درس یکصد و بیست و پنجم

نجاسات

(فصل):النجاسات اثنا عشرة:«‌ الأول والثاني البول والغائط ‌من الحيوان الذي لا يؤكل لحمه إنساناً أو غيره ، برياً أو بحرياً صغيراً أو كبيراً ، بشرط أن يكون له دم سائل حين الذبح . نعم ، في الطيور المحرمة الأقوى عدم النجاسة ، لكن الأحوط فيها أيضاً الاجتناب خصوصاً الخفاش ، وخصوصاً بوله ، و لا فرق في غير المأكول بين أن يكون أصلياً كالسباع ونحوها أو عارضياً كالجلال وموطوء الإنسان والغنم الذي شرب لبن خنزيرة ،وأما البول والغائط من حلال اللحم فطاهر حتى الحمار والبغل والخيل كذا من حرام اللحم الذي ليس له دم سائل كالسمك المحرم ونحوه ».‌[1]

عين نجس بودن بول و غائط در روايات

كلام در رواياتى بود كه از آن روايات استفاده مى‏شد اما مطلقا، او من الانسان از اعيان نجسه است. و كذا الغايط يكى از رواياتى كه استفاد مى‏شود بول الانسان از اعيانه نجسه است، اين روايتى است كه خدمت شما عرض مى‏شود كه اين روايت را صاحب الوسائل نقل كرده است در ابواب تخلّى. اين روايت صحيحه عيص ابن القاسم است. روايت با بركتى است حيث اين كه على نظر بر نجاست بول حكم ديگرى كه مهم است استفاده مى‏شود. باب، باب 31 از ابواب احكام الخلوت، روايت دومى[2] است:

صحيحه عيص ابن القاسم

 محمد ابن الحسن باسناده عن الحسين ابن سعيد در باب 31. عن صفوان، صفوان ابن يحيى است. حسين ابن سعيد از او نقل مى‏كند كثيرا. صفوان هم نقل مى‏كند از عيص ابن القاسم كه از اجلا است. و از اصحاب امام صادق سلام الله عليه است. مى‏فرمايد: «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ بَالَ- فِي مَوْضِعٍ لَيْسَ فِيهِ مَاءٌ» ، آب ندارد چون كه استنجاء از بول بايد با آب بشود. «فَمَسَحَ ذَكَرَهُ بِحَجَرٍ» به حجرى مسح ذكر كرده است. يعنى عين بول را ازاله كرده است «وَ قَدْ عَرِقَ ذَكَرُهُ وَ فَخِذَاهُ» و فخذاش اينها عرق كرده‏اند. قهرا رطوبت مسريه پيدا مى‏كند. «قَالَ يَغْسِلُ ذَكَرَهُ وَ فَخِذَيْهِ». هم بايد او را بشويد هم فخذين را بشويد. علاوه بر اين كه از اين روايت مباركه استفاده مى‏شود نجاست البول استفاده مى‏شود بر اين كه متنجس منجس است. ولكن متنجسى كه به عين النجس، نجس شده باشد. فقط اين مقدار استفاده مى‏شود. متنجسى كه، چون كه زوال عين شده بود به حجر. متنجسى كه به عين النجس، نجس است او منجس شى‏ء طاهر هم مى‏شود كه فخذين است.

صحيحه علی بن جعفر

 و هكذا دلالت مى‏كند بر نجاست غايط الانسان كه از اعيان نجسه است اين صحيحه على ابن جعفر. صحيحه على ابن جعفر در ابواب مطلق، باب، باب 8 است از ابواب المطلق. آنجا روايت [3]13 است:

 و باسناده عن احمد ابن محمد بن يحيى، شيخ نقل مى‏كند به سندش از كتاب محمد ابن احمد بن يحيى الاشعرى كه سندش صحيح است كما ذكرنا. آن محمد ابن احمد ابن يحيى هم نقل مى‏كند عن الاعمرو الكىّ، ابن على ابن بوفكى كه از اجلا است. هميشه غالبا روايت مى‏كند از على ابن جعفر. اينجا هم همين جور است. «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الدَّجَاجَةِ وَ الْحَمَامَةِ وَ أَشْبَاهِهِمَا تَطَأُ الْعَذِرَةَ» را اينها پا مى‏گذارند. قدر متيقن از عذره مدفوع انسان است. حيث اين كه اطلاق عذره، يك كلمه را مى‏گويم يادتان باشد، اين اطلاق عذره بر مدفوع ساير حيوانات محل اشكال است. بين اللغويين. بعضى لغويين تصريح كرده‏اند، كه به مناسبتى كه، به مدفوع انسان عذره گفته‏اند مناسبتش اين است كه پى سايه برمى‏گردد انسان كه در سايه‏اى، در مكان خلوتى اين كار را بكند. اين تخلّى را به آن مناسبت عذره گفته شده است. على كل تقدير متيقن عذره انسان است. و اما مدفوع غير حيوانات اين هم مسلم است كه مدفوع مطلق الحيوان عذره اطلاق نمى‏شود. خرء گفته مى‏شود، روث گفته مى‏شود. يا انسان است يا كل حيوانى كه مدفوع او بوى گند داشته باشد. مثل الانسان. عذره به اينها گفته مى‏شود، نه به آنى كه يخرج من مطلق الحيوان. اين مخرج مطلق الحيوان. «ثُمَّ تَدْخُلُ فِي الْمَاءِ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ لِلصَّلَاةِ»، از آن آبى كه او پايش عذره دارد و او وارد شده است وضو گرفته مى‏شود يا نه؟ «قَالَ لَا إِلَّا أَنْ يَكُونَ الْمَاءُ كَثِيراً قَدْرَ كُرٍّ مِنْ مَاءٍ»، مگر به اندازه كر بشود. از اين صحيحه مباركه استفاده مى‏شود در اين كه آن عذره از

 اعيان نجس است و شى‏ء طاهر كه يكى از آنها آب قليل است به اصابت بر او را هم نجس مى‏كند. و كيف ما كان اين معنا كه بول و غايط انسان از نجاسات است اين لا كلام فيه. آن روايتى كه وارد شده است در استنجاء از غايط. استنجاء از غايط، آن روايت را هم ملزم بكنيد اين معنى كانّ از ضروريات الفقه است كه اين دو تا به حسب روايات محكوم به نجاست است و فرقى هم نمى‏كند انسان صغير بشود يا كبير بشود. حتى طفلى بوده باشد طفل، طفل رضيع بوده باشد. فرقى نمى‏كند بول و غايط از اينها محكوم به نجاست است.

 آنى كه بعضى‏ها كانّ خدشه كرده‏اند كه شايد بول الرضيع يعنى رضيع كه ولد است بول او شايد پاك بوده باشد، مادامى كه شيرخوار است اين وهم خالص است. علاوه بر اطلاقاتى كه فرمود عن الثوب يصيب البول، اين شامل مى‏شود آنجايى را كه ثوب زنى بول آن شيرخواره به او اصابت كند كه امر متعارفى است. علاوه بر اين كه آن اطلاقات آنجا را مى‏گيرد و اطلاقات مقتضى اين است كه بول هم نجس است، دلالت مى‏كند بر اين تعميم، يعنى عمده و اهم هم اين روايت است كه اين دلالت بر عكس دارد، طهارت دلالتى ندارد. اين روايت در باب سوم از ابواب نجاسات صحيحه حلبى است. روايت دومى[4] است:

صحيحه حلبی

عن على ابن ابراهيم عن ابيه ابن ابى عمير عن حماد، عن الحلبى. حماد ابن عثمان هم از حلبى نقل مى‏كند كه محمد ابن حلبى است ظاهرش. از اجلاست، حلبيون همه‏اشان از اجلا هستند. « قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ بَوْلِ الصَّبِيِّ- قَالَ تَصُبُّ عَلَيْهِ الْمَاءَ». بول صبى به او آب ريخته مى‏شود. «فَإِنْ كَانَ قَدْ أَكَلَ فَاغْسِلْهُ بِالْمَاءِ غَسْلًا». اگر شيرخوار نبوده باشد، ولو شيرخوار هم بوده باشد، ولكن غذا هم مى‏خورد. اينجور بوده باشد. به ماء غسل كن. اين روايت، دلالتى ندارد كه بول صبى پاك است. آن دلالتى كه مى‏كند اين است كه غسل معتبر نيست. در اين غسل معتبر نيست در تطهير بول صبى. صبّ الماء كافى است. ولو در اشيائى كه قابل غسل بوده باشند. كه غسل آنها به واسطه عصر مى‏شود. على ما تقدم و سيأتى انشاء الله.

 امام عليه السلام مى‏فرمايد در اينها غسل معتبر نيست فقط آن فرشى كه بچه اينجور، بچه رضيع اينجور شيرخوار مثلا بولش به آنجا ريخته شده است آب بريزد، به همان آب ريختن پاك مى‏شود. آب غالب. صبّ معتبر است ولكن غسل معتبر نيست. اين روايت مدلولش اين است و مدلول اين روايت، نجاست است كه منتهى مطهرش صب است. بله اين روايت دلالت به نجاست دارد و مطلقات هم هست، پس من غير فرق بين كبيره و صغيره و ذكر و انثى بول محكوم به نجاست است.

نجاست بول و مدفوع حيوانات غير مأکول اللحم

 آن وقت مى‏رسد كلام در حيواناتى كه آن حيوانات غير مأكول هستند. سؤال؟ از صب مى‏فهميم كه سئلته عليه السلام عن البول قال صبّ عليه الماء مرتين. صب هم همين جور است. منتهى اينجا مطلق صب معتبر است. غسل معتبر نيست. يعنى در جاهايى كه عصر لازم است، عصر لزومى ندارد و كيف ما كان اين نسبت به بول و غايط الانسان و اما خرء از حيواناتى كه غير مأكول اللحم هستند و صاحب نفس سائله دارند، و غير طيور هستند نجاست بول و مدفوع اينها. به اين معنى دلالت مى‏كند، بعضى الروايات كه از آن رواياتى كه هست مى‏خوانيم.

صحيحه عبدالله بن سنان

 يكى از اين روايات كه عمده در باب هست صحيحه عبد الله ابن سنان است. صحيحه عبد الله ابن سنان در باب هشت از ابواب النجاسات روايت دومى است. على ابن ابراهيم عن ابيه، كلينى نقل مى‏كند از على ابن ابراهيم از پدرش عن عبدالله ابن مغيره كه از اجلا است عن عبد الله ابن سنان هم واضح است. اين روايت را ما صحيحه[5] مى‏گوييم چون كه به واسطه على ابن ابراهيم بعضى‏ها حسنه مى‏گويند. نه آن در بحث خودش، در جاى خودش ذكر خواهيم كرد كه پدر ايشان دراجلا است كه اصل كافى، عمده‏اش معتمد به روايات اين جليله است. اين شخص دليل است. روايت صحيحه است آنجا دارد« قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اغْسِلْ ثَوْبَكَ مِنْ أَبْوَالِ مَا لَا يُؤْكَلُ لَحْمُهُ». ظاهر اين روايت اين است، ثوبت را كه از بول خودت مى‏شستى، كه گفتيم او منجس ثوب بود، يا فرض بفرماييد فخذ را كه مى‏شستى از بول، آنى كه متفاهم عرفى اين است اين اغسل ثوبك ابوال ما لا يأكل لحمه همان اغسل است. به همان لسان است. يعنى متفاها عرفى همين است كه اين بولى كه هست ثوب را نجس كرده است و ثوب را بايد بشويى. ولو آن حيوانى كه لا يأكل لحمه بولش كه اصابت به ثوبت كرده است خشك شده باشد. به واسطه [باد مثلا] عينش هم زايل شده باشد. اين روايت مى‏گويد بر اين كه اغسل ثوبك، ارشاد بر اين است كه آن مطهرش غسل است، بايد غسل بشود. اين معنايش اين است كه او منجس است، او نجس است و منجس ثوب است يعنى آنى كه از اغسل ثوبك من بولك كه مدلول روايات متقدمه بود همين معنا استفاده مى‏شود از اين روايت. اين ارشاد است كه مطهر اين ثوب غسل ثوب است و اين مطهر بودن فرع بر تنجس ثوب است. و تنجس الثوب هم فرع نجاست البول است. از اين استفاده مى‏شود عرفا بر اين كه اين بول ما لا يأكل لحمه از اعيان نجسه است كبول الانسان. علاوه بر اين كه بعضى از مطلقاتى كه سابقا گفتيم آن مطلقات شامل بول غير انسان هم مى‏شد بعضى‏ها. يعنى كسى ادعا بكند كه آنها بعضى‏هايشان مطلق است و بول غير مأول را هم مى‏گيرد اين شخص گزافى نگفته است.

موثقه سماعه

 باز دلالت مى‏كند بر اين حكم كه همين جوراست موثقه سماعه است. موثقه سماعه در همين باب هشت روايت اولى[6] است:

 «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع». آنجا دارد بر اين كه «قَالَ: إِنْ أَصَابَ الثَّوْبَ شَيْ‌ءٌ مِنْ بَوْلِ السِّنَّوْرِ- فَلَا تَصِحُّ الصَّلَاةُ فِيهِ حَتَّى يَغْسِلَهُ»، اگر به ثوبت از بول گربه اصابت كرد، حتى اين كه آن ثوب را بشويى. بنابر اين كه حتى يغسله ضميرش به ثوب برمى‏گردد نه به بول.

يك چيزى بگويم يادتان باشد، اگر اين ضمير برگردد به بول يعنى اين اصاب الثوب شىء من بول السنور فلا تصح صلاة فيه، حتى يغسله. ظاهر اين يغسله اين است كه آن كه لا تصح صلاة فيه او را بشويى كه ثوب است. اين دلالت مى‏كند بر اين كه ثوب نجس شده است چون كه اغسل الثوب من بول السنور مثل يغسل الثوب من ابوال مالا يأكل لحمه است. ظهور در ارشاد نجاست پيدا مى‏كند.

 البته ظهور است، صراحت نيست. ظهور اين كه اين اغسل همان اغسلى است كه در روايات بول انسان بود. صراحت نيست. اما اگر ضمير به بول برگردد. كما اين كه در بعضى روايات، اين نكته را خواهيم گفت، در ذهنتان بسپاريد. اگر گفته بود اين اصحاب شى من بول السنور فلا تصح الصلاة فى حتى تغسل البول اين دلالت به نجاست نداشت. اين فقط ظاهر داشت. ظاهر بود كه بول مانعيت از صلات دارد. و من هنا است كه انشاء الله خواهيد ديد ما ملتزم نخواهيم شد كه عرق جنب از حرام نجس است. و ملتزم نخواهيم شد بر اين كه عرق ابل جلاله نجس است. خواهيم گفت مانعيت از صلات دارد. عرق جنب از حرام و هكذا عرق ابل جلاله اينها مانعيت دارد. چون كه لسان روايات آنها اين است كه لا تصح الصلاة حتى تغسل العرق. عرق را بشويى. عرق ابل الجلال را از اين انتزاع تنجس نمى‏شود. اين عرق را بدان جهت عرق را اگر، تغسل العرق يعنى عرق را ازاله كنى، بدان جهت مى‏گوييم چون كه از اين استفاده مانعيت مى‏شود خوب مانعيت را مى‏شود با چيز ديگر هم رفع كرد. با فرك اگر انسان جورى بكند كه عرق ريخته بشود، عيبى ندارد. غسل لزومى ندارد، چون تنجسى ندارد. رواياتى كه ما از آنها تنجس استفاده مى‏كنيم جايى است كه آن مقصود، آنى كه امره به غسله ثوب بوده باشد، بدن بوده باشد كه سألته عن الجسد يصيبه البول صبّ على الجسد الماء مرتين.كه ظاهرش صبّ بر جسد است. اين معلوم مى‏شود كه جسد تنجس پيدا كرده است. احتياج به مطهر دارد.

 و در يك جايى ضمير برگشت به خود آن عين، كه خورده است به شىء كه با آن عين را بشويى از او استفاده تنجس نمى‏شود. تنجس شى‏ء. اينجا هم عرض كرديم ظاهر روايت اين است كه «ان اصاب الثوب شى‏ء من بول السنور فلا تصح الصلاة فى الثوب حتى يغسله»، ظاهرش اين است. ضمير فيه و يغسله به يك چيز برمى‏گردد و آن ثوبى است كه اصاب بول السنور. كه از اين استفاده تنجس مى‏شود.

پس اين روايت و آن صحيحه عبد الله ابن سنان و هكذا فرض بفرماييد بر اين كه مطلقات در روايات متقدمه كافى است در اين معنا كه بول غير مأكول اينها هم محكوم به نجاست هستند. اغسل ثوبك من ابوال ما لا يأكل لحمه، ارشاد به نجاست بول، و منجسيتش ثوب و غير ثوب را، ثوب خصوصيتى ندارد. هر چيزى، چون كه غالبا به ثوب انسان اصابت مى‏كند. ثوب محل ابتلاء است. ثوب خصوصيتى ندارد. بله فرش هم همين جور است، حصير هم همين جور است. جسم انسان هم همين جور است، اگر اصابت بكند بايد او را بشويد. منتهى كلام اين است كه حكم كرد عروه كه اين غير مأكول بايد نفس سائله داشته باشد. اين قيدش كه غير مأكول نفس سائله داشته باشد انشاء الله زود مى‏رسيم. رواياتى را ذكر مى‏كنيم كه آن روايات مدلولشان و ظاهرشان اين است بول از حيوانى كه ولو غير مأكول است، غير مأكول حتى تصريح شده است در روايات نه به عنوان غير مأكول، به عنوان مثال فرض كنيد آن حيوانات كوچكى كه حشرات هستند غير مأكول هستند. حرام الاكل هستند. مع ذلك امام عليه السلام فرموده است آنها چيزى را فاسد نمى‏كند. يعنى بولشان چيزى را فاسد نمى‏كند. كه روايات را مى‏رسيم اين طلب شما باشد. اين قيد را مى‏گذريم كه بايد صاحب نفس سائله بوده باشد. كلام در قيد ثانى است كه غير الطيور بوده باشد. اگر غير مأكول، مسئله، مسئله محل ابتلا است درست توجه كنيد، بله آن بلادى كه آن بلاد گرمسير است و طيور خفاش و امثال ذلك در آنجاها خيلى است، در تابستان مثل قطرات باران به سر و صورت انسان در بعضى مواقع مى‏ريزند كه ما هم ديده‏ايم خودمان، مسئله، مسئله محل ابتلا است. طيور ولو غير مأكول اللحم بوده باشد بول اينها محكوم است به طهارت نجس نيست. و خونشان هم محكوم به طهارت است. در اين قول و خرء طيورى كه غير مأكول اللحم است. صدوق قدس الله نفس الله شريف پ در من لا يحضر الفقيه[7]، فرموده است: بول و روث از كل طائرين محكوم به طهارت است، طاهر است و اين قول نقل شده است از ابن ابى عقيل[8] هم از ضعفى هم، آنها هم ملتزم شده‏اند به طهارت. شيخ در مبسوط[9] اين قول را اختيار كرده است و فرموده است بر اين كه طيور، طائر، رجى الطيور، يعنى آنى كه از طيور خارج مى‏شود من البول و غير البول كه خرئه بوده باشد محكوم به طهارت است. الاّ الاخشاف، خشاف را ايشان استثنا كرده است در مبسوط. كانّ در خشاف ملتزم شده است كه بول و مدفوع او محكوم به نجاست است. او را استثنا كرده است.

 عرض مى‏كنم اين را استثنا كرده است و گفته است كه نه اين نجس است و اجتناب لازم است. در مقابل اين قول، قول مشهور است. قول مشهور اين است كه بول و رجى الطيور، آنى كه از طيور خارج مى‏شود؛ آن رجى الطيور محكوم هستند به نجاست. طيور غير مأكول اللحم. طيورى كه غير مأكول اللحم هستند آنها مثل حيوانات غير طيور هستند. چه جور بول و خرء آنها محكوم به نجاست بود بول و خرء اين طيور غير مأكول اللحم‏ها آن هم محكوم به نجاست است. مشهور اين را ملتزم شده‏اند. ظاهرا اين است كه شهرت عند القدما و متأخرين هم همين جور است. مبنى برنجاست است. و بعضى‏ها مثل صاحب المدارك تفسير داده‏اند، فرموده‏اند بر اين كه خرء اين طيورى كه غير مأكول اللحم‏ها است پاك است. و اما بولشان، در طهارت بولشان تردد و اشكال است. و اين حرف را از مجلسى قدس الله سره هم نقل كرده‏اند و كيف ما كان منشاء اختلاف در مسئله اختلاف به حسب الروايات است. اين صحيحه عبد الله سنانى كه بر خدمت شما عرض شد فرمود اغسل ثوبك من ابوال ما لا يأكل لحم، اطلاق دارد. ما لا يأكل لحم از جنس طيور بوده باشد يا از غير جنس طيور باشد؟ اطلاق دارد.

موثقه ابی بصير

 ولكن در مقابل اين صحيحه يك موثقه ابى بصير است. بنابر اين كه اين مذهب اين ابى بصير واقفى است بنا بر اين كه مشهور است مذهب على ابن فضال و روايت از غير على ابن فضال نقل شده است بله كه اين مذهبش همين جور واقفى است موثقه تعبير مى‏كنند. خيلى هم تمام نيست. يك وقتى اگر موفق شديم بحث خواهيم كرد. ولكن در اصطلاح به اين موثقه مى‏گويند. يحيى ابن ابی القاسم ابى بصير است، روايت او است. در باب دهم از باب نجاسات بله روايت اولى[10] است:

 محمد ابن يعقوب عن على ابن ابراهيم، عن ابيه عن عبد الله مغيره، عن جميل ابن دراج، اجلاء و ثقات عن ابى بصير كه بواسطه ابى بصير موثقه مى‏گويند. بنا بر اين كه واقفى است يا مختلط المذهب است. « عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كُلُّ شَيْ‌ءٍ يَطِيرُ فَلَا بَأْسَ بِبَوْلِهِ وَ خُرْئِهِ». هر چيزى، هر حيوانى كه بپرند ديگر حلال اللحم بوده باشد، حرام الحم، كل شى‏ء يطير در اين صورت لابأس بخرئه و بوله، بول و خرء او اشكالى ندارد. اين را اينجور فرموده‏اند.

 خوب وقتى كه اينجور شد اين دو تا روايت نسبت ما به ايشان عموم و خصوص من وجه مى‏شود. آن اغسل ثوبک من ابوال ما لا يؤكل لحمه لا يؤكل غير الطير بوده باشد اين روايت موثقه كار ندارد. اگر طير، طير مأكول اللحم بوده باشد فرض بفرماييد مثل كبوتر،كل شى يطير فلا بأس بوله و خرئه مى‏گيرد آن صحيحه كارى ندارد. او گفته است ما لا يأكل لحم. حمامه كه مأكول اللحم است با او كارى ندارد. اجتماع اين دو تا روايت در طير غير مأكول اللحم مى‏شود. اغسل ثوبك من ابوال ما لا يؤكل لحمه، مى‏گويد بشور نجس است. كل شى‏ء يطير فلا بأس بوله و خرئه مى‏گويد بر اين كه اين پاك است. اصل در ما نحن فيه در آن طيرى كه غير مأكول اللحم است بايد به اين موثقه تمسك كرد. چرا؟ چون كه دلالت اين به مورد الاجتماع بالعموم وضعى است. كل شى يطير. ولكن دلالت او كه اغسل ثوبك من ابوال ما لا يأكل لحمه دلالت او بالاطلاق است. با بود دلالت وضعى نوبت به دلالت اطلاقى نمى‏رسد. اگر كسى مسلك مرحوم آخوند را قائل شد. گفت اگر مطلق در مقام تخاطب مطلق شد بعد آن با عام وضعى شاخ به شاخ مى‏شود. چون كه مقدمات حكمت تمام است و اطلاق منعقد است بدان جهت ظهور اطلاقى پيدا كرده است، اين با ظهور مى‏جنگد. اگراين را هم گفتيم، مشهور كه عكس كرده‏اند در اين طير غير مأكول اللحم آن امور صحيحه را مقدم كرده‏اند. آنها چند وجه گفته‏اند. يكى اين است كه گفته‏اند او اصحُ سنداً است كه مى‏گويد ما لا يأكل لحم بولش نجس است ولو طائر بوده باشد اطلاقش مى‏گيرد. خودش هم متعدد است چون كه گفتيم بعضى مطلقات هم دلالت مى‏كرد. بول سنّور هم دلالت مى‏كرد كه نجس است. آن صحيحه معارض است و مؤيد است و سندش اصح است از اين موثقه پس او مقدم مى‏شود كه دلالت مى‏كرد غير، غير مأكول اللحم او هم نجس است. او را مقدم مى‏كنيم در مورد معارضه.

 و بعضى‏ها وجه ديگرى گفته‏اند كه وجه دومى مى‏شود. گفته‏اند بر اين كه آن صحيحه بلكه من حيث السند مى‏چربد، مطابق با فتوی المشهور است، مطابق با شهرت است. شهرت از مرجحات متعارضين است. اين را هم گفته‏اند. كه اينها مى‏دانيد كه دردى را دوا نمى‏كند. براى اين كه اگر مراد، شهرت فتوايى باشد، شهرت فتوايى مرجح نيست قيمتى ندارد، آنى كه دخيل است شهرت در روايت است. شهرت در روايت معنايش اين است كه انشاء الله در بحث اصول يك بحث كرديم باز هم مى‏رسيم. شهرت در روايت به معنا ظهور روايت است. يعنى اين روايت صدورش از امام عليه السلام ظاهر است. شهرت به معناى لغوى است. بدان جهت مجمع من عليه فرض كرده است در آن مقبوله. يعنى نقلش مسلم است كه قول شما است. شهرت معنايش اين است كه طرفش روايت شاذى بشود. كه لا يعرفه الاّ قليل من اصحاب الحديث. اين مسلم نيست حدودش. گفتيم اين از مرجحات نيست.

آنى كه مشهور است او سنت مى‏شود، قول قطعى معصوم مى‏شود. آنى كه شاذ است غير سنت مى‏شود.

روايتى كه ما معارض با سنت است خبر واحد حجيتى ندارد. آن شهرت را گفتيم. و در ما نحن فيه اينجور شهرتى در بين نيست. دو تا روايت است نسبت ما بين شان عموم و خصوص من وجه است. آن در مورد اجتماع بعضى را بعضى مطلقات تأييد مى‏كنند. غير از اين شهرت به آن معنا نداريم. هر دو خبر واحد هستند، پس اينها قيمتى ندارد. اين سندش اصح است اول الكلام است على ما ذكرنا. يا فرضا سندش هم از اين بهتر بوده باشد سند بهتر بودن مرجح روايت نيست يعنى صفات راوى. صفات راوى در بحث قضا، بحث كرديم. قضا، قاضى اگر در شبهه حكميه بوده باشد يعنى يك زنى آمده است مى‏گويد شوهرم مرده است. زمين دارد، خيلى زمين گرفته بود، از زمين ارث مى‏خواهم. پسرش آمده است مى‏گويد كه ما نمى‏دهيم چون كه زن ارث نمى‏برد. آمده‏اند پيش حاكم شرع. حاكم شرع هم،(شبهه شبهه حكمى است)، حاكم شرع هم مى‏بيند، جاى بينه و يمين نيست اينجا. شبهه، شبهه حكمى است. مى‏بيند در مسئله دو تا روايت است، يكى مى‏گويد زن ارث مى‏برد از عقار يكى مى‏گويد نه نمى‏برد. اينجاست كه حاكم بايد در فصل خصومت آن رواياتى كه رواتش اعدل هستند و اوثق فى الحديث هستند بر طبق او قضاوت كند و فصل خصومت كند. اين باب قضا است مربوط به باب افتاء نيست كه مجتهد كبراى كلى تعيين مى‏كند براى مستفتى. اينجا صفات راوى مرجح بوده باشد داستانش انشاء الله در باب تعادل ترجيح.

وجه شيخ انصار بر تقدم صحيحه

 بدان جهت اين وجه هم از كار مى‏افتد. مى‏ماند وجهى كه شيخ انصارى در طهارتش[11] ذكر كرده است. قدس الله سره، كه فرموده است بايد صحيحه يا حسنه را مقدم بكنيد. چرا يا شيخ اين كار را بكنيم؟ ايشان فرموده است براى اين كه قرينه خارجيه‏اى داريم در ما نحن فيه كه آن صحيحه‏اى كه هست آن صحيحه بايد مقدم بشود. آن صحيحه كدام است يا شيخ؟ اينجور فرموده است ايشان، به موثقه عمار موسى ساباطى است. اين موثقه را علامه در مختلف از كتاب عمار ابن موسى ثاباتى نقل كرده است كه گفته است اين روايت را از كتاب عمار نقل مى‏كنم كه اين در باب نهم از ابواب نجاسات روايت بيستم[12] است:

 «الْحَسَنُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ الْمُطَهَّرِ الْعَلَّامَةُ فِي الْمُخْتَلَفِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ» آنجا امام صادق فرموده است« خُرْءُ الْخُطَّافِ» ، اين پرستو كه معروف است «لَا بَأْسَ بِهِ» خرء او پاك است، اشكالى ندارد. «هُوَ مِمَّا يُؤْكَلُ لَحْمُهُ - وَ لَكِنْ كُرِهَ أَكْلُهُ» ، اين من ما يأكل است يعنى مأكول اللحم است. ولكن اكره، خوردنش مكروه است. ذبح آن حيوان و خوردنش مكروه است «لِأَنَّهُ اسْتَجَارَ بِكَ» ، پناه آورده است به خانه تو. «وَ أَوَى إِلَى مَنْزِلِكَ وَ كُلُّ طَيْرٍ يَسْتَجِيرُ بِكَ فَأَجِرْهُ». او را امان بده، نه اين كه بكشى، بخورى. ايشان فرموده است بر اين كه اين روايت شاهد بر اين است كه در محل اجتماع بايد صحيحه مقدم بشود. چرا؟ براى اين كه امام عليه السلام در مقام اين كه خرء خطاب پاك است، تعليل فرمود اين را بر اين كه و هو من ما يأكل لحمه، مأكول اللحم است، طائر است ديگر. اگر خرء طيور على الاطلاق پاك بود مأكول اللحم‏ها، او غير مأكول اللحم‏ها اين تعليل درست نمى‏شد. بايد تعليل بفرمايد لانّه من الطيور آوی الی منزلك، به تو پناه آورده است و كل طير آوی الى منزلك فخرئه طاهر و هكذا، اين را هم شيخ فرموده است با آن جلالتش. نفرماييد اين روايت سند ندارد. بايد بفرماييد كه سند ندارد ولكن اين روايت را خود شيخ الطائفه در تهذيب [13]نقل كرده است. توجه كرديد، و سندش را هم فرموده است. فرموده است همان سند معروف است. باسناد شيخ عن محمد ابن احمد ابن يحيى عن ابن حسن فضال، عن عمر ابن سعيد، عن مصدق ابن صدقه عن عمار ابن موسى كه همان سند مكرر است. به اين سند نقل كرده است ولكن در آن نقل شيخ خرء ندارد. فقط همين جور است كه الخطاب لا بأس به. يعنى خطاب خودش پاك است و ديگر به خرء مربوط نمى‏شود اين، تا كسى بگويد كه شيخ انصارى كه خرء را طهارتش را تعليل فرموده است. اين خرء را ندارد.

 پس هر استدلالى به اين روايت ناتمام مى‏شود. چون آنى كه سند دارد خرء ندارد، آن نقلى كه خرء دارد سند ندارد. كسى اگر گمان كرد، يعنى اطمينان پيدا كرد كه در نقل شيخ سقطى هست، چون در خطاب لا بأس به يك معناى درستى ندارد. چون كه هيچ احتمال نمى‏دهد كه خطاّف از اعيان نجسه باشد. پس خرء بوده است، خوب قبول كرديم، اطمينان پيدا كرديم فرضا، بوده است. خوب مى‏گويم يا شيخ انصارى چه تعليلى در اين روايت است؟ خرء خطاّف لا بأس به و هو لا يأكل لحم، دو تا حكم را بيان مى‏فرمايد. تعليل نيست. خود خطّاف پاك است و خطّاف هم مأكول اللحم نيست ولكن نخور. چون كه آوی الى منزلک. اين چه ربطى به طهارت خرء دارد. نه واو هست كه بگوييم در معناى فرض بفرماييد جمله حاليه در مقام تعليل است، نه چيزى ديگر خرء خطّاف لابأس به هو من ما يأكل لحم. دو تا حكم را بيان مى‏فرمايد. اين فرمايش شيخ هم رفت در كنار.

وجه تقدم مؤثقه بر صحيحه

باقى ماند در مسئله آنى كه توجه كرديد، گفته شده است كه در مقام تعارض بايد آن موثقه مقدم بشود در مورد معارضه. چرا موثقه بايد مقدم بشود، يك وجهش را كه عرض كرديم. وجه صحيحى هم هست. مطلق اگر با عام وضعى معارضه كرد بايد او مقدم بشود. من هم يادم نيست كه اين را كسى هم فرموده باشد ولكن جايش هست اين جا. اين يكى.

وجه تقدم موثقه بر صحيحه از ديدگه مرحوم حکيم

 دومى اين است كه مرحوم آقاى حكيم فرموده است و ديگران هم فرموده‏اند اختصاص به ايشان ندارد. فرموده‏اند بر اين كه اگر صحيحه را مقدم بكنيم، حمل موثقه، حملش بر فرد نادر يا بر فرد معدوم مى‏شود. چرا؟ چون كه آن طيورى كه مأكول اللحم است، آنها بول ندارند. فقط آنها مدفوع دارند. كبوتر را ديده‏ايد، همه‏اش مدفوع است ديگر. مثل مرغ و خروث است فرق نمى‏كند اينها بول ندارند. يك حيوانى بشود طائر، مأكول اللحم، بول داشته باشد، خرء داشته باشد، هردو را داشته باشد اين را سراغ نداريم. اگر باشد هم خيلى نادر است. يك فرد نادرى است. خوب اگر ما اين روايت را حمل بكنيم كه كل شى‏ء يطير فلا بأس ببوله و بخرئه حمل كرده‏ايم اين را بر طائر مأكول اللحم ديگر. اگر صحيحه را مقدم كرديم. خوب طائر مأكول اللحم كل شى‏ء يطير و کان مأکول اللحم، لحمش هم مأكول بشود حمل اينجورى شد. بول او پاك است، بول ندارد كه اگر هم داشته باشد فرد نادر است. نمى‏شود روايتى عامى را حمل كرد و يك چيزى كه در فردى كه معدوم است اگر موجود هم بشود نادر است. اين نمى‏شود. اين يك وجه است. در اين وجه قابل خدشه است. براى اين كه در طيورى كه من درست نمى‏دانم ميزان علمى‏اش را، ولكن آنى كه در ذهن است و مسلم است جاى هيچ شبهه نيست درباره طيور مأكول اللحم‏ها، بلكه در همه آنها دو تا مخرج نيست، كه يك مخرج بول بشود يك مخرج غايط. از يك مخرج، هر چه هست از آنجا درمى‏آيد. آنى كه در مى‏آيد خرء تنها است يا مخلوط به بول است نه بعيد نيست مخلوط به بول بوده باشد. يعنى هر دو از يك جا درمى‏آيد. خليط هم هستند. وقتى كه اينجور شد امام عليه السلام مى‏فرمايد فلا بأس ببوله و خرئه عيبى ندارد هم بول دارد هم خرء دارد ولو مأكول اللحم است. اين كه نمى‏شود دليل بشود. عمده وجه دومى است كه هم مرحوم حكيم و هم ديگران سابقا هم ما مكرر عرض كرده‏ايم. گفته‏اند بر اين كه اگر بنا بشود، آن صحيحه را مقدم بكنيم عنوان طائر در اين موثقه ذكرش لغو مى‏شود.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص55.

[2] وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (حسين بن سعيد) عَنْ صَفْوَانَ عَنِ الْعِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ بَالَ- فِي مَوْضِعٍ لَيْسَ فِيهِ مَاءٌ- فَمَسَحَ ذَكَرَهُ بِحَجَرٍ- وَ قَدْ عَرِقَ ذَكَرُهُ وَ فَخِذَاهُ- قَالَ يَغْسِلُ ذَكَرَهُ وَ فَخِذَيْهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص350.

[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الدَّجَاجَةِ وَ الْحَمَامَةِ وَ أَشْبَاهِهِمَا تَطَأُ الْعَذِرَةَ- ثُمَّ تَدْخُلُ فِي الْمَاءِ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ لِلصَّلَاةِ- قَالَ لَا إِلَّا أَنْ يَكُونَ الْمَاءُ كَثِيراً قَدْرَ كُرٍّ مِنْ مَاءٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص155.

[4] وَ [محمد بن يعقوب] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ‌ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ بَوْلِ الصَّبِيِّ- قَالَ تَصُبُّ عَلَيْهِ الْمَاءَ- فَإِنْ كَانَ قَدْ أَكَلَ فَاغْسِلْهُ بِالْمَاءِ غَسْلًا- وَ الْغُلَامُ وَ الْجَارِيَةُ (فِي ذَلِكَ) شَرَعٌ سَوَاءٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص398.

[5] وَ [محمد بن يعقوب] عَنْهُ (علی بن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ (ابراهيم بن هاشم) عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اغْسِلْ ثَوْبَكَ مِنْ أَبْوَالِ مَا لَا يُؤْكَلُ لَحْمُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص405.

[6] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنْ أَصَابَ الثَّوْبَ شَيْ‌ءٌ مِنْ بَوْلِ السِّنَّوْرِ- فَلَا تَصِحُّ الصَّلَاةُ فِيهِ حَتَّى يَغْسِلَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص405.

[7] علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص456.

[8] علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص456.

[9] محمد بن الحسن الطوسی، المبسوط فی فقه الامامية، (تهران، مکتبة المرتضوية، چ3، ت1387ق)، ج1، ص39.

[10] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كُلُّ شَيْ‌ءٍ يَطِيرُ فَلَا بَأْسَ بِبَوْلِهِ وَ خُرْئِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص412.

[11] شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج5، ص28 -29.

[12] الْحَسَنُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ الْمُطَهَّرِ الْعَلَّامَةُ فِي الْمُخْتَلَفِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ: خُرْءُ الْخُطَّافِ لَا بَأْسَ بِهِ هُوَ مِمَّا يُؤْكَلُ لَحْمُهُ - وَ لَكِنْ كُرِهَ أَكْلُهُ لِأَنَّهُ اسْتَجَارَ بِكَ (وَ أَوَى إِلَى مَنْزِلِكَ) - وَ كُلُّ طَيْرٍ يَسْتَجِيرُ بِكَ فَأَجِرْهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص411.

[13] وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ كَمَا يَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص411.