درس یکصد و چهل و یکم

نجاسات

م مسألة 3: « إذا لم يعلم كون حيوان معين أنـّه مأكول اللحم أو  لا ، لا يحكم بنجاسة بوله و روثه ، وإن كان لا يجوز أكل لحمه بمقتضى الأصل ، وكذا إذا لم يعلم أنش له دماً سائلاً أم  لا ، كما أنـّه إذا شكّ في شي‌ء أنـّه من فضلة حلال اللحم أو حرامه أو شكّ في أنـّه من الحيوان الفلاني حتّى يكون نجساً أو من الفلاني حتّى يكون طاهراً،  كما إذا رأى شيئاً لا يدري أنـّه بعرة فأر أو بعرة خنفساء ففي جميع هذه الصّور يبني على طهارته »‌[1]

مسألة 4: « لا يحكم بنجاسة فضلة الحيـّة لعدم العلم بأنّ دمها سائل .نعم، حكي عن بعض السادة‌ أنّ دمها سائل ، ويمكن اختلاف الحيـّات في ذلك ، وكذا لا يحكم بنجاسة فضلة التمساح للشكّ المذكور ، وإن حكي عن الشهيد أنّ جميع الحيوانات البحرية ليس لها دم سائل إلّا التمساح لكنه غير معلوم ، والكلية المذكورة أيضاً غير معلومة »[2].

ادامه بحث در ارتباط با کلام مرحوم سيد حکيم

عرض كرديم مرحوم حكيم[3]  فرمايشى دارد در ذيل كلام صاحب عروه. فرمود اگر معلوم نشود كه اين فضله يا فرض بكنيد بول از مأكول اللحم است يا از غير مأكول اللحم. حكم مى‏شود به آن خرء و به آن بول و به آن بعره به طهارت.

ايشان در ذيل اين كلام اينجور فرموده‏اند فرق ما بين صورت اولى و اين صورت اين است كه صورت اولى در كلام صاحب عروه اين بود كه ندانيم اين حيوانى كه اين بول و اين خرء از او خارج شد، نفس سائله دارد يا نفس سائله ندارد. فرق ما بين آن صورت و اين صورت ثانى اين است كه در صورت ثانى خود آن حيوان در او اصالة الحلّية يا استصحاب حرمت جارى نمى‏شود. چرا؟ براى اينكه ايشان مى‏فرمايد خود اين حيوان در ما نحن فيه مردّد است يعنى ما بين حيوانى كه يقيناً محلّ به اكل است و ما بين حيوانى كه يقيناً محرّم اكل است، پس بر آن حيوان محرّم خارجى، شكّى نداريم. به آن فرد مردّد آن هم مجراى اصل نيست. اين كلام را ايشان دارد. اين كلام ايشان را توضيح مى‏دهيم كه ايشان چه مى‏خواهند بفرمايند.

تبيين کلام مرحوم سيد حکيم

ايشان در آن شبهه موضوعيّه حيوان، كه حيوانى در خارج ذبح شده است. نمى‏دانيم غنم است تا اكلش حلال بوده باشد. يا نمى‏دانيم ذئب است كه اكلش حرام بوده باشد. اينجا بنابر اينكه استصحاب حرمت مانعى نداشته باشد، استصحاب حرمت كرده‏اند. گفته‏اند اين حيوان در حاليكه حى بود، قطعاً اكلش حرام بود. بنابر اينكه حيوان حياً به عنوان غير مذكّى حرام است. و الان كه ذبح شده است نمى‏دانيم كه حلال است يا نه استصحاب حرمت مى‏كنيم. يا اگر استصحاب حرمت كارش به جايى نرسيد كه اين استصحاب حرمت رد شد كما اينكه رد نشد، رجوع به اصالة الحلّيه مى‏شود. چون كه تذكيه محرز است. آنجا، در شبهه موضوعيّه عنوان حيوان مردّد بود و لكن وجود خارجى ترديدى نداشت. يد مى‏گذاشتيم به حيوان خارجى و مى‏گفتيم اين حيوان نمى‏دانيم اكل لحمش حلال است يا حرام. ولو به جهت اينكه عنوانش را نمى‏دانيم كه عنوانش ذئب است يا غنم است. اين استصحاب حرمت يا اصالة الحلّية در استصحاب تمام نشد اشكالى ندارد. اركان تمام است. اگر استصحاب را كسى ملتزم شد كه در سابق حرمتى بود، الان احتمال بقايش را مى‏دهيم الان استصحاب حرمت مى‏كنيم. اگر نشد و شيئى است در خارج مشكوك رجوع به قاعده حلّيت مى‏شود كلّ شى‏ءٍ حلال حتّى تعرف انّه حرام و به عبارت واضحه موضوع حليّت ظاهرى اشياء معيّنه خارجى هستند كه شك به حليّت و به حرمت آنها داريم. يا موضوع ادّله استصحاب به آن چيزى است كه سابقاً يقينى بود فسوقش همان فسوق به احكامش مشكوك است. همان فسوق شى‏ء كه سابقاً فسوق شى‏ء كه حصولش قطعى بود، احتمال مى‏دهيم كه الان هم باقى باشد.

 وامّا بر خلاف ما نحن فيه فرض مانحن فيه اين است كه فرض بفرماييد شخص در بيابان بود و پايش را گذاشت به بول و آن بول اصابت به ثوبش مى‏كند. نگاه كه مى‏كند به جلويش مى‏بيند نه گوسفند است نه ذئب نمى‏داند اين بول را گوسفند كرده است يا نه ذئب معيّن بول كرده است. مى‏داند مال يكى از اينها است. تازه است. گرم هم هست. در ما نحن فيه در خود بول رجوع به اصالة الطّهارة مى‏كند چون كه شى‏ء معيّنى است. شك دارد نجس است يا نه رجوع مى‏كند به كلّ شى‏ءٍ طاهر.

 امّا بخواهد آن حيوانى كه اين شاش را اينجا ريخت در خود اين حيوان اصالة الحلّية جارى كند كه او حلال اللحم است. يا استصحاب حرمت بعد از تذكيه جارى كند كه معنايش اين است كه محرّم الاكل است مثلاً اين بول هم نجس است جاى اصالة الحليّة يا استصحاب حرمه در حيوان نيست. چونكه آنى كه در خارج است دوتا حيوان معيّن است. در هيچ كدام شكّى ندارد. يكى غنم است محلّل الاكل جاى شكّى نيست و آن ديگرى هم ذئب است محرّم الاكل جاى شكّى نيست. آن حيوانى كه اين بول را اينجا انداخته است مردّد است كه آن مردّد مجراى اصلى نيست. آن مردّد ما بين حيوانين كه نمى‏دانم كدام يك بود آن مجراى اصالة الحلّى نيست و جاى استصحاب حرمت نيست. چون كه گفتيم اصالة الحل و هكذا استصحاب در معيّنات جارى مى‏شود.

 سؤال؟... بله. براى اينكه اثبات بكند اين بول نجس است يا پاك، بنابراين كه اصل مثبت نباشد. اگر او جارى بشود كه اصل موضوعى است. اگر اثبات بشود كه حيوانى كه اين بول را انداخته است اينجا محرّم الاكل است بول نجس مى‏شود. بنابراين كه مثبت نباشد. ما گفتيم مثبت است. بله اگر حرمت جارى شد استصحاب اثبات نمى‏كند كه اين بول، بول ما لا يأكل اللحم است. قطع در مثال مثبت ما كه من نمى‏دانم در كلمات ايشان خوب يادآورى كردند. حتماً بحث كردند و به اين مثبت اشاره نكردند. ظاهر اين است كه اين مثبت را قبول ندارد اين مثبت نيست. چرا قبول ندارند؟ نمى‏دانم.

 پس على هذا الاساس ايشان مى‏فرمايد اين حيوان مردّدى كه هست اين مجراى اصلى نيست. اين نظير آن است كه علما در باب حجّية الخبر گفته‏اند. در خبر غير متعارضين اين جور گفته‏اند ادّله حجّيت خبر اخبار معيّنه خارجى را مى‏گيرد. آن خبر معيّن خارجى است كه موضوع اعتبار است. آن دليل اعتبار هم اين خبر معيّن را بگيرد، هم آن خبر معيّن را بگيرد دو تايش را بگيرد اين ممكن نيست. چون كه متعارضين هستند. اعتبار طريقيّت در متعارضين غير معقول است. يكى الان به عينه كه مردّد است. او را بخواهد معتبر كند ادّله اعتبار او فردش نيست. فرد موضوع نيست. فرد موضوع اخبار معيّنه خارجى است و لكن در ما نحن فيه احد مما احد خبرٍ، او دليل موضوع اعتبار نيست. آن جامع شرط مردّد تعميم مى‏شود.

على هذا الاساس اگر مراد ايشان اين بوده باشد، مى‏شود آن حيوان را تعيين كرد. آن حيوان را ولى تعيين خارجى‏اش را ما نمى‏دانيم لكن معيّن خارجى است. آن كه شاش را انداخته است اينجا. به همين عنوان آنى كه اين شاش را انداخت اينجا نمى‏دانم آن حيوان محلّل الاكل است آن حيوانى كه هنوز از اينجا رد نشده بود من در همين حيوان شك دارم كه محلّل الاكل است يا نيست آن معيّن خارجى بود. اين كه در او استصحاب طهارت، استصحاب حلّيت جارى نيست نه به جهت اينكه مردّد است. بعد فرد مردّد مى‏شود و لكن در زمانيكه شاش را مى‏انداخت، فرد مردّد نبود. معيّن بود. و من در او شك دارم و گاهی فرد مردّد مى‏شود. ولكن در آن زمان فرد، فرد معيّن بود. اصالة الحلّيت يا استصحاب در آن جارى نمى‏شود. چون كه اثر ندارد. تعيين تعبّد كه اثرى ندارد. اگر مثبت نبود كه بول، بول آن غير مأكول است يا بول، بول مأكول است اگر نسبت به اين مثبتيّتى نداشت عيبى نداشت. ولكن اين جهت مثبتيّت هم دارد، خود حلّيت حرمت هم كه فى نفسه در ما نحن فيه فى نفسه اثر ندارد. چون كه الان ديگر آن حيوان قابل اكل نيست. يا او است يا آن يكى است. آن فعلاً اكلش ممكن نيست تا تعبّد به اكل خودش بوده باشد. بايد به لحاظ آن نجاست بول بشود. آن هم كه گفتيم مثبت است. اين كلامى بود كه از ماسبق باقى مانده بود.

نجاست منی

« الثالث المني من كل حيوان له دم سائل‌حراما كان أو حلالا بريا أو بحريا و أما المذي و الوذي و الودي فطاهر من كل حيوان إلا نجس العين و كذا رطوبات الفرج و الدبر ما عدا البول و الغائط»[4]

مى‏رسيم به بحث نجاست منى. يكى از اعيان نجس است منى است. در باب منى در سه مقام بايد بحث كنيم.

 مقام اوّل بحث کنيم منى الانسان ذكراً او انثى كه منى انسان از اعيان نجسه است

 مقام دوم بحث كنيم در منى حيوان كه آن حيوان ذى نفس است و دم سائل دارد. سواء كان محلّل بالاكل بشود مثل منى گوسفند يا محرّم الاكل بشود مثل منى ذئب.

مقام سوم بحث كنيم در منى حيوانى كه غير ذى نفس است. يعنى دم سائل ندارد. سواء كان محلّل الاكل باشد يا محرّم الاكل بوده باشد. فعلاً كلام ما در مقام اوّل است كه منى من الانسان ذكراً او انثى اين منى از اعيان نجس است. از اصحاب ما در اين که منى انسان از اعيان نجس است خلافى نقل نشده است. بلكه دعواى اجماع در كلمات متكثر است. متعدّد است دعواى اجماع. اصل در اتفاق الاصحاب روايات كثيره‏اى است كه اين روايات كثيره متعدّد است در ابواب مختلفه از وسائل. كه آن روايات دلالت مى‏كند بر اينكه منى الانسان قذر و از اعيان قذره است.

روايات دال بر قذارت و نجاست منی

از آن روايات يك عدّه‏اش را ذكر مى‏كنيم كه مهم در مقام هستند. از اين روايات يك عدّه رواياتى است كه در باب تنجّس ماء القليل وارد است. آنجا امام (ع) اين جور فرموده است موثقه ابى بصير است در باب 8 از ابواب ماء المطلق. روايت، [5]روايت چهارمى است.

موثقه ابی بصير

كلينى نقل مى‏كند «عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ» كه از اجلّا و از ثقات است. «عَنْ سَمَاعَةَ بن مهران» كه به واسطه واقفى بودن او روايت موثقه شد. «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْهُمْ ع قَالَ: إِذَا أَدْخَلْتَ يَدَكَ فِي الْإِنَاءِ قَبْلَ أَنْ تَغْسِلَهَا فَلَا بَأْسَ» اگر دستت را داخل كردى در اينها قبل از اينكه دستت را بشويى فلابأس، بأسى به او نيست. «إِلَّا أَنْ يَكُونَ أَصَابَهَا قَذَرٌ بَوْلٌ أَوْ جَنَابَةٌ» مگر اينك اصابت كند به آن دستت نجاست. كه آن قذارت بول بوده باشد يا جنابت بوده باشد. «فَإِنْ أَدْخَلْتَ يَدَكَ فِي الْمَاءِ وَ فِيهَا شَيْ‌ءٌ مِنْ ذَلِكَ- فَأَهْرِقْ ذَلِكَ الْمَاءَ». ماء ديگر به درد نمى‏خورد. اين معنايش اين است كه منى نجس و منجّس است.

موثقه سماعه

 باز روايت ديگرى كه در همين باب است موثّقه سماعه است. روايت 9 است و عنه عن اخيه الحسن نقل مى‏كند شيخ قدس الله شريف اين روايت را اسنادش از حسين ابن سعيد عن اخيه الحسن. رواياتى را كه غالباً حسين ابن سعيد از زرعه نقل مى‏كند به واسطه برادرش است كه حسن است. چون مثل خودش از ثقات است. «وَ عَنْهُ عَنْ أَخِيهِ الْحَسَنِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنْ أَصَابَ الرَّجُلَ جَنَابَةٌ فَأَدْخَلَ يَدَهُ فِي الْإِنَاءِ- فَلَا بَأْسَ إِذَا لَمْ يَكُنْ أَصَابَ يَدَهُ شَيْ‌ءٌ مِنَ الْمَنِيِّ»[6]. اگر شى‏ء از منى اصابت نكرده است، ادخال عيبى ندارد.

موثقه ديگر سماعه

باز يك موثّقه ديگر دارد كه، روايت 10 است[7] در اين باب.

« سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ يَمَسُّ الطَّسْتَ أَوِ الرَّكْوَةَ - ثُمَّ يُدْخِلُ يَدَهُ فِي الْإِنَاءِ قَبْلَ أَنْ يُفْرِغَ عَلَى كَفَّيْهِ- قَالَ يُهَرِيقُ مِنَ الْمَاءِ ثَلَاثَ حَفَنَاتٍ» تا مى‏فرمايد، كه اينها محلّ شاهد نيست. - «وَ إِنْ كَانَتْ أَصَابَتْهُ جَنَابَةٌ- فَأَدْخَلَ يَدَهُ فِي الْمَاءِ فَلَا بَأْسَ بِهِ إِنْ لَمْ يَكُنْ أَصَابَ يَدَهُ شَيْ‌ءٌ مِنَ الْمَنِيِّ- » اگر شى‏ء از منى اصابت نكرده است عيب ندارد. « وَ إِنْ كَانَ أَصَابَ يَدَهُ- فَأَدْخَلَ يَدَهُ فِي الْمَاءِ قَبْلَ أَنْ يُفْرِغَ عَلَى كَفَّيْهِ- فَلْيُهَرِقِ الْمَاءَ كُلَّهُ» كلّ تمام آب را بايد بريزد. يعنى آب نجس مى‏شود.

صحيحه محمد بن مسلم

باز روايات ديگرى كه از آنها استفاده مى‏شود بر اينكه منى نجس و منجّس است. از آن روايات باب 16 از ابواب النّجاسات روايت، روايت اوّلى [8]است.

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ» شيخ نقل مى‏كند به اسنادش عن حسين ابن سعيد عَنْ فَضَالَةَ‌ ‌عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدٍ [بن مسلم] عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَذْيِ يُصِيبُ الثَّوْبَ».مذی اصابت به ثوب مى‏كند. «فَقَالَ يَنْضِحُهُ بِالْمَاءِ إِنْ شَاءَ» آب بپاشد. يعنى شستن نمى‏خواهد. نجس نيست. اين استحباب دارد نضح الماء. يكى هم آن مجز است. «وَ قَالَ فِي الْمَنِيِّ يُصِيبُ الثَّوْبَ- قَالَ إِنْ عَرَفْتَ مَكَانَهُ فَاغْسِلْهُ» يعنى مكانش را بشور. «وَ إِنْ خَفِيَ عَلَيْكَ فَاغْسِلْهُ كُلَّهُ» كلّ آن ثوب را بشور. اين ظاهرش اين است كه منى نجس است و منجّس آن مكان اصابت است و بايد شسته بشود.

صحيحه ديگر محمد بن مسلم

 يك روايت ديگر هم بيان بكنيم. چون كه روايات متعدّد است و احتياج به نقل همه نيست. يكى از اين روايات هم روايت صحيحه محمّد ابن مسلم[9] است.

 نظير اين روايت خيلى است و متعدّد است. يغسل مكان موضع الثّوب روايات متعدّد است. روايت دوّمى صحيحه محمّد ابن مسلم است. «قَالَ: ذَكَرَ الْمَنِيَّ وَ شَدَّدَهُ» منى را ذكر كرد و او را تشديد كرد «وَ جَعَلَهُ أَشَدَّ مِنَ الْبَوْلِ». جعله اشدّ من البول معناى تفسير از تشديد است. فرمود منى امرش صعب از بول است. «ثُمَّ قَالَ- إِنْ رَأَيْتَ الْمَنِيَّ قَبْلَ أَوْ بَعْدَ مَا تَدْخُلُ فِي الصَّلَاةِ- فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الصَّلَاةِ». منى را در ثوبت ببينى و يادت برود بشورى و نماز بخوانى بايد نماز را اعاده كنى. چون كه ناسى بايد اعاده كند. «وَ إِنْ أَنْتَ نَظَرْتَ فِي ثَوْبِكَ- فَلَمْ تُصِبْهُ ثُمَّ صَلَّيْتَ فِيهِ ثُمَّ رَأَيْتَهُ بَعْدُ- فَلَا إِعَادَةَ عَلَيْكَ وَ كَذَلِكَ الْبَوْلُ» جاهل بودى و نفهميدى منى است ثمّ صلّيت فيه بعد فلا اعاده عليک. چون كه نجاست واقعى كه انسان نمى‏داند موجب بطلان نماز نيست و كذلك البول. بول‏ هم همينجور است. اين كه فرموده است اشدّ من بول، چند احتمال دارد كه يكى‏اش را اينجا مى‏گوييم. چونكه احتمالات ديگر اينجا به درد نمى‏خورد. ما نمى‏گوييم كه مراد هم همين است كه الان مى‏گوييم. يك احتمالش همين است. اشدّ من البول است. يعنى من حيث التّطهير اشد است. چون كه منى سكونت دارد. لزوجت دارد. مى‏چسبد. جرميّت دارد. اين را اگر انسان بخواهد ثوب را از اين تطهير كند، زحمت دارد و مشكل است بر خلاف بول. بول از قبيل ماء است كه به مجرّد اينكه آب را ريخت و آب از بدن ريخت و ثوب را خيس كرد، ثوب طاهر مى‏شود. اين اشدّيت يا به لحاظ تطهير است يا اشدّيت به لحاظ...

 سؤال؟ ....چرا. بيان بكند بر اينكه منى را بايد عينش را ازاله بكنى وظيفه امام (ع) است كه بگويد در مقام تطير بايد عين زائل بشود. تا ثوب طاهر بشود. مثل بول خيال نكن كه اين يك كمى لوله آفتابه را ريختى و بلند شدى رفتى نه. اين بايد برود. عينش برود. اشدّ از او است. اين وظيفه امام است ديگر. اينها كه مسأله مى‏گويند، همين‏ها را به مردم مى‏گويند.

 يك احتمال در ما نحن فيه اين است كه صاحب حدائق و ديگران اختيار كرده‏اند و احتمال ديگرى دارد كه در اين مسأله محلّ ابتلا نيست فعلاً. كلام اين است كه اين روايت دلالت مى‏كند بر اينكه منى كالبول محكوم به نجاست است. و از اعيان نجسه است. هيچ اشكالى هم در ما نحن فيه در من حيث دلالات اين روايات بر اينكه منى نجس است و منجس، ماء اصابه را نجس مى‏كند منى انسان در اين معنا شكّى نيست كه روايات متعدّد است و كثير است. بر اين معنا دلالت مى‏كند.

روایاتی که به قابل استناد بر پاک بودن منی

 انّما الكلام اين است كه در مقابل اين روايات بعضى رواياتى است كه استفاده مى‏شود و گفته مى‏شود. كه اين روايات كانّ مى‏گويند كه منى پاك است از اعيان نجسه نيست. اين رواياتى كه دلالت به اين معنا مى‏كنند كه اين اعيان نجسه نيست و پاك است، چند روايتى است كه خدمت شما عرض مى‏كنم.

موثقه زيد بن شحّام

 يكى از اين روايات كه دلالت به اين معنا مى‏كند، موثّقه زيد ابن شحّام است. در باب 27 از ابواب نجاسات روايت 6. كلينى قدس السرّه نقل مى‏كند بر اينكه عن محمّد ابن يحيى عن احمد ابن محمّد عن ابن فضّال عن ابن بكير عن ابى اسامه كه زيد ابن شحّام است و از ثقات می باشد[10]. روايت موثّقه است به واسطه عبد الله ابن بكير كه فتحى است. اين روايت را صدوق هم نقل كرده است. سند صدوق ضعيف است. و لكن اين سندى كه عرض كردم موثّقه است. آنجا، اينجور دارد، «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الثَّوْبِ تَكُونُ فِيهِ الْجَنَابَةُ». در ثوب جنابت مى‏شود. يعنى منى مى‏شود. «فَتُصِيبُنِي السَّمَاءُ» مى‏ماند. مطر به اين ثوب اصابت مى‏كند. «حَتَّى يَبْتَلَّ عَلَيَّ قَالَ لَا بَأْسَ» ثوب خيس مى‏شود.تر مى‏شود. تَرَش هم به بدن مى‏رسد. در ثوب منى است. امام (ع) فرمود لابأس. عيب ندارد. خوب اين.كه از ثوبى كه در او منى هست به انسان مى‏رسد، اين بأس نداشته باشد، در صورتى مى‏شود كه منى پاك باشد. و الاّ اگر نجس باشد، بدن را نجس مى‏كند. بدان جهت كه اين بأسٌ مى‏شود. بايد بشورد. اين يك روايت است.

صحيحه زراره

يك روايت ديگر در مانحن فيه صحيحه زراره است. صحيحه زراره روايت 7[11] است در اين باب.

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ. شيخ به سندش از حسين ابن سعيد نقل مى‏كند، عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُجْنِبُ فِي ثَوْبِهِ- - مرد جنب مى‏شود در ثوبش أَ يَتَجَفَّفُ فِيهِ مِنْ غُسْلِهِ. آيا در اين ثوبى كه در او جنب شده است، خودش را از غسلى كه كرده است و بدنش،تر است تجفيف بكند. خشك بكند. با حوله يا عوض حوله همان پيراهن يا همان ثوب يا همان تُمّبان. مى‏گويد بر اينكه ان الرّجل يجنب فى ثوبه در ثوبش جنب مى‏شود. ايتجفّف فيه من غسله از غسلش تجفيف بكند در آن غسل. «فَقَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ بِهِ». اشكالى ندارد. «إِلَّا أَنْ تَكُونَ النُّطْفَةُ فِيهِ رَطْبَةً» مگر منى‏تر و تازه بوده باشد. «فَإِنْ كَانَتْ جَافَّةً فَلَا بَأْسَ». اگر خشك بوده باشد فلابأس عيبى ندارد. آن تجفيف و تجفف فيه در صورت جفاف است. اين هم يك روايت است. اين به آن مى‏شود كه منى پاك بشود ديگر.

روايت حمزه ابن حمران

 روايت ديگر روايت حمزة ابن حمران است[12] در اين باب.

 و عن محمّد ابن يحيى عن محمّد ابن يحيى كلينى نقل مى‏كند. «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ‌ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ» اين كه تعبير كردند به‏ روايت، چونكه حمزة ابن حمران توثيق ندارد. ولو بعضى‏ها گفته‏اند او همانند بزنطى وصفوان است و ابن ابی عمير و ديگران است که لا يرون و لا يرسلون الا عن ثقة، اگر آن قاعده اين بوده باشد كه شيخ قدس الله نفس الشّريفه كه فهميده است كه اينها لایرون و لا یرسلون الا عن ثقة حمزه بن حمران ثقه مى‏شود. چون كه صفوان روايات متعدّدى دارد از اين. و هكذا غير صفوان. و لكن بما اينكه عرض كرديم معناى آن اينجور نيست. آن همان كلام کشی فرموده است كه اجمعت على اصابه لا تصحيح ما يصح عن جماعةٍ معناى آن عبارت اين است كه، خود اين جماعت صحيح هستند و روايت به واسطه اينها از صحّت نمى‏افتد. نه اينكه اين روايت تا امام (ع) برسد صحيح است. اين حرف اساسى پيدا نمى‏كند. بدان جهت اين توثيقى ندارد. ثوب هيچ وقت مرد را جنب نمى‏كند. يعنى انسان اگر لباسى بپوشد كه در او منى است، اين باعث نمى‏شود كه مرد بايد بدنش را بشورد. يا غسل كند. يعنى آن منى كه در ثوب است را، اتّفاق مى‏افتد ديگر. دو تا برادر هستند. يكى برداشت و ثوب ديگرى را پوشيد كه آن هم نجس شده بود، آن مى‏گويد كه اين ثوب اين برادر را نجس نمى‏كند. يعنى بدنش را بشورد يا غسل كند اين نيست و لا يجنب الرّجل الثّوب كلام در اين جهت است. مرد هم ثوب را جنب نمى‏كند. يعنى اگر مرد كارى بكند كه ثوب شسته شود، منى كه اصابت به ثوب كرد شستن نمى‏خواهد. چرا؟ چون كه اين ثوب جنب نمى‏شود. ولا يجنب. ثوب جنب نمى‏شود. اين معنايش عبارت از اين است كه منى پاك است. اين هم روايت ديگرى است. در ما نحن فيه يك روايت ديگرى باقى ماند. عرض مى‏كنم. امّا اين روايت حمزة ابن حمران از اينجا شروع كنيم. اين نمى‏تواند با روايت سابق معارضه كند. نه به جهت اين است كه سند ضعيف است. نه. اگر سند هم قوى بود معارضه نمى‏كرد. چرا نمى‏توانست معارضه كند؟ چون كه اين دارد، و لا يجنب الرّجل الثّوب. مرد ثوب را جنب نمى‏كند. يعنى مردى كه جنب است ثوب ديگر شستن نمى‏خواهد. ثوبى را كه او پوشيده است شستن نمى‏خواهد. اين دو حالت دارد.

 يك وقت اين است كه مرد جنب شده است و كار مى‏كرد، ثوب در بدنش نبود. بعد اين ثوب را كه مثلاً محلّ بدن هم خشكيده بود يا شسته بود، اين ثوب را پوشيد. هم اين صورت را مى‏گيرد كه امام (ع) مى‏فرمايد، جنب نيست مثل آن رواياتى كه توهّم مى‏شد بر اينكه جنب نجس است و آب را نجس مى‏كند. امام (ع) مى‏فرمايد، اگر اين ثوب را بپوشد شستن ثوب اين شخص جنب لازم نيست. ما هم مى‏گوييم لازم نيست. چون كه چيزى اصابت نكرده است به ثوب.

 يك صورت هم است كه نه اين چيزى كه هست منى مرد به ثوب افتاده باشد. اين صورت را هم مى‏گيرد. لا يجنب الرّجل الثّوب. مرد ثوب را جنب نمى‏كند. اين دو صورت دارد. اطلاق دارد. دو صورت را مى‏گيرد. خوب يك صورتش را روايات متقدّمه تعبير مى‏كند. آن يك صورتى را كه منى به ثوب اصابت كرد، آن يك صورت را تقييد مى‏كند كه نه آن ثوب بايد شسته شود. مى‏ماند صورت ديگرى كه جنب ثوب را پوشيده است و چيزى در بدن جنب يا اصلاً نبود از نجاست يا بود و لكن اصابت به ثوب نكرده است. مثل آنى كه متعارف است و اهل خبره مى‏دانند. على هذا الاساسى كه هست، اين روايت مطلق است. نمى‏شود رويش حساب كرد. اين يك روايت.

امّا يك روايت ديگرى كه در صحيحه زراره بود، صحيحه زراره «عَنِ الرَّجُلِ يُجْنِبُ فِي ثَوْبِهِ- أَ يَتَجَفَّفُ فِيهِ مِنْ غُسْلِهِ فَقَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ بِهِ». به اين روايت هم نمى‏شود اصلاً عمل كرد. چرا؟ چه كسى پيدا مى‏شود كه بگويد منى پاك است؟ بايد اين روايت را باز هم طرح كند. چرا؟ چون كه اين روايت فرق گذاشته است ما بين جفاف المنى و رَطب المنى. اگر منى نجس است فرقى نمى‏كند كه جفاف داشته باشد و چه رطب داشته باشد. با او نمى‏شود بدن را خشك كرد. اگر منى طاهر است، چه خشك باشد و چه تَر باشد مى‏توان بدن را با او خشك كرد. ثوب چه تَر باشد، منى در او خشكيده است فرقى ما بين صورتين نيست. امام (ع) كه در اين عبارت فرق گذاشته است، اين معلوم مى‏شود كه اين راجع به يك‏ مطلب ديگرى است. آن مطلب اين است كه اگر منى خشك بوده باشد اين با اين ثوبی كه خشك است نمى‏داند كه آن موضعى كه منى اصابت كرده است...

 فرض كنيد با آن دشداشه‏اى كه عربها دارند با او بدنش را خشك كرده است، يك جايش اگر منى اصابت كرده است و او هم خشك كرده است، نمى‏داند كه آنجا اصابت به بدن كرد يا نكرد. روى اين حساب امام (ع) مى‏فرمايد لابأس عيبى ندارد. چون كه نمى‏داند بدن نجس شده است. ولى اگر رطب بوده باشد جلوى چشمش است و اگر ببيند رطب است خوب اين ثوب رانجس مى‏كند ديگر. روى اين حساب است. احتياط كه واجب نيست.

 سؤال؟ ...اين ملاقى شبهه محصوره است. ملاقى شبهه محصوره را چند روز قبل گفتيم كه اين محكوم به طهارت است. اين بدن ملاقات كرده است به بعض اطراف شبهه محصوره، محكوم به طهارت است. امّا اگر رطب بوده باشد، آن ديده مى‏شود. وقتى كه خشك مى‏كند، رطب ديده مى‏شود. روى اين حساب امام (ع) مى‏فرمايد اينجور. و الاّ ربطى به طهارت منى و نجاست منى ندارد. اين هم از اين روايت.

 ماند روايت ابى اسامه. علماء اينجور حمل كرده‏اند گفته‏اند اگر اين باران شديد بشود، كه خيس بشود. منى هم مثل آنجورى نداشته باشد. اصابت كرده است. ولكن اين مدّت طول كشيده است. خشكيده است و افتاده است. جايش مختصرى هست. اگر اينجور بوده باشد، خوب مَطر وقتى كه اصابت كرد، اين را پاك مى‏كند اگر آنجور خيس اصابت كرده باشد. اينها مى‏گويند ما اصاب المطر و قد تفترق است ديگر. اينجور بود در آن مرسله. اينجور حمل كرده‏اند. فرض مى‏كنيم كه اين حمل ممكن نشد و درست هم نشد اين روايت كه نمى‏تواند معمول بها بشود. چرا؟ براى اينكه عرض كرديم آن رواياتى كه دلالت مى‏كند افرض به طهارت، فرض كنيد آن روايات ديگر هم دلالت به طهارت مى‏كردند. آن معنايى كه ما گفتيم، آنها نبود. آنها دلالت به طهارت مى‏كردند. بالاخره اين روايات با روايات متقدّمه معارض مى‏شود. چون كه در روايات متقدّمه مى‏فرمود قذر است. حمل به استحباب جا ندارد. چون كه مى‏فرمود قذر است. كما اينكه خوانديم. اين مى‏شود متعارضه. وقتى كه متعارضه شدند، اينها موافق با عامه است. چون كه جماعتى از عامّه ملتزم شدند كه منى پاك است. اين رواياتى را كه امام مى‏فرمايد، نه اينكه مطر مطّهر است. مطر عين قذر را نمى‏برد. هر جور هم بوده باشد عين را نمى‏برد خشكيده باشد. اينكه مى‏فرمايد لا بأس، اين رعايت تقيّه است. دو دسته از روايات است كه يكى موافق با عامّه كه بعضى ملتزم هستند كه منى پاك است. و امّا در آن رواياتى كه نجس است مخالف است با عامّه. براى اينكه متّفق عليه بين الاصحاب. بلكه ضرورت است امام كه مى‏گويد منى انسان از اعيان نجسه است. ضرورت مذهب است. اشتباه نكنيد كه ضرورت اسلام بشماريد. عامّه مخالف هستند و مى‏گويند، پاك است. ضرورت، ضرورت اسلام نيست. آن اشتباه در آنجا نوشته است. ضرورت، ضرورت مذهب است. ضرورت مذهب اقتضا مى‏كند نجاست را. در ما نحن فيه فرض بفرماييد روايات حمل بر تقيّه مى‏شوند. اين روايت هم حمل بر تقيّه مى‏شود.

 سؤال؟... عيب ندارد. همين جور است ديگر. آن بر مذاق بعضى كه در زمان ائمّه هم بودند قائل بود. امام (ع) هم بر طبق اينها فتوى داده است. چون كه از آن جماعت بود. از آن تبعه بود. اين روايات اصلاً به واسطه تقيّه نيست. اين روايات اصلاً اعتبار ندارد. اين روايات اگر دلالت داشته باشد بر نجاست، اصلا فى نفسها حجّيت ندارد. چرا؟ براى اينكه رواياتى را كه ذكر كردم، بعضى از آن روايات ظاهر و صريح بود كه منى نجس است. آن روايات اينجور نيست كه احتمال بدهيم هيچ كدام از امام صادر نشده است. اين روايات اينجور نيست. كثيره است. متعدّد است. متفرّقه است. اين روايات كثيره متعدّده متفرّقه‏اى است كه قطعاً بعضى از امام صادر شده است. بدان جهت غسل ثوب من المنى و نجاست منى داخل سنّت است. و هر خبرى كه معارض با سنّت بشود، اصلاً اعتبارى ندارد. خبرى كه معارض با سنّت قطعيه شد، سنّت دلالتش قطعى نمى‏شود. صدورش قطعى مى‏شود. هر خبرى كه مخالف با سنّت شد، اصلاً اعتبارى ندارد. او بايد طرح بشود. و كذا خبرى كه مخالف با كتاب مجيد بشود. بدان جهت اينها اعتبارى ندارند.

صحيحه حلبی

 در ما نحن فيه يك روايت باقى ماند كه آن را هم بگويم و مطلب را تمام كنم در باب 16 روايت 4[13]. مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع». روايت صحيحه است. «قَالَ: إِذَا احْتَلَمَ الرَّجُلُ فَأَصَابَ ثَوْبَهُ شَيْ‌ءٌ  فَلْيَغْسِلِ الَّذِي أَصَابَهُ» آن موضعى را كه اصابت كرده است بايد بشورد. «فَإِنْ ظَنَّ أَنَّهُ أَصَابَهُ شَيْ‌ءٌ وَ‌ ‌لَمْ يَسْتَيْقِنْ- وَ لَمْ يَرَ مَكَانَهُ فَلْيَنْضِحْهُ بِالْمَاءِ». ظن بشود كه اصابت منى كرده است و لم يستيقين و لم يَر مكان فالينزّه بالماء كه گفتيم امر مستحب است «وَ إِنِ اسْتَيْقَنَ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَهُ مَنِيٌّ وَ لَمْ يَرَ مَكَانَهُ- فَلْيَغْسِلْ ثَوْبَهُ كُلَّهُ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ» كه يقين پيدا كرد و لم يَر مكان، مكانش را نديد فاليغسل ثوبه كلهّ تمام ثوب را بشورد فانّه احسن اينجور شستن بهتر است. اين كلمه احسن به ذهن مى‏رسد كه اصل الغسل در منى حسن است. لزومى ندارد. اينجورش احسن است. اگر كسى در ذهنش بيايد اين معنا، اين حرف، حرف درستى نيست. چرا؟ چون وقتى كه يقين كرد بالموضع كه اصابت كرده است، امام (ع) كه مى‏گويد، بهتر اين است كه همه‏اش را بشورى، چونكه اين تكليف ندارد كه همه‏اش را بشورد. بايد از ثوب آن ناحيه‏اى را بشورد كه اطمينان دارد بر اينكه به يك نقطه‏اى از آن ناحيه اصابت كرده است. وظيفه او است. بدين جهت امام مى‏گويد كه بهتر است همه‏اش را بشورد. اين به جهت اين است نه اينكه غسل منى لزومى ندارد. نه. غسلش لازم است و بايد شسته شود. ولى انسان وقتى كه نفهميد آن موضعش را، تمام ثوب را شستن بهتر است. و الاّ وظيفه‏اش اين است كه آن ناحيه‏اى از ثوبش را كه اطمينان دارد منى اصابت كرده است بشورد. مثل صحيحة زراره. كه در صحيحه زراره امام (ع) چه جور فرمود؟ در صحيحه زراره‏اى[14] كه حجّيت استصحاب را مى‏رساند، آن صحيحه زراره اينجور فرمود بر اينكه اصاب ثوبی دم رعاف او شیء من المنی كه آن هم دليل بر نجاست منى است كه بايد مسلّم بود كه آن منى را بشورد. آنجا امام فرمود بر اينكه اگر بدانى اصابت كرده است و ندانى تغسل من الثّوب آن ناحيه را مى‏دانى كه به يك موضعش اصابت كرده است آن وظيفه است. امام در اين روايت مى‏گويد كه بهتر است كه همه‏اش را بشورى. و ديگر خاطر جمع بشوى. ديگر احتمال اينكه شايد جاى ديگر بود. وسوسه مى‏شود انسان. چون كه يك ناحيه را بشورد بعد پيش خودش مى‏گويد شايد آنجايى كه من شستم نبود اين طرف بود. اينجور است ديگر. امام (ع) فرمود، بهتر است كه همه‏اش را بشورى. هم خودت را راحت كنى، هم ما را راحت كنى.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص57.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص57.

[3] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص295.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص58.

[5] وَ [محمد بن يعقوب] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْهُمْ ع قَالَ: إِذَا أَدْخَلْتَ يَدَكَ فِي الْإِنَاءِ قَبْلَ أَنْ تَغْسِلَهَا فَلَا بَأْسَ- إِلَّا أَنْ يَكُونَ أَصَابَهَا قَذَرٌ بَوْلٌ أَوْ جَنَابَةٌ- فَإِنْ أَدْخَلْتَ يَدَكَ فِي الْمَاءِ وَ فِيهَا شَيْ‌ءٌ مِنْ ذَلِكَ- فَأَهْرِقْ ذَلِكَ الْمَاءَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص152.

 

[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص153.

[7] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ يَمَسُّ الطَّسْتَ أَوِ الرَّكْوَةَ- ثُمَّ يُدْخِلُ يَدَهُ فِي الْإِنَاءِ قَبْلَ أَنْ يُفْرِغَ عَلَى كَفَّيْهِ- قَالَ يُهَرِيقُ مِنَ الْمَاءِ ثَلَاثَ حَفَنَاتٍ- وَ إِنْ لَمْ يَفْعَلْ فَلَا بَأْسَ- وَ إِنْ كَانَتْ أَصَابَتْهُ جَنَابَةٌ- فَأَدْخَلَ يَدَهُ فِي الْمَاءِ فَلَا بَأْسَ بِهِ- إِنْ لَمْ يَكُنْ أَصَابَ يَدَهُ شَيْ‌ءٌ مِنَ الْمَنِيِّ- وَ إِنْ كَانَ أَصَابَ يَدَهُ- فَأَدْخَلَ يَدَهُ فِي الْمَاءِ قَبْلَ أَنْ يُفْرِغَ عَلَى كَفَّيْهِ- فَلْيُهَرِقِ الْمَاءَ كُلَّهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص154.

[8] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ‌ ‌عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَذْيِ يُصِيبُ الثَّوْبَ- فَقَالَ يَنْضِحُهُ بِالْمَاءِ إِنْ شَاءَ- وَ قَالَ فِي الْمَنِيِّ يُصِيبُ الثَّوْبَ- قَالَ إِنْ عَرَفْتَ مَكَانَهُ فَاغْسِلْهُ- وَ إِنْ خَفِيَ عَلَيْكَ فَاغْسِلْهُ كُلَّهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص423.

[9] وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ذَكَرَ الْمَنِيَّ وَ شَدَّدَهُ وَ جَعَلَهُ أَشَدَّ مِنَ الْبَوْلِ  ثُمَّ قَالَ- إِنْ رَأَيْتَ الْمَنِيَّ قَبْلَ أَوْ بَعْدَ مَا تَدْخُلُ فِي الصَّلَاةِ- فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الصَّلَاةِ وَ إِنْ أَنْتَ نَظَرْتَ فِي ثَوْبِكَ- فَلَمْ تُصِبْهُ ثُمَّ صَلَّيْتَ فِيهِ ثُمَّ رَأَيْتَهُ بَعْدُ- فَلَا إِعَادَةَ عَلَيْكَ وَ كَذَلِكَ الْبَوْلُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص423.

[10] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الثَّوْبِ تَكُونُ فِيهِ الْجَنَابَةُ- فَتُصِيبُنِي السَّمَاءُ حَتَّى يَبْتَلَّ عَلَيَّ قَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص446.

[11] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُجْنِبُ فِي ثَوْبِهِ- أَ يَتَجَفَّفُ فِيهِ مِنْ غُسْلِهِ فَقَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ بِهِ- إِلَّا أَنْ تَكُونَ النُّطْفَةُ فِيهِ رَطْبَةً- فَإِنْ كَانَتْ جَافَّةً فَلَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص446

[12] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ‌ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يُجْنِبُ الثَّوْبُ الرَّجُلَ وَ لَا يُجْنِبُ الرَّجُلُ الثَّوْبَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص445.

[13] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص424.

[14] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص479.