مسألة 3: « إذا لم يعلم كون حيوان معين أنـّه مأكول اللحم أو لا ، لا يحكم بنجاسة بوله و روثه ، وإن كان لا يجوز أكل لحمه بمقتضى الأصل ، وكذا إذا لم يعلم أنش له دماً سائلاً أم لا ، كما أنـّه إذا شكّ في شيء أنـّه من فضلة حلال اللحم أو حرامه أو شكّ في أنـّه من الحيوان الفلاني حتّى يكون نجساً أو من الفلاني حتّى يكون طاهراً، كما إذا رأى شيئاً لا يدري أنـّه بعرة فأر أو بعرة خنفساء ففي جميع هذه الصّور يبني على طهارته»[1]
حاصل ما ذكرنا تا الى هذا المقام اين شد اگر در حيوانى به شبهه حكميّه شك كنيم بعد از اينكه محرز است آن حيوان قابل تذکيه است، شك كنيم كه اكل لحمش حلال است يا حرام، به مقتضى العمومات عمومى كه در آيه مباركه بود حكم مىكنيم به حِلّ اكل لحم و شحمش. و كذلك اگر به شبهه موضوعيّه حيوانى معلوم بوده باشد بر اينكه قابل تذکيه است ولكن شك كنيم بر اين كه اين حيوان اكل لحمش حلال است يا حرام. بعد از احراز تذکيه آن حيوان، حكم مىشود كه اكل لحمش حلال است. و در مواردى كه شك كنيم حيوان قابل تذکيه هست يا نيست چه به شبهه حكميّه و چه به شبهه موضوعيّه، عرض كرديم بما اينكه مستفاده از ادّله اين است كه هر حيوانى كه اقبل التذکيه، هر حيوانى تذکيه شرعى را قبول مىكند، حكم مىكنيم كه آن حيوان قابل تذکيه است. منتهى آن حيوانى كه ذى جلد بوده باشد، و حيث ينتفع به جلده، اينجا بود كه ما از روايات استفاده كرديم اين كه اين حيوان قابل تذکيه است. و اگر شك كنيم بعد از اينكه تذکيهاش محرز شد، كه قابل است تذکيه را اكل لحمش حلال است يا حرام؟ باز طبق عموم آيه مىگوييم حلال است. و در شبهه موضوعى هم همين جور است. كه ندانيم اين حيوانى فرض بفرماييد غنم است كه قابل تذکيه بوده باشد يا خنزير است كه قابل تذکيه نيست به استصحاب عدم كونه خنزيراً، حكم مىكنيم كه قابل تذکيه است. چون كه شرع فرمود هر حيوان ذى الجلد قابل تذکيه است الاّ اكلب و خنزير. استصحاب مىكنيم كه اگر كونه هذا الحيوان خنزير است و داخل عموم مىشود و استصحاب عدم كونه غنم [وجه شرعی ندارد]. چون كه موضوعهم مطلق حيوان ذى جلد است. غنم در موضوع اخذ نشده است. فقط از اين عام به عنوان خنزير استثنا شده است. و كلب استصحاب در عدم عنوان مخصّص جارى است و اثبات مىشود كه اين قابل تذکيه است. بدان جهت بعد از ذبح كه مىشود مذكّى شك بكنيم كه خوردنش حلال است يا حرام، ولى حكم مىكنيم به حلّيت به استصحاب اينكه اين خنزير نبود قابل تذکيه مىشود و اكل لحمش هم حلال مىشود.
اين كه در شبهه موضوعيّه ما حكم مىكنيم كه اين حيوان ذبح شده است و اكل لحمش حلال است، اين در صورتى كه شك در قابليّت بوده باشد. يعنى احتمال بدهيم كه خنزير است. روى اين اصل كه تذکيه نشد. چون كه خنزير قابل تذکيه نيست. اينجا است كه مىگفتيم بعد از فرى اوداج، حكم مىشود كه مذكّى است و اكل لحمش هم جايز است.
و امّا اگر شك در تذکيه به شبهه موضوعى از غير ناحيه قابليت بوده باشد. مثل حيوانى است كه نمىدانيم اصلاً فرى اوداجش را مُسلم كرده است يا فرى اوداجش را مسلم نكرده است؟ فرى اوداجش شده يا نشده است؟ در اين جور موارد اين لحم را نمىشود خورد. اين جور شحم را نمىشود خورد. شك داريم فرى اوداج و شرايط اين شده است يا نه، احتمال مىدهيم فرى اوداج نشده باشد و مسلمين فرى اوداجش را نكرده باشند. اينجا استصحاب مىشود عدم تذکيه. اين استصحاب عدم تذکيه بلامانع است. و جارى است. اين حيوان يك وقتى تذکيه فرى اوداجش به يد مسلم نشده بود، الان نمىدانم فرى اوداجش به دست مسلم شده است يانه استصحاب مىگويد نشده است. بدان جهت اگر اين لحم و شحم را اگر بخواهيم بگوييم بر اينكه مذكّى است، بايد اَماره داشته باشد. اماره كه يد المسلم بوده باشد. بايعش فرض كنيم كه مسلمان بوده باشد. يا سوق المسلمين بايد بوده باشد كه اماره تذکيه است. هر لحم و شحم و جلدى كه از سوق المسلمين گرفته مىشود، يا از بايعى گرفته مىشود بر اينكه فرض بفرماييد، بايع مىگويد بر اينكه مذكّى است، از يد بايع مىشود گرفت. ولو نگويد هم. بايع به قصّابى مىفروشد گوشت را مىشود گرفت.
و امّا اگر طورى شد كه اماره نشد، مثل لحوم و شحوم و جلودى كه از بلاد كفر بياورند اينها را نمىشود خورد. مگر اينكه بعد از آمدن از آن بلاد مسلمى آنها را بفروشد و خبر بدهد، اينها تذکيه شده است. به نحوى كه احتمال صدقش رابدهيم. به نحوى كه اين بايع مطلّع است، و روى اطّلاعش مىگويد اين را چون كه قول بايع مسلم در اينصورت مِن باب اماره حجّت است. اماره در صورتى كه احتمال صدق است كه اگر احتمال بدهيم بله اين مطّلع است ذبح شده است اين لحم و شحم، اين مرغ يا اين گوسفند را مىشود خورد. فرقى هم نمىكند كه بايعش شخص بوده باشد يا بايعش حكومت بوده باشد. فرقى نمىكند. اگر حكومت خبر بدهد كه احتمال بدهيم اين كه مىگويد راست است. ايشان اطّلاع دارد، آن اماره مىشود به او و مىشود خورد. و الاّ اگر اين امارهاى نبوده باشد، شك در شبهات موضوعيه، شك در تذکيه كه شد محكوم به عدم تذکيه است، اين را ما قبول داريم. ما آن شك در قابليّت را گفتيم كه اگر شبه شبهه موضوعى بوده باشد كه نمىدانيم حيوان خنزير است يا غنم، فرى اوداجش را مسلم كرده است رو به قبله اينها را مىدانيم. شك در قابليّت داريم. آنجا بود كه ما مىگفتيم حكم مىشود كه مذكّى است. بله حكم مىشود به حليّت اكل لحمش به مقتضى البيانى كه گذشت.
و امّا در شبهات موضوعيّه تذکيه، كه شك در فرى اوداج مسلم بشود، كه مسلم اين فرى اوداج را كرده است يا نكرده است، شك در اصل فرى اوداج بشود. يا اينكه مسلمى فرى اوداج كرده است يا نه، مادامى كه اماره ثابت و قائل نشود بر ثبوت تذکيه، اين حيوان محكوم است به عدم تذکيه. بايد امارهاى قائم بشود كما ذكرنا اماره قائم شد كه اماره هم سوق المسلمين است. بلاد المسلمين است. و يد المسلم است. لحمى، شحمى در بلاد مسلمين پيدا بشود محكوم است به تذکيه. دليلش هم همان روايت سفره است.[2] آن موّثقهاى دارد كه سفرهاى پيدا شد فعلاً لحم الكثير و اينها. امام (ع) فرمود، به حكم دليلاش او است و يك دليل ديگر هم از روايات دارد كه بلاد المسلمين است كه لحم و جلد در بلاد مسلمين بوده باشد. معلوم نشود كه از خارج آمده است از بلاد كفر آمده است در بلاد مسلمين بوده باشد. يا در سوق مسلمين فروخته شده باشد. يا از يد بايع مسلمى انسان بخرد.
وامّا لحمى كه از بلاد كفر آمده است، نمىشود آن را خورد. مگر آن را كه بايعش خبر بدهد به آن نحوى كه عرض كردم. اين تمام كلام.
ثمّ وراى تتميم تمام اقسام شك در حيوان بيان شد. اين شد شبهه موضوعيه كه شك در ناحيه بوده است از ناحيه غير قابليّت آن را هم بيان كرديم. آنوقت باقى مىماند فقط مطلبى كه اگر ما حكم كرديم حيوانى مذكّى نيست. چه در شبهه موضوعيه كه ما در اين مثال ذكر كرديم، گوشتى از بلاد كفر آمده بود، حيوانى ذبح شده از بلاد كفر آمده بود نمىدانيم مسلمان ذبح كرده است يا غير مسلمان. استصحاب عدم تذکيه جارى مىشد در موارد شك در قابليّت بنابراينكه، احراز نشده است كه هر حيوانى قابل تذکيه است. در شبهه موضوعىاش يا در شبهه حكمىاش. يك جايى استصحاب عدم تذکيه جارى شد و حكم شد كه اين حيوان غير مذكّى است ماذا يترتب بر اين استصحاب. آنى كه مترتب بر اين استصحاب مىشود، دو امرش بلا شبهة است. يكى اين است كه لا يجوز اكله، اكل لحمش جايز نيست. يكى هم اين است كه نمىشود در آن نماز بخواند. جلد است نمىتواند بپوشد. ولو همراه داشته باشد. بند ساعتش چرم است و از بلاد خارجى آمده است با آن بند ساعت نمىتواند نماز بخواند. چون كه استصحاب عدم تذکيه در حيوانى جارى است كه ميته است و با ميته نمىشود نماز خواند.
اگر غير ما يأكل هم بوده باشد، از دو جهت مانعيّت دارد. يكى اين است كه غير مذكّى است و نمىشود نماز خواند.
يكى هم اين است كه غير مأكول اللحم و لو مذكّى هم بشود، باز نمىشود نماز خواند. ولو حملش هم در صلاة مبطل است. لازم نيست لبس بوده باشد كه انسان بپوشد. و لو آن ساعت را در جيبش گذاشته باشد كه بندش از غير مذكّى است باز نمازش باطل است. حمل اجزاى غير مذكّى، و حمل ميتهاى كه هست در صلاة مبطل صلاة است. پس استصحاب عدم تذکيه يكى اينكه اكلش جايز نيست. چرا؟ چون كه در آيه مباركه فرمود، «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ مَا ذَكَّيْتُمْ»[3] خداوند متعال از حيوان ميّت كه روح ندارد از او فقط يك چيز را استثنا فرمود. و آن عبارت از اين است كه در حال قبل از موت، به او تذکيه واقع بشود. چون كه تذکيه بايد يكى از شرايطش يعنى مقوّمش حيات حيوان است. كه بايد حيوان حى بوده باشد. پس مقتضايش اين است كه هر حيوان ميّتى را نمىشود خورد مگر اينكه مذكّى باشد. اين لحم از حيوان ميّت است و استصحاب هم مىكرد حيوانش مذكّى نيست، پس نمىشود خورد. استصحاب به او مترتب مىشود، عدم جواز اكل لحم و... به او مترتب مىشود عدم جواز صلاة فيه. چون كه حيوان غير مأكول باشد كه نمىشود نماز خواند. مأكول باشد بايد مذكّى بشود در موثّقه عبد الله ابن بكير امام (ع) فرمود، كه الصّلاة فى كلّ شى من مأكول اللحم جايز است اذا ذكيتم. وقتى كه مذكّى بوده باشد. اذا علم انّه مذكّى. معلوم و محرز بشود كه مذكّى است. يعنى اگر استصحاب عدم تذکيه كرديم، مذكّى است كه مانعيت ندارد در صلاة. مذكّى از حيوان مأكول اللحم. وقتى كه استصحاب عدم تذکيه كرديم، يترتب بر اينكه نماز نمىشود خواند. غير مأكول است كه نمىشود. اگر مأكول هم هست چون كه استصحاب مىشد كه مذكّى است، نمىشود نماز خواند. اين دو اثر به او مترتب مىشود. و اشكالى ندارد.
انّما الكلام بر اين است حكم به نجاست او هم مىشود يا نمىشود. اين جلد و اين لحم و اين شحمى كه ما مىگوييم جايز نيست خوردن به استصحاب عدم تذکيه، چون كه قابليت تذکيه ندارد. آيا اين لحم و شحم و جلد حكم به نجاستش هم مىشود. كه دست شما، تر بود به آن بند ساعت خورد كه حكم مىكنيد آن نجس است يا نه؟ فرمودهاند بر اينكه حكم به نجاست نمىشود. بله رجوع مىشود در آن دستى كه،تر بوده و خورده است به اصالة الطّهارة اصل اين است كه با نجس ملاقات نكرده است. چرا؟ چون كه ما احتمال مىدهيم كه اين حيوان مذكّى بوده باشد، به مجرّد اينكه از بلاد كفر آمد اين يقين نمىشود كه غير مذكّى است. شايد آنجا تذکيه شده است و مسلمانى تذکيه كرده است. يا شايد اين جلد اوّل از بلاد مسلم رفته است آنجا و بعد بند ساعت درست كردهاند آنجا دوباره برگرداندهاند به بدبخت مسلمين. و امثال ذلك. پس ما علم نداريم بر اين كه اين حيوانى كه هست اين جلد يا اين لحم يا جزء ديگرى از حيوان اين غير مذكّى است. واقعاً كه نمىدانيم. اين را استصحاب گفت.
سؤال؟... اين احتمالات مطرح مىشود كه شما با دقّت صبر بفرماييد. پس در ما نحن فيه محتمل است كه اين حيوانى كه هست و الاّ اگر مىدانستيم كه غير مذكّى واقعى است نوبت به استصحاب نمىرسيد. چون به نجاست و عدم جواز اکل لحمش علم داشتيم. استصحاب اصل عملى است. اصل عملى عند الشّك است. شك كه مىكنيم كه اين حيوان مذكّى است يا نه، استصحاب مىكنيم عدم تذکيه را. لا يجوز اكل و لا يجوز صلاة فيه امّا النّجاسة فلا. چرا؟ چون كه موضوع نجاست عدم المذكّى نيست. موضوع نجاست ميته است. ميته است كه محكوم به نجاست است على ما سيأتى. و استصحاب عدم تذکيه اثبات نمىكند كه اين حيوان ميته است. حيوانى كه اين بند ساعت از جلد او درست شده است، استصحاب عدم تذکيه آن حيوان اثبات نمىكند كه آن حيوان ميته بوده است.
درست توجّه بفرماييد عرض بكنم. در معناى ميته سه احتمال است. يك احتمال اين است كه ميته حيوانى كه بميرد، هتف انفه، يعنى به مقتضاى آن مزاج خودش، خونهايش منجمد شده است و از جريان افتاده است و مرده است. كه مات هتف انفه. كه بعضىها فرمودهاند بر اينكه خداوند متعال مىفرمايد، «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ» ، اينها را كه مقابل ميته مىشمارند، اين معنايش اين است كه اين ميته مات هتف انفه از پيش خودش بميرد.
خوب، بنابراين احتمال اگر ميته معنايش اين بوده باشد، استصحاب عدم تذکيه نمىگويد كه اين حيوان مريض شده و مرده است. پر واضح است. اصل موضوع مثبت است. يك معناى ديگر كه در ميته احتمال داده شده است، آن معنا اين است كه ميته حيوانى بوده باشد كه روح خارج شده است و زهوق روح پيدا كرده است بلا تذكية. حيوان ميّت دو قسم است. يك حيوان ميّتى است كه به تذكيه روحش رفته است. يك حيوان ميّتى است كه تذکيه بر آن اصلاً واقع نشده است. ميته حيوان ميّتى كه لم يقع عليه تذکيه. تذکيه بر آن واقع نشده است. ميته معنايش اين شد، حيوانى كه روح ندارد. لم يقع عليه تذکيه. بر او هم تذکيه واقع نشده است. اگر ميته معنايش اين بوده باشد، حكم به نجاست بايد بشود. چرا؟ چون كه اين حيوانى كه اين بند ساعت از جلد او درست شده است، آن حيوان روح نداشت. بلا شبهة. استصحاب هم مىگويد كه لم يقع عليه تذکيه، به او تذکيه واقع نشده است. ميته آن حيوانى است كه لم يقع عليه تذکيه كه از او تعبير به حيوان غير مذكّى مىكنند. يعنى حيوانى كه روح ندارد و تذکيه به او واقع نشده است. يعنى تذکيه قبل از اينكه ميّت بشود در حال حيات، به او واقع نشده است. يك وقت حيوان قبل از زهوق روح تذکيه به او واقع مىشود. او مذكّى مىشود. آن حيوانى كه روح ندارد و در حال حياتش لم يقع عليه ذبح با اين شرايط، اين مىشود ميته. خوب اين حيوان روح ندارد لم يقع عليه تذکيه بالاصل است. پس معناى ميته ثابت مىشود. خود عنوان ميته ثابت مىشود به واسطه اين استصحاب. به ضمّ الوجدان على الاصل حكم به نجاست مىشود. بين ما متأخّرين اين حرف است كه معناى ميته اين بوده باشد يا اين حرف است يا آن حرفى كه در كفايه[4] فرموده است. در كفايه فرموده است كه اين ميته، ولو معلوم نيست كه معنايش اين بوده باشد كه حيوانى بوده باشد كه روحش رفته و تذکيه به او واقع نشده است. معلوم نيست ميته معنايش اين بوده باشد. بلكه نيست. و لكن اجماع است كه چه جور ميته نجس است. حيوان مردهاى كه لم يقع عليه التذکيه، آن هم نجس است. چه جور ميته نجس است، ميته ولو معنايش اين نبوده باشد ولو معناى اوّلى باشد كه ما هتف انفه. چه جور كه او نجس است، اين حيوانى كه لم يقع عليه التذکية است، اين هم نجس است. اجماع بر اين است. خوب اينجا، اجماع بر اين است كه حيوانى كه مرده باشد، لم يقع عليه التذکية نجس است. آن موضوع اجماع، آن حكمى كه مجمع عليه بود، موضوعى بالاستصحاب بود محرز شد. اين جور ادّعا كرده است صاحب كفايه در كتاب كفايه.
يك احتمال سوّمى هست كه آن احتمال اين است كه ميته، آن حيوانى را مىگويند چون كه زهوق روح در حيوان مىشود و روح از بدنش جدا مىشود، زهوق روح، طهارة المستند مىشود به فری اوداج و شرايطه كه اسمش تذکيه است. خروج روح طهارة المستند مىشود به تذکيه. او را مىگويند مذكّى. خروج روح مستند مىشود به غير تذکيه. مستند مىشود به غير او. غير او مرض باشد، از كوه افتادن بوده باشد، گردن شكستن بوده باشد، هر چه بوده باشد كه غير تذکيه است. يا كسى فرى اوداج كرده است ولكن مسلمان نبود، غير تذکيه است. يا كسى مسلمان هم بود فرى اوداج كرد امّا درست نكرد. يا نه فرى اوداج را درست هم كرد ولكن عمداً بسم الله را نگفت يا رو به قبله نكرد كه اين همهاش مستند به غير تذکيه است. ميته آن حيوانى را مىگويند كه زهوق روحش مستند به غير تذکيه بوده باشد. يعنى [اگر]خروج روح مستند به تذکيه باشد، [فهو] المزكّى. [اگر] مستند به غير تذکيه باشد، [فهو] الميتة. بنابراين اصل، اصل مثبت مىشود. استصحاب عدم التذکيهاى كه هست استصحاب عدم تذکيه مىگويد زهوق روح مستند به تذکيه نيست. امّا مستند به غير تزكهيه است اين را اثبات نمىكند. فقط اين را نفى مىكند كه زهوق روح مستند به تذکيه نيست. پس احكام مذكّى [بر او بار] نمىشود. امّا [اين که] مستند به غير تذکيه است تا احكام ميته به او بار بشود، اين را اثبات نمىكند.
جواب صاحب كفايه معلوم شد. آن شد كه اجماع بر اين است كه ميته مختص نيست به آن كه زهوق روحش، هتف انفه بوده باشد. اجماع بر آن است. ميته آنى كه اجماع بر اين است، آن است كه زهوق روح به غير تذکيه هم بوده باشد ميتة [است]. پس على هذا مىماند دو معناى اخير. چون كه اجماع است كه زهوق روح به غير تذکيه شد ميته است. اجماع هم نمىخواهد. همان خود روايت كافى است. انشاءالله در بحث ميته مىرسيم. خود روايات كافى است. چون حيوانى كه زهوق روحش به غير تذکيه است نجس است. اين که زهوق روحش به غير تذکيه است، اين استناد محرز است.
على هذا الاساس ميتهاى كه، محكوم به نجاست است به معناى ما هتف انفه نيست. كه معناى اوّل است. امرش دائر است كه معناى ميته حيوان ميّتى بوده باشد كه لم يقع عليه التذکيه. اين باشد به استصحاب عدم تذکيه به ضمّ الوجدان الاصل، اثبات مىشود كه ميته است. و امرش دائر است كه اين ميته آن باشد كه زهق روحه به غير تذکيه. معنايش اين بوده باشد. بله اين را بعضىها ادّعا كردند و در تنقيح هم ادّعا كردهاند كه دوّمى است معناى ميته. ولكن واقع امر اين است كه ما راهى نداريم. ميته را تشخيص بدهيم كه معناى ميته، حيوان ميّتى است كه لم يقع عليه التذکيه، يا حيوان ميّتى است كه زهوق روحش به غير تذکيه باشد. اين را نمىدانيم. احتمال كافى است. وقتى كه استصحاب كرديم عدم تذکيه را، نمىتوانيم حكم به نجاست بكنيم. معناى ميته آن است كه استناد به غير تذکيه داشته باشد. احتمالش كافى است. چون كه استصحاب عدم التذکيه، اثبات نمىكند كه اين ميته است. چون كه اگر ميته معنايش زهوق روح على عدم التذکيه بوده باشد، ميته نمىشود كه. احتمال اين معنا كافى است. بدان جهت كه احتمال مىدهيم اين لحم، اين شحم يا اين جلد پاك بوده باشد، يا نجس بوده باشد، احتمالش را مىدهيم كه تذکيه شده باشد پاك و الاّ نجس است. تذکيه واقعى نباشد نجس است. چون كه ملازمه با ميته دارد. چون كه استصحاب عدم مذكّى واقعى درست نمىكند. [مفاد] استصحاب [اين است که] اگر اين تذکيه شده است اين عدم مذكّى تعبّدى است. عدم مذكّى تعبّدى، ملازمه با ميته ندارد. بدان جهت ميته بودنش ثابت نيست، رجوع به «كلّ شىء طاهر حتّى تعلم انه قذر» مىكنيم. بدان جهت اين جلود و اين لحوم و امثال ذلك كه از بلاد كفر مىآيد، اينها كه اماره ندارند بر تذکيه تا اماره باشند به اين که حلال است اكل لحمش. اماره نباشد و محكوم بشود به حرمت الاكل و به مانعيّت، و لكن محكوم به نجاست نيستند. محكوم به طهارت هستند. اين در شبهات موضوعيّه هذا تمام الكلام فى المقام.
بعد مىرسيم در عبارت صاحب العروه قدس الله نفسه الشّريف، يك كلمهاى باقى مانده است كه آن را هم عرض كنيم.
سؤال؟ ...عرض مىكنم كه در نجاست ميته مىآيد. در نجاست ميته كه چهارمين نجس، از نجاست ميته است. آن روايت تأييد نمىكند. آن روايت فقط مىگويد، آنى كه تذکيه به او واقعاً واقع نشده است نه عدم تذکيه تعمّدى. آن حيوان كه است، آن حيوان نجس است كه اصابت به ثوب بكند.
على كلّ تقدير در ما نحن فيه يك كلمهاى از صاحب العروه مىماند. ايشان مىفرمايد، و كذا القول و فی اللحم از حيوانى كه احتمال مىداديم مأكول اللحم باشد يا غير مأكول اللحم، حكم به طهارت كرد. و كذا قول فی اللحم حيوانى كه مىدانيم غير مأكول اللحم است و لكن نمىدانيم نفس سائله دارد يا نفس سائله ندارد. به عنوان فرض بفرماييد، قورباغه است مىدانيم مال او است كه چكيده است به لباس ما نمىدانيم نفس سائله دارد يا نفس سائله ندارد. اين هم مىفرمايد محكوم به طهارت است. چرا؟ براى اينكه در ما نحن فيه آن روايتى كه فرموده بود ليس له نفس السّائله به او بحثى نيست يعنى به بولش به دمش بحثى نيست. اين حيوان وقتى كه نبود نفس سائله و دم سائله هم نداشت ديگر آن استصحاب او را نگه دارد بر ما. بعد نمىدانيم كه اين حيوان كه موجود شد عدم نفس سائله نبود، نبودش نه نفيش، آن مقدّم به بول شد يا نه؟ استصحاب مىگويد كه نه. بدان جهت اگر شما عمومى هم داشتيد كه كلّ بول من كلّ حيوان و كلّ خرء از كلّ حيوانى محكوم به نجاست است الاّ آن حيوانى كه نفس سائله ندارد. اين جور.
فرمودهاند كه در تنقيح[5] است. كه ما نحن فيه استصحاب اين فرد مشكوك را داخل در عنوان مستثنى مىكند. مىگوييم كلّ بولى از حيوانى محكوم است به نجاست و كلّ خرئى از كلّ حيوانى محكوم به نجاست است الاّ حيوانى كه نفس سائله ندارد. استصحاب مىگويد، اين از حيوانى است كه نفس سائله ندارد. داخل عنوان مخصّص است. بدان جهت در ما نحن فيه از مواردى كه استصحاب فرد مشكوك را از تحت آن مىكشد بيرون. استصحاب عدم ازلى دو كار مىكند.
طهارة المشكوك را داخل عام مىكند. از عنوان مخصّص مىكشد بيرون. آن در جاهايى است كه عنوان مستثنى عنوان وجودى باشد. مثل عنوان فاسق كه استصحاب عدم فسق مىاندازد تحت اكل كلّ عالم.
وامّا وقتى كه عنوان مستثنى امر عدمى شد كه لا يأكل لحم، لا يرتكب كبيرةً، و امثال ذلك. و اگر استصحاب عدم ازلى جارى شد در ما نحن فيه كه جارى است اين سابقاً نفس سائله نداشت، الان هم ندارد، فرد را داخل عنوان مستثنى مىكند. و من هنا ذكر العلماء در اصول طهارة الاصل عملى يعنى استصحاب كه جارى مىشود كه در فرد مشكوك طهارة المخرج از عام مىشود. مثل اين مثال ما نحن فيه طهارة المدخل در عام مىشود و تحت عام را داخل مىكند كه اين عالمى است كه فاسق نيست. اين حرف را فرمودهاند در تنقيح اين است.
و لكن يك شبههاى ما اينجا داريم كه سابقاً گفتيم و اينجا هم گفتيم كه عرض كرديم كه حيوان استثنا نشده است. اگر عموم اطلاق بشود اين است كه كلّ بول و خُرء من كلّ حيوان محكوم به نجاسه، الا بول ما يأكل لحمه و خرء ما يأكل لحمه. بول و خرء استثنا شده است. و ما تا امروز اين حرف در ذهنمان هست كه استصحاب اينكه اين حيوان نفس سائله ندارد، اثبات نمىكند كه اين بول و خرء، منتسب است به ما ليس له نفسه كه اين عنوان اين است كه ما ليس له نفس لابأس به بول و خرء و دم آن كه ليس به نفس يعنى ليس له دم. اين بول و دم مال حيوانى است كه ليس نفس سائله اسم نفس سائله كه گفتيم استصحاب مال به غير اثبات نمىكند كه اين اطلاق، اطلاق مال الغير است.
اينجا هم اثبات نمىكند كه اين حيوان نفس سائله نيست. پس اين بول و خرء مال ليس له نفس سائله است. مثبت مىشود. بدان جهت ما در ما نحن فيه اگر ما بوديم در خود بول. اين يك وقتى منتسب به ما ليس نفس سائله نبود. اين استصحاب، استصحاب عدمى است. اين بول و اين خرء آن وقتى كه در خارج موجود نشده بود، منتسب به ما ليس نفس سائل نبود يا بود؟ نبود ديگر. آشكار مىكرد حمل شايع است ديگر. الان نمىدانيم منتصب است يا نيست. استصحاب مىگويد منتصب نيست. بول عمومات مىگوييم. كه كلّ بول من كلّ حيوان نجس است. بدان جهت اگر ما بوديم و عمومات بود بول و خرء محكوم است. چه جور كه من اتلف مال الغير شده و ضامن به اتلاف موضوع است، اينجا هم بول و خرء موضوع است. بول و خرء من ما ليس نفسه استصحاب عدم نفس اين حيوان اثبات نمىكند كه بول، بول ما ليس له نفس است.
روى اين اساس اين حرف به درد ما نمىخورد. آنجا در جواب اين است كه عموم و اطلاقات تمام نيست در نجاست بول و خرء شك داريم كه اين بول نجس است يا نجس نيست؟ استصحاب مىكنيم بر اينكه اين يك وقتى نجاست جعل نشده بود. نشده است. ولو شبهه، شبهه موضوعيه هم باشد، استصحاب مىكنيم كه نجاست جعل نشده است. استصحاب را اگر كسى از دست ما گرفت، ما نگه مىداريم. نمىدهيم. اگر كسى گرفت، زورمان نرسيد قاعده طهارت. كلّ شى لک طاهر قضيه تمام مىشود.
بدان جهت عروه در اينجا دارد كه و كذا فضلهاى كه معلوم نيست مال حيوان مأكول اللحم است يا غير مأكول اللحم. فرض بفرماييد كه يك فضلهاى پيدا شده است كه مال گوسفند است يا مال خنزير است خوب، لكلّ شىء طهارت مىشود. و هكذا يك فضلهاى پيدا شده است كه نمىدانيم فضله موش است يا فضله سوسك كه آن هم فضله دارد. نمىدانيم كه فضله موش است يا فضله سوسك. آنجا تمسّك مىكنيم به كلّ شى لک طاهر. مىگوييم پاك است. اينجا كلام اين مسأله عروه تمام شد.
مسأله 4: «لا يحكم بنجاسة فضلة الحية لعدم العلم بأن دمها سائل نعم حكي عن بعض السادة أن دمها سائل و يمكن اختلاف الحيات في ذلك و كذا لا يحكم بنجاسة فضلة التمساح للشك المذكور و إن حكي عن الشهيد أن جميع الحيوانات البحرية ليس لها دم سائل إلا التمساح لكنه غير معلوم و الكلية المذكورة أيضا غير معلومة»[6]
بعد در عروه دارد بر اينكه حيّة نفس سائله دارد يا نه؟ بعضى گفتهاند كه نفس سائله دارد. معلوم نيست. بدان جهت معلوم نيست كه نفس سائله داشته باشد. تمساح هم بعضىها گفتند نفس سائله دارد. ايشان مىگويد معلوم نيست. بعضىها گفتهاند هيچ حيوان دريايى نفس سائله ندارد. مىفهمد اين كلّيت هم معلوم نيست. بدان جهت تمام موارد شك در حيوانى است كه نفس سائله دارد يا نه حكم مىشود به طهارت. كما ذكرنا.
در ذيل اين كلام، صاحب مستمسك[7] كه خدا قرين رحمتش بفرمايد، يك كلامى دارد. در ذيل اين حرفى كه نمىدانيم اين حيوان نفس سائله دارد يا نه؟ بعد مىگويد نمىدانيم كه اين فضله از مأكول اللحم است يا غير مأكول اللحم، نمىدانيم اين فضله مال سوسك است يا مال فاره است اينجا يك كلامى دارد. مىفرمايد در اينجا رجوع به قاعده طهارت مىشود. مىفرمايد ما غير مثال اوّل كه مىدانيم بول، بول قورباغه است، اين را مىدانيم شك داريم نفس سائله دارد يا نه. ما بين آن صورت و ما بين آن صورتى كه نمىدانيم اين بولى كه هست بول از گرگ است يا از گوسفند است كه پاك بوده باشد. مأكول يا غير مأكول. يا اين بول از فاره است كه نجس بوده يا اين فضله، از موش است كه نجس بوده باشد يا از سوسك است كه طاهر بوده باشد، اين مثال سوّمى را بگذاريد كنار. آن مثال دوّمى كه مأكول است يا از غير مأكول يعنى از غنم است يا ذئب اين كه ما بين اين مثال دوّم، و مثال اوّل فرقى است.
ايشان مىفرمايد در مثال اوّل رجوع كردن به استصحاب حرمت اكلى كه در حال حيات داشت حيوان، حيوان آن وقتى كه زنده بود اكل لحمش حرام بود. او را استصحاب كردن يا فرض بفرماييد رجوع به قاعده حلّيت كردن آنجايى كه شك داريم اكل لحمش حلال است يا نه اشكالى ندارد. اگر جايى استصحاب حرمت بود يا قاعده حليّت بود جارى مىشود در آن حيوان. و لكن بر خلاف قسم ثانى كه بول هست نمىدانم كه مال گرگ بود يا مال گوسفند بود. اينجا استصحاب و اصالة الحلّية در خود حيوان جارى نمىشود. در اينجا اصالة الحليّه و استصحاب حرمت در خود حيوان جارى نمىشود. چرا؟ براى اينكه ايشان مىفرمايد، در اين مثال ثانى حيوان مردّد است ما بين آنى كه مأكول اللحم است كه قطعاً غنم باشد يا مَحرّم الاكل است قطعاً كه ذبح بوده باشد هر دو مقطوع هستند جاى اصل نيستند. و المردّد بين الحيوان كه مردّد مجراى اصل نيست والمردّد ليس مجری الاصل. مردّد مجراى اصل نيست. ايشان چه مىخواهند بفرمايند خدا رحمتشان كند كه مطلبشان هم مطلب دقيقى است. مراجعه بفرماييد تا بفرماييد چه مىگويد. اين نه اين است كه ايشان مىگويد بايد عنوان حيوان معلوم بشود نه در شبهات موضوعيّه در مسأله سوّم يا چهارمى كه حيوان مردّد است ما بين ذبح و الغنم رجوع به اصالة الحلّيه كرده است. استصحاب حرمت كرده است. اينجا اين حرف را مىگويد. اين چه مىخواهد بگويد توجّه كنيد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص57.
[2] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع سُئِلَ عَنْ سُفْرَةٍ وُجِدَتْ فِي الطَّرِيقِ- مَطْرُوحَةً كَثِيرٍ لَحْمُهَا وَ خُبْزُهَا- وَ جُبُنُّهَا وَ بَيْضُهَا وَ فِيهَا سِكِّينٌ- فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَوَّمُ مَا فِيهَا ثُمَّ يُؤْكَلُ- لِأَنَّهُ يَفْسُدُ وَ لَيْسَ لَهُ بَقَاءٌ- فَإِذَا جَاءَ طَالِبُهَا غَرِمُوا لَهُ الثَّمَنَ قِيلَ لَهُ- يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع لَا يُدْرَى سُفْرَةُ مُسْلِمٍ أَمْ سُفْرَةُ مَجُوسِيٍّ- فَقَالَ هُمْ فِي سَعَةٍ حَتَّى يَعْلَمُوا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص493.
[3] سوره مائده(5)، آيه3.
[4] محمد کاظم خراسانی، کفاية الاصول،(قم، مؤسسه آل البيت(ع)،چ1، 1409ق)، ص348.
[5] سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج4(طهارة1)، ج2، ص489.
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص57.
[7] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص295.