درس یکصد و پنجاه و پنجم‏

نجاسات

مسألة6 « المراد من الميتة أعم ممـّا مات حتف أنفه أو قتل‌أو ذبح على غير الوجه الشرعي ».[1]

مراد از ميته در فقه

صاحب العروه مى‏فرمايد اين ميته‏اى كه احكامى براى او ذكر شد مراد از ميته خصوص آنى كه مات هتف أنفه نيست و هر حيوانى كه قتل يا ذبح به غير وجه الشرعى او ميته است. حيوانى كه مات هتف انفه باشد او قتل او ذبح على وجه [غير] شرعى آن حيوان ميته است. احكامى كه بر ميته گفتيم كه يكى هم از آن احكام نجاست بود مترتب مى‏شود. عرض مى‏كنم اين كه مراد از ميته در مقام ما مات هتفه انفه نيست [اجماع] اصحاب است. ميته در مقام مختص نمى‏شود به آن حيوانى كه مات هتف انفه. بلكه مراد از ميته در مقام مقابل مذكى است. آنى كه فرض بفرماييد از روايات استفاده مى‏شود از روايات مباركات هم استفاده مى‏شود كه ميته در روايات كه اين احكامى براى آن ميته ذكر شد كه آنها نجاست است اين ميته مقابل المذكى است. از اين روايات چند تا را ذكر مى‏كنيم.

موثقه سماعه

يكى از اين روايات اين موثقه سماعه بود كه در موثقه سماعه امام عليه السلام اينجور فرمود: موثقه سماعه در باب 49 [2]روايت دومى بود.

«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْحَسَنِ» كه برادر حسين ابن سعيد است «عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ جُلُودِ السِّبَاعِ يُنْتَفَعُ بِهَا » كه مضمره هم عيبى ندارد در سماعه كه گفتيم. « قَالَ إِذَا رَمَيْتَ وَ سَمَّيْتَ فَانْتَفِعْ بِجِلْدِهِ وَ أَمَّا الْمَيْتَةُ فَلَا». امام عليه‏السلام در اين روايت مقابله انداخته است ما بين مذكى و ميته. فرموده است اما المذكى ينتفع، و اما الميته فلا ينتفع. ينتفع هم حمل بر كراهت مى‏شود. كما ذكرنا سابقا. پس على هذا الاساس اين از رواياتى است كه دلالت مى‏كند ميته‏اى كه محكوم به نجاست است، فلا ينتفع بها بواسطه نجاستش است، اين ميته‏اى كه محكوم به نجاست است مقابل المذكى است.

باز از رواياتى كه دلالت مى‏كند مراد از ميته، مقابل المذكى است. يعنى هر حيوانى كه فرض بفرماييد، تذكيه نشده باشد، تذكيه شرعى نشده باشد، آن حيوان مرده‏اى كه تذكيه شرعى نشده است او فرض بفرماييد ميته است

موثقه اسحاق بن عمار

 دارد در باب دهم از ابواب احرام است. روايت چهار سندش اشکال دارد. وهب دارد اين که می خوانم روايت پنجم[3] است:

 «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَّابِ عَنْ إِسْحَاقَ» ، اسحاق بن عمار است. «عَنْ جَعْفَرٍ ع أَنَّ عَلِيّاً ع كَانَ يَقُولُ إِذَا ذَبَحَ الْمُحْرِمُ الصَّيْدَ فِي غَيْرِ الْحَرَمِ» اگر مُحرم صيد را در غير از حرم ذبح كرد. «فَهُوَ مَيْتَةٌ- لَا يَأْكُلُهُ مُحِلٌّ وَ لَا مُحْرِمٌ». آنى كه شخص محرم ذبح كرده است صيد را، او ميته است. «وَ إِذَا ذَبَحَ الْمُحِلُّ الصَّيْدَ فِي جَوْفِ الْحَرَمِ» مراد حرم است. اگر محل صيد را در جوف حرم ذبح كند « فَهُوَ مَيْتَةٌ لَا يَأْكُلُهُ مُحِلٌّ وَ لَا مُحْرِمٌ». نه محل مى‏تواند بخورد، ميته است ديگر. ميته را نمى‏شود خورد. اين روايت مباركه دلالت مى‏كند ميته‏اى كه هست خصوص مات هتف انفه نيست. هر حيوانى كه فرض بفرماييد بر غير وجه شرعى با شرايطش، با تمام شرايط كه ذابح بايد محرم نبوده باشد. ذابح صيد! يا بايد صيد، صيد الحرم به ذبح حلال نمى‏شود. ذبح بشود هم آن صيد، ذبح ذكات نيست. «فَهُوَ مَيْتَةٌ- لَا يَأْكُلُهُ مُحِلٌّ وَ لَا مُحْرِمٌ- وَ إِذَا ذَبَحَ الْمُحِلُّ الصَّيْدَ فِي جَوْفِ الْحَرَمِ- فَهُوَ مَيْتَةٌ لَا يَأْكُلُهُ مُحِلٌّ وَ لَا مُحْرِمٌ». پس مراد از ميته‏اى كه ما در ما نحن فيه مى‏گوييم حرام است‏ اكلش و محكوم است به نجاست لا ينتفع به، مراد از متيته خصوص ما نتفعت به نيست. مقابل المذكى است.

 آن وقتى كه مقابل المذكى شد اين بحث مى‏آيد. آيا معناى ميته، يعنى اينى كه در روايات محكوم است به نجاست، مراد از ميته ما مات هتف انفه آن حيوانى است كه بميرد و لم يقع عليه التذكيه؟ در حال حياتش تذكيه به او واقع نشود؟ چون كه يكى از شرايط ذكات حى بودن حيوان است. كه بايد در حال الحيات اين تذكيه، فرى اوداج واقع بشود. از آن شخصى كه شرايط ذابح را دارد. معناى ميته اين است درست توجه كنيد چه عرض مى‏كنم خدمت شما، معناى ميته اين است كه حيوانى بميرد و لم يقع عليه التزكية حال حيات. در حال حيات آن حيوان تذكيه كه فرى اوداج است واقع نشود. معناى ميته اين است كه مقابل المذكى آنى است كه يقع عليه التذكيه. ما مات و وقع عليه التذكيه. اين است معنايش؟! يا معناى ميته اين است حيوانى كه مردنش و ذهوق روحش مستند به غير تذكيه روح باشد، كه ذهوق روح كانّ به دو شى‏ء مستند مى‏شود. تارة مستند مى‏شود ذهوق الروح به تزكية الشرعيه و به تزكيه تامه، آن حيوان مى‏شود مذكى. و اخرى ذهوق الروح مستند مى‏شود به غير التذكية الشرعية به تزكية التامة آن حيوان مى‏شود مذكى. و اخرى ذهوق الروح مستند مى‏شود به غير التذكية الشرعية يعنى تزكية التامة او مى‏شود ميته. باز مقابل مذكى مى‏شود. مذكى ما ذهق روحه، و استناد داشته باشد ذهوق الروح الى التزكية. ميته مقابلش اين است كه ما ذهق روحه و ذهوق الروح مستند به غير التذكيه باشد. اين هم مقابل مذكى مى‏شود. و اگر معناى ميته اين بوده باشد كه ما مات و لم يقع عليه التذكيه حال حيات، اين هم باز مقابل مذكى مى‏شود. مذكى آن حيوانى را مى‏گويد كه مات و وقع عليه التزكية حال حيات. يعنى قبل موت.

 ولكن ميته آن حيوانى است كه مات و لم يقع عليه التذكيه. تذكيه به او واقع نشود. آيا مراد از آن ميته اين معنا است يا آنى است كه ذهوق الروح مستند به غير التزكيه شرعيه باشد. اين فرقشان كجا ظاهر مى‏شود؟ كه معناى اين مراد از ميته كدام است، كجا ظاهر مى‏شود. آن جايى ظاهر مى‏شود كه شك در تزكيه حيوان داشته باشيم. مى‏دانيم مرده است. مى‏دانيم ذهوق روح حيوان شده است ولكن شك داريم كه آيا تذكيه شده است قبل از مردن يا تذكيه نشده است. اگر گفتيم معناى ميته اين است كه مات، و لم يقع عليه التزكية به اصل استصحاب احراز مى‏شود كه اين حيوان ميته است. چون كه اين حيوان مرده است بالوجدان و استصحاب مى‏گويد لم يقع عليه التزكية. يك وقتى تزكيه واقع نشده بود. نمى‏دانيم قبل از اين كه روح از بدن جدا شد تذكيه به او واقع شد يا نشد؟ استصحاب مى‏گويد نشد، ميته احراز مى‏شود. روى اين اصل اگر فرض كنيد شما شحمى پيدا كرديد، جلدى پيدا كرديد يا فرض كنيد لحمى پيدا كرديد، كه شك كرديد كه اين مذكى است يا غير مذكى، نه خوردنش حلال است، چون استصحاب عدم تذكيه مى‏گويد كه تذكيه نشده است. اماره نباشد، كه سوق المسلمين يد المسلم. اراضى المسلمين. در جايى كه اماره بر تذكيه نباشد نوبت به اصل عملى برسد استصحاب مى‏گويد اين تذكيه نشده است. نمى‏شود اين را خورد اگر لحم و شحم شد. و اگر جلد شد نمى‏شود با او نماز خواند. چون كه در موثقه ابن بكير اينجور فرمود كه در صلاة در اجزاء مأكول اللحم جايز است اذا ذكيه الذابح، ذابح او را تذكيه كند. استصحاب مى‏گويد كه تذكيه نشده است. و حكم به نجاستش هم ميشود. چون كه ميته نجس است و به اين استصحاب ميته حيوانى است كه روح خارج شده است واستصحاب مى‏گويد تذكيه واقع نشده است.

و اما اگر گفتيم مراد و معناي ميته ما ذهق روحه بغير التذكية الشرعيه، ذهوق روح بايد مستند به غير تذكيه شرعيه بشود. معناى ميته اين است. در اينجا اگر ما استصحاب عدم تذكيه را كرديم اثبات نمى‏كند كه اين حيوان ميته است. يعنى ذهوق روح به غير تذكيه شرعيه شده است. اصل مثبت مى‏شود. لازمه عقلى است.

 چون كه ذهوق روح دو تا سبب دارد. يك سببش تذكيه است، يك سببش غير تذكيه. ذهوق روح محرز است. نفى احد السببين، اثبات سبب ديگر را نمى‏كند. الاّ بالملازمة العقلية. و استصحاب ملازمات عقليه را اثبات نمى‏كند. عنوان ميته ثابت نمى‏شود. بدان جهت در ما نحن فيه با اين نمى‏شود نماز خواند چون كه عدم جواز الصلاة متفرع بر تذكيه است. نمى‏شود اين لحم و شحم را خورد. ولكن نه، نجس نيست. اگر دست تَر خورد به آن دست پاك است. آن پاك است حكم به طهارت مى‏شود. چرا؟ چون كه احتمال تذكيه مى‏دهيم، استصحاب عدم تذكيه ميته بودن را اثبات نكرد. كل شى‏ء طاهر حتى تعلمه قذر. بلكه استصحاب عدم جعل نجاست قبل از قاعده طهارت حكم مى‏كند كه اين نجس نيست. و من هنا آنهايى كه تفصيل داده‏اند در لحم و شحم و جلد مشكوك كه نمى‏دانيم مذكى است يا ميته است، نمى‏شود با او نماز خواند. ولكن محكوم به طهارت است. پاك است ، خوردن عيب ندارد. حتى اينها اينجور مى‏فرمايند. جوجه‏اى كه از خارج از بلاد كفر آمده است احتمال مى‏دهيم كه تذكيه شده باشد. اماره هم نداريم، اماره بر تذكيه. اين جوجه را كه از دانمارك و امثال ذلك آمده است احتمال مى‏دهيم تذكيه شده باشد، آنجا مسلمان باشد. تذكيه كند. روى آن هم نوشته باشد كه ذبح حلال و على الوجه الشرعى. ولكن آن نوشته كه اعتبارى ندارد، نه يد مسلم مى‏شود نه سوق المسلمين، اعتبارى ندارد. ولكن احتمال مى‏دهيم بر اين كه مذكى باشد. مى‏گويند اين را در آب بجوشانيد، بپزيد، آبش را خوردن عيبى ندارد. چرا؟ براى اين كه آب كه خود گوشت و اينها نيست. گوشت اينها را كه نخورده است، آبش را خورده است. آبش اگر نجس باشد اين خوردنش حرام است. مفروض اين است كه حكم به طهارت شده است. نمى‏شود آب جوجه را بخور، نوش جانت بدنت قوت بگيرد، ولكن لحم و اينها را نمى‏شود خورد. يك وقتى ما در سفر حج ديديم كه بعضى‏ها، لوبيا هم مى‏انداختند، لوبياى آن را هم مى‏خوردند. منتهى آن گوشتش را نمى‏خوردند. اين سرّ اين است كه معناى تذكيه‏اى كه هست، معناى تذكيه با معناى مذكى با معناى ميته فرقش اين است، ميته معناش اين است كه مستند بشود ذهق الروح به غير التذكيه، و مذكى آنى است كه ذهوق روح مستند به تذكيه بوده باشد.

 على هذا الاساس استصحاب عدم التذكيه اثبات انّها ميتة اثبات اين معنا را نمى‏كند. آن روز عرض كردم كه احتياجى به اين هم نداريم كه كسى اثبات كند مثل اين كه فرموده‏اند كه معناى ميته آنى است كه ذهوق روح مستند به غير التذكيه باشد معناى ميته اين است. نه اگر اين معنا محتمل شد فهميديم كه مراد از ميته، معنا الاول است كه ما مات و لم يقع عليه التذكيه فى حال حيات يا معناى ميته اين است كه ما و ذهق روحه بغير التذكيه معنايش اين است باز با استصحاب عدم التذكيه اثبات نجاست نمى‏شود. چون كه با استصحاب عدم التذكيه احراز نمى‏شود كه اين ميته است. احتمال است كه معناى ميته آنى باشد كه ذهوق روحش مستند به غير التذكيه است.

نظر محقق همدانی (ره) و مرحوم شيخ

اين فرمايشى است كه در مقام فرموده‏اند. عرض مى‏كنم مرحوم حاج آقا رضا، آقا رضاى همدانى [4]و هكذا شيخ قدس الله نفسه الشريف اينها فرموده‏اند بر اين كه چه جورى كه ميته، ولو ميته ما ذهق روحه به غير التذكيه باشد، معناى وجودى باشد، معناى ميته. مع ذلك به استصحاب عدم التذكية، نجاست ثابت مى‏شود. چون كه از روايات محقق همدانى فرموده است، از روايات استفاده مى‏شود بر اين كه عنوان مذكى، طهارت به او مترتب شده است. شارع مذكى را حكم كرده است بانّها طاهرٌ. طهارت در لسان ادله مترتب به مذكى شده است. به تذكيه مترتب شده است. و اگر ما استصحاب عدم التذكية را كرديم طهارت منتفى مى‏شود. چون كه اين طهارت موضوعش مذكى است وقتى كه استصحاب گفت اين مذكى نيست، يعنى طهارت نيست. خدا رحمتش كند ايشان استدلال به اين روايت فرموده است كه در اين روايت موضوع و معلق عليه طهارت تذكيه است. باز فرض بفرماييد كه همان فرض مطابق با واقع.

روايت قاسم صيقل

باب 49 از ابواب النجاسات روايت اولى [5]است. محمد ابن يعقوب عن الحسين ابن محمد. حسين ابن محمد عامر كه شيخ كلينى است. عن معلی ابن محمد كه توثيق خاص ندارد ولكن اين معلی ابن محمد را ما معتبر مى‏دانيم. چون كه اگر [ضعيف می بود تضعيف می شد در حالی که] تضعيفى درباره‏اش نيست. زيرا كلينى قدس الله نفسه الشريف از اين حسين ابن محمد ابن عامر بواسطه اين رواياتى نقل كرده است لعلّ عُشر كافى بوده باشد. يا بيشتر از عشر كافى. اين شخص اگر شخص اينجورى بود، يك آدمى بود كه اعتنا به رواياتش نمى‏شود اينجور اهتمام به نقل حديث نمى‏كرد كلينى.

آنجا دارد عن محمد ابن عبد الله الواسطى، عن قاسم الصيقل، - درست فرصت نكردم كه اين محمد ابن عبد الله واسطى را پيدا كنم كه در ذهن من اين است كه اين تمام نيست- قاسم صيقل هم توثيق ندارد. قال كتبت الى الرضا عليه السلام، نوشتم من به امام رضا عليه‏السلام قاسم صيقل مى‏گويد «أَنِّي أَعْمَلُ أَغْمَادَ السُّيُوفِ- مِنْ جُلُودِ الْحُمُرِ الْمَيْتَةِ» صيف درست مى‏كنم كارم هم غلاف درست كردن براى شمشيرها است. من جلود الحُمر الميته. حمارهايى كه ميته هستند، از جلود اينها غلاف درست مى‏كنم. فتصيب ثبابى، اين كلمه - تصيب را در ذهن داشته باشيد- خوب وقتى كه درست مى‏كنم چرم را تَر مى‏كنم مثلا تا درست بكنم. به ثوبم اصابت مى‏كند. «فَتُصِيبُ ثِيَابِي فَأُصَلِّي فِيهَا» ؟ در آنها نماز بخوانم؟ در آن ثياب يا نه؟ «فَكَتَبَ ع إِلَيَّ اتَّخِذْ ثَوْباً لِصَلَاتِكَ»، براى نماز بايد ثوب ديگرى اخذ كنى. يعنى اينها نجس هستند. با اينها نمى‏شود نماز خواند. مى‏گويد «فَكَتَبْتُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي ع- أَنِّي كَتَبْتُ إِلَى أَبِيكَ» ، من سابقا به پدرت ع نوشته بودم «بِكَذَا وَ كَذَا فَصَعُبَ عَلَيَّ ذَلِكَ كذا» من ديدم كه يك لباسى براى نماز محيا كنم اينها را كنار بگذارم، ديدم اين كار مشكلى است. حضرت فيل مى‏خواهد اين كارها را بكند. بدان جهت «فَصِرْتُ أَعْمَلُهَا مِنْ جُلُودِ الْحُمُرِ الْوَحْشِيَّةِ الذَّكِيَّةِ». كارم را عوض كردم. آن غمد صيوف را از جلود حمارهاى وحشى ولكن مذكى هستند قرار داده‏ام. اغماد صيوف را از آنها درست مى‏كنم. «فَكَتَبَ ع إِلَيَّ كُلُّ أَعْمَالِ الْبِرِّ بِالصَّبْرِ» انسان بايد صبر كند، تحمل كند، طاقت كند تا عمل به وظيفه بشود. فان كانت، قضيه شرطيه. «يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَإِنْ كَانَ مَا تَعْمَلُ وَحْشِيّاً ذَكِيّاً فَلَا بَأْسَ» آن جلودى كه در آن عمل مى‏كنى اگر وحشى ذكى است، بأسی نيست. بأسى نيست يعنى نجاستى ندارد. چون كه اين از نجاست پرسيده بود. فتصيب ثيابى، يعنى اين طهارت اگر ذكى باشد طاهر است. مى‏بينيد كه لا بأس به را كه طهارت است، لا بأس از جهت طهارت است، اين را مترتب كرده است به كونه ذكيا.آن جلد ذكى بوده باشد. خوب مقتضاى شرطيت اين است كه اگر ذكى نباشد، لازم نيست كه ميته اثبات بشود. اگر ذكى نبوده باشد اين طهارت نيست. پس مى‏بيند در اين روايت معلق شده است طهارت بر عنوان مذكى، بدان جهت اگر در يك جايى استصحاب عدم تذكيه را كرديم و گفتيم اين شرط موجود نيست حكم مى‏شود به نجاست او. ايشان اينجور تقريب فرموده‏اند و مرحوم حكيم هم به اين علاوه كرده است فرض بفرماييد آن مطلبى كه متسالم عليه و متسالم عليه عند الاصحاب است، كه آنى كه مذكى نيست تذكيه ندارد نجس است چه ميته باشد، چه ميته نبوده باشد. اثبات ميته و عدم ميته اهميتى ندارد. خود مذكى موضوع طهارت است. وقتى كه تذكيه منتفى شد نصا و فتویً محكوم به نجاست مى‏شود.

 اما اين فرمايشى كه ايشان فرموده است اولا كه اين روايت من حيث السند ضعيف است نمى‏شود به اين اعتماد كرد. و ثانيا دلالتى هم ندارد كه نجاست به عنوان ميته مترتب نشده است. چرا دلالت ندارد؟ فقط يك توجهى بفرماييد كه ملتفت باشيد كه چرا اين دلالتى ندارد؟ عرض مى‏كنم اگر اينجور بود كه اين سؤال مى‏كرد از امام عليه‏السلام يابن رسول الله من از جلود حُمر وحشيه يا غير وحشيه اغماد درست مى‏كنم. بعضى‏ها مى‏دانم مذكى است، بعضى‏ها نمى‏دانم مذكى است، اينجا اگر امام، اگر مشكوك را هم سؤال مى‏كند. مشكوك را هم داخل سؤال مى‏كرد مى‏گفت بر اين كه يابن رسول الله، من از جلود حمر اغماد درست مى‏كنم. بعضى‏ها مذكى است، بعضى‏ها شك دارم، اين چه جور است؟ امام عليه‏السلام اگر مى‏فرمود در جواب اذا كان ذكيا فلا بأس به، اين استدلال ايشان تمام بود كه موضوع طهارت ذكات است، مذكى است. اگر ذكات از بين رفت، طهارت هم مى‏رود. ولكن سؤال اينجور نيست. سؤال اين است كه من اول از حُمر ميته درست مى‏كردم. از جلود حمرى كه ميته واقعى‏ها! آنى كه ميته است به حسب الميزان شرعى، اغماد را از او درست مى‏كردم. بعد به پدرت نوشته‏ام، پدر بزرگوارت فرمود اتخذ لصلاتك ثوبا، نماز با اين ثوب نمى‏شود. ميته نجس است. اين بر من مشكل شد، ديدم اين كار نمى‏شود ادامه پيدا كنم. برداشتم از حُمر ذكيه درست مى‏كنم. اغماد صيوف را از حمر وحشيه ذكيه درست مى‏كنم. اين وحشى بودنش احتمال ميدهد كه موجب منع بوده باشد كه نتواند. يا احتمال مى‏دهد بر اين كه حمر اصلا قابل ذكات نبوده باشد، حمر وحشى. كما اين كه سابقا مى‏گفتيم اين احتمال هست كه حمر وحشى قابل ذكات نبوده باشند. مى‏گويد از حمر وحشيه ذكيه، آن ذكاتى كه معروف است در حمر اهليه در وحشيه با آن ذكات من، اين كار را مى‏كنم. امام عليه السلام مى‏فرمايد اگر آن جلود حمر وحشيه ذكى است فلا بأس. اين ديگر معنايش اين نيست كه طهارت مترتب بر اين است. چون كه اينجا شكل ثالث نيست. يا ميته فرض شده است در اول بعد مذكى فرض شده است. مشكوك ندارد. موضوع نجاست اگر ميته هم بود امام عليه السلام اين شرط را مى‏فرمود. شرط صحيح است. چون كه اگر مى‏فرمود بر اين كه اگر، اذا كان ذكيا فلا بأس، موضوع نجاست ميته است. ميته هم آنى است كه ما ذهق روحه بغير الجهة الشرعية فرمود اذا كان ذكيا فلا بأس اين اشتراط صحيح است. چون كه ما فصل ما بين ميته واقعى و مذكاى واقعى نيست. اگر شى‏ء مذكى بشود ميته نيست قهرا. مشكوك قسم ثالث است كه مى‏گفتيم مشكوك، اصل عملى كه استصحاب است او اثبات نمى‏كند كه اين ميته است. ذهق روحه بغير الوجه شرعى. و به عبارت اخرى طهارت در مورد سؤال معلق شدنش به ذكى نه به جهت اين است كه ميته موضوع نجاست نيست. بلكه به جهت اين است كه با فرض ذكى بودن موضوع نجاست منتفى مى‏شود. و مشكوك را هم سؤال نكرده است كه امام عليه السلام جورى بيان بفرمايد كه آن مشكوك هم طاهر بشود. آخر اذا كان ذكيا معنايش اين است كه استصحاب عدم ذكات كرديم نجس است. نه اين نيست در اين مورد. چون كه اين سائل فرض مشكوك نكرده است. فرض كرده است ميته واقعى را و مذكاى واقعى را. گفته اول او را استعمال مى‏كردم، بعد اين را استعمال كردم. اين چه جور است؟ چون كه جواب پدرت، عمل كردن به او مشكل بود. من اينجور استعمال مى‏كنم. امام مى‏فرمايد لا بأس. اينجورى كه تو فرض كرده‏اى كه جلود حمر وحشيه ذكى است اين لابأس. اين نه به جهت اين است كه موضوع نجاست عدم المذكى است. و موضوع طهارت مذكى است. به جهت اين است كه اگر مذكى بشود ديگر ميته نيست. موضوع ميته نجاست همان ميته است مذكى كه شد ديگر ميته نمى‏شود.

پس على هذا اين روايت حكم كلى بيان نمى‏كند. مثل الكلب نجس، الخمر نجس كه بگوييم عنوان كلب موضوع نجاست است. حكمى را در واقعى كه سائل سؤال مى‏كند بيان مى‏كند. و در واقعى كه سائل سؤال مى‏كند دو چيز فرض شده است، جلود ميته، جلود مذكى. مى‏گويد اين جلود مذكى را استعمال كردم چه جور است؟ امام مى‏فرمايد لا بأس. چون كه ميته نيستند ديگر. بدان جهت در اين روايت دلالتى نيست كه در شرع هم عنوان طهارت روى مذكى رفته است. اينجور نيست. اين عنوان نجاست روى ميته نرفته است. اين دليل نمى‏شود اين روايت. من حيث السند هم ضعيف است، نمى‏شود به اعتماد كرد.

 پس ملخص اين است كه به استصحاب عدم ذكاتى كه هست، به استصحاب عدم الذكات نمى‏شود اثبات كرد كه اين حيوان ميته است. چه احراز كنيم كه معناى ميته ما ذهق روحه به غير وجه الشرعى به غير الذكاة باشد يا احتمال بدهيم اين معنا را، اين را يقين نداريم كه معناى ميته اين است. ولكن مردد به اين معنين است، نمى‏شود اثبات نجاست را كرد. اين تا اينجا حرفى بود كه فرموده‏اند و ما هم خدمت شما عرض كرديم. يك چيزى در ذهن ما رسيده است براى شما عرض مى‏كنم بازگو مى‏كنيم ببينيم شما چه قضاوتى مى‏كنيد؟

 سؤال...؟ عرض كردم اين روايت است ديگر. اين روايت سند است و آن تسالم هم كه سابقا گفتيم كه از اين اجماع مدركى است دليل نمى‏شود تسالم اصحاب هم باشد فرضا سابقا گفتيم اين مدركى است. احتمال مى‏دهيم مدرك اينها اين است كه ميته را غير مذكى مى‏دانستند. پس على هذا الاساس تا اينجا مطلب را ديگران فرموده‏اند و ما هم، آنى كه در ذهن ما رسيده است يك چيزى است، بله، ببينيد شما چه مى‏فرماييد. اولا اين قضيه آب جوجه را كه عرض كردم، او را نمى‏شود خورد. ولو گفتيم كه نجاست اثبات نمى‏شود. او را نمى‏شود خورد. چون كه آنى كه حرام است در غير مذكى لحم و شحم است. هر دو حرام است. آن شحم، منتقل به آب مى‏شود. اين آب شحم را دارد. چون كه شحم حيوان را دارد نمى‏شود خورد. و اگر حيوانى باشد كه هيچ شحمى نداشته باشد آن كه اگر فرض بشود آن عيبى ندارد. اما آنهايى كه شحم دارند شحم منتقل به آب مى‏شود و نمى‏شود خورد و منتقل به آن لوبيا مى‏شوند، نمى‏شود آنها را خورد.

اما مطلبى كه در ذهن ما رسيده است و براى شما عرض كنم. آن مطلب اين است كه ما بعضى رواياتى داريم كه از آنها استفاده مى‏شود. همان معناى اول. حيوانى اگر بميرد و در حال حياتش تذكيه به او واقع نشود او ميته است. حيوانى اگر بميرد و در حال حياتش به او تذكيه واقع نشود او ميته است. اصلا معناى مذكى اين نيست كه موتش مستند به تذكيه بشود. در حيوانى كه ذبح مى‏شود يا نحر مى‏شود. حيوانى كه تذكيه بالذبح او بالنحر است معناى مذكى بودن اين نيست كه موتش مستند به ذبح بشود. نه اينجور نيست. اگر موتش به واسطه فرض كنيد خفه شدن باشد. ولكن قبل از خفه شدن اوداجش را بريده‏اند با همان شرايط. او مذكى است. لازم نيست كه موت مستند بوده باشد به آنى كه ذبح بشود حيوان يا نحر بشود. بلكه حيوان اگر قبل از مردنش ذبح شد يا نحر شد به شرايطى، ولو به سبب آخر هم بميرد او مذكى است. خوب قهرا وقتى كه معناى مذكى اين شد ميته مقابل مذكى مى‏شود. ميته معنايش چه مى‏شود. ميته معنايش اين مى‏شود كه حيوانى بميرد ولكن در حال حياتش اين ذباحه و اين نحر به او واقع نشود، قهرا معنايش اين مى‏شود.

 ما معناى مذكى را عوض مى‏كنيم، نه معناى ميته را تعيين مى‏كنيم. معناى مذكى را از روايت تعيين مى‏كنيم و چون كه مذكى معنايش معلوم شد، معنى مقابل مذكى هم معلوم مى‏شود. مذكى آن حيوانى است كه بميرد ولو موتش به غير الذبح بوده باشد، به غير النحر بوده باشد، غرق شده است، خفه شده است. فرض كنيد آتش سوزانده است ولكن قبل از اين كه اين آتش او را بسوزاند يا غرق بشود اوداج اربعه‏اش ذبح شده بود، يا نحر شده بود به آن نحرى كه فرض بفرماييد در ابل هست نحر شده بود. اين مى‏شود مذكى. مقابلش ميته مى‏شود. ميته حيوانى كه بميرد و اين كار با او نشده باشد. يعنى در حال حيات او تذكيه واقع نشده باشد. اين روايت را خدمت شما عرض مى‏كنم.

 سؤال...؟ معناى مذكى اين است كه حيوان بميرد. به چه سبب بميرد؟ او شرط نيست. ممكن است به خفه شدن بميرد. ولكن قبل از اين خفه شدن و قبل از اين كه روح از بدنش خارج بشود در حال حيات ذبح واقع شده است. فرى اوداج واقع شده است مع الشرايط. يا فرض كنيد نحر شده است مع الشرط. آقا تذكيه اين است كه ذهوق روح مستند به او بشود، تا حال اين بود كه مى‏فرمودند تذكيه اين است مذكى اين است كه ذهوق روح، حيوان كه روح از بدنش جدا شده است مستند به اين ذبح است. فرى اوداج است يا نحر است. مى‏گوييم نه اين معناى مذكى نيست. بدان جهت مقابلش هم ميته بود، ميته آن حيوانى بود كه ذهوق روحش مستند بشود به غير التذكيه و بغير الذبح. الان عوض مى‏كنيم نقشه را. مى‏گوييم نقشه اين است كه مذكى معنايش اين نيست. مذكى آن حيوانى است، كه ذهوق روحش بشود به هر سببى از اسباب، ولو بواسطه غرق شدن. ولكن قبل از اين كه اين بميرد، ذهوق روح بشود قبل از مردن فرى اوداجش به آن شرايط شده باشد يا نهر شده باشد. دليل ما چيست ميته چه مى‏شود؟ ميته همان مى‏شود كه ذهوق روحش شده باشد به هر سببى. ولكن در حال حيات قبل از اين كه بميرد و ذهوق روح بشود اين فرى اوداج يا نهر واقع نشده باشد. اين دليلش چيست؟ دليلش اين صحيحه زراره است كه عرض مى‏كنم. در باب 12 از ابواب ذبائح، روايت اولى[6] است:

صحيحه زراره

 «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ» محمد ابن حسن به سندش از حسين ابن سعيد اهوازى نقل ميكند، حسين ابن سعيد هم قدس الله سره «عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ» كه سند صحيحه است. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِنْ ذَبَحْتَ ذَبِيحَةً»، اگر ذبيحه‏اى را ذبح كرديد، ذبح را تمام كرديد، ذبح به طور كامل صورت گرفته است. «فَأَجَدْتَ الذَّبْحَ- فَوَقَعَتْ فِي النَّارِ»، در آتش افتاد. «أَوْ فِي الْمَاءِ»، يا در آب افتاد. در آب كه افتاد غرق مى‏شود. « أَوْ مِنْ فَوْقِ بَيْتِكَ» ، در قصر زندگى مى‏كرده است، از فوق قصر افتاد. در اين صورت «إِذَا كُنْتَ قَدْ أَجَدْتَ الذَّبْحَ فَكُلْ» اگر آن ذبح را تو به طور كامل اطيان كردى، بخور از او. اين مذكى است. يعنى اگر ذهوق روحش هم بواسطه غرق شدن باشد چون كه در آب رفت، ته آب كه رفت غرق مى‏شود. نفسش قطع مى‏شود. ذهوق روح بدان جهت اگر ذبح هم نشده بود همين جور بود. ذبح، ولكن طول مى‏كشيد. ذهوق روح كه فعلا شده است، بالفعل كه شده است كه مستند به غرق است. بله اگر مى‏ماند ذهوق روح مى‏شد. در آن كه پنج دقيقه، شش دقيقه، ده دقيقه‏اى كه متعارف است. ولكن ذهوق روح فعلا بواسطه اين نشده است.

سؤال...؟ نه نباشد اين روايت مى‏گويد نباشد. مرحوم آسيد حسن اصفهانى قدس الله نفسه الشريف در وسيله[7] اينجور تصريح دارد در اين مسئله در باب الذباحه، براى اين كه شما هم يك خرده خاطر جمع بشويد. البته مسئله اختلافى است. ايشان هم همين جور دارد بر اين كه اقوا اين است اگر حيوانى ذبح بشود ولكن به غير ذبح ذهوق روحش شده باشد، آن عيبى ندارد، مذكى است. تذكيه است. اين دليلش هم همين است. اين روايت، منشاء خلاف اين است كه اين روايت يك معارضه‏اى دارد كه روايت دومى در اين باب است. ولكن اگر معارضه كه شد جمع عرفى هم كه نشد حمل بر كراهت كنيم خوردن اين را، هم جمع عرفى نشد، آنى كه موافق با كتاب است به او بايد اخذ كنيم. روايت اولى كه الان خواندم موافق با كتاب است. خود خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ مَا ذَكَّيْتُم».[8] آنى كه اينها متردى است ديگر، مى‏ميرد. آنى كه تذكيه به او واقع شد او را عيبى ندارد بخوريد. اين موافق با آن كتاب مجيد است بدان جهت در ما نحن فيه اخذ به مدلول آن روايت مى‏شود. آن مسئله را هم صاف كرديم. عرض مى‏كنم مقتضاى اين صحيحه اين است كه مذكى است يك حرفى است كه ما تازه مي گوييم، اين تقريب را من پيدا نكردم كه كسى بگويد. حرف ما اين است كه ما از روايات استفاده مى‏كنيم كه ميته آن حيوانى است كه مات ذهوق روحش شده باشد ولم یقع عليه التذكية. تذكيه در حال حياتش واقع نشده باشد. دليلش هم اين صحيحه مباركه است. اين صحيحه مباركه مى‏گويد اگر ذبح را كرديد كاملا، ذبح خصوصيتى ندارد نحر هم همين جور است. بعد در آب افتاد، در آتش افتاد فكل او را بخور. پس استثنا خروج روح اگر خروج روح بالفعل، مستند اگر به غير ذبح هم بشود اين عيبى ندارد اين مذكى است. پس ميته چه مى‏شود؟ ميته آن حيوانى مى‏شود كه ذهوق روحش شده باشد و در حال حيات ذبح نشده باشد. در حال حياتش واجد الذبح نبوده باشد يا نحر نشده باشد. اين حيوان مرده است بالوجدان و ما نمى‏دانيم در حال حيات اين ذبح شده است يا نشده است؟ استصحاب مى‏كنيم كه نشده است. معناى ميته هم در مقابل مذكى است. اگر ذبح مى‏شد مذكى بود. آن وقت ميته آنى مى‏شود كه بميرد و آنى كه ذبح نمى‏دانم يا نحر نشده باشد اگر اين ما ذكرنا تأمل بكنيد كه لا بأس است ما خدشه‏اى در اين نمى‏بينيم، لااقل مقتضاى احتياط مى‏شود كه در مشكوك بايد احتياط كرد جاهايى كه استصحاب عدم تذكيه جارى شد نمى‏شود به آثار طهارت را بار كرد. بقيه‏اش هم و الله سبحان الله العالم.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص60.

[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص489.

[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج12، ص432.

[4] آقار ضا همدانی، مصباح الفقيه، (قم، مؤسسة الجعفرية و مؤسسة النشر الاسلامی، چ1، ت1416ق)، ج8، ص377.

[5] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْوَاسِطِيِّ عَنْ قَاسِمٍ الصَّيْقَلِ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى الرِّضَا ع أَنِّي أَعْمَلُ أَغْمَادَ السُّيُوفِ- مِنْ جُلُودِ الْحُمُرِ الْمَيْتَةِ فَتُصِيبُ ثِيَابِي فَأُصَلِّي فِيهَا- فَكَتَبَ ع إِلَيَّ اتَّخِذْ ثَوْباً لِصَلَاتِكَ- فَكَتَبْتُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي ع- أَنِّي كَتَبْتُ إِلَى أَبِيكَ ع بِكَذَا وَ كَذَا فَصَعُبَ عَلَيَّ ذَلِكَ- فَصِرْتُ أَعْمَلُهَا مِنْ جُلُودِ الْحُمُرِ الْوَحْشِيَّةِ الذَّكِيَّةِ فَكَتَبَ ع إِلَيَّ كُلُّ أَعْمَالِ الْبِرِّ بِالصَّبْرِ- يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَإِنْ كَانَ مَا تَعْمَلُ وَحْشِيّاً ذَكِيّاً فَلَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص489.

[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص26.

[7] لا يشترط في حلّيّة أكل الذبيحة بعد وقوع الذبح عليها حيّاً أن يكون خروج‌ روحها بذلك الذبح، فلو وقع عليها الذبح الشرعي ثمّ وقعت في نار أو ماء أو سقطت من جبل و نحو ذلك فماتت بذلك حلّت على الأقوی؛ سيد ابو الحسن موسوی اصفهانی، وسيلة النجاة مع حواشی الامام خمينی، (مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينی، چ1، 1426ق)، ص609.

[8] سوره مائده(5)، آيه 3.