مسألة 3: « ميتة ما لا نفس له طاهرة كالوزغ والعقرب والخنفساء والسمك وكذا الحية والتمساح وإن قيل بكونهما ذا نفس لعدم معلومية ذلك مع أنه إذا كان بعض الحيات كذلك لا يلزم الاجتناب عن المشكوك كونه كذلك».[1]
مسألة 4: « إذا شك في شيء أنـّه من أجزاء الحيوان أم لا فهو محكوم بالطهارة ، وكذا إذا علم أنـّه من الحيوان لكن شك في أنـّه ممّا له دم سائل أم لا ».[2]
صاحب العروه قدس الله نفسه الشريف مىفرمايد تمامى اينهايى كه گفتهايم در ميته حيوانى بود كه له نفس سائله. اما حيوانى كه ليس له نفس سائله، فميتة طاهرة. حيوانى كه نفس سائله ندارد، ميتهاش پاك است. الظاهر و الله العالم خلافى در مسئله نيست كه كسى پيدا بشود و بگويد بر اينكه حيوانى كه نفس سائله ندارد او هم ميتهاش محكوم به نجاست است.
كانّ اين معنا از مسلمات عند الاصحاب است و روايات دلالت مىكند بر اين معنا كه نفس سائله نداشته باشد حيوان، ميته او محكوم به طهارت است.
عمده از اين روايات موثقه عمار[3] است. كه اين موثقه عمار به اين معنا دلالت مىكند. موثقه عمار در باب 35 از ابواب النجاسات است. آنجا روايت اولى است.
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنِ الصَّدُوقِ» مفيد قدس الله نفسه الشريف از شيخ خودش صدوق نقل مىكند، صدوق همِكه عَنْ مُحَمَّدِ بْن الْحَسَنِ محمد بن الحسن، محمد ابن حسن صفار است. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى» كه همان اشعرى است صاحب كتاب نوادر الحكمه. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ» كه اينها ثقات هستند، فتحى هستند. «عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ» روايت من حيث السند موثقه است. آنجا دارد «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْخُنْفَسَاءِ وَ الذُّبَابِ وَ الْجَرَادِ- وَ النَّمْلَةِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ». آن كه شبيه به اينها است «َمُوتُ- فِي الْبِئْرِ وَ الزَّيْتِ وَ السَّمْنِ وَ شِبْهِهِ» ، در زيت كه زيت اگر ميته نجس باشد او را نجس مىكند. و السمن و الشبهه در اينها مىميرد. «قَالَ كُلُّ مَا لَيْسَ لَهُ دَمٌ فَلَا بَأْسَ». هر حيوانى كه دم ندارد بأسى براى آن نيست. معروف و مشهور اين دم را حمل مىكنند به دم سائل كه هر حيوانى كه دم سائل ندارد. او محكوم است، ذى النفس سائله نيست محكوم است به طهارت ميتهاش. اگر كسى گفت بر اين كه شما از كجا اين را مىگوييد؟ كل ما ليس له دمٌ، آن حيوانى كه اصلا دم ندارد. چه دم سائل، چه دم غير سائل. مثل اين مثالهايى كه در اينجا ذكر شده است. مثل نمله، زباب، خنفساء، اينها اصلا دم ندارند. ولى آن رطوبتى كه در بدن آنها هست آن رطوبت به اينها اطلاق دم نمىشود. اين روايت فقط دلالت مىكند حيوانى كه دم ندارد ميته اش محكوم به طهارت است.
شما از كجا مىگوييد كه دم، دم سائله است. نه مراد مطلق الدم است. حيوانى كه دم ندارد، نه دم سائل، نه دم غير سائل اين حيوان ميتهاش محكوم به طهارت است. اگر كسى اين شبهه را بكند مىگوييم درست مىگوييد ما هم همين را مىگوييم. اين روايت اين مقدار دلالت مىكند كه آن حيوانى كه اصلا دم ندارد ميته او محكوم به طهارت است. ولكن روايت منحصر به اين نيست. در ما نحن فيه روايت دومى در اين باب است. مثل اين روايت يك روايت ديگر هم هست، او را هم بگويم كه آن هم مثل اين روايت است كه ليس له دمٌ است.
اين روايت در باب هفدهم از ابواب ماء المطلق روايت يازدهم[4] است. دارد بر اين كه «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا» كه كلينى از عدهاش نقل مىكند. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ يا خالد است يا عيسى است. آن هم نقل مىكند «عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ »،. ظاهرا اين ابن سنان، محمد ابن سنان است. به قرينه مروى عنه است كه ابن مسکان است. ما روايتى پيدا نكردهايم به حسب تتبع، كه شبه كامل است، يك روايتى عبد الله ابن سنان از ابن مسکان داشته باشد. روايات كثيرهاى از محمد ابن سنان از ابن مسکان دارد محمد ابن سنان. بدان جهت اين ابن سنان، محمد ابن سنان است روايت به واسطه اين ضعيف مىشود. عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّا يَقَعُ فِي الْآبَارِ- فَقَالَ أَمَّا الْفَأْرَةُ وَ أَشْبَاهُهَا فَيُنْزَحُ مِنْهَا سَبْعُ دِلَاءٍ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ الْمَاءُ فَيُنْزَحُ حَتَّى يَطِيبَ » بعد در ذيل اين دارد كه «وَ كُلُّ شَيْءٍ وَقَعَ فِي الْبِئْرِ لَيْسَ لَهُ دَمٌ- مِثْلُ الْعَقْرَبِ وَ الْخَنَافِسِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ فَلَا بَأْسَ». اين روايت هم همين جور است.
مدلول اين روايت اخص از مدعاست. ممكن است كسى بگويد ما ليس له الدم اصل دم را نداشته باشد. شما كه مىگوييد دم سائل، بيخود مىگوييد. اين در اين روايات ما ليس له دم است. ما ليس له دم آن وقت مضمونش مىشود حيوانی که اصلا دم ندارد. فقط حيواناتى كه مثل نمله، مثل مگس، مثل خنفساء كه اصلا دم ندارند آنها را مىگيرد. و اما حيواناتى كه دم دارند ولكن دمشان، دم سائل نيست. مثل فرض كنيد سمكها، حيوانات بحرى كلا او جُلا. كه اينها دم دارند ولكن دم سائل نيست ميته آنها هم پاك است اين روايت دلالتى نمىكند. مىگوييم عيبى ندارد. اين را من نديدهام كسى اين حرف را بگويد ولكن در ذهن خود ما مىآيد كه حرف، حرف درستى است كه اين روايات ما ليس له دم است. نه ما ليس له دمٌ سائله است. اين مىدانيد كه نقيض اين له دمٌ كه ما ليس دم مىشود نقيض چه مىشود؟ آن حيوان ذى الدم با حيوان ذى النفس سائله ما بينشان فرض كنيد اعم و اخصّ مطلق است. كلّ حيوانى كه له دم بعضش نفس سائله ندارد. امّا هر حيوانى كه نفس سائله دارد له دمٌ. ما له نفسٌ سائله اين اخص است. ما له دمٌ اين اعم است. و اينجور گفتهاند كه درست هم گفتهاند. بايد بگويند و شما هم بايد بگوييد. كه نقيض اخصّ اعم مىشود و نقيض اعم اخص مىشود. اين جور است ديگر. نقيض ما ليس له نفسٌ دم سائله اين است ديگر. اين اعم است و صدق مىكند به حيوانى كه دم اصلاً ندارد يا دم دارد و لكن سائل نيست. و امّا نقيض له ما ليس له دم اخص مىشود. فقط آن حيواناتى كه مثل نمله و خنفساء و امثال ذلك است، آنها را فقط مىگيرد.
پس اين دو تا روايتى كه خوانديم جاى اين شبهه است كه اين روايات فقط مثل نمل و اينها را مىگيرد كه دم ندارد. آنها ميتهشان پاك است. مىگوييم عيبى ندارد. روايت ديگرى در مقام داريم كه آن روايت وافى است. آن هم موثّقه حفص ابن غياث است كه روايت 2 است در باب [5]35 ازابواب النّجاسات.
محمّد ابن الحسن به اسناده عن المفيد عن احمد ابن محمّد عن ابيه احمد ابن محمّد عرض كردم ظاهرش احمد ابن محمّد ابن يحيى است عن ابيه از پدرش اين احمد ابن محمّد ابن يحيى توثيق ندارد. عن احمد ابن ادريس عن محمّد ابن احمد ابن يحيى و لكن گفتيم عيبى ندارد. توثيق را نداشته باشد. چون كه شيخ قدس الله نفسه الشّريف به روايات محمّد ابن احمد ابن يحيى سند ديگرى دارد كه سابقاً گفتيم سندش كه در فهرست ذكر كرده سند صحيحى است. بدان جهت اين روايتى كه هست، من حيث السّند عيبى ندارد. تمام است. اشكالى ندارد. عن جعفر ابن محمّد عن ابيه عن حفص بن غياث «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: لَا يُفْسِدُ الْمَاءَ إِلَّا مَا كَانَتْ لَهُ نَفْسٌ سَائِلَةٌ». ماء را فاسد نمىكند. آن ماء را كه ميته فاسد مىكند، فاسد نمىكند ماء را مگر آن ميتهاى كه، آن حيوانى كه نفس سائله داشته باشد. سابقاً مىگفتيم كه فاسد نمىكند مگر آنى كه نفس سائله داشته باشد يعنى به بولش هم فاسد نمىكند. به دمش هم فاسد نمىكند. اين جور مىگفتيم. ولكن اين موت قدر متيّقن است. باز هم همان اطلاق را مىگويد. آن حيوانى كه نفس سائله دارد، او آب را فاسد مىكند. و امّا آنى كه ليس له نفسٌ سائله، او فاسد نمىكند. لا بموته، لا ببوله او لا بمدفوعه او بغير ذلك. پس على هذا اين روايت دلالت مىكند به اينكه آن حيوانى كه نفس سائله ندارد پاك است. خوب اين را هم مىدانيد كه كسى هم نبايد توهّم كند. حقّ توهّم ندارد. كه بگويد آن روايات ما ليس له دم بود. اخص بودند آنها. اين روايت ما ليس له نفسٌ سائله است. اين اعم است. آنها مقيّد اين مىشود. نه نمىشود. چرا؟ چون كه در باب اطلاق تقييد گفتيم ديگر فقيه بايد اينها را استعمال كند در فعل. گفتيم آن وقتى مقيّد حمل بر مطلق مىشود كه دو مورد بيشتر نيست كه در اين دو مورد حمل مىشود مطلق به مقيّد.
يكى اين است كه حكم واحد باشد. انحلالى نباشد احكام متعدّده. مثل اينكه يك كفّاره واجب است. يكى گفته است اعتق رقبةً و آن ديگرى گفته است اعتق رقبةً مومنه كه مىدانيم يك كفّاره بيشتر واجب نيست. اينجا حمل مىكنيم مطلق را به مقيّد.
يكى هم اينكه در نفى و اثبات با هم اختلاف داشته باشند. چه حكم متعدّد بشود و چه انحلالى باشد و چه انحلالى نباشد. يكى گفت اكرم العالم، ديگرى گفت لا تكرم العالم الفاسق، اين تقييد مىكند مطلق را. چون كه در نفى اثبات با هم تخالف دارند.
وامّا در جايى كه مطلق و مقيّد هر دو مثبتين شدند يا هر دو نافين شدند و حكم هم انحلالى بود، احكام متعدّدهاى بود مثل اينكه يكى گفت الرّبيبة حرامٌ ديگرى گفت ربيبة الّتى فى حجوركم حرامٌ، گفتيم كه وصف هم مفهوم ندارد تا يك حكم سلبى استفاده بشود. اوصاف كه مفهوم ندارد. بدان جهت حمل مطلق بر مقيّد نمىشود. هم ملتزم مىشويم كه مطلق الرّبيبه حرام است و بعضى هم كه ربيبة فى حجوركم است، او هم حرام است. چون كه مطلق حرام شد، تمام افرادش حرام مىشود. يكى هم از آن افراد اين است. اينجا هم همين جور است. اينها هر دو، اين خطابها احكام انحلالى است. يكى مىگويد حيوانى كه دم ندارد، عقرب باشد، خنفساء باشد پاك است. يكى هم مىگويد آنى كه نفس سائله ندارد، عقرب باشد يا اينكه ماهى باشد كه دم دارد و لكن نفس سائله ندارد آن پاك است. ميتهاش پاك است. هر دو در حكم متّحد هستند. ايجاب سلب و اختلافى ندارند و حكم هم حكم انحلالى است. ملتزم مىشويم كه تمام افرادى كه ليس له نفسٌ سائله طاهر هستند. بعضى افرادش ماليس له دم است كه آن هم طاهر است. هيچ اشكالى نيست. جاى حمل مطلق بر مقيّد نيست.
پس تصبح نتيجه بر اينكه حيوانى كه ليس له نفس سائله سواءٌ كان له دم يا اصلاً دم نداشته باشد، هر دو محكوم است ميتهاش به طهارت. حكم در ما نحن فيه اين جهتش اشكالى ندارد. انّما الاشكال در ما نحن فيه در اين است. در دو جهت كلام و اشكال هست.
جهت اوّل اين است نسبت داده شده است به صدوق قدس الله نفسه الشّريف. الله اعلم من تتبّع نكردهام كلام صدوق را. نسبت دادهاند فقها به صدوق قدس الله نفس الشّريف و به شيخ الطّائفه قدس الله نفس الشّريف و هكذا به سلّار و ابن زهره و جماعتى نسبت دادهاند كه وزغ با وجود اينكه اين وزغ مما له ليس نفسٌ است، نفس سائله ندارد و دم سائل ندارد مع ذلك اين وزغ محكوم است به نجاست. اين نه به جهت اينكه اين كبرايى كه گفتيم او را تخصيص دادهاند، ما ليس له نفسٌ پاك است ميتهاش الاّ الوزغ تخصيص نيست. چون كه آن قاعدهاى كه ما مىگفتيم آن كبرايى كه مىگفتيم، كبرى معنايش اين است. درست توجّه كنيد. حيوانى كه نفس سائله ندارد و درحال حياتش محكوم به طهارت است، او بعد از مردن هم پاك مىشود. ميتهاش هم پاك مىشود. آن كبرى مال او است. حيوانى كه نفس سائله ندارد و در حال حياتش پاك است مثل نمله، خنفساء و امثال ذلك و مثل السمك اين اگر ميته بشود و بميرد باز اين ذكى و پاك است. اينها در وزغ اين كبرى را تخصيص ندادهاند. كبرى در عموميّتش باقى است. گفتهاند وزغ در حال حياتش هم نجس است. كانّ وزغ مثل كلب و خنزير از اعيان نجسه است. ولو مسلّم است كه ما بينشان كه نفس سائله ندارد، ملتزم شدهاند كه اين محكوم به نجاست است. اين جور نسبت داده شده است به اينها. و اينها استدلال كردهاند كه وزغ محكوم است به نجاست حتّى حيّاً مثل آن اجزا و توابع كلبى مىشود كه لا تحلّ الحياة. حيات به آنها سائل نيست مثل شعر الكلب. شعر الخنزير كه با وجود اينكه آنها ذى النّفس نيستند باز از اعيان نجسه هستند ديگر. اينجا هم اين وزغ با وجود اينكه نفس سائله ندارد و دم سائل ندارد بلكه شايد دم نداشته باشد، مع ذلك محكوم به نجاست است حيّاً و ميّتاً. چون كه از اعيان نجسه است. دليلشان چيست؟
اينها به سه روايت در ما نحن فيه تمسّك كردهاند كه از اين سه تا روايت استفاده اين معنا مىشود كه وزغى كه هست، از اعيان نجسه است.
يكى از آن رواياتى كه هست، صحيحه معاوية ابن عمّار است. باب 19 از ابواب الماء المطلق روايت دوّمى[6] است.
و باسناده عن الحسين ابن سعيد شيخ قدس الله نفسه الشّريف به سندش از حسين ابن سعيد نقل مىكند عن حمّاد ابن عيسى و فضالة ابن ايّوب اين دو از معاوية ابن عمّار نقل مىكنند كه «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْفَأْرَةِ وَ الْوَزَغَةِ- تَقَعُ فِي الْبِئْرِ» اينها در بئر مىافتند. چه جور است. «قَالَ يُنْزَحُ مِنْهَا ثَلَاثُ دِلَاءٍ» دلاول سه دلو بايد كشيده شود. سه دلو مطهر است كشيده بشود آن وقت كه اين مطهر شد، پس آب نجس شده است. آب آن وقتى نجس مىشود كه وزغ نجس بوده باشد. اگر اين استدلال بوده باشد كه اين روايت پف كرد به هوا رفت. چرا؟ براى اينكه سابقاً گفتيم اين ينزح، حكم استحبابى است و حكم استحبابى از او كشف نمىشود كه اين آب نجس شده است. ولو ملتزم شدهايم بر اينكه متعارضتين مدلول مطابقىاش كه از اعتبار افتاد، مدلول التزامىاش سر جاى خودش مىماند حجّت مىشود. اين روايات بئر دلالت مىكنند بر اينكه اين آب نجس مىشود به واسطه اينها ماء بئر. صحيحه ابن بزيع[7] فرمود، آب بئر نجس نمىشود. اين جور فرموده بود مرحوم حكيم، كه اينها مدلول مطابقى است و از اعتبار مىافتد. امّا مدلول التزامى كه آب نجس شده است اين از كار مىافتد و لكن اين شىء منجّس است. از اعيان نجسه است مثل وزغ يا شىء ديگرى كه به بئر مىافتد مثل الميته فرموده بود در اين مواقع مدلول در اعتبار مىماند. چون كه متعارضتين در مدلول مطابقى از حجّيت افتاد، مدلول التزامى در حجّيت مىماند. مدلول التزامى در وجود تابع مدلول مطابقى است. اين جور فرمودهاند اينها تبعاً از آخوند. مدلول التزامى در وجود تبعيّت دارد به مدلول مطابقى ولى در اعتبار حجّيت تبعيّت ندارد. ممكن است مدلول مطابقى از اعتبار بيفتد ولكن مدلول التزامى در اعتبار بماند. جوابش را گفتيم كه اوّلاً مدلول مطابقى با مدلول التزامى چه جورى كه تبعيّت و متبوعيّت در وجود دارند، در اعتبار هم تبعيّت دارند. اين يك جواب عام ما بود.
و ثانياً اگر قبول كردى كه مدلول التزامى در حجّيت تبعيّت ندارد به مدلول مطابقى يك ساعت فرض كرديم كه اين جور است مطلب. قبول كرديم ربطى به ما نحن فيه ندارد. اين در جايى است كه مدلول مطابقى احد الدّليلين از اعتبار بيفتد. نه اينكه مدلول مطابقى احد الدّليلين به واسطه دليل ديگر منقلب بشود. يعنى ما بينشان جمع عرفى باشد. معلوم بشود كه مراد از مدلول مطابقى اين است. اگر از صحيحه ابن بزيع فهميديم كه مراد از ينزح استحباب است. اين ديگر مدلول التزامى ندارد. استحباب ديگر مدلول التزامى ندارد. ممكن است شىء طاهر بشود. و بيفتد توى چاه. طاهر شرعى است. ولكن چون كه اشمئزاز نفس دارد، قورباغهاى كه افتاد توى آب من نمىخورم از اين. به جهت اشمئزاز طبع شارع بگويد نزح کن استحباب نزح شد ديگر. تنجّس نبود. اين ديگر دلالت مدلول التزامى ندارد. ولو آن كبرى را هم قبول بكنيم، آن در صورتى است كه مدلول مطابقىها سر جايشان بمانند و لكن از حجّيت بيفتند.
وامّا جايى كه مدلول مطابقى عوض شد، آنجا ديگر جاى اين حرفها نيست. مدلول التزامى ندارد. پس اين روايت هيچ دلالتى ندارد. آنها هم كه فرمودهاند دلالتش درست است، اشتباه فرمودهاند. اين هيچ دلالتى ندارد به نجاست وزغ.
وامّا روايت دوّمى[8] در اين باب كه استدلال به او ربّما مىشود، روايت هارون ابن حمزة الغنوى است. كه روايت 5 در همين باب است. باز دارد بر اينكه و عنه عن محمّد ابن الحسين ابن ابو الخطّاب شيخ قدس الله نفسه الشّريف اين روايت را نقل مىكند به سندش از محمّد ابن احمد ابن يحيى. محمّد ابن احمد ابن يحيى هم نقل مىكند از محمّد ابن الحسين ابن ابو الخطّاب اشعرى القمى رضوان الله عليه. حسن ابن الموسى ابن الخشّاب جميعاً كه اين دو تا هر دو بزرگوار هستند نقل مىكنند از يزيد ابن اسحاق عن هارون ابن همزة الغنوى، يزيد ابن اسحاق توثيقى ندارد. هارون هم ندارد. در ذهن من اين است كه هيچ كدام توثيق ندارند. بدان جهت اين روايت من حيث السّند ضعيف است. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْفَأْرَةِ وَ الْعَقْرَبِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ يَقَعُ فِي الْمَاءِ فَيَخْرُجُ حَيّاً». در آب مىافتند، زيرك هستند و زنده در مىآيند. «هَلْ يُشْرَبُ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ وَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ» سه مشت بردار بريز بيرون بقيهاش را استعمال كن. «قَالَ يُسْكَبُ مِنْهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ- وَ قَلِيلُهُ وَ كَثِيرُهُ بِمَنْزِلَةٍ وَاحِدَةٍ» آب چه كم باشد يك كاسه باشد يا يك دلو باشد يا بيشتر باشد. «ثُمَّ يُشْرَبُ مِنْهُ وَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ». كلام در استشهاد در اين استثنا است. «غَيْرَ الْوَزَغِ فَإِنَّهُ لَا يُنْتَفَعُ بِمَا يَقَعُ فِيهِ» نفع برده نمىشود به آن آبى كه وزغ توى آن مىافتد. يعنى اين آب قابل انتفاع نيست. مثل اينكه در روايات ميته بود كه الميتة لا ينتفع منه بها يعنی اين آب ديگر قابل انتفاع نيست. اين ظاهرش اين است كه اين آب نجس است. والاّ وجه ديگرى ندارد كه لا ينتفع باشد. غير از نجاست اين است ديگر. اگر اين روايت تنها بود. ظهورش در تنجّس عيبى ندارد. اين مثل ماء بئر نيست.
يك روايت ديگرى هم هست. آن اظهر از اين است. آن روايت فقه رضوی[9] است كه اصلاً معلوم نيست كه آن روايت بوده باشد. شايد همان فتواهاى پدر صدوق بوده باشد. كه در آنجا دارد اگر در آبى وزغى بيفتد، آن آب ريخته مىشود. يهراق ذلک الماء. يهراق در روايات كثيرهاى داشتيم كه آب قليلى كه توى آن قذر افتاده است. يهراق الماء و يهريقهما و يتيمّم يا يهراق الماء ظهور در تنجّس دارد. اين دو تا روايت ظهور در تنجس دارد. ولكن اينها را بايد حمل بكنيم به استحباب تنزّح كه لا ينتفع به را از آن ظهورش رفع يد كنيم كه ظهور تنجّس است.
چرا؟ چون كه يك روايت صحيح ديگر داريم كه صريح از اين معنا است. كه وزغ پاك است و آبى كه توى آن مىافتد پاك است. هيچ اشكالى ندارد. اين كدام روايت است.
اين روايت صحيحه على ابن جعفر[10] است. روايت صحيحه على ابن جعفر در باب 9 از ابواب النصّار است. آنجا دارد مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْعَمْرَكِيِّ محمّد ابن حسن به سندش از عمرو كى نقل مىكند. سندش به عمرو كى سند صحيحى است. عمرو هم از اجلّا است. از على ابن جعفر روايات كثيرهاى دارد. على ابن جعفر هم از برادرش «عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْعَظَايَةِ» دو قطعه است. قطايه باشد كه معنى اش پوست حيوان است كه مىافتد. مثل پوست مار. اگر عضايه باشد كه معنىاش در ذهنم نيست. «وَ الْحَيَّةِ وَ الْوَزَغِ- يَقَعُ فِي الْمَاءِ فَلَا يَمُوتُ» ديديم كه وزغ افتاد و صاحبش آنجا بود از آن دمش گرفت يا ازپايش گرفت و انداخت «أَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ لِلصَّلَاةِ قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ فَأْرَةٍ وَقَعَتْ فِي حُبِّ دُهْنٍ- وَ أُخْرِجَتْ قَبْلَ أَنْ تَمُوتَ- أَ يَبِيعُهُ مِنْ مُسْلِمٍ قَالَ نَعَمْ وَ يَدَّهِنُ مِنْه» هم از مسلم فروخته مىشود به مسلمان يعنى خوردنش عيبى ندارد. هم استعمال ديگرش كه انسان بدن و دستهايش را چرب بكند كه ترك خورده است يا نخورد از سرما، درست است. عيبى ندارد. يعنى طاهر است. اين صريح در اين معنا است كه وزغ پاك است. اينجور نيست كه حيّاً و اينها نجس بوده باشد. آنها مىگفتند حيّاً و ميّتاً نجس است. اين صريح در اين معنا است كه وزغ در حال حيات محكوم به طهارت است. پس اين روايت باعث مىشود كه آن روايتين را كه اگر تمام بود سند اينها كه اگر سندشان تمام نيست ديگر احتياج به زحمت نداريم. آن روايتين را حمل بر استحباب مىكنيم ولكن اين حمل بر استحباب را ما سابقاً اشكال كرديم اگر يادتان باشد و تصديق فرموده باشيد. و فرض كرديم حمل بر استحباب در اين موارد جمع عرفى نيست. چون كه آن يهراق ارشاد به نجاست است. ارشاد به حكم وضعى است. كه نجس است. اين هم بر اين است كه صريح بر اين است كه اين هم پاك است. اينها متعارضين هستند. وقتى كه متعارضين شدند چون كه تمام نيست سند آنها كارى نمىتوانند با اين صحيحه معارضه كنند.
اگر سندشان هم تمام مىشد، با اين صحيحه هم معارضه مىكردند خوب تساقط است چون كه در ما نحن فيه مرجّح كتاب يا موافقت و مخالفت عامّه نداريم. تساقط مىشود. چون كه اگر مرجّح نبود، انشاءالله در اين بحث اصول زنده مانديم، بيان خواهيم كرد. كما اينكه در دورههاى سابق بيان كرديم. حكم تساقط است اگر مرجّح نباشد. وقتى كه تساقط شد رجوع به اصل عملى مىشود و عام فوق.
بعد از اينكه متعارضتين ثابت شد رجوع به عام فوق مىشود. اگر شد عام فوق فهو و الاّ اصل عملى.
در مسأله عام فوق داريم. عام فوق آن صحيحه فضل ابن ابى البقباق، عبد الملك ابن ابو البقباق است که وارد در سؤر بود. در آن صحيحه ابو الفضل [11]اينجور فرمود. باب اوّل از ابواب اسئارروايت 4 بود:
وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ [حيسين بن سعيد] عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ» فلم اترك معنايش اين است كه اگر تمام شدّ آن حيواناتى كه حشرات است، چيز ديگر جا نگذاشتهاند. «فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ».اين روايت دلالت مىكند كه غير از كلب تمامى حيوانات حيّشان پاك است. يكى هم از آنها وزغ است. اين يك مخصّصى دارد كه روايت خنزير است كه روايت خنزير چون كه نفس خاص است. بلا معارضين كه خنزير نجس است الاّ الكلب و خنزير مىشود. عطف به مستثنى مىشود. كه معنايش اين است كه غير از كلب و خنزير تمام حيوانات پاك است و يكى از آنها هم وزغ است. بدان جهت انسان، فقيه [می تواند] به [ضرس] قاطع به اطمينان كامل كه فتوى بدهد كه وزغ نجس نيست از اعيان نجسه نيست، لا بأس به حياً و ميّتاً هيچ اشكالى ندارد. ميزان فتوى تمام است. اين هم در اين جهت.
سؤال...؟ نمىشود. جاى اطلاق و تقييد نيست. احتمال فرق ما بين حيات و موت نيست. در حيوانى كه سائله است نيست. در حيوانى كه ليس له نفس سائل حيّاً و ميّتاً پاك است. اين وزغ هم اگر از آنها باشد كه همين جور است. اگر از اعيان نجسه باشد، مثل كلب بوده باشد كه حيّاً و ميّتاً نجس است. كه آنها اينجور مىگويند. وقتى كه امام (ع) فرمود بر اينكه در حال حيات پاك است يعنى در حال ممات هم پاك است. اين مدلول التزامىاش است. او مىگويد حيّاً و ميّتاً نجس است با هم تعارض مىكنند. تساقط مىكنند. رجوع به عام و خاص مىشود. عام فوق را هم اگر خدشه كرديد كه اين حيوانات خوندار را مىفروشد با وزغ نمىگيرد. اين حشرات را نمىگيرد. فرضنا اگر كسى اين جور گفت، خدا بركت بدهد به اصالة الطّهاره. اصالة الطّهارهاى كه هست شك داريم بر اينكه اين وزغ مثل حديد مىماند كه خواهيم گفت. شك داريم كه اين وزغ در شريعت مقدّسه محكوم به طهارت است يا نجات استصحاب مىكنيم عدم جعل نجاست را لا اقل قاعده طهارت. كلّ شىءٍ طاهر حتّى تعلم انّه قذر. مسأله صاف است. هيچ اشكالى ندارد. اين يك جهت اشكال بود.
جهت اشكال ديگر اين است كه حيوانى كه مردّد است چون كه مسلّم نيست كه اين حيواناتى كه نفس سائله ندارند مسلّم باشد. و آنهايي كه نفس سائله ندارند آنها مسلّم باشد تا بگوييم كه حكم تمام شده است. يك حيواناتى است كه مشتبه است آنها به حسب آن حيوانات به حسب نوعشان مشتبه هستند كه آيا اينها نفس سائله دارند. دم سائل دارند يا ندارند. اين جور جماعت يا مورد اختلاف تمساح يا حيّات هستند. از بعضىها حكايت شده است كه تمساح و حيّاتى كه هست مارها، تمام اقسامشان يا بعضى اقسامشان نفس سائله دارند. دم سائل دارند اينها. تمساح و هكذا بعض الحيّات او كلّ الحيّات اينها دم سائله دارند. دم سائل و نفس سائله دارند. در مقابل جماعتى گفتهاند كه نه تمساح دم سائل دارند نه حيّات دم سائل دارند. حيّات مثل ساير حشرات است در باطن زمين نفس سائله ندارند. وامّا تمساح هم مثل ساير حيوانات بحرى است كه دم سائل و نفس سائله ندارند. كلّ آن حيوانى كه در بحر زندگى مىكند، گفتهاند اصلاً او دم سائل ندارد و حتّى به اين اعتبار سمك اطلاق مىشود به آنها. تمام حيوانات ولو كلب باشد، شير دريايى باشد، اسب دريايى بوده باشد، اطلاق سمك مىشود. چون كه دم سائل ندارد. ما چه كار كنيم؟ ما كه فعلاً دستمان جايى بند نيست. كار فقيه نيست كه تشخيص بدهد كه اين دم سائل دارد يا ندارد. فقيه اين جور مىگويد بر اينكه اگر يكى از اين دعواها ثابت شد پيش شخصى خوب، بر طبق او عمل مىكند. اگر دم سائل داشت بايد اجتناب بكند. ميتهاش نجس است. نداشت پاك است.
وامّا اگر نه ثابت نشد آن كسى كه مبتلا شده است مار مرده و افتاده است داخل دوغ چه كار بكنيم؟ پاك است يا نجس است؟ اينجا مقتضايش چه چيز است؟ مقتضايش اين است كه اين ميته پاك است. ميته حىّ و ميته تمساح مقتضى القاعده است كه پاك است. چرا؟ عرض مىكنيم ما از بعضى روايات استفاده كرديم. رواياتى را كه در نجاست ميته بيان مىكرديم از آن روايات استفاده كرديم كه كلّ ميته محكوم به نجاست است.
يكى از آن روايات صحيحه حريز بود كه در آن صحيحه حريز همين جور بود بر اينكه آن مائى كه در او جيفه است، امام (ع) فرمود: اگر غلبه پيدا كند آب بر جيفه فتوضأ منه واشرب و اذا تغيّر الماء فلا توضأ و لا تشرب گفتيم جيفه يا ميتهاى است كه گنديده است يا مطلق گنديده است و لكن مراد آن حيوان و جزء حيوان مرده مىشود لا محاله. اين مىگيرد جيفه نفس سائله داشته باشد، ماهى گنديده باشد، يا غير ماهى مثلاً يكى از حيوانات دريايى افتاده مرده و گنديده است و آب تغيّر پيدا كرده است. اطلاق اين روايت مىگيرد. اين عموماتى كه كلّ ميتة نجس است، يك تخصيصى به او وارد شد الاّ ما لم يكن له نفسٌ سائله كه همان روايت حفص ابن غياث بود. كه كلّ ميتة نجسةٌ الاّ آن حيوانى كه ليس له نفس سائله براى او نفس سائله نيست. وقتى كه اين جور شد خوب ما هم استصحاب عدم ازلى گفتيم كه اشكالى ندارد. مىگوييم يك وقتى بود نه اين مار بود و نه برايش نفس سائله بود، هيچ كدام نبود. آن وقتى كه خودش نبود نه خودش بود نه نفس سائلهاش بود، الان نمىدانيم خودش شده است، نمىدانيم نفس سائله مثل آن استصحاب عدم قرشيه نمىدانيم برايش نفس سائله موجود شد، آن نفس سائله نبود برايش، اين مبدّل شد كه بر اين امر وجودى عدم يا عدم در حال خودش باقى است. احتمال مىدهيم الان هم نفس سائله ندارد. استصحاب مىكنيم الاّ ما، چيزى است كه نفس سائله ندارد. اين احراز مىشود. نگوييد كه ما به عدم ازلى هميشه، اثبات مىكرديم كه فرد مشكوك تحت العام باقى است. اينجايش ما عكسش را كرديم. به استصحاب عدم ازلى مشكوك را داخل عنوان مخصّص كرديد. از عام بيرون گفتيم بله استصحاب هنرش مختلف مىشود. اگر عنوان مخصّص عنوان وجودى باشد، آنجاها است كه استصحاب عدم ازلى مشكوك را داخل عام مىكند. چون كه عام مقيّد شده است به عدم عنوان وجودى مخصّص. مرئهاى كه قرشى نباشد. استصحاب عدم قرشيّت مىگويد مرئه است و قرشى نيست، پس تَرى الحمرة الى خمسين سنة.
وامّا در جايى كه عنوان مخصّص خودش از اوّل عنوان عدمى است. كلّ ميتة نجسة الاّ ما ليس له نفس سائلة. در ما نحن فيه خود عنوان را استصحاب مىكنيم. خود عنوان مخصّص را كه يك وقتى اين نفس سائله نداشت الان هم نيست. عنوان مخصّص احراز مىشود. بدان جهت داخل تحت المخصّص مىشود. اين شأن استصحاب است. اگر كسى گفت اين استصحاب عدم ازلى را از كجا در آورديد، فكر را به هم مىزنيد. چه كسى گفت اين استصحاب پدر و مادر دارد؟ از لا تنقض اين فهميده نمىشود. از لا تنقض. مىگوييم خوب فهميده نمىشود. استصحاب عدم ازلى هم خوب مال ما. قاعده طهارت كه سر جاى خودش است. مشكوك است ديگر. حيوانى است مشكوك و مرده است. نمىدانيم پاك است يا نجس. استصحاب عدم جعل نجاست بر ميته او، در استصحاب هم اگر كسى سؤال كرد كه استصحاب اعتبار ندارد، قاعده طهارت كلّ شىءٍ طاهر و منهناآن حيوانى كه دم سائله ندارد يا مشكوك است كه دم سائله دارد يا ندارد ولو به حسب نوعش مشكوك بشود مثل تمساح يا به حسب خارج مشتبه بشود. حيوانى در ما نحن فيه هست مانمى دانيم اين جسدى كه اينجا افتاده است و مرده است نمىدانيم اين مرده كبوتر است كه نجس است يا مرده ماهى است كه نفس سائله ندارد. شب است نمىتوانيم تشخيص بدهيم. درست پيدا نيست شك داريم. در ما نحن فيه استصحاب اينكه اين حيوانى كه يك وقتى نفس سائله نداشت آن وقتى كه خودش هم نبود. استصحاب عدم ازلى اينجا هم به درد مىخورد. الان شك مىكنيم بعد برايش نفس سائله شد يا نشد. اين استصحاب را قبول كرديد. نكرديد استصحاب عدم جعل نجاست. او را هم قبول نكرديد، خوب قبول نكنيد. ميدان خيلى وسيع است. قاعده طهارت كلّ شىءٍ طاهر پس ما ليس له نفسٌ سائله به آنى كه مشكوك است نفس سائله دارد يا نه، ميتهاش محكوم به طهارت است.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص60.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص60.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص464.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّا يَقَعُ فِي الْآبَارِ- فَقَالَ أَمَّا الْفَأْرَةُ وَ أَشْبَاهُهَا فَيُنْزَحُ مِنْهَا سَبْعُ دِلَاءٍ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ الْمَاءُ فَيُنْزَحُ حَتَّى يَطِيبَ- فَإِنْ سَقَطَ فِيهَا كَلْبٌ- فَقَدَرْتَ أَنْ تَنْزَحَ مَاءَهَا فَافْعَلْ- وَ كُلُّ شَيْءٍ وَقَعَ فِي الْبِئْرِ لَيْسَ لَهُ دَمٌ- مِثْلُ الْعَقْرَبِ وَ الْخَنَافِسِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ فَلَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص185.
[5] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: لَا يُفْسِدُ الْمَاءَ إِلَّا مَا كَانَتْ لَهُ نَفْسٌ سَائِلَةٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص185.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص187.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ: مَاءُ الْبِئْرِ وَاسِعٌ لَا يُفْسِدُهُ شَيْءٌ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ رِيحُهُ أَوْ طَعْمُهُ- فَيُنْزَحُ حَتَّى يَذْهَبَ الرِّيحُ- وَ يَطِيبَ طَعْمُهُ لِأَنَّ لَهُ مَادَّةً؛ محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص234 و شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص140 و141.
[8] وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ وَ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَّابِ جَمِيعاً عَنْ يَزِيدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ هَارُونَ بْنِ حَمْزَةَ الْغَنَوِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْفَأْرَةِ وَ الْعَقْرَبِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ يَقَعُ فِي الْمَاءِ «6» فَيَخْرُجُ حَيّاً- هَلْ يُشْرَبُ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ وَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ- قَالَ يُسْكَبُ مِنْهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ- وَ قَلِيلُهُ وَ كَثِيرُهُ بِمَنْزِلَةٍ وَاحِدَةٍ- ثُمَّ يُشْرَبُ مِنْهُ وَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ- غَيْرَ الْوَزَغِ فَإِنَّهُ لَا يُنْتَفَعُ بِمَا يَقَعُ فِيهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص188.
[9] فإن وقع فيه وزغ أهريق ذلك الماء؛ فقه رضوی، (مشهد مقدس، مؤسسه آل البيت ع، چ1، ت1406ق)، ص93.
[10] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص239.
[11] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.