مسألة 2: « فأرة المسك المبانة من الحي طاهرة على الأقوى ، وإن كان الأحوط الاجتناب عنها .نعم ، لا إشكال في طهارة ما فيها من المسك ،وأمـّا المبانة من الميت ففيها إشكال ، وكذا في مسكها .نعم ، إذا اُخذت من يد المسلم يحكم بطهارتها ولو لم يعلم أنـّها مبانة من الحي أو الميت ».[1]
تا حال ذكر كرده بوديم ميته و اجزائها محكوم هستند به نجاست در صورتيكه ميته از حيوانى بوده باشد كه صاحب النّفس است و دم سائل دارد. و عرض كرده بوديم اگر اجزائى از حيوان حى جدا بشود ولو حيوان حى بوده باشد، آن جزء به منزله حىّ الميته است و محكوم به نجاست است و استثنا كرده بوديم از اينكه منفصل مىشود از حيوان بعضى اجزاء صغار را مثل بثور و ثالول بود كه گفتيم اينها محكوم به طهارت است. بعد از اينها مرحوم سيّد در عروه متعرّض مىشود به فأرة المسک.
كانّ يك جلدهاى است كه در ناف آهو پيدا مىشود و پر از مِسك مىشود كه خود آن جلده و پوست و ظرف را فأرة المسک مىگويند. و آنى كه داخل آن است كه شىء معطّرى است و عطر خوبى دارد، او را هم مِسك مىگويند. البتّه بيان خواهيم كرد كه اين بعض اقسام مِسك است. ايشان متعرّض مىشود به فأرة المسك و ما من فأرة من المسك. ايشان اين جور مىفرمايد. مىفرمايد، تارة اين فأرة يعنى اين جلدهاى كه مثل كيسه اى است كه داخل آن مسك است تارةً جدا مىشود از آن حيوانى كه از آن ذبحى كه مذكّى است و تذكيه شده است. به اين صورت مىفرمايد، بلا شبهةٍ و لا تأمّلٍ هم خود فأرة كه ظرف است، پاك است و هم آن كه داخل آن مسك است او پاك است.
و خلافى هم در مسأله نيست در اين صورتش كه اگر از حيوان مذكّى اين فأره جدا بشود، پاك است خودش و آن مسكى كه در او هست، او هم پاك است. خلافى در مسأله نيست و الوجه فى ذلك اين است، حيوان وقتى كه مذكّى شد اگر اين فأره از اجزاى حيوان بوده باشد الان مذکی شده است چراكه اين جلد هم از اجزاى بدن الحيوان است. اگر از اجزاى بدن الحيوان بوده باشد، خوب حيوان تذكيه شده است. و اجزاء حيوان مذكّى همهشان محكوم به طهارت هستند. يكى هم از آنها اين فأره است.
وامّا مسكى كه در اين جلد هست. او پاك است. براى اينكه مسك در او دو تا احتمال هست كه خواهيم گفت. يك احتمال صحيح قوى و آن اين است كه خود اين مسك همان دم است. دم است كه وارد مىشود. دم انسان است كه به تدريج وارد مىشود به آن كيسه و در آن كيسه منجمد مىشود آن دم. دمى است كه معطّر است. اگر دم منجمد بوده باشد يا فرضنا غير منجمد بوده باشد كه قاعدتاً منجمد مىشود. اگر دم منجمد و غير منجمد بوده باشد، غايتش دم حيوانى است كه متخلّف در بدن حيوان است بعد از ذكات. داخل دمى مىشود كه آن دمى كه هست، متخلّف در بدن حيوان است بعد از ذكات عليه. آن دم هم پاك مىشود. دم پاك است.
بعضىها كه احتمال دومّى است كه عرض مىكنم مىگويند، اين كه در ناف جمع شده است دم نيست. منقلب مىشود. يعنى استحاله پيدا مىكند. دم به حقيقت اخرايى در ناف اين حيوان، يك دستگاهى هست به حسب خلقت كه اين اجزاء دم اخراج مىشوند و مبدّل مىشوند به يك شيئى كه، آن شىء معطّر است. اگر اين هم بوده باشد كه على القاعده پاك است. چون كه دم است نه صدق نمىكند. اگر اين احتمال بوده باشد كه اين دم در ناف حيوان استحاله پيدا كرده است، پاك است. چون كه دم نيست ديگر.
پس على كلّ تقديرٍ هم جلده پاك است. چون كه حيوان مذكّى است. اگر اين جلده از اجزاى حيوان بوده باشد، اجزاى حيوان مذكّى است. يك احتمال ديگرى در اين جلده داده شده است و آن اين است كه اين مثل بيضه در مرغ مىماند. چه جور آن اجزاء مرغ نيست و گفتيم آن بيضهاى كه خارج مىشود از مرغى كه ميته است پاك است، گفتيم كه جزء اجزاى بدن حساب نمىشود. مىگويند اين كيست هم مثل او است. چرا مثل او است؟ وجهاش خواهد آمد. مثل آن تخم است. اگر اين جور بوده باشد احتياج به ذكات هم ندارد. بدان جهت در ما نحن فيه چون كه اين حيوان مذكّى هست يقيناً فأره مسك پاك است. چون كه اگر جزء حيوان هم بوده باشد، حيوان مذكّى است. تذكيه شده است. و آنى كه در او فأره است از مسك، او هم پاك است. چون كه دم منجمد هم بوده باشد و استحاله به شىء ديگر نشده باشد، دم متخّلف در ذبيحه است. در مذكّات است. آن دم متخلّف پاك است. اشكالى ندارد.
بدان جهت صاحب العروه اين صورت را كه هست، تصريح نمىكند. آن صورتى كه محلّ خدشه است.
بعضىها، آن صورت را متعرّض مىشود و آن صورت اين است كه اين فأره از حيوانى اخذ بشود كه حى است. آهو خودش حى است. اين فأره مسك كه از او اخذ شده است. اينجا مىفرمايد، اين فأرهاى كه فأرة المسك است، طاهر است. ولو اين فأره منفصل بشود از حی على الاقواء. على الاقوی اين انفصال از حى را مىگويد. چون كه آن صورت اوّل جاى كلام نيست. اين جور مىگويند آنهايى كه اهل خبره هستند. مىگويند اين كيسه اى كه در ناف آهو است، اين كيست به تدريج از خون حيوان پر مىشود. به استحاله او به غير استحاله. ديگر آنها محلّ كلام ما نيست. و اين مسك وقتى كه پر شد و يك حالت مثل خارش پيدا مىكند اين حيوان. به واسطه خارش كه پيدا مىكند و نافش را مىخارد يا به چيزى مماسه مىكند، اين كه در نافش متكدّف شده است اين كيسه مىافتد. وقتى كه افتاد اين را بر مىدارند كه در صحارى آنهايى كه اهلش هستند پيدا مىكنند اين ناف را.
روى اين حساب اين فأرهاى است مسك كه منفصل است از حيوان حى. صاحب العروه مىفرمايد، اين فأره هم پاك است. و آن مسكى كه در اين فأره هست، او هم پاك است. كانّ مشهوراً بين اصحابنا اين است كه اين فأرء المسك و لو از حيوانى كه حى بوده باشد جدا بشود، اين فأره پاك است و اين مسكى كه در او هست هم پاك است. و مخالف در مسأله فقط به كاشف الّثام نسبت دادهاند كه ايشان فرموده است نه. اين محكوم به نجاست است. اين صورتش.
پس در ما نحن فيه دو مطلب هست: يكى اينكه اين فأرة المسك چرا پاك است؟ و ثانياً اگر خودش پاك شد، چرا مسكى كه داخل آن است، آن هم پاك است؟
اين جور گفتهاند و حرف صحيحى هم گفتهاند كه همين جور است. گفتهاند، آن ادلّهاى كه ما داشتيم در آن جزء مبان من الحى است، آن جزء مبان من الحى ميتةٌ آن رواياتى بود كه وارد شده بود در اينكه حبالة الصّيد قطع مىكند رجل حيوان را يا بعضى اجزاء حيوان را. و روايتى بود كه در اليات غنم وارد شده بود كه اهل الجبل تثقل عندهم اليات الغنم فيقطعونها. گفتهاند كه آن روايات هيچ كدام از اين فأرة المسك را كه حيوان خودش به طبع خارش پيدا مىكند و جدا مىشود از حيوان، اگر آن روايات ملاحظه بشود، هيچ كدام از اينها اين فأرة المسك را نمىگيرد. چون كه نمىگيرد، خوب اصالة الطّهاره مقتضايش اين است كه پاك است ديگر. چون در نجاست دليل مىخواهد. و الاّ اگر دليل بر نجاست نبوده باشد، اصالة الطّهارة حاكم است كه پاك است. اين خود فأره و اينكه اين حرف، حرف متينى است به آنكه آن ادلّه ی نجاستى كه مبان من الميته است، آن اجزايى است كه آن اجزاء مردار بوده باشند و اينها قطع بشوند از حيوان جدا بشوند. امّا آنكه بالطّبع روح از او منتفى مىشود و خودش مىافتد، كه مىگفتيم ثالول و بثور ولو اين جور نيست، ولكن فرض بفرماييد بعضى اقسام ثالول و آن قشور اجربى كه است از اين قبيل است مىگفتيم.
على هذا اطلاقى نداريم در ادلّه نجاست كه اين فأرة المسك را بگيرد. وامّا مسكش چرا پاك است؟ مسكش را هم مىگوييم پاك است. اگر گفتيم مسك دم مستحيل است كه اوّل دم بوده است و بعد استحاله شده است به شىء آخرى كه فعلاً دم به او اطلاق نمىشود. اگر اين را گفتيم اين هم على القاعده پاك است. چون كه نجاسات ما محصور است. در يكى از اينها مسك از اعيان نجسه نيست [پس] پاك است. امّا اگر گفتيم كه احتمال صحيح هم همين است استحالهاى در كار نيست اين دم، دم منجمد است و دمى است كه منجمد مىشود در آنجا و مىافتد بعد آن با فاره. اين دم منجمد را گفتيم. ما بوديم و ادّله اوّلى. مىگفتيم كه مسكش نجس است. چون كه دم است. دم فرقى نمىكند كه انشاءالله خواهد آمد. ادلّه نجاست الدّم مىگويد، دم از حيوان ذى النّفس نجس است. اعم از اينكه دم منجمد بوده باشد يا مايع بوده باشد. چه جور ماء منجمد و ماء غير منجمد اين ماء منجمد استحاله نيست. حقيقت ديگر نيست. همان حقيقت آب است منتهى منجمد شده است. وصفش رفته است.
روى اين حساب اطلاق مىشود كه وانّه ماء المنجمد منتهى مطلق گفته نمىشود. مقيّد مىشود كه بانّه ماء المنجمد و دم هم همين جور است. دم هم اطلاق مىشود به اينكه هذا دمٌ منتهى دم منجمد است و ادّله نجاست دم اطلاقش مىگيرد. بعيد نيست ادلّه اطلاق دم مثل اطلاق الماء نيست. ادلّه اطلاق الماء منجمدش را نمىگيرد. سابقاً گفتيم.
و امّا ادلّهاى كه در نجاست دم هست، بعيد نيست اطلاقش دم منجمد را هم بگيرد. على ما سيأتى كه بحث خواهيم كرد. با وجود اينكه اين دم، دم منجمد است و مثل آن دمى مىشود كه زير ناخن منجمد مىشود. علماء اينجور در مثالها مىنويسند. اين همان تمسّك به اطلاق است. چيز ديگرى نيست. اين كه در رسالهها دارد اگر خون منجمد بشود زير ناخن يا زير پوست كه رنگ سياه پيدا مىكند، مادامى كه دم منجمد است و بروز پيدا نكرده است خوب عيبى ندارد. چون كه آبى كه در وضو و غسل و غير ذلك استعمال مىشود به او نمىرسد. ولى اگر ظاهر بشود. سوراخ بشود و ظاهر بشود بله او آب را به ملاقات نجس مىكند ديگر. آب وقتى كه به او رسيد متنجّس مىشود. دم است. اين دم منجمد چه جور دم هست مسك هم همان جور دم منجمد است. الاّ انّه اگر ما گفتيم اين دم، دم منجمد است و استحالهاى در كار نيست باز حكم مىكنيم كه پاك است. چرا؟ چون كه ادلّه نجاست دم مثل ادلّه ساير احكام است. قابل تقييد است من حيث اينكه آنى كه متعارف از مسك است، نه بعضى اقسامى كه او را درست مىكنند، آنى كه فرد شايع از افراد مسك است، همين است كه در روايات هست فرد شايعش همين است كه همان فأره را حيوان مىاندازد و اهل البوادي او را جمع مىكنند و مسكش را استعمال مىكنند. اين كه در روايات وارد شده است درباره مسك كه حتّى در آن صحيحه عبد الله ابن سنان كه خدمتتان عرض مىكنم كه رسول الله با خودش فأره مسكى داشت كه با آن عطر شناخته مىشد رسول الله و مردم مىفهميدند كه رسول الله تشريف مىآورد. اين كه فرد شايع مسك است همين است. بدان جهت اين ادلّه جواز استعمال او بلكه استحباب او كه از فعل رسول الله (ص) پيدا است اين دليل بر اين است كه اين پاك است. ولو دم هم بوده باشد دم پاك است. اين صحيحه اين است كه خدمت شما عرض مىكنم.
وسائل باب چهل سوم از ابواب لباس المصلّى روايت اوّلى[2] است.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى العطّار عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ابن عيسى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ» كه حسن ابن محبوب است «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» كه سند همهشان اجلّا هستند. «قَالَ: كَانَتْ لِرَسُولِ اللَّهِ ص مُمَسَّكَةٌ إِذَا هُوَ تَوَضَّأَ- أَخَذَهَا بِيَدِهِ وَ هِيَ رَطْبَةٌ». يك ظرف مسكى بود. اذا حرّت و توضّء فضها بيده و هى رتبه وقتى كه وضو مىگرفت همين جور در حال رتب بود و اخذ مىكرد. كه صحبت، صحبت نجاست نيست. «فَكَانَ إِذَا خَرَجَ عَرَفُوا أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ ص بِرَائِحَتِهِ»وقتى كه رسول الله خارج مىشدند از خانه يا از جايى مىفهميدند كه اين رسول الله (ص) است از آن مسكى و آن رايحهاى كه از رسول الله (ص) بود.
اين صحيحه مقتضايشاين است كه آن عطرى كه از بدن مبارك مبارك رسول الله (ص) بود، آن عطر، عطر عرضى بود. آن منافات ندارد بدن مبارك ايشان عطر ذاتى هم داشته باشد كه خوش بو باشد. با هم تنافى ندارد. اين صحيحه مباركه اينجور دلالت مىكند.
پس معلوم می شود بر اينكه اين مسكى كه هست ولو دم منجمد هم بوده باشد، محكوم به طهارت است حتّى يدش را رطباً به او رسول الله (ص) مىزد. اين هم قسم ثانى است.
مىماند يك قسم ديگر. و آن قسم ديگر اين است كه فأرة المسك جدا بشود و اخذ بشود از آن آهويى كه او ميته است. در بيابان خودش مرده است. مذكّات نيست، فأره او را اخذ مىكنند كه در آن مسك است. او چه جور است. او را صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف، در عروه اين جور دارد و امّا المأخوذة من الميته فيشكل طهارتها. طهارت او مشكل است و كذا طهارت مسكها. آن مسكى كه داخل آن است، آن هم مشكل است. درست توجّه بكنيد. وجه اشكال چه بوده باشد؟ وجه اشكال اين است كه بعضىها گفتهاند اين فأرهاى كه هست، فأره از جزء حيوان است. از اجزاى حيوان است. اجزاى حيوان وقتى كه محكوم به نجاست شد لكونها ميتة، يكى از آنها همين فأرهاى كه هست، اين هم محكوم مىشود به نجاست.
و امّا مسكى كه داخل آن است. اگر آن مسك دم بوده باشد، كه گفتيم دم است و استحاله پيدا نكرده است. خوب آن دم محكوم به نجاست است. لاطلاقات الدّم. اطلاقات دم او را مىگيرد. و آن فرد متعارف اين نيست كه بگوييم رسول الله (ص) آن فأرهاى كه داشت، آن فأرةالمسكش، مسك ميته بود. نه. اينجور نيست. آن كه فرد شايعش هست و ظاهرش اين است كه مردم و رسول الله (ص) او را استعمال مىفرمودند، آن مال مذكّات است يا حيوانى كه خودش ثابت مىكند. مذكّات فرد غالب نيست. آنى كه هست همانى كه در بيابان خود حيوان مىاندازد از سُرّه و از ناف خودش. على هذا الاساس ادّله اطلاق دم كه نجس است مىگيرد اينجا را. و يك مطلب ديگرى مىماند.
آن مطلب اين است كه كسى بگويد شما از كجا مىگوييد كه اين فأره جزء بدن حيوان است؟ چه جور تخم متكوّن مىشود در بدن دجاجه، در بطن دجاجه، اينجا هم در سُرّه اين حيوان يك جلدهاى متكوّن مىشود. كه چه جور حيوان اين تخم را مىاندازد اين هم اين جلده را مىاندازد. اين معلوم نيست كه از اجزاى حيوان بوده باشد. بدان جهت ادّله نجاست الميته كه اجزاء الميته را مىگيرد اين محرز نيست كه از اجزاء ميته بوده باشد. بدان جهت تمسّك به آن عموماتى كه هست، و با مطلقات تمسّك مشكل مىشود. چون كه نمىدانيم اين جزء ميته است يا نه. از اجزاء ميته است يا نيست. بدان جهت حكم به نجاست نمىشود. خودش مىشود اصالة الطّهارة.
على فرض اينكه گفتيم جزء ميته است و نجس است، چرا دمى كه آنجا هست، او نجس بوده باشد؟ اگر دم بوده باشد كه اطلاقات دم مىگيرد. امّا اگر استحاله بوده باشد به شىء آخر كه بعضىها گفتهاند كه، احتمال ثانى بود در مسك كه دم نيست. دم استحاله پيدا كرده است در اين ناف به شىء آخرى. اگر اين را گفتيم، خوب وقتى كه خود فأره ميته شد، آنى كه در آن ظرف موجود است از مظروف كه مسك است، اگر مايع بوده باشد كه خوب متنجّس مىشود. ولو دم نباشد متنجّس است و ملاقات با ميته كرده است. نجس مىشود و قابل تطهير هم نيست. اگر جامد بوده باشد كه شايعش همين جور است، او را مىشود تطهير كرد و استعمال كرد. خود فأره نجس است و امّا مسكى كه در او است و منجمد است اگر دم نبوده باشد كه فرض اين است مىشود او را تطهير كرد و استعمال كرد.
على هذا الاساس ما بوديم و ادلّه اوّليه ما نمىتوانستيم بگوييم بر اينكه اين فأره نجس است و مسكش هم نجس است. چرا؟ چون كه آن فأره محتمل است كه مثل البيضه بوده باشد كه پاك است. بله اگر آن ما فى الفأره دم شد و استحاله پيدا نكرد، آن مسكش نجس مىشود. منجمد باشد يا مايع باشد. امّا اگر استحاله شد، آن هم پاك مىشود.
اگر ما بوديم و على القاعده اينجور بود. ولكن در ما نحن فيه دو تا صحيحه داريم. كه آن دو تا صحيحه موجب مىشود كه ما حكم بكنيم در اين صورت اين فأره نجس است و مسكى هم كه دارد، آن هم نجس است. يكى از صحيحتين اطلاق دارد كه آن صحيحه دلالت دارد كه فأره و مسك الفأرة لا بأس به مطلق است. اين صحيحه تنها بود. اين صحيحه اطلاقش همه صور را مىگرفت. هم فأرهاى كه از مذكّى مأخوذ است. هم از حىّ مأخوذ است يا از ميته.
اين روايت صحيحه على ابن جعفر است در باب چهل و يکم [3]از ابواب لباس المصلّى.
«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ» كه صدوق قدس الله نفس الشّريف است «عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى ع» ، كه تنها منحصر به اين سند نيست كه صحيح است. يك سند ديگر هم دارد كه شيخ قدس الله نفس الشّريف به سند صحيحى نقل كرده است. آن سند هم صحيح است. «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ وَ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ جَمِيعاً عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ» آنجا دارد بر اينكه «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ فَأْرَةِ الْمِسْكِ تَكُونُ مَعَ مَنْ يُصَلِّي». مصلّى با خودش فأرة المسك را دارد. «وَ هِيَ فِي جَيْبِهِ أَوْ ثِيَابِهِ» اين فعره در جيبش هست يا در ثيابش هست. با خودش همراه دارد. «فَقَالَ لَا بَأْسَ بِذَلِكَ» بأسى نيست. تفصيل نفرمود كه فأره چه جور فأره بوده باشد از حى مأخوذ بشود، از مذكّى مأخوذ بشود،از ميته مأخوذ بشود.
در ما نحن فيه يك صحيحه دوّمى هست. اين صحيحه دوّم [4]است و همان صحيحه عبد الله ابن سنان اگر اطلاق داشته باشد كه كانت رسول الله ممسك اگر اطلاق داشته باشد و حكايت قضيهاى نباشد كه قضيه رسول الله كه اطلاق ندارد. همين جور هم هست. اطلاق ندارد. اگر كسى ادّعاى اطلاق كرد در او اين صحيحه ثانيه مقيّد مىشود. «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ» محبوب به اسناد شيخ عن محمّد ابن على ابن محبوب كه سند شيخ به محمّد ابن على ابن محبوب صحيح است. «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ» اين عبدالله ابن جعفر حميَرى است. «قَالَ: كَتَبْتُ إِلَيْهِ يَعْنِي أَبَا مُحَمَّدٍ ع» اين عبدالله ابن جعفر حميَرى با ابى محمّد سلام الله عليه مكاتبه داشت. اين يكى از مكاتباتش است. مكاتبات متعددى دارد رضوان الله عليه.
آنجا دارد كه كتبته عليه ابا محمّد «َجُوزُ لِلرَّجُلِ أَنْ يُصَلِّيَ- وَ مَعَهُ فَأْرَةُ الْمِسْكِ» با خودش فأرةالمسك همراه داشته باشد، «فَكَتَبَ لَا بَأْسَ بِهِ إِذَا كَانَ ذَكِيّاً» اصل اين سؤال ظاهرش اين است كه مال مذكّى را نمىپرسد. چون كه مال مذكّى ديگر همراه داشتنش كه اشكال ندارد. حيوان مذكّى است ديگر. مال غير مذكّى است. «يَجُوزُ لِلرَّجُلِ أَنْ يُصَلِّيَ- وَ مَعَهُ فَأْرَةُ الْمِسْكِ فَكَتَبَ لَا بَأْسَ بِهِ إِذَا كَانَ ذَكِيّاً». وقتى كه ذكى شد.
مرحوم كاشف اللثام،[5] اين ضمير اذا كان كه هو است برگردانده است به حيوان. حيوان ذكى بشود، يعنى مذكّى بشود. بدان جهت فرموده است كه فأرة المسك لا بأس بها. اگر حيوان مذكّى شد، وامّا اگر از حيوان حى شد يا از حيوان ميته شد، نجس است. ايشان اينجور معنا كرده است.
ولكن در ما نحن فيه دو تا قرينه است كه اين مراد حيوان مذكّى نيست. اذا كان ذكىًّ يعنى خود فاره ذكى باشد. خود فاره ذكى بوده باشد، يعنى طاهر بوده باشد. ذكى يعنى طاهر. يك قرينهاش اين است كه اصل سؤال از آن فأرهاى كه از حيوان مذكّى جدا شده است، او معنى ندارد. مثل اين است كه گوش حيوان را در جيبش گذاشته است و نماز مىخواند. مذكّى است ديگر. اشكال دارد اين. اين كه جاى اشكال نيست.
ديگرى اين است كه اصلاً حيوان ذكر نشده است كه بگوييم اذا كان ذكىًّ يعنى ضمير كان بر مىگردد به حيوان. يجوز الرّجل ان يصلّى و معه فأرة المسك فكتب لا بأس بها اذا كان ذكياً. يعنى فأره ذکی باشد. خود فأره ذكى باشد. ظاهر كلام اين است. چون كه حيوانى ذكر نشده است. و بما اينكه در ما نحن فيه كه هست، حيوان ذكر نشده است ظاهرش اين است كه خودش پاك باشد معناى اينكه خودش پاك بوده باشد معنايش نيست. الاّ اينكه از ميته جدا نشود. فأره خودش پاك بوده باشد يعنى از ميته جدا نشده باشد. چون كه متعارف اين است كه فأره از حيوان حى مىافتد و يك قسمش هم اين است كه از حيوان مذكّى جدا مىكنند. آنى كه ذكى طاهر بوده باشد خودش يعنى از ميته جدا نشده باشد و روى اين اساس ولو اگر گفته باشيم بر اينكه خود فعره از اجزاء حيوان نيست و اطلاقات ميته او را نمىگيرد، مقتضاى اين روايت صحيحه اين است كه بگوييم فأرهاى كه از ميته بوده باشد، محكوم به نجاست است. چرا؟ چون كه امام (ع) فرمود، اذا كان ذكياً غير از اين معنا، معناى ديگرى محتملى نيست. در اين اذا كان ذكياً قهراً آن مسكى كه خودش پاك نشد، فأره پاك نشد، آن مسكى كه داخل آن است، آن مسك هم دليلى بر طهارتش نداريم. دم بوده باشد كه اطلاقات دم مىگيرد او را. و اگر دم نبوده باشد به واسطه انفعالش كه منفعل شده است با ملاقات كردن با اين جلده مايع باشد منفعل مىشود. منجمد بوده باشد كه از اوّل منجمد باشد كه مايع هم ملاقات نكند كه بعد منجمد بشود. از اوّل اگر منجمد شده است يك نجاست عرضى پيدا مىكند. اگر دم نبوده باشد. دم بوده باشد كه خوب نجس است.
پس على هذا الاساسى كه هست، اين روايت مباركه باعث مىشود كه ما از آن ميتهاى كه قسم ثالث است، رفع يد بكنيم. هذا تمام الكلام.
بعد بحث ما واقع مىشود در اين اقسام مسكى كه شيخ انصارى قدس الله نفسه الشّريف از تحفة الحكيم [6]نقل كرده است. ظاهراً تحفه حكيم مؤمن است. ما كه از او كتابى نداريم. يك زمانى داشتيم. الان نداريم. شما اگر داريد نگاه كنيد. ايشان فرموده است بر اينكه در تحفه گفته است كه اقسام مسك، چهار تا است. خود مسك نه فأره. خود مسك. اقسامش چهار تا است. فرموده، يك قسم از اين مسك اين است كه خود حيوانى كه هست، خود حيوان خون مىريزد وقتى كه آن حيوان حائض مىشود. و خون حيض از او در مىآيد يا حيوانى است كه بواسير دارد. آهو بواسير دارد خونى كه از او خارج مىشود، اين خون اگر بيفتد روى احجار منجمد مىشود و يك خون خوشبويى هست كه عطر است. خون هم همين جور است. چه جور آن مدفوع زنبور عسل، عسل است، خون حيضى كه اين حيوان مىريزد، يا خونى كه از بواسيرش خارج مىشود اين هم عطر است كه منجمد مىشود. ايشان فرموده است بر اينكه اسم اين مسك را مسك تُركى مىگويند كانّ مسك تركى اين است.
ايشان مىفرمايد بعد از اينكه اين را نقل كرده است مرحوم شيخ از تحفه فرموده است بر اينكه اين لا ينبغی الشک بايد نجس بوده باشد. اين اطلاقاتى كه در نجاسات دم هست، آن اطلاقات دم را مىگيرد. كه فرض بفرماييد روى حجر منجمد بشود و چه قبل از انجمادش بوده باشد. فرقى نمىكند. اطلاقات دم مىگيرد. يك چيزى طلب شما شد. آن طلبتان اين است كه چه جور شد اطلاقات ما، ماء منجمد را نگرفت ولكن اطلاقات دم، دم منجمد را گرفت. اين طلب شما كه انشاءالله نجاست دم كه مىرسيم، آنجا عرض مىكنيم كه فرق بين المقامين چيست. بدان جهت اين دم ولو منجمد بوده باشد نجس است وقتى كه نجس شد، كسى ادّعا بكند كه نه اين وقتى كه منجمد مىشود، استحاله پيدا مىكند. همين جور است ربّما در بدن انسان وقتى كه دم منجمد مىشود، بعد از مدّتى استحاله پيدا مىكند. اين هم همين جور استحاله پيدا مىكند. فرموده است. خوب هم فرموده است. خدا رحمتش كند شيخ انصارى را. فرموده اين دعواى استحاله بيجا است. اين دم به واسطه منجمد بودن وصف مايع بودنش از بين رفته است. مثل وصف مايع بودن در آب. همان جور كه آن جمد يعنى آن يخ ماء منجمد است، اين هم دم منجمد است. فرقى نمىكند در اين معنا. پس اين يك قسمش نجس است. اين ديگر فأره ندارد. اين خود خون است كه مىريزد. اين يك قسمش.
قسم دوّم را كه ايشان مسك هندى فرموده است. از تركستان هم رفته است به هند. فرموده است بر اينكه اين حيوانى كه تذكيه مىكنند اين آهو را، اين دمى كه از اين حيوان خارج مىشود، دم اين حيوان كه ذبح مىشود اين دمش را با روثش قاطى مىكنند. اين مسك مصنوعى است. دمش را با روثش قاطى مىكنند و يك شىء زرد رنگ يا اشقر در مىآيد و لكن خوشبو است. آن هم عبارت از مسك است. ايشان فرموده است بر اينك اين هم مثل قسم اوّل است ديگر. بلااشكال نجس است. چرا؟ چون كه دم كه نجس است. رؤس را كه شىء طاهر است با او قاطى بكنند شىء طاهر با نجس خلط بشود كه از مطهّرات نيست. دعواى استحاله هم كه در كار نيست. پس اين منجمد است. البتّه بايد مراد شيخ اين باشد. اين البتّهاش از ما است. اين خون را كه مخلوط مىكنند يعنى دم خارج را كه خارج مىشود هنگام ذبح از حيوان، او را مخلوط بكنند و الاّ اگر دم متخلّفه در بدنش را مخلوط به روث بكنند اين اشكالى ندارد. آن دم متخلّف پاك است. روثش هم پاك است. دوتا پاك به همديگر قاطى شدند كه نجس نمىشوند. مرادش آن دم مسفوح است دمى است كه خارج مىشود. غير المتخلّف است. دمى است كه متخلّف نيست. مرادش بايد اين بوده باشد.
بعد ايشان قسم ثالثى براى مسك ذكر كردهاند. و آن اين است كه مىگويد اين حيوان اين نافى كه دارد، اطراف ناف را فشار مىدهند. اين حيوان را مىگيرند اطراف نافش را فشار مىدهند. وقتى كه فشار دادند، در آن گودى دم جمع مىشود. خون جمع مىشود آنجا. وقتى كه آن خون جمع شد، منجمد مىشود و برمىدارند كه مسك مىشود. همان خوشبو مىشود. اين را هم فرموده است و حكمش واضح است. اگر حيوان را تذكيه نكنند بعد از تذكيه اين كار را بكنند خوب پاك است و بلا اشكال. پاك است ديگر. دم متخلّف است و اينها پاك هستند. و امّا اگر حيوان را تذكيه نكنند حيوان زنده بوده باشد يا حيوان ميته بوده باشد اين كار را بكنند اين نجس است. چون كه اطلاقات دم مىگيرد اگر حيوان حى بوده باشد و ميته هم بوده باشد هم خودش ميته است و هم اين دم است. هم آنجاهايى كه فشار مىدهند نجس است و هم خونى كه اطلاق الدّم است. اين هم نجس است.
بعد ايشان خدا رحمتشان بكند يك قسم رابعى را ذكر كردهاند كه آن قسم رابع را در كلامشان ذكر كردهاند و آن قسم رابع را هم شما خودتان ملاحظه بفرماييد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص59.
[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج4، ص 434.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج4، ص 433.
[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج4، ص 433.
[5] محمد بن حسن فاضل هندی، کشف اللثام، (دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم،چ1، ت1416ق)، ج1، ص406.
[6] فقد ذكر في التحفة: أنّ للمسك أقساماً أربعة أحدها: المسك التركي، و هو دم يقذفه الظبي بطريق الحيض أو البواسير فينجمد على الأحجار.الثاني: الهندي، و لونه أخضر: دم ذبح الظبي المعجون مع روثه و كبده و لونه أشقر، و هذان ممّا لا إشكال في نجاستهما.الثالث: دم يجتمع في سرّة الظبي بعد صيده، يحصل من شقّ موضع الفأرة و تغميز أطراف السرّة حتّى يجتمع الدم فيجمد، و لونه أسود، و هو طاهر مع تذكية الظبي، نجس لا معها.الرابع: مسك الفأرة، و هو دم يجتمع في أطراف سرّته ثم يعرض للموضع حكّة تسقط بسببها الدم مع جلدةٍ هي وعاءٌ له، و هذا و إن كان مقتضى القاعدة نجاسته؛ لأنّه دم ذي نفس، إلّا أنّ إلا جماع دلّ على خروجه عن هذا العموم؛ إمّا لخروج موضوعه بدعوى استحالة الدم أو بدعوى التخصيص في العموم.و كيف كان، فلا إشكال في طهارة هذا الذي يتعاطاه المسلمون و إن كان خالياً عن الفأرة؛ شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج5، ص57.