در روایت که دارد أوَ تدری لم صار هکذا، می‌دانی چرا این جور شد؟ او گفت: نمی‌دانم، امام علیه‌السلام فرمود لأنّ الماء ‌اکثر، امام علیه‌السلام این آبی که در زمین جمع شده، این را نمی‌گوید که اکثر است، این آبی که صبّ به مخرجین شده است، او را می‌گوید اکثر است. این چون اکثر بود، یعنی اگر خبث هم بود مستهلک بود، این غلبه داشت در صّب، بدین جهت این آب اگر در جائی جمع بشود، دیگر بأس به او پیدا نمی‌شود. این لأنّ الماء اکثر، نه این که فعلاً آب در این جا کثر است، غلبه دارد. معنایش این است که آن آبی که صبّ شد به مخرجین، آن آب اکثر بود، اگر هم عین خبث بود مستهلک بود، بدن جهت لابأس به. این را می‌گوید. چرا این پاک است؟ برای این که آبی که آمد به خبث، حین آمدن غالب بود، الان هم غالب است و باقیست. یعنی آب از حین آمدن به قذر غالب بود، نه این که بعد غلبه پیدا کرده است. مدلول و ظاهرش این است، لأنّ الماء اکثر من القذر، ماء از حین صّب بود، این هم همان آب است. می‌گوید: چون آب از حین صبّ، از حین استنجاء غالب بود و خبث مستهلک بود، بدان جهت پاک است. غلبه معنایش این است، در غلبه بر خبث، خبث مستهلک است والا اگر دیده شود مقداری خبث آنجا هست! این غلبه نمی‌شود. غلبه این است که آب از حین اصابت آن خبث را از بین برده و مستهلک شده.

لزوم وارد بودن و صبّ الماء در طاهر بودن ماء الاستنجاء

عرض می‌کنم: قذر همان خبث است. ماء اکثر یعنی غالب بر قذر است. یعنی قذر و خبث از حین صبّ‌ مستهلک است. ظاهر این تعلیل این است. روایاتی که ما در تنجس ماء قلیل خواندیم، آنها در صورتی بود که ماء مورد بشود و نجاست بر ماء وارد بشود. مثل این که جُنبی بود دستش نجس بود. امام علیه‌السلام فرموده دستت اگر نجس است به داخل این آب نگذارد. یا حُبّی بودکه در آن فاره افتاده بود که نجاست وارد بر ماء شده بود امام علیه‌السلام فرمود: در آن حین هم موجود بود. این موارد بود که ماء که مورد نجاست بود، روایاتش را داشتیم. مفهوم این که الماء اذا بلغ قدر کرٍّ لاینجسه شیئ سابقا گفتیم مفهومش موجبه جزئیه می شود که اگر آب کر نشد، نجس می‌شود، اما با چه چیز نجس می‌شد و در کدام حال نجس می‌شود؟ دیگر اطلاق ندارد. اطلاق ندارد. سابقاً اثبات کردم که مفهوم همان نقیض است به حسب متفاهم عرفی، نقیض سالبه کلیه هم مهمله است، موجبه مهمله است که با جزئیه بودن هم می‌سازد. این را دیگران هم فرموده‌اند، بر این که مفهوم اخبار کرّ مهمله است و اطلاقی ندارد.

علی هذا ما می‌گوئیم اگر راوی این جور سؤال می‌کرد که یک ماء قلیل بود، این شخص دُبر و قُبلش را توی آن آب گذاشت و برای استنجاء شست. آن چه جور است؟ آنجا می‌فرمود لابأس به لان الماء اکثر، خوب معارضه پیدا می‌کرد با اخبار دیگر. این سائل از آبی سؤال کرده است که در صبّش، یعنی آن وقتی که بود نجس وارد می‌شد، آب وارد است. وقتی که به نجس وارد می‌شد، غلبه داشت، و نجس در آن مستهلک شده بود علی تقدیر اکثر بودن آن.

در روایات متقدمه که ادله انفعال ماء‌ قلیل بود، این فرض نبود که این نجس می‌شود تا این روایت منافات داشته باشد. ما هم گفتیم آن ادله اطلاق ندارد، در آن ادله اطلاق نبود که آن صورتی را که در این روایت فرض می‌شود که ماء صبّ می‌شود به خبث و از حین الصبّ، غالب است، این راهم م بگیرد، ما اطلاقاتی در این نداشتیم. فقط شما نفرمائید که آنجا شما گفتید که ارتکازی عرفی است که فرقی نیست میان این که آب وارد باشد یا مورد باشد، ولو ادله تنجس ماء قلیل، آن صورتی را می‌گوید که آب مورد است، ولکن آنجا گفتیم و قبول کردیم که اهل العرف فرقی نمی گذارد آبی باشد مثلا تکه غایط بعد در آن بیفتد، یا داخل ظرف تکه‌ای غایط بود بعد آن مقدار آب را در ظرف ریختند ولو مستهلک هم بشود، فرض استهلاک است.

استدلال به روایت به لزوم وارد بودن ماء بر خلاف ارتکاز عرفی

می‌گویم: بله ما قبول کردیم، اهل العرف فرقی نمی‌گذارد، ولکن این ارتکاز عرفی است. اگر شرع این را امضاء کرد یا ساکت شد، بله کشف می‌کنیم ارتکاز عرفی تمام است. و الا اگر شارع تنبیه کندکه نه اینجور نیست. فرقی است بین الصورتین. ولکن در مانحن فیه می‌گوئیم این روایت این ارتکاز را دفع می‌کند. ما این صورت را لولا وجود این روایت گفتیم. لولا این روایتی را که ارتکاز را دفع کند، اگر روایتی رافع ارتکازی و دافع ارتکاز نبود، قبول می‌کردیم که بله، آن ادله می‌گوید که ماء وارد بشود یا مورود بشود. لکن این روایت علی تقدیر تمامیته رادع می‌شود. پس این روایت علی تقدیر تمامیته معارض با آن روایت است، تابین با آنها دارد باید طرح بشد لانا ذکرنا فرقی نیست، که آب و ارد باشد یا مورود باشد، ذکرنا مدرکش ارتکاز بود، نه مدلول ابتدائی ادله. مدلول ابتدائی ادله در تمام روایات، صورتی بود که ماء مورود بشود. چون گفتیم ارتکازی عرفی فرقی نمی‌گذارد، گفتیم لافرق در تنجس الماء القلیل که ماء وارد بشود یا مورود بشود.

ولکن این ارتکاز آن وقتی به درد ما می‌خورد که ردع نشده باشد. خوب این روایت ردع کرده در ماء استنجاء، فرموده اگر مقعدت را بگذاری تو آب و بشویی، نجس می‌شود. و اما آب را بریزی،‌لابأس به.

در استنجاء روایاتی است که در تخلی وارد است، این استکه آب قلیلی بر می‌داشتند با خودشان تطهیر می‌کردند، الان هم که لوله و شیلنگ هست. توی حوض رفتن نبود. استنجی فیقع ثوبی فی الماء الذی استنجی. یعنی همان ماء قلیل را می‌گیرد، ظهورش عرفیش این است، و آن هم به صبّ الماء مخرجین می‌شد. می‌گویم از این ارکاز در این مورد شارع ردع کرده است، نه، در این صورت که صبّ الماء است، ماء اگر از حین صب غلبه داشته باشد، لایتنجس.

علی هذا الاساس از این روایت استفاده می‌شود که هر وقت ماء وارد شده بر خبث، استنجاء خصوصیت ندارد، تعلیل مقتضایش این است، هر جا آب وارد بر خبث شد و از حین الورود، غلبه داشت، یعنی متغیر نمی‌شود، بلکه آن خبث مستهلک می‌شد در آب، هر مقداری آبی که به خبث خورده، خبث در آن آب مستهلک می‌شود در آب، این لابأس به. این آب یک جا جمع بشود لابأس به آن آب. برای این که این آبی که صبّ شده است و به قذر رسیده است، غلبه دارد از حین رسید به قذر غلبه دارد ولابأس به. خوب این جور بود ما از آن تفسیر، از آن ارتکاز رفع ید می کردیم، می‌گفتیم آن ارتکاز درست نیست، ردع شده از آن، آن آب قلیل فقط در صورت مورد بودن نجس می‌شود وارد بشود نجس نمی‌شود.

آنی که بیشتر جلوی ما را می‌گیرد و نمی‌توانیم آن ارتکاز را رد کنیم ضعف سند روایت است. روایت من حیث السند ضعیف است کما ذکرنا و اگر من حیث السند تمام بود، ملتزم می‌شدیم.

استدلال به روایت صحیحه محمد بن نعمان احول در پاک بودن ماء الاستنجاء

اما روایت دیگری که به آن استدلال شده است، روایت صحیحه محمد بن نعمان احول[13] است، «محمد بن الحسن عن المفید» شیخ الطایفه از مفید نقل می‌کند، شیخ الطایفه در تهذیب بعضی روایاتی دارد، که اکثر آن روایاتی که باب طهارت که فعلا جلد اول تهذیب است، به تمام سند نقل کرده است. یعنی از خود شیخش شروع کرده سند را تا امام علیه‌السلام بیان کرده است. این همه یکی از آن روایات است. محمد بن الحسین بن الحسین بن المفید، شیخ از مفید نقل می‌کند، مفید هم نقل می‌کند از «جعفر بن محمد» جعفر بن محمد بن قولویه است که استاد مفید بوده است، از ایشان نقل می‌کند همه از اجلا هستند، محمدبن قولویه هم شیخش «سعد بن عبدالله» است، اشعری ابی خلف که الان گفتیم، «عن احمد بن محمد» احمد بن محمد عیسی است ظاهراً خالد هم احتمال دارد هر دو باشد ضرر ندارد. «علی بن حکم که از اجلا است، «أبان بن عثمان» هم که ثقه است، «محمد بن نعمان احول» هم که گفتیم از ثقات اصحاب امام صادق علیه‌السلام  وامام باقر علیه‌السلام  بلکه از امام زین العابدین علیه‌السلام هم روایت دارد. ایشان می‌فرماید بر این که «عن أبی عبدالله علیه‌السلام» نقل می‌کند، می فرماید «قلت له:» عرض کردم به امام علیه‌السلام «استنجی ثم یقع ثوبی فیه و انا جنب؟» استنجی، استنجاء می‌کنم، ثم یقع ثوبی، در آن آب و انا جنب در حالی که من جنب هستم. «فقال: لابأس به» یا به این لابأس به، یا ظاهرش این است که بوقوع الثوب لابأس به.

استدلال بر عدم فرق میان استنجاء بالبول و الغایط و المنی

صاحب الحدائق[14](قده) وقتیکه به این روایت رسیده، فرموده است که بعضی از اصحاب اخباریین ما می‌گفتند فرقی نیست بین استنجاء بالبول و الغایط، و استنجاء من المنی. آن هم چه جور استنجائی من البول و الغایط آبش را پاک است، یا این که ثوب را نجس نمی‌کند،‌شیء طاهر را نجس نمی‌کند، آن ماء استنجاء استنجاء‌ عن المنی هم حکمش این است. و دلیل شان هم این روایت بود وجه استدلال را بیان می‌کنیم دقت کنید.

وجه استدلال این است که امام علیه‌السلام در این روایت در لابأس به استفصال نفرموده که آیا این که در حال جنابت استنجاء می‌کنی، قذر منی در مخرج بول هست یا نیست؟ استفصال نفرمود. اگر این حکم مختص به استنجاء من البول و الغایط، باید استفصال بفرماید. گه اگر منی نبود یعنی ین مرتبه این مرتبه دوم استنجاء شماست بعد که جنب شد این استنجاء که می‌کردی، دیگری، آنجا منی نبود؟ اگر این جور لابأس به و الا اگر منی بود باید بشویی.

این که استفصال نفرموده است، دلیل می‌شود که فرقی بین استنجاء من البول و الغایط و المنی نیست. این را از بعضی اصحاب اخباریین نقل کرده و فرموده است که بعض دیگر فرموده‌اند که نه، و انا جنب، این معنایش این نیست که در انا جنب فرض شده است که منی هم در مخرج هست. این احتمال می‌داد، محمد بن نعمان احول یک دفعه پرسیده بود از ماء استنجاء، که آنجا ماء ‌استنجاء بما هو ماء ‌الاستنجا، اینجا که استنجاء می‌کند در حال جنابت احتمال می‌داد که این جنب چون جنب است، در ذهن این بود آبی که به بدن جنب بخورد، یک خبثی پیدا کند از آن نجاست معنویه جنب، از آن حدث است که فرض جنب نه فرض المنی فی الذکر یا فی الاحلیل است، بلکه فرض جنابت شخص محدثیّت شخص است. این را فرموده لابأس به.

تأیید ما در عدم فرق استنجاء بالبول و  الغایط و المنی

این حرفی را که صاحب حدائق [15]از دیگران نقل کرده است، ولو تقریبش تمام نیست تقریب را ان شاءالله ما تکمیل می‌کنیم، ولکن این حرف پاکیزه‌ای است. چرا؟ برای این که عرض کردیم استنجاء در لغت یا فقط تطهیر موضع غایط را می‌گویند، یا ولو در لغت این جور است ولکن عرفاً اطلاق می‌شود به تطهیر و بغسل موضع الغایه و البول. اصل استنجاء غسل غیر موضع غایط را بگیرد، استنجاء آن مورد را شامل نمی‌شود ای شخص در روایت پرسده است که «استنجی و اغسل المنی من احلیلی، ثم  یقع ثوبی فیه. غیر از استنجاء یک کار دیگری هم کرده است که غسل احلیل مِنْ منی کرده است، و این استنجاء نیست. این سؤال از استنجایش می‌کند. استنجی و انا جنب، ظاهرش این است که من حدث جنابتی دارد استنجا هم می‌کنم. اما کاری دیگری هم می‌کنم او را که فرض نکرده است. که غسل می‌کنم ذکرم را هم از منی می‌شویم. خوب جنب شد است، دو دفعه هم استنجاء کرده، ثوبش نیفتاده بود، منی اینها هم رفته است. رفع سوم استنجا می‌کرد که ثوبش افتاد.

علی هذا الاساس این که این روایت به غیر ماء الاستنجاء دلالت داشته باشد که قصد شیء آخر است، او در روایت فرض نشده و این روایت اطلاق هم ندارد،‌ چون جواب از استنجاء است. نه این که استنجاء می‌کنیم ولو آن که آنجا استنجاء‌می‌کند، مثلا دستش هم خونی بوده،‌اول خون دستش را تطهیر کرد، بعد استنجاء کرد. چه جور ان صورت را نمی‌گیرد که آب تطهیر خون و هکذا، موضع غایط و بول، جمع شود، او را نمی‌گیرد، خواهیم گفت عند الکل حتی عند الاخباریین، غسل الذکر من المنی هم همین جور است. استنجاء شامل نمی‌شود یا لااقل شامل آن بشود معلوم نیست یا لااقل پایین تر بیاید، لذا انا الجنب، ـ‌حدث جنابت‌ـ من جنب هستم، اما معنای این سؤال این می‌شود که در ذهن ساائل این بوده که حدث جنابت مدخلیت دارد.

و الحمد لله رب العالمین



[1]سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص46.

[2] أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْمَشْرِقِ عَنِ العنزا [الْعَيْزَارِ عَنِ الْأَحْوَلِ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ سَلْ عَمَّا شِئْتَ فَارْتَجَّتْ عَلَيَّ الْمَسَائِلُ فَقَالَ لِي سَلْ مَا بَدَا لَكَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ الرَّجُلُ يَسْتَنْجِي فَيَقَعُ ثَوْبُهُ فِي الْمَاءِ الَّذِي يَسْتَنْجِي بِهِ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ فَسَكَتَ فَقَالَ أَ وَ تَدْرِي لِمَ صَارَ لَا بَأْسَ بِهِ قُلْتُ لَا وَ اللَّهِ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ لِأَنَّ الْمَاءَ أَكْثَرُ مِنَ الْقَذَرِ‌؛ محمد بن علی بن بابويه قمی(صدوق)، علل الشرايع، (قم، کتاب فروشی داوری، چ1، ت1368ق)، ج1، ص287.

[3]وَ(محمد بن الحسن) بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: كَانَ يَسْتَنْجِي مِنَ الْبَوْلِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ- وَ مِنَ الْغَائِطِ بِالْمَدَرِ وَ الْخِرَقِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص344.

[4]مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ أَبِي مَسْرُوقٍ النَّهْدِيِّ عَنْ مَرْوَكِ بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ نَشِيطِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ كَمْ يُجْزِي مِنَ الْمَاءِ فِي الِاسْتِنْجَاءِ مِنَ الْبَوْلِ- فَقَالَ مِثْلَا مَا عَلَى الْحَشَفَةِ مِنَ الْبَلَل؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص344.

[5]مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَسْتَنْجِيَ بِالْمَاءِ «5»- يَبْدَأُ بِالْمَقْعَدَةِ أَوْ بِالْإِحْلِيلِ- فَقَالَ بِالْمَقْعَدَةِ ثُمَّ بِالْإِحْلِيلِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص323.

[6]ر.ک:  سيد جواد حسينی عاملی، مفتاح الکرامة، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1419ق)، ج1 ، ص380.

[7] و لا بأس بما ينتضح من ماء الاستنجاء على الثوب و البدن، إذا كانت الأرض طاهرة، و لم‌ يصعد متلوثا، و هذا إجماع من أصحابنا سواء كان من الكف الأول، أو الكف الأخير؛ محمد بن منصور ابن ادريس حلی السرائر الحاوی، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1410ق)، ج1، ص97-98.

[8] ر.ک:  سيد جواد حسينی عاملی، مفتاح الکرامة، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1419ق)، ج1 ، ص379.

[9]ر. ک:  شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج1، ص467

[10] همه ی اقوال در حدائق آمده و بحث شده  است؛ ر. ک:  شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج1، ص467-497.

[11]مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي‌ عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنِ الْأَحْوَلِ يَعْنِي مُحَمَّدَ بْنَ النّعْمَانِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْرُجُ مِنَ الْخَلَاءِ- فَأَسْتَنْجِي بِالْمَاءِ فَيَقَعُ ثَوْبِي فِي ذَلِكَ الْمَاءِ- الَّذِي اسْتَنْجَيْتُ بِهِ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص221-222.

[12] وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ فِي الْعِلَلِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ رَجُلٍ عَنِ الْعَيْزَارِ عَنِ الْأَحْوَلِ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ الرَّجُلُ يَسْتَنْجِي فَيَقَعُ ثَوْبُهُ فِي الْمَاءِ- الَّذِي اسْتَنْجَى بِهِ فَقَالَ لَا بَأْسَ- فَسَكَتَ فَقَالَ أَ وَ تَدْرِي لِمَ صَارَ لَا بَأْسَ بِهِ- قَالَ قُلْتُ: لَا وَ اللَّهِ- فَقَالَ إِنَّ الْمَاءَ أَكْثَرُ مِنَ الْقَذَرِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص222.

[13]مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَسْتَنْجِي ثُمَّ يَقَعُ ثَوْبِي فِيهِ- وَ أَنَا جُنُبٌ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص222-223.

[14] و استظهر بعض محدثي المتأخرين كون الاستنجاء هنا من المني بقرينة قوله: «و انا جنب» قال: «فينبغي استثناء الاستنجاء من المني أيضا».و احتمل آخر كون الاستنجاء مختصا بغير المني و ذكر الجنابة لتوهم سراية النجاسة المعنوية الحدثية إلى الماء.؛ شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج1، ص468.

[15] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج1، ص468.