مسألة 2: « لا مانع من بيع البول والغائط من مأكول اللحم ، وأما بيعهما من غير المأكول فلا يجوز .نعم ، يجوز الانتفاع بهما في التسميد و نحوه ».[1]
حاصل ما ذكرنا در مقام اين بود مجرد اين كه شيئى محكوم به طهارت است و از اعيان طاهره است مجرد اين موجب نمىشود كه بيع او صحيح بوده باشد. و اخذ المال بازائه جايز بوده باشد وضعا، يعنى معامله صحيح بشود. كما اين كه مجرد كون شىء از اعيان نجسه است اين موجب نمىشود بر اين كه شىء بيعش باطل بوده باشد و اخذ المال بازائه من اكل المال بالباطل بوده باشد. طهارت ملاك صحت بيع و نجاست ملاك بطلان المعاوضه نمىشود. بلكه در معامله كه بيع است، بايد در معاوضه آنى كه انسان در مقابل او مال ميگيرد بايد ماليت داشته باشد. آن مالى را كه مىگيرد در مقابل او مال بدهد. داد و ستد است. دادن مال و گرفتن مال است. اين را عرض كرديم كه اين ماليت در مبيع معتبر است، اين به بناء عقلا است. كه عقلا جايى كه مبيع ماليت و ارزشى ندارد، آن معامله و آن معاوضه را، معاوضه نمىدانند. حتى عرض كرديم اگر شخصى دنگش بگيرد در مقابل اين يك مشت بولى كه هست، بول الحمار كه محكوم به طهارت است ده تومان بدهد مىگويند بر اين كه اين بيع نيست. سلب بيع عند العقلا صحيح است. مىگويد ديوانگى كرده است. انسان اين قابل خريدن نيست.
پس على هذا الاساس عنوان معاوضه در صورتى مىشود كه آن عوض و معوض ماليت داشته باشد، «تجارة عن تراض» هم همين جور است. ملاك در ماليت طهارت و نجاست نيست. شىء اگر طاهر باشد مال مىشود و اگر طاهر نبوده باشد مال نمىشود. اين جور نيست. مراد در ماليت اين است كه شىء منفعت محللهاى داشته باشد كه آن منفعت محلله مقصود عقلا بشوند. به حيث اين كه براى آن شيئى كه ذى منفعت محلله است در مقابل بدست آوردن آن شىء بذل مال مىكنند در آن شىء. بايد اينجور بوده باشد آن شىء. منفعت محللهاى داشته باشد مقصوده للعقلا كه بواسطه اين منفعت مقصوده عقلا بذل مال بكنند براى بدست آوردن آن شىء. ربما شيئى منفعت محلله دارد و مقصود هم دارد ولكن لكثرة وجوده عقلا بذل مال نمىكنند. چون كه همه جا هست، مثل آب در بلاد. آب شيرين را نمىگويم. اين مطلق ماء. همه جا آب كثرة وجود منفعت محلله دارد. حيات كل ذى حيات به او مربوط است. بلكه غير ذى حيات هم انتفاع از او موقوف است كثيرا به آب. مقصوده للعقلا است. و لكن لكثرة وجوده بذل مال به او نمىكنند. بدان جهت شيئى اگر منفعت محلّلهاى داشته باشد، منفعت محلّله لازم نيست منفعت محلّله على الاطلاق بوده باشد. ولو محلّله عند موارد ضرورة و الاضطرار بشود. مثل ادويهاى كه در دواخانهها مىفروشند. يا بعضى علفيّاتى كه آنها نادر است. براى بدست آوردن آنها بذل مال مىكنند ولو بعض ادويه استعمالشان حتّى طبّاً در [یک] حال ضرورت است و مىنويسند كه در غير فلان آن حال اين نبايد استعمال بشود. ولكن چون كه يك منفعت محلّلهاى دارد ولو عند الضّروره آن منفعت محلّله مقصود عقلا است از آن شىء. آن شيئى كه هست عند العقلاء منفعت محلّلهاى كه منفعتى كه مقصود از او است همان منفعت در حال اضطرار است. اين موجب مىشود ماليّت را.
سابقاً اينجور مثال مىزديم مىگفتيم ببينيد عقلا را اين چتر نجاتى كه آن خلبان در طيّاره دارد كه آن چتر نجات او را در موارد اضطرار استعمال مىكند. آن وقتى كه مضطرّه مىشود به حقوت على الارض در حال اضطرار به جهت خلاصى نفس خودش استعمال مىكند. مع ذلك عند الاضطرار عقلائى اين ماليّت دارد منافات با ماليّت ندارد كه قيمتش هم خيلى فرض كنيد گران است. ساير اشياء هم همين جور است. اگر عند الضّروره يك منفعتى داشته باشد كه او مقصود للعقلاء است و شىء به واسطه آن عزّت وجودى كه دارد مثل المائى است فى شاطه الفرات. ماليّت دارد عقلاء بذل مال مىكنند همين مقدار كافى است در بيع او و من هنا اين كه مثلاً گفتيم بول الحمار را نمىشود فروخت بيعش صحيح نيست ولو بول الحمار هم باشد متداعى مىشود عند الضّروره و لكن اين منفعت مقصوده للعقلاء بوده باشد كه به ازائش مال بدهند كه تملّك كنند به ازاء المال اين جور منفعت مقصودهاى ندارد ولو منشأش اين است كه لكثرة الوجود؛ چون كه شاش گربه و شاش حمار همه جا پيدا مىشود. لكثرة الوجود است. آنجايى كه شىء قلّت نوعى پيدا كرد به حيث اينكه منفعت مقصوده هم دارد ولو منفعت مقصودهاش عند الاضطرار است كه آن عقلاء اين اضطرار را در نظر مىگيرند مثل اضطرارى كه در ادويه و در مثل مظّله طيّاره است. در نظر مىگيرند اينجور بوده باشد بله اين ماليّت دارد و هيچ عيبى ندارد.
ما عرض كرديم كه اينجور منفعت محلّله در بول مثل الحمار و البقر و امثال ذلك غنم اينجور منفعت محلّله نيست. محلّله مقصوده للعقلاء بوده باشد به حيث اينكه به ازائش مال بذل كنند لا اقل در مثل زمان ما اينجور نيست. چون كه ماليّت ندارد، بدان جهت معاوضه بر اين صحيح نيست.
و امّا فرض بفرماييد نجس بوده باشد شيئى ولكن منفعت محلّله مقصوده داشته باشد مثل، عذره يا روث حيوان مأكول الحم گفتيم منفعت محلله مقصوده دارد. اگر اينجور هم شايد بوده باشد كه عذره انسان منفعت محلّله مقصودهاى دارد كه براى تسميد مزارع و امثال ذلك، عقلا براى بدست آوردنش بذل مال مىكنند. اگر اينجور بوده باشد بيعش عيبى ندارد. جايز است اگر اينجور شد. در دم (خون) همين جور است در دم انسان. دم انسانى كه تزريق مىكند ولو عين النّجس است ولكن بمانا انّه براى بدست آوردن او بذل مال مىكند و آن در مورد اضطرار منفعت دارد. آن مورد اضطرار مقصوده للعقلاء است. منظور عقلاء است. بدان جهت عقلاء به واسطه بذل مال كه در مقابل اين مىكنند، بدان جهت اين عيبى ندارد. بيعش عيبى ندارد. مجرّد نجاست مانع نمىشود. منفعت محلّله مقصوده للعقلاء دارد. بيع صدق مىكند. شراء الدّم صدق مىكند. وقتى كه همين جور شد، كما اينكه مىبينيد ديگر عيبى ندارد مثل ساير اينها است. مجرّد نجاست مانع نمىشود. چرا؟ براى اينكه آن كه مانع در ما نحن فيه گفته مىشود، دو چيز است. يكى اجماع منقول است كه اجماع نقل شده بود به اعيان نجسه. اينها را نمىشود خريد و فروش كرد. يكى هم روايات عامّه بود كه روايت تحف العقول[2]است. كه آن روايت تحف العقول اين است كه وجوه نجس را نمىشود بيعها و شراعها حرام است. در يك روايت نبوى هم هست كه سند ندارد «انّ الله اذا حرّم شيئاً حرّم ثمنه»[3]. حرّم شيئاً ولو حرمت وضعى را هم بگيرد كه ما گفتيم بعيد نيست. انّ الله اذا حرّم شيئاً يعنى نجّس شيئاً شيئى را نجس قرار داد حرم ثمنه ثمنش حرام مىشود. اين روايات عامّه بود كه يكى روايت عامّه است و يكى هم روايت تحف العقول است. عرض كرديم به هيچ كدام از اينها نمىشود قاعده استثناد كرد كه بيع نجس جايز نيست. چرا؟ براى اينكه ما اين جور عرض كرديم كه يك دفعه ديگر هم توضيح مىدهم. اين كار ما است از اوّل فقه تا آخر فقه. ما اين را ملتزم هستيم. كه ربّما موجب مىشود عمل فقهاى قدماى اصحاب ما، وقتى كه به روايتى عمل كردند يا از روايتى اعراض كردند موجب مىشود كه ما هم به آن روايات اعتماد بكنيم. اين را فى جملهاش را قبول داريم. ولكن اين جاى مشخّصش كجا است؟ كجا است كه ما اين كار را مىكنيم؟ ما آنجايى اين كار را مىكنيم كه آنى كه مشهور بر طبق او فتوى دادهاند يك روايت ضعيفهاى بوده باشد و در مقابلش يك روايت صحيحهاى است. يا روايات صحيحهاى است. كه روايات صحيحه، مضمونشان مطابق با احتياط است. و آن روايت ضعيفه يا روايات ضعيفه مضمونشان مخالف با احتياط است. مع ذلك فقها آن روايات صحيحه قويّه را طرح كردهاند و بر طبق اين يك روايت ضعيفه فتوى دادهاند. يا روى دو روايت ضعيفه فتوى دادهاند. مثلش را چند روز سابق گذشت ما رواياتى داشتيم صحيح كه دلالت مىكرد بول خيل و بغار و حمير نجس است. دلالت مىكرد كه بايد لباس را بشورى. بولشان. در مقابل يك روايتى داشتيم كه يكدانه روايت بود و دو تا بود كه اينها دلالت مىكردند كه نه بأسى نيست. عيب ندارد. عرض كرديم بر اينكه اين روايات هم من حيث السّند ضعيف بود. مع ذلك ما مىبينيم كه تسالم اصحاب ما اين است روايات دالّه بر نجاست را عمل نكردند كه با وجودى كه مطابق با احتياط است و اين روايات را عمل كردند. عرض مىكنيم در مثل اين مورد در روايات صحيحه موهن پيدا مىشود. اگر انسان هم بتواند از خود روايات قرينهاى يا از خارج قرينهاى بياورد كه اينها به روايت ضعيفه عمل كردهاند نه به جهت اينكه اينها مخالف با عامّه بودند. نه به اين جهت بود. اين جهتش را هم بتواند تصحيح كند كه ما از خود روايات قرينه ذكر مىكرديم كه در خود روايات قرينهاى هست كه اين روايات دالّه بر نجاست به جهت بيان حكم واقعى نيست، خوب از آن روايات صحيحه اعراض مىكند عمل نمىكند. كما اينكه ما هم عمل نكرديم. و امّا اگر عكس بشود، يك رواياتى بوده باشد ضعيفه و لكن مضمونشان مطابق با احتياط است. مخالف با احتياط نيست. اينجا ببينيم كه مشهور به اين روايات ضعيفه عمل كردهاند. اين مىگوييم جابر ضعف روايات نمىشود. اينجور عمل جابر ضعف روايات نمىشود. چرا؟ چونكه اين اخبار مطابق با احتياط است و اينها مطابقت با احتياط را در اينها قرينه گرفتهاند و بر طبقش عمل كردهاند. چونكه خود اين طايفه رئيس شان شيخ الطّائفه است در خود عُدّه[4] فرموده است، يكى از قرائنى كه موجب مىشود اعتماد به خبر را او مطابق با اصل بوده باشد. كه آن اصل همان حكم العقل است كه اشياء على الحظر هستند يا على التوقّف هستند مطابق با او بوده باشد. اگر مطابق با او بوده باشد كه احتياط مىشود در نتيجه او عمل مىشود. آنها روى اين اصل عمل كردند. ديدند اين روايت تحف العقول كه در او دارد اشياء نجس را نمىشود خريد و فروش كرد، اين مطابق با احتياط است و بر طبق اين عمل كردهاند. اگر مشهور قدما هم فتوى داده باشند كه بيع اعيان نجسه جايز نيست، اين روايتى كه در ما نحن فيه روايت تحف العقول است به اين روايت اعتماد كردهاند. در روايت تحف العقول همين جور است كه أَوْ شَيْءٍ يَكُونُ فِيهِ وَجْهٌ مِنْ وُجُوهِ الْفَسَادِ- نَظِيرِ الْبَيْعِ بِالرِّبَا أَوِ الْبَيْعِ لِلْمَيْتَةِ- أَوِ الدَّمِ أَوْ لَحْمِ الْخِنْزِيرِ أَوْ لُحُومِ السِّبَاعِ- مِنْ صُنُوفِ سِبَاعِ الْوَحْشِ وَ الطَّيْرِ أَوْ جُلُودِهَا- أَوِ الْخَمْرِ أَوْ شَيْءٍ مِنْ وُجُوهِ النَّجِسِ- فَهَذَا كُلُّهُ حَرَامٌ وَ مُحَرَّمٌ لِأَنَّ ذَلِكَ كُلَّهُ مَنْهِيٌّ عَنْ أَكْلِهِ- وَ شُرْبِهِ وَ لُبْسِهِ وَ مِلْكِهِ وَ إِمْسَاكِهِ» [5]اين تكّهاى كه هست، اين تكّه را خود فقها فتوى ندادهاند. خود فقها اين تكّه را نگفتهاند كه متسالم است كه انتفاع به اعيان نجسه عيبى ندارد. خواهيم گفت.
امّا اين تكّهاش را كه، بيعش جايز نيست حرام است و محرّم است من حيث الاكتساب اين تكّهاش را اخذ كردهاند چون كه مطابق با احتياط است. انّ الله اذا حرّم شيئاً حرم ثمنه مطابق بر احتياط است و بر طبقش گفتهاند كه اعيان نجسه را نمىشود خريد و فروش كرد. اين احتمال هست. وقتى كه اين احتمال شد، ما كه اين مطابقت احتياط را كه قرينه صحّت خبر نمىدانيم خبر را معتبر نمىكند اين اخبار هم كه يكى نبوى است و يكى هم اصلاً مرسله است و سند ندارد تحف العقول نقل مىكند اين روايت را از امام صادق (ع) كه وسائطش را نمىدانيم چه كسانى هستند خود صاحب كتاب تحف العقول عيبى ندارد. امّا از چه كسى نقل مىكند، از چه كسانى نقل مىكند، وسائطش را نمىدانيم اين براى ما حجّت شرعى نمىشود روز قيامت. كه كسى فتوى بدهد. احتياط بكند كسى عيبى ندارد. فتواى بر اينكه اين بيعش باطل است، معاوضهاش باطل است با وجود اينكه مطلقات احلّ الله البيع مىگويد صحيح است، كار را نكند در خارج. يا فتواى به احتياط بدهد باز هم مطلبى است و امّا فتواى به بطلان بيع و شراع ما اين را نمىتوانيم.
پس در ما نحن فيه بما اينكه اين نصوص، اين روايات كه من حيث السّند ضعيف هستند و مطابق با احتياط هستند وجه عمل و وجه فتوای مشهور محتمل است همين بوده باشد مطابق با احتياط اينها بوده باشند اين براى ما دليل نمىشود از مطلقات رفع يد می كنيم.
و امّا در جايى كه شىء طاهر است و ماليّت ندارد، آنجا على القاعده مىگوييم كه احلّ الله بيع دليل امضاء نمىگيرد. اين بيع نيست كه دليل امضاء بگيرد. بدان جهت مىگوييم كه شى بايد ماليت داشته باشد ثم بعد از ماليت به نحوى كه اخذ مال بازائه اكل مال به باطل نشود وقتى كه اين جور شد معامله بر او صحيح مىشود. [چه] عين عين طاهره بوده باشد، چه عين عين نجسه بوده باشد. كه عين نجس را توجه كرديد، انسان مىفروشد منفعت محلله مقصودهاى دارد. اگر عذره ی غير مأكول اللحم هم از اين قبيل شد، ولو فى بعض البلاد، ولو فى بعض الاصول مىگوييم عيبى ندارد. كما اين كه شىء طاهر يك زمانى فرض كنيد عزّت الوجود داشت، ماليت پيدا كرده بود يا ماليت داشت چون كه خيلى بود، يا رسم بود خوردنش. چون كه على الاطلاق گفتيم خوردنش بول ابوال طاهره على الاطلاق جايز است. رسم بود كه صبحانه مىخوردند. بله، ماليت داشت عزّت الوجود داشت، مثل شير بود. فعلا فى زماننا اينجور نيست. فعلا اين ابوالى كه هست، اين ماليتى ندارد بدان جهت محكوم به فساد است اين كل ما ذكرنا بود.
هذا كله على القاعده بود اما كلام در روايات خاصه است. على القاعده بيع العذرة گفتيم در مورد اين كه ماليت دار، بيعش عيب ندارد ولكن در بيع العذرة يك روايات خاصهاى وارد شده است كه از آن روايات استفاده شده است كه بيعش مثلا جايز نيست.
يكى از آن روايات در ما نحن فيه روايت همان يعقوب ابن شعيب[6] است كه در باب 40 از ابواب ما يكتسب به است باب چهل از ابواب ما يكتسب به، روايت اولى است.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ ، كه سندش به او صحيح است به كتاب حسن ابن محمد سماعه آن هم نقل مىكند از على ابن مسكين يا على ابن سكن، [يا سکين] هر كدام بوده باشد مجهول است نمىدانيم كيست. «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ وَضَّاحٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ثَمَنُ الْعَذِرَةِ مِنَ السُّحْتِ» است، يعنى باطل است. مثل ثمن الخمر، يعنى ماليت ندارد. يعنى شارع الغاء ماليت كرده است از عذره. بدان جهت وقتى كه شارع الغاء ماليت كرد ولو عندالعقلا ماليت هم داشته باشد چون كه شارع الغاء ماليت كرده است بيعش باطل مىشود. مىشود اكل مال به باطل. در خمر هم همين جور است. عند العقلا ماليت دارد ولكن شارع الغاء ماليت كرده است. شارع مىتواند هم از فعل الغاء ماليت بكند كما فى الافعال المحرمه هم مىتواند از عين الغاء ماليت بكند.
ولكن در مقابل اين يك روايت ديگرى هست كه روايت محمد ابن مضارب[7] است يا محمد ابن مصادف، دو جور، ضبط شده است كه مصادف است يا مضارب؟ روايت سومى است و باسناده عن احمد ابن محمد، احمد ابن محمد ابن عيسى يا خالد باشد عيبى ندارد عن الحجال، عبد الله محمد ابن حجال است از ثقات است عن ثعلبه ابن ميمون است كه از اجلا است عن محمد ابن مضارب يا مصادف كه اين محل كلام است، توثيقش محل كلام است. بعضىها تضعيف كردهاند، بعضىها توثيق، لااقل مثل اين كه مدح مایى دارد اين شخص. آنجا دارد قال لابأس ببيع العذرة، به بيع عذره بأسی نيست. پس اين را روايت اولى متعارض مىشود.
شيخ انصارى در مكاسب نمىدانم نگاه كردهايد يا نه؟ نقل فرموده است كه آن عذره اول را شيخ الطائفه نقل كرده است كه حمل مىشود به عذره انسان و اين عذره ديگر حمل مىشود بر روث بقر و غنم و امثال ذلك كه گفتيم ماليت دارد و بيعشان عيبى ندارد. مراد از عذره اين است. خوب اشكال كردهاند كه اين جمع، جمع تبرعی است مثل اين است كه يك روايتى بشود اكرم العالم، يك روايتى بشود لا تكرم الفاسق. بگوييم اينها من خصوص من وجه است. مراد بگوييم كه اكرم العالم يعنى عالم فرض بفرماييد، عالم عادل. لا تكرم الفاسق يعنى جاهل فاسق. اين دو تا معارضهاش رفع مىشود به چه بيان بگوييم؟ بگوييم قدر متيقن كه مىگويد اكرم العالم، عالم عادل را مىگويد اين كه نمىشود عالم عادل اكرامش مطلوب بشود عالم عادل نشود. آن هم كه مىگويد لا تكرم الفاسق قدر متيقنش آن جاهل بيچاره است، آن قدر متيقن است. چون كه علم هم ندارد. اين بگوييم معارضه رفع شد. اين جمع تبرعی است بايد در جمع بين المتعارضين جمع عرفيه باشد. مجرد قدر متيقن بودن در روايتين موجب نمىشود بر اين كه يكى قرينه ديگرى باشد. اينجا هم كانّ فرمودهاند قدر متيقن از ثمن العذرة سحت، يقينا عذره انسان هست. اين روايت كه مىگويد ثمن العذرة لا بأس به يقينا آن روث بقر و آنها است. آنها يقينى است، پس تعارض برداشته شد اين مىشود جمع تبرعی.
شيخ انصارى در مكاسب خواسته است اين جمع را توضيح بفرماييد به چه چيز توضيح فرموده است؟ به اين موثقه سماعه ابن مهران توثيق كرده است.
در موثقه سماعه ابن مهران كه روايت دومى[8] است، اينجور دارد:
و باسناد الشيخ احمد ابن يحيى، كتاب احمد ابن يحيى است عن محمد ابن عيسى العبيد، همان محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى قمى صاحب نوادر الحكمه از محمد ابن عيسى عبيد نقل مىكند كه سابقا گفتيم كه شخص جليلى است، عن صفوان ابن يحيى عن مِسْمَعٍ عَنْ أَبِي مِسْمَعٍ اين مسمع عن ابى مسمع غلط نسخه است. مسمع ابن ابى مسمع كه همان مسمع ابن عبد الملك است كه از اجلا است. عن سماعة بن مهران نقل مىكند «قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ إِنِّي رَجُلٌ أَبِيعُ- الْعَذِرَةَ» گفت من كسى هستم كه عذره را مىفروشم. «فَمَا تَقُولُ» ؟ چه مىفرماييد، رأى شما چيست؟ «قَالَ حَرَامٌ بَيْعُهَا وَ ثَمَنُهَا» امام فرمود كان بيع و شرائش حرام و وَ «قَالَ لَا بَأْسَ بِبَيْعِ الْعَذِرَة». شيخ، شيخ ما، يعنى شيخ انصارى فرموده است امام عليه السلام به مخاطب واحدى كه مىگويد بيع العذرة و شرائه حرام و بيع العذرة [و شرائه] جائز به يك شخص مىگويد اين قرينه قطعى است بر اين كه مرادش از آن عذره درحرام كه بيع عذره حرام غير از آنى است كه قولش هست و لا بأس ببيع العذرة، بيع عذره عيبى ندار. والاّ او مىگويد اين چه شد؟ اين تناقض شد. پس معلوم مىشود بر اين كه مراد از اين عذره دو چيز است. در اولى همان عذره انسان مىشود، كه حرام. و دومى كه لا بأس ببيع العذرة يعنى روث و اينها لا بأس اينجور مىشود. والاّ ممكن نيست به مخاطب واحد اينجور بفرمايد امام عليه السلام كه بفرمايد حرام بيعها و ثمنها و بفرمايد لا بأس ببيع العذرة اين نمىشود، مگر اين كه مراد دو تا بوده باشد از عذره.
اين كلام شيخ هم فرض بفرماييد درست نيست. اولا معلوم نيست كه امام عليه السلام در يك مجلس فرموده است به اين شخص كه حرام بيعها و ثمنها و در يك مجلس ديگر، در همان مجلس هم كه همين سؤال را كرد پشت سرش فرمود لا بأس بيع العذرة. اين نيست. فرمود حرام بيعها و شرائها در مجلس ديگر هم به كسى ديگر فرموده بود لا بأس ببيع العذرة. اين شخص جمع درنقل مىكند. روايت را كه نقل مىكند جمع بين الروايتين مىكند. جمع در روايت مىگويند. شاهدش هم همان كلمه قال است كه تكرار شده است. اينجور است، «قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ إِنِّي رَجُلٌ أَبِيعُ- الْعَذِرَةَ فَمَا تَقُولُ قَالَ حَرَامٌ بَيْعُهَا وَ ثَمَنُهَا- وَ قَالَ لَا بَأْسَ بِبَيْعِ الْعَذِرَةِ». كى گفت اين را؟ در مجلس ديگر. ندارد كه به همان شخص در همان مجلس. اين دو كلام را متصلا فرمود. على هذا اين مىشود روايتين متعارضتين، جمع عرفى ندارد. جمع عرفى كه ندارد چون كه ظهور با همديگر متنافين هستند، از كار مىافتد بايد رجوع به قاعده اوليه بكنيم، قاعده اوليه اگرعذره ماليت داشته باشد احلّ الله البيع است نداشته باشد كه لا تأكلوا اموالكم، بينكم بالباطل است چون كه ماليت نداشته باشد اكل المال بالباطل مىشود.
سؤال؟ ....متعارضين هستند ديگر. جمع عرفى ندارد. آن موافق با قاعده است. او سند نمىخواهد. محمد ابن مصادف معتبر باشد بر طبق قاعده است. مىگويد لا بأس ببيع العذرة
قاعده اولى همانى است كه اگر ماليتى دارد كه اكل مال به باطل نمىشود احل الله بيع مىگيرد و اشكالى ندارد، اشكالى ندارد، بقيه داستان در مكاسب است مراجعه بفرماييد هر چه هست آنجا ذكر كردهايم.
بعد مىماند اين كلامى كه مرحوم سيد ذكر كرده است ولكن لا بأس بانتفاع بهما. اين بول غير مأكول و عذره غير مأكول كه بولش را گفتهايم بيعش جايز نيست چون كه ماليت ندارد. و اما عذره اگر ماليت داشته باشد عيبى ندارد بيعش مىفرمايد انتفاع به اينها جايز است. انتفاعى كه در آن انتفاع طهارت شرط نيست. مثل اين كه فرض كنيد تسميد المزارع و امثال ذلك. خوب معلوم است ديگر كل شىء لک حلال، حتى تعرف أنه حرام. ما نمىدانيم كه آيا انتفاع به اين در تسميد و امثال تسميد حلال است يا حرام؟ غايت الامر شك مىكنيم. لشى لك حلال مرجعش است و دليلى هم بر حرمت نداريم. چون كه حرمت تصرف فقط در اين روايت تحف العقول ذكر شده بود كه جميع تقلب در وجوه نجس حرام است. يعنى جميع تصرفات. ولا انتفاعى بوده باشد كه عرض كرديم اين اصلش هم خود روايت كه ضعيف است اين تكهاش معرض عنه اصحاب است. اصحاب بر طبقش فتوا ندادهاند. چون كه احتمال به اين معنا نيست كه انتفاع به اين جايز نبوده باشد شرعا.
مىماند فرض بفرماييد قول خداوند كه فرموده است « و الرجز فأهجر»،[9] گفتهاند كه و الرجز يعنى نجس، فأهجر از او اجتناب بكن. اين انتفاع از اين نجس مخالف با قوله سبحانه و تعالى است. اين را هم جوابش را ديروز عرض كرديم، همان است، و رجز معنايش نجس شرعى بوده باشد اين معنا هيچ ثابت نشده است رجز و رجس محتمل است همان معناى پليد بوده باشد كه يا ظاهرش هم همان معناى پليد است يعنى كار پليد. از كار پليد اجتناب بكن، كار پليد يعنى كارى كه محرم است شرعا. فعلا كلام در اين است كه اين انتفاع پليد است بينما كه پليد نيست. كه ذكرنا كه اصالت الحلية مىگويد نه پليد نيست.
سؤال؟ ...يا عين مىشود يا فعل مىشود. يكى از اينها است.
سؤال؟... عين پليد را اجتناب بكن، يعنى اجتنابش محل كلام نيست. اجتناب را كه كسى نمىخورد، نمىياشامد. آقا خود اين برداشتن و بيرون انداختن تقلب است، تصرف است. كه اين را نمىشود گفت جميع تقلب در او امساك برداشتنش به مزرعه ريختنش حرام است، اين معنا كه محتمل نيست. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست، اصالة الاباحه غايت الامر وجوب او مىشود. دليلى نيست. آن وقت مىرسيم به مطلبى كه، به مسئلهاى كه ايشان شروع مىفرمايد كه عنوان كنم ببينم كجا مىرسد.
مسألة 3: « إذا لم يعلم كون حيوان معين أنـّه مأكول اللحم أو لا ، لا يحكم بنجاسة بوله و روثه ، وإن كان لا يجوز أكل لحمه بمقتضى الأصل ، وكذا إذا لم يعلم أنش له دماً سائلاً أم لا ، كما أنـّه إذا شكّ في شيء أنـّه من فضلة حلال اللحم أو حرامه أو شكّ في أنـّه من الحيوان الفلاني حتّى يكون نجساً أو من الفلاني حتّى يكون طاهراً، كما إذا رأى شيئاً لا يدري أنـّه بعرة فأر أو بعرة خنفساء ففي جميع هذه الصّور يبني على طهارته »[10]
ايشان در عروه اينجور مىفرمايد، مىفرمايد بر اين كه اگر حيوانى بوده باشد، اگر حيوانى بوده باشد كه مردد بشود ما بين مأكول و غير مأكول يعنى بول و خرئه از حيوان، مردد بشود بول و خرء حيوان غير مأكول اللحم است تا نجس بشود يا اين بولى كه در اين مكان هست، بول حيوان مأكول اللحم است، اگر بول و خرء مشتبه بشود، كونه من مأكول اللحم او كونه من غيره مأكول اللحم يحكم به طهارته. حكم مىشود كه بول پاك است يا خرء پاك است. و آن حيوانى كه شك داريم بر اين كه مأكول اللحم است يا غير مأكول اللحم اكل آن حيوان، لحم آن حيوان اكل نمىشود، جايز نيست. مىفرمايد اكل لحم آن حيوان جايز نيست ولكن بول و خرئش محكوم به طهارت است. ايشان ما بين اين دو فتوا جمع كرده است. فرموده است حيوانى كه مردد است ما بين المأكول و غير المأكول كه قهرا بولش مردد مىشود كه بولش مأكول است يا غير مأكول. بول پاك است، ولكن اكل لحم آن حيوان جايز نيست. خوب اين را مىدانيد كه اين مردد شدن اين بول، ما بين اين كه بول مأكول اللحم است يا غير مأكول اللحم طهارتا به شبهه حكميه مىشود. مثل اين كه كما اين كه بعضىها احتمال دادهاند، نتوانستيم دليل اقامه بكنيم كه ارنب غير مأكول اللحم است. اكل لحمش حرام است، مثل بعضى رواياتى داريم كه دلالت مىكند مأكول اللحم است. و انسان فقيه، نتوانست ما بين اين روايات معالجه كند بعض را قرينه بر بعض ديگر بگيرد. مردد شد به شبهه حكميه فقيه كه ارنب مأكول اللحم است يا غير مأكول اللحم؟ مىفرمايد بول و خرئش پاك است ولكن خوردن خودش، ذبح بشود و خورده بشود جايز نيست. تارة شبهه، شبهه حكميه مىشود. و اخرى شبهه شبهه موضوعيه مىشود، اصل شبهه، شبهه موضوعيه است. مثل اين كه بولى ديدهايم، بولى يا خرئى را در زمين ديدهايم نمىدانيم اين بول از شاة است يا از كلب است. از حيوان مأكول است يا حيوان غير مأكول اين مدفوع، مدفوع حيوان مأكول است يا غير مأكول است. اين را نمىدانيم. ديدهايم حيوانى شب است اينجا تغوط كرد و بول كرد و فرار كرد. اما نمىدانيم كه آن حيوان چه بود. فرض كنيد مأكول شاة بود، غنم بود يا اين كه غير مأكول بود. حيوان ديگرى بود. گربه بود. اگر مشتبه بشود باز ايشان مىفرمايد در شبهه موضوعيه بول محكوم به طهارت است. خوب چرا محكوم به طهارت است؟ اين دليلش اين است كه بول خرء را نمىدانيم نجس است يا پاك؟! کل شیء لک نظيف حتی تعلم أنه قذر[11]. كه نمىدانيم تا مادامى كه قذارتش معلوم نشده است اصل طهارت است. قاعده طهارت جارى مىشود. فرقى هم ما بين شبهه موضوعيه و حكميه ندارد. هر دو مورد اصالت الطهارة و قاعده طهارت است. فقط فرقش اين است كه در شبهات موضوعيهاى كه هست فحص لازم نيست. انسان مىتواند چراغ دستى را بياندازد ببيند آن حيوان كدام حيوان بود كه اين كار را كرد و فرار كرد. فحص لازم نيست. مىتواند ببيند هم خوب نگاه كند. چشمش را مىتواند ببندد بگويد انشاء الله اين بول پاك است. كه اصابت به ثوب من كرد. فحص لازم نيست در شبهات موضوعيه. ولكن در شبهات حكميه رجوع به اصالت الطهارت بايد بعد الفحص بشود. چون كه در شبهات موضوعيه بايد مجتهد فحص كند اگر دليلى پيدا نكرد بر نجاست بول و خرء، آن وقت مىتواند به كل شى طاهر تمسك بكند. چرا؟ فرقش چيست؟ فرقش ادله وجوب تعلم الاحكام است. ادلهاى كه دلالت كرده است بايد احكام واقعيه ياد گرفته بشود احكام وقايع ياد گرفته بشود، جهل در آنها كه من ياد نگرفتهام عذر نيست، يوم القيامه مقتضاى آنها اين است كه بايد فحص كند. اگر نتوانست ياد بگيرد، ديگر تعلم ممكن نشد، رسيد به روايتين، متعارضتين و يكى هم قرينه بر ديگرى نيست مورد، مورد اصل عملى شد، آن وقت ديگر مىتواند. چون كه تعلم ديگر علم به حكم واقعى ممكن نيست. رجوع به كل شى طاهر بكند، كل شى حلال بكند. و اما در شبهات موضوعيه ادله اصول كه كل شى طاهر حتى تعلم انه قذر تا ندانستى پاك است. تحصيل موضوع هم كه لازم نيست، علم كه لازم نيست. تا مادامى كه نمىدانم پاك است. حتى اگر بخواهم چشمم را باز كنم مىدانم كه چيست؟ نجس است يا پاك است؟ لازم نيست چشم را باز كند و چراغ را روشن كند. ادله كل شى حلال حتى تعرف انه حرام كل شى طاهر حتى تعرف انه قذر مىآيد.
سؤال؟ ... تعليم، تعلم احكام است. اينجا حكم را مىدانم كه بول شاة پاك، بول سنور، گربه نجس. حكم را مىدانم. شك در موضوع است كه اينجا شاش كرد، گربه بود شاش كرد يا غنم بود. اين تعلم احكام نيست اين علم به موضوع است. در ما نحن فيه ادله وجوب تعلم الاحكام نيست بدان جهت اصل جارى مىشود.
يك كلامى نقل كنم از صاحب جواهر[12]، ايشان در ذيل جايش را نشان مىدهم، ايشان در ذيل اين كه حيوان غير مأكول اللحم اگر نفس سائله نداشته باشد، قيد اين كه حيوان غير مأكول اللحم بايد نفس سائله داشته باشد كه اگر نفس سائله نداشته باشد آن بول و خرئش پاك است. سابقا گذشت. غير مأكول اللحم بايد نفس سائله داشته باشد، آن وقت نفس سائله داشت بول و خرئش نجس مىشود. آن جا ايشان مىفرمايد كه اگر شك كرديم بناءً على هذا القيد كه نفس سائله بايد داشته باشد شك كرديم كه نفس سائله بودن در حيوان هست يا نيست؟ آيا اختبار واجب است؟ كه سرش را ببريم ببينيم خون مىجهد؟ يا جاى ديگرش را ببريم. آخر سائله بودن اين است كه خون بجهد. آيا اختبار واجب است يا نه؟ آنجا فرموده است بر اين كه سه احتمال است. يك احتمال عبارت از اين است كه فحص لازم نبوده باشد، حكم كنيم بر اين كه نه پاك است. بول و خرئش پاك است اختبار لازم نيست. احتمال ديگر اين است كه نه نمىتوانيم حكم كنيم به طهارت آن بول و خرء الاّ بعد الاختبار كه ببينيم نفس سائله ندارد بگوييم پاك است. نه خودش را مىتوانيم بگوييم پاك است نه هم ملاقىاش را. چون كه اين ملاقات كرد به ثوب من. نه به ثوب مىشود گفت پاك است الاّ بعد الاختبار و نه به خود بول و خرء مىشود گفت كه پاك است. اين هم وجه دومى.
در مسئله يك وجه سومى هست. وجه سومى اين است كه بگوييم به خود بول و خرء نمىشود گفت كه پاك است. اما به ملاقىاش مىشود گفت كه پاك، عيبى ندارد. ايشان فرموده است سه وجه در مسئله است. من اين مسئله تنقيحش را در كلمات اصحاب پيدا نكردم. خودش كانّ دليل ذكر كرده است كه چرا بگوييم خودش پاك نيست. چرا نگوييم كه خودش پاك نيست.
ايشان دو تا وجه ذكر كرده است. يكى اين است كه بگوييم امر شده است ما اجتناب بكنيم از بول غير مأكول اللحمى كه نفس سائله دارد و اجتناب و موافقت اين امر موقوف به اجتناب از اين مشتبه است. يك دليل ديگرى هم گفته است آن دليل ديگر را ببينيد چيست؟ ايشان چه مىخواهد بگويد. همان جواهر.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص56.
[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج17، ص83.
[3] ر. ک: محمد بن الحسن طوسی، الخلاف، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1417ق)، ج3، ص 184 و 185.
[4] ر. ک: محمد بن الحسن طوسی، العدة فی ااصول فقه، ( قم، محمد تقي علاقبنديان، چ1، ت1417ق)،ج1، ص146.
[5] ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج17، ص84.
[6] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مِسْكِينٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ وَضَّاحٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ثَمَنُ الْعَذِرَةِ مِنَ السُّحْتِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج17، ص175.
[7] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ ثَعْلَبَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُضَارِبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا بَأْسَ بِبَيْعِ الْعَذِرَةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج17، ص175.
[8] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ صَفْوَانَ عَنْ (مِسْمَعٍ عَنْ أَبِي مِسْمَعٍ) عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ إِنِّي رَجُلٌ أَبِيعُ- الْعَذِرَةَ فَمَا تَقُولُ قَالَ حَرَامٌ بَيْعُهَا وَ ثَمَنُهَا- وَ قَالَ لَا بَأْسَ بِبَيْعِ الْعَذِرَةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج17، ص175.
[9] سوره مدثر(74)، آيه5.
[10] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص57.
[11] كُلُّ شَيْءٍ نَظِيفٌ حَتَّى تَعْلَمَ أَنَّهُ قَذِرٌ- فَإِذَا عَلِمْتَ فَقَدْ قَذِرَ وَ مَا لَمْ تَعْلَمْ فَلَيْسَ عَلَيْكَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج30، ص467
[12] محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، (بيروت، دار إحياء التراث العربی، چ7، ت1404ق)، ج5، ص289.