مسألة 14: «إذا قطع عضو من الحيوبقي معلقاً متصلاً به طاهر ما دام الاتصال، وينجس بعد الانفصال . نعم ، لو قطعت يده مثلاً وكانت معلقة بجلدة رقيقة فالأحوط الاجتناب».[1]
سيّد قدّس الله نفسه الشّريف مىفرمايد، اگر لحمى يا شحمى و جزئى از حيوان مقطوع بشود و لكن آن جزء معلّق در بدنش بماند. آن جزء مادامى كه معلّق به بدن است، محكوم به طهارت است. اعم از اين که آن جزء از حيوان بوده باشد يا از انسان بوده باشد. بعد در آخر مىفرمايد بله. اگر اين معلّق بودن به بدن به جلدی رقيقه باشد يعنی يك پوست نازكى مانده باشد اين عضو معلّق با او باشد در اين صورت بايد از آن اجتناب کرد. يعنى حكم به نجاست است.
سابقاً عرض كرديم رواياتى كه دلالت مىكند جزء مقطوع از حيوان آن جزء مقطوع ميته است و حكم نجاست به او بار مىشود و بيان كرديم كه جزء مقطوع من الانسان هم در نجاست مثل جزء مقطوع از حيوان است. عمده دليل در ما نحن فيه رواياتى بود كه يك قسم از آن روايات وارد شده بود در آن الياتى كه غنم نمىتواند آن اليات را حمل كند فيقطعونها امام (ع) فرمود آنى كه از اين الياتی که ار غنم قطع مىشود ميته است. يكى اين روايات بود. خوب معلوم مىشود اين روايات موردش در جايى است كه قطع بشود به معنا انفصال آن جزئى را كه قطع شده است منفصل از بدن حيوان بشود. در جايى كه آن جزء قطع شده است ولكن معلّق به بدن است آن صورت را نمىگيرد. باقى مىماند رواياتى كه وارد شده است در ما يقطعه الحبالة يعنى حبالة الصيد در آن روايات امام (ع) اين جور فرمود، آنى را كه حبالة الصّيد قطع مىكند از حيوان يداً و رجلاً او حكم ميته را دارد. امام (ع) در صحيحه محمّد ابن قيس اين جور فرمود: «مَا أَخَذَتِ الْحِبَالَةُ مِنْ صَيْدٍ- فَقَطَعَتْ مِنْهُ يَداً أَوْ رِجْلًا فَذَرُوهُ فَإِنَّهُ مَيْتٌ- وَ كُلُوا مَا أَدْرَكْتُمْ حَيّاً وَ ذَكَرْتُمْ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ»[2]. عليه ظاهر اين روايت اين است كه آن يد يا رجل قطع شده است از حيوان يعنى جدا شده است از حيوان. حباله او را قطع كرده است به معناى جراحت نيست كه آن حباله مجروح كرده است. چون كه ربّما در فرض جراحت يد مىگويد قطع يده ظاهر اين روايات جرح نيست. ظاهر اين روايت اخذ است كه اين پا گير كرده است در اين طناب و قطع شده است يعنى منفصل از بدن شده است. ظاهرش اين است. اگر نگوييم كه اين روايات ظاهرش خلاف اين است كه يد حيوان يا رجل الحيوان باز در بدن حيوان متّصل است ولكن بريده شده است. طناب بريده است ديگر. ربّما استخوانش هم جدا شده است از آن استخوانى كه متّصل به بدن است. ولكن مع ذلك باقى مانده است. اگر نگوييم كه اين روايات ظاهرش صورت انفصال است كه اين يد و رجل از بدن حيوان منفصل شده باشد لااقل اين روايات اطلاق دارد. ظهورى داشته باشد كه آن صورت بقائه متّصلً او را هم بگيرد، نه اين صورت را اين روايات اطلاق ندارد. چون كه قطع در اين روايات به معناى جرح نيست. ما اخذه الحبالة من صيد القطعت منه يداً او رجلاً فضروه فانّه ميّتٌ آن دست را بگذاريد كه آن جدا شده است آن را ول كنيد. ما بقى حيوانى كه هست، بدن حيوان كه حى است او را تذكيه بكنيد. ظاهر روايت اين است. و هكذا روايات ديگر « مَا أَخَذَتِ الْحِبَالَةُ فَقَطَعَتْ مِنْهُ شَيْئاً يعنى انفصلت منه فَهُوَ مَيْتٌ وَ مَا أَدْرَكْتَ مِنْ سَائِرِ جَسَدِهِ حَيّاً فَذَكِّهِ ثُمَّ كُلْ مِنْهُ»[3] معنايش اين است كه اين از حيوان جدا شده است، ساير جسدى كه هست او تذكيه بشود. و اوضح از اينها روايت سوّمى است. كه «مَا أَخَذَتِ الْحِبَالَةُ فَانْقَطَعَ مِنْهُ شَيْءٌ فَهُوَ مَيْتَةٌ»[4] او ميّت است. و الحاصل اين روايات آن صورتى را بگيرد بر اينكه آن جزء متّصل به بدن حيوان است ولو اتّصالش به جلد غير رقيقه است ، آن صورت را نمىگيرد كه هنوز نه متّصل به بدن است ولكن جدا شده است ديگر نمىتوان اين را معالجه كرد. اين صورت را اين روايات نمىگيرد. بدان جهت حيوان اين جزئش داخل به ميته بشود اين حكومت بود. ادلّه ميته كه نمىگرفت اين را. چون كه حيوان حى است. حكومت بود. دليل حاكم آن مقدار كه دلالت دارد و صورت انفصال است را مىگيريد.
وامّا در صورتى كه انفصال نبوده باشد، على القاعده حيوان پاك است و اين هم جزء بدن حيوان است و متّصل به او است. بله يك جلده رقيقه مىباشد كه صدق كند كه دستش جدا شده است دارد مىافتد اين جور بوده باشد بعيد نيست كه اين روايات فقطع منه رجلاً بگويد كه انفصال صدق مىكند كه جدا شده است ديگر. غايت الامر كسى جرأت داشته باشد در ما نحن فيه مىگويد اين اقسام را به اين صورت. چون كه جرأت مىخواهد ايشان خودش هم احتياط فرموده است. كه در صورتى كه جلده رقيقه بوده باشد و متّصل بوده باشد احوط اجتناب است، جزمى نفرمودهاند. چون كه ظاهر اين روايات صورت انفصال است و بما اينكه يك جلدهاى، يك پوست نازكى مانده است كه جدا بشود، اين صورت بعيد نيست كه بگويد عرفاً ديگر فرقى گذاشته نمىشود كه اين پوسته هم قطع بشود يا نشود. اين منفصل است از بدن الحيوان. وجه اين در ما نحن فيه در مسأله ذكر شده است.
يك وجه ديگرى هم در تنقيح [5]فرمودهاند او را هم متعرّض بشويم. ايشان اين جور فرمودهاند. فرمودهاند، وقتى كه روح از جزئى از بدن خارج شد، مادامى كه آن جزء متّصل به بدن است و اتّصال دارد، اين جزء نسبت به ذی العضو داده مىشود. مثلاً فرض كنيد كه زيد سكته ناقص كرده است ديگر آن دست چپش مرده است. حركت نمىكند. ولكن متصّل به بدنش است. ولو خروج روح هم شده باشد از اين، چون كه متّصل به بدن است مىگويند يد زيداين دست، دست زيداست.
وامّا در صورتى كه جزء منفصل شد، اين اسناد و اين نسبت قطع مىشود. ديگر نسبت داده نمىشود كه يد زيد است يعنى يد حى زيد است يا اين زيدى كه حى است اين دست او است. بلكه مىگويند زيد ديگر دست ندارد. واى بر زيد. اين كه مىگويند دست ندارد. اين اسناد منقطع مىشود و بما اينكه اين اسناد منقطع مىشود ديگر آن يد حيوان صدق نمىكند. رجل حيوان صدق نمىكند. يد انسان صدق نمىكند. وقتى كه صدق نكرد، ديگر آن وقت محكوم به نجاست مىشود. فرض بفرماييد كه جزئى است كه آن جزء روح ندارد و خودش هم فصل شده است. فصلى كه شده است اسنادش به آن حى منقطع مىشود. ديگر از توابع الحى نيست. و مفروض اين است كه يد انسان حى پاك است. يد انسان يا رجل حيوان حى پاك است. وقتى كه اسناد منقطع شد، محكوم به نجاست مىشود. كانّ اگر جلده، جلده رقيقه باشد كه عروه فرمود اين جا باز اسناد قطع مىشود. اين را فرمودهاند چون كه اسناد قطع مىشود محكوم به نجاست مىشود.
عرض مىكنم بر اينكه آنى كه ما داشتيم، ما ادلّه نجاست که ميت نجس است يا ميته نجس است، صدق نمىكند بر آن دست حيوان حى ولو قطع شده باشد يا بر آن دست انسان حی ولو دست انسان حى قطع و جدا شده باشد. حيوان حى است و مىدود ولكن يك پايش قطع شده است مىرود و مىدود و مىچرد. به آن ميته نمىگويند. به اين يد ميته نمىگويند. ميته آن جسد است كه اين هم وقتى كه تابع جسد بود، به واسطه صدق كردن ميته مىگفتيم ميته نجس است آن وقت به مناسبت حكم و موضوع مىگفتيم كه فرقى نمىكند. ميته كه نجس است در روايات چه منتشر بشود و اعضايش بعد از هم جدا بشود يا نه اين را در ميته ما مىگفتيم و امّا در آن انسان حى يا حيوان حى در او نمىگفتيم و به آن جزئى كه از او جدا شده است ميته صدق نمىكند. دليل نجاست ادلّه حكومت بود كه آنى كه مبان من الحى است، ميته است. و ادلّه حكومت كما ذكرنا، ادلّه حكومت مقدار دلالتش تابع اسناد نيست. آن مقدارى كه ادلّه حكومت دلالت مىكند، او دلالت مىكند بر اينكه جزء مبان كه جدا شده است او را دلالت مىكند ميتةٌ و جزء غير مبان را نمىگيرد. جلده اگر رقيقه بوده باشد و متّصل بوده باشد مىگفتيم عرفاً فرقى نمىكند. اين هم مىگويند جدا شده است دستش از بدنش. و امّا تا مادامى كه متّصل به بدن است به غير جلده رقيقه، اين روايات نمىگيرد. چه بگويند يد انسان حى است چه نگويند. در ذهن ما اين است كه باز مىگويند يد انسان حى است. اضافه باقى است. به جدا شدن اضافه از بين نمىرود. بدان جهت وقتى كه قتال تمام شده است در معركه. زيد دستش را در معركه داده است به يك گودى رسيدند ديدند دست است مىگويند اين دست زيد است. دست زيد است. اضافه منقطع نمىشود. تبعيّت منقطع نمىشود. زيد كه مىگويند دست ندارد يعنى دستش جدا شده است نه آنى كه جدا شده است منتسب به زيد نيست. حكم دائر مدار اين نيست. دائر مدار اين است كه اين ادلّه حكومت حاكمه مىگيرد يا نمىگيرد. انتساب باشد يا نباشد. آنها ملاك مطلب نيست. و آنى كه شلل داشت انسان حى بود، دستش شلل بود متّصل بود مىگفتيم پاك است، چون كه ادلّه حاكمه نمىگرفت او را. ادلّهاى كه دلالت مىكرد اليات يا ما قطعت الحباله منه يداً او رجلاً اين صورت اتّصال را نمىگرفت. چون جهت ملتزم نبوديم. هذا كلّه نسبت به اين مسأله. بعد ايشان در عروه يك مسأله ديگر را بيان مىفرمايند.
مسألة 15: « الجند المعروف كونه خصية كلب الماءإن لم يعلم ذلك واحتمل عدم كونه من أجزاء الحيوان فطاهر وحلال ،وإن علم كونه كذلك فلا إشكال في حرمته لكنه محكوم بالطهارة لعدم العلم بأنّ ذلك الحيوان ممـّا له نفس ».[6]
مىگويند الجند المعروف بخصية كلب الماء طاهرٌ او طاهر است و نجس نيست. مىگويند اين جند ذبحش جند است يا چيز ديگر است من مراجعه نكردهام. معروف است بخسية كلب الماء خايه آن سگ آبی است كه اين را استعمال مىكنند آن جورى كه نقل شده است، وقتى كه شيرينى درست مىكنند بعضى حلوياتى درست مىكنند، اين را در آن جا استعمال مىكنند كه خوشمزه مىشود يا نمىشود الله يعلم. ايشان مىفرمايد در عروه كه اين در لغت عرب هست و در عرف هم هست. اين خسية كلب الماء گفتهاند نه معنايش اين است كه اين حقيقتاً خايه كلب الماء است. اين خايه حقيقى است. نه اين نيست. ربّما بعضى اشياء اسمش را مىدانند چون كه شكلش شبيه به او است. اين هم ممكن است از آن قبيل بوده باشد. بدان جهت در عروه مىفرمايد كه اصلاً معلوم نيست كه اين جزء حيوان بوده باشد تا بگوييم اين جزء الحيوان است مثلاً از حيوان جدا شده است. بدان جهت كسى احتمال بدهد كه محكوم به نجاست است. نه. اصل جزء حيوان بودن معلوم نيست.
بعد مىفرمايد بر اينكه اگر جزء بدن الحيوان هم بوده باشد و حقيقتاً كسى احراز كند كه جزء بدن الحيوان است باز محكوم به نجاست نيست. چرا؟ چون كه كلب الماء معلوم نيست كه دم سائل داشته باشد و نفس سائله داشته باشد بلكه على ما قيل تمام حيوانات بحرى دم اينها، دم غير سائل است. چون كه اينها معلوم نيست كه اين حيوان دم سائل داشته باشد، آن جزئى كه مبان من الحى است كه ميتهاش محكوم به نجاست است او جزء مبانش حيّاً و ميّتاً محكوم به نجاست است. يعنى ميتةً چه ميتةً جدا بشود، چه حيّاً جدا بشود محكوم به نجاست است.
وامّا جزء حيوانى كه ليس له نفسٌ سائله او محكوم به طهارت است. چون كه كلّ حيوانى كه ليس له دمٌ و ليس له نفسٌ سائله ذكى است. او پاك است. بدان جهت در ما نحن فيه من حيث حكم به طهارت اشكالى ندارد. و امّا من حيث حرمت كه مىشود ديگر آن شيرينى پختن، باقلوا پختن مىشود او را خورد يا نه؟ ايشان مىفرمايد اين دائر مدار احراز است. اگر احتمال داده شد كه اين اصلاً جزء بدن حيوان نيست. اسمش را اين جور گذاشتهاند. اين باشد خوردنش هم حلال است. نوش جان. التماس دعا. و امّا اگر كسى احراز كرد كه نه او جزء آن حيوان بحرى است حقيقتاً نمىتواند او را بخورد. چرا؟ براى اين که آن حيوان بحرى كلب الماء محرّم الاكل است. نمىشود او را خورد. تمام آن حيوانات بحر كه ربّما به آنها هم سمك اطلاق مىشود به كلّ اينها، آنى كه حلال است، آنى كه له فلسٌ است با آن لحمى كه گفته شده است كلب الماء از محرّم الاكل است. نمىشود او را خورد. امّا حيوانى كه محلّل الاكل است مثل گوسفند ولكن خايه اش را مشهور مىگويند نمىشود خورد. فتوى المشهور است كه خصيه غنم ولو مذكّى هم بوده باشد نمىشود از محرّمات است. به اين ادلّه در ما نحن فيه نمىشود تمسّك كرد. اينجا ربطى به مقام ندارد. چون كه آن ادلّه خصية الذّبيحة است. ذبيحه را مذكّى غنم را كه نمىشود خصيهاش را خورد اين معلوم مىشود كه غنم ميته هم باشد نمىشود خورد. يا حيوان ديگرى از حيوان محلّل كه مذكىّ باشد خصيهاش را نمىشود خورد. وامّا خصيه كلب الماء كه اين ذبيحه ندارد. داخل عنوان ذبيحه نيست، به آن ادلّه نمىشود در ما نحن فيه تمسّك كرد. چون كه حيوان محرّم الاكل است فرقى ما بين خصيه و غير خصيهاش نيست. همهاش محرّم الاكل است. اين هم كه تمام شد.
مسألة 16: « إذا قلع سنه أو قص ظفره فانقطع معه شيء من اللحم فإن كان قليلاً جداً فهو طاهر وإلّا فنجس ».[7]
بعد ايشان قدس الله نفسه الشّريف يك مسأله ديگرى را در ما نحن فيه عنوان مىكند. مىدانيد بر اينكه انسان ربّما دندانش را مىكشد. آن دندانى كه كشيده است قلع از سن چون كه دندان محكم بود و آن كشنده هم كمى ناشى بود مىبيند كه يك تكّه گوشت كوچك هم به دندان چسبيده است. ايشان مىفرمايد، اذا قلع سنّاً او ظفراً ناخنش را كند فرض كنيد يك قطعه صغيره از گوشت به او متّصل شد، اين گوشت پاك است. ولو آن گوشتى را كه از حيوان حى جدا مىشود و منفصل مىشود نجس باشد. الاّ انّه ايشان مىفرمايد اين گوشتى كه در غايت صغر است اين پاك است. چرا؟ براى اينكه آن ادلّهاى كه در قطعه مبان من الحى گفتيم، آن قطعه مبانه ولو فرقى نمىكند قطعه مبانه صغير بوده باشد يا كبير بوده باشد، كه مرحوم آقاى حكيم[8] اشكال فرموده است در اين مسأله. فرموده است، نمىشود گفت بر اينكه اين قطعه صغيره پاك است. چرا؟ چون كه رواياتى كه در قطعه مبان من الحى بود، فرقى ما بين صغير و كبيرش نيست. چون كه نيست اين قطعه هم صغيره است بايد نجس بشود.
عرض مىكنيم بله. همين جور است. فرقى ما بين صغير و كبير نيست در آن قطعه. الاّ انّه اگر آن قطعه در غايت صغر بوده باشد كه در سيره متشرّعه با او معامله پوست را مىكنند. يا آن سالولى كه سابقاً گفتيم بثورى كه سابقاً گفتيم آن حبّههايى كه مىرويد در صورت انسان يك وقت خشك شده است او را مىكند دستش هم مرطوب بود گفتيم پاك است. چرا؟ چون كه سيره متشرّعه بر اين است. كه از اينها اجتناب نمىكنند. با اينها معامله ميته نمىكنند. چون كه نمىكنند، ولو لغفلةٍ بوده باشد. ولو به جهت اينكه غافل هستند. مثلاً فرض كنيد اين هم در حقيقت داخل آن قطعه مبان من الحى است. ولو غافل هم بوده باشند. اگر بنا بود اين جور چيزها هم حكم ميته را داشت ائمّه عليهم السّلام بايد تذكّر مىدادند. چون كه غفلت، غفلت نوعى است. نوع متشرّعه از اين جهات غافلند، درست توجّه كنيد چه جور تقريب مىكنم اين قطعاً تازه در نيامده است و مختصّ به زمان ما نيست. حتّى در زمان صدور اين روايات از ائمه عليهم السّلام. آن وقت هم سيره اين جور بود. صورت انسان حبّى مىزد. حبّ الشّبابى مىگفتند كه اگر چند روزى مىماند خشك مىشد خوب عادتش است كه آن را مىكند. ربّما هم دستش رطوبت دارد. اگر اين جور بود كه اينها هم حكم ميته را داشت تذكّر مىدادند. اطلاق مقامى است. ساكت نمىشدند. ولو در بعضى روايات تذكّر مىدادند با اين سيره متشرّعه. اين هم همين جور است كه قطعه صغيرهاى، وقتى كه ناخنش را كند يا سنّش را قلع كردند دستش به آن قطعه صغيره خورد با او معامله ميته نمىكنند. متشرّعه اين جور است. اگر بنا بود كه اين هم داخل آن جزء مبان من الحى بود، اين تذكّر داده مىشد. معظم مردم از از اين معنا غافل بودند. و اينها را مثل سالول و مثل بثور مىدانند متشرّعه بدان جهت محكوم به طهارت است. و فرقى هم ما بين جزء صغير و كبير ولو نيست. در آن روايات مبان من الحى ولكن اين موارد را نمىگيرد.
مسألة 17: « إذا وجد عظماّ مجرداّ و شكّ في أنّه من نجس العين أو من غيره يحكم عليه بالطهارة حتى لو علم أنـّه من الإنسان ولم يعلم أنـّه من كافر أو مسلم ».[9]
بعد ايشان مىفرمايد اگر عظمى پيدا بشود، استخوانى پيدا شده است، نمىدانيم اين استخوانى كه هست از كلب و خنزير است كه محكوم به نجاست بشود. چون كه كلب و خنزير تمام اجزاء بدن و توابع بدنش و رطوباتش محكوم به نجاست است. يا اين از غير الكلب و خنزير است كه محكوم به طهارت بوده باشد. در اين مسأله مرحوم سيّد يزدى دو فرض بيان مىفرمايند.
يكى اين است كه عظمى پيدا بشود و معلوم نشود كه اين عظم از حيوانى است كه غير از كلب و خنزير است يا از كلب و خنزير مىفرمايد اين عظم پاك است. اشكالى ندارد. دستش به رطوبت مسريه يا چيز ديگرى با رطوبت مسريه با اين ملاقات كرد محكوم به طهارت است. بعد ايشان فرض ثانى را مىفرمايد. مىگويد و كذا اگر معلوم بشود كه اين استخوان، استخوان انسان است كه غالباً پيدا مىشود، ولكن نمىداند استخوان مسلمان است كه محكوم بوده باشد به طهارت يا استخوانى بوده باشد مال كافر كه كافر مثل كلب و خنزير محكوم به نجاست است. خودش و رطوباتش. اِمّا مطلقا مطلق كافر يا على تفصيلى كه يأتی انشاء الله. ايشان مطلق كافر را چون كه نجس مىداند، مطلق الكافر را فرض كرده است. اينجا هم مىفرمايد اين عظم محكوم به طهارت است. امّا فرض اوّل آن اشكالى ندارد. بحثى هم ندارد. چون آنى كه شارع به ما حكم فرموده است، در عظم فرقى ما بين حيوان المذكّى و الميته نيست.
گفتيم، آن اشيائى كه از ميته محكوم به طهارت است گفتيم يكى استخوان است. استخوان از هر حيوانى محكوم به طهارت است. اين را دليل داشتيم. كه عشرة اشياءٌ ذكىّ يكى استخوان بود. روايات معتبر هم داشتيم. از اين استخوان، استخوان كلب و خنزير خارج شده است. كلب و خنزير على ما سيأتى انشاءالله محكوم به نجاست است جميع رطوباتش و فضلاتش محكوم به نجاست هستند. و استخوانش با لحم و جلدش هيچ فرقى ندارد. على ما سيأتى بحثش مىآيد انشاءالله. وقتى كه اين جور شد، پس ما در ما نحن فيه كانّ يك عامّ و مطلقى داريم كه كلّ عظمٍ من كلّ حيوانٍ طاهرٌ الاّ غير عظم الكلب و الخنزير. بالوجدان اين استخوان حيوان است. اين را مىدانيم. نمىدانيم استخوان كلب و خنزير است يا نه، مىگفتيم يك وقتى كه نه استخوان بود و نه انتسابش به كلب و خنزير بود. همان استصحاب عدم ازلى كه كرّات بحث كرديم. يك وقتى نه اين استخوان بود و نه انتسابش به كلب و خنزير بود. الان خودش موجود شده است. نمىدانم انتسابش به كلب و خنزير موجود شده است. احتمال مىدهم اصلاً آن عدم انتساب در آن عدمش باقى بماند. منقلب به وجود نشود. استخوانى است و منتسب به كلب و خنزير نيست، مثل آن كه مىگفتيم مرئه است، انتسابش به قرشى سابقاً نبود الان هم نيست. اين هم انتسابش به كلب و خنزير نبود الان هم نيست. پس محكوم به طهارت است. داخل عام مىشود. نفرماييد يك وقت غفلت كنيد خداى ناكرده بگوييد اصل اين است كه اين استخوان گوسفند هم نيست، اسب هم نيست، شتر هم نيست يا گرگ هم نيست اين را نگوييد. چون كه آنها موضوع حكم شرعى نيستند. عام كلّ عظمٍ است. ذكى است. الاّ آنى كه منتسب به كلب و خنزير باشد. عظم بودنش صدقش بالوجدان محرز است. صدق مطلق محرز است. شك داريم كه انتساب به كلب و خنزير كه به عنوان مستثنى منه و عنوان مقيّد است، در ما نحن فيه هست يا نه؟ استصحاب مىگويد نيست. محكوم به طهارت مىشود. اين شكلش پر واضح است. اگر گفت كسى من استصحاب عدم ازلى را قبول ندارم. شما از كجا گفتيد اين استصحاب معتبر است؟ مىگوييم خدا پدرت را بيامرزد. قبول نكن. استصحاب عدم جعل نجاست كه سر جايش است. اصالة الطّهارة. يك وقتى بود كه شارع بر اين استخوان جعل نجاست نكرده بود. آن وقتى كه هنوز نجاسات در شرع جعل نشده بود. نمىدانيم به عنوان قضيه حقيقيه به اين نجاست جعل كرد يا نكرد؟ استصحاب مىگويد جعل نكرد. استصحاب عدم جعل. هيچ مبتلا به معارض هم نيست. پس شبهه مبتلا به معارض وجود ندارد. استصحاب جعل نجاست نكرده است. اين استصحاب حكمى است. اگر شما اين استصحاب را هم خدشه كرديد و گفتيد كه اين اعتبار هم معتبر نيست، قاعده طهارت كه كلّ شىء طاهراست ديگر بر پدران ما وصيّت كردهاند و در روايات هم جاى هيچ شك و شبههاى نيست. كلّ شىء طاهر حتّى تعلم انّه قذر جاری می شود پس اين فرض می رود پى كارش. اين روشن است حكمش.
امّا الفرض ثانى كه استخوان معلوم است از انسان است. معلوم نيست استخوان مسلمان است يا كافر. مرحوم سيّد فرمود، حكم مىشود به اينكه پاك است.
مرحوم حكيم قدس الله نفسه الشّريف [10]در اين فرض ثانى اشكال فرمودهاند. فرمودهاند، نه. حكم به طهارت نمىشود در اين استخوان. چرا؟ ايشان فرمودهاند، تقابل ما بين اسلام و كفر بنابراين كه تقابل ما بين اسلام و كفر، تقابل عدم ملكه است. نه تقابل، تقابل ايجاب و سلب. ايجاب و سلب قطعاً نيست. براى اينكه اسلام انشاءالله خواهد آمد. اسلام عبارت از اعتراف به شهادتين است و اعتراف به توحيد است. اعتراف به رسالت است. اعتراف به معاد است. اسلام حقيقتش اين است. همان اسلامى كه موضوع حقن الدّماء مىشود، موضوع جواز التّناكح مىشود، اعتراف به شهادتين يا اعتقاد به توحيد و رسالت و معاد كه همان اصول دين است. معتقد به اينها بوده باشد. اسلام اين است. كفر مقابل اسلام است. بلااشكال. امّا تقابلش تقابل ايجاب و سلب نيست قطعاً؛ براى اينكه ديوارى كه هست، ديوار اعتقاد به نبوّت و رسالت و معاد ندارد ولكن كافر نمىگويد. ديوار مسلمان نيست. مسلمان انسان مىشود. كافر هم، انسان متصّف به كافر مىشود نه ديوار. پس كفر آن عدم اعتراف و عدم اعتقادى است در موردى كه قابل باشد آن مورد براى اعتقاد و اعتراف كه همان انسان است ديگر. انسانى بشود كه قابل است براى اينكه مسلمان بشود يعنى معترف و معتقد بشود اين اعتراف و اعتقاد را ندارد. ايشان مىفرمايد اگر بنا شد تقابل ما بين اسلام و كفر، تقابل عدم ملكه بوده باشد در ما نحن فيه استصحاب عدم الاسلام از آن انسانى كه اين استخوان مال او است، منتسب به او است، عدم اسلام آن انسان، اثبات مىكند كه آن انسان كافر بوده است. يعنى كفر هم همين است ديگر. آن انسان بود، يعنى قابل به اسلام بود و نمىدانيم معترف بود يا معتقد بود يا نه استصحاب مىگويد يك وقتى معتقد نبود بعد هم معتقد نشده است. اعتقاد امرى است حادث، حادث نشده است.
اين استخوان از انسانى است كه لم يكن معترفا بالتوحيد و برسالة و بالمعاد او لم يعترف بالشهادتين. خوى اين استخوان مىشود، استخوان كافر ديگر. كافر آن كسى است كه معتقد نبوده باشد اين استخوان مال آن کس است و استصحاب هم مىگويد او معتقد و معترف نبود. اين موضوع نجاست است ديگر. وقتى كه موضوع نجاست محرز شد ديگر نوبت به قاعده طهارت يا استصحاب عدم جعل نجاست كه اصل حكمى هستند نمىرسد. چون كه نجاست محرز شد كه اين عظم، عظم انسان است و آن انسان هم معتقد نبود به معترف نبود به توحيد و رسالت و معاد يا معترف به شهادتين نبود. جماعتى اينجور گفتهاند كه كفر امر مقابل اسلام است ولكن هر دو امر وجودى هستند، عدم ملكه است، كفر انكار است. انسان کافر اصل ربوبيت را منكر می شود. رسالت نبينا را منكر بشود، معاد را منكر بشود كه آن انكار يك امر وجودى است. اگر اينجور بوده باشد با استصحاب عدم اعتراف اثبات نمىشود كه او منكر بود. بلكه، مقتضاى استصحاب عدم الانكار است. چون كه انكار هم امر حادث است مسبوق به عدم. پس ايشان اينجور فرموده است، بنا بر اين كه تقابل اسلام و كفر، تقابل دو امر وجودى نباشد بلكه تقابل كفر و اسلام تقابل عدم ملكه بوه باشد در اين عظم مشهور گفته استصحاب مىشود كه اين صاحب العظم معترف به شهادتين، مقر به شهادتين، و معتقد به آن اصول نبود، اثبات مىشود كه بله اين عظم، عظم كافر است و حكم به نجاست مىشود. اين فرمايشى است كه ايشان در ما نحن فيه فرمودهاند. اين مسئله را اينجور اينجا فرمودهاند. اين مسئلهاى كه انسانى كه مشكوك است كه آيا مسلمان است يا كافر اين مسئله دوباره خواهد آمد. اينجا اينجور فرمودهاند در عبارت عروه خواهد آمد. آنجا هم يك كلامى ايشان نقل كردهاند كه بعد انشاء الله در آن مسئله توضيح مىدهيم.
يعنى يك مقدارش را گفتيم كه اگر اسلام و كفر دو امر وجودى باشند اينجور است، عدمی باشد اينجا مىفرمايد كه اثبات مىشود كه اين عظم، عظم كافر است. اينجا اينجور مىفرمايد.
اين حرف ايشان در تنقيح[11] رد شده است كه اين حرف، حرف درستى نيست. ولو ما اگر ملتزم شديد، تقابل ما بين اسلام و ما بين كفر، تقابل عدم ملكه است استصحاب عدم اسلام كفر را اثبات نمىكند. چرا؟ ايشان فرموده است بر اين كه، كفر عدم الاسلام است. يعنى عدم الاعتقاد و الاعتراف است به آنهايى كه خدمت شما عرض شد، ولكن خودش هم آن عدم، عدم ملكه است يعنى در موردى بايد بشود كه او قابل اسلام بشود. كه همان عبارت از انسان است كه قابل است كه مسلمان بشود، او اسلام را نداشته باشد، اعتقاد يا اعتراف را نداشته باشد. مع ذلك استصحاب عدم الاسلام، اثبات نمىكند كه اين شخص كافر است. اين شخصى كه اين استخوان از او جدا شده است آن شخص كافر بود، كفر آن شخص را اثبات نمىكند. كفر آن شخص اثبات نمىشود. چرا؟ ايشان مىفرمايد كه قابليت المحل با عدم الاسلام اينها به معناى دو تايشان به واو الجمع معناى كفر نيست. يعنى قابليت بوده باشد براى اسلام و آن اسلام را نداشته باشد. اين مىشود كفر اينجور نيست. مفاد، مفاد واو الجمع نيست. بلكه كفر امر بسيطى است. امر بسيطى است كه آن امر بسيط را ما توضيح مىدهيم. يعنى عدم خاص است. مركب از دو شى نيست معناى كفر كه يكى قابليت آن محل به اسلام يكى هم عدم الاسلام كه واو الجمع باشد. كفر عدم اسلام خاص است. كه اگر بخواهيم منشاء انتزاع آن عدم خاص را بيان كنيم، مىگوييم انسان، انسانى كه اسلام ندارد. كفر معنايش خود اينها نيست. كفر معناى بسيطى است و عدم مضاف خاصى است و مىدانيد ذم الوجدان الى الاصل موضوع را در موارد واو الجمع احراز مىكند. كه سابقا هم گفتيم كه اگر موضوع مركب بوده باشد از دو شى، وجود معروض و عدم العرض. معروف اگر بالوجدان محرز شد، عدم بالاستصحاب هم احراز مىشود موضوع تمام مىشود. اين در مواردى است كه واو الجمع بشود. و اما در جاهايى كه موضوع بسيط است و عدم خاص است اين انسان بالوجدان معلوم است كه عظم انسان است و آن انسانى كه قابل اسلام بود. يقينا اين عظم مال انسانى بود كه قابل اسلام بود و آن استصحاب هم مىگويد آن انسان يك وقتى اسلام نداشت ولو وقتى كه خودش هم نبود. يا آن وقتى كه صغير بود اسلام را نداشت بعد نمىدانيم اسلام موجود شده است يا نه؟ استصحاب مىكنيم عدم الاسلام را. عظم انسانى كه قابل اسلام بود آن شخص هم اسلام نداشت. پس عظم كافر است.
اين در صورتى بود كه كفر معنايش مركب از دو شىء بشود، يكى عبارت از همان قابليت محل و عدم اسلام. ولكن كفر معنايش عدم الخاص است. يك حصه از عدم است. نه عدم الاسلام با شىء ديگر. كفر عدم خاص است. اگر بخواهيد اين را درست توجه بفرماييد، مىفرمايد رجوع كنيد به عمی و بصر. مىگويد تقابل ما بين عمی و بصر ولو تقابل بين عدم الملكه است ولكن اما معنايش اين نيست كه شخصى باشد كه قابل بصر است و بصر نداشته باشد معناى عمی مركب نيست. معناى عمی بسيط است، عدم خاص است. بدان جهت اگر در يك شخصى مىگوييم اگر آن وقتى كه به دنيا نيامده بود، نطفهاش هم هنوز تازه منعقد بود كه همان علقه بود يك وقتى بود كه انسان چشم نداشت، ولو در آن حال اول در رحم مادر بود كه به صورت علقه بود. بعد نمىدانم اين انسان موجود شد، چشمش موجود شد يا نه؟ استصحاب مىكنيم عدم البصر را. اين اصل مثبت است. چون كه اما، مركب از عدم و قابليت نيست. معناى عمايى كه هست، عدم خاص است. عدم خاصى است. بسيط است. اين عدم خاص انتزاع مىشود از اين كه آن شخص قابل بشود بر بصر و بصر نداشته باشد، خود معناى بصر آن نيست. پس در ما نحن فيه معناى كفر هم همين جور است. در ما نحن فيه استصحاب عدم كفر جارى است. چون كه عدم خاص را نمىدانيم موجود شده است يا نشده است؟ اين عظم از شخصى است كه نمىدانيم در او عدم خاص موجود شده است يانه؟ استصحاب مىكنيم بر اين كه نه عدم خاص موجود نشده است. نجاست منتفى مىشود. نگوييد اصل اين است كه عظم مال مسلمان نيست. او را نمىخواهيم اثبات كنيم كه مال مسلمان است، اثر ندارد. موضوع نجاست كفر است، كفر شخص است. كفر كه منتفى شد مىشود طاهر است. اسلام موضوع حكم نيست در طهارت و نجاست! كافر نجس است. استصحاب مىگويد كافر نيست ايشان مىفرمايد پس نجاست هم منتفى مىشود.
مىگويد شاهد بر اين، علما گفتهاند لقيط دار الاسلام و دار الكفرى كه در انسان هست. بچهاى پيدا شده است در دار اسلام يا در دار كفر. در دار كفر كه انسان احتمال مىدهد كه مسلمانى است اين از او متولد شده است. فقها فتوا دادهاند پاك است. حكم مىشود به طهارت او. طهارت آن لقيط در دار الاسلام و دار الكفر اين كه، احتمال داده مىشود آنجا مسلمان است اين از مسلمان متولد شده باشد. اگر كفر به استصحاب جارى مىشد كه حكم به نجاست می شد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص61.
[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج23، ص376.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج23، ص376.
[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج23، ص376.
[5] توضيحه: ان العضو «تارة» تخرج عنه روحه إلا انه عرفا يعد من توابع الإنسان أو الحيوان، و يقال أنه من أجزائه كما مثلنا له سابقا بالعضو المشلول و المفلوج أو ما قطع منه شيء و بقي مقدار آخر و هو متصل بالبدن فإنه معدود من توابع ذي العضو عرفا و يقال أنه يده أو عضوه الآخر و هو حينئذ محكوم بالطهارة، لفرض طهارة الحيوان.و «اخرى» تنقطع عنه علاقة الروح إلا انه على نحو لا يعد من توابع ذي العضو عرفا- كاليد المنقطعة- المعلقة بالبدن بجلد رقيق و هو حينئذ محكوم بالنجاسة و ينجس كلما باشره مع الرطوبة فالميزان في طهارة العضو المنقطع عنه روحه هو ان يعدّ من أجزاء ذي العضو عرفا؛ سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص555.
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص62.
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص62.
[8] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص337.
[9] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص62.
[10] إذا كان التقابل بين الكفر و الإسلام تقابل العدم و الملكة، فأصل عدم الإسلام الجاري في الإنسان يثبت الكفر، فيحكم بنجاسة العظم و هو- لكونه أصلا موضوعياً- حاكم على أصل الطهارة الذي هو أصل حكمي؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص338.
[11] سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج2(طهارة1)، ص557.