« الثالث: المني من كلّ حيوان له دم سائلحراماً كان أو حلالاً برياً أو بحرياً ، وأما المذي والوذي والودي فطاهر من كل حيوان إلّا نجس العين ، وكذا رطوبات الفرج والدبر ما عدا البول والغائط »[1].
مشهور ما بين اصحابنا قدیماً و حدیثاً بر اين حرف و بر اين فتوى هستند رطوباتى كه خارج مىشود از قبل و از دبر غير از بول و الغائط و غير از منى و غير از دم، ساير رطوباتى كه خارج مىشوند اينها محكوم به طهارت هستند. اعم از اينكه مذى بوده باشند كه مايعى است قبل از خروج منى و در موارد شهوت خارج مىشود. و ربّما منفكّ از منى مىشود. يعنى كثيراًمّا كه منى خارج نمىشود. كه اين در موارد شهوت اين رطوبت از انسان خارج مىشود. كه اسمش مذى است. و باز رطوبت ديگرى هم هست كه اسمش را وذى مىگويند و مىگويند اين مايع و اين رطوبت خارج مىشود از انسان بعد از خروج منى. كه بعد از خروج منى است و در مقابل اين مذى و وذى ودى است كه مىگويند خارج مىشود بعد البول. اين كه مكلّف است بعد البول و بعد از استبرا بللى را كه خارج مىشود او ودى است و از رطوبات طاهره است. اينها و غير اينها رطوباتى كه بعد متعرّض مىشويم. اينها همهشان محكوم به طهارت هستند. مشهور بر اين حرف است. بلكه در مسأله به احدى از اصحاب نسبت مخالفت داده نشده است.
الاّ ابن الجنيد[2] از قدما كه ايشان اينجور فرموده است كه آن مذى در كلام ايشان مطلق رطوبات است. اين رطوباتى كه ذكر شد. ايشان فرموده است آن مذيى كه ناقض وضو هست او از ثوب و از جسد شسته مىشود. لازم است آن را از ثوب و بدن بشورد انسان. و احوط اين است كه از جميع آنها ثوب و بدن شسته بشود. يعنى در از آن ودى و وذى هم شسته بشود. احوط اين است.
ظاهر كلام ايشان اين است كه مذى يا هم ناقض وضو مىداند و هم نجس مىداند.
شيخ قدس الله نفسه الشّريف در فهرست[3] به اين ابن جنيد متعرّض شده است و حال ابن جنيد كه متقدّم بر شيخ است و فرموده است بعد از اينكه فرموده است توصيفى كرده است اين را. فرموده است الاّ انّ اصحابنا تركوا خلاف. اصحاب ما به مخالفت ابن جنيد اعتنا نمىكنند؛ لانّه كان يقول فى القياس ملتزم بود كه قياس از ادّله شرعيّه است و بر طبق او فتوى مىداد. غرض از نقل اينكه مخالفت ابن جنيد در ما نحن فيه مطلبى حساب نمىشود. كانّ اين حكم ما بين اصحابنا متسالم عليه است و قديماً و حديثاً به مخالفت ابن جنيد مخالفت به حساب نمی آيد و لعلّ مدرك ابن جنيد آنى باشد كه فى ما بعد متعرّض خواهيم شد. اينكه مذى و ساير اخواتش محكوم به طهارت است و ثوب و بدن از اينها شسته نمىشود، بر اين معنا روايات كثيره و متعدّدهاى كه من حيث سند هم تمام است اكثرشان و بعضشان من حيث دلالت واضح هستند دلالت مىكند. چند تا از اين روايات را مىخوانيم.
يكى از اين روايات صحيحه بنيد ابن معاويه است. باب 12 از ابواب نواقض الوضو باب 12 روايت اوّلى[4] است.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ سند همهاش اجلّا هستند. «قَالَ: سَأَلْتُ أَحَدَهُمَا » سؤال كردند يكى از امام صادق (ع) «عَنِ الْمَذْيِ - فَقَالَ لَا يَنْقُضُ الْوُضُوءَ». وضو را نمىشكند. «وَ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ ثَوْبٌ- وَ لَا جَسَدٌ». نه ثوب از او شسته مىشود، نه جسد. «إِنَّمَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ الْمُخَاطِ وَ الْبُصَاقِ». اين به منزله آن آب دهان است يا آب بينى يا آن اخلاطى كه از بينى خارج مىشود.
باز دلالت مىكند به اين معنا صحيحه زيد شّحام.
صحيحه زيد الشّحام، روايت 5 است[5] در اين باب. شيخ نقل مىكند از استادش از مفيد اين از آن مواردى است كه شيخ تمام سند را نقل كرده است در تهذيب. كما اينكه عرض كردم در مطبوع اخير كه فقط جلد اوّلش است. در خيلى از جاها تمام سند را ذكر كرده است. اين هم از آن جاها است. و عن المفيد عن احمد ابن محمّد عن ابيه عن الصّفار. اين احمد ابن محمد، احمد ابن محمد ابن حسن وليد است. عن ابيه عن الصّفار به دليل اينكه از صفّار نقل مىكند پدرش كه محمد ابن حسن است. و اين گفتيم عيبى ندارد اين احمد. عن احمد ابن محمّد ابن عيسى عن ابيه عن ابن ابى هوير عن ابن اُزينه عن زيد الشّحام كه ابو اسامه شخص جليل القدر و از اصحاب امام صادق (ع) است. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الْمَذْيُ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ»؟ مذى ناقض وضو است؟ «قَالَ لَا». ناقض نيست. «وَ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ الثَّوْبُ- وَ لَا الْجَسَدُ» نه از او ثوب شسته مىشود نجس «إِنَّمَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ الْبُزَاقِ وَ الْمُخَاطِ» به منزله بزاق آب دهان و مخاط است.
باز دلالت مىكند به اين معنا در ما نحن فيه صحيحه زراره. [6] كلينى نقل مىكند «عن على ابراهيم عن ابيه عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنْ سَالَ مِنْ ذَكَرِكَ شَيْءٌ مِنْ مَذْيٍ- أَوْ وَدْيٍ» اگر از قبلت شيئى خارج شد من مذىٍ مزى بوده باشد او ودىٍ ودى بوده باشد «وَ أَنْتَ فِي الصَّلَاةِ» تو در صلاة بوده باشى، اين وذى را كه ذكر نكرده است به جهت اينكه آن عقيب المنى است. خارج مىشود. در حال صلاة مىشود در جوانها اتفاق مىافتد مزى است. در پير مردها هم ودى است. ان سأل من ذكرك شىءٌ مزىٍ او ودىٍ انت فى الصّلاة تو در صلاة بوده باشى، «فَلَا تَغْسِلْهُ». او را نشور. «وَ لَا تَقْطَعْ لَهُ الصَّلَاةَ». صلاتت را قطع نكن براى او. «وَ لَا تَنْقُضْ لَهُ الْوُضُوءَ». وضو را نقض نكن براى اين خروجه. «وَ إِنْ بَلَغَ عَقِبَيْكَ- فَإِنَّمَا ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ النُّخَامَةِ» و لو خيلى بوده باشد كه خيس كند. به منزله نخامه است. اين عموم را ببينيد. «وَ كُلُّ شَيْءٍ خَرَجَ مِنْكَ بَعْدَ الْوُضُوءِ- فَإِنَّهُ مِنَ الْحَبَائِلِ» او از حبائل است «أَوْ مِنَ الْبَوَاسِير» يا بواسير است. كه اين رطوبات دُمل است. «وَ لَيْسَ بِشَيْءٍ فَلَا تَغْسِلْهُ» رطوبات چيزی نيست نشور. ِمنْ ثَوْبِكَ إِلَّا أَنْ تَقْذَرَهُ» مگر اينكه خودت چرك بشمارى كه بشورى آن لكّه را. شرعاً قضارتى ندارند اينها. اين عموم به اين معنا دلالت مىكند. روايات متعدّد و كثيره است. احتياج به ذكر همه نيست.
يكى از روايات هم روايتى است كه در باره بلل مشتبه وارد شده است كه انسان اگر بول بكند و خرطات را اتيان بكند تطهير که كرد بللى که خارج شد او پاك است كه مفهومش اين است كه اگر اين خرطات را اتيان نكند، استبراء نكند، محكوم به بول است. اگر بول و امثال ذلك محكوم به نجاست بودند، اين تفصيل ما بين خرطات و غير خرطات نبود. اين روايت صحيحه عبد الملك ابن عمر است. [7] روايت 2 باب 13 از ابواب نواقض الوضوء>
محمّد ابن حسن باسناده عن محمّد ابن احمد ابن يحيى صاحب نوادر الحكمه رحمة الله عليه نقل می کند كه سندش به او صحيح است عن يعقوب ابن يزيد از اجلّا و ثقات است. ابن ابى عمير جلالتش قابل تعرّض نيست. وضوح دارد. جميل ابن صالح كه ابن ابى عمير از او نقل مىكند. توثيق دارد نجاشى و غير نجاشى. توثيق كردهاند عن عبد الملك ابن عمرو كه جلالتش واضح است. از اصحاب امام صادق (ع) است. «فِي الرَّجُلِ يَبُولُ ثُمَّ يَسْتَنْجِي» بعد استنجا مىكند. «ثُمَّ يَجِدُ بَعْدَ ذَلِكَ بَلَلًا» بعد از استنجا بلل پيدا مىكند. قال، ان بول اگر بول كرد، «قَالَ إِذَا بَالَ فَخَرَطَ مَا بَيْنَ الْمَقْعَدَةِ وَ الْأُنْثَيَيْنِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ » استبرا را تعليم مىفرمايد: «وَ غَمَزَ مَا بَيْنَهُمَا». آنى كه هست او را هم غمز بكند. «ثُمَّ اسْتَنْجَى- فَإِنْ سَالَ حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ فَلَا يُبَالِي» حتّى آنكه به ساقهايش برسد آن رطوبت اعتنا نكند.
اين روايات، روايات متعدّده كثيرهاى است كه دلالت مىكند كه اين رطوبات پاك است و لكن در مقابل اينها بعضى رواياتى است كه از بعضى از آن روايات استفاده مىشود بر اينكه مزى نجس است.
اوّل آن روايتى را كه دلالت مىكند پاك است و مذى اشكالى ندارد آن را بخوانيم باب 17 از ابواب نجاسات[8]. آنجا دارد كه و باسناده عن على ابن الحكم شيخ به سندش اين روايت را از كتاب على ابن حكم نقل مىكند كه على ابن حكم از ثقات است و سند شيخ هم از كتاب او صحيح است عن الحسين ابن ابو العلا كه او هم مدح و تعريف دارد.
روايت من حيث سند حسنه است. و اعتبار دارد.
«قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَذْيِ يُصِيبُ الثَّوْبَ»اصابه ثوب مىكند. «قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ» عيبى ندارد. اشكالى ندارد. مهم نيست. « فَلَمَّا رَدَدْنَا عَلَيْهِ قَالَ يَنْضِحُهُ بِالْمَاءِ» دوباره سؤال كرديم. فرمود: آب بپاش. چه جور انسان نان خشك را خيس مىكند و با دستش روى نان آب مىپاشد همين جور با دستت آب بزن به آن جاهايي كه اصابت كرده است. اين يك امر مستحبى مىشود. اين كه پاك نمىشود، اگر نجس شد. معنايش اوّل هم كه فرموده است لا بأس معنايش اين است كه اگر كارى مىخواهى بكنى همين را بكن. اين معنايش اين است. اين مال خود روايت حسين ابن اعلا است كه دو روايت ديگر دارد.
يكى اين است كه روايت سوّمى است. باز نقل مىكند شيخ به سندش عن حسين ابن سعيد عن على بن حكم عن حسين بن علاء [9]. آنجا داشت كه «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَذْيِ يُصِيبُ الثَّوْبَ» اين يكى از آن مواردى است كه بايد متوجّه باشيد. راوى ممكن است يك عبارت را چند دفعه از امام سؤال كند. خودش مىگويد و لمّا رددنا...باز روايت ديگر دارد كه روايت ديگر است. دوباره سؤال مىكرده است يا قبلاً سؤال كرده است. خدا مىداند. مىگويد حسين ابن ابو العلا. همان حسين مىگويد «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَذْيِ يُصِيبُ الثَّوْبَ- قَالَ إِنْ عَرَفْتَ مَكَانَهُ فَاغْسِلْهُ» اگر جايش را بدانى، جايش را بشور. همان تعبيرى كه در منى بود. «وَ إِنْ خَفِيَ عَلَيْكَ مَكَانُهُ فَاغْسِلِ الثَّوْبَ كُلَّهُ». همهاش را بشور. اين ظاهرش نجاست است.
آنوقت هم همين جور است.
يك روايت ديگر دارد كه باز حسين ابن علاء[10]سؤال كرده است. و عن حسين ابن سعيد عن على ابن حكم عن حسين بن ابی العلاء به همان سند. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَذْيِ يُصِيبُ الثَّوْبَ فَيَلْتَزِقُ بِهِ» مىچسبد به ثوب و لكّهاش مىماند. جايش مىماند. آنى كه افتاده است مىماند. «قَالَ يَغْسِلُهُ» مرد آن را مىشورد «وَ لَا يَتَوَضَّأُ»از او وضو نمىگيرد. ناقض نيست و لكن كانّ نجس است. كانّ و الله ابن جنيد اين روايات را ديده و حكم كرده است بر اينكه نجس است. او فتواى به ناقضيت هم داده است. در اين روايت نفى ناقضيّت بود. چه جور اينجور فتوى داده است كان ناقض است، حرفى هم مىگويند كه غير از عمل به قياس مىگويند فتوايش قريب به فتواى عامّه است. چون كه عامّه در ما نحن فيه ملتزم هستند كه مذى يا مانعيّت از صلاة دارد. بايد شسته بشود يا ملتزم هستند به نجاست. نجاست مطلقه را من نمىتوانم نسبت بدهم ولكن اينها مىگويند مذى بايد شسته بشود از ثوب. در اين عبارت هم از ائمّه (ع) تكراراً سؤال شده است، اين به جهت اين است كه عامّه اين را ناقض مىدانستند و اين را مانع از صلاة يا نجس مىدانستند. اين از ائمّه در روايت كثيرهاى كه جملهاش را خواندم. باب نواقض را نگاه كنيد و ببينيد چقدر روايت است. از ائمّه سؤال كردهاند و ائمّه هم جواب فرمودهاند بر اينكه لا يغسل، و لا ينقض الوضو و لا يغسل من الثّوب. طاهر است. بدين جهت اين روايت حسين ابن علاء كه «إِنْ عَرَفْتَ مَكَانَهُ فَاغْسِلْهُ» اين بايد حمل بر تقيّه بشود. اين معلوم است كه مراعات بر مذهب عامّه شده است. دوّمى هم حمل بر تقيّه مىشود. چرا؟ چون كه ولو تفصيل بين ناقضيت و مانعيّت و نجاست كه «تغسله و لا تعيد الوضوء» اين مناسبت با تقيّه ندارد. چون كه آنها هم مىگويند هم ناقض است و هم مانعيّت نجس است. ناقضيّت ندارد نجس است اين سابقاً اشاره كرديم شايد بيشتر از يك موردى كه در تقيّه ائمّه (عليهما السّلام) اينجور نيستند كه نقل كنند كه موافق با عامّه بشود صد در صد.
يك چيزى مىگويم. اماميّت يعنى شيعه متّفق نشوند بر يك چيزى. شيعه متّفق بر چيزى نشوند كه شناخته بشوند. ولو يك حكمى را مىگويند كه بعضىاش موافق است در بعضى موارد با عامّه در بعضى موارد مخالف است. يا نه، اصل كلّيت مخالف با عامّه است و لكن حكم واقعى نيست. مع ذلك اينجور. صاحب حدائق قدس الله سرّه در مقدّمات حدائق يك مقدّمهاى دارد در رواياتى كه از باب رعايت بر تقيه وارد شده است. آنجا مفصّل اين مسأله را بحث كرده است به واسطه تتبّع در اخبار. اگر كسى تتبّع بكند اخبار را، در مىيابد كه همين جور است. ائمّه (عليهما السّلام) در موارد تقيّه
اين جور نبود كه يك حكمى را بگويند كه مردم را به طرف آنها بكشد. يك چيزى مىگويند كه نه آنها مىگويند و نه مذهب امامى است. اين هم از آن موارد است. اين تفصير ما بين اينها.
بدان جهت اين روايات يا حمل بر تقيّه مىشود، جماعتى هم حمل بر استحباب كردهاند. گفتهاند اين روايت كه مىگويد، «ان عرفت مکانه فتغسله» و آن هم كه مىگويد «وَ إِنْ خَفِيَ عَلَيْكَ مَكَانُهُ فَاغْسِلِ الثَّوْبَ كُلَّهُ»، اين فغسل ظهور اطلاقى دارد. چون كه ترخيص در خلاف وارد نشده است، ظهور اطلاقى در لزوم دارد. و در اعتبار دارد. خوب وقتى كه آن اخبار ديگر فرمود، لا بأس، صريح در اين است كه غسل لازم نيست. و لا تغسل منه، لا بأس، لا يغسل منه الثّوب و الجسد، صريح در ترخيص در ترك است. اين ترخيص را با اين امر پهلوى هم بگذاريم استحباب در مىآيد.
يك چيزى را بگويم كه اينجا جايش است. ما در اين حمل بر استحبابها، اينها را جمع عرفى مىدانيم كه اهل عرف اين كار را مىكنند و دعوا داريم كه اين جمع عرفى، فقط در موارد تكاليف است. در وضعيّات نيست. در احكام وضعيّه نيست. شارع هر فعلى را طلب كند كه مطلوبيّت نفسيه دارد مثل غسل جمعه. ظاهرش اين است كه غسل جمعه از واجبات نفسيه است. ولكن در ذيل روايتى است كه مىگويد تركش عيبى ندارد. حملش استحباب مىشود. چون كه در مقام تفهيم استحبابطلبى است كه ترخيص در ترك بدهد. اين مىشود استحباب نفسى. يا مثل رواياتى كه در عمره وارد است. عمره مفرده. آن شخصى كه مستطيع به حج نيست. نمىتواند حج اتيان بكند. ولكن عمره مفرده را مىتواند اتيان بكند. بعضى از فقها ملتزم شدهاند كه نه وجوب دارد. بايد عمره مفرده را اتيان كند. مستطيع به حج كه نشده است. عمره را بايد اتيان كند. روايات هم دلالتش بر اين معنا عيب ندارد. دلالت تمام است. ولكن در مقابل وقتى كه روايتى وارد شد، گفت بر اينكه نه آنى كه واجب است بر مكلّف حجّ تمتّع است بر آنهايى كه هست حجّ تمتّع واجب است كه نفى مىكند كه عمره مفرده وجوبى ندارد، جمع عرفىاش مىشود استحباب. چون عمره مفرده مستحب است بر آن كسى كه فرض بفرماييد حج را نمىتواند اتيان بكند. اين جمع عرفى عيبى ندارد. امّا در وضعيّات ما تا به حال اين را احراز نكرديم كه اين جمع عرفى باشد. اين اغسل در ما نحن فيه كه «ان عرفت مکانه فتغسله» امر ارشادى است اين. ارشاد به تنجّس است. يعنى ارشاد به تنجّس هم نيست ابتلاءً.
عرض من را متوجّه باشيد چون كه محلّ ابتلاء ما در ابوابات آتيه خواهد شد. اين اغسله اوّلاً ارشاد است به مطهريّت. چون كه مطهريّت اين مكان، مكان محض يا مكان مطهره ثوب، غسلش است. چون كه مطهر بودن فرع تنجّس است. دلالت التزاميّه دلالت مىكند كه نجس شده است اين ثوب. نجس بودن ثوب فرض اين است كه مذى خودش نجس بوده باشد. چون كه شىء طاهر، شىء طاهر ديگر را نجس نمىكند. اين مرتكز عرفى نيست. ملازمه عادّى عرفى است. ما بين تنجّس طاهر به شيئى و نجاست خود آن شيئى كه اصابه از اين مىفهميم كه اين نجس است. اين امر، امر ارشادى است. اگر در ما نحن فيه آمد لا يغسل منه ثوب، آن هم ارشاد به طهارت است. يعنى احتياج به مطهّر ندارد. ثوب نجس نشده است و مذى هم پاك است. اين دو تا مدلول روبهروى هم مىايستند. نفى اثبات است. بدان جهت در اينجور احكام وضعيّه كه امر، امر ارشادى است، اگر يك قرينه خارجى داشته باشيم، حمل بر استحباب مىكنيم. ما نمىگوييم محال است. مىگوييم جمع عرفى نيست دو تا. دو تا را هم كه پهلوى هم بگذاريم عرف جمع كند ما بينهما، قرينه خارجى باشد عيب ندارد. امّا اين جمع عرفى را ما احراز نكرديم.
در موادى كه وجوب موافق با عام است و ما آن وجوب را بايد ملتزم نشويم چون كه معارض دارد و دليل داريم كه مخالف با عامّه واجب نيست امر دائر است كه در آن موارد امر را حمل بر استحباب بكنيم كه همين جور ترخيص بشود. يا اصلاً طرح بكنيم. چون كه مخالف با عامّه بايد طرح بشود. بدان جهت در اين موارد ما فتوى به استحباب نمىدهيم كه مذى را شستن از لباس مستحب است، يا وضو را اعاده كردن در موارد خروج مذى كه فتوى دادهاند فقهاى ديگر كه مسلكشان اين است چونكه وجوب نيست حمل بر استحباب مىشود. بعد از خروج مذى اعاده وضو مستحب است، اينها را ما نمىتوانيم فتوى بدهيم.
يكى هم از آن موارد اين است. پس گذشتيم اين را. در ما نحن فيه مذى و كلّ شىءٍ من الرّطوبات كه خارج مىشود من القبل او الدّبر اينها محكوم به طهارت هستند. ربّما يك رطوبتى از قبل مرئه خارج مىشود كه اين مختص به او است ديگر در مردها نمىشود. آن را از كجا بگوييم پاك است؟ چون كه ان سال من ذكرك ديگر او را نمىگيرد. از كجا بگوييم اين را، فرض مىكنم به او هم صحيحه ابراهيم ابن ابى محمود دلالت مىكند كه رطوباتى كه از قبل زن خارج مىشود كه غير المنى است و غير البول است ساير رطوبات محكوم به طهارت است.
باب پنجاه و پنجم از ابوب النّجاسات[11] كه آنروز اين روايات را خوانديم.
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» ابن عيسى باشد يا خالد عيبى ندارد «عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي مَحْمُودٍ» كه از اجلّا است و از اصحاب امام رضا (ع) است، «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا ع عَنِ الْمَرْأَةِ وَلِيَهَا قَمِيصُهَا» او را مىچسبد به بدنش، قميصش. «أَوْ إِزَارُهَا يُصِيبُهُ مِنْ بَلَلِ الْفَرْجِ». بللى كه از فرج خارج مىشود به او اصابت مىكند. «وَ هِيَ جُنُبٌ» خودش هم جنب است و تصلّى فيه در آن ثوب همين جور نماز بخواند؟ «أَ تُصَلِّي فِيهِ قَالَ إِذَا اغْتَسَلَتْ صَلَّتْ فِيهِمَا» وقتى كه غسل كرد در آن قميص و ازار مىتواند نماز بخواند اين معلوم مىشود كه چونكه منى كه خارج مىشود از او منى مرد بوده باشد نجس است. منى خودش هم كه نجس است. اين كه نمىداند. يا مىداند كه منى نيست يا احتمال مىدهد كه منى نبوده باشد. على كلّ تقدير محكوم به طهارت است. مال منى داده بشود كلّ شىءٍ طاهر است. استصحاب عدم خروج منى است.
وامّا اگر بلل ديگر بوده باشد، و مىداند كه منى نيست او محكوم به طهارت است. على كلّ تقديرٍ. اين روايت دلالت مىكند كه رطوباتى كه از قُبُل مرئه خارج مىشود اينها محكوم به طهارت هستند. هذا تمام كلام در مقام.
پس ملخّص اين است، غير از آنى كه خارج مىشود از مرد و زن غير از بول و غايط و غير از منى و دم تمام رطوبات ديگر محكوم به طهارت است به همان تفصيلى كه در جاى خودش مىآيد بعد از استبراء باشد اينها كه در روايت هم ذكر شد.
«الرابع الميتة من كل ما له دم سائلحلالا كان أو حراما و كذا أجزاؤها المبانة منها و إن كانت صغارا عدا ما لا تحله الحياة منها كالصوف و الشعر و الوبر و العظم و القرن و المنقار و الظفر و المخلب و الريش و الظلف و السن و البيضة إذا اكتست القشر الأعلى سواء كانت من الحيوان الحلال أو الحرام و سواء أخذ ذلك بجز أو نتف أو غيرهما نعم يجب غسل المنتوف من رطوبات الميتة و يلحق بالمذكورات الإنفحة و كذا اللبن في الضرع و لا ينجس بملاقاة الضرع النجس لكن الأحوط في اللبن الاجتناب خصوصا إذا كان من غير مأكول اللحم و لا بد من غسل ظاهر الإنفحة الملاقي للميتة هذا في ميتة غير نجس العين و أما فيها فلا يستثنى شيء».[12]
آن وقت مىرسيم كلام واقع مىشود در نجاست ميته كه در عروه اينجور عنوان مىكند كه چهارمين عين نجس از اعيان نجسه ميته است. ميته انسان و ميته كلّ حيوانى که صاحب دم است. سواء كان مأكول اللحم بوده باشد آن حيوان يا غير مأكول اللحم بوده باشد، هيچ فرقى نمىكند. ميته محكوم به نجاست است. و بعد انشاءالله واضح خواهد شد ما كه مىگوييم ميته نجس است، مراد در اينجا مات هتف انفه نيست. مراد از ميته مقابل مذكّى است. آن حيوانى كه بميرد و موتش مستند به غير تذكيه است يا حيوانى كه بميرد بلا تذكيةٍ على خلاف معناى در ميته كه اين محكوم به نجاست و از اعيان نجسه است.
دعواى اجماع خيلى است. هم محقّق[13] دعواى اجماع كرده است و هم علّامه[14] كرده است. هم شهيد كرده است. ديگران ادّعاى اجماع كردهاند. به طورى دعواى اجماع است كه بعضىها از منقول به محصّل رفتهاند كه انسان خودش هم مىتواند تحصيل اجماع بكند. منقولاً و محصلاً. آنقدر ادّعاى اجماع كردهاند بلكه در آن معتبر و منتهى اينجور است كه اين مذهب علماى اسلام است نجاست ميته. ربطى به اماميّه ندارد. اجماع علماى اسلام است.
آنقدر ادّعاى اجماع كردهاند كه صاحب معالم[15] اينجور فرموده است، كه آن معالم اوّل فكر بوده و حصولش را جدا كردهاند. در آن فقهاش كه ما نداريم و شما را نمىدانم آنجا دارد در ميته كه عمده دليل در نجاست ميته على الاطلاق، اطلاقى كه ما گفتيم عمده دليل اجماع است.
وامّا النّصوص. نصوصى كه هست نمىتواند اثبات كند كه نجاست اين ميته مطلقه را. دو تا روايت را ذكر كرده است. گفته است اينها سند ندارند. و روايات ديگرى هم گفتهاند. گفتهاند اينها حكم خاص است. رواياتى است كه در موت فاره است. كه فاره در آب مرده است، در سمن مرده است، در زيت مرده است، اينها مختص حكم خاص است. حكم عام استفاده نمىشود.
نوبت رسيده است به صاحب مدارك قدس الله سرّه.[16] ايشان با صاحب معالم كه نصوص نمىتواند نجاست ميته را على الاطلاق اثبات كند، آن ميتهاى كه من كلّ حيوان ذى النفس با او همراهى كرده است كه نصوص نمىتواند نجاست ميته را اثبات كند. ايشان در اجماع هم گفته است. اعتماد به اجماع مشكل است. صاحب مدارك در اجماعش هم خدشه كرده است. اين خدشه در اجماع چيست؟ فرموده است، خدشه در اجماع به جهت اين است كه صدوق عليه الرّحمه در آن من لايحضره الفقيه در اوايلش روايتى را نقل كرده است. كه آن روايتى كه هست دلالت مىكند بر اينكه ميتهاى كه هست پاك است. نجس نيست. ميته ولو مانعيّت دارد در صلاة و نمىشود با آن ميتهاى كه هست نماز خواند. ولكن نجاستى ندارد.
اين روايت را نقل كرده است. باب 34 از ابواب النّجاسات روايت 5[17] است. در آن روايت اينجور دارد، محمّد ابن على ابن حسين كه صدوق است. قال، سأل الصّادق (ع) نقل مىكند. «عَنْ جُلُودِ الْمَيْتَةِ يُجْعَلُ فِيهَا اللَّبَنُ- وَ الْمَاءُ وَ السَّمْنُ مَا تَرَى فِيهِ». از جلود ميته ظرف درست مىكنند و در آن شير و ماست مىگذارند. آب مىگذارند. روغن مىگذارند. ما تری فيه يابن رسول الله؟ چه حكمى مىبينى در اين كار؟ «فَقَالَ- لَا بَأْسَ بِأَنْ تَجْعَلَ فِيهَا مَا شِئْتَ وَ لَكِنْ لَا تُصَلِّي فِيهَا». هر چه مىخواهى قرار بده. «مِنْ مَاءٍ أَوْ لَبَنٍ أَوْ سَمْنٍ- وَ تَتَوَضَّأَ مِنْهُ من ماءٍ او لبنٍ او سمنٍ و تتوضء منه وَ تَشْرَبَ». وضو هم بگير و از آن بخور. ولى «وَ لَكِنْ لَا تُصَلِّي فِيهَا». در اين جلود ميته نماز نخوان. صدوق اين روايت را در اوائل فقيه ذكر كرده است. صاحب مدارك حرفش اين است. مىگويد، اين صدوق در اوّل خطبهاى كه براى فقيه ذكر كرده است، آنجا اينجور گفته است و من هم عرض مىكنم كه مراجعه بفرماييد. صدوق فرموده است در اين كتاب من لا يحضره الفقيه، قصدم اين نيست آنى را كه مصنّفها مىكنند، من هم با اين كتاب من لا يحضره الفقيه همه آن كار را بكنم و در اين كتاب جميع رواياتى را كه اصحاب نقل مىكنند، در اين كتاب نقل كنم. تهذيب اينجور كرده است. من آنكار را نمىكنم. بلكه مقصود در اين كتاب آن روايتى را كه من به مضمونش فتوى مىدهم و او را حجّت بين خود و بين خداى خود مىدانم. اين عين عبارتش است كه نقل می کنم آن روايتى را كه او را حجّت مىدانم. به او فتوى مىدهم و حجّيت بين خود و بين خداى خود مىدانم. آن وقت صدوق بعد از اين خطبه در اين فقهايى كه طبع جديد هستند، يكى دو صفحه بعد اين روايت را نقل مىكند صاحب مدارك مىگويد اين خطبهاى كه اين حرف را گفته است، ملزم به اين روايت مرسله بكنيد، صدوق به اين روايت مرسله فتوى داده است. وقتى كه مثل صدوق به اين روايت فتوى داد و ميته را طاهر دانست چه جور در مسأله اجماع تمام مىشود؟ در اين مسأله ديگر اجماع تمام نمىشود. اين حرفى است كه صاحب مدارك گفته است، صورت قشنگى است. روى اين حرف ما در بحث ميته در دو جهت بحث مىكنيم در اين مقام.
جهت اولى اين است كه، آيا اين حرف صحيح است؟ كه ما رواياتى را نداريم كه نجاست ميته ثابت بشود كما اينكه صاحب معالم و صاحب مدارك مىگويد يا اينكه رواياتى داريم. آنجور نيست كه آنها فرمودهاند. ولو فرموده هم باشند، اشتباه فرمودهاند. رواياتى داريم. من حيث السّند تمام و من حيث الدّلالة هم تمام. اين يك جهتى است كه بحث مىكنيم.
جهت دوّم اين است كه صاحب مدارك اين خلاف را به صدوق نسبت داده است. آيا راستى صدوق اين روايتى را كه ذكر كرده است، با آن حرفى كه در مقدّمه گفته است ما اين حرفى كه صاحب مدارك گفته است استفاده مىكنيم يا نه؟ در اين مقام ثانى در مطلق رواياتى كه در من لا يحضره الفقيه است بحث مىكنيم. مطلق رواياتى را كه به نظر ما تمام نيست مثل اين روايتى كه مرسله نقل كرده است. با اين روايات ما بايد چه معاملهاى بكنيم؟ با وجود اينكه خودش مىگويد من روايات اين كتاب را از كتب مشهوره معمولٌ لها عند الاصحاب مثل كتاب حريز السّجستانى و غير ذلك نقل مىكنم. کتابها را يکی يکی می شمارد. چون كه بعضى از اصحاب اخباريين اين كلام صدوق را مستمسك گرفتهاند. گفتهاند تمام رواياتى كه در فقيه است، اينها قطعى الصّدور هستند. اينها احتياج به سند نمىخواهند. شما خودتان درآورديد كه اين سندش موثّق است، آن صحيح است،
آن حسنه است. اينها بدعت در دين است. اين از بدعی است كه علّامه تحصيل كرده است اين بدع را. تمام اين روايات مقطوع الصّدور است. چند دليلی که گفتم [همه] صورتاً دليل است.
يكى از اينها همين حرفى است كه صدوق در ما نحن فيه در خطبه كتاب فرموده است. بدان جهت ما ابتداءً مقام اوّل كه روايات مقام را صاف كنيم. نجاست ميته صاف بشود. بعد برسيم در او بحث بكنيم. مىگوييم از رواياتى كه در مقام نقل شده است من باب تبرّك و تيمّم يكى را مىگويم بقيهاش بماند.
يكى از آن روايات آن رواياتى است كه در تنجّس ماء الكثير به واسطه اين ميتهاى كه در آب هست، و آب متغيّر بشود. ميتهاى كه در آب كثير افتاده است و آب را تغيير داده است، يكى از اينها اين دسته روايات هستند.
از اينها يكى موثّقه سماعه است. موثّقه سماعه در باب 3 از ابواب ماء المطلق است.[18] آنجا اينجور دارد از روايت ششم است:
و باسناد شيخ عن الحسين ابن سعيد عن عثمان ابن عيسى كه عثمان ابن عيسى را توثيق كرده است شيخ در عُدّه او را «عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَمُرُّ بِالْمَاءِ مرور مىكند به «وَ فِيهِ دَابَّةٌ مَيْتَةٌ قَدْ أَنْتَنَتْ». آنجا دابّهاى است كه متعفّن شده است. «قَالَ إِذَا كَانَ النَّتْنُ الْغَالِبَ عَلَى الْمَاءِ» آب را تغيير بدهد نتن آن ميته «فَلَا يَتَوَضَّأْ وَ لَا يَشْرَبْ» نه وضو بگير و نه بياشام. كما اينكه عرض كرديم، اين ارشاد به اين است كه وضو تكليفاً جايز نيست. وضو صحيح نيست و وضو همان وقتى صحيح نمىشود كه آب نجس بشود. آب هم آن وقتى نجس مىشود كه آن ميتهاى كه افتاده است، منجّس بوده باشد. چون كه بو داشتن يا نداشتن را راجع به تنجّس الماء است. در ميته تداخلى ندارد. احتمال اينكه اين ميته بو گرفته و نجس باشد، اين احتمال نيست. اين اذا كان نتنه الغالب علی الماء، اين به واسطه تنجّس ماء است كه اگر غلبه بر آب بكند، آب نجس مىشود. اگر غلبه هم نكند، اين ميتهاش نجس است. در نجاست ميته بو داشتن يا نداشتن مدخليّتى ندارد. فقط اشكالى كه اين روايت دارد، فقط از حيث توسعه است كه غير از ماء مات هتف انفه نمىگيرد آن را كه تذكيه غير شرعى شده است. اين ميته است. او هم نجس است. اين خدشهاى كه دارد كسى بگويد، كه نه دابّهاى كه در آنجا است ميته است، اين ظاهرش همان دابّهاى است كه خودش مرده است. ديگر از طاقت افتاده و مرده است و در آب افتاده است. و الاّ ذبحش كنند و بيندازند اين هم مىشود. چون كه مستحب است حيوانى مثل خر، يا مثل اسب که از كار مىافتد ذبحش كنند. در بعضى بلاد همين جور در بيابان رها مىكنند. و از گرسنگى مىميرد. چون قادر نيست به راه رفتن، علف هم آنجا نيست. آب هم آنجا نيست مىميرد. نهى شده است از اين کار. آن هم ممكن است ذبح نكنند دابّه را و بيفتد در آب و لكن ممكن كسى خدشه بكند كه اين اطلاق اينجورى ندارد. و لكن اين ميتهاى را شامل مىشود كه دابّه يا مطلق على الارض است كه سابقاً گفتيم در بعضى روايت هم به اين معنا استعمال شده بود. يا مراد دابّه همان است و اينها است فرض كنيد احتمال نيست كه اسب ميتهاش نجس بوده باشد. غير ميتهاش نجس نبوده باشد. اين احتمال فرضى نيست. الاغ و اينها نجس بوده باشد يا مثلاً گاو نجس نبوده باشد. احتمال فرضى نيست. اين روايت را ملاحظه بفرماييد. اين را كه خواندم براى اينكه روايتى پيدا كنيم كه مدلولش اوسع از اين بوده باشد. غير مزكّى را بگيرد. كه حتم دارى تزكيه شرعى نشده است، او را هم بگيرد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص58.
[2] اتّفق أكثر علمائنا على أنّ المذي لا ينقض الوضوء و لا اعلم فيه مخالفا منّا إلّا ابن الجنيد فإنّه قال: ان خرج عقيب شهوة ففيه الوضوء ... و قال ابن الجنيد: ما كان من المذي ناقضا طهارة الإنسان غسل منه الثوب و الجسد، و لو غسل من جميعه كان أحوط ؛ علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1 413ق)، ج1، ص261 و 463.
[3] محمد بن أحمد بن الجنيديكنى أبا علي، و كان جيد التصنيف حسنه، إلا أنه كان يرى القول بالقياس فتركت لذلك كتبه و لم يعول عليها، و له كتب كثيرة، منها كتاب تهذيب الشيعة لأحكام الشريعة كبير نحوا [نحو من عشرين مجلدا يشتمل على عدد كتب الفقه على طريقة الفقهاء، و كتاب المختصر الأحمدي للفقه المحمدي في الفقه مجردا، و كتاب سبيل الفلاح لأهل النجاح، و كتاب نوادر اليقين و تبصرة العارفين، و كتاب تبصرة العارف و نقد الزائف، و كتاب الأسفار و هو الرد على المؤبدة، و كتاب حدائق القدس في الأحكام التي اختارها لنفسه، و كتاب تنبيه الساهي بالعلم الإلهي، و كتاب استخراج المراد من مختلف الخطاب، و كتاب الشهب المحرقة للأباليس المسترقة يرد فيه على أبي القاسم ابن البقال المتوسط، و كتاب الإفهام لأصول الأحكام يجري مجرى رسائل الطبري لكتبه، و كتاب إزالة الداء عن قلوب الإخوان في معنى كتاب الغيبة، و كتاب قدس الطور و ينبوع النور [النشور في معنى الصلاة على النبي صلى الله عليه و آله، و كتاب الفسخ على من أجاز النسخ، و كتاب في تفسح العرب في لغاتها و إشاراتها إلى مراداتها في معنى الإشارات إلى ما ينكره العوام و غيرهم من الأسلوب [الأسباب، و كتاب الارتياع في تحريم الفقاع، و غير ذلك، و فهرست كتبه صنفها هو بابا بابا و هو طويل و لم نذكره لأنه لا فائدة فيه، أخبرنا بذلك الشيخ المفيد و ابن عبدون عنه؛ محمد بن الحسن طوسی، الفهرست، (نجف اشرف، مکتبة الرضوية، چ1، ت...)، ص134.
[4][4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص276.
[5] وَ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الْمَذْيُ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ- قَالَ لَا وَ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ الثَّوْبُ- وَ لَا الْجَسَدُ إِنَّمَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ الْبُزَاقِ وَ الْمُخَاطِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص277.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص277.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الرَّجُلِ يَبُولُ ثُمَّ يَسْتَنْجِي- ثُمَّ يَجِدُ بَعْدَ ذَلِكَ بَلَلًا- قَالَ إِذَا بَالَ فَخَرَطَ مَا بَيْنَ الْمَقْعَدَةِ وَ الْأُنْثَيَيْنِ- ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ غَمَزَ مَا بَيْنَهُمَا ثُمَّ اسْتَنْجَى- فَإِنْ سَالَ حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ فَلَا يُبَالِي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص282.
[8] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص426.
[9] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص426.
[10] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص427.
[11] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص498.
[12] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص58.
[13] الميتة من الحيوان ذي النّفس السّائلة نجسة سواء كان آدميّا أو غير آدميّ.و هو مذهب علمائنا أجمع؛ علامه حسن بن يوسف حلي، منتهی المطلب، ( مشهد مقدس، مجمع البحوث الاسلامية، چ1، ت1412ق)،ج3، ص195.
[14] الميتات مما له نفس سائلة نجسةو هو إجماع الناس، و الخلاف في الآدمي و علماؤنا مطبقون على نجاسته نجاسة عينية، كغيره من ذوات الأنفس السائلة؛ جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر(قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام، چ1، ت1407)، ج1، ص420.
[15] حسن بن زين الدين عاملی، معالم الدين، قم، مؤسسة الفقه، چ1، ت1418ق)، ج2، ص481.
[16] سيد محمد بن علی عاملی، مدارک الاحکام، (بيروت، مؤسسة اهل البيت، چ1، ت(ع)، 1411ق)، ج2، ص268.
[17] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: سُئِلَ الصَّادِقُ ع عَنْ جُلُودِ الْمَيْتَةِ يُجْعَلُ فِيهَا اللَّبَنُ- وَ الْمَاءُ وَ السَّمْنُ مَا تَرَى فِيهِ فَقَالَ- لَا بَأْسَ بِأَنْ تَجْعَلَ فِيهَا مَا شِئْتَ مِنْ مَاءٍ أَوْ لَبَنٍ أَوْ سَمْنٍ- وَ تَتَوَضَّأَ مِنْهُ وَ تَشْرَبَ وَ لَكِنْ لَا تُصَلِّي فِيهَا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3،ص463.
[18] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1،ص139.