«الرابع :الميتة من كلّ ما له دم سائلحلالاً كان أو حراماً ، وكذا أجزاؤها المبانة منها وإن كانت صغاراً عدا ما لا تحلّه الحياة منها كالصوف والشعر والوبر والعظم والقرن والمنقار والظفر والمخلب والريش والظلف والسن والبيضة إذا اكتست القشر الأعلى ، سواء كانت من الحيوان الحلال أو الحرام ، وسواء اُخذ ذلك بجزٍ أو نتفٍ أو غيرهما . نعم ، يجب غسل المنتوف من رطوبات الميتة ، ويلحق بالمذكورات الإنفحة ، وكذا اللبن في الضرع ولا ينجس بملاقاة الضرع النجس ، لكن الأحوط في اللبن الاجتناب خصوصاً إذا كان من غير مأكول اللحم ، ولا بد من غسل ظاهر الإنفحة الملاقي للميتة، هذا في ميتة غير نجس العين ، وأما فيها فلا يستثنى شيء ».[1]
كلام در اين امورى بود كه آنها استثنا شده بود و گفته شده بود كه اينها ذكى هستند. ولو منفصل از ميته بوده باشند. يكى از آن امور را مثل بيض الدّجاجة و امثال ذلك كه گفتهاند اين محكوم است به طهارت.
علاّمه قدس الله نفس الشّريف،[2] در منتهى فرموده است اين بيضى كه محكوم است به طهارت، اين از مأكول اللحم بايد بوده باشد. البيض مأكول اللحم، او محكوم است به طهارت. و امّا من غير مأكول اللحم او محكوم به طهارت نيست. كانّ نظر مبارك ايشان اين است كه در بعضى روايات وارد شده بود درباره بيض الدّجاجة كه او محكوم است به طهارت و جواز الاكل و در ساير روايت آن كه ذكر شده است، آنها هم ناظر هستند به اينكه جايز است اكل اين بيض اشكالى ندارد. وقتى كه جواز الاكل شد، اين مختص مأكول اللحم مىشود. و غير مأكول اللحم على القاعده اوّليه كانّ باقى مىماند.
اين فرمايش ايشان از دو جهت درست نيست كه توجيه شده است. امّا ادّله نجاست الميته ما اگر بوديم و ادّله نجاست ميته اصل ادّله نجاست ميته تخم را نمىگرفت. اين تخم امرى است متكوّن و مخلوق در بطن الدّجاجة و نحو الدّجاجة. اين از اجزاى جسد و جزء جسد حساب نمىشود. اين مثل رؤث است و مثلل لبن است كه چه جور اينها مخلوق مىشوند در جسد الحيوان، اين تخم هم مخلوق در جسد الحيوان است. بدان جهت اگر اين روايات در باب هم نبود ما على القاعده مىگفتيم به مقتضاى استصحاب عدم جعل نجاست يا لااقل به مقتضاى اصالة الطّهارة كه اين تخم از ميته محكوم به طهارت است. اعم از اينكه مأكول اللحم بوده باشد يا غير مأكول اللحم بوده باشد.
اوّلاً كه احتياجى به روايات نداريم و ثانياً رواياتى كه ما در مقام داريم، اين روايات دو طايفه هستند در يك طايفه اينها از امام (ع) سؤال شده است از تخمى كه از دجاجه ميته خارج می شود امام (ع) فرموده است كه ذكى است. بخور او را. اين روايات فرض اينكه تخم از مأكول اللحم خارج شده است، فرض در كلام سائل است. سائل اينجور فرض كرده است كه از دجاجه ميته خارج شده است اين تخم. امام (ع) فرموده است، بخور او را. مانعى ندارد. اين يك طايفهاى از روايات است.
طايفه ديگر از روايات آنها هستند كه در آنها اين است كه البيض و البيضه محكوم است. ذكى است. از حيوان.
در صحيحه حريز[3] بود. «اللَّبَنُ وَ اللِّبَأُ وَ الْبَيْضَةُ وَ الشَّعْرُ- وَ الصُّوفُ وَ الْقَرْنُ- وَ النَّابُ وَ الْحَافِرُ- وَ كُلُّ شَيْءٍ يُفْصَلُ مِنَ الشَّاةِ وَ الدَّابَّةِ فَهُوَ ذَكِيٌّ- وَ إِنْ أَخَذْتَهُ مِنْهُ بَعْدَ أَنْ يَمُوتَ فَاغْسِلْهُ وَ صَلِّ فِيهِ».اين البيضه مطلق است. اطلاق دارد. اگر كسى در اطلاق اين هم خدشه بكند كه اين بيضه اطلاق ندارد. و غير مأكول اللحم را نمىگيرد ولو اشكال وجهى ندارد و مطلق است، حاجتى به اين نيست.
روايت مطلقه ديگرى داريم كه در آن روايت مطلقه ديگر كه هست به اطلاق تمسّك مىشود و آن روايت مطلقه، مال همان حسين ابن زراره است در باب سی وسه از ابواب اطعمه محرّمه روايت چهارم است. [4] در آنجا دارد:
«كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَبِي يَسْأَلُهُ عَنِ السِّنِّ مِنَ الْمَيْتَةِ وَ الْبَيْضَةِ مِنَ الْمَيْتَةِ- وَ إِنْفَحَةِ الْمَيْتَةِ فَقَالَ كُلُّ هَذَا ذَكِيٌّ» تمام اينها ذكى است.
پس اين طايفه از روايات مطلق هستند و وجهى ندارد که از اطلاق رفع يد بشود. چون فرض اينكه از بيضة از دجاجه خارج شده است، از مأكول اللحم خارج شده است فرضش در كلام سائل بود. بلكه اين قيد در كلام امام (ع) هم بود ابتداءً، ما نمىتوانستيم از اين مطلقات رفع يد كنيم. چرا؟ چون كه با هم تنافى ندارند. امام (ع) در يك روايتى فرموده است، تخم از مأكول اللحم خورده مىشود و در يك روايتى فرموده است مطلق بيض و تخم از حيوان ذكى است و پاك است و با هم هيچ تنافى ندارند مثبتين هستند. انحلالى هستند و اينجا جاى حمل مطلق بر مقيّد نيست. پس ما احتياج به روايت نداريم در حكم به طهارت بيضه. ميته شاملش نمىشود. ثانياً روايات را ملاحظه كنيم.
دو جواب شد. جواب اوّل اين است كه فرض اينكه از مأكول اللحم خارج شده است در كلام سائل است و اين قيد براى مطلقات حساب نمىشود. جواب ثانى اين است كه اگر قيدى در كلام امام (ع) هم بود جاى حمل مطلق بر مقيّد نيست اينجا. چون كه حكم انحلالى است و هر دو تا هم مطلق تخم پاك است و هم تخمى كه از آن حيوان مأكول اللحم خارج مىشود، پاك است. امام (ع) يك جا به مقيّد متعرّض شده است و جاى ديگر مطلقش را فرموده است. كه در باب مفهوم وصف وقيد گفتيم وصف و قيد مفهومى ندارد. جاى [حمل] مطلق بر مقيّد در جايى است كه حكم انحلالى نباشد. وحدت الحكم باشد مثل اعتق رقبة مؤمنه كه يك وجوب بيشتر نيست. همه اينها طهارت دارند. هر كدام به طهارت مستقله و با همديگر هم هيچ تنافى ندارند. در بعضى حواشى عروه ديدم بعضىها مناقشه فرموده بودند آن نحوى كه ما ظاهر كلام بود مناقشه نفرموده بودند كه اين قرن كه در كلمات اصحاب ذكر شده است اينها هم ذكى است. در اين مناقشه كرده بودند كه مطلق العظم ذكى بوده باشد. آن قرن و ناب و امثال ذلك، آنها همين جور هستند. كلّ نابة دندان، سن، آنهايى كه مىرويند در جسد حيوان آنها محكوم به طهارت هستند امّا مطلق العظم محكوم بوده باشد به طهارت در اين مناقشه فرموده بودند. اين مناقشه وجهش چيست ما كه تا به حال نفهميديم. عرض كردم آنروز دعوايى كه، اين عظم ما لا تحلّ الحيات است يعنى حيات حسّى ندارد. ما احتياجى به اثبات اين معنا نداريم. چون كه در روايات ولو در بعضى روايات بلكه آن رواياتى كه خوانديم در آنها عظم ذكر نشده بود به قول مطلق قرن، سن، ناب، و امثال ذلك ذكر شده بود. الاّ انّه اگر كسى بگويد كه ظاهر اين روايات كه در مقام بيان آن ذكىّ از ميته هستند. اين روايات اگر دلالت بكنند كه ساير العظم كه داخل قرن و هكذا سن و ناب و مخلد مىايستد منقار مىايستد نجس است دلالت اينها به اطلاق است يعنى اطلاق مقامى، سكوت در مقام بيان تعداد آنهايى كه ذكى من الميتة هستند. غايت الامر اين رواياتى كه خوانديم بالاطلاق المقامى كه سكوت است دلالت مىكنند كه مطلق العظم نه او خارج نيست. از اين اطلاق مقامى كه سكوت است رفع يد مىشود. به تصريح من ساير روايات. بعضى روايات ديگر داريم كه در آنها به مطلق العظم تصريح شده است.
يكى از رواياتى كه هست در ما نحن فيه، روايت صحيحه زراره است. صحيحه زاره در همين باب سی و سه روايت دهم[5] است:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِنْفَحَةِ- تُخْرَجُ مِنَ الْجَدْيِ الْمَيِّتِ كه اين را معنا خواهيم كرد. قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ- قُلْتُ اللَّبَنُ يَكُونُ فِي ضَرْعِ الشَّاةِ- وَ قَدْ مَاتَتْ قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ- قُلْتُ وَ الصُّوفُ وَ الشَّعْرُ وَ عِظَامُ الْفِيلِ استخوانهاى فيل اين كه فيل را ذكر كرده است، چون كه استخوانهاى فيل است كه با آنها در صنعت استعمال مىشده است. مورد ابتلاء است بدان جهت. ولكن مطلق العظام است. فيل خصوصيّتى ندارد. الاّ اينكه استخوان او به درد مىخورد. روى آن حساب از او سؤال كردند «وَ الْجِلْدُ- وَ الْبَيْضُ يُخْرَجُ مِنَ الدَّجَاجَةِ فَقَالَ كُلُّ هَذَا لَا بَأْسَ بِهِ»به تمام اينها بأسی نيست بر آنها. اين يكى.
ديگرى از اين روايات كه دلالت مىكند بر اينكه عظم الحيوان الميتة آن هم محكوم به طهارت است، اين حسنه حسين ابن زراره است.
حسنه دوّمى اين حسين ابن زراره است كه نخوانده بوديم. روايت دوازده[6] است در اين باب:
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلَهُ أَبِي عَنِ الْإِنْفَحَةِ تَكُونُ فِي بَطْنِ الْعَنَاقِ- أَوِ الْجَدْيِ وَ هُوَ مَيِّتٌ قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ- قَالَ وَ سَأَلَهُ أَبِي وَ أَنَا حَاضِرٌ عَنِ الرَّجُلِ يَسْقُطُ سِنُّهُ» دندانش مىافتد «فَيَأْخُذُ سِنَّ إِنْسَانٍ مَيِّتٍ- فَيَجْعَلُهُ مَكَانَهُ» انسان ميّت ديگر را بر مىدارد. استخوانش را جايش مىگذارد. «فَقَالَ لَا بَأْسَ» اين هم محل كلام ما نيست فعلاً. «وَ قَالَ عِظَامُ الْفِيلِ تُجْعَلُ شِطْرَنْجاً- قَالَ لَا بَأْسَ بِمَسِّهَا».به مسّ آنها اشكالى نيست و وَ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع» شاهد اين است. «الْعَظْمُ وَ الشَّعْرُ وَ الصُّوفُ- وَ الرِّيشُ كُلُّ ذَلِكَ نَابِتٌ لَا يَكُونُ مَيِّتاً- قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَيْضَةِ- تُخْرَجُ مِنْ بَطْنِ الدَّجَاجَةِ الْمَيْتَةِ- قَالَ لَا بَأْسَ بِأَكْلِهَا» اينها ميته حساب نمىشود. كلّ نابتى كه هست، كه عظم را هم داخل نابت شمرد در اين روايت اين هم ميته حساب نمىشود. پس وجهى ندارد كه اشكال بشود به عظم مطلق عظم الحيوان. حيوانى كه ميته است مطلق عظمش اعم از اينكه قرن بوده باشد يا سن بوده باشد يا منقار يا ساير عظام جسد اينها محكوم به طهارت هستند.
پس در اين جهت اشكالى نيست. مىماند كلام در حرفى كه شيخ قدس الله نفسه الشّريف در نهايه[7] فرموده است. گفتيم صوف و بر و شعر از ميته، اينها ذكى هستند. لا بأس كه با اينها لباس درست بشود و امثال ذلك. شيخ قدس الله نفسه الشّريف در نهايه، فرموده است كه اينها بايد به طور جزّ(قطع) برداشته بشوند از آن و حيوان قطع بشود و امّا اگر به طور نّتف(کندن) شد، نه او محكوم به طهارت نيست. اگر به طور نتف شد، نه آنها محكوم به طهارت نيست. يعنى معنايش اين است كه طهارت ذاتيّه ندارند اينها. بدان جهت چون كه ريشه آن مو و پشم كنده شده است، آن ريشه قابل تطهير نيست. اگر قطع بكنند جز بكنند آنهايى عيب ندارد ولكن اگر نطف شد، او قابل تطهير نيست و بايد آنها دوباره قطع بشود و دور انداخته بشود. چرا اين را فرموده است؟ اين جور توضيح داده اند. گفتهاند اين صوف و هكذا و شعر وبر اينها كه ما لا تحلّل الحيات هستند و جزء جسد حساب نمىشوند اينها نسبت به ريشهشان نيست. آن ريشهشان كه در بدن حيوان است و در جلد الحيوان است او جزء ميته است و بما اينكه آن ريشه جزء ميته است و درآمده است بيرون، او قابل تطهير نيست. اينجور حرفى گفتهاند و گفتهاند يك روايتى هم هست كه الان خدمتان عرض مىكنم. در آن روايت هم كانّ امام (ع) شرط كرده است بر اينكه بايد جز بشود. نتف اگر بشود او ذكى نيست.
امّا اين كه فرمودهاند ريشه ما نمىدانيم كه ريشه مو كه از ريشه دندان كه بالاتر نمىشود كه متّصل به لحم است و فك است. اگر بنا بوده باشد كه ريشه جزء الميته بوده باشد. سنّى كه استثنا شده است شامل ريشهاش نبود، كه قطعاً شامل ريشهاش هم هست. چونكه دندان در مجموع اطلاق مىشود. وقتى كه دندان ريشهاش طهارت ذاتيه پيدا كرد، ديگر ريشه مو بالاتر از دندان نمىزند كه بگوييم بر اينكه بگوييم نه اين ريشهاش جزء الميته است. بدان جهت در ما نحن فيه اين حرف اوّلى درست نيست. كلّ نابة شرع هم كه بشود، اين نابة است. نابة در جسد الحيوان است و محكوم است به طهارت. روح اگر داشته باشد روح نباتى است. ديگر روح حيوانى نيست ولو در ريشهاش بوده باشد.
امّا روايتى كه در مقام ذكر شده است كه از آن روايت استفاده مىشود بر اينكه جز بشود، اين روايت فتح ابن يزيد الجرجانى است كه روايت هفتم است [8]در اين باب سی و سه:
«وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ » كلينى از علی ابن ابراهيم نقل مىكند عَنِ الْمُخْتَارِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُخْتَارِ كه کيست؟ نمىدانيم. «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ الْعَلَوِيِّ جَمِيعاً» محمّد حسن صفّا رسيد اين هم نقل مىكند عن عبد الله ابن علوى كه اين هم توثيقى ندارد ولكن آقازاده است. «عَنِ الْفَتْحِ بْنِ يَزِيدَ الْجُرْجَانِيِّ» آن هم كيست؟ نمىدانيم كيست. عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: كَتَبْتُ إِلَيْهِ أَسْأَلُهُ عَنْ جُلُودِ الْمَيْتَةِ- الَّتِي يُؤْكَلُ لَحْمُهَا ذَكِيّاً» اگر مذكّى بشود، لحمش خورده مىشود. «فَكَتَبَ ع لَا يُنْتَفَعُ مِنَ الْمَيْتَةِ بِإِهَابٍ وَ لَا عَصَبٍ- وَ كُلُّ مَا كَانَ مِنَ السِّخَالِ الصُّوفِ وَ إِنْ جُزَّ- وَ الشَّعْرِ وَ الْوَبَرِ وَ الْإِنْفَحَةِ- وَ الْقَرْنِ وَ لَا يُتَعَدَّى إِلَى غَيْرِهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ». روايت مكاتبه اينجور است. اينجا دارد كلّ ما كان من السّخال الصوف ان جزّ اگر جز بشود. اوّلاً مىدانيد كه اين روايت من حيث السّند تمام نيست. قابل نيست. چون مطلقات سابقه كه من حيث السّند تمام بودند كه فرمود، صوف وبر و شعر در آن صحيحه فرمود، روح ندارند و ذكى هستند. روايات ديگر هم كه معتبر بودند مطلق بودند. با اين رواياتى كه سندش اينجور است نمىشود رفع يد كرد از آن رواياتی که سندش معتبر است.
يكى هم اين روايت خودش يك اشكالى دارد كه كلّ ما كان من السّخال الصوف ان جزّ و الشّعر و الوبر. ظاهرش اين است كه فقط صوف و سخال بايد جز بشود. امّا شعرشان و وبرشان يا صوف غير سخال ساير حيوانات آنها جز نمىخواهد. فقط در سخال فرمود. كلّ ما كان من السّخال الصوف ان جزّ و الشّعر و الوبر ديگر قيدى ندارد. اين را نمىشود ملتزم شد بر اينكه وبر و شعر جز نمىخواهد ولكن فقط صوف و سخال آن هم صوف داشته باشد، آنها جز مىخواهد. روايت من حيث المتن هم مضطرب است. چون كه تفصيل در روايت را نمىشود ملتزم شد. و خودش هم من حيث السّند ضعيف است. بدان جهت در ما نحن فيه تا حال اشكالى نيست كه عظم است و البيض است و هكذا قرن است، ناب است، سن است، و امثال ذلك كه جدا مىشود از ميته، اينها مذكّى هستند. يعنى پاك هستند ولو از ميته جدا شدهاند.
بعد كلام واقع مىشود در يكى ديگر از...كه در عبارت عروه همين جور است كه و يلحق بالمذکورات يعنى به اين امورى كه گفتيم مذكّى هستند از ميته به اينها لاحق مىشود الانفِحة يا الانفَحة يا الانفحة. هم با تشديد خوانده شده است و هم بدون تشديد، هم با مكسور خوانده شده است و هم مفتوح خوانده شده است. اين الانفحّة چه بوده باشد. كلام واقع مىشود اوّلاً در اينكه آيا اين مستثنى شده است. لاحق به آن مستثنيات هست كه ذكى هستند يا نه. و ثانياً كلام واقع مىشود بر اينكه مراد از انفَحه يا انفِحه چه بوده باشد. اجمالاً آن مقام دوّم را مقدارش را جلوتر مىگويم تا آشنا شويد. در روايات متعدّدهاى كه من حيث السّند هم معتبر هستند اين انفِحّه مستثنى شده است از آن اجزاء الميّت و آن كه از حيوان ميته جدا مىشود، اين استثنا شده است.
همين صحيحه زرارهاى كه امروز خواندم روايت 10 [9] بود، مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِنْفَحَةِ- تُخْرَجُ مِنَ الْجَدْيِ الْمَيِّتِ همان برّه شير خوارهاى است كه مرده است از او خارج كردهاند. اينها چه جور است؟ قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ به. امام فرمود، لابأس به است.
و هكذا در آن حسنه حسين ابن زراره که روايت چهارم[10] بود اين جور بود:
«كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَبِي يَسْأَلُهُ عَنِ السِّنِّ مِنَ الْمَيْتَةِ وَ الْبَيْضَةِ مِنَ الْمَيْتَةِ- وَ إِنْفَحَةِ الْمَيْتَةِ فَقَالَ كُلُّ هَذَا ذَكِيٌّ» رواياتى كه دلالت مىكند بر اينكه الانفحة ذكى هست، روايات متعدّدهاى هستند كه بعضىها هم من حيث السّند تمام هستند و من حيث الدّلاله هم تمام هستند. روايات ديگرى هم هست كه خمسة اشياء.
اين روايت دوّم است. روايت مرسله يونس است. [11] كه اسماعيل ابن مرّار دارد. مرسله هم نيست. يونس عنهم (ع) فقط اسماعيل ابن مرّار دارد در سند. چون توثيق ندارد. وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ يُونُسَ عَنْهُمْ ع قَالُوا خَمْسَةُ أَشْيَاءَ ذَكِيَّةٌ مِمَّا فِيهِ مَنَافِعُ الْخَلْقِ- الْإِنْفَحَةُ وَ الْبَيْضُ وَ الصُّوفُ- وَ الشَّعْرُ وَ الْوَبَرُ- وَ لَا بَأْسَ بِأَكْلِ الْجُبُنِّ كُلِّهِ- مَا عَمِلَهُ مُسْلِمٌ وَ غَيْرُهُ- وَ إِنَّمَا كُرِهَ أَنْ يُؤْكَلَ سِوَى الْإِنْفَحَةِ- مِمَّا اين جمله در يادتان باشد كه چرا امام (ع) بر فرض اينكه از ايشان بوده باشد، اين جمله را چرا اضافه كردهاند لا بأس باكل الجبن.
آنجا هم فرض بفرماييد در روايت ابی حمزه ثمالى هم هست. روايت اوّلى [12]در اين باب.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ» نمىفهميم اين اگر نبود روايت معتبر بود. ولكن اين روايت به واسطه اين روايت مىشود. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّ قَتَادَةَ قَالَ لَهُ أَخْبِرْنِي عَنِ الْجُبُنِّ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ- فَقَالَ إِنَّهُ رُبَّمَا جُعِلَتْ فِيهِ إِنْفَحَةُ الْمَيِّتِ فَقَالَ- لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ إِنَّ الْإِنْفَحَةَ لَيْسَ لَهَا عُرُوقٌ- وَ لَا فِيهَا دَمٌ وَ لَا لَهَا عَظْمٌ- إِنَّمَا تَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ- وَ إِنَّمَا الْإِنْفَحَةُ بِمَنْزِلَةِ دَجَاجَةٍ مَيْتَةٍ- أُخْرِجَتْ مِنْهَا بَيْضَةٌ- فَهَلْ تَأْكُلُ تِلْكَ الْبَيْضَةَ- قَالَ قَتَادَةُ لَا وَ لَا آمُرُ بِأَكْلِهَا- قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع وَ لِمَ قَالَ لِأَنَّهَا مِنَ الْمَيْتَةِ- قَالَ فَإِنْ حُضِنَتْ تِلْكَ الْبَيْضَةُ- فَخَرَجَتْ مِنْهَا دَجَاجَةٌ أَ تَأْكُلُهَا قَالَ نَعَمْ- قَالَ فَمَا حَرَّمَ عَلَيْكَ الْبَيْضَةَ- وَ أَحَلَّ لَكَ الدَّجَاجَةَ- ثُمَّ قَالَ فَكَذَلِكَ الْإِنْفَحَةُ مِثْلُ الْبَيْضَةِ- فَاشْتَرِ الْجُبُنَّ مِنْ أَسْوَاقِ الْمُسْلِمِينَ- مِنْ أَيْدِي الْمُصَلِّينَ- وَ لَا تَسْأَلْ عَنْهُ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَكَ مَنْ يُخْبِرُكَ عَنْهُ» آنوقت مثل او مىماند الا غير ذلك من الرّوايات. در رواياتى واقع شده است كه الانفحة لا بأس به. اين جاى كلام نيست. اشكالى هم نيست.
انّما الكلام و مهم مقام ثانى است. كه مراد از اين انفحهاى كه هست چه بوده باشد در مقام؟
در مسأله سه احتمال است. يعنى سه حرف گفته شده است. گفتهاند كه الانفحة كه علاّمه[13] فرموده است، الانفحه يك لبن مستحيلى است. شيرى است كه استحاله پيدا كرده است. وقتى كه شير مادر مىرود به معده برّه شير خوار، آن شير در معده او استحاله پيدا مىكند به مادّه زرد رنگى كه آن مادّه را اگر به شير بزنند، پنير درست مىكنند. پنير مايع مىگويند. آن لبن مستحيل يك مادّه زرد رنگى است كه اگر به شير بزنند مبدّل به پنير مىشود.
پس مراد از انفحه خود آن لبن مستحيلى است كه در معده حيوان است كه اگر آن را به شير بزنند، مبدّل به پنير مىشود. پنير مايع مىگويند. يك احتمال اين است. يك احتمال هم اين است كه نه اين انفحه اسم خود ظرف است. احتمال اوّلى اين بود كه الانفحه اسم مظروف بوده باشد كه آن لبن مستحيل كه در معده آن برّه هست. احتمال دوّمى اين است كه خود معده حيوان است. حيوان هم كه مثل انسان، چه جور انسان معده دارد، حيوان هم دارد تا مادامى كه حيوان شير خواره است و از مادر شير مىخورد معده او را انفحه مىگويند. وقتى كه شروع كرد به علف خوردن او را كرش يا كَرِش مىگويند. يا اسم آن معده را كِرش مىگويند. كانّ معده دو اسم دارد. مادامى كه شير خوار است انفحه. و مادامى كه شير خوارگىاش تمام شد كِرش يا كَرِش مىگويند. اين اسم معده بوده باشد. اين هم احتمال دوّمى است.
احتمال سوّمى اين است كه انفحه اسم است بر مجموع الظرف و المظروف. هر دوتا هم آن لبن مستحيل و هم با آن ظرفش كه معده است، اسمش انفحه است. ظاهر عبارت صاحب عروه اين سوّمى است. مىرسيم. اين را داشته باشيد كه چرا ظاهر عبارتش اين است. وقتى كه اينجور شد، اين را مىدانيد. اگر احتمال اوّل را گفتى كه اسم است بر خود لبن مستحيل و طهارت را هم حمل كرديم به طهارت ذاتى يعنى آن مايع مستحيل در معده ذاتاً پاك است. هيچ محصولى ندارد. اگر روايات هم نبود، ما ملتزم مىشديم به او. چرا؟ چون كه او جزء ميته نيست. مثل رؤث الميتة است. منتهى آن مايع طهارت ذاتى دارد. امّا نجاست عرضى. چون كه معده از ميته است، به ملاقات آن معده نجس مىشود. بدان جهت وقتى كه اين را بيرون آوردند نجس است. مثل لبن متنجّس است. كه انشاءالله خواهد رسيد. لبن متنجّس را اگر جبن درست كند. پنير درست كنند و با آب بشورند، پاك مىشود. ينتفع به. پاك است و خورده مىشود. اشكالى هم ندارد. چه جورى كه لبن متنجّس قابل تطهير است به واسطه پنير درست كردن و شستن پاك مىشود، اين مايع پنير هم همين جور است. بالاتر از لبن نمىشود. پس اگر ما احتمال اوّل را ملتزم شديم و ملتزم شديم به طهارت ذاتيّه دون الطّهارت عرضيه كه طهارت فعليّه دارد. اگر طهارت ذاتيّه را گفتيم، هيچ محظورى را مرتكب نشديم.
و امّا اگر احتمال اول را گفتيم، وگفتيم بر اين كه نه اين خود آن پنير مايه است، آن مايه است كه در معده است او ولكن طهارت فعليه دارد، شستن نمىخواهد پاك، پاك است. اگر اين را گفتيم بايد يكى از دو امر را ملتزم بشويم. يكى اين است كه بگوييم قاعده منجس اين است كه اگر با رطوبت به طاهرى رسيد، طاهر را نجس مىكند. مىگوييم اين پنير مايه و لبن مستثنى از قاعده است. لبن در ضرع الميت كه انشاء الله خواهد آمد. لبن، لبا و پنير مايه اينها مستثنى هستند. معده حيوانى كه از ميته هست اين لبن را نجس نمىكند، بيرون كه آمد طاهر فعلى است. يا بايد اين را ملتزم بشويم يا بايد ملتزم بشويم كه آن معدهاى كه از ميته است و نجس است سطح باطنى آن معده كه ملاقى با پنير مايه است آن سطح پاك است. غير از سطح ظاهر بقيه محكوم به نجاست است. بايد يكى از اينها را ملتزم بشويم كه متنجس يا منجس نيست در ما نحن فيه، يا بايد بگوييم آن معدهاى كه هست سطح ظاهرش فرض بفرماييد پاك است.
و اما اگر ملتزم شديم به آن معناى دوم كه گفته شده است نفس المعده است. اگر اين را گفتيم بايد ملتزم بشويم كه آن پنير مايه هم پاك است. چون كه اگر خود ظرف پاك شد پنير مايه كه جزء ميته نيست. شىء طاهرى است ملاقات با طاهر كرده است آن هم پاك است. اگر اين را گفتيم بايد ملتزم بشويم كه معده حيوانى كه آن شيرخوار است مثل الجدى، اين شير خوار است. معده حيوان از اجزاء الميته خارج شده است. از اجزاء ديگر، مثل مثلا فرض كنيد معده حيوان علف خوار نيست. اين معده از نجاست ميته خارج شده است. شارع اين را فرض بفرماييد طاهر قرار داده است. چرا قرار داده است؟ ديگر خودش مىداند. ولكن بلا اشكال اين معده با معده حيوانى كه علف مىخورد بزرگ شده است هيچ فرقى ندارد. شارع اين را محكوم به طهارت قرار داده است. كه ادله نجاست ميته كه دلالت مىكرد اعضاء ميته نجس است، اعضاء لحميش بلا اشكال ديگر. اعضاء لحمی و شحمى آن نجس است نه اين چيزى كه هست نجس نيست و اما قسم سوم را اگر ملتزم شديم آن هم مثل قسم دوم است بايد ملتزم بشويم كه ادله نجاست ميته يك تخصيصى خورده است. آنى كه از ميته هست، و از اجزاء الميته است و از اجزاء هم است كه بلا اشكال، تحل الحيات است اين كانّ تخصيص خورده است و بايد ملتزم به تخصيص بشويم. خوب الان مىدانيم ما راهى نداريم كشف كنيم كه انفحه معنايش كدام يكى است ؟ بايد به قدر متيقن اكتفا كنيم. حكمى است در ما نحن فيه على اى تقدير بر موافق قاعده است، كه آن اين است كه طهارت، طهارت ذاتى بوده باشد. و اما على غير اين تقدير كه ظاهر اين روايات هم طهارت فعلى است. طهارت ذاتى نيست. كما اين كه در لبن خواهيم گفت. ظاهر اين روايات اين است كه اين چيزى كه هست، پنير مايه كه الانفه است ذكى است. و آن لبنى كه هست ذكى است والاّ اينها اگر نجاست عرضى داشتند چون كه تطهيرشان را اكثر ناس ملتفت نيستند چون كه مايع است، بايد متعرض بشود امام عليه السلام در اين روايات. ولكن بايد انكار را بكنيد. جبن درست كنيد بعد بشوييد. حيث اين كه متعرض اين معنا نشده است در لبن و در انفحه امام عليه السلام ظاهر اين روايات اين است كه اينها طهارت فعلى دارند. وقتى كه طهارت فعلى داشتند ما بايد يك اختلاف در قاعده را ملتزم بشويم. يا بايد بگوييم كه منجس، منجس نيست، يا بگوييم ميته كه اجزاء غير عظمىاش كه اينها تحل له الحيات هستند، نجس هستند از او انفحه استثنا شده است والاّ فرقى ما بين معده حيوان علف خوار و شير خوار نيست. بايد يك خلاف ظاهرى مرتكب بشويم. ما چون كه اينها خلاف ظاهر هستند به آن قدر متيقنش اكتفا مىكنيم. قدر متيقن اين است كه آن مايعى كه لبن مستحيل است او پاك است، طهارت فعلى دارد. چون كه طهارت فعلى ظهور روايات است. اما بقيه كه خود ظرف است و... است آن هم پاك است و ذكى است. كه مىشود آن معده را هم فرض بفرماييد انسان بخورد، نه به اين ما دليلى نداريم، اين روايات به اين معنا دلالتى نمىكنند، معنا به ما اين كه فرض بفرماييد پيش لغويين و پيش اصحاب مورد اختلاف است ما هم كه سبيلى نداريم. ملتزم مىشويم در آن روايتى هم كه آن ابى حمزه ثمالى داشت كه ان الانفحة فيه دمٌ او مناسبت با نفس مايع دارد كه ما لبن مستحيله است. ولكن سند ندارد. او مناسبت با خود آن پنير مايه دارد كه در چيز است. باز يك خلاف ظاهرى مرتكب بوديم، ملتزم شديم به طهارت فعليه. چون نجس هم نيست، شستن هم نمىخواهد.
ولكن اين مقدار را از روايات مىتوانيم استفاده بكنيم، اما زايد على هذا المقدار كه نفس معده محكوم به طهارت است ما اين را نمىتوانيم از اين روايات استفاده كنيم. ولكن نمىدانم سيدنا يزدى، قدس الله سره ايشان استفاده كرده است بر اين كه خود آن معده پاك است. چرا؟ چون كه در ذيل كلامش مىفرمايد، نگاه به عروه بكنيد ولابد من غسل آن طرف از انفحه را كه ملاقى با ميته است لابد يعنى لازم است، بشوييم آن طرف از انفه را كه ملاقى با ميته است. ظاهر اين عبارت، جلد ظاهرى ميته است چون كه جلد ظاهرى ميته به حيوان چسبيده است ديگر. حيوان ميته است ديگر. او را نجس مىكند. ايشان مىگويد ولكن آن جلد ظاهرى بايد شسته بشود. اين معلوم مىشود خود آن معده را كه ظرف است، انفحه را حمل بر او كرده است يا تنها به او يا به او با مظروفش، حمل به اين معنا كرده است و حمل به اين معنايى كه هست ما نمىتوانيم چون كه معنايش منقح نيست. به آن مقدارى كه از ادله استفاده مىشود به همان مقدار اختصار مىشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص58.
[2] علامه حسن بن يوسف حلي، منتهی المطلب، ( مشهد مقدس، مجمع البحوث الاسلامية، چ1، ت1412ق)،ج3، ص207.
[3] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص180.
[4] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص180.
[5] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص183.
[6] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص183.
[7] و يحلّ من الميّتة: الصّوف و الشّعر و الوبر و الرّيش إذا جزّ. و لا يحلّ شيء منه إذا قلع منها.و يحلّ أيضا العظم و النّاب و السّنّ و الظلف و القرن و الإنفحة و اللّبن و البيض إذا كان قد اكتسى الجلد الفوقانيّ. فإذا لم يكتس ذلك الجلد، فلا يجوز أكله؛ محمد بن الحسن طوسِی، النهاية فی مجرد الفقه و الفتاوی، (بيروت، دار الکتاب عربی، چ2، ت1400ق)، ص585.
[8] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص181.
[9] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص182.
[10] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص180.
[11] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص180.
[12] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص179.
[13] لانفحة: و هي لبن مستحيل في جوف السخلة طاهرة و ان كانت ميتة؛ علامه حسن بن يوسف حلي، قواعد الاحکام ، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1413ق)، ج1، ص28.