درس یکصد و چهل و ششم‏

نجاسات

«الرابع :الميتة من كلّ ما له دم سائل‌حلالاً كان أو حراماً ، وكذا أجزاؤها المبانة منها وإن كانت صغاراً عدا ما لا تحلّه الحياة منها كالصوف والشعر والوبر والعظم والقرن والمنقار والظفر والمخلب والريش والظلف والسن والبيضة إذا اكتست القشر الأعلى ، سواء كانت من الحيوان الحلال أو الحرام ، وسواء اُخذ ذلك بجزٍ أو نتفٍ أو غيرهما . نعم ، يجب غسل المنتوف من رطوبات الميتة ، ويلحق بالمذكورات الإنفحة ، وكذا اللبن في الضرع ولا ينجس بملاقاة الضرع النجس ، لكن الأحوط في اللبن الاجتناب خصوصاً إذا كان من غير مأكول اللحم ، ولا بد من غسل ظاهر الإنفحة الملاقي للميتة،  هذا في ميتة غير نجس العين ، وأما فيها فلا يستثنى شي‌ء ».[1]

اجزاء دارای حيات جدا شده از حيوان ميته ذی نفس سائله

كلام ما اين است بعد از اينكه اين ميته كلّ حيوانى كه ذى نفس است محكوم شد به نجاست و هكذا ميّت من الانسان محكوم به نجاست شد على الاظهر كه ديروز بيان كرديم. كلام واقع مى‏شود در آن اجزائى كه مبان من الميّت است. آيا اجزائى كه مبان من الميّت است باز آنها محكوم به نجاست هستند؟ يا بعد از اينكه بدن ميته متلاشى شد و اجزايش متفرّق شد و اعضايش متفرّق شد ديگر عضوش محكوم به نجاست نيست؟ اين يك مسأله است.

مسأله دوّم اين است، حيوان حى و انسان حى اگر قطعه‏اى از او مبانه شد، از حيوان حى يا از انسان حى او محكوم به نجاست است. حكم الميته را دارد در نجاست. در انسان و در حيوانى كه غير مأكول اللحم است و حكم من حيث النّجاسة و حكم ميته را دارد از حيوانى كه مأكول اللحم است و قطعه از حيوان حى جدا شده است نجس است و حرام الاكل ام لا. اين دو مسأله است.

صاحب عروه قدس الله نفس الشّريف فعلاً مسأله اولى را متعرّض مى‏شود. اجزايى كه مبان من الميته است مى‏فرمايد چه جور ميته محكوم به نجاست بود، اجزايى كه مبان من الميته است، آنها هم محكوم به نجاست هستند. كانّ در اين مسأله خلافى نسبت به اصحاب داده نشده است. كسى مخالفت در مقام داشته باشد.

مناقشه صاحب مدارک بر نجاست اجزاء محل حيات ميته ياد شده

فقط صاحب المدارك مناقشه كرده است بر استدلال بر نجاست كه اين اجزاى ميته كه مبان من الميته هستند، دليل بر نجاست اينها كه ذكر شده است در آن دليل مناقشه شده است. از منتهى علّامه اينجور نقل كرده است در صاحب مدارك[2] كانّ در منتهى علاّمه اينجور فرموده است. آنى كه اقتضاء مى‏كرد نجاست من جمله را يعنى مجموع الميته را كه آن موت حيوان بود يعنى موت به غير تذكيه. همان موجت اقتضاء مى‏كند اجزايى كه من المبان ميته است، آنها هم نجس بشوند. چونكه اجزاى حيوان ميّت است.

 فرموده است در اين استدلال مناقشه است. صاحب المدارك فرموده است. براى اينكه موضوع نجاست جسد ميّت بود. يعنى حيوان ميّت. جسد حيوان ميّت محكوم به نجاست بود و غير عضوى كه از حيوان باقى مانده است مثلاً كه بعد از تفرّق، به آن عضو جسد الميّت صدق نمى‏كند. جسد حيوان ميّت. بعد فرموده است اللهمّ بر اينكه در مقام استصحاب بشود. و گفته بشود اين عضو با آن اعضاى ديگر وقتى كه متّصل بود، يقيناً محكوم به نجاست بود. و بعد از تفرّقه از اجزاى ديگر نمى‏دانيم نجاستش باقى است يا باقى نيست. استصحاب بشود نجاست. و فرموده است در اين استصحاب نجاست هم فيه ما فيه كه آن اشكالش تغيّر موضوع است. كانّ موضوع نجاست ميتة الحيوان و جسد الحيوان بود. و بعد از اينكه اين حيوان متفرّق شد، به آن عضو جسد الحيوان صدق نمى‏كند. موضوع باقى نيست. تا استصحاب حكم بشود. اين كلامى است كه صاحب مدارك مى‏بينيد بر اينكه اجزايش نجس بوده باشد در قليلش مناقشه فرموده است و در بعضى كلمات كه نسبت داده شده است صاحب مدارك در نجاست اين اجزاء مناقشه كرده است، يعنى در آن استدلالش مناقشه كرده است. اصل مخالفتش نه معلوم نيست. كانّ متّفق عليه است در كلمات اصحاب. كما اينكه خود صاحب مدارك هم گفته است كه ظاهر كلمات اصحاب اين است كه اين حكم به خلاف اين نيست و كيف ما كان خلافى باشد يا نباشد اينها خيلى مهم نيست بر ما.

 اينها را ما طرداً للباب تبعاً للقول ذكر مى‏كنيم. و الاّ اين كلمات در مقابل مدارك اهميّت ندارد. ما بايد مدرك حكم را ملاحظه كنيم.

مدارک و مستندات نجاست اجزاء محل حيات ميتة ياد شده

امّا مدرك الحكم للميته، كه روايات بود، آن روايات فی انفسها كافى است. نوبت به اصل عملى نمى‏رسد. آن روايات به انفسها وافى و شافى است. بر اينكه ميته ولو بعد از تفرّق اجزايش، باز در نجاست باقى مى‏ماند. فرقى نمى‏كند فاره متسلّخ بشود و متشتت بشود اجزايش يا اينكه نشود، اين محكوم به نجاست است. چرا؟ براى اينكه مغروص در اذهان اين است متفاهم عرفى. اين است كه موضوع نجاست آن بدن و جسد حيوان است. ولكن اين هيأت اجتماعى جسد در عروض نجاست مدخليّتى ندارد. آنى كه مغروص در اذهان است اين است كه اين جسد بماهو جسدٌ نه به بماهو اينكه اعضايش متّصل است و هنوز منفصل نشده است. بدان جهت اگر ميّتى را قطعه قطعه بكنند در حرب مى‏گويند، اين جسد فلانى است. اين در صدق جسد ميّت اتّصال اجزاء و تفرّق الاجزاء مدخليّتى ندارد. معروض نجاست نفس جسد است و جسد همان اجزاء است. و اين هيأت اتّصاليه مقوّم موضوع نجاست نيست به نظر عرف.

 از روايات استفاده مى‏شود كه اجزاى اين حيوان نجس است. يعنى اجزاء و اعضاى حيوان نجس است. چه متّصل بوده باشد اطلاق به آن ادلّه كه ميته نجس است فرقى نمى‏كند آن اعضاء متّصل بشوند يا متفرّق بشوند. بعد از تفرّق هم ميته است. در آن صحيحه[3] داشت بر اينكه در آب جيفه‏اى است. فرمود اگر جيفه غالب بشود ريحش بر آب، آن جيفه قيد نشده بود كه تمام ميته بوده باشد. ولو فرض بفرماييد، حيوانى را سر بريده است و يك تكّه‏اش در آب افتاده است و بوى گند گرفته است. آن آب را شامل است مورد سؤال (و فيه الجيفه) (و فيه الميته) را كه در يك صحيحه حريز و فيه الجيفه بود، در يك روايت ديگر هم و فيه الميته بود.

 قطع نظر از اينها، اصل بعضى از روايات صراحتاً موردش، مورد تفرّق الاعضاء است. آن صحيحه‏اى كه خدمت شما عرض كرديم كه بلكه از عمده روايات بود در مقام، آن سؤال از آنيه يهود و نصرانى و المجوسى بود.[4] امام (ع) فرمود، اگر در آن آنيه ميته مى‏خورند و خمر مى‏خورند تو نمى‏توانى آن آنيه را استفاده بكنى. خوب اين معلوم است كه ميته را يعنى آن حيوانى را كه تذكيه شرعى دارد، درسته نمى‏گذارند توى كاسه و در ظرف. آنى كه هست تكّه‏اى از گوشت مى‏شود. يك مقدارى كه اعضاء تفرّق پيدا كرده است ولو بتّفريق.

 اشكال صاحب مدارك اين بود كه، جسد به آن مجموع صدق مى‏كند. به بعض صدق نمى‏كند. غير از خودش منفصل بشود كه جدا شده است از بدن يا ما جدا كنيم از بدن. مثل آن قصّابى يهودى و نصرانى كه جدا مى‏كنند از بدن. و آنى كه جدا مى‏كند جسد ديگر اطلاق نمى‏شود. خود مورد صحيحه مباركه در آن صورتى بود كه يك تفرّقى حاصل بشود.

يك چيزى اينجا يادم افتاد كه خدمت شما عرض كنم. ما سابقاً گفتيم حيوانى كه روح از بدنش خارج بشود و خروج روح به وجه شرعى نبوده باشد او ميته است. چه معناى ميته اين بوده باشد كه خروج روح مستند به غير تذكيه شرعى بشود كه احتمال بود. چه معناى خروج روح اين بشود بلا تذكيةٍ كه معناى عدمى باشد كه به اصل بشود ميته بودن را احراز كرد. اين نمى‏شود. ميته آن حيوانى است كه مرده است و تذكيه نشده است. امّا معناى ميته خروج روح مستند به غير تذكيه است يا خروج روحى است كه بلا تذكيةٍ بوده باشد. گفتيم كه اين معيّن ندارد. ما نمى‏توانيم تعيين بكنيم اين را. سابقاً اينجور گفتيم. و گفتيم مراد از ميته على كلّ تقديرٍ در اين روايات، ما مات هتف انفه نيست. اينقدر را گفتيم و استدلال هم آورديم. يكى از روايات واضحه ظاهره كه الان يادم افتاد كه خدمت شما عرض كنم كه ميته ما مات هتف انفه نيست. آنى كه تذكيه شرعى وارد نشده است به او، او ميته است ولو اوداجش على القبله و با ذكر بسم الله هم ذبح بشود. چون كه تذكيه شرعى نيست، آن ميته است.

 يك روايت در ذهنم است كه روايت صحيحه‏اى [5]است در باب اين است كه صيد را مُحرم‏ در حال احرام صيد بكنند. آن صيدى كه رميّت و سمّيتها آن صيد را. دارد بر اينكه آن را كه محرم صيد مى‏كند ميتة. صحيحه دارد. لا يجوز اكل آن چيزى كه او صيد كرده است نه براى خود محرم و نه براى مُحِلّ. آنهايى كه در حال احلال هستند. چون كه ميته است نمى‏شود آن را خورد. ميته در اين روايات على كلّ تقديرٍ بمعنا ما مات هتف انف نيست. آنى كه تذكيه شرعى ندارد يا موتش مستند به غير تذكيه شرعيّه است، آن ميته است و احكام ميته به او مترتب مى‏شود و آن اعضايى كه مبان از اين حيوان است، آنها هم ميتة است. يكى از اين وجهينى كه يك وجهش اطلاق روايات ميته بود. بلكه صراحت بعضى‏ها بود بر اينكه مبان من الميته، ميتة كه آن مسأله اينها بود.

 وجه دوّم در ما نحن فيه كه مى‏گوييم اجزاى مبان من الميته، آنها هم نجس هستند. وجه دوّم بعضى رواياتى است كه وارد شده است در بعضى اجزاى ميته كه خواهيم گفت: آن اجزاء ذكى هستند. كه انشاءالله امروز در همين بحث خواهيم گفت. آنها محكوم به نجاست نيستند. پاك هستند. مثل صوف الميتة، وبر الميتة، شعر الميتة، و غيره. خواهيم گفت كه اينها پاك هستند. ولو اگر از ميته جدا بشود اين استخوان، دندان ميته باشد يا شاخ ميته بوده باشد و يا منقار يا استخوان ميته بوده باشد و امثال ذلك محكوم به طهارت هستند. كلّ هذا ذكىٌّ.

 امام (ع) در بعضى از آن روايات اينجور تعليل فرموده است. چرا بعضى از اينها كه مسأله سوف و وبر است، شعر است؟ چرا شعر الميتة پاك است؟ تعليل فرموده است و انّه ليس فيه الرّوح. در او روح نيست. مراد از روح، روح حيوانى است نه روح نباتى كه بلند بشود. او روح است. روح حيوانى نيست. امام (ع) تعليل فرموده است، كه در اينها روح نيست. كه تعليل مى‏كنم در لسان فقها، ما لا تحلّ الحيات يعنى حيات حيوانى نه حيات نباتى. حيات نباتى در تمام اينها هست. حيات حيوانى نيست. بدان جهت در ما نحن فيه امام تعليل فرموده است كه چرا اين صوف و شعر پاك است ولو از ميته جدا شده است. يعنى نجاست ذاتيّه ندارد به جهت اينكه روح ندارد. خوب اگر بنا شد كه اجزاى ميته به جدا شدن از ميته پاك بشود، اين تعليل معنا ندارد. بايد امام (ع) بفرمايد كه صوف ميته عيبى ندارد. چون كه اين جدا شده است از ميته. اگر بنا بود تفرّق موجب انتفاع نجاست بشود، مثل اينكه ديروز گفتيم در ميّت انسان اگر اغسال ثلاثه تمام شد پاك بشود. در ميته هم اينجور بود وقتى كه اجزايش متفرّق شد نجاستش ديگر تمام مى‏شود. اگر مثل اين بود امام (ع) بايد بفرمايد. حكم اگر اين بوده باشد كه به تفرّق پاك بشود، تعليل بايد اينجور بشود بر اينكه ديگر پاك است. براى اينكه متفرّق شده است. اين كه مى‏فرمايد، صوف پاك است، لانّه ليس فيه روحٌ، روح حيوانى نيست. اين معنايش اين است كه اجزاى ميته كه روح دارد، چه متفرّق بشوند و چه مجتمع بوده باشند اينها محكوم به نجاست هستند. هذا كلامنا، در آن اجزايى كه مبان من الميته است.

اجزای محل حيات جدا شده از حيوان زنده دارای نفس سائله

 امّا مسأله ثانيه كه اجزايى كه مبان من الحى است، اين را وقتى كه صاحب عروه متعرّض مى‏شود، متعرّض مى‏شويم انشاءالله. فعلاً كلام ما در آن مسأله‏اى است كه اشاره شد كه بعضى از اجزاء و فضولات ميته است كه آنها محكوم به طهارت هستند. يعنى اگر ما بوديم و ادلّه خاصّه‏اى نبود. ما بوديم و ادلّه نجاست الميته، مى‏گفتيم كه ميته به تمام اجزايه نجس است. فرق نمى‏كند. شاخ حيوان بوده باشد، دندان حيوان بوده باشد، منقار حيوان بوده باشد، صوفش بوده باشد، يا وبرش بوده باشد، مى‏گفتيم همه اينها نجس است. چرا؟ مثل اينكه امام (ع) مى‏فرمود، الكلب نجسٌ الخنزير نجسٌ كه مى‏گفتيم فرقى نمى‏كند. تمام اجزاء و اعضاى كلب و خنزير نجس است. تحلّ الحياة بوده باشد او لا تحلّ الحياة بوده باشد. همه اينها نجس است. اين الميتة نجس مثل كلب نجسٌ است. فرقى نمى‏كند. آن ميته كه سر تا پا نجس است. يعنى جزء حيات حساب مى‏شود و تابع بدن حساب مى‏شود، تمام اينها محكوم به نجاست هستند.

(اينجور بوده باشد يك انا انزلنا بخوانيد و مسأله را تمام كنيد. بله خداوند متعّال انشاءالله به اين مومنين و به اين فرزندان يك پيروزى عاجل نصيب بفرمايد به حقّ زهراى اطهر و به حقّ اهل بيت سلام الله عليه اجمعين و به حقّ‏ رسول اكرم (ص) و به حقّ چهارده معصوم يك فرجى انشاءالله و يك عزّتى بر شيعه و بر اسلام عطا بفرمايد. خودش عنايت بفرمايد. لا حول و لا قوّة الاّ بلاّ همه از ناحيه خداوند است. او بايد عنايت بفرمايد. ما بقى اتّكال به نفس نشود. دعا، توسّل و اينها انشاءالله كار را يكسره خواهد كرد)[6].

 على كلّ تقديرٍ يك اجزايى است از ميته كه اگر ما بوديم و ادّله نجاست ميته، مى‏گفتيم كه نجاست الميته مثل نجاست كلب و خنزير است. چه جور وقتى كه كلب محكوم به نجاست شد، خنزير محكوم به نجاست شد، آنهايي كه تابع بدن حساب مى‏شود. ولو جزء بدن هم نيست. مقوّم جسد نيستند ولى تابع بدن هستند مثل شعر و صوف. آنها را هم مى‏گفتيم محكوم به نجاست است ما بوديم و ادلّه نجاست ميته. در ميته هم همان حرف را تكرار مى‏كرديم. ولكن در ما نحن فيه رواياتى است كه آن روايات متبرّكه دلالت مى‏كند امورى است از ميته كه آنها ذكى هستند. يعنى آنها مذكّى هستند و پاك هستند و احتياج آنها چه حيوان تذكيه بشود و چه تذكيه نشود، آنها ذاتاً ذكى هستند. پاك هستند. و آنها نجس ذاتى نمى‏شوند. يك رواياتى داريم كه آن روايات هر قدر دلالت كرد، بحث مى‏كنيم به آنها و ملتزم مى‏شويم.

 در اصطلاح فقها از آن چيزهايى كه از آنها تعبير مى‏شود كه ذكى هستند بما لا تحلّ الحياة آن چيزهايى كه حيات به آنها حلول نمى‏كند. مراد از حيات، حيات حيوانى است كه حس داشته باشند، به آنها حلول نمى‏كنند. مثلاً فرض بفرماييد مثل الشّعر، شعر حيوان هم همين جور است. شعر حيوانات هم همين جور است. آنها كه روح حسّى ندارند كه حس داشته باشند. بدان جهت انسان به آن پشم دست بزند و يك جورى بزند كه فشار بر بدن وارد نشود كه حيوان آن را حس كند. نه. اين حس نمى‏شود. اينها را مى‏گويند، ما لا تحلّ الحياة. بعضى از اينها پر واضح است كه فقط روح نباتى دارند مثل، شجر. روح حسّى ندارند. بعضى‏ها كه شمرده‏اند در آنها بعضى از فقها مناقشه كرده‏اند مثل استخوان. كه گفته‏اند، استخوان روح حسّى دارد ولو آن استخوانى كه هست و روح حسّى دارد و فشارش بدهيد خوب درد دارد ديگر حس دارد. استخوان بشكند، درد دارد. روح حسّى دارد. اين چه جور لا تحلّ الحياة شده است.

 ما ديگر وارد اين قسمت نمى‏شويم كه اين روح حسّى داشته باشد يا نداشته باشد. روايت دلالت مى‏كند پاك است و ما نيز اخذ مى‏كنيم كه ذكى است. در اينكه روح دارد يا ندارد، اينجا يك عروقى است حس مال آنها است. مال خود استخوان نيست. ما در اين حرف‏ها ديگر وارد نمى‏شويم. اينها قابل گفتن نيست. چون كه در لحم هم يك عروقى هست كه آنها موجب حس مى‏شوند والاّ خود لحم حس بر نمى‏دارد. فايده ندارد تتليف عمر در اين بحث‏ها. روايت فرموده است كه قرن پاك است و ذكى است و ما هم ملتزم مى‏شويم. عمده تعرّض به آن روايات است. از اين روايات چند روايت عمده است كه عرض مى‏كنم. در ما نحن فيه اين روايات هست.

صحيحه حريز

از اين روايات مباركات، يكى صحيحه حريز است. در صحيحه حريز باب 33 از اطعمه محرّمه روايت، روايت 3[7] است.

كلينى نقل مى‏كند عن على ابن ابراهيم از پدرش حَمَّادٍ عَنْ از حريز نقل مى‏كند حَرِيزٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِزُرَارَةَ  وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ - حريض مى‏گويد كه امام صادق (ع) به زراره و محمّد ابن مسلم اينجور فرمود، «اللَّبَنُ وَ اللِّبَأُ»، لبن كه همان شير است. شير حيوان ميته و لبا يعنى آن شيرى كه حيوان موقع زائيدن به بچّه‏اش مى‏دهد كه شير اوّلى است و او را هم لبا مى‏گويند. يك معناى ديگر هم كه دارد و بعد متعرّض مى‏شويم اين لبن و لبا را كه اينها چه جور پاك هستند. آيا پاكى اينها، پاكى فعلى است يا پاكى اينها از ميته پاكى ذاتى است؟ مثل شير متنجّس است كه شير متنجّس را چه جور پاك مى‏كنند. اينها هم قابل تطهير است. اين بحثش خواهد آمد. اينها فعلاً محلّ شاهد ما نيست. «اللَّبَنُ وَ اللِّبَأُ وَ الْبَيْضَةُ» كه يكى هم عبارت از همان تخم مرغ است و از زجاجه ميّت خارج مى‏شود «وَ الشَّعْرُ- وَ الصُّوفُ وَ الْقَرْنُ- وَ النَّابُ وَ الْحَافِرُ»و پشم و قرن كه عبارت از همان شاخ است و النّاب و دندان و الحافر كه يكى هم همان حافر است «وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ يُفْصَلُ مِنَ الشَّاةِ وَ الدَّابَّةِ فَهُوَ ذَكِيٌّ» و هر چيزى كه از شات و دابّه جدا مى‏شود، ولو رؤثش بوده باشد و مدفوعش بوده باشد، و غير ذلك «ذكىٌ‏» تمام اينهاذكى است. «وَ إِنْ أَخَذْتَهُ مِنْهُ بَعْدَ أَنْ يَمُوتَ  فَاغْسِلْهُ وَ صَلِّ فِيه»ِ.اگر اينها را بعد از اينكه حيوان ميته شد، مرد اخذ كردى، آنها را بايد بشورى. يعنى طهارت ذاتى دارد. اين كلمه را يادتان داشته باشيد. اينهايى كه در اين روايت است، طهارت ذاتى دارد نه طهارت عرضى و بعد الموت فغسله و صلّ فيه. در او نماز هم بخوان. اشكالى ندارد. يكى اين روايت است.

معتبره حسين بن زراره

 روايت دوّمى كه در ما نحن فيه است، معتبره حسين ابن زراره [8]است. حسين پسر زراره است. زراره دو پسر داشت. يكى حسن و يكى حسين. حسين است كه نقل مى‏كند. كلينى نقل مى‏كند عن محمّد ابن يحيى العطار عن احمد ابن محمّد، احمد ابن محمّد هم عن ابن فضّال حسن ابن فضّال است. ابن فضّال هم نقل مى‏كند از ابن بكير عن الحسين ابن زراره اين روايت من حيث السّند، موثّقه است و حسين ابن زراره هم معتبر است. امام (ع) در دو روايت صحيحه هم درباره حسين و هم درباره برادرش دعا فرموده است. و يك قضيه‏اى كه اطلاق بود بر زراره، روايتى كه نقل شده بود از...امام كه...زراره بود. امام (ع) در آن روايت فرمود، من خودم اين جور كردم. اين كار را كردم قطع پيدا كند اين مثل من، مثل آن كشتى بود. كه آنها سوراخ كردند آن كشتى را چون كه ملك نگيرد او را من هم اين زراره را قطع كردم تا اينكه آسيبى به او نرسد. بعد دعا كرده است هم او را و هم برادرش را. آن وقت روايت، روايت معتبره مى‏شود و اشكالى ندارد. اينجور دارد، «قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع حسين ابن زراره مى‏گفت من پيش امام صادق (ع) بودم «وَ أَبِي يَسْأَلُهُ» پدرم سؤال مى‏كرد از امام (ع) «عَنِ السِّنِّ»از دندان «مِنَ الْمَيْتَةِ»كه همان استخوان است ديگر فرقى بين دندان غير دندان نيست «وَ الْبَيْضَةِ مِنَ الْمَيْتَةِ إِنْفَحَةِ الْمَيْتَةِ» انفحة كه خواهيم گفت معنى‏اش چيست. طلبتان باشد. بحث مستقلّى دارد. «فَقَالَ كُلُّ هَذَا ذَكِيٌّ» تمام اينها ذكى است. يعنى پاك هستند. «وَ قَالَ قُلْتُ: فَشَعْرُ الْخِنْزِيرِ يُجْعَلُ حَبْلًا- يُسْتَقَى بِهِ مِنَ الْبِئْرِ الَّتِي يُشْرَبُ مِنْهَا- أَوْ يُتَوَضَّأُ مِنْهَا» ما سابقاً خوانديم كه «فَقَالَ لَا بَأْس به » ، كه اين لا بأس به است من حيث تكليف عيبى ندارد. در ذيل اين روايت دارد كه قَالَ الْكُلَيْنِيُّ در اين روايت زياده كرده است على ابن عقبه و على ابن حسن ابن رباد كه نقل كرده‏اند اين روايت را به آنها «وَ زَادَ فِيهِ عَلِيُّ بْنُ عُقْبَةَ وَ عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ قَالَ: وَ الشَّعْرُ وَ الصُّوفُ كُلُّهُ ذَكِيٌّ» كه اين را هم علاوه كرده‏اند.

صحيحه حلبی

در ما نحن فيه باز روايت ديگرى كه دلالت بكند بر اينكه اينها پاك هستند اين صحيحه حلبی است. وسائل باب شصت و هشت از ابواب نجاسات[9] روايت اوّلى است.

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ فِيمَا كَانَ مِنْ صُوفِ الْمَيْتَةِ» باکی نيست به نماز در لباسی كه از صوف الميته است، «إِنَّ الصُّوفَ لَيْسَ فِيهِ رُوحٌ». در سوف روح حيوانى نيست. اين روايت دلالت مى‏كند هر چيزى از حيوان كه در او روح نبوده باشد آن هم پاك است. مثل تخم مرغى كه از ميته خارج مى‏شود، روثى كه خارج مى‏شود، استخوانى كه خارج مى‏شود، بنابر اينكه روحى نداشته باشد تمامى آنها را شامل مى‏شود. اين همان روايتى است كه مى‏گفتيم. خوب شما مى‏بينيد در اين روايات يكى از چيزهايى كه ذكر شده است تخم مرغ است. مرغ يا غير مرغ فرقى نمى‏كند. حيوانى كه ميته است تخمى كه از او خارج مى‏شود او محكوم به طهارت است. در دو تا روايت بودكه هر دو روايت معتبره بودند. در هر دو اين معنا بود. بدان جهت اگر ما بوديم و آن دو روايت مى‏گفتيم كه پاك است. پاك است يعنى طهارت ذاتى دارد. اين بواسطه اخراج يا خروج از ميته ملاقات با جسد ميته بكند نجس مى‏شود ظاهرش اين بحثش خواهد آمد. طهارت ذاتى دارد، پاك است. بشوييد پاك مى‏شود. ولكن در بين روايتى هست، در آن روايت امام عليه السلام تفصيل داده است در اين تخم. فرموده است اگر قشر غليظش باشد، قشر غليظ بپوشاند اين تخم را آن وقت لابأس به است. آن وقت اشكال ندارد. مفهومش اين است كه اگر قشر غليظ را نداشته باشد آن وقت فى بأس. در او بأسی است.

 روى اين حساب صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف اين قشر غليظ را به قشر اعلا تفسير كرده است. در عبارت‏

 عروه فرموده است: «و البيضة إذا اكتست القشر الأعلى» آن وقتى كه قشر اعلى، دو تا قشر دارد. يك قشر در زرده است، در سفيده است كه مى‏پوشاند اين قشر را. وقتى كه اين قشر اعلى پوشاند اين تخم را آن لابأس به است. ما بوديم و قاعده اوليه. مى‏گفتيم كه اين اصلا پاك است. اين روايت اگر اصلا نبود. اين روايات طهارت هم نبود در تخم يا غير تخم ادله نجاست ميته بود ما گفتيم او پاك است يعنى طهارت ذاتى دارد. چون كه تخم مخلوق فى بطن الحيوان است. تابع جسد نيست. اين مخلوق است، موجود ديگرى در بطن او است. بدان جهت مثل روثش مى‏ماند. مخلوق در روث است و تابع جسد نيست. ما بوديم و ادله نجاست ميته مى‏گفتيم كه تخم پاك است و اين روايات هم نبود مى‏گفتيم پاك است كما ذكرنا. اصالة الطهارة، ادله ميته او را نمى‏گيرد، ميته بر تخم مرغ صدق نمى‏كند، اگر شك هم بكنيم اصالة الطهارة استصحاب عدم جعل نجاست. ولكن اين روايات در ما نحن فيه آنها هم گفتند بر اين كه آن تخم محكوم به طهارت است. ولكن در يك روايتى امام عليه‏السلام تفصيل داده است و فرموده است بر اين كه اگر جلد غليظ كه همان تفصيل شده است در عبارت عروه كه همان غليظ شده است چون كه همان جلدى كه مى‏پوشاند، آن پوستى كه مى‏پوشاند زرده را رقيق است. حتى اگر آن تخم مرغ، تخم مرغ حسابى هم باشد از حى هم بيرون دربيايد آنى كه تخم كرده بود صدا هم بكند، اعلام هم بكند كه تخم كرده است. آن ضعيف مى‏شود. قشر غليظ همان قشر اعلى مى‏شود. آن روايت اين است ببينيم آن روايت كدام است.

موثقه غياث بن ابراهيم

 باب همان باب سی و سوم از ابواب اطعمه محرمه است روايت، روايت ششمى [10]است.

كلينى قدس الله نفس الشريف نقل كرده است «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ غِيَاثِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي بَيْضَة خَرَجَتْ مِنِ اسْتِ دَجَاجَةٍ مَيْتَةٍ» زجاجه‏اى خارج شد كه اين ميته است. «قَالَ- إِنْ كَانَتْ اكْتَسَتِ الْبَيْضَةُ الْجِلْدَ الْغَلِيظَ فَلَا بَأْسَ بِهَا» وقتى كه گفتيم پوشيده شد اشكالى ندارد. اين روايت من حيث السند اشكالى ندارد. چرا؟ صاحب مدارك و من تبع صاحب مدارك اينها كسانى هستند كه روايت موثقه را صاحب مدارك و شهيد ثانى هم همين جور است اينها روايات موثقه را حجت نمى‏دانند. شهيد ثانى دارد كه ديده‏ايد كه آن سكونى رواياتش عمل نمى‏شود چون كه فتحى است، اينجور اشكالات دارد. يعنى موثقات را معتبر نمى‏دانند. روى اين حساب اين روايت را هم معتبر ندانسته‏اند. ولكن موثقه پيش ما فرقى با صحيحه ندارد. اين احمد ابن محمد ابن عطار كه معلوم است. احمد ابن محمد هم يا عيسى است يا خالد آن هم جلالتش واضح است. اين محمد ابن يحيى محتمل است ما بين دو شخص. يكى محمد ابن يحيى الخثعمى است يكى هم محمد ابن يحيى خزاز است. اين دو بزرگوار هر دو در يك طبقه هستند. احمد ابن محمد ابن عيسى و احمد ابن محمد ابن خالد هم از محمد ابن يحيى خثعمى نقل روايت مى‏كنند هم از محمد ابن يحيى الخزاز. چون كه هر دو هم ثقه هستند ديگر خدا يكى است اين اهميت ندارد. اين غياث ابن ابراهيم هم هست در طايفه زيديه است، آنهاى ديگر را هم قاطى كرده است ولكن ثقه است عيبى ندارد. ولو فاسد است، از زيديه است ولكن اشكالى ندارد. بدان جهت روايت من حيث السند تمام است و مى‏ماند دلالتش. فرموده‏اند كه اين روايت نمى‏تواند مقيّد روايات متقدمه بشود. چرا؟ چون كه در آن روايات حكم به طهارت شده بود. كه فرمود كل هذا ذكى، يعنى پاك است. اين لابأس بها ظهورش مال اكل است. اين دجاجه‏اى كه از ميته خارج شده است، مى‏شود اين را خورد؟ دجاجه مأكول اللحم است. تخمش هم وقتى كه حى بود مأكول اللحم بود، حلال بود. احتمال مى‏دهد وقتى كه بعد از مردن خارج شده است از اين دجاجه حرام بوده باشد. مى‏فرمايد امام عليه السلام « إِنْ كَانَتْ اكْتَسَتِ الْبَيْضَةُ الْجِلْدَ الْغَلِيظَ فَلَا بَأْسَ بِهَا» اين معنايش بر كليت تفصيل است. كه اگر اين پوست را داشته باشد در ميته نه در مذكى. درميته اگر اين پوست اعلى را داشته باشد ولو صدق هم نشود ولكن پوست اعلى را دارد مى‏شود خورد. والاّ نمى‏شود خورد. اما اگر نمى‏شود خورد، نجس است يا نه؟ نجاست ذاتى اين روايت دلالتى ندارد. ولكن‏ اين را مى‏شود گفت كه در اينجا صحبت اكل نبود. مطلق سؤال شده بود. فلا بأس مطلق است بدان جهت اگر كسى ادعا بكند كه اين روايت مطلق است و تقييد مى‏كند آن ذكى را كما اين كه صاحب عروه فرموده است بعيد نيست لااقل من الاحتياط. اگر بعيد هم نباشد اين معنا كه اين لابأس مطلق است، هم به اكل ناظر است هم به نجاست ناظر است، به هر دو تا لابأس اين مطلق است. اگر كسى اين حرف را بگويد كه بعيد نيست. والاّ اگر هم نگويد لااقل مورد احتياط است.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص58.

[2] هذا الحكم مقطوع به في كلام الأصحاب، و احتج عليه في المنتهى بأنّ المقتضي‌ و ما كان منه لا تحله الحياة كالعظم و الشعر فهو طاهر، لنجاسة الجملة الموت، و هذا المعنى موجود في الأجزاء فيتعلق بها الحكم و ضعفه ظاهر، إذ غاية ما يستفاد من الأخبار نجاسة جسد الميت ، و هو لا يصدق على الأجزاء قطعا، نعم يمكن القول بنجاسة القطعة المبانة من الميت استصحابا لحكمها حالة الاتصال؛ سيد محمد بن علی عاملی، مدارک الاحکام، (بيروت، مؤسسة اهل البيت، چ1، ت(ع)، 1411ق)، ج2، ص272.

[3]  مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ الْمُفِيدِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: كُلَّمَا غَلَبَ الْمَاءُ عَلَى رِيحِ الْجِيفَةِ- فَتَوَضَّأْ مِنَ الْمَاءِ وَ اشْرَبْ- فَإِذَا تَغَيَّرَ الْمَاءُ وَ تَغَيَّرَ الطَّعْمُ- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص137.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ آنِيَةِ أَهْلِ الذِّمَّةِ- وَ الْمَجُوسِيِّ  فَقَالَ لَا تَأْكُلُوا فِي آنِيَتِهِمْ- وَ لَا مِنْ طَعَامِهِمُ الَّذِي يَطْبُخُونَ- وَ لَا فِي آنِيَتِهِمُ الَّتِي يَشْرَبُونَ فِيهَا الْخَمْرَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص137.

[5] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ أَبِي مَسْرُوقٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ مِسْمَعٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي رَجُلٍ حِلٍّ رَمَى صَيْداً فِي الْحِلِّ- فَتَحَامَلَ الصَّيْدُ حَتَّى دَخَلَ الْحَرَمَ- فَقَالَ لَحْمُهُ حَرَامٌ مِثْلُ الْمَيْتَةِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج13، ص65.

[6] آنچه داخل پرانتز قرار داده شده جملاتی معترضه ای است که مرحوم ميرزا تبريزی قدس الله نفسه الزکية پس از حوادث غير مترقبه ای در حين درس که مقارن با جنگ هشت ساله تحميلی بوده بيان فرموده است.

[7] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص180.

[8] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَبِي يَسْأَلُهُ عَنِ السِّنِّ  مِنَ الْمَيْتَةِ وَ الْبَيْضَةِ مِنَ الْمَيْتَةِ- وَ إِنْفَحَةِ الْمَيْتَةِ فَقَالَ كُلُّ هَذَا ذَكِيٌّ- قَالَ قُلْتُ: فَشَعْرُ الْخِنْزِيرِ يُجْعَلُ حَبْلًا- يُسْتَقَى بِهِ مِنَ الْبِئْرِ الَّتِي يُشْرَبُ مِنْهَا- أَوْ يُتَوَضَّأُ مِنْهَا فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص180.

[9] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص513.

[10] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص181.