درس یکصد و پنجاه و نهم‏

نجاسات

مسألة 10: « ملاقاة الميتة بلا رطوبة مسرية ‌لا توجب النجاسة على الأقوى ، وإن كان الأحوط غسل الملاقي خصوصاً في ميتة الإنسان قبل الغسل »[1].

ادامه مباحث گذشته

ابتداءً اين كلامى كه ديروز گفتيم مثل اينكه كمى مجمل مانده است كه او را توضيح مى‏دهيم. عرض كرديم در تنقيح استدلال كرده است به نجاست ذبح قبل عروج روح. بعد از اينكه ادلّه متقدّمه را رد فرموده است، فرموده است بهترين دليل اين است كه تمسّك كنيم در نجاست قبل عروج روح به صحيحه حريز[2] كه آنجا امام (ع) اين جور فرموده است، درباره مردى كه يمرّ بالماء و فيه الجيفة امام (ع) در جواب اين جور فرمود، كه اگر تغيّر كند و به واسطه آن جيفه متغيّر شود لا تتوضأ و لا تشرب يعنى ماء نجس است. جيفه آن جلد و لحم وشحمى است كه بو گرفته باشد. اگر معناى جيفه اين نبوده باشد، يعنى مجمل بوده باشد مفهومش قدر مسلّم اين است، آن لحم و شحم و جلدى است كه بو گرفته باشد، مال حيوان بوده باشد، جلد الحيوان لحم و شحم بو گرفته باشد. از اين جيفه‏اى كه هست، معناى جيفه مذكّى را هم مى‏گيرد. اگر لحم و شحم و جلد مذكّى بشود به تذكيه شرعيه ولكن بو بگيرد باز به او عرب جيفه مى‏گويند. و عرض كرديم كه اين بو گرفتن مدخليّت ندارد. اگر نجس بوده باشد، بو داشته باشد يا نه، نجس مى‏شود. اين جيفه فرض كردن و بو داشتن به جهت آب است. موردش كه آب را تغيير مى‏دهد.

 امام (ع) فرمود، كه اين جيفه اگر آب را تغيير بدهد كانّ آب نجس مى‏شود. جيفه نجس است. اين صحيحه دلالت مى‏كند كلّ جلدٍ و لحمٍ و شحم محكوم به نجاست است. بو گرفتنش هم مدخليّت ندارد. از اين مذكّى خارج مى‏شود به ادلّه‏اى كه دلالت كرد. حيوان اگر تذكيه بشود، آن حيوان به او بأسى نيست و صلاة در او جايز است اگر مأكول اللحم باشد. اكلش هم عيبى ندارد. و آن حيوانى كه غير مأكول اللحم است. ذكات او فقط تأثير در طهارتش دارد اثر ديگر ندارد كما ذكرنا. پس مذكّى خارج شده است از تحت اين صحيحه. اين جور است كه هر جيفه‏اى آب را نجس مى‏كند و نجس است ميته‏اش مى‏گويم كه نجس است. الاّ آن كه مذكّى داشته باشد و مفروض اين است اين حيوانى كه سقط كرده است ولدش را قبل ولوج روح جيفه به او اطلاق مى‏شود. در جيفه اين نيست كه قبلاً روح داشته باشد. هر لحم و شحم و عظمى كه بو گرفته و بو داشته باشد، جيفه به او صدق مى‏كند محسوب به روح بشود يا نشود. پس على هذا اين صدق بما اينكه تحت عنوان مستثنى نيست، مذكّى نيست، داخل در مستثنى منه مى‏شود. بدان جهت حكم مى‏شود به نجاستش. بو گرفتن و بو داشتن هم كه عرض كرديم خصوصیتی ندارد. عرض كرديم شبهه‏اى بر اين حرف وارد است.

بله اين فرض تمام شد و قبول كرديم، و گفتيم اين سقط محكوم به نجاست است اين كه جيفه صدق مى‏كند اگر بو گرفته باشد و بو گرفتنش هم مدخليّتى در نجاستش ندارد، به واسطه اين صحيحه اين عطف به ما سبق است. آنى كه ايشان تا حال فرموده بودكه در مواردى كه فرمود به استصحاب عدم تذكيه نجاست بار نمى‏شود بر آن لحم يا شحم و جلد. چرا؟

 براى اينكه موضوع نجاست عدم تذكيه نيست. موضوعش ميته است. ميته آن زهوق روحى است كه مستند بوده باشد به غير تذكيه شرعيه. او موضوع نجاست است. اگر بنا بوده باشد كه موضوع نجاست مطلق اللّحم و الشّحم و اينها بوده باشد جلد باشد كه بو گرفتنش هم مدخليّت ندارد. فقط خصوصيتش اين است كه مذكّى نباشد. اين اگر بوده باشد اين به ماسبق عطف مى‏شود. در هر لحم و شحمى شما اگر استصحاب عدم تذكيه را كرديد، اين لحم و شحم جيفه است‏ بالوجدان فرض كنيد شك مى‏كنيد مذكّى است يا نه به استصحاب عدم تذكيه حكم مى‏شود كه بله اين نجس است. اين عطف به ماسبق مى‏شود كه استصحاب عدم تذكيه نجاست را اثبات نمى‏كند.

 عرض كردم ايشان اين جور فرمودند در مقام جواب كه اين جيفه مقيّد به ميته است نه اينكه مذكّى خارج است. ما كه مى‏گوييم مذكّى طاهر است، اين تخصيص نيست. بلكه موضوع نجاست ميته است و جيفه مقيّد است به كونها ميتةً. اين جيفه ميته بوده باشد. بدان جهت استصحاب عدم تذكيه، اثبات نمى‏كند كه اين جيفه ميتةٌ. اگر اين فرمايش بوده باشد، كه ما سبق درست در مى‏آيد استصحاب عدم تذكيه اثبات نمى‏كند كه اين جلد يا لحم يا شحم ميتةٌ. ولكن اشكالش اين مى‏شود كه به سقط قبل الولوج روح ديگر نمى‏شود به اين صحيحه استدلال كرد. چرا؟ چون كه ميته آن زهوق روحى است كه مستند به غير تذكيه باشد. لحم و جلد و شحمى كه ميته است يعنى روحى داشت و آن زهوق روح مستند به غير تذكيه است. در ما نحن فيه اين اصلاً روح نداشت كه ميته بودنش ثابت بشود. روى اين اساسى كه هست مگر اينكه بعضى‏ها در ذهنشان بود كه آن هم كانّ درست نمى‏شود، و آن اين است كه كسى بگويد كه موضوع نجاست دو چيز است. موضوع نجاست در حيوانى كه روح دارد، موضوع نجاست ميته است. آن حيوانى كه روح دارد، مطلق جيفه بودن فايده ندارد بر او. يا جيفه‏اى كه تذكيه نشده است، فايده ندارد. بايد جيفه‏اى بشود كه معنوّن به عنوان جيفه بشود. يعنى خروج روحش به غير تذكيه بشود.

 وامّا در آن لحم و شحمى كه مسبوق به روح نيست مثل سقط، اينجا جيفه قيدى نخورده است. جيفه على قسمين است. يك جيفه‏اى است كه مسبوق به روح است. سابقاً اين جيفه روح داشت. در اين موارد آن جيفه‏اى كه مسبوق به روح است بايد ميته بوده باشد. و امّا آن جيفه‏اى كه يك قسم ديگر دارد. كه مسبوق به روح نيست، نه آن هيچ قيدى ندارد. او نجس است. هيچ قيدى ندارد چون كه تذكيه كه به او واقع نمى‏شود. عنوان ميته هم به او صادق نيست. آن جيفه به ماهيه جيفةٌ محكوم به نجاست است. و بما اينكه بو داشتنش هم مدخليّت در نجاستش ندارد، بما هو لحمٌ و شحمٌ آن محكوم به نجاست است. اگر كسى اين حرف را ادّعا بكند كه بگويد بر اينكه جيفه كه مقيّد است به كونها ميتةً مطلق الجيفه نيست. اشكال اين بشود كه ديگر صدق نمى‏كند. نمى‏شود تمسّك به اين كرد. جيفه دو قسم است. يك جيفه‏اى است كه مسبوق به روح است. يك جيفه‏اى است كه مسبوق به روح نيست. در آن جيفه‏اى كه مسبوق به روح است بايد ميته بوده باشد. و امّا در آن مواردى كه مسبوق به روح نيست، نه لازم نيست بر اينكه روح داشته باشد. اين را نمى‏شود ما ملتزم بشويم. اين كه آن جيفه‏اى كه هست جيفه اگر معنايش اين بوده باشد كه كلّ جائفٍ هر چيزى كه بو داشته باشد. جيفه معنايش اين باشد كه دستمالى هم بيفتد كه دستمال كثيفى هم كه او بو گرفته است آن را هم بگوييم نجس است. جيفه معنايش مطلق جائف است بعيد نيست معنايش همين بوده باشد. هر چيزى كه بو داشته باشد مى‏گويند جيفة. يا مراد جيفه حيوانى است كه مرده باشد و بو گرفته باشد. اصل اطلاق اين جيفه به آن حيوانى كه بو گرفته باشد، او متيقّن است و مفروض اين است که سقط حيوانى كه هست داخل در ميته بودنش محلّ كلام است. گفتيم ميته صادق بر چيزى است که[مذکی] صدق نمى‏كند. اگر بنا باشد كه كسى بگويد كه به سقط ميته صدق مى‏كند، اين كه معلوم نيست. و اگر بگويد نه آن مطلق الجيفه بر او صادق است بله او صادق است. درست است ولكن نمى‏شود ملتزم شد كه كلّ جيفةٍ هر چيزى كه هست بو دارد ولو ميته نبوده باشد نجس است اين را نمى‏شود ملتزم شد. براى اينكه هر چيزى كه قابل است براى بو گرفتن اگر مدّتى در آب بماند بو مى‏گيرد.

 سؤال...؟ كدام ادلّه؟ اين اوّل كلام است. اين صحيحه مى‏گويد نجس است. اين صحيحه مى‏گويد كلّ جيفةٍ نجس است. بدان جهت اين را نمى‏شود ملتزم شد. جيفه قدر متيقّنش ميته‏اى است که بو دارد. بعضى لغويين هم اين را گفته‏اند. گفتيم به‏ اين سقط صادق نيست. چون كه ميته در مقابل مذكّى است. نه ميّت است در مقابل حى. ميته معنايش اين است و بر اين سقط محرز نيست. اين حاصل حرف بود.

 بعد رسيديم به اين مسأله‏اى كه داشتيم بحث مى‏كرديم و آن اين است كه انسانى كه هست، ميّت الانسان، و ميتة الانسان آن وقتى ملاقى‏اش را نجس مى‏كند كه رطوبت مسريه داشته باشد. و امّا اگر رطوبت مسريه نداشته باشد، آن ملاقى طاهر پاك نمى‏شود. عرض كرديم روايات در ما نحن فيه در طوايفى هستند. يك قسمت از روايات كه فعلاً در اين مسأله محلّ كلام ما است، يك طايفه‏اى دلالت مى‏كرد بر اينكه اگر ثوب ملاقات با جسد ميّت كرد يا يد ملاقات با جسد ميّت كرد، آن يد و ثوب شسته بشود. كه صحيحه حلبى بود. دلالت به اين معنا داشت و اين صحيحه مطلق بود. اعم از اينكه رطوبت مسريه بوده باشد يا نبوده باشد. باز يك روايت ديگرى هم كه گفتيم آن هم روايت ابراهيم ابن ميمون بود آن هم مطلق بود كه اگر ملاقات كرد با جسد ميّت چه (ايشان يك تفصيلى بعد البرد داشت او فعلاً محلّ كلام ما نيست. آن هم اينجور بود كه ثوب اگر ملاقات با جسد الميّت بكند، آن ثوب را بايد شست.)

استدلال به دو توقيع در مسأله مورد بحث

 در ما نحن فيه يك روايت سوّمى هم هست كه آن روايت سوّمى را هم كه توقيعی است كه از ناحيه مباركه صادر شده است، طبرسى قدس الله نفسه الشّريف در احتجاج نقل كرده است كه اين توضیحاتی كه در احتجاج است سند اينها تمام نيستند. چون كه طبرسى اين توضیحات را به واسطه كدام اشخاص بدست آورده است او فعلاً به دست ما نيست. ولكن يك روايت مرسله حساب مى‏شود. آنجا هم اين جور[3] است.

توقيع شريف حميری در احتجاج

«أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ الطَّبْرِسِيُّ فِي الْإِحْتِجَاجِ قَالَ مِمَّا خَرَجَ عَنْ صَاحِبِ الزَّمَانِ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ».اين محمّد ابن عبد الله ابن جعفر حميری از اساتيد كامل الزّيارات است. از مشايخ او است و چون كه مشايخ او روايت كثيره‏اى در كامل الزّيارات از او نقل كرده است، شخص معتبرى حساب مى‏شود با يك خصوصيات خالصى هم كه هست، فعلاً محلّ كلام ما نيست. آنجا همين جور است كه «حَيْثُ كَتَبَ إِلَيْهِ» محمد بن عبدالله بن جعفر به امام زمان سلام الله عليه اين جور نوشته بود، «رُوِيَ لَنَا عَنِ الْعَالِمِ ع» از آباء و اجدادت به ما اين جور نقل شده است «أَنَّهُ سُئِلَ» از آباء و اجداد شما سؤال شد «عَنْ إِمَامِ قَوْمٍ صَلَّى بِهِمْ بَعْضَ صَلَاتِهِمْ» امام قومى كه آن قوم بعضى نمازشان را با آن امام خوانده بودند «وَ حَدَثَتْ عَلَيْهِ حَادِثَةٌ» بر امام بيچاره سكته عارض شد. آنجا مرحوم شد. در اسناء نماز «كَيْفَ يَعْمَلُ مَنْ خَلْفَهُ» آنها كه پشت سر او هستند چه كار كنند؟ «فَقَالَ يُؤَخَّرُ وَ يَتَقَدَّمُ بَعْضُهُمْ» او را مى‏كشند كنار آن جنازه را بعضى از مأمومين مى‏روند جلو «وَ يُتِمُّ صَلَاتَهُمْ » بقيه صلاة را اماماً تمام مى‏كند. بقيه ديگر مأموماً. به اين مأمومى كه رفته جلو كانّ جاى امام مى‏نشيند اين حكم على خلاف القواعد است در بحث صلاة الجماعه چون كه كسى بخواهد در بعضى صلاة امام بشود براى مردم بعض آخر مردم 4 ركعت نماز مى‏خواندند يا 2 ركعت يكى‏اش را يك امام خواند و يكى‏اش را يك امام ديگر بيايد بخواند. اين خلاف قاعده است. يعنى خلاف آن ادلّه جماعت است. ولكن در اين مورد منصوص است ديگر. اين يك روايت شد كه وقتى كه امام حادثه‏اى بر او شد، او را مى‏گذارند كنار از مأمومين يكى مى‏رود جلو و نماز را تمام مى‏كند. «وَ يَغْتَسِلُ مَنْ مَسَّهُ» از عالم، از آباء شما نقل شده است كه آن كسى كه مس كرده است بايد غسل بکند. اين را نوشت بر امام (ع) كانّ در جوابش اين جور آمد كه « لَيْسَ عَلَى مَنْ نَحَّاهُ إِلَّا غَسْلُ الْيَدِ». آن كسى كه مس كرده است، فقط غسل اليد بايد بكند.

توقيع ديگر حميری در احتجاج

 يك توقيع[4] ديگرى هم هست. اين هم به همان مضمون است. امام كه سكته كرده است او را مى‏كشند كنار. در حال حرارت است. مع ذلک امام (ع) فرمود كه بايد غسل يد بكند ولو حار بوده باشد يدش رطوبت داشته باشد يا نداشته باشد «أَنَّ مَنْ مَسَّ مَيِّتاً بِحَرَارَتِهِ غَسَلَ يَدَهُ». در اين مسأله اين اطلاق ثانى مورد بحث است که اين فعلاً محلّ كلام ما نيست. اين قبل از اينكه رطوبتى داشته باشد يا نداشته باشد آن كسى كه خود ميّت را مس كرده است ظاهرش اين است كه ميّت را مس كرده‏ است نه لباسش را كه نگوييد اطلاق اين روايت مى‏گيرد كه قباى امام را گرفته كشيده است. نه. ظاهر اين است كه مسّه يعنى خود امام را مس كرده است. يعنى بشره‏اش را. آن شخصى كه امام را مس كرده است، او بايد غسلي يد بكند. اينها رواياتى است كه دلالت مى‏كند مسّ الميّت الآدمى چه رطوبت مسريه داشته باشد، چه رطوبت مسريه نداشته باشد، اين موجب مى‏شود بر اينكه انسان بايد آن يدش را بشورد. جواب از طايفه اولى دو تا جواب است.

جواب اول

 يك جواب اوّل اين است كه اگر بنا بوده باشد شما به اين اطلاقات در اين روايات تمسّك كنيد و بفرماييد بر اينكه رطوبت مسريه در تنجّس اشياء لازم نيست، اين مختص به ميّت انسان نمى‏شود. در بعضى نجاست ديگر هم همين عنوان وارد شده است كه كسى او را مس بكند بايد يدش را بشورد. يا لباسش مس كرد با او بشورد. هيچ قيد رطوبتى ندارد. آنجاها هم بايد ملتزم بشويم بر اينكه اگر آنها را مس كرد ولو رطوبتى نداشته باشد، اين بايد آنرا بشورد. اگر يادتان بوده باشد سابقاً اين جور عرض كرديم در باب نجاست ميّت انسان بود آنجا بحث كرديم. كه در روايات هست.

صحيحه محمد بن مسلم

در صحيحه محمّد ابن مسلم در باب 12 از ابواب النّجاسات روايت[5] 8 است.

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْكَلْبِ- يُصِيبُ شَيْئاً مِنْ جَسَدِ الرَّجُلِ». كلب اصابت مى‏كند شيئى از جسد رجل را «قَالَ يَغْسِلُ الْمَكَانَ الَّذِي أَصَابَهُ» آن مكانى را كه سگ به او اصابت كرد بايد بشورد. مطلق است ديگر. كلب اصابت كرد خشك بود. خيلى مى‏شود ديگر. كلب به دست انسان خورد به پاى انسان خورد خودش هم مع الرّطوبة اصلاً. اصل رطوبت نمى‏شود. جفاف محض است. اگر بنا بشود آن رواياتى را كه در ميّت الانسان است تقييد به رطوبت نكنيد، اينجا را چرا تقييد به رطوبت مى‏كنيد؟ به چه دليل؟

صحيحه ديگر محمد بن مسلم

و هكذا در روايت نهم که بعد از اين روايت است. باز صحيحه محمّد ابن مسلم است.

«وَ [محمد بن يعقوب] عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْكَلْبِ السَّلُوقِيِّ- فَقَالَ إِذَا مَسِسْتَهُ فَاغْسِلْ يَدَكَ»[6]. اگر مس كردى، دستت را بشور. ولو خشك مس كردى. اطلاق دارد. اين روايات و موارد ديگر چه جور آن روايات را در موارد ديگر شما حمل مى‏كنيد به وجوب رطوبت مسريه چون كه اگر رطوبت نبوده باشد سرايتى نيست. همين جور است، سرايت خارجى بدون اينكه يكى از شيئين رطوبت مسريه نداشته به شیء ديگر ممکن نيست. پس بايد در سرايت خارجى رطوبت مسريه باشد. روى اين حساب هم در سرايت حكمى كه تنجّس است، مطلق التّنجّس است در ذهن اين است كه بايد رطوبت مسريه باشد. اگر اين تقييد است، همه جا هست. اگر هم نيست، هيچ جا نيست. اين جواب اوّل.

جواب دوم

 جواب دوّمى كه داريم مى‏گوييم نه. در ما نحن فيه فرض كرديم اين روايات مطلق است. وفرض كرديم اصلاً اين جور رواياتى هم در ساير نجاسات نيست. فقط در ميّت انسان است. مى‏گوييم در ما نحن فيه مقيّد داريم كه بايد رطوبت مسريه بوده باشد. والاّ رطوبت مسريه نبوده باشد، تنجّسى در ملاقى حاصل نمى‏شود. اين روايت موثّقه است. اين روايت موثّقه نعمتى است. به دست ما رسيده است كه مشكلات ما را حل كرده است. البتّه بعضى روايات هم هست كه بعضى روايات با آنها حل مى‏شود انشاءالله در باب كيفيّت تنجّس بحث خواهيم كرد. ولكن اين موثّقه‏اى كه هست، اين موثّقه حلّال مشكلات است. عمده مشكلات را حل كرده است. اين موثّقه در باب 31 از ابواب احكام تخلّى است. روايت 5 است. [7]آنجا اينجور دارد:

موثقه عبدالله بن بکير

وَ بِإِسْنَادِهِ (شيخ طوسی) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ شعرى است قدس الله نفسه الشّريف« عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ» برقی «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ. روايت من حيث السّند موثّقه است به واسطه اين عبد الله ابن بكير كه فتحى است. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ يَبُولُ- وَ لَا يَكُونُ عِنْدَهُ الْمَاءُ- » پيشش هم آب نيست «فَيَمْسَحُ ذَكَرَهُ بِالْحَائِطِ»آن كارى را مى‏كند كه ديگران مى‏كنند. امام (ع) فرمود، «قَالَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ يَابِسٍ ذَكِيٌّ»است. هر شيئى كه خشك بوده باشد پاك است. در اين روايت ذكى (با ذ) اخت الرّاع است. اين كه بعضى‏ها استدلال كرده‏اند كه ذكى (با ذ) كه به معناى طهارت آمده است در اين روايت ذكى با«ذال» اخت «الدال» است. اين دلالت به آن مطلب نمى‏كند. اين ذكى هم به معناى طاهر است. كلّ شى‏ءٍ يابسٍ ذكى. هر شيئى كه خشك بوده باشد پاك است. اين روايت مى‏گويد، بر اينكه اين ميّتى كه بدنش خشك است و در يد هم رطوبت مسريه نيست كه ملاقى ذكى است. پاك است. كلّ شى‏ءٍ را هم مى‏گيرد و اين اطلاق مى‏گيرد. اين روايت حاكم است به ادلّه نجاسات. ادلّه نجاسات كه ظاهرشان اين است كه اينها ملاقى‏شان را نجس مى‏كنند. هر چيزى را كه ملاقات كردند نجس مى‏كنند. چون كه در روايات از اغلب اشياء نجسه از تنجّس ملاقى تعبير شده است. مى‏گويد، سألت عن البول يصيب الجسد يا يصيب الثّوب اغسله مرّتين صب عليه ماء المرّتين اصل اين معنا كه در نجاستى كه به تنجّس الملاقى يك تعبير طهارتى است از ائمّه عليهما السّلام. روى اين حرف هم اتّخاذ شده است بر اينكه شيئى كه نجس است، او اين ملاقى اش را بايد نجس بكند. اين روايت در مورد اين است و در ذهن هم اين است كه بول از اعيان نجسه است. ولو من خشك كرده‏ام ولكن به حايط و اينها خشك شده است ولى از اعيان نجسه است. نشسته‏ام كه بعد ملاقات مى‏كند آن موضع ولو با بولى كه يابس است. خشك شده است. اين روايت حاكم بر ادلّه تنجيس و نجاسات است. نجاساتى كه ملاقى‏شان را نجس مى‏كنند، اين حاكم بر آنها است. كه اگر اين نجاسات يابس بوده باشند ذكى هستند. يعنى نجس نمى‏كنند شيئى را. اين لسان، لسان حكومتى است. بعد از فراغ از اينكه سائل مى‏داند بول نجس است. و مى‏دانست كه اگر خشك نكند نجس مى‏كند. احتمال مى‏داد كه اگر خشك هم نكند باز محلّ كلام همين جور است.

 نجاسات اگر خشك بودند و رطوبت نبود، رطوبتى كه مسريه هستند، اين معنا نبود، اين رطوبت اگر نبوده باشد يابس بودن صدق كند. همه نجاسات وقتى كه يابس بودند ذكى هستند. يعنى ملاقى‏شان را نجس نمى‏كنند. روى اين حرف اين روايت حاكم است. والاّ اگر كسى گفت كه اين را از كجا مى‏گوييد ملاقى هيچ حكومتى ندارد. اين مى‏گويد، كه كلّ شى‏ءٍ يابسٍ ذكى يعنى هر نجسى كه موردش بول است، هر نجسى كه خشك بوده باشد پاك است. اين عموم دارد. چون در نجس ميّت انسان باشد يا بول باشد يا چيز ديگرى بوده باشد. اين كلّ شى‏ءٍ يابس ميّت الانسان را مى‏گيرد. اين مى‏گويد كه ميّت الانسان هم اگر خشك بشود ذكى مى‏شود.

 ولكن آن صحيحه حلبى كه در ميّت الانسان وارد شده بود، كه يد يا ثوب با جسد ميّت اصابت كرد، امام فرمود، آن معنايش اين است كه جسد الانسان ملاقى‏اش را نجس مى‏كند. چه رطوبت مسريه باشد و چه نباشد. نسبت ما بين آن صحيح حلبى و ما بين اين موثّقه عبد الله ابن بكير عموم و خصوص من وجه است. چون كه اين موثّقه از حيث يابس بودن اخص است. موردش يابس بودن نجس است.

 وامّا من حيث اينكه نجس بول است و ميّت الانسان است اين بالعموم مى‏گيرد. و آن صحيحه از حيث اينكه نجاست، نجاست انسان است از اين حيث اخص است. و امّا رطوبت مسريه هست يا يابس از اين حيث مطلق است. پس نسبت عموم و خصوص من وجه است. در ساير نجاسات كه غير ميّت الانسان است، اين صحيحه مى‏گويد، كلّ شى‏ءٍ يابسٍ ذكى. تعارضى ندارد با صحيحه حلبى. آن صحيحه حلبى مى‏گويد كه اگر ثوب انسان رطوبت داشت يا يد انسان رطوبت داشت نجس مى‏شود. كلّ يابسٍ ذكى با او كارى ندارد. كار در جسد الحيوان مثل يابس بوده باشد خود يا ملاقى اين صحيحه مى‏گويد كه نجس نمى‏شود آن يد. آن صحيحه مى‏گويد نه آن ثوب و يد نجس مى‏شود. على هذا در عموم و خصوص من وجه است. تساقط مى‏كنند. وقتى كه تساقط كردند در ما نحن فيه بالمعارضه ساقط مى‏شوند. وقتى كه ساقط شدند، نوبت به چه چيز مى‏رسد؟ نوبت به اصالة الطّهارة مى‏رسد. باز اين حكم ثابت نمى‏شود. اينها معارضه كردند و تساقط كردند، رجوع به اصالة الطّهارة كردند. هيچ ثابت نشد كه ميّت الانسان‏ ملاقى‏اش را نجس مى‏كند حتّى يابس بودن كه فتواى شهيدين و علاّمه است، او را اثبات نمى‏كنند. رجوع به اصالة الطّهارة مى‏شود.

 و ثانياً اينكه در ما نحن فيه اصلاً بايد كلّ يابسٍ ذكى مقدّم بشود. ولو گفتيم حكومت ندارد. چون كه دلالت بر اينكه ميّت الانسان هم همين جور است بالعموم است. عموم وضعى است. كلّ يابسٍ ذكى. ولكن دلالت صحيحه بر اينكه ميّت انسان رطوبت هم نداشته باشد نجس مى‏كند او بالاطلاق است و سيأتى انشاءالله در آن بحثش كه اگر عامّين من وجه با همديگر تعارض كردند و عموم در يكى بالوضع شد و در ديگرى اطلاق شد، اصل مقدّمات حكمت تمام نمى‏شد در ناحیه مطلق چون كه عام وضعى بيان است. عام وضعى بيان است كه نه ميّت الانسان بلارطوبتٍ موجب نجاست نيست. بدان جهت از هر طرف به علاّمه و به شهيدين و هر كس كه تابع آنها بوده باشد راه بسته شده است. بدان جهت اينها چاره‏اى ندارند. چون كه علاّمه و شهيدين مثل اجلّا گفته‏اند احتياط مستحب عيبى ندارد كه مرحوم سيّد در عروه دارد. احوط اين است كه در ميّت الانسان ملاقى‏اش ولو رطوبت ندارد شسته بشود. ولكن تنجّس و لزوم تطهير و اينها صحبتش نيست.

 امّا ميّت غير انسان چه جور است؟ چون كه رفقا نيست انشاءالله بعد.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص61.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ الْمُفِيدِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: كُلَّمَا غَلَبَ الْمَاءُ عَلَى رِيحِ الْجِيفَةِ- فَتَوَضَّأْ مِنَ الْمَاءِ وَ اشْرَبْ- فَإِذَا تَغَيَّرَ الْمَاءُ وَ تَغَيَّرَ «8» الطَّعْمُ- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص137.

[3] أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ الطَّبْرِسِيُّ فِي الْإِحْتِجَاجِ قَالَ مِمَّا خَرَجَ عَنْ صَاحِبِ الزَّمَانِ ع- إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ- حَيْثُ كَتَبَ إِلَيْهِ رُوِيَ لَنَا عَنِ الْعَالِمِ ع- أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ إِمَامِ قَوْمٍ صَلَّى بِهِمْ بَعْضَ صَلَاتِهِمْ- وَ حَدَثَتْ عَلَيْهِ حَادِثَةٌ كَيْفَ يَعْمَلُ مَنْ خَلْفَهُ- فَقَالَ يُؤَخَّرُ وَ يَتَقَدَّمُ بَعْضُهُمْ- وَ يُتِمُّ صَلَاتَهُمْ وَ يَغْتَسِلُ مَنْ مَسَّهُ- التَّوْقِيعُ لَيْسَ عَلَى مَنْ نَحَّاهُ إِلَّا غَسْلُ الْيَدِ- وَ إِذَا لَمْ تَحْدُثْ حَادِثَةٌ تَقْطَعُ الصَّلَاةَ- تَمَّمَ صَلَاتَهُ مَعَ الْقَوْمِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص296.

[4] وَ عَنْهُ قَالَ: وَ كَتَبَ إِلَيْهِ وَ رُوِيَ عَنِ الْعَالِمِ ع- أَنَّ مَنْ مَسَّ مَيِّتاً بِحَرَارَتِهِ غَسَلَ يَدَهُ- وَ مَنْ مَسَّهُ وَ قَدْ بَرَدَ فَعَلَيْهِ الْغُسْلُ- وَ هَذَا الْمَيِّتُ فِي هَذِهِ الْحَالِ لَا يَكُونُ إِلَّا بِحَرَارَتِهِ- فَالْعَمَلُ فِي ذَلِكَ عَلَى مَا هُوَ- وَ لَعَلَّهُ يُنَحِّيهِ بِثِيَابِهِ وَ لَا يَمَسُّهُ- فَكَيْفَ يَجِبُ عَلَيْهِ الْغُسْلُ- التَّوْقِيعُ إِذَا مَسَّهُ عَلَى هَذِهِ الْحَالِ- لَمْ يَكُنْ عَلَيْهِ إِلَّا غَسْلُ يَدِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص296.

[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص416.

[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص416.

[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص351.