درس یکصد و پنجاه و دوم‏

نجاسات

مسألة 3: « ميتة ما لا نفس له طاهرة ‌كالوزغ والعقرب والخنفساء والسمك وكذا الحية والتمساح وإن قيل بكونهما ذا نفس لعدم معلومية ذلك مع أنه إذا كان بعض الحيات كذلك لا يلزم الاجتناب عن المشكوك كونه كذلك».[1]

مسألة 4: « إذا شك في شي‌ء أنـّه من أجزاء الحيوان أم لا ‌فهو محكوم بالطهارة ، وكذا إذا علم أنـّه من الحيوان لكن شك في أنـّه ممّا له دم سائل أم  لا ‌».[2]

ميته حيوانی که نفس سائله ندارد

صاحب العروه قدس الله نفسه الشريف مى‏فرمايد تمامى اينهايى كه گفته‏ايم در ميته حيوانى بود كه له نفس سائله. اما حيوانى كه ليس له نفس سائله، فميتة طاهرة. حيوانى كه نفس سائله ندارد، ميته‏اش پاك است. الظاهر و الله العالم خلافى در مسئله نيست كه كسى پيدا بشود و بگويد بر اينكه حيوانى كه نفس سائله ندارد او هم ميته‏اش محكوم به نجاست است.

روايات دال بر طهارت ميته حيوانی که نفس سائله ندارد

 كانّ اين معنا از مسلمات عند الاصحاب است و روايات دلالت مى‏كند بر اين معنا كه نفس سائله نداشته باشد حيوان، ميته او محكوم به طهارت است.

موثقه عمار

عمده از اين روايات موثقه عمار[3] است. كه اين موثقه عمار به اين معنا دلالت مى‏كند. موثقه عمار در باب 35 از ابواب النجاسات است. آنجا روايت اولى است.

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنِ الصَّدُوقِ» مفيد قدس الله نفسه الشريف از شيخ خودش صدوق نقل مى‏كند، صدوق همِ‌كه عَنْ مُحَمَّدِ بْن الْحَسَنِ محمد بن الحسن، محمد ابن حسن صفار است. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى» كه همان اشعرى است صاحب كتاب نوادر الحكمه. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ» كه اينها ثقات هستند، فتحى هستند. «عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ» روايت من حيث السند موثقه است. آنجا دارد «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْخُنْفَسَاءِ وَ الذُّبَابِ وَ الْجَرَادِ- وَ النَّمْلَةِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ». آن كه شبيه به اينها است «َمُوتُ- فِي الْبِئْرِ وَ الزَّيْتِ وَ السَّمْنِ وَ شِبْهِهِ» ، در زيت كه زيت اگر ميته نجس باشد او را نجس مى‏كند. و السمن و الشبهه در اينها مى‏ميرد. «قَالَ كُلُّ مَا لَيْسَ لَهُ دَمٌ فَلَا بَأْسَ». هر حيوانى كه دم ندارد بأسى براى آن نيست. معروف و مشهور اين دم را حمل مى‏كنند به دم سائل كه هر حيوانى كه دم سائل ندارد. او محكوم است، ذى النفس سائله نيست محكوم است به طهارت ميته‏اش. اگر كسى گفت بر اين كه شما از كجا اين را مى‏گوييد؟ كل ما ليس له دمٌ، آن حيوانى كه اصلا دم ندارد. چه دم سائل، چه دم غير سائل. مثل اين مثالهايى كه در اينجا ذكر شده است. مثل نمله، زباب، خنفساء، اينها اصلا دم ندارند. ولى آن رطوبتى كه در بدن آنها هست آن رطوبت به اينها اطلاق دم نمى‏شود. اين روايت فقط دلالت مى‏كند حيوانى كه دم ندارد ميته اش محكوم به طهارت است.

 شما از كجا مى‏گوييد كه دم، دم سائله است. نه مراد مطلق الدم است. حيوانى كه دم ندارد، نه دم سائل، نه دم غير سائل اين حيوان ميته‏اش محكوم به طهارت است. اگر كسى اين شبهه را بكند مى‏گوييم درست مى‏گوييد ما هم همين را مى‏گوييم. اين روايت اين مقدار دلالت مى‏كند كه آن حيوانى كه اصلا دم ندارد ميته او محكوم به طهارت است. ولكن روايت منحصر به اين نيست. در ما نحن فيه روايت دومى در اين باب است. مثل اين روايت يك روايت ديگر هم هست، او را هم بگويم كه آن هم مثل اين روايت است كه ليس له دمٌ است.

روايت ابی بصير

اين روايت در باب هفدهم از ابواب ماء المطلق روايت يازدهم[4] است. دارد بر اين كه «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا» كه كلينى از عده‏اش نقل مى‏كند. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ يا خالد است يا عيسى است. آن هم نقل مى‏كند «عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ »،. ظاهرا اين ابن سنان، محمد ابن سنان است. به قرينه مروى عنه است كه ابن مسکان است. ما روايتى پيدا نكرده‏ايم به حسب تتبع، كه شبه كامل است، يك روايتى عبد الله ابن سنان از ابن مسکان داشته باشد. روايات‏ كثيره‏اى از محمد ابن سنان از ابن مسکان دارد محمد ابن سنان. بدان جهت اين ابن سنان، محمد ابن سنان است روايت به واسطه اين ضعيف مى‏شود. عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّا يَقَعُ فِي الْآبَارِ- فَقَالَ أَمَّا الْفَأْرَةُ وَ أَشْبَاهُهَا فَيُنْزَحُ مِنْهَا سَبْعُ دِلَاءٍ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ الْمَاءُ فَيُنْزَحُ حَتَّى يَطِيبَ » بعد در ذيل اين دارد كه «وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ وَقَعَ فِي الْبِئْرِ لَيْسَ لَهُ دَمٌ- مِثْلُ الْعَقْرَبِ وَ الْخَنَافِسِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ فَلَا بَأْسَ». اين روايت هم همين جور است.

 مدلول اين روايت اخص از مدعاست. ممكن است كسى بگويد ما ليس له الدم اصل دم را نداشته باشد. شما كه مى‏گوييد دم سائل، بيخود مى‏گوييد. اين در اين روايات ما ليس له دم است. ما ليس له دم آن وقت مضمونش مى‏شود حيوانی که اصلا دم ندارد. فقط حيواناتى كه مثل نمله، مثل مگس، مثل خنفساء كه اصلا دم ندارند آنها را مى‏گيرد. و اما حيواناتى كه دم دارند ولكن دمشان، دم سائل نيست. مثل فرض كنيد سمك‏ها، حيوانات بحرى كلا او جُلا. كه اينها دم دارند ولكن دم سائل نيست ميته آنها هم پاك است اين روايت دلالتى نمى‏كند. مى‏گوييم عيبى ندارد. اين را من نديده‏ام كسى اين حرف را بگويد ولكن در ذهن خود ما مى‏آيد كه حرف، حرف درستى است كه اين روايات ما ليس له دم است. نه ما ليس له دمٌ سائله است. اين مى‏دانيد كه نقيض اين له دمٌ كه ما ليس دم مى‏شود نقيض چه مى‏شود؟ آن حيوان ذى الدم با حيوان ذى النفس سائله ما بينشان فرض كنيد اعم و اخصّ مطلق است. كلّ حيوانى كه له دم بعضش نفس سائله ندارد. امّا هر حيوانى كه نفس سائله دارد له دمٌ. ما له نفسٌ سائله اين اخص است. ما له دمٌ اين اعم است. و اينجور گفته‏اند كه درست هم گفته‏اند. بايد بگويند و شما هم بايد بگوييد. كه نقيض اخصّ اعم مى‏شود و نقيض اعم اخص مى‏شود. اين جور است ديگر. نقيض ما ليس له نفسٌ دم سائله اين است ديگر. اين اعم است و صدق مى‏كند به حيوانى كه دم اصلاً ندارد يا دم دارد و لكن سائل نيست. و امّا نقيض له ما ليس له دم اخص مى‏شود. فقط آن حيواناتى كه مثل نمله و خنفساء و امثال ذلك است، آنها را فقط مى‏گيرد.

 پس اين دو تا روايتى كه خوانديم جاى اين شبهه است كه اين روايات فقط مثل نمل و اينها را مى‏گيرد كه دم ندارد. آنها ميته‏شان پاك است. مى‏گوييم عيبى ندارد. روايت ديگرى در مقام داريم كه آن روايت وافى است. آن هم موثّقه حفص ابن غياث است كه روايت 2 است در باب [5]35 ازابواب النّجاسات.

موثقه حفص بن غياث

محمّد ابن الحسن به اسناده عن المفيد عن احمد ابن محمّد عن ابيه احمد ابن محمّد عرض كردم ظاهرش احمد ابن محمّد ابن يحيى است عن ابيه از پدرش اين احمد ابن محمّد ابن يحيى توثيق ندارد. عن احمد ابن ادريس عن محمّد ابن احمد ابن يحيى و لكن گفتيم عيبى ندارد. توثيق را نداشته باشد. چون كه شيخ قدس الله نفسه الشّريف به روايات محمّد ابن احمد ابن يحيى سند ديگرى دارد كه سابقاً گفتيم سندش كه در فهرست ذكر كرده سند صحيحى است. بدان جهت اين روايتى كه هست، من حيث السّند عيبى ندارد. تمام است. اشكالى ندارد. عن جعفر ابن محمّد عن ابيه عن حفص بن غياث «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: لَا يُفْسِدُ الْمَاءَ إِلَّا مَا كَانَتْ لَهُ نَفْسٌ سَائِلَةٌ». ماء را فاسد نمى‏كند. آن ماء را كه ميته فاسد مى‏كند، فاسد نمى‏كند ماء را مگر آن ميته‏اى كه، آن حيوانى كه نفس سائله داشته باشد. سابقاً مى‏گفتيم كه فاسد نمى‏كند مگر آنى كه نفس سائله داشته باشد يعنى به بولش هم فاسد نمى‏كند. به دمش هم فاسد نمى‏كند. اين جور مى‏گفتيم. ولكن اين موت قدر متيّقن است. باز هم همان اطلاق را مى‏گويد. آن حيوانى كه نفس سائله دارد، او آب را فاسد مى‏كند. و امّا آنى كه ليس له نفسٌ سائله، او فاسد نمى‏كند. لا بموته، لا ببوله او لا بمدفوعه او بغير ذلك. پس على هذا اين روايت دلالت مى‏كند به اينكه آن حيوانى كه نفس سائله ندارد پاك است. خوب اين را هم مى‏دانيد كه كسى هم نبايد توهّم كند. حقّ توهّم ندارد. كه بگويد آن روايات ما ليس له دم بود. اخص بودند آنها. اين روايت ما ليس له نفسٌ سائله است. اين اعم است. آنها مقيّد اين مى‏شود. نه نمى‏شود. چرا؟ چون كه در باب اطلاق تقييد گفتيم ديگر فقيه بايد اينها را استعمال كند در فعل. گفتيم آن وقتى مقيّد حمل بر مطلق مى‏شود كه دو مورد بيشتر نيست كه در اين دو مورد حمل مى‏شود مطلق به مقيّد.

 يكى اين است كه حكم واحد باشد. انحلالى نباشد احكام متعدّده. مثل اينكه يك كفّاره واجب است. يكى گفته است اعتق رقبةً و آن ديگرى گفته است اعتق رقبةً مومنه كه مى‏دانيم يك كفّاره بيشتر واجب نيست. اينجا حمل مى‏كنيم مطلق را به مقيّد.

 يكى هم اينكه در نفى و اثبات با هم اختلاف داشته باشند. چه حكم متعدّد بشود و چه انحلالى باشد و چه انحلالى نباشد. يكى گفت اكرم العالم، ديگرى گفت لا تكرم العالم الفاسق، اين تقييد مى‏كند مطلق را. چون كه در نفى اثبات با هم تخالف دارند.

 وامّا در جايى كه مطلق و مقيّد هر دو مثبتين شدند يا هر دو نافين شدند و حكم هم انحلالى بود، احكام متعدّده‏اى بود مثل اينكه يكى گفت الرّبيبة حرامٌ ديگرى گفت ربيبة الّتى فى حجوركم حرامٌ، گفتيم كه وصف هم مفهوم ندارد تا يك حكم سلبى استفاده بشود. اوصاف كه مفهوم ندارد. بدان جهت حمل مطلق بر مقيّد نمى‏شود. هم ملتزم مى‏شويم كه مطلق الرّبيبه حرام است و بعضى هم كه ربيبة فى حجوركم است، او هم حرام است. چون كه مطلق حرام شد، تمام افرادش حرام مى‏شود. يكى هم از آن افراد اين است. اينجا هم همين جور است. اينها هر دو، اين خطابها احكام انحلالى است. يكى مى‏گويد حيوانى كه دم ندارد، عقرب باشد، خنفساء باشد پاك است. يكى هم مى‏گويد آنى كه نفس سائله ندارد، عقرب باشد يا اينكه ماهى باشد كه دم دارد و لكن نفس سائله ندارد آن پاك است. ميته‏اش پاك است. هر دو در حكم متّحد هستند. ايجاب سلب و اختلافى ندارند و حكم هم حكم انحلالى است. ملتزم مى‏شويم كه تمام افرادى كه ليس له نفسٌ سائله طاهر هستند. بعضى افرادش ماليس له دم است كه آن هم طاهر است. هيچ اشكالى نيست. جاى حمل مطلق بر مقيّد نيست.

 پس تصبح نتيجه بر اينكه حيوانى كه ليس له نفس سائله سواءٌ كان له دم يا اصلاً دم نداشته باشد، هر دو محكوم است ميته‏اش به طهارت. حكم در ما نحن فيه اين جهتش اشكالى ندارد. انّما الاشكال در ما نحن فيه در اين است. در دو جهت كلام و اشكال هست.

 جهت اوّل اين است نسبت داده شده است به صدوق قدس الله نفسه الشّريف. الله اعلم من تتبّع نكرده‏ام كلام صدوق را. نسبت داده‏اند فقها به صدوق قدس الله نفس الشّريف و به شيخ الطّائفه قدس الله نفس الشّريف و هكذا به سلّار و ابن زهره و جماعتى نسبت داده‏اند كه وزغ با وجود اينكه اين وزغ مما له ليس نفسٌ است، نفس سائله ندارد و دم سائل ندارد مع ذلك اين وزغ محكوم است به نجاست. اين نه به جهت اينكه اين كبرايى كه گفتيم او را تخصيص داده‏اند، ما ليس له نفسٌ پاك است ميته‏اش الاّ الوزغ تخصيص نيست. چون كه آن قاعده‏اى كه ما مى‏گفتيم آن كبرايى كه مى‏گفتيم، كبرى معنايش اين است. درست توجّه كنيد. حيوانى كه نفس سائله ندارد و درحال حياتش محكوم به طهارت است، او بعد از مردن هم پاك مى‏شود. ميته‏اش هم پاك مى‏شود. آن كبرى مال او است. حيوانى كه نفس سائله ندارد و در حال حياتش پاك است مثل نمله، خنفساء و امثال ذلك و مثل السمك اين اگر ميته بشود و بميرد باز اين ذكى و پاك است. اينها در وزغ اين كبرى را تخصيص نداده‏اند. كبرى در عموميّتش باقى است. گفته‏اند وزغ در حال حياتش هم نجس است. كانّ وزغ مثل كلب و خنزير از اعيان نجسه است. ولو مسلّم است كه ما بينشان كه نفس سائله ندارد، ملتزم شده‏اند كه اين محكوم به نجاست است. اين جور نسبت داده شده است به اينها. و اينها استدلال كرده‏اند كه وزغ محكوم است به نجاست حتّى حيّاً مثل آن اجزا و توابع كلبى مى‏شود كه لا تحلّ الحياة. حيات به آنها سائل نيست مثل شعر الكلب. شعر الخنزير كه با وجود اينكه آنها ذى النّفس نيستند باز از اعيان نجسه هستند ديگر. اينجا هم اين وزغ با وجود اينكه نفس سائله ندارد و دم سائل ندارد بلكه شايد دم نداشته باشد، مع ذلك محكوم به نجاست است حيّاً و ميّتاً. چون كه از اعيان نجسه است. دليلشان چيست؟

 اينها به سه روايت در ما نحن فيه تمسّك كرده‏اند كه از اين سه تا روايت استفاده اين معنا مى‏شود كه وزغى كه هست، از اعيان نجسه است.

صحيحه معاوية بن عمار

يكى از آن رواياتى كه هست، صحيحه معاوية ابن عمّار است. باب 19 از ابواب الماء المطلق روايت دوّمى[6] است.

و باسناده عن الحسين ابن سعيد شيخ قدس الله نفسه الشّريف به سندش از حسين ابن سعيد نقل مى‏كند عن حمّاد ابن عيسى و فضالة ابن ايّوب اين دو از معاوية ابن عمّار نقل مى‏كنند كه «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْفَأْرَةِ وَ الْوَزَغَةِ- تَقَعُ فِي الْبِئْرِ» اينها در بئر مى‏افتند. چه جور است. «قَالَ يُنْزَحُ مِنْهَا ثَلَاثُ دِلَاءٍ» دلاول سه دلو بايد كشيده شود. سه دلو مطهر است كشيده بشود آن وقت كه اين مطهر شد، پس آب نجس شده است. آب آن وقتى نجس مى‏شود كه وزغ نجس بوده باشد. اگر اين استدلال بوده باشد كه اين روايت پف كرد به هوا رفت. چرا؟ براى اينكه سابقاً گفتيم اين ينزح، حكم استحبابى است و حكم استحبابى از او كشف نمى‏شود كه اين آب نجس شده است. ولو ملتزم شده‏ايم بر اينكه متعارضتين مدلول مطابقى‏اش كه از اعتبار افتاد، مدلول التزامى‏اش سر جاى خودش مى‏ماند حجّت مى‏شود. اين روايات بئر دلالت مى‏كنند بر اينكه اين آب نجس مى‏شود به واسطه اينها ماء بئر. صحيحه ابن بزيع[7] فرمود، آب بئر نجس نمى‏شود. اين جور فرموده بود مرحوم حكيم، كه اينها مدلول مطابقى است و از اعتبار مى‏افتد. امّا مدلول التزامى كه آب نجس شده است اين از كار مى‏افتد و لكن اين شى‏ء منجّس است. از اعيان نجسه است مثل وزغ يا شى‏ء ديگرى كه به بئر مى‏افتد مثل الميته فرموده بود در اين مواقع مدلول در اعتبار مى‏ماند. چون كه متعارضتين در مدلول مطابقى از حجّيت افتاد، مدلول التزامى در حجّيت مى‏ماند. مدلول التزامى در وجود تابع مدلول مطابقى است. اين جور فرموده‏اند اينها تبعاً از آخوند. مدلول التزامى در وجود تبعيّت دارد به مدلول مطابقى ولى در اعتبار حجّيت تبعيّت ندارد. ممكن است مدلول مطابقى از اعتبار بيفتد ولكن مدلول التزامى در اعتبار بماند. جوابش را گفتيم كه اوّلاً مدلول مطابقى با مدلول التزامى چه جورى كه تبعيّت و متبوعيّت در وجود دارند، در اعتبار هم تبعيّت دارند. اين يك جواب عام ما بود.

 و ثانياً اگر قبول كردى كه مدلول التزامى در حجّيت تبعيّت ندارد به مدلول مطابقى يك ساعت فرض كرديم كه اين جور است مطلب. قبول كرديم ربطى به ما نحن فيه ندارد. اين در جايى است كه مدلول مطابقى احد الدّليلين از اعتبار بيفتد. نه اينكه مدلول مطابقى احد الدّليلين به واسطه دليل ديگر منقلب بشود. يعنى ما بينشان جمع عرفى باشد. معلوم بشود كه مراد از مدلول مطابقى اين است. اگر از صحيحه ابن بزيع فهميديم كه مراد از ينزح استحباب است. اين ديگر مدلول التزامى ندارد. استحباب ديگر مدلول التزامى ندارد. ممكن است شى‏ء طاهر بشود. و بيفتد توى چاه. طاهر شرعى است. ولكن چون كه اشمئزاز نفس دارد، قورباغه‏اى كه افتاد توى آب من نمى‏خورم از اين. به جهت اشمئزاز طبع شارع بگويد نزح کن استحباب نزح شد ديگر. تنجّس نبود. اين ديگر دلالت مدلول التزامى ندارد. ولو آن كبرى را هم قبول بكنيم، آن در صورتى است كه مدلول مطابقى‏ها سر جايشان بمانند و لكن از حجّيت بيفتند.

 وامّا جايى كه مدلول مطابقى عوض شد، آنجا ديگر جاى اين حرفها نيست. مدلول التزامى ندارد. پس اين روايت هيچ دلالتى ندارد. آنها هم كه فرموده‏اند دلالتش درست است، اشتباه فرموده‏اند. اين هيچ دلالتى ندارد به نجاست وزغ.

 وامّا روايت دوّمى[8] در اين باب كه استدلال به او ربّما مى‏شود، روايت هارون ابن حمزة الغنوى است. كه روايت 5 در همين باب است. باز دارد بر اينكه و عنه عن محمّد ابن الحسين ابن ابو الخطّاب شيخ قدس الله نفسه الشّريف اين روايت را نقل مى‏كند به سندش از محمّد ابن احمد ابن يحيى. محمّد ابن احمد ابن يحيى هم نقل مى‏كند از محمّد ابن الحسين ابن ابو الخطّاب اشعرى القمى رضوان الله عليه. حسن ابن الموسى ابن الخشّاب جميعاً كه اين دو تا هر دو بزرگوار هستند نقل مى‏كنند از يزيد ابن اسحاق عن هارون ابن همزة الغنوى، يزيد ابن اسحاق توثيقى ندارد. هارون هم ندارد. در ذهن من اين است كه هيچ كدام توثيق ندارند. بدان جهت اين روايت من حيث السّند ضعيف است. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْفَأْرَةِ وَ الْعَقْرَبِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ يَقَعُ فِي الْمَاءِ فَيَخْرُجُ حَيّاً». در آب مى‏افتند، زيرك هستند و زنده در مى‏آيند. «هَلْ يُشْرَبُ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ وَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ» سه مشت بردار بريز بيرون بقيه‏اش را استعمال كن. «قَالَ يُسْكَبُ مِنْهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ- وَ قَلِيلُهُ وَ كَثِيرُهُ بِمَنْزِلَةٍ وَاحِدَةٍ» آب چه كم باشد يك كاسه باشد يا يك دلو باشد يا بيشتر باشد. «ثُمَّ يُشْرَبُ مِنْهُ وَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ». كلام در استشهاد در اين استثنا است. «غَيْرَ الْوَزَغِ فَإِنَّهُ لَا يُنْتَفَعُ بِمَا يَقَعُ فِيهِ» نفع برده نمى‏شود به آن آبى كه وزغ توى آن مى‏افتد. يعنى اين آب قابل انتفاع نيست. مثل اينكه در روايات ميته بود كه الميتة لا ينتفع منه بها يعنی اين آب ديگر قابل انتفاع نيست. اين ظاهرش اين است كه اين آب نجس است. والاّ وجه ديگرى ندارد كه لا ينتفع باشد. غير از نجاست اين است ديگر. اگر اين روايت تنها بود. ظهورش در تنجّس عيبى ندارد. اين مثل ماء بئر نيست.

 يك روايت ديگرى هم هست. آن اظهر از اين است. آن روايت فقه رضوی[9] است كه اصلاً معلوم نيست كه آن روايت بوده باشد. شايد همان فتواهاى پدر صدوق بوده باشد. كه در آنجا دارد اگر در آبى وزغى بيفتد، آن آب ريخته مى‏شود. يهراق ذلک الماء. يهراق در روايات كثيره‏اى داشتيم كه آب قليلى كه توى آن قذر افتاده است. يهراق الماء و يهريقهما و يتيمّم يا يهراق الماء ظهور در تنجّس دارد. اين دو تا روايت ظهور در تنجس دارد. ولكن اينها را بايد حمل بكنيم به استحباب تنزّح كه لا ينتفع به را از آن ظهورش رفع يد كنيم كه ظهور تنجّس است.

 چرا؟ چون كه يك روايت صحيح ديگر داريم كه صريح از اين معنا است. كه وزغ پاك است و آبى كه توى آن مى‏افتد پاك است. هيچ اشكالى ندارد. اين كدام روايت است.

صحيحه علی بن جعفر(ع)

اين روايت صحيحه على ابن جعفر[10] است. روايت صحيحه على ابن جعفر در باب 9 از ابواب النصّار است. آنجا دارد مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْعَمْرَكِيِّ محمّد ابن حسن به سندش از عمرو كى نقل مى‏كند. سندش به عمرو كى سند صحيحى است. عمرو هم از اجلّا است. از على ابن جعفر روايات كثيره‏اى دارد. على ابن جعفر هم از برادرش «عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ‌ الْعَظَايَةِ» دو قطعه است. قطايه باشد كه معنى اش پوست حيوان است كه مى‏افتد. مثل پوست مار. اگر عضايه باشد كه معنى‏اش در ذهنم نيست. «وَ الْحَيَّةِ وَ الْوَزَغِ- يَقَعُ فِي الْمَاءِ فَلَا يَمُوتُ» ديديم كه وزغ افتاد و صاحبش آنجا بود از آن دمش گرفت يا ازپايش گرفت و انداخت «أَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ لِلصَّلَاةِ قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ فَأْرَةٍ وَقَعَتْ فِي حُبِّ دُهْنٍ- وَ أُخْرِجَتْ قَبْلَ أَنْ تَمُوتَ- أَ يَبِيعُهُ مِنْ مُسْلِمٍ قَالَ نَعَمْ وَ يَدَّهِنُ مِنْه» هم از مسلم فروخته مى‏شود به مسلمان يعنى خوردنش عيبى ندارد. هم استعمال ديگرش كه انسان بدن و دستهايش را چرب بكند كه ترك خورده است يا نخورد از سرما، درست است. عيبى ندارد. يعنى طاهر است. اين صريح در اين معنا است كه وزغ پاك است. اينجور نيست كه حيّاً و اينها نجس بوده باشد. آنها مى‏گفتند حيّاً و ميّتاً نجس است. اين صريح در اين معنا است كه وزغ در حال حيات محكوم به طهارت است. پس اين روايت باعث مى‏شود كه آن روايتين را كه اگر تمام بود سند اينها كه اگر سندشان تمام نيست ديگر احتياج به زحمت نداريم. آن روايتين را حمل بر استحباب مى‏كنيم ولكن اين حمل بر استحباب را ما سابقاً اشكال كرديم اگر يادتان باشد و تصديق فرموده باشيد. و فرض كرديم حمل بر استحباب در اين موارد جمع عرفى نيست. چون كه آن يهراق ارشاد به نجاست است. ارشاد به حكم وضعى است. كه نجس است. اين هم بر اين است كه صريح بر اين است كه اين هم پاك است. اينها متعارضين هستند. وقتى كه متعارضين شدند چون كه تمام نيست سند آنها كارى نمى‏توانند با اين صحيحه معارضه كنند.

 اگر سندشان هم تمام مى‏شد، با اين صحيحه هم معارضه مى‏كردند خوب تساقط است چون كه در ما نحن فيه مرجّح كتاب يا موافقت و مخالفت عامّه نداريم. تساقط مى‏شود. چون كه اگر مرجّح نبود، انشاءالله در اين بحث اصول زنده مانديم، بيان خواهيم كرد. كما اينكه در دوره‏هاى سابق بيان كرديم. حكم تساقط است اگر مرجّح نباشد. وقتى كه تساقط شد رجوع به اصل عملى مى‏شود و عام فوق.

بعد از اينكه متعارضتين ثابت شد رجوع به عام فوق مى‏شود. اگر شد عام فوق فهو و الاّ اصل عملى.

صحيحه ابی البقباق

در مسأله عام فوق داريم. عام فوق آن صحيحه فضل ابن ابى البقباق، عبد الملك ابن ابو البقباق است که وارد در سؤر بود. در آن صحيحه ابو الفضل [11]اينجور فرمود. باب اوّل از ابواب اسئارروايت 4 بود:

 وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ [حيسين بن سعيد] عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ» فلم اترك معنايش اين است كه اگر تمام شدّ آن حيواناتى كه حشرات است، چيز ديگر جا نگذاشته‏اند. «فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ».اين روايت دلالت مى‏كند كه غير از كلب تمامى حيوانات حيّشان پاك است. يكى هم از آنها وزغ است. اين يك مخصّصى دارد كه روايت خنزير است كه روايت خنزير چون كه نفس خاص است. بلا معارضين كه خنزير نجس است الاّ الكلب و خنزير مى‏شود. عطف به مستثنى مى‏شود. كه معنايش اين است كه غير از كلب و خنزير تمام حيوانات پاك است و يكى از آنها هم وزغ است. بدان جهت انسان، فقيه [می تواند] به [ضرس] قاطع به اطمينان كامل كه فتوى بدهد كه وزغ نجس نيست از اعيان نجسه نيست، لا بأس به حياً و ميّتاً هيچ اشكالى ندارد. ميزان فتوى تمام است. اين هم در اين جهت.

 سؤال...؟ نمى‏شود. جاى اطلاق و تقييد نيست. احتمال فرق ما بين حيات و موت نيست. در حيوانى كه سائله است نيست. در حيوانى كه ليس له نفس سائل حيّاً و ميّتاً پاك است. اين وزغ هم اگر از آنها باشد كه همين جور است. اگر از اعيان نجسه باشد، مثل كلب بوده باشد كه حيّاً و ميّتاً نجس است. كه آنها اينجور مى‏گويند. وقتى كه امام (ع) فرمود بر اينكه در حال حيات پاك است يعنى در حال ممات هم پاك است. اين مدلول التزامى‏اش است. او مى‏گويد حيّاً و ميّتاً نجس است با هم تعارض مى‏كنند. تساقط مى‏كنند. رجوع به عام و خاص مى‏شود. عام فوق را هم اگر خدشه كرديد كه اين حيوانات خون‏دار را مى‏فروشد با وزغ نمى‏گيرد. اين حشرات را نمى‏گيرد. فرضنا اگر كسى اين جور گفت، خدا بركت بدهد به اصالة الطّهاره. اصالة الطّهاره‏اى كه هست شك داريم بر اينكه اين وزغ مثل حديد مى‏ماند كه خواهيم گفت. شك داريم كه اين وزغ در شريعت مقدّسه محكوم به طهارت است يا نجات استصحاب مى‏كنيم عدم جعل نجاست را لا اقل قاعده طهارت. كلّ شى‏ءٍ طاهر حتّى تعلم انّه قذر. مسأله صاف است. هيچ اشكالى ندارد. اين يك جهت اشكال بود.

جهت اشكال ديگر اين است كه حيوانى كه مردّد است چون كه مسلّم نيست كه اين حيواناتى كه نفس سائله ندارند مسلّم باشد. و آنهايي كه نفس سائله ندارند آنها مسلّم باشد تا بگوييم كه حكم تمام شده است. يك حيواناتى است كه مشتبه است آنها به حسب آن حيوانات به حسب نوعشان مشتبه هستند كه آيا اينها نفس سائله دارند. دم سائل دارند يا ندارند. اين جور جماعت يا مورد اختلاف تمساح يا حيّات هستند. از بعضى‏ها حكايت شده است كه تمساح و حيّاتى كه هست مارها، تمام اقسامشان يا بعضى اقسامشان نفس سائله دارند. دم سائل دارند اينها. تمساح و هكذا بعض الحيّات او كلّ الحيّات اينها دم سائله دارند. دم سائل و نفس سائله دارند. در مقابل جماعتى گفته‏اند كه نه تمساح دم سائل دارند نه حيّات دم سائل دارند. حيّات مثل ساير حشرات است در باطن زمين نفس سائله ندارند. وامّا تمساح هم مثل ساير حيوانات بحرى است كه دم سائل و نفس سائله ندارند. كلّ آن حيوانى كه در بحر زندگى مى‏كند، گفته‏اند اصلاً او دم سائل ندارد و حتّى به اين اعتبار سمك اطلاق مى‏شود به آنها. تمام حيوانات ولو كلب باشد، شير دريايى باشد، اسب دريايى بوده باشد، اطلاق سمك مى‏شود. چون كه دم سائل ندارد. ما چه كار كنيم؟ ما كه فعلاً دستمان جايى بند نيست. كار فقيه نيست كه تشخيص بدهد كه اين دم سائل دارد يا ندارد. فقيه اين جور مى‏گويد بر اينكه اگر يكى از اين دعواها ثابت شد پيش شخصى خوب، بر طبق او عمل مى‏كند. اگر دم سائل داشت بايد اجتناب بكند. ميته‏اش نجس است. نداشت پاك است.

 وامّا اگر نه ثابت نشد آن كسى كه مبتلا شده است مار مرده و افتاده است داخل دوغ چه كار بكنيم؟ پاك است يا نجس است؟ اينجا مقتضايش چه چيز است؟ مقتضايش اين است كه اين ميته پاك است. ميته حىّ و ميته تمساح مقتضى القاعده است كه پاك است. چرا؟ عرض مى‏كنيم ما از بعضى روايات استفاده كرديم. رواياتى را كه در نجاست ميته بيان مى‏كرديم از آن روايات استفاده كرديم كه كلّ ميته محكوم به نجاست است.

 يكى از آن روايات صحيحه حريز بود كه در آن صحيحه حريز همين جور بود بر اينكه آن مائى كه در او جيفه است، امام (ع) فرمود: اگر غلبه پيدا كند آب بر جيفه فتوضأ منه واشرب و اذا تغيّر الماء فلا توضأ و لا تشرب گفتيم جيفه يا ميته‏اى است كه گنديده است يا مطلق گنديده است و لكن مراد آن حيوان و جزء حيوان مرده مى‏شود لا محاله. اين مى‏گيرد جيفه نفس سائله داشته باشد، ماهى گنديده باشد، يا غير ماهى مثلاً يكى از حيوانات دريايى افتاده مرده و گنديده است و آب تغيّر پيدا كرده است. اطلاق اين روايت مى‏گيرد. اين عموماتى كه كلّ ميتة نجس است، يك تخصيصى به او وارد شد الاّ ما لم يكن له نفسٌ سائله كه همان روايت حفص ابن غياث بود. كه كلّ ميتة نجسةٌ الاّ آن حيوانى كه ليس له نفس سائله براى او نفس سائله نيست. وقتى كه اين جور شد خوب ما هم استصحاب عدم ازلى گفتيم كه اشكالى ندارد. مى‏گوييم يك وقتى بود نه اين مار بود و نه برايش نفس سائله بود، هيچ كدام نبود. آن وقتى كه خودش نبود نه خودش بود نه نفس سائله‏اش بود، الان نمى‏دانيم خودش شده است، نمى‏دانيم نفس سائله مثل آن استصحاب عدم قرشيه نمى‏دانيم برايش نفس سائله موجود شد، آن نفس سائله نبود برايش، اين مبدّل شد كه بر اين امر وجودى عدم يا عدم در حال خودش باقى است. احتمال مى‏دهيم الان هم نفس سائله ندارد. استصحاب مى‏كنيم الاّ ما، چيزى است كه نفس سائله ندارد. اين احراز مى‏شود. نگوييد كه ما به عدم ازلى هميشه، اثبات مى‏كرديم كه فرد مشكوك تحت العام باقى است. اينجايش ما عكسش را كرديم. به استصحاب عدم ازلى مشكوك را داخل عنوان مخصّص كرديد. از عام بيرون گفتيم بله استصحاب هنرش مختلف مى‏شود. اگر عنوان مخصّص عنوان وجودى باشد، آنجاها است كه استصحاب عدم ازلى مشكوك را داخل عام مى‏كند. چون كه عام مقيّد شده است به عدم عنوان وجودى مخصّص. مرئه‏اى كه قرشى نباشد. استصحاب عدم قرشيّت مى‏گويد مرئه است و قرشى نيست، پس تَرى الحمرة الى خمسين سنة.

 وامّا در جايى كه عنوان مخصّص خودش از اوّل عنوان عدمى است. كلّ ميتة نجسة الاّ ما ليس له نفس سائلة. در ما نحن فيه خود عنوان را استصحاب مى‏كنيم. خود عنوان مخصّص را كه يك وقتى اين نفس سائله نداشت الان هم نيست. عنوان مخصّص احراز مى‏شود. بدان جهت داخل تحت المخصّص مى‏شود. اين شأن استصحاب است. اگر كسى گفت اين استصحاب عدم ازلى را از كجا در آورديد، فكر را به هم مى‏زنيد. چه كسى گفت اين استصحاب پدر و مادر دارد؟ از لا تنقض اين فهميده نمى‏شود. از لا تنقض. مى‏گوييم خوب فهميده نمى‏شود. استصحاب عدم ازلى هم خوب مال ما. قاعده طهارت كه سر جاى خودش است. مشكوك است ديگر. حيوانى است مشكوك و مرده است. نمى‏دانيم پاك است يا نجس. استصحاب عدم جعل نجاست بر ميته او، در استصحاب هم اگر كسى سؤال كرد كه استصحاب اعتبار ندارد، قاعده طهارت كلّ شى‏ءٍ طاهر و منهناآن حيوانى كه دم سائله ندارد يا مشكوك است كه دم سائله دارد يا ندارد ولو به حسب نوعش مشكوك بشود مثل تمساح يا به حسب خارج مشتبه بشود. حيوانى در ما نحن فيه هست مانمى دانيم اين جسدى كه اينجا افتاده است و مرده است نمى‏دانيم اين مرده كبوتر است كه نجس است يا مرده ماهى است كه نفس سائله ندارد. شب است نمى‏توانيم تشخيص بدهيم. درست پيدا نيست شك داريم. در ما نحن فيه استصحاب اينكه اين حيوانى كه يك وقتى نفس سائله نداشت آن وقتى كه خودش هم نبود. استصحاب عدم ازلى اينجا هم به درد مى‏خورد. الان شك مى‏كنيم بعد برايش نفس سائله شد يا نشد. اين استصحاب را قبول كرديد. نكرديد استصحاب عدم جعل نجاست. او را هم قبول نكرديد، خوب قبول نكنيد. ميدان خيلى وسيع است. قاعده طهارت كلّ شى‏ءٍ طاهر پس ما ليس له نفسٌ سائله به آنى كه مشكوك است نفس سائله دارد يا نه، ميته‏اش محكوم به طهارت است.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص60.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص60.

[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص464.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّا يَقَعُ فِي الْآبَارِ- فَقَالَ أَمَّا الْفَأْرَةُ وَ أَشْبَاهُهَا فَيُنْزَحُ مِنْهَا سَبْعُ دِلَاءٍ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ الْمَاءُ فَيُنْزَحُ حَتَّى يَطِيبَ- فَإِنْ سَقَطَ فِيهَا كَلْبٌ- فَقَدَرْتَ أَنْ تَنْزَحَ مَاءَهَا فَافْعَلْ- وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ وَقَعَ فِي الْبِئْرِ لَيْسَ لَهُ دَمٌ- مِثْلُ الْعَقْرَبِ وَ الْخَنَافِسِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ فَلَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص185.

[5] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: لَا يُفْسِدُ الْمَاءَ إِلَّا مَا كَانَتْ لَهُ نَفْسٌ سَائِلَةٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص185.

[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص187.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ: مَاءُ الْبِئْرِ وَاسِعٌ لَا يُفْسِدُهُ شَيْ‌ءٌ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ رِيحُهُ أَوْ طَعْمُهُ- فَيُنْزَحُ حَتَّى يَذْهَبَ الرِّيحُ- وَ يَطِيبَ طَعْمُهُ لِأَنَّ لَهُ مَادَّةً؛ محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص234 و شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص140 و141.

[8] وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ وَ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَّابِ جَمِيعاً عَنْ يَزِيدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ هَارُونَ بْنِ حَمْزَةَ الْغَنَوِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْفَأْرَةِ وَ الْعَقْرَبِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ يَقَعُ فِي الْمَاءِ «6» فَيَخْرُجُ حَيّاً- هَلْ يُشْرَبُ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ وَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ- قَالَ يُسْكَبُ مِنْهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ- وَ قَلِيلُهُ وَ كَثِيرُهُ بِمَنْزِلَةٍ وَاحِدَةٍ- ثُمَّ يُشْرَبُ مِنْهُ وَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ- غَيْرَ الْوَزَغِ فَإِنَّهُ لَا يُنْتَفَعُ بِمَا يَقَعُ فِيهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص188.

[9] فإن وقع فيه وزغ أهريق ذلك الماء؛ فقه رضوی، (مشهد مقدس، مؤسسه آل البيت ع، چ1، ت1406ق)، ص93.

[10] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص239.

[11] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.