مسألة 12: « مجرد خروج الروح يوجب النجاسةوإن كان قبل البرد ، من غير فرق بين الإنسان وغيره. نعم ، وجوب غسل المس للميّت الإنساني مخصوص بما بعد برده».[1]
كلام در اين جهت بود كه نجاست ميّت آدمى مشروط نيست بما بعد البرد. آنى كه مشروط بما بعد البرد است وجوب غسل مس ميّت است. و امّا النّجاسة از وقتى كه زهوق روح از انسان شد، محكوم است به نجاست. كلام در دليل اين بود كه چرا نجاست مطلق است از حين زهوق روح تا مادامى كه اغسال ثلاثه تمام اين ميت نشده است. چرا اين ميّت محكوم است به نجاست؟
ما صحيحهاى داشتيم. صحيحه حلبى[2] در آن صحيحه امام (ع) اين جور فرمود. اگر ثوب اصابت كند به جسد ميّت، آن ثوب را بايد بشورى. اين روايت دو اطلاق داشت. يك اطلاق اين بود كه چه اصابت ثوب به جسد ميّت مع الّطوبة باشد يا بلا رطوبتٍ باشد. از اين اطلاق رفع يد كرديم. به قرينه موثّقه ابن بكير و تقييد كرديم بر اينكه اين اصابت ثوب به جسد ميّت مع الرّطوبة باشد. مدلول اين روايت بعد از تقييد اين شد كه اصابت ثوب به بدن ميّت مع الرّطوبة مسريه موجب تنجّس است. اطلاق دوّمى سر جاى خودش باقى ماند. اعم از اينكه اين ثوب که با رطوبت ملاقات با جسد ميّت مىكند، بعد از برد بوده باشد يا اينكه قبل برد ميّت بوده باشد. فرقى ما بين حرارت ميّت و انقضاء حرارت جسد ميّت نمىكند. فرموده بودند اين صحيحه معارض است با اطلاق صحيحه محمّد ابن مسلم.
صحيحه محمّد ابن مسلم[3] اين بود كه اگر كسى مس كند ميّت را عند موته يعنى آن وقتى كه جان داد كه بدن، حار است. در صورتى كه ميّتى كه هست كسى مس كند بدن ميّت را با حرارت ميّت، يا قُبله كند او را ببوسد لا بأس به. گفته بودند اين صحيحه نسبتش با صحيحه حلبى عموم و خصوص من وجه است. چرا؟ براى اينكه اين صحيحه يك خصوصيّتى دارد كه آن خصوصيّت در صحيحه حلبى نيست. آن خصوصيّت حرارت بدن ميّت است عند موت كه حار مىشود. آن خصوصيّت حرارت بدن در اين صحيحه است و در آن صحيحه حلبى هم خصوصيتى هست كه آن خصوصيت در اين صحيحه نيست. و آن خصوصيّت بوى رطوبت است چون كه تقييد شد كه بايد رطوبت مسريه باشد. پس اين روايت مباركه يعنى صحيحه محمّد ابن مسلم مىگويد عند الحرارة بدن ميّت، مسّ ميّت و قُبله ميّت بأسی به او نيست. اعم از اينكه اين مس و قُبله با رطوبت بوده باشد كه گفتيم كه غالباً عرق دارد ميّت در اين حال. عرقى كه خارج مىشود عند الاحتضار نوعاً اعم از اينكه اين رطوبت بوده باشد يا رطوبتى نبوده باشد. على كلّ تقديرٍ قُبله بأسی ندارد. و آن صحيحه مىگويد بر اينكه اگر مس شد جسد ميّت با رطوبت آن شىء طاهرى كه مس كرده است مع الرّطبة، او نجس مىشود. اگر اين مس بعد از برودت باشد، صحيحه حلبى دلالت مىكند به نجاست اين صحيحه محمّد ابن مسلم كارى ندارد. و اگر صحيحه محمّد ابن مسلم كه مىگويد لابأس، عند الحرارت بدن رطوبت نباشد كه لا بأس صحيحه محمّد ابن مسلم مىگويد. صحيحه حلبى كارى ندارد. چون كه او فرض رطوبت است. ملاقات بايد با رطوبت بشود.
وامّا بايد در جايى كه مس به حرارتٍ و مع الرّطوبة بوده باشد. اين صحيحه مىگويد لا بأس اين صحيحه محمّد ابن مسلم و لكن آن يكى كه صحيحه حلبى است مىگويد نه يد نجس مىشود يا لبهايى كه تقبيل كرده است ميّت را نجس مىشود. ثوبى كه اصابت كرده است نجس مىشود. در اين مورد اجتماع مىكند. و عرض كرديم در ما نحن فيه تساقط نيست. در ما نحن فيه صحيحه حلبى را بايد گرفت. ولوجه فى ذلك اين است در باب مطلق و مقيّد اين جور است. تارةً نسبت ما بين دو دليل كه مطلق و مقيّد مىشود در ناحيه موضوع حكم اطلاق وتقييد است. يك خطابى گفته است الماء لا ينجس. دليل ديگر مىگويد الماء اذا لم يكن كرّ ينجس بالملاقاة. مىبينيد ما بين اين دو خطاب كه الماء الكر اذا لا قاء نجساً فلا ينجس آن دليل ديگر الماء القليل اذا لا قی نجساً ينجس اطلاق و تقييد در ناحيه موضوع است. خطابى كه مىگويد، الماء اذا لا قاء نجساً فلا ينجس مطلق الماء است. آن روايت ديگر كه مىگويد، الماء القليل اذا لا قاء نجساً ينجس مقيّد است. تارةً اطلاق و تقييد نسبت ما بين الدّليلين در ناحيه موضوع مىشود. اينجا كما اينكه دليل مقيّد را كه قيد دارد قرينه بر خطاب و مطلق مىگيرد. كما اينكه اين همين جور است، تارةً اطلاق و تقييد در ناحيه موضوع نيست در ناحيه حكم دو تا خطاب است. در ناحيه دو تا خطاب اطلاق و تقييد دارد. ولكن موضوع اطلاق و تقييد ندارد. مثل اينكه در يك خطابى بيايد. اذا غلی عصير العنبی فلا بأس به. روايت ديگر و خطاب ديگر گفته است. اذا غلی عصير العنبی فيحرم شربه. در ما نحن فيه اين موضوع در هر دو عصير عنبى است عند غليان موضوع واحد است. اطلاق و تقييد ندارد. عصير العنبی اذا غلی فلا بأس به آن ديگرى هم گفته است عصير العنبی اذا غلی فيحرم شربه ب ما بين موضوعين اطلاق و تقييد نيست. ولكن در ناحيه حكم اطلاق و تقييد است. آن لابأس مطلق است. هم لابأس من حيث الشّرب را شامل مىشود هم لابأس من حيث الاصابة را كه تنجّس است مىرساند. او مىگويد العصير اذا غلی فلا بأس به وضعاً و تكليفاً يعنى نجس نيست. منجّس نيست و خودش هم شربش حرام نيست.
ولكن خطاب دوّمى كارى با نجاست ندارد. خصوص و حرمت شرب را مىگويد. مىگويد، العصير اذا غلی فيحرم شربه در ما نحن فيه به تقييد حكم در خطاب ثانى از اطلاق حكم در خطاب اوّل رفع يد مىشود. اين جمع عرفى ما بين اطلاق و تقييد كه مقيِّد و مقيَّد قرينه عرفيه بر مطلق است، فرقى نمىكند اطلاق و تقييد در ناحيه موضوع حكم و متعلّق حكم باشد يا اطلاق و تقييد در ناحيه نفس حكم بوده باشد. در ما نحن فيه هم همين جور است. قبول مىكنيم كه اينها من حيث موضوع عموم و خصوص من وجه هستند. اين صحيحه حلبى و ما بين صحيحه محمّد ابن مسلم در ناحيه موضوع حكم عموم و خصوص من وجه هستند. در آن مادّهاى كه جمع مىشوند اين است كه اصابت كند يد شخصى يا ثوب شخصى يا لبهاى شخصى اصابت كند به بدن ميّتى كه بدنش حار است و خودش هم رطوبت دارد. صحيحه محمّد ابن مسلم مىگويد، لابأس. در ما نحن فيه فرض بفرماييد بأسی نيست. لا بأس مىگويد. مىگويد بر اينكه بأسی نيست. ولكن آن ديگرى كه هست، آن ديگرى مىگويد بر اينكه تنجّس دارد. اين تنجّس دارد اگر مع الرّطوبة باشد. مورد اجتماع در صورتى است كه فرض كرديم مورد الاجتماع آن بدن الميّتى كه هست، آن بدن الميّت حار است و رطوبت هم دارد. و صحيحه محمّد ابن مسلم مىگويد لابأس. لا بأسش مطلق است. از حيث وجوب الغُسل و وجوب الغَسل يعنى نه غسل مسّ ميّت مىآورد براى ماس و نه نجاست مىآورد. الاّ اين که بأس مطلق است مثل لا بأس در خطاب عصير. لا بأس مىگويد كه هيچ بأسی نيست نه از ناحيه وجوب الغسل در آن كسى كه لب گذاشته است و تقبيل كرده است يا يدش مع الرّطوبة اصابت كرده است و نه هم از ناحيه نجاست بأسى نيست. نجس نمىشود. آن صحيحه حلبى مىگويد، نجس مىشود. يك قسم از بأس را اثبات مىكند كه آن بأس تنجّسى را اثبات مىكند. با عدم بأس غسلى كارى ندارد. او مقيّد است آن بأسی را كه اثبات مىكند، بأس نجاستى است و ذكرنا كه ينبغی در علم اصول اينها منقّح بشود. در باب اطلاق و تقييد بايد منقّح بشود. اين كه مىگويند مطلق و مقيّد جمع مىشوند، بايد آنجا متعرّض بشوند كه فرقى نيست. اطلاق و تقييد در ناحيه موضوع و متعلّق الحكم باشد يا در ناحيه خود حكم اطلاق و تقييد باشد. و هكذا آنجا بايد متعرّض بشوند ما بين دو مطلقى كه بينشان عموم و خصوص من وجه است اين تساقط در صورتى است كه در صورت اجتماع حكمين اطلاق و تقييد نداشته باشند.
و امّا دالّ بر حكمين اطلاق و تقييد داشته باشند مثل المقام، مثل آن صورتى مىشود كه يك موضوع است مىگويد الماء لا ينفعل مىگويد العصير اذا غلی لا بأس به آن ديگرى در همان موضوع مىگويدالعصير اذا غلی يحرم شربه بالاخره عامّين من وجه در مورد اجتماع يك موضوع مىشوند كه مورد استماع يك موضوع است. آنجايكى مىگويد بر اينكه لابأس که صحيحه محمّد ابن مسلم است ولكن اين ديگرى مىگويد بر اينكه نجس مىشود. لا بأس مطلق است. وجوب الغُسل و وجوب الغَسل هر دو تا را نفى مىكند. ولكن صحيحه حلبى وجوب الغَسل را فقط اثبات مىكند. ما بينشان جمع عرفى است و اشكالى در مسأله نيست. بحمد الله. گذشتيم اين جهت را.
بعد اين ميّت را كه صحيحه حلبى كه فرمود ثوبى اگر اصابت كرد با جسد الميّت اگر رطوبت داشته باشد كه تقييد كرد که رطوبت داشته باشد، با رطوبت نجس مىشود اين ميّتى كه هست آيا شهيد را هم مىگيرد ؟ آن شهيدى كه غسل ندارد. درست توجّه كنيد. مسأله، مسأله محلّ ابتلا است فى يومٍنا هذا. شهيدى كه وجوب التّجهيز ندارد. وجوب الغسل ندارد. وجوب تكفين ندارد. كفن در ما نحن فيه مدخليّت ندارد. آن شهيدى كه وجوب الغسل ندارد. خوب شهيد لا يكفّن. ولكن آن دخيل در حكم عدم وجوب تغسيل است. عرض مىكنيم اين شهيد اگر فرض بفرماييد شهيد شد كه تغسيل در حقّش نيست آيا بدنش پاك است. يعنى اگر كسى ولو بعد از برد بدن شهيد انسان با رطوبت مسريه ملاقات كرد يدش نجس نمىشود؟ يا در حال حرارت با رطوبت مسريه ملاقات كرد نجس نمىشود؟ دستش نجس نمىشود؟ شهيد چه جور است؟ بدنش پاك است يا نجس است؟
صاحب جواهر قدس الله نفسه الشّريف[4] ملتزم شده است بر اينكه بدن شهيد طاهر است. فرقى نمىكند حال حرارت باشد يا بعد برودت باشد در هيچ كدام از اين حالات نجس نيست. كما اينكه اگر كسى مس هم بكند بدن ميّت شهيد را وجوب غسل ندارد. نه وجوب غَسل نه وجوب غُسل. اعم از اينكه بدن سرد شده باشد يا سرد نشده باشد. پس على هذا الاساس ايشان ملتزم شده است كه بدن شهيد طاهر است. نسبت به اينكه كسى مس كند بدن ميّتى را كه شهيد است وجوب غسل براى آن ماس نيست نسبت به او مىشود اين را كما اينكه وجهاش همين طور است كه اصل اخبار منصرف است شهيد است. آن اخبارى كه وارد شده است. در آن روايت وارد شده است بر اينكه من مسّ الميّت بعد برده و قبل غسله وجب عليه الغسل. غسل المس واجب است. ظاهر اين روايت اين است كه مال ميّتى را مىگويد كه بايد غسل داده بشود. آن ميّتى كه بايد غسل داده بشود، او را اگر بعد البرد و قبل الغسل مس كرد، آن وقت مس واجب مىشود. و بما اينكه اين روايت در مقام تهديد موضوع الحكم است، آن مطلقاتى كه هست غسل مسّ الميّت واجبٌ يا من مسّ ميّتٌ وجب عليه الغسل آن مطلقات كانّ تقييد مىخورد و آن جايى كه بما بعد البرد تقييد مىخورد، به قبل الغسل هم به همان نحو تقييد مىخورد. قبل الغسل بما بعد البرد و قبل الغسل كه اين قبل الغسلش ظاهر در اين است كه ميّتى باشد كه بايد او را غسل داد. به اين مطلقات تقييد مىخورد. بدان جهت نتيجه اين مىشود كه شهيدى كه به درجه رفيع شهادت نائل شده است، سعادت دنيوى و اخروى را نصيب خود كرده است، مسّ او غسلى ندارد. اين روايات اين جور است و لكن در ما نحن فيه اين حرف را نداريم. در ما نحن فيه صحيحه حلبى مطلق بود. گفت بر اينكه مسّ الميّت، ثوبى اگر رطباً يا يدى اگر رطباً مس كرد جسد ميّت را آن ثوب و آن يد نجس مىشود. هيچ قيدى نه بما بعد البرد داشت و نه بما قبل الغسل داشت. اين نبود. مقتضاى اطلاق اين روايت اين است كه فرقى نمىكند آن ميّت شهيد بوده باشد يا غير شهيد بوده باشد. خصوصاً در زمان سابق كه قريب به زمان اخبار بود. در زمان علىّ سلام الله عليه حروبى كه واقع مىشد يا حروب ديگرى كه امام (ع) اذن داشتند آنها و امثال ذلك همين جور است كه من مسّ ميّتاً چيزى كه هست روايتى كه مىگويد، اگر ثوبى، يدى مس كرد جسد ميّت را رطباً بايد آن يد و آن ثوب شسته بشود، آن ميّت مطلق است. شهيد و غير شهيد هر دو تا را مىگيرد. فقط ما بوديم و آن روايت مىگفتيم بعد الغسل هم باز نجس است. غسل وقتى كه داده شد به ميّت، ما بوديم مىگفتيم مقتضاى اطلاق صحيحه حلبى اين است كه بعد الغسل هم نجس است. بعد از تمام الغسل. ما گفتيم ارتكاز عرفى متشرّعه اين است كه ميّت بعد از اينكه شسته شد با آن رطوبت غسلى كه در بدنش مىماند معامله نجاست نمىكند. اين شاهد بر اين است كه غاية النّجاسة غسل دادن است. به غسل دادن اين نجاست مرتفع مىشود. چون كه اين جور بود، ما از اطلاق صحيحه حلبى رفع يد كرديم در آن ميّتى كه غسل داده شده است كه بعد از غسل ثوب ديگر نجس نمىشود. يد نجس نمىشود. غايت آنكه توانستيم بكنيم، آن اطلاقش را تقييد كرديم. در ميّتى كه غسل داده شده است. چون كه اين جور است شهيد كه غسل داده نشده است. خوب اطلاق صحيحه حلبى مىگيرد او را ولو بعدى هم ندارد. شما نگوييد كه شهيد مناسبتى كه با نجاست ندارد. مىگوييد نه. اين اشكالى ندارد. اين خونهايى كه در بدن شهيد است ولو اينها خونهايى است كه عزّت دارند. ولكن اين خونها كه يدفن بها، يدفن به ثيابه و دماء آن خونها نجس هستند يا پاك هستند. بلااشكال نجس هستند. دم است. دم نجس است ديگر. اطلاقات دم مىگيرد. پس منافات ندارد كه دم نجاست حكمى داشته باشد. بدن شهيد نجاست حكمى داشته باشد. مع ذلك آن معنويّت و اين خون عزيزترين چيزها بوده باشد عند الله. مثلاً بدن عزيزترين چيزها بوده باشد عند الله. اينها با همديگر هيچ تنافى ندارند. بدان جهت كسانى كه استبعاد كردهاند كه بعيد است بدن شهيد نجس بوده باشد. اين بدن هيچ بعدى ندارد. به خونهايش نگاه كنيد. به ثيابش نگاه كنيد با آن خونهايى كه دارد. بلااشكال آن خونها نجس است ديگر. آن ثوب متنجّس است و نجس است. كسى به آن ثياب دستش خورد مع الرّطوبة نجس است. بدان جهت مقتضاى اطلاق صحيحة الحلبى اين است كه در اين جهت شهيد با غير شهيد فرقى ندارد. منتهى در غير شهيد چون كه غسل داده شده است و ارتكاز متشرّعه هم هست، و شايد به اطلاق يك روايت هم تمسّك بكنيم. اطلاق روايت صحيحه محمّد ابن مسلم. در صحيحه محمّد ابن مسلم يك اطلاقى بود. اين را ما تازه متوجّه شديم. اين را بگوييم براى شما. همين صحيحه محمّد ابن مسلم كه الان خوانديد.
مسّ الميّت عند موته و بعد غسله و القبلة ليس بها بأس انسان ميّت را مس كند موقعى كه بدنش گرم است و او تازه مرده است و بعد از غسلش يا تقبيل كند ليس بها بأس. اين ليس بها بأس گفتيم هم نجاست را نفى مىكند و هم وجوب غسل را نفى مىكند. از اطلاق نسبت به مسّ عند الحراره رفع يد كرديم از اطلاق لا بأس به. اطلاق لابأس به كه نجس نمىشود عند الحرارة و لو مع الرّطوبة از اين اطلاق رفع يد كرديم. امّا نسبت به ما بعد الغسل اطلاقش باقى است. كه مسّ الميّت بعد الغسل لا بأس به وضعاً و تكليفاً. اين يعنى وجوب الغَسل مىآورد كه وضع است، نجاست است. نه وجوب الغُسل مىآورد كه از او تعبير به تكليفاً مىكنيد. آن هم حقيقتاً حدث است. وضع است. ولكن تعبير به تكليف شد ديگر ولو سبق لسان هم باشد، قبول بفرماييد. عرض ما را قبول كنيد. اين ليس بها بأس مطلق است هم در ناحيه مسّ عند الحرارة و هم مسّ بعد الغسل. ما از اطلاق ليس بها بأس در آن مسّ عند الحرارة رفع يد كرديم. كه گفتيم كه لا بأس از حيث آن غسل است. از حيث الغَسل فيه بأس.
وامّا نسبت به چيزى كه هست، بعد الغُسل اطلاقش محفوظ است. چون كه اطلاقش محفوظ است مىگويد بأسی ندارد. و گفتيم صحيحه حلبى ارتكاز اين است كه بعد الغُسل را نمىگيرد. ارتكاز اين است كه آن رطوبت و مائى كه در بدن ميّت مىماند با او معاملّه طهارت مىكنند. هم اين دلالت مىكند به طهارت و هم آن ارتكازى كه عرض كرديم آن ارتكاز هم هست. ارتكاز تنها نيست. اين روايت هم اطلاقش دلالت مىكند كه بعد الغسل پاك است. پس على هذا الاساس چون كه شهيد غسل ندارد، بدان جهت در ما نحن فيه بگوييم ملاقات او ولو در حال حرارت شد يا بعد از انقضاء حرارت بدن شد مع الرّطوبة ملاقات كرد دست نجس مىشود و بايد او را تطهير كرد يا ثوب اگر افتاد مع الرّطوبة نجس مىشود، در اين وحشتى نيست. نظراً الى دمائه و دماء الثّيابه.
صحيحه حلبى كه هست، اين صحيحه حلبى منصرف است از مثل الامام (ع) همين جور است ديگر. جسد الميّت آن ميّت، ميّت غير امام بايد بوده باشد. منصرف از اين انصرافش است. چون كه از امام (ع) از جسد امام سؤال نمىشود. بدان جهت با وجود اين ما هنوز فحص نكرديم. شما فحص بكنيد كه رواياتى هم هست در باب تغسيل موت. يادم هست منتهى فعلاً متذكّر نيستم. رواياتى هست كه دلالت مىكند امام (ع) مع ذلك بدنش طاهر است بايد غسل داده بشود. غسل وظيفه است ولو بر اينكه بدن طاهر بوده باشد. پس على هذا الاساسى كه هست، امّا آنهايى كه اعدامی هستند و آنها يا مصلوب می شوند كه قبل از اعدام يا رجم و امثالش بغسلش را مىكند آدابى دارد در مرجوم و مصلوب. غسلش را خودش مىكند در حال حياتش. امر مىكنند كه او را غسل كند. بعد كفن مىپوشد و مىآيد صلبش مىكنند. دارش مىزنند يا رجمش مىكنند. اين روايت صحيحه حلبى از آنها هم منصرف است. صحيحه حلبى مدلولش آن ميّت متعارفى است كه روح از او رفته است و باقى مانده است كه گفتيم بعد الغسل را هم نمىگيرد به قرينه ارتكاز. بدان جهت آنى كه مىشود گفت، مرجوم و مصلوب و ائمّه عليهما السّلام از تحت اين اطلاق صحيحه خارج هستند. و امّا ما بقى كه مثل شهيد است، وجهى براى خروج و از تقييد اين اطلاق وجه صحيحى به نظر نمىرسد. ولو صاحب جواهر با آن جلالتش اين جور فرموده است. گذشتيم اين را.
مسألة13« المضغة نجسة ،وكذا المشيمة وقطعة اللحم التي تخرج حين الوضع مع الطفل».
بعد مرحوم سيّد در عروه اين را عنوان مىفرمايد. مىفرمايد، امّا المضغة و مشيمه، مشيمه مىدانيد آن كيسهاى است كه حيوان وقتى كه بچّه مىآورد، آن بچّهاش در آن كيسه مىشود كه ربّما آن كيسه هم به خارج مىآيد در حيوانات همين جور است كه مشيمه آن كيسهاى است كه بچّه در رحم مادر توى آن كيسه مىشود. مضغه هم كه معلوم است كه بعد از اين که علقه شد و گذاشت او را مضغه تكّه لحمى مىشود و لكن در مضغه لحمى افتاده است. ايشان مىفرمايد، المضغة و المشيمة و هكذا آن لحمى كه با ولد به خارج مىآيد موقع زائيدن يك تكّه گوشتى متّصل است به ناف ولد كه مىگويند آن مركز تغذيه آن ولد بوده است در بطن كه آن هم مىآيد خارج او را مىگويد قطعه لحمى كه با وضع الولد به خارج مىآيد در حيوان و انسان فرقى نمىكند. مى فرمايد تمام اينها نجس هستند. هم مشيمه نجس است. هم مضغه نجس است. هم آن تكّه لحم نجس است. اگر يد و يا غير اليد مع الرّطوبة با اينها چيزى اصابت كرد، اينها كه خودشان مرطوب مىشوند و رطوبت دارند قهراً نجس مىشوند.
ايشان اين را فتوى مىدهد. دليل بر اين مسأله چه بوده باشد؟ يك وجه گفتهاند كه اينها جزء مبان من الحى است. اگر اينها از انسان است از مادر است، آن زنده است و مبان من الحى است. اين كار را حيوان بكند غير الآدمى باز مبان من الحى است و محكوم به نجاست است. ولكن شما مىدانيد كه به اين نمىشود مسأله را تمام كرد. چون كه ادلّهاى كه در جزء مبان من الحى داشتيم، يكى هم آنى بود كه در اليات الغنم وارد بود. يكى هم در صيدى بود كه يد او را و رجل او را با آلت صيد قطع كردهاند. اينها در اجزاى بدن خود حيوان بود. وامّا چيزهايى كه مخلوق هستند در بدن الحيوان كه جزء بدن حيوان حساب نمىشود، آنها را اين ادلّه بخواهد بگيرد، اين را بايد انسان بايد زور بزند. والاّ از ظهور اين روايات نمىشود اين را استفاده كرد. آنى كه در ذهن ما بود سابقاً عرض كرديم. الان هم عرض مىكنيم. عرض كرديم روح اگر ولوج كرده بود به جنين، اگر او را مرده سقط كند، عنوان ميّت او را مىگيرد. ادلّه او را مىگيرد كه او نجس است. در ارتكاز متشرّعه ادّعا كرديم فرقى نيست ما بين اين سقط و آن سقطى كه قبل ولوج روح افتاده است و سقط كرده است. عرفاً ما بين اينها فرقى نيست. اگر امام (ع) يكى را فرمود نجس است، اهل العرف مىفهمد كه آن يكى هم نجس است. چه جورى كه سقط قبل عروج روح همين جور است، مضغه هم همين جور است. مضغه هم همان سقط است. قبل از اينكه فرض بفرماييد رشد كند. عرفاً در ارتكاز ما بين اينها فرق گذاشته نمىشود. امّا المشيمه و هكذا آن تكّه لحمى كه مىافتد با ولد، آنها را از ادلّه سقط و ميّت ديگر نمىشود استفاده كرد. فقط آن مضغه را مىشود استفاده كرد. و بما اينكه مضغه هم اگر نجس شد، احتمال فرق هم ما بين مضغه و آنها داده نمىشود به حسب ارتكاز متشرّعه. بدان جهت به حسب ارتكاز متشرّعه، مىشود گفت كه اينها محكوم به نجاست است. لااقل احتياطش احتياط وجوبى است كه هيچ شك وشبههاى ندارد. علاوه بر اين تمسّك شده است در نجاست اينها به يك دليل ديگرى كه آن صحيحه حريز بود كه سابقاً عرض كرديم. آن صحيحه حريز اين جور داشت كه فى الرّجل يمّر بالماء و فيه الجيفة امام (ع) فرمود اگر ماء را تغيير بدهد، لا توضأ منه و لا تشرب؛ جيفه گفتيم هر لحمى، هر شحمى، و هر جلدى كه بو گرفته باشد. بلااشكال اگر فرض كنيد مشيمه در آب بيفتد بو كند جيفه صدق مىكند و هكذا آن لحمى كه يخرج مع الولد مىگويند زنها مىبرند دفن مىكنند ولى اگر يكى آورد انداخت در آب بو كرد بلااشكال جيفه صدق مىكند. در اصطلاح عرب جيفه بلااشكال صدق مىكند. جيفه وقتى كه صدق كرد، دلالت مىكند بر اينكه نجس است. و بما اينكه بو گرفتن در لحم و شحم در نجاست مدخليّت ندارد اين به واسطه تنجّس ماء است كه بو گرفته باشد آب را منقلب مىكند ربّما جهت او ذكر شده است. بدان جهت اين دلالت مىكند كه آنها هم نجس است. اين روايت مباركه دلالت مىكند كلّ جيفة محكوم به نجاست است. جيفه لازم نيست كه حيوان مرده بوده باشد. جزء الحيوان هم بوده باشد، يا جزّء هم نباشد مخلوق فى بطن الحيوان باشد بو بگيرد جيفه صدق مىكند. حتّى عرض كرديم به مذكّى هم صدق مىكند. لحم اگر مذكّى باشد بيفتد بو بگيرد آن هم صدق مىكند. غايت امر ادلّه تذكيه دلالت كرده است حيوانى كه تذكيه شد آن موثّقه دلالت كرد ما رمّيه و سمّيه تنتفع فامّا الميتة فلا آن كه مذكّى است در او طهارت است. در او نجاست نيست. خودش هم در غير مأكول اللحم بود كه فقط تذكيه اثرش طهارت است. فرمود آنى كه سميه او منتفع بشود فامّا الميتة فلا. اين هم عيبى ندارد. به اين صحيحه تمسّك مىشود با آن كلامى كه سابقاً عرض كرديم ديگر اعاده نمىكنيم. چون كه آن مربوط به اينجا نيست. به اطلاق تمسّك مىشود. حكم در اين هم تمام است. وقت تمام شد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص61.
[2] وَ [ محمد بن يعقوب] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ ثَوْبُهُ جَسَدَ الْمَيِّتِ- فَقَالَ يَغْسِلُ مَا أَصَابَ الثَّوْبَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص462.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَسُّ الْمَيِّتِ عِنْدَ مَوْتِهِ وَ بَعْدَ غُسْلِهِ- وَ الْقُبْلَةُ لَيْسَ بِهَا بَأْسٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص295.
[4] محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، (بيروت، دار إحياء التراث العربی، چ7، ت1404ق)، ج5، ص307.