درس یکصد و چهل و نهم

نجاسات

«الرابع :الميتة من كلّ ما له دم سائل‌حلالاً كان أو حراماً ، وكذا أجزاؤها المبانة منها وإن كانت صغاراً عدا ما لا تحلّه الحياة منها كالصوف والشعر والوبر والعظم والقرن والمنقار والظفر والمخلب والريش والظلف والسن والبيضة إذا اكتست القشر الأعلى ، سواء كانت من الحيوان الحلال أو الحرام ، وسواء اُخذ ذلك بجزٍ أو نتفٍ أو غيرهما . نعم ، يجب غسل المنتوف من رطوبات الميتة ، ويلحق بالمذكورات الإنفحة ، وكذا اللبن في الضرع ولا ينجس بملاقاة الضرع النجس ، لكن الأحوط في اللبن الاجتناب خصوصاً إذا كان من غير مأكول اللحم ، ولا بد من غسل ظاهر الإنفحة الملاقي للميتة،  هذا في ميتة غير نجس العين ، وأما فيها فلا يستثنى شي‌ء ».[1]

ادامه بحث در اجزای جدا شده از انسان يا حيوان زنده

كلام در اين مسأله بود که اجزايى كه مبانه مى‏شوند از حيوان حى كه ميته آنها محكوم است به نجاست كما در حيواناتى كه نفس سائله دارند. و كذا كلام واقع مى‏شود در آن جزئى كه مبان من الآدمى است از انسان حى است. يدش يا رِجلش يا جزء ديگرش قطع بشود. مشهور ما بين الاصحاب بلكه مقطوع به عند الاصحاب اين است كه جزئى كه مبانه مى‏شود از حيوان الحى آن جزء حكم ميته را دارد. كما اينكه ميته اعضايش و اجزايش محكوم به نجاست است، اجزائى كه از حيوان حى جدا مى‏شود، آنها هم محكوم به نجاست هستند. و كذا جزئى كه مبان من الانسان است، آن جزء بما اينكه ميّت الانسان محكوم به نجاست است، آن جزء مبان او هم محكوم به نجاست است. عرض كرديم در اين حكم به نجاست، نمى‏شود به ادّله‏اى كه دلالت مى‏كند ميته نجس است به آنها تمسّك كرد و گفت بر اينكه اين جزء هم نجس است. حيثٌ كه ذكرنا عنوان ميته بر آن جزئى كه مبان من الحى است صدق نمى‏كند. بر اجزائى كه مبان من الميتة بودند آنها هم ميته هستند. اجتماع مدخليّتى ندارد. ميته، ميته است. چه اجزايش مجتمع و متّصل بوده باشد و چه متفرّق بشود. به واسطه ماندن ميته در زمين اجزا از همديگر منفصل شده‏اند. يا اجزا از همديگر به واسطه سبُعى يا غير سبُعى از همديگر منفصل شده باشند.

نجاست اعضای جداه شده از حيوان

 ادلّه نجاست من الميته جزء مبان من الحى را نمى‏گيرد. فقط گفتيم يك صحيحه است كه در آن ماء وارد شده بود كه مائى كه در او جيفه است، قد انتنت. امام (ع) فرمود: كه اگر نتن غالب بر ماء نشد، وضو بگير و بخور. و اگر غالب بر ماء شد، فلا تتوضّأو لا تشرب.

 ممكن است كسى به آن صحيحه تمسّك كند و بگويد بر اينكه جيفه صدق مى‏كند بر آن دستى كه، پايى ، رانى كه از حيوان حى جدا شده است به واسطه امرى از امور افتاده است در آب و بو گرفته است. گنديده است. جيفه به او صدق مى‏كند. اگر كسى اين حرف را بگويد، بعيد نيست جيفه صدق كند.

 و امّا ساير رواياتى كه در ميته بودند، آنها به جزء مبان من الحى صدق نمى‏كنند. و خيلى احتياجى هم نداريم. چون كه در ما نحن فيه رواياتى هست. آن روايات من حيث السّند تمام هستند بعضى‏هايشان يعنى عمده‏شان و من حيث الدّلاله هم تامّه هستند و دلالت مى‏كنند بر اينكه آنى كه جزء من الحيوان حى است، آن هم حكم ميته را دارد. از آن روايات چندتايش را مى‏خوانيم

روايات وارد در ارتباط با اجزاء جداشده از حيوان به وسيله آلات شکار

يك طايفه از اين روايات در حيوانى كه صيد مى‏شود وارد شده است. كه اگر حيوانى را صيد كنند و جزئى از آن حيوان را آلت صيد قطع كرده باشد [مثلا به وسيله ی] حبل كه توى مصيده مى‏اندازند اگر رجلى، يا يدى را از حيوانی قطع كند كه صاحبش آن حيوان را حيّاً درك كرده است ولكن رجلش منقطع است. مبان من الحى است.

 روايت وارد شده است بر اينكه اين جزء ميته است و حكم ميته بر او لا محالة مترتب مى‏شود.

صحيحه محمد بن قيس

يك طايفه از اين اخبار اينها هستند. باب 24 از ابواب الصّيد صحيحه محمّد ابن قيس است. روايت اوّلى[2]است.

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ» كه از ثقات و اعدل است «وَ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ» كه عاصم ابن حميد كه از اجلّا است و از اصحاب امام صادق و باقر عليهما السّلام است «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ» از محمّد ابن قيس نقل مى‏كند محمّد ابن قيس هم كه جلالتش ظاهر است. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَا أَخَذَتِ الْحِبَالَةُ مِنْ صَيْدٍ- فَقَطَعَتْ مِنْهُ يَداً أَوْ رِجْلًا فَذَرُوهُ فَإِنَّهُ مَيْتٌ ». آنى كه حباله، آن شبكه صيد از صيد اخذ مى‏كند و از او يدى را يا رجلى را قطع مى‏كند، آن يد و رجل را ول كنيد او ميّت است. يعنى ميته است «وَ كُلُوا مَا أَدْرَكْتُمْ حَيّاً وَ ذَكَرْتُمْ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ» آنى را كه شما ذبح كرديد كه هست، آن بقيّه حيوان وقتى كه تذكيه شد، بقيّه حلال مى‏شود. اين يك صحيحه است.

موثقه عبد الرحمن بن ابی عبد الله

روايت دوّم كه در اين باب است، اين روايت موثّقه عبد الرّحمن ابن ابى عبد الله است. كه اين موثّقه روايت دوّمى [3]است در اين باب.

كلينى نقل مى‏كند عن حميد ابن زياد رضى الله عنه حميد ابن زياد نقل مى‏كند از حسن ابن محمّد ابن سماعه اين حميد ابن زياد از مشايخ كلينی است. اهل نينوا بوده و از اجلّا است. «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع اين به واسطه عبان ابن عثمان موثّقه گفتيم غير واحد هم از مرسلاتى است كه كرّار ذكر كرديم كه غير واحد يعنى جماعت كثيره. اين احتمال نيست كه جماعت كثيره روات، همه‏اش  غير ثقه يا فسقه باشند. اين احتمال نيست. روايت موثّقه است. «قَالَ: مَا أَخَذَتِ الْحِبَالَةُ فَقَطَعَتْ مِنْهُ شَيْئاً فَهُوَ مَيْتٌ - وَ مَا أَدْرَكْتَ مِنْ سَائِرِ جَسَدِهِ حَيّاً فَذَكِّهِ ثُمَّ كُلْ مِنْهُ» او را تذكيه بكن و بخور.

موثقه زراره

 يكى از اين روايات باز در ما نحن فيه موثّقه زراره است كه روايت چهارم[4] است در اين باب.

«و بالإِسناد» همان سند است. «وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا أَخَذَتِ الْحِبَالَةُ فَانْقَطَعَ مِنْهُ شَيْ‌ءٌ فَهُوَ مَيْتَةٌ».او ميته است كه ديگر دلالتش اوضح است. ميته است. نه ميّت. در ميّت معلوم بود كه كسى بگويد نمى‏شود خورد. ميته است. چون كه فرمود، بقيّه را تذكيه بكن و او را بخور. ولكن اين ميته دارد. ديگر اوضح است. فقطعت منه شى‏ءً و هو ميتةٌ و ما ادركت من ساير جسده حىًّ فذكّه ثمّ كلمه. او را تذكيه بكن و بعد او را بخور.

 اين رواياتى است كه در باب صيد وارد شده است. عمده در باب صيد روايات ديگرى هم هست. يكى دو روايت ديگر هست و لكن عمده اينهااست. آنها لضعف سند مؤيّد هستند.

روايات وارده در باب ذبائح

باز يكى از اين روايات كه در باب ذبايح وارد شده است. در ابواب ذبايح، باب 30 [5]و است.

معتبره حسن بن علی

روايت دوّمى. كلينى قدس الله سره الشّريف نقل مى‏كند از حسين ابن محمّد ابن عامر كه شيخ كلينى است و از اجلّا است. عن مُعلّی بن محمّد كه معلّی محمّد توثيق ندارد. ولكن روايتش معتبر است. چون كه اين معلّی بن محمّد تضعيفى درباره‏اش نيست. بلكه مدح است. الاّ انّه اگر معلّی بن محمد را ما رواياتش را ول كنيم، شايد خمس كافى يعنى اصول كافى از كار بيفتد. رواياتى كه كلينى از اين معلّی بن محمّد نقل كرده است به واسطه اين حسين ابن محمّد، اين دليل بر اين است كه كافى را پر كرده است از روايات اين. مثل فرض كنيد پدر على ابن ابراهيم است. بدان جهت اين روايت معتبر است. عن حسن ابن على كه اين حسن ابن على، معلّ بن محمّد روايات كثيره كثيره‏اى دارد حسن ابن على ابن [زياد] وشّاء است كه همان خزّاز مى‏گويند. از اجلّا است. از اصحاب ابو الحسن (ع) است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ أَهْلَ الْجَبَلِ- تَثْقُلُ عِنْدَهُمْ أَلَيَاتُ الْغَنَمِ فَيَقْطَعُونَهَا- قَالَ هِيَ حَرَامٌ».اهل جبل كه اينها صاحب گوسفند بودند، اين گوسفندها رانشان يك جورى بود كه حيوان ديگر نمى‏توانست راه برود. از بس كه بزرگ بود. اينها مى‏آمدند دنبهّ حيوان را در حال حىّ يك مقدارش را قطع مى‏كردند كه سبك بشود. «إِنَّ أَهْلَ الْجَبَلِ- تَثْقُلُ عِنْدَهُمْ أَلَيَاتُ الْغَنَمِ فَيَقْطَعُونَهَا» او را قطع مى‏كنند. «قَالَ هِيَ حَرَامٌ ». اين اليات حرام است. حرام سابقاً گفتيم كه معنايش نجس است. يعنى معنايش اين است كه اينها نجس است. «قُلْتُ فَنَصْطَبِحُ بِهَا» به ما او را نمى‏خوريم. مى‏دانيم كه نجس است و حرام است. ميته است. استصباح مى‏كنيم. «قَالَ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّهُ يُصِيبُ الْيَدَ وَ الثَّوْبَ وَ هُوَ حَرَامٌ». اين‏ اصابت به يد و ثوب مى‏كند و حرام است. يعنى نجس است. يعنى بايد استصباح هم بكنيد اين ابتلا به نجاست است. كه ابتلا به نجاست كه خودش تحفظ مى‏خواهد ديگر. اين دلالت مى‏كند بر اينكه ميته است. حكم ميته را دارد. نمى‏شود خورد. و خودش هم نجس است.

روايت کاهلی

 باز يكى از اين روايات، روايت كاهلى [6]است. كاهلى را من باب مؤيد ذكر مى‏كنم. سندش ضعيف است. روايت اوّلى است در اين باب. «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْكَاهِلِيِّ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا عِنْدَهُ- عَنْ قَطْعِ أَلَيَاتِ الْغَنَمِ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِقَطْعِهَا- إِذَا كُنْتَ تُصْلِحُ بِهَا مَالَكَ» وقتى كه محافظت بر گوسفند مى‏كنى چون كه ثقيل است. گوسفند نمى‏تواند حمل كند. عيب ندارد. «ثُمَّ قَالَ إِنَّ فِي كِتَابِ عَلِيٍّ ع- أَنَّ مَا قُطِعَ مِنْهَا» آنى كه از اليات قطع مى‏شود، «مَيْتٌ لَا يُنْتَفَعُ بِهِ». همان ميته‏اى كه لا ينتفع به است اين روايت هم مؤيّد است و هكذا روايات ديگر در باب. اصل الحكمى كه هست، مفروغ عنه است.

 وقتى كه حيوان مأكول اللحم مقطوع از او ميّت شد، اينها در حيوان مأكول اللحم بود. چونكه در روايات صيد هم مى‏گفت. بقيه را ذبح كن و بخور. اين هم همين جور است. احتمال اينكه اين قطع از حيوانات غير مأكول اللحم ميته نبوده باشد، يعنى نجس نبوده باشد اين احتمالش نيست. كسى هم احتمال نداده است. بدان جهت اصل الحكم آنى كه از حيوانى كه هست، قطع مى‏شود، او حكم ميته را دارد و حكم ميته بر او جارى مى‏شود. اين هذا كلّه نسبت به حيوان.

نجاست اجزای جدا شده از انسان

 وامّا نسبت به انسان. اين روايات انسان را كه شامل نمى‏شود. درباره مقطوع از انسان، ولو خلافى در مسأله نيست كه مقطوع از انسان هم حكم ميته را دارد. يعنى محكوم به نجاست است. نه حكم ميّت را دارد. مثلاً مسّش موجب غسل بشود على الاطلاق. اينجور نيست. تفصيل است در غسل مسّ ميّت. الاّ انّه اصل آنى كه از انسان قطع مى‏شود، آن هم حكم ميته را دارد كانّ اين هم متسالم عليه است. ما بين الاصحاب، و آنهايى هم كه قائل شده‏اند ميّت الانسان هم نجس است مثل ميّته نهايتاً لاغسالها پاك مى‏شود، آنها ملتزم هستند. فقط روايتى كه در مقام مى‏شود در ما نحن فيه آن را ذكر كرد، اين مرسله ايّوب ابن نوح است. كه اين باب 2 از ابواب غسل الميّت است. آنجا روايت اوّلى است

مرسله ايوب بن نوح

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا قُطِعَ مِنَ الرَّجُلِ قِطْعَةٌ» اگر از مرد قطعه‏اى قطع شد، «فَهِيَ مَيْتَةٌ» او ميته است. احكام نجاسات بار است. چون كه ميته باره است.

 يكى از آن احكام اين است. «فَإِذَا مَسَّهُ إِنْسَانٌ فَكُلُّ مَا كَانَ فِيهِ عَظْمٌ- فَقَدْ وَجَبَ عَلَى مَنْ يَمَسُّهُ الْغُسْلُ- فَإِنْ لَمْ يَكُنْ فِيهِ عَظْمٌ فَلَا غُسْلَ عَلَيْهِ» [7]واجب مى‏شود بر هر انسانى كه اين قطعه را مس كرده است. اگر استخوان داشته باشد، رساله‏ها را مى‏بينيد ديگر. فقها مى‏گويند، آن مقطوع انسان اگر مشتمل بر استخوان بوده باشد، مسّ او موجب غسل مسّ ميّت است. امّا اگر لحم تنها بوده باشد، يا عظم تنها بوده باشد در او بعضى‏ها مى‏گويند غسل نيست و بعضى‏ها مى‏گويند احتياط است. روايت اينجور است كه «فَإِذَا مَسَّهُ إِنْسَانٌ فَكُلُّ مَا كَانَ فِيهِ عَظْمٌ- فَقَدْ وَجَبَ عَلَى مَنْ يَمَسُّهُ الْغُسْلُ- فَإِنْ لَمْ يَكُنْ فِيهِ عَظْمٌ فَلَا غُسْلَ عَلَيْهِ». لحم تنها باشد غسل ندارد. غسل مسّ ميّت ندارد. اين روايت است.

فعلاً ما با غسل مسّ ميّت كارى نداريم. فعلاً كلام ما عبارت از اين است كه اين روايت دلالت مى‏كند. اينجا جاى اين است كه انسان دعوى بكند كه اين روايت ولو مرسل هم بوده باشد، منجبر است به فتوى الاصحاب. چون كه اصحاب عمل كرده‏اند به اين روايات و بر طبقش هم فتوى داده‏اند. از اين قيد در كلمات است. كه مى‏گويند، آن جزء از حيوانى كه قطع مى‏شود از انسان استخوان داشته باشد بايد غسل مسّ ميّت كند.

 از اين معلوم مى‏شود كه در ما نحن فيه اين روايت معمولٌ بها است كسى كه مسلكش اين است كه شهرت جابر ضعف روايت مى‏شود كه مشهور عمل كرده‏اند، اين روايت مؤيّد است به فتوى المشهور. غايت ما ليّذكر در انسان همين جور است كه ميته است كه ميته مسّش وجوب غسل ميّت نمى‏آورد. كلّ مقطوع من الانسان ميته است. لحم تنها باشد، عظم مشتمل بر لحم بوده باشد، هر چه بوده باشد، عظم مشتمل بر لحم بوده باشد آن كه ميته است. آنى كه محكوم به نجاست است، آن لحمى كه قطع مى‏شود چه مشتمل بر لحم باشد يا نباشد، او محكوم به ميته است. يعنى نجس است.

 وامّا در اينكه واجب بشود بر ما كه در حكم ميّت بوده باشد كانّ ميّت را مس كرده است، اين در صورتى است كه جزء مقطوع مشتمل بر عظم بوده باشد. و الاّ مشتمل بر عظم نبوده باشد، آن صورت را نمى‏گيرد. اگر اين روايت مدرك شد، فقيه بايد ملتزم بشود كه عظم تنها مسّش موجب غسل مسّ ميّت نيست. اگر لحم تنها شد، موجب غسل مسّ ميّت نيست. چون كه اين روايت دارد كه، فكلّ ما فيه عظمٌ كه در او استخوان هست، فعلا فقد فقط وجب على من يمسّه الغسل فان لم يكن فيه عظمٌ يعنى در او عظم نبوده باشد. فرض كرده كه شيئى اگر با عظم شد لحم مس غسل دارد. و اگر در آن لحم عظم نشد، غسلى ندارد. بدان جهت كسى احتياطاً با استخوان تنهاى ميّت را مس كرد. غسل مسّ ميّت كرد با او نمى‏تواند نماز بخواند. بايد وضو بگيرد. يا لحم تنها را احتياطاً غسل مسّ ميّت كرد، با او نمى‏تواند نماز بخواند. بايد وضو بگيرد. على هذا الاساس مستفاد از اين روايت همين جور است. لا يبعد روايت اعتبار داشته باشد. ضعفش منجبر به عمل اصحاب است. اين نكته را كه گفتم، غفلت نكنيد. كسى نگويد كه اصحاب شايد آن رواياتى كه در حيوان وارد است، روى آنها گفته‏اند كه اين حكم ميّت است. روى او گفته‏اند. گفته‏اند فرقى ما بين حيوان و انسان نيست. اين نيست. اصحاب به خود اين روايت عمل كرده‏اند. چون كه تقييد كرده‏اند در باب غسل مسّ ميّت، كه اگر قطعه‏اى از انسان را كه منفصل است، او را مس كرده باشد و مشتمل بر عظم بوده باشد، غسل برايش واجب است. اين فقط در اين روايت است. در روايات حيوان نيست. و كيف ما كان، اين حكم در انسان هم كانّ خالى از اشكال است كه مقطوع انسانى كه هست، مثل مقطوع من الحيوان است. محكوم به نجاست است.

 در ما نحن فيه دو نكته‏اى است كه دوتا مطلبى است كه آنها را اگر بگوييم تمام مى‏كنيم اين بحث را. يعنى بحث اجزاى مبانه را.

يك بحث اين است كه تارةً جزء حيوان منفصل از حيوان نمى‏شود. جزء انسان منفصل از انسان نمى‏شود. ولكن روح در آن جزء منتفى مى‏شود. مثل بعض اعضاء شلل در حيوان و در انسان كه جزء منفصل نمى‏شود. يدش با خودش هست. ولكن يد ميّت است. روح ندارد. در حيوان هم همين جور است. حيوان ربّما شلل پيدا مى‏كند. فرض بفرماييد ديگر روح ندارد. خشك مى‏شود. حس ندارد. ولكن متّصل است. متّصل است به بدن الحيوان. مادامى كه اين جزء متّصل به بدن انسان است، يا متّصل به بدن حيوان است، حكم ميته را ندارد. اين مثل آن جزء حى است. فرقى نمى‏كند. در وضو بايد بشورد. در غسل بايد بشورد. محكوم به نجاست هم نيست. چون كه اين رواياتى كه ما داشتيم، در جزء مقطوع بود كه قطع شده باشد. اين ، جزء مقطوع نيست. چون كه جزء مقطوع نيست، اتّصال باقى است. اتّصال باقى بوده باشد به بدن، او داخل اين روايات نيست. اعم از اينكه در حيوان بوده باشد يا در غير حيوان كه انسان بوده باشد. و من هنا فقها را مى‏بينيد كه با اين اجزاى مرده معامله اجزاى حيّه را مى‏كنند. و مى‏گويند در وضو بايد شسته بشود. در غسل شسته بشود. در تيمّم بايد مس بشود و هكذا و هكذا.

 اين يك امر، كه اين يك امر پر واضح است ديگر اشكالى ندارد. ولى يك نكته‏اى هست و آن اين است كه جزء دست از بدن جدا شده است، ولكن يك رگ مانده است يا يك متّصل پوست مانده است. فرض‏بفرماييد.اتّصالش به بدن به واسطه پوست است. و الاّ جدا شده است از بدن. اين جور اگر بوده باشد كه فقط متّصل به پوست تنها بشود كه لا محاله‏ مى‏افتد. اين بعيد نيست بر اين كه بگوييم اين اطلاق روايات اين را مى‏گيرد كه ما قطع منه حیا همين رجل را مى‏گيرد كه قطع شده است از حيوان و لكن به پوست نازكى اتّصالش باقى شده است به بدن، او ميّت است. صدق مى‏كند كه قطع شده است. رجل قطع شده است، پا قطع شده است، ران قطع شده است، اينها را مى‏شود گفت و امّا در صورتي كه اتّصالش باقى مانده باشد او مشمول اين روايات نيست. يكى اين است.

مسألة 1: « الأجزاء المبانة من الحي ممّا تحلّه الحياة ‌كالمبانة من الميتة إلّا الأجزاء الصغار كالثألول والبثور وكالجلدة التي تنفصل من الشّفة أو من بدن الأجرب عند الحك و نحو ذلك‌ ».[8]

حکم اجزای صغار جدا شده از حی

 يك مسأله ديگر كه مسأله مهمى است، آنى است كه در عروه مرحوم سيّد اليزدى قدس الله سرّه النفسه الشّريف متعرّض مى‏شود و آن مسأله مهم اين است اين اجزائى كه از بدن انسان يا حيوان جدا مى‏شود، گفتيم حكم ميته را دارد. فرقى نمى‏كند جزء، جزء كوچكى بوده باشد. فرض كنيد مثل بند انگشت انسان كه قطع شد. يا اينكه جزء، جزء كبيرى بوده باشد مثلاً رجلش قطع شد يا دستش قطع شد، اينها حكمش واضح است. چون كه رواياتى كه مى‏گويد ما قطع من الحيوان اذا قطع من الانسان قطعةٌ اين شامل مى‏شود اطلاقش صغير بوده باشد يا كبير بوده باشد. اطلاق هم اگر نداشته باشد بعضى روايات، مثل روايات صيد يا روايات قطع اليات الغنم اطلاق نداشته باشد فهم عرفى اين است كه فرقى ما بين صغير و كبير ندارد. وقتى كه اينجور شد، در عروه استثنا مى‏كند. مى‏گويد الّا اجزاء الصّغار آن اجزاى صغارى كه آنها منفصل مى‏شوند ازحی اينها اجزاى صغارى هستند مثل ثالول و مثل بثور. بثور همان دانه‏هايى است كه در بدن انسان خيلى ديده مى‏شود. در صورتش خصوصاً شباب كه در مى‏آورند. وقتى كه مثلاً اين را كند. مقدارى است ديگر. قطعه‏اى است از انسان قطع شده است مى‏گويد اين اجزاى صغار كه صغرشان غايت صغر را دارند نه مثل ثالول كه زگيل مى‏گويند كَند فرض كنيد از بدنش يا از صورتش يا از دستش يا از گردنش اينها عيبى ندارد. اينها كأنّ حكم نجاست را ندارند. يا مثل آن پوستى كه از بدن شخصى كه اجرب است از رأس شخصى كه اجرب است، آن پوست مى‏ريزد كه پوست است. گوشت ندارد. آنها محكوم به طهارت هستند. پاك هستند. وجه استثناى اين اجزاء صغار چيست كه در انسان محلّ ابتلاى عام است. يا مثلاً دستش زخم بود، خوب شده است و يك كمى بر آمدگى پيدا كرده است كه آن را مى‏كند و مى‏اندازد دور. آنى را كه مى‏كند و دور مى‏اندازد اين حكم ميته را ندارد. نجاست ندارد. اينهايى كه متعارف است اينها فرض بفرماييد اجزاء صغارى هستند كه اينها اصلاً گوشت ندارد مثل آن پوست [که از رأس شخص اجرب جدا می شود] يا اگر گوشت هم داشته باشند و يك گوشت مرده‏اى چسبيده باشد به او يا گوشتى كه خيلى كم است مثل بعضى از حبّه‏هايى كه در صورت انسان مى‏رويد، آنها را انسان مس كند و بكند، آنها حكم ميته را ندارند.

 چرا؟ سرّش اين است كه اين رواياتى را كه ما گفته بوديم، اين روايات اطلاقى ندارند اين موارد را بگيرند. نه آن حرفى كه صاحب حدائق[9] در حدائق نقل كرده است.

ديدگاه مرحوم علامه و اعتراض صاحب معالم در سخن صاحب حدائق

 در آخر كلامش دارد بر اينكه ظاهر در كلام اصحاب اين است كه اين اجزاء صغارى كه اينها روح ندارند يا روح از اينها منقضى مى‏شود، مثل آن زخمى كه خوب مى‏شود اينها از بدن كنده بشود يا منفصل بشود ظاهر كلام اصحاب اين است كه اينها پاك هستند. اين را در حدائق دارد. يك دليلى نقل مى‏كند بر حدائق از علاّمه. علاّمه كانّ در منتهى فرموده است، دليل بر طهارت اينها اين است كه در اجتناب از اينها، حرج نوعى و مشقّت است. چون كه حرج نوعى و مشقّت است، شارع كانّ عفو كرده است از اينها بعد نقل مى‏كند در حدائق اشكال صاحب معالم را بر اينكه در ما نحن فيه دليل حرج و مشقّت موجب عفو شده است اين حرف بيخودى است. ادّله خود نجاست الميته و آن اجزائى كه، مبان من الحى است يا اجماع است. يا روايات است. اجماع روايات اين صورت را نمى‏گيرد. روايات منصرف از مثل اينها هستند. روى اين اساس.

خدشه مرحوم حکيم بر ادعای انصراف در روايات

مرحوم حكيم[10] قدس الله نفسه الشّريف در اين دعواى انصراف در روايات يك خدشه‏اى كرده است. خدشه‏اى فرموده است. فرموده است بعد از اينكه شما گفتيد فرقى بين جزء كبير و صغير نيست اينها هم جزء صغير حساب مى‏شوند. چرا منصرف بشوند؟

ملاحظه بر خدشه ی مرحوم حکيم

مناقشه ايشان درست نيست. چون كه جزء صغيرى كه جزء صغير لحم بوده باشند. مثل اينكه اينها داخل پوست مرده هستند و پوست مرده حساب مى‏شوند، اينها را نمى‏گيرد در ما نحن فيه. يا فرض كنيد رواياتى كه در حباله بود. در صيد بود. يا اذا قطع من الانسان قطعة، اين قطعه انسان گفته نمى‏شود. اينها فواضل و زوائد است. قطعه‏اى از انسان صدق نمى‏كند به اين معنا.

 روى اين حساب ادّله قاصر است. مختصر ادّله جواز است.

صحيحه علی بن جعفر

و در ما نحن فيه يك روايت صحيحه‏اى است. بعضى‏ها تمسّك كرده‏اند به اين روايت صحيحه و فرموده‏اند دليل بر طهارت اين امور كه احكام ميته در آنها جارى نيست، اين روايت صحيحه على ابن جعفر است.

 اين روايت در باب 63 از ابواب النّجاسات ذكر شده است. روايت اوّلى [11]است در اين باب.

«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ» علاوه بر سند ايشان، شيخ هم باز اين روايت را نقل كرده است. نسبت به هر دو نقل روايت صحيح است. «أَنَّهُ سَأَلَ أَخَاهُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع» على ابن جعفر برادرش موسى ابن جعفر سلام الله عليه را پرسيد، «عَنِ الرَّجُلِ يَكُونُ بِهِ الثَّالُولُ- أَوِ الْجُرْحُ» مردى در بدن او ثالول مى‏شود. يا جرح مى‏شود. «هَلْ يَصْلُحُ لَهُ أَنْ يَقْطَعَ الثَّالُولَ» بعضی ربّما ثالول را قطع مى‏كند. «وَ هُوَ فِي صَلَاتِهِ» خودش هم مشغول نماز خواندن است. «أَوْ يَنْتِفَ بَعْضَ لَحْمِهِ مِنْ ذَلِكَ الْجُرْحِ وَ يَطْرَحَهُ» بعضى لحمش را كه جرح وقتى كه بالا مى‏آيد و وقتى كه مى‏خواهد كنده شود، خودش مى‏كند. « قَالَ إِنْ لَمْ يَتَخَوَّفْ أَنْ يَسِيلَ الدَّمُ فَلَا بَأْسَ» اگر نترسد كه خارج مى‏شود. سيلان پيدا مى‏كند و جارى مى‏شود بأسى ندارد. «وَ إِنْ تَخَوَّفَ أَنْ يَسِيلَ الدَّمُ فَلَا يَفْعَلْهُ». اگر بترسد كه دَم سيلان پيدا كند، نكند اين كار را.

 اگر ما بوديم و اصل سؤال بود، جواب در امام (ع) نبود، سائل سؤال مى‏كند كه مى‏تواند اين را بكند در حال صلاة؟ مى‏گفتيم على ابن جعفر اين را احتمال مى‏دهد. اين در صلاة اين فعل از مبطلات صلاة بوده باشد كه انسان در حال صلاة جرحى كه دارد خوب مى‏شود از او بكند. يا آن زگيلى كه در صورت يا در دست يا در گردن دارد او را بكند در حال صلاة اين مانعيّت صلاة را دارد؟ از او سؤال مى‏كند. امام هم مى‏فرمايد، نه. اين مانعيّت ندارد. عيبى ندارد.

 وامّا امام (ع) وقتى كه در جواب فرمود: «إِنْ لَمْ يَتَخَوَّفْ أَنْ يَسِيلَ الدَّمُ فَلَا بَأْسَ» اين قيد را فرمود، معلوم مى‏شود كه امام فقط رفع اين مانعيّت را نمى‏كند. كه اين فعل بما هو فعل مثل تكتف در صلاة نيست. مثل قهقه در صلاة نيست. اين مبطل صلاة نيست. امام (ع) اين جهت را نمى‏خواهد. مى‏خواهد بگويد كه در اين فعل از جهات ديگر هم اشكال نيست. از هيچ جهت اشكال نيست در صورتي كه دَم سيلان كند. خوب اين را مى‏دانيد. اگر اجزاى صغار من بدن الانسان اينها هم ميته باشند مثل ثالول و مثل آن جرحى كه هست از اجزاء حكم ميته را داشته باشند، در ما نحن فيه امام (ع) بايد بفرمايد كه نمازش باطل شد. چرا؟ براى اينكه وقتى كه اين ثالول را كند و به زمين نينداخته است حامل ميته است. حمل ميته در صلاة مبطل صلاة است. انسان حامل ميته بشود مثل نجاست نيست. انسان دستمال نجس داشته باشد و بگذارد در جيبش نماز بخواند اشكالى ندارد. امّا يك ساعت مچى دارد كه بندش از اجزاى ميته است، او را بر مى‏دارد در جيبش مى‏گذارد و نماز مى‏خواند نمازش باطل است. مسأله‏اش خواهد آمد انشاءالله. چون كه حمل ميته در حال صلاة موجب بطلان صلاة است. موجب مانعيّت صلاة است. اگر اين حكم ميته را داشت، امام (ع) بايد بفرمايد نه. اين نمازش باطل است. چون كه حمل ميته كرده است نمى‏شود. اين يك جهت.

 جهت دوّم اين است كه اين نجس است ربّما اينكه دستش‏تر مى‏شود يا تَر مى‏كند كه خوب بچسبد كه از بيخ بكند اين را. بايد قيد بفرمايد اگر رطوبت نداشته باشد، دستش مماسه نكند با او به رطوبتٍ، لابأس. اينها را نفرمود. فقط ان لم يسل الدَم اين را قيد فرمود. معلوم مى‏شود بر اينكه امام(ع) تمام جهات اين فعل را مانعيّتش را سلب مى‏كند.

 اين فعل نه بما هو فعلٌ در مقابل قهقهه و تكتف به صلاة مبطل است. لا بما هو حمل الميته مبطل است. ولا بما هو تنجّس يد كه اگر مرطوب بوده باشد، يدش مبطل است. فقط اين است كه اگر اين را بكند دَم بيايد خوب اين تنجيس صلاة فى نجس است و بدن نجس است و صلاة با بدن نجس مبطل است. اگر ترسى نداشته باشد به اين محذور مبتلا نمى‏شود، مى‏داند كه دَم آنجور نمى‏آيد اين عيب ندارد. اين وجه الاستدلال است. كه گفته‏اند امام (ع) چون كه سيلان دَم را متعرّض شده است، معلوم مى‏شود كه از تمام جهات اين فعل رفع مانعيّت مى‏كند كه مانعيّت ندارد. نه از حيث خودش بما هو فعلٌ نه از حيث حمل الميته. نه از حيث تنجّس يد و امثال ذلك. فقط اگر مسيل الدَم بوده باشد، به واسطه آن نجاست دمى است كه نماز باطل مى‏شود. اين وجه تقريب است.

اشکلا مرحوم سيد خويي در تنقيح

اشكال فرموده‏اند كه در تنقيح [12]هم هست. اشكال كرده‏اند كه اين روايت كارى با نجاست ندارد. چون كه اصلاً در اين روايت فرض نشده است كه يد را گذاشته است روى جرح كه مى‏كند. يد را بلا واسطه گذاشته است روى آن ثالولى كه او را مى‏كند. ممكن است دستمال كاغذى داشته باشد. در زمان صدور روايات دستمال كاغذى نبود. مثل او دستمال ديگر بود. با آن دستمالش مى‏كند. در روايت فرض نشده است كه يد اصلاً ملاقات با او كرده است. فرضاً از اينكه يد رطوبت داشته باشد، يا نداشته باشد. اين روايت ناظر به اين است كه اين فعل بما هو فعلٌ مانعيّتى ندارد. از اين روايت استفاده مى‏شود كه حمل ميته هم حساب نمى‏شود. اگر حمل ميته مبطل صلاة بوده باشد، اين جور حمل موجب بطلان صلاة نيست كه بكند و بيندازد مثل ثالول را. اين مبطل صلاة نيست. اين هم استفاده مى‏شود.

 و امّا اين استفاده بشود كه دست طاهره است نجس نمى‏شود مرطوب هم باشد، اصل روايت ناظر به اين جهت نيست. آن شخص مستدل اين جور مى‏گفت كه اين سائل الدَم را كه گفته است، معلوم مى‏شود به تمام جهات ناظر است. كه اگر دَم خارج نشود از هيچ جهت مانعى نيست. فرموده است كه اين سائل الدَم را فرموده است چون كه اين كندن معرض سيلان الدَم است. رو معرضيّت بودن به اين معنا متعرّض شده است. امّا دست تَر بوده باشد و با تَرى دست اوّل به دهانش بزند و تَر كند دستش را و بعد اين را بزند به او اين معرضيّت اين معنا نيست كه امام (ع) به او متعرّض بشود. اينجور فرموده‏اند.

عرض مى‏كنم بر اينكه كندن اين كه هست معرض خروج دَم است نه سيلان دم. انسان وقتى كه ثالول را مى‏كند يا جرح را مى‏كند، دَم خارج مى‏شود. خروج دَم مبطل صلاة نيست. اگر به اندازه درهم بوده باشد كه غالباً هم همين جور است. در حبّه‏هاى ثالول اينجور است ديگر. از جايش مقدارى خون مى‏آيد. اين كه موجب بطلان صلاة نيست. دَم كه سيلان كند اين يك امر نادرى است. امر نادرى هم نبوده باشد، اينجور نيست كه امر غالبى بوده باشد. معرض اين بوده باشد. و امام (ع) وقتى كه فرمود حملش عيبى ندارد كه اين استفاده شد حملش عيبى ندارد كه آن لحظه‏اى كه حمل مى‏كند. اگر حملش هم عيب داشته باشد، از چه جهت عيب دارد؟ حمل ميته است ديگر. پس فرمود اين حملش عيبى ندارد. ظاهرش اين است كه اين حكم ميته را ندارد. معنايش اين است كه ميته نيست. اين را كه مى‏كند ميته نيست. نه اينكه ميته است و حملش عيبى ندارد. كه تخصيص در ادّله حمل الميتة فى الصّلاة بوده باشد. ظاهرش اين است كه اين ميته نيست. وقتى كه ظاهرش اين شد كه اين ميته نيست نجس هم نمى‏شود. چرا؟ چون كه نجاست اين از باب ميته بودن است. مبان انّه ما قطع من الانسان او الحيوان ميتٌ ميتةٌ به واسطه آن نجس است. آن ظاهرش اين است كه نجاستى ندارد. اگر كسى ادّعا بكند كه اين روايت اطلاق دارد، چون كه ربّما قاعدتاً همين جور است. چون كه با دستش خصوصاً آنهايى كه اهل آن زمان بودند آن عربها، ديگر آن دستمال كاغذى را پيدا نمى‏كنند كه. آنها همين جور با دستش مى‏كند اين را و دست هم ربّما مرطوب مى‏شود. عرق دارد يا كمى رطوبت دارد آن جرح كه دستش مرطوب مى‏شود.

 در تمامى اين صور امام (ع) فرمود: لا بأس. اين روايات را اگر كسى بخواهد استدلال بكند، كه از اين روايت مباركه‏

 استفاده مى‏شود كه اين جرحى كه در معرض افتادن است از اين بكند. ثالول بكند، بسور بكند، اينها اصلاً حكم ميته را ندارند. در ارتكاز مردَم هم همين جور است. ولو اينكه مردَم مى‏دانند كه اگر دست ميّت، پاى ميّت، انگشت ميّت قطع بشود از حيوان، مى‏داند كه آنها حكم ميته را دارد. امّا در ذهنش نمى‏آيد كه اين حبّ شبابى[13] كه جوان بيست ساله در اين صورت دارد، و با آن بازى كرد تا از جايش كند، اين هم حكم ميته را دارد. اين در ذهن نمى‏آيد. اين معناى انصراف روايات است. و عدَم ارتكاز است و ظاهر روايت هم اين است كه بأسی ندارد و روايت هم دليل مقام است.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص58.

[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج23، ص376.

[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج23، ص376.

[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج23، ص377.

[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص71.

[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص71.

[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص294.

[8] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص58.

[9] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص75.

[10] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص314.

[11] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص504.

[12] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص518.

[13] جوشهای که در ايام جوانی در بدن و مخصوصا در صورت پيدا می شود.