مسألة 11: « إذا كان هناك ماءان توضأ بأحدهما أو اغتسلو بعد الفراغ حصل له العلم بأن أحدهما كان نجساً ولا يدري أنه هو الذي توضأ به أو غيره ففي صحة وضوئه أو غسله إشكال إذ جريان قاعدة الفراغ هنا محل إشكال ، وأما إذا علم بنجاسة أحدهما المعيّن وطهارة الآخرة فتوضأ وبعد الفراغ شك في أنه توضأ من الطاهر أو من النجس فالظاهر صحة وضوئه لقاعدة الفراغ . نعم ، لو علم أنه كان حين التوضؤ غافلاً عن نجاسة أحدهما يشكل جريانها»[1].
كلام در اين جهت بود كه آيا در جريان قاعده فراغ، در آن عملى كه مكلف از او فارغ شده است و فى ما بعد شك مىكند در صحت و فساد اون عمل. نقصى در اون عمل هست كه موجب اعاده و موجب قضاست يا اين كه نقصى در آن عمل نيست. تامّ است. آيا در جريان قاعده فراغ در اين عمل شرط است كه حين الشك صورت عملى كه اتیان كرده است محفوظ نبوده باشد. نداند آن وقت چكار كرده است؟ و اما در مواردى كه صورت عمل محفوظ بشود. يقين دارد كه حين العمل غافل بود و عمل مطابق شده است با واقع اتفاقا و تمام اتفاقيه داشته است يا نه؟ در اين موارد مثلا قاعده فراغ جارى نشود. عرض مىكنيم: ما در دوره سابق در اصول بنا بر اين گذاشتيم كه قاعده فراغ اعتبار دارد. بلا فرق ما بين آن مواردى كه صورت عمل محفوظ بشود كه يقين دارد عند العمل غفلت داشته است ولكن احتمال صحت اتفاقيه را مىدهد و ما بين آن مواردى كه نه، صورت عمل محفوظ نيست احتمال غفلت عند العمل را مىدهد. بنا گذاشتهايم كه فرقى ما بين صورتين نيست. وجه اين كه فرقى نيست را با شما بازگو مىكنيم. كه قضاوت با خودتان هست. عرض مىكنم: اما بر اين روايت، اين روايت اخيره كه گفتيم روايت، روايت حسنه است در اين روايت حسنه اين جور داشت امام عليه السلام كه حسين ابن ابی العلاء بود عن الخاتم اذا اغتسلت،[2] فرموده اند: كه اين محتمل است بر اين كه يا ظاهر اين روايت مقتضى اين معناست كه امام عليه السلام در اين روايت حكم مىفرمايد به استحباب اداره خاتم در جايى كه انسان وضو مىگيرد. ولو مع العلم بر اين كه اگر اداره هم نكند باز آب اون زير خاتم مىرود چون كه گشاد است. يا در غسل فرمود بر اين كه حول هو حَوِّله اين خود تحويل الخاتم در غسل عند الاغتسال مستحب است. ولو بدون اين تحويل هم فرض بفرماييد آب اون تحت خاتم مىرود.
يا اين معناست كه احتمال دو تا دارد يكى اين است. يكى هم اين است كه خود سائلى كه هست احتمال مىداد اصل خاتم در يقين انسان بوده باشد وضو و غسل صحيح نيست. خود بودن خاتم در اعضاء وضو يا در اعضاء غسل اين مانعيت دارد در صحت غسل ولو زيرش هم آب برود. امام عليه السلام در جواب مىفرمايد: كه نه مانعيتى ندارد. اين معنا محتمل بود به اون معنايى كه حكم استحبابى را بيان بفرمايد. نه اين احتمال ديگرى كه مىگفتند اداره خاتم به جهت رسيدن آب زير خاتم است. تحويل الخاتم به جهت وصول است كه در اين صورت اين شخص نسيان كرده بود بود بعد شك مىكند وقتى كه نماز خواند، يادش مىافتد كه من نكردهام، خاتم را اداره نكردهام يا تطهير نكردهام، حَوِلّه نشد. اين وضوءِ صحيح بود، آب زيرش رفته است يا نه؟ امام عليه السلام مىفرمايد فلاآمرک ان تعید الصلاة يعنى وضو صلاتش صحيح است. بنابر اين احتمال چون دليل مىشد بر اين كه اين فرض بفرماييد قاعده فراغ اعتبار دارد مع العلم غفلت هم حال العمل. فرمودهاند: نه اين احتمال درست نيست. تفسير ما بين اداره خاتم بالوضو و تحويلش فى الغسل قرينه است كه اين به جهت ما تحت الخاتم نيست. والاّ تفسير معنا ندارد. اين بايد حمل بر استحباب بشود اين مستحب است و آن هم كه سوال مىكرد احتمال ماليت مىداد. كه خاتم مانع بوده باشد.
عرض مىكنيم: اين معنا كه تفصیل داده است امام عليه السلام بين الوضو و الغسل اين قرينه بر ما ذكرنا نمىشود كه اين خودش استحباب نفسى دارد. چرا؟ چون كه محتمل است آنى كه در اين روايت ذكر شده است جمع بين المرويين بوده باشد؛ يعنى در يك روايتى امام عليه السلام در يك واقعهاى فرموده بود اذا توضأت فادِرْ مثلا خاتمك. در يك روايتى هم فرموده اذا اغتسلت حول مثلا فرض كنيد خاتمك. اين دو تا روايت بود. تحويل و اداره به جهت ما تحت العضو، تحت خاتم بود. اين شخص موقعى كه نقل مىكند دو تا را يك جا نقل مىكند. قرينه بر اين كه اين جمع بين المرويین اين است تكرار.. است در روايت. سألت ابا عبد الله عليه السلام عن الخاتم اذا اغتسل؟ در اين روايت فقط از غسل سؤال مىكند. قال حولها من مكان. اين حوله من مكان يعنى آب زيرش برود. بعد مىگويد و قال فى الوضو نه اين كه در جايى كه اين را گفت در وضو يعنى سوال شده بود از وضو كه از خاتم ما كه شخص متوضء خاتم دارد، آنجا گفته بود بر اين كه تُدِرْه، او را هم اداره بكن. منتهى اينها را در يك جا شخص بيان كرده است. و بعد فرموده است فان نسيت، فان نسيتَ در هر دو جاست كه اين كار را بكنى فلا آمرک ان تعید الصلاة اين تكرار قاله اين قرينه در اين است. قرينه آن شود لااقل احتمال مىآورد كه اين روايت جمع بين مرويين است؟ در روايت ثالثه نه تدره فرموده نه هم تحويل بكن فرموده، يك چيز ديگر فرموده است.
صحيحه على ابن جعفر روايت اولى در اين باب است. صحيحه على ابن جعفر[3] باب چهل و يك از ابواب الوضو. «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ» كه از اجلاست. عن على ابن جعفر كه هميشه از على ابن جعفر نقل مىكند «عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ عَلَيْهَا السِّوَارُ وَ الدُّمْلُجُ فِي بَعْضِ ذِرَاعِهَا- لَا تَدْرِي يَجْرِي الْمَاءُ تَحْتَهُ أَمْ لَا- كَيْفَ تَصْنَعُ إِذَا تَوَضَّأَتْ أَوِ اغْتَسَلَتْ- قَالَ تُحَرِّكُهُ»؛ او را حركت مىدهد. « حَتَّى يَدْخُلَ الْمَاءُ تَحْتَهُ أَوْ تَنْزِعُهُ» يا بكند- وَ عَنِ الْخَاتَمِ الضَّيِّقِ- لَا يَدْرِي هَلْ يَجْرِي الْمَاءُ إِذَا تَوَضَّأَ أَمْ لَا- كَيْفَ يَصْنَعُ قَالَ- إِنْ عَلِمَ أَنَّ الْمَاءَ لَا يَدْخُلُهُ فَلْيُخْرِجْهُ إِذَا تَوَضَّأَ». اخراج بكند اينجا هم امر به اخراج كرده است. خوب اين تعبير است در يك روايت اينجور تعبير فرموده است، در يك روايت هم اينجور. چون كه غرض اين است كه آب زير اين خاتم برود ديگر. اين به اخراج هم مىشود. به تحويل هم مىشود. به تحريك هم مىشود هم به اداره مىشود. در يك روايتى اينجور فرموده، در يك روايت اونجور، در يك روايت ديگر تعبير ثالث.
در اين روايت شهادتى نيست در اين معنا كه اين تفريق قرينه اين است كه اين جريان ماء را نمىگويد. بدان جهت بر اين كه اين روايت را ما ادعا نمىكنيم كه اين ظهور دارد كه اين فقط سوال مىكند كه آب زيرش رفته است يا نه؟ اين جهت مورد سؤال است. مثل اين روايت قرينه بر اين نمىشود. محتمل است اين روايت مدلولش جريان قاعده فراغ بوده باشد فى مواردى كه آن مواردى از آن موارد علم به غفلت است. اين معنا محتمل است در مدلول اين روايت. قرينهاى بر خلاف نيست اين مقدارش را ما ادعا مىكنيم. و اما ما دو روايت مقيد ديگر.
سوال؟ يعنى اگر موقع وضو گرفتن يادت رفته بود. نكردى اين كارها را كه احتمال مىدهى آب زيرش رفته باشد يا نرفته باشد؟ بر گذشتهها صلوات، اعاده نكن عملت را. اين معناش او مىشود. و اما صحيحه محمد ابن مسلم اين و كان حین انصرف منه بعد ذلك مىگوييم اصلا اين روايت اگر معناش اين بود كه حال العمل اقربى الى الحق بود يعنى حال العمل اصل اين است كه غافل نبود معناش اين بود ممكن است بگيد كه اين دليل مىشود كه به منزله تعليل است مطلقات را تقييد مىكند. فرض مىكنيم در اين روايت فرض شده است مكلف حينى كه نماز را تمام مىكرد يقين داشت كه چهار ركعت خوانده است. چهار ركعت را يقين داشت. اين كه امام عليه السلام مىفرمايد اين حين اقرب بو د، يعنى علم داشت. اون علم را مىگويد. مىگويد اين اولى است از اين شكى كه فى ما بعد حاصل شده است. روايت اين است. «اذا شك الرجل بعد ما صلى فلم يدر ثلاثا صلی ام اربعا و كان يقينه حين الفراغ انه كان قد اتم» [4]آن وقتى كه ديگر السلام علیکم مىگفت يقين داشت كه نمازش چهار ركعت است. او يقين داشت «و كان حين فرمود لم يعد الصلاة» اين شخص نمازش را اعاده نكند. «و كان حين الصرف اقرب الى الحق» يعنى اون علمى كه داشت ظاهر اين روايت و لا اقل من الاحتمال اقربيت به حسب اون علم و يقين سابقى است. كه اون وقت علم داشت رو اين حرف، اون علم اولاست از اين اقتباء اين شك كه بعد حاصل شده است. يعنى به اعتبار اخرى يكى از صغر قاعده شك سارى است. قاعده شك سارى اين نيست كه انسان به چيزى علم داشته باشد بعد در همان متعلق العلم شك كند. به قاعده شك سارى مىگوييم ، مىگوييم شارع اين صورتهاى شك سارى است اين سورهها را اعتبار داده است. نمىگيم كليتا در اين مورد كه انسان شك در تعداد ركعات مىكند اگر يقين داشته باشد، حين اتمام الصلاة به تماميت الصلاة بعد اگر شك بكند نه در ما نحن فيه اون شك اعتبارى ندارد. چون كه آن علم اولی بالاتباع است. معناى اين عبارت اين است. اين مربوط به اين كه كسى عملى را اتيان كرده است، عملى را اتیان كرده است از او هم فارغ شده است، حين العمل ملتفت نبود كه اتیان فرض كنيد اين انگشتر را حركت بدهد بعد شك مىكند كه زيرش آب رفته است يا نرفته است؟ كه الان اعتنا بكند يا نكند اين روايت مربوط به اينجا نيست. اين روايت در صورتى كه حين الفراغ علم داشت و يقين داشت اعتماد جزمى داشت و بلكه ملتفت بود به عمل مىگويد من چهار ركعت اتیان كردهام ديگر. بعد شك كرده كه شك سارى مىشود.
و اما آن روايت [5]ديگر و «كان حین يتوضوء اذکر منه حین یتوضأ» اصل آن روايت اعتبار ندارد. روايت، روايت مضمره است. اين قول كيست؟ معلوم نيست. چون كه اونجا اينجور دارد در اين روايت. بكير ابن اعين مىگويد «قال قلت له الرجل يشك بعد ما يتوضأ». اين قلت له به كى گفت؟ اين بكير ابن اعين هم مثل زراره نيست كه محتمل نيست از غير امام عليه السلام. زوركى گفتيم شخص جليل القدرى است روايت صحيحه در حقش وارد است. مثل زراره نيست، مثل محمد ابن مسلم نيست كه محتمل نيست. شايد از يك صحابهاى، از يك اصحاب ديگر امام عليه السلام از او پرسيده من نمىدانم اينجا چه جور است؟ وضو گرفتيم بعد شك كرديم. او گفت آن صحابه گفته، مىدانسته اين صحيحه است اينجور تعبير كرده كه «حينما يتوضأ اذكر من حين یشک ان شاء الله» آن وقت بهتر ملتفت بود. اين كلام الامام بوده باشد اولا اين محرز نيست بر ما. اين روايت، روايت مضمره است و ثانيا اگر شك در امر غير اختيارى بود كه بعد در امر غير اختيارى شك كرده بود كه مثل سوال مىكند كه سألت عن الماء قد شککت بعد ماء توضأت به اينجور سؤال مىكند. اين سوال از خود وضو مىكند. خود وضو غسلتين و مسحتین است. اين شك مىكنم كه اين غسلتين و مسحتین همهاش تمام شده است يا غسل موجود نشده است مثلا. سوال از اين مىكند كه غسل موجود شده است يا نشده است؟ شك در افعال مىكند، افعال امور اختياريه هستند روى اين حساب اينجور تعبير شده است. افعال وضو چون امور اختياريه هستند در جواب اين جور تعبير شده است. كه معلوم نيست اين جواب، جواب الامام عليه السلام بوده باشد. نه اين كه سؤال سائل مطلق بود ديروز تقريب مىكرديم شککت بعد ما توضوء يعنى اين سؤال شامل مىشود شك در طهارت ماء را هم. مىگفتيم نه اين جور نيست ديروز مىگفتيم: سوال مطلق است جواب خاصه است. امروز عرض مىكنيم: كه حتى سؤال هم مطلق نيست. سوال از افعال وضو است. آن افعال وضو در آنها همهاش را اتیان كرده است يا بعضى را نكرده است به اين تعبير گفته است. يك كسى گفته است كه معلوم نيست امام عليه السلام بوده باشد. ما چه جور مىتوانيم، ممكن است صحابه امام عليه السلام بوده است، يكى از اصحاب بوده است. ما نمىتوانيم به اين روايت از اطلاقى كه به اين نحو است غير از اونهايى است كه ديروز گفتم از اطلاق اينجور روايتى رفع ید بكنيم كه موثقه محمد ابن مسلم[6] است. شيخ قدس الله نفسه الشريف فى اسناده عن حسين ابن سعيد كه سندش صحيح است حسين ابن سعيد هم نقل مىكند از صفوان ابن يحيى كه جلالتش واضح است عن ابن بكير كه عبد الله ابن بكير است به جهتى موثقه تعبير كرديم «عن محمد ابن مسلم عن ابى جفعر عليه السلام كل ماء شكکت فيه مما قد مضی امضه کما هو» هر چيزى كه در او شك كرديد از چيزهايى كه گذشته است، گذشته است؛ يعنى اصل وجودش اتیان شده است ولكن ديگر فارغ شدهاى از او. مما شكکت فيه مما قد مضی ظاهرش اين است كه وجودش گذشته باشد. نه اين كه شك در اصل وجود داشته باشيم. وجودش گذشته باشد. شيخ هم فرموده در رسائل كه ظاهر، يعنى وجودش گذشته باشد. يعنى اصل وجودش مفروغ عنه است شك مىكنى در اين عمل ماضيه بگو توكلت على الله، بگو نه خوب است. هر جور هست همين جور است ديگر تدارك نمىخواهد. از مثل اين اطلاقى به اينها رفع ید كردن به يك مضمرهاى و به آن مصححهاى كه اقرب الى الحقش تو ذهن مىزند كه علم را مىگويد كه آن حد است، اقربيت مال اوست نمىشود از اين اطلاقات رفعيت كرد.
در مواردى اعتنا موافق احتياط است ما منكر احتياط نيستيم و بدان جهت خيلى جاها ديگر تعليقه نزدهايم. چون فتوا مطابق با احتياط است. ولكن توجه كرديد، به حسب مدارك علاوه بر اين كه جا مطلق و مقيد مثبتين هستند جاى حمل مقيد بر مطلق نيست اينها مثبتين هستند و اين كه مفاد اين روايات همهاش يكى است اين اول الكلام است يكى تعبد به عدم الغفلت يكى تعبد به صحت العمل، آن عملى كه مضا گذاشت است. علاوه بر اين مىگوييم تعبد يكى هم بوده باشد فرضا، فرض كرديم اين روايت تعيين نمىكند كه متعبد به ذكر است. چرا؟ چون كه او در مضمره است و اون ديگرى معناش احتمال دارد اقربيت به اعتبار علم بوده باشد بدان جهت مقيدى بر مطلقات ثابت نشده است و اون تدره و حوله هم قرينه نمىشود محتمل است اون روايت هم مال قاعده فراغ باشد. در موارد شك در صحت ولو صحت، صحت اتفاقيه بوده باشد. اگر كسى در اون روايت حسين ابی العلاء ادعاى ظهور بكند كه متفاها عرفى كه مىگويند، اگر دو تا روايت باشد، وضو مىگيرى انگشترت را تكان بده، يا غسل مىكنى انگشترش را حوله، متفاهم اين است كه زيرش آب برود كه در اون روايت هم داشت. در اون روايت صحيحه على ابن جعفر. اون كسى ادعا بكند جا دارد ولى اما اگر كسى هم گفت مجمل است ضررى به حرف ما نمىزند. ما احتياط به مقيد داريم. مىگوييم مقيد خودش تمام نيست.
سوال؟ ثابت نيست از امام نقل مىكند. بناست ثابت بشود، قول امام حجت است. سوال؟ اين مىگويد من از زراره پرسيدم و او را نقل مىكند. و زراره هم نقل مىكند يا از خودش يا از امام عليه السلام. اين هم يكى از اون روايات است سوال كرده است از زراره يا از غير زراره از كس ديگر كه زراره هم نيست. زراره هم باشد همين جور است. چون وقتى كه زراره قول خودش را مىگويد نسبتش را به خودش مىدهد نقل از امام نمىكند. خودش فتوا مىدهد كه حين يتوضؤ اظهرمنه حین یشک عبارت زراره بر ما حجيت پيدا نمىكند. بعله اين معنا را مىفهميم كه زراره بيخود نمىگويد اما اينى كه مىگويد تطبيق كرده است يا خود كلام امام عليه السلام است اين به درد نمىخورد. زراره بگويد قلت له اون مىدانيم كه امام را مىگويد. چون كه زراره از غير الامام سؤال نمىكند. اما حسين ابن ابی العلاء اين معنا ثابت نشده است. پس على هذا الاساس اونى كه، گذشتيم اين مسئله را كه مسئله اخيرى است در فصل ماء در اين فصل ماء مشهور.
مسألة 12: « إذا استعمل أحد المشتبهين بالغصبية لا يحكم عليه بالضمان إلاّ بعد تبيّن أن المستعمل هو المغصوب»[7].
در عروه ايشان مىفرمايد كه اگر يكى از مشتبهين را مكلف استعمال بكند. مشتبهين بالغصبيه كه دو تا ماء طاهر است مىداند يكى از اينها غصب است. مراد يكى از اينها غصب است نه اين كه خودش غاصب است. مال مال غصبى است يعنى مالك دارد و آن مالك راضى نيست به تصرف كردن در اين ماء. مثل اين كه دو تا آب گذاشتهاند يكى اين ور حسينيه، يكى آن ور حسينيه شخصى مىداند، اونهايى كه اين آب را آوردن گذاشتند اينجا كار بيخودى كردهاند اينها مال كسى است كه، يكى مال كسى است كه راضى نيست آورده شود. اينها بي خود آوردهاند كه ماء هم در آب نه در غير آب و در امور ديگر خيلى اتفاق مىافتد. على كل تقدير اين شخص مىداند كه يكى از اينها غصب است اما كدام يكى است نمىداند؟ بايد از هر دو تاى اينها اجتناب بكند مقتضاى علم اجمالى همين جور است. چون كه اصالت الحليه بر اين با اصالت الحليه در اون ديگرى معارضه مىكنند و به تعارض تساقط مىكنند. چون كه محتمل است استعمال محرم كه تصرف در مال الغير است و لا يحل امر مسلم الا بطيب نفسه چون كه يكى از اينها حرام است استعمالش، احتمال مىدهد كه اون اناء شرقى باشد و انطباق به او پيدا كند عقل مىگويد: كه اجتناب بايد بكنى. چون كه اصول مرخصه تساقط شد و از اون ديگرى هم بايد اجتناب بكند. آمد الان يكى را استعمال كرد. آش مىپختن خانهاى برد آن آب را استعمال كرد اونجا، وضو و غسل نه. استعمال كرد، نه اين كه عبادت اتیان بكند. مأكولى، غذايى درست مىكردند، بنايى داشت مثلا آب را برد صرف در اون جاها كرد. آب هر دو ماليت دارد. علاوه بر ملكيت كه آن يكى مالك هست هر دو هم ماليت دارند. يعنى مكانى است كه به ازائش مال داده مىشود. ماليت دارند. ايشان مىفرمايد در عروه اذا ستعمل المشتبهين لا يحكم عليه بالضمان. حكم نمىشود كه اين بايد بدل بدهد. ضامن است يعنى بايد مثل و قيمتش را بدهد. الاّ اذا علم اونى را استعمال كرده بود هو المقصود. اون همان مالى است كه مالك دارد و مالكش راضى به تصرفش نيست. خوب اگر بداند كه بايد از عهده ضمان دربيايد ديگر. ماليت دارد. مال مردم را اتلاف كرده است به استعمال. من اتلف مال الغير فهو ضامن. ولكن تا مادامى كه معلوم نيست در ما نحن فيه ضمان ندارد. چرا؟ به جهت اين كه اصالت... در ناحيه ضمان جارى است وقتى كه اون آب را استعمال كرد، استعمالش جايز نبود به حكم الامر. اگر حرام بوده باشد مستحق عقوبت است در استعمال. ولكن اگر حرام او بوده باشد ضمانى ندارد به حسب حكم ظاهرى ولو حرام بوده باشد ولكن حكم به ضمانش نمىشود. چرا؟ چون كه بعد از اين كه او را استعمال كرد، تلف كرد نمىداند در اين كه ضمهاش مشغول به مثل و قيمت شد يا نشد؟ مشغول شد ذمه اش به مال الغير يا مشغول نشد چون كه يقين كه ندارد. استصحاب مىكند عدم الضمان و فراغ ذمه را از مثل قيمت كما ذكرنا. و آن ديگرى معارض ندارد. چون كه آن آب ديگرى كه ضمان ندارد نسبت به او. اين كه مىداند يكى از اينها مالكش راضى نيست.
آب گذاشته شده است در آن خيابان يا در حسينيه اين وجهى بر ضمان ندارد. اين شخص بر اون ماء، ما بقى قطعا ضمان ندارد. اونى را كه اتلاف كرده است در او احتمال ضمان هست. چون كه احتمال ضمان هست استصحاب در ما نحن فيه، يا استصحاب عدم الضمان موضوعا و حكما يعنى هم در موضوع ضمان و هم در حكم ضمان اقتضا مىكند بر اين كه اين به مثل و قيمت اشتغال ذمه ندارد. بگذاريد يك خرده واضحتر بگويم. اگر دو دليلى وارد بشود بر اين كه يكى بگويد كه الميت الغير الشهيد يجب تغسيله و تجهيز اين جور است. الميته غير الشهيد يجب تجهيزه يعنى تغسيله و تكوينه. يك دليل ديگر هم وارد بشود بر اين كه الشهيد لا يجب تغسیله و لا تكفيه. فقط اين لا يجب كه هست غسل دادن شهيد حرمت ذاتى نداشته باشد. يا حرمت، حرمت تشريعى داشته باشد كما اين كه ظاهرا هم همين جور است فقط حرمت تشريعى ندارد يعنى انسان شهيد را غسل بدهد بر اين كه اين خداوند جايز كرده است غسل دادن اين را، مستحب يا واجب كرده است اين حرام است. والاّ اون غسل به قصد القربة كه در اصول مىگفتيم در عبادات ظاهرش همين است كه به وجه عبارت اتیان كردنش منهى است. يعنى ظاهرش اين است كه امرى ندارد. امريتى ندارد ادله تشریع مىگويد كه حرمتش تشریع مىشود. اينجور بيان كرديم كه اون غسل دادن شهيد يا وجوب ندارد يعنى غسل دادن مستحب است يا ملتزم بشويم يا بگوييم كه نه مستحب هم نيست. حرمت تشریعی فقط دارد كه ظاهر خطاب هم همين است.
يك خطابى گفته است بر اين كه يجب تغسيل الميت و تكفينه ميتى كه غير شهيد بوده باشد. يكى هم گفته است الشهيد لا يغسل و لا يكفن. دو تا ميت افتادهاند كه محل ابتلا هم مىشود. اين روزها بلكه كثيرا. دو تا ميتى هست مىدانيم يكى از اينها شهيد است در معركه جان سپرده است يكى از اينها در خارج معركه. دو تا من باب مثال مىگويم. يك جوقه شهيد آوردهاند مىدانيم بر اين كه بعضىها در معركه جان سپردهاند بعضىها در خارج معركه ولكن الان مشتبه است. خوب اينجا حكم است بنا بر اين كه غسل دادن شهيد حرمت ذاتى ندارد كه ظاهرش هم همين است اين را هم ملتزم هستيم. حرمتش، حرمت تشریعی است. بناء بر اين بايد هر دو تا را غسل داد ديگر. هر دو تا را بايد كفن كرد. چرا؟ چون كه من علم دارم به يك تكليفى كه بايد يكى از اينها غسل بدهم و كفن بكنم ولكن نسبت به اون ديگرى تكليفى ندارم. چون كه حرمت تشریعی يعنى اگر به قصد قربت نياورند نه كار حرامى نكردهاند. خوب على هذا هم بايد اين را تغسيل كنم هم او را تغسيل كنم. هم او را تكفين كنم، هم او را تكفين كنم تا علم داشته باشم. اون تكليف الهى را من امتسال كردهام. خوب اينها فرض بفرماييد يك كسى آمد، كسى ديگر هم وظيفهاش اين است فقط من نيستم. هر كسى كه باشد وجوب كفائى است كه هر دو تا را غسل بدهد. و تكفينش بكند اگر كفن دارد.
خوب على هذا الاساس يك كسى آمد دستش خورد به يكى از اينها. سرد است ديگر، جناز سرد شده اينجا رسيده است، يا اونجا هم سرد شده غسل هم ندادهايم، دست كسى خورد به يكى از اينها. يا دست من خورد قبل از اين كه غسل بكنم دستم خورد به يكى از اينها. در اين صورت بر من غسل مس ميت لازم نيست. چرا؟ چون كه وجوب غسل مس ميت موضوعش مس ميتى است كه غير شهيد بوده باشد والاّ شهيد بوده باشد انسان مىبوسد همه جاش را. هيچ غسل مس ميت هم نمىآيد به گردنش. غسل نداند شهيد را، توجه كرديد، مىبوسد همه جاش را، سر و صورت همه جا را مىبوسد با وجود اين نه غسلى به گردنش نمىآيد. چرا؟ چون كه غسل مس ميت مسْ ميت غير آدمى غير شهيد است كه مس او فرض بفرماييد غسل مىآورد. يكى را كه مس كرد شك مىكند كه مس كرده است ميت مسلم غير شهيد را يا نه؟ خوب در اصل اين است كه مس نكرده است. شك در تحقق موضوع است. چه جور اونجا اينجور است ما نحن فيه هم مثل اون مثال است. در ما نحن فيه ما علم داريم تصرف در يكى از اين آبها حرام است، مالك دارد و مالكش هم راضى نيست. بدان جهت بايد از هر دو احتناب بكنيم. اما موضوع ضمان احد الامرين است كه بايد يكى از امرين موجود بشود. يكى استيلا على مال الغير است، استيلا على مال الغير است، بدون اذن فى الاتلاف، بدون اين كه مالكش اذن فى الاتلاف بدهد اذن فى الامساك بدهد انسان مال مردم را مىگيرد در دستش اين موضوع ضمان است كه قاعده على اليد است. كسى رفت فرش كسى را از خانه كسى ديگر آورد به مجرد استيلا ضامن مىشود. ضمان دارد. ضمان هم گفتيم كه معناش اين است كه دو طرف دارد. يعنى تا مادامى كه عينش باقى است بايد رد عين كند بعد اگر برطرف شد مثل قيمت به ذمهاش منتقل مىشود كه معناى حكم وضعى است. پس على هذا الاساس اين شخص موضوع ضمان يكى استيلاى به مال الغير است كه به ماء الغير مستولى بشود مفروض اين است كه علم به استيلا ندارد. اين اگر يكى از اين آبها را هم برداشته، برده خانهاش به بنايى صرف بشود اين معلوم نيست مال الغير بوده باشد. علم اجمالى دارد يكى از اينها مال الغير است كه راضى به تصرف نيست. شك دارد در اين استيلا. يكى هم اتلاف مال الغير است بلا اذن المالك فى الاتلاف. مالك اذن در اتلاف ندهد. مال ديگرى را، مالى كه مالك ديگرى دارد او را اتلاف بكند بدون اذن اين شخص را در اتلافش اين هم موجب ضمان است.
والاّ اگر خودش بگويد اين مال من است بخور ديگر اذن در اتلاف داده است او موجب ضمان نيست. اذن مجانى داده است كه ظاهر اطعام الطعام اين است بدان جهت كسى اين نان را تلف كرد ديگر ضامن نمىشود. پس يك تكه نان موضوع ضمان هم اتلاف مال الغير است بدون اين كه مالك اذن فى الاتلاف بدهد. خوب اين شك دارد در تحقق عمل موضوع. نمىداند بر اين كه اتلاف مال الغير را كرده است، احتمال مىدهد كه نه اينى كه احتمال مىدهد نه اينى كه اتلاف كرده است اصلا مالك ندارد. اين از ملك مالكش، ملك سابقى، اصلا مالك ندارد اين كه توضيحش را هم مىدهيم كه چه جور مالك ندارد. و استيلاى به مال غير مستولى شده است برده است استعمال شده است. نه اين استيلاى به مال غير نبوده است. پس اصل عدم تحقق استيلا به مال الغير است. ميت غير شهيد و اصل اين است كه عبارت از اين است كه اتلاف مال الغير نكرده است. ضمانى ندارد. مقتضاش عبارت از اين است كه ضمان در بين نمىشود. اين اصل حرف كه صاحب العروه نظرش بر اين است.
مرحوم صاحب مستمسك[8] خدا رحمت كند آقاى حكيم قدس الله سره ايشان فرموده، فرمايش عروه در يك فرض صحيح است. آن فرضى كه اول انسان علم اجمالى پيدا كند يا اون آب غصبى است يا اين آب غصبى است بعد از اين علم اجمالى يكى را استعمال كند بالاتلاف. و اما جايى كه اول اتلاف كند يكى را، بعد علم پيدا بكند كه يا اونى كه مطلق بود و صاحبش راضى نيست يا اون اناء اون يكى كه باقى است در ما نحن فيه فرموده حكم به ضمان مىشود. چرا؟ چون كه علم اجمالى تنجّز پيدا مىكند. من علم دارم يا ذمهاش مشغول به مثل و قيمت است. به مثل و قيمت اين متلف، يا بر من حرام تكليفى است ارتكاب اون مايع ديگر كه موجود است. چون كه علم اجمالى پيدا مىشود، بايد از عهده ضمان خارج بشود. از عهده ضمان هم چه جور خارج مىشود بيان خواهيم كرد. چه جور مىشود؟ حكم به ضمان مىشود بايد از ضمان خارج بشود. بعد ايشان فرموده است: ضمان در ما نحن فيه مثل ملاقى است در مسئله بعض اطراف شبهه. چه جور اونجا گفتيم كه اول ملاقات حاصل بشود و ملاقا بالفتح معدوم بشود بعد علم اجمالى پيدا بشود كه اون طرف نجس بود يا ملاقا نجس بود وجوب اجتناب از ملاق بالشك از طرف آخر منجز مىشود به اين علم اجمالى حادث ما نحن فيه هم همين جور است. اون وقتى كه استعمال نكرده بود كه علم اجمالى نداشت. اون وقتى كه يكى را اتلاف كرد و از رده يكى از اينها خارج شد علم اجمالى پيدا كرد كه يا او غصبى بود يا اين يكى. غصبى يعنى مال مردم بود كه صاحبش راضى نيست به تصرف يعنى به اتلاف او و به امساك او. خوب علم اجمالى پيدا مىكند يا ضامن است شرعا به مثل قيمت فعلا، يا اجتناب از اون ديگرى حرام است و اين علم اجمالى منجز است. اين تفسيرى است كه مرحوم آقاى حكيم فرموده است.
در تنقیح [9]فرمودهاند كه اين تفسير درست نيست در مسئله حكم به عدم ضمان مىشود بلا فرق ما بين اين كه علم اجمالى اول حاصل بشود بعد استعمال كند يا اول استعمال بكند بعد علم اجمالى پيدا بشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص54.
[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص468.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ عَلَيْهَا السِّوَارُ وَ الدُّمْلُجُ فِي بَعْضِ ذِرَاعِهَا- لَا تَدْرِي يَجْرِي الْمَاءُ تَحْتَهُ أَمْ لَا- كَيْفَ تَصْنَعُ إِذَا تَوَضَّأَتْ أَوِ اغْتَسَلَتْ- قَالَ تُحَرِّكُهُ حَتَّى يَدْخُلَ الْمَاءُ تَحْتَهُ أَوْ تَنْزِعُهُ- وَ عَنِ الْخَاتَمِ الضَّيِّقِ- لَا يَدْرِي هَلْ يَجْرِي الْمَاءُ إِذَا تَوَضَّأَ أَمْ لَا- كَيْفَ يَصْنَعُ قَالَ- إِنْ عَلِمَ أَنَّ الْمَاءَ لَا يَدْخُلُهُ فَلْيُخْرِجْهُ إِذَا تَوَضَّأَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص467-468.
[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص468.
[5] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ بُكَيْرِ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لَهُ الرَّجُلُ يَشُكُّ بَعْدَ مَا يَتَوَضَّأُ- قَالَ هُوَ حِينَ يَتَوَضَّأُ أَذْكَرُ مِنْهُ حِينَ يَشُكُّ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص471.
[6] وَ (محمد بن الحسن باسناده) عَنْهُ (حسین بن سعيد)عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: كُلُّ مَا شَكَكْتَ فِيهِ مِمَّا قَدْ مَضَى فَامْضِهِ كَمَا هُوَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج8، ص238.
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص54.
[8] هذا إذا كان العلم قبل التصرف، أما لو كان بعده حكم عليه بالضمان للعلم الإجمالي إما بالضمان أو بعدم جواز التصرف في الآخر. فهذه المسألة من قبيل مسألة الملاقاة، و الضمان بالتصرف حكمه حكم الملاقي في وجوب الاحتياط فيه إذا لم ينحل العلم الإجمالي القائم به، و عدمه إذا كان منحلا بعلم سابق عليه زماناً- أعني: العلم بالغصبية؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص267.
[9] سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص435.