«الخامس : الدم من كلّ ما له نفس سائلةإنساناً أو غيره ، كبيراً أو صغيراً ، قليلاً كان الدم أو كثيراً، وأمـّا دم ما لا نفس له فطاهر كبيراً كان أو صغيراً كالسمك والبق والبرغوث ، وكذا ما كان من غير الحيوان كالموجود تحت الأحجار عند قتل سيد الشهداء أرواحنا فداه ، ويستثنى من دم الحيوان المتخلّف في الذبيحة بعد خروج المتعارف ، سواء كان في العروق أو في اللحم أو في القلب أو الكبد فإنـّه طاهر . نعم ، إذا رجع دم المذبح إلى الجوف لردّ النفس أو لكون رأس الذبيحة في علوٍّ كان نجساً ، ويشترط في طهارة المتخلِّف أن يكون ممـّا يؤكل لحمه على الأحوط فالمتخلِّف من غير المأكول نجس على الأحوط ».[1]
سيد قدس الله سره در عروه اينجور مىفرمايد، مىفرمايد دم از انسان يا غير انسان از ساير الحيوانات كه آنها نفس سائله دارند نجسٌ بلا فرق ما بين اين كه آن نفس سائله حيوان صغير بوده باشد يا فرض كنيد كبير بوده باشد و بلا فرق ما بين اين كه آن دم، از حيوان كه نفس سائله دارد قليل بوده باشد، كم بوده باشد ولو قطرهاى ولو رأس ابرهاى يا كثير بوده باشد و زياد بوده باشد. اين دم از اعيان نجسه است. عرض مىكنم در ما نحن فيه اين معنا كه دم از اعيان نجس است از انسان و حيوانى كه ذى نفس سائله است، فى الجملهاش اين ما لا شبهة فيه و لا ريب فيه. علماى اسلام اتفاق بر اين دارند و مسلمين متفق عليه است كه دم از انسان و حيوان ذى نفس فى الجمله نجس است. فى الجمله مىشود گفت كه از ضروريات دين است. نجاست دم از انسان و از غير الانسان كه از ساير حيوانات فى الجمله از اعيان نجسه است اين از اعيان نجسه است اين از ضروريات دين است. بدان جهت، حاجتى در مقام نيست كه ما استشهاد بكنيم به اصل نجاست دم، دليل بياوريم از روايات. اين از مسلمات و ضروريات است، احتياجى به استدلال ندارد.
و رواياتى هم كه انشاء الله مرور می کنيم مىبينيد كه آن روايات دلالت دارند كه دم از اعيان نجسه است. منتهى فى الجمله.مهم اين است که در دو مقام بايد بحث بشود، در دو جهت.
جهت اولى اين است که آيا ما در ادله يك عمومى و يك اطلاقى داريم كه دلالت كند الدم من الانسان و من ساير الحيوان، به اطلاقه محكوم به نجاست است. در ادله ما يك عمومى و يك اطلاقى داريم كه دلالت كند الدم نجس، مفادش اين بوده باشد. دم على الاطلاق او كل دم نجس. تا در مواردى كه شبهه مىشود كه اين دم نجس است يا نه و دليل خاصى نداشته باشيم در آن مورد، به آن عموم تمسك كنيم و به آن اطلاق تمسك كنيم و بگوييم مقتضاى اين عموم يا مقتضاى اين اطلاق نجاست اين دم است. آيا اينجور عموم اطلاقى داريم؟ يا نداريم؟ كه در مواردى كه شك مىشود، دليل خاص به نجاست او نداريم و به طهارت او نداريم شك مىشود كه نجس است يا نه؟ به آن عموم تمسك كنيم، به آن اطلاق يا نه؟ مثلا من باب مثال كه ذهنتان يك خرده روشنتر بشود، اين قطره دمى كه در تخم مرغ پيدا مىشود يا غير تخم مرغ پيدا مىشود آيا ما يك عمومى و اطلاقى داريم در ادله نجاست دم كه در اين موارد تمسك به آن عموم اطلاق بكنيم؟ بگوييم اين دم هم نجس است. يا اين كه نه در نجاست اين عموم و اطلاق را نداريم. درست متوجه باشيد در نجاست، نه در حرمت اكل. در نجاست ما يك عموم اطلاقى داريم كه تمسك بكنيم به آن عموم اطلاق و بگوييم اين دم هم نجس است. كلام يكى دراين جهت واقع مىشود.
جهت ثانيه اين است كه بعضى الدماء محكوم به طهارت هستند. آيا آن مواردى كه دماء محكوم به طهارت هستند آن كدام دماء است كه حكم به طهارت مىشود؟ اين هم جهت ثانيه است. مىدانيم اگر در جهت اولى ما عموم و اطلاقى پيدا كنيم، در نجاست دم، التزام به طهارت دمى در جهت ثانيه، او احتياج به دليل دارد. چون كه اطلاق عموم در جهت اولى اقتضا كرده است هر دمى نجس است. در جهت ثانيه ما اگر ملتزم بشويم فلان دم طاهر است بايد دليل اقامه كنيم بر طهارت او. تا رفع يد از عموم بكنيم و از اطلاق بكنيم. به خلاف اين كه در جهت اولى اگر عمومى و اطلاقى ثابت نشد كه كل دم محكوم به نجاست است اين عموم و اطلاق ثابت نشد، در جهت ثانيه التزام به طهارت مقتضا الاصل است. بدان جهت به اصل تمسك مىكنيم در موارد مشكوكه و حكم مىكنيم آن دم طاهر است. قبل از اين كه كلام در جهت اولى شروع بشود يك نظرى در كلمات فقها بكنيم.
در كلمات فقها آنى كه ايشان در اين مسئله ذكر فرموده است به ضميمه آن حرفى كه بعد خواهد فرمود، دم متخلف در اين حيوان پاك است در حيوانى كه ذبيحه است، حيوان مذبوح، آن دمى كه در حيوان مذبوح است و متخلف است پاك است، و خواهد فرمود بر اين كه دم از حيوانى كه نفس سائله ندارد پاك است اگر آن را هم منضم به عبارت عروه بكنيم كه در ما نحن فيه هست مىشود از كلمات فقها دعوا كرد كه از كلمات فقها كانّ ظاهر اين است كه اين از كلمات تمام فقها كه متعرض شدهاند به نجاست دم از كلمات آنها استفاده مىشود. چه جور استفاده مىشود؟ عبارات فقها در اين مسئله ولو به حسب ظاهر مختلف است، چون كه بعضى از فقها فرمودهاند كه الدم من الانسان يا حيوانى كه فرض بفرماييد ذى النفس است اين دم نجس است. اينجور فرمودهاند. و بعضىها گفتهاند آن دمى كه از حيوان ذات العروق، حيوانى كه ذات العروق هست دم او محكوم به نجاست است. حيوان ذات العروق با آن حيوان ذى النفس اينها مراد يكى است. مختلف نيست. آنى كه عِرق دارد و از عِرقش دم خارج مىشود به قوّتٍ آن همان حيوانى است كه دم سائله دارد. بعضى از فقها اينجور فرمودهاند، دم ذى النفس. بعضىها فرمودهاند حيوان ذات العروق. بعضىها اينجور فرمودهاند، الدم المسفوح نجس. دم از انسان و از حيوان مسفوح اين دم نجس است. تعبير به مسفوح كردهاند. بعضىها هم اينجور تعبير كردهاند. مراد از مسفوح، انسان تدبّر بكند در كلمات فقها در مىيابد كه مراد اينها از دم مسفوح مقابل دم متخلف در ذبيحه مقابل دمى است كه متخلف در ذبيحه است و باقى در عروق است، مراد مقابل او است. و مقابل آن حيوانى است كه دم او دم سائله ندارد. آن دم نمىريزد، دِفع ندارد، قوت ندارد. مقابل او است مرادشان از دم مسفوح. چرا مرادشان اين است؟ چونكه همين فقها كه فرمودهاند دم مسفوح نجس است، اينها بعد متعرض اين دو مطلب شدهاند كه و اما دم المتخلف فى الذبيحة و دمى كه در حيوان غير ذى النفس است اينها پاك هستند. اين كه مقابل مسفوح اين دو تا را ذكر كردهاند اين دليل بر اين است كه مرادشان از مسفوح نه آن دمى است كه از آن رگهاى حيوان عند الذبح خارج مىشود و مىريزد بيرون. و يك شاهد ديگر هم ذكر كنيم. اين فقها متعرض شدهاند به رواياتى كه وارد شده است آن روايات در دمى كه خارج مىشود آن دم، وقتی که انسان جسدش را خارش مىدهد. روايتى كه رواياتى كه وارد شده است در دماء جروح و قروح. كه صاحب القرح و الجرح دمش معفو عنه است، مادامى كه خوب نشده است. و هكذا اينها ذكر كردهاند رواياتى را كه در دم الاحيض و الاستحاضة و النفاس وارد است. روايتى كه در دم الرعاف وارد است. و روايتى كه وارد است انسان دستش را در بينى مىكند خون خشك درمىآيد اين روايات را نقل كردهاند.
كسى فرض كنيد ثالولش را مىكشند، خون درمىآيد. يا قطعهاى جرحش را، لحمى كه در جرح است آن لحم را مىكند خون در مىآيد اين روايات را متعرض شدهاند. هيچکدام نگفتهاند كه به مدلول اين روايات كه ظاهرش نجاست اين دماء است نمىشود عمل كرد، چون كه اينها دم مسفوح نيستند. از رگ خارج نشدهاند. چونكه اينها را كه گفتيم هيچ كدام از اين اوداج خارج نشدهاند كه اين دم ذبح هست دم مسفوح به آن معنى نيستند اينها. پس معلوم مىشود اين كه اين روايات را رد نكردهاند، توجيه نكردهاند با وجود اين كه گفتهاند دم نجس، دم مسفوح است.
شاهد قطعى است كه مراد اينها از دم مسفوح مقابل دم متخلف در دم ذبيحه و مقابل آن دمى است كه در مقابل حيوان غير ذى نفس است. نه مراد از دم مسفوح آنى است كه مثلا از رگ خارج بشود. چونكه اين دما هم كه گفتيم اينها بالاخره اينها هم از رگ خارج مىشوند، رگها، رگهاى رقيقهاى هستند. غير از آن شاهرگها است كه عند ذبح الانسان خون مىپرد بيرون بالاخره خون در عروق است. كانّ اينها هم دمى هستند، مسفوح هستند. در مقابل آن دمى مىماند در عروق كه دم متخلف مىگويند در ذبيحه و دم حيوانى كه اصلا نفس سائله ندارد. ذات عروق نيست.
بدان جهت، فقط آنى كه خواهيم گفت انشاء الله متعرض خواهيم شد، به مثل الشيخ طائفه [2]نسبت دادهاند كه دمى را كه انسان او را نمىبيند، چون كه خيلى كوچك است فقط آن را پاك دانسته است. آن را هم متعرض خواهيم شد. غير از اين تفصيل، تفصيل ديگرى در كلام فقها نيست. كانّ همه متفق هستند که دم انسان يا غير انسان از حيوان ذى نفس بزرگ باشد كوچك اينها همهاش محكوم به نجاست است. منتهى دم قليل باشد يا كثير در آن قلت اگر خيلى قليل باشد شيخ يك چيزى فرموده است. پس به حسب الفتوى اينجور نيست كه كلمات اصحاب يعنى فتاوای شان مختلف باشد.
يك چيز ديگر هم قبل از شروع بحث در جهت اولى بحث كنيم، بعضىها خواستهاند بگويند كه نجاست دم از آيه شريفه استفاده مىشود، «قُلْ لاَ أَجِدُ فِي مَا أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلَى طَاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ»[3]، فانه رجس يعنى ما ذكرى كه هست، ميته و دم مسفوح است.- دم مسفوح را هم خواهيم گفت كه در مقابل متخلف در ذبيحه است. متخلف هم دو جور است. يك قسمش را خواهيم گفت.- دم مسفوح و هكذا لحم خنزير اينها رِجس هستند، رجس يعنى نجس هستند، دم نجس است.
اينجور استدلالى فرمودهاند، ولكن اين استدلال، استدلال درستى نيست از جهاتى.
جهت اولى عبارت از اين است فانّه رجسٌ ضمير، ضمير مفرد است و متقين اين است كه به آن لحم خنزير برمىگردد. فانه رجس چون كه آن مرجع اخيرى كه ذكر شده است، او لحم خنزير فانه رجس، اين لحم خنزير رجس است و به آن برمىگردد و اما ظهورى داشته باشد كه به ميته و دم مسفوح برگردد، نه اين ظهورى ندارد. لحم خنزير است كه با ساير لحمها مىفرمايد خداوند متعال فرق دارد. اين رجس است و لاكن آن ديگرىها لحم ساير حيوانات آنها رجس نيستند. خنزيرى كه مىخوردند و كلب را هم كه نفرموده است، لحم كلب را نمىخورند، عادت بر همين است كه لحم خنزير خورده مىشود بدان جهت او را فرموده است. اين يك حرف كه ظهور ندارد كه بر همه برمىگردد. و جهت ديگر اين است كه نه قبول كرديم فانه رجس تعليل مال همه است. به همه برمىگردد. كى گفت رجس به معناى نجس است؟ رجس معلوم نشده است، الى يوم هذا، عكسش معلوم شده است يعنى. عكسش معلوم شده است كه رجس به معناى نجاست نيست. شاهد بر اين كه رجس به معناى نجاست نيست، اين رجس حمل شده است در قول سبحانک «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ»[4] بود كه نجس نيست. نجاست ندارد. و هكذا در آن آيه مباركه مىفرمايد:«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصَابُ وَ الْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ»[5] اين رجس را حمل فرموده است خداوند متعال به قمار كه ميسر است. فعل است. فعل كه متصف به نجاست نمىشود. پس معلوم مىشود بر اين كه رجس معنايى دارد، غير از معناى نجاست است. و آن معنا تعبير مىشود در لغت فُرس به پليد. پليد مىگويند، رجس را همان پليد تعبير مىكنند كه هم به عين حمل مىشود هم به فعل حمل مىشود. زشت، كه هم به عين حمل مىشود هم به فعل حمل مىشود. بدان جهت در ما نحن فيه شايد مراد موازىاش هم نباشد. قريب به او، كه هم به عين حمل مىشود و هم به فعل حمل مىشود. آيه مباركه دلالت داشته باشد كه دم نجس است ولو فى الجمله اين آيه مباركه دلالتى ندارد. عرض كردم دو معنا ندارد.
سؤال...؟ اشكال ندارد، ظهور ندارد. رجس در معناى عام معناى جامع ظهور دارد كه نجاست نيست. مثل فرض كنيد حيوان ديگر به خصوصيت انسان دلالت نمىكند. بر نجس رجس حمل مىشود. ولكن رجس معنايش نجس نيست. بدان جهت اگر بر دم يا ميسر رجس را حمل فرمود، نجاست استفاده نمىشود. عام به خصوصيت دلالت نمىكند. پس گذشت اين معنا.
على هذا الاساس وارد اين بحث بشويم كه آيا ما يك عموم و اطلاقى داريم در ادله نجاست دم كه اگر شك كرديم به آن عموم اطلاق، تمسك كنيم يا نه؟ اين جور فرمودهاند، ما هم نقل مىكنيم شما هم بشنويد. فرمودهاند بله، عموم اطلاق داريم.
اين عموم اطلاق را به دو نحو تقريب كردهاند كه در تنقيح هست. يك وجهش اين است گفتهاند اصل نجاست دم كه دم به اطلاقه نجس است و محكوم به نجاست است، اين معنا در اذهان متشرعه فى عصرنا و فى عصور متسابقه تا زمان ائمه عليهم السلام برسد حتى در ذهن روات اين معنا مغروس بود كه دم محكوم به نجاست است. دم به اطلاقه محكوم به نجاست است. اين معنا، مفروغ عنه بود. و در نجاست دم خصوصيتى كانّ براى خصوصيتى در نجاست دم در اذهان ديده نمىشود كه دم محكوم به نجاست است. اين چه جور نجاست دم در اذهان مغروس بود؟ حتى در زمان صدور الروايات؟ ايشان مىفرمايد كسى اگر تطبع بكند اين اخبار را، اين اخبار را كه در آن اخبار آن سائلين سؤال كردهاند از حكم دم، يعنى از حكم دم نه از نجاستش، از ساير احكام دم در روايات سؤال كردهاند كه آن ساير احكام هم مال نجاست است. آن ساير احكام كه سؤال كردهاند و هكذا ائمه عليهم السلام در روايات ابتداءً براى دم فرمودهاند كه آن هم مال نجاست است، نه اين سائلين در سؤالشان از آن احكام، نه ائمه عليهم السلام در كلامشان و نه در بيانشان، ولو بيان ابتدائى بوده باشد مسبوق به سؤال نباشد دم را به يك قيدى مقيد نكردهاند. چون كه اين اطلاق، دم نجاستش به اطلاق مغروس در اذهان بود، آنها، سائلين در سؤال دم را مطلق ذكر كردهاند. نه قيدى بر دم ذكر كردهاند نه خصوصيتى. ائمه عليهم السلام هم در جواب و در آن رواياتى كه ابتداءً بيان فرمودهاند احكام دم را در آنها دم را مقيد به قيدى و يك خصوصيتى نكردهاند. پس اين معنا كه دم باطلاقه محكوم به نجاست است اين كانّ اين از قضاياى مغروس در اذهان است و اين به اين معنا مسلم بود. عند السائلين و عند الائمه عليهم السلام كه جواب مىدادند اينجور نيست كه نجاست مختص بوده باشد به بعض الدم دون بعضى. مثلا چند روايت را فرمودهاند.
يكى از آن روايات صحيحه ابن بضيع است. صحيحه ابن بضيع در باب 14 از ابواب ماء مطلق روايت [6]21 می باشد.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا» نقل مىكند «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» عيسی يا خالد هم باشد عيبى ندارد. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى رَجُلٍ أَسْأَلُهُ أَنْ يَسْأَلَ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام»، به مردى نامهاى نوشتم كه او سؤال كند از امام رضا عليه السلام، اين مسئله را؛ كه «عَنِ الْبِئْرِ- تَكُونُ فِي الْمَنْزِلِ لِلْوُضُوءِ» بئر در خانه انسان مىشود براى اين كه براى نماز وضو بگيرد. «فَيَقْطُرُ فِيهَا قَطَرَاتٌ مِنْ بَوْلٍ أَوْ دَمٍ» در آن بئر قطراتى از بول يا دم افتاده است. «أَوْ يَسْقُطُ فِيهَا شَيْءٌ مِنْ عَذِرَةٍ كَالْبَعْرَةِ وَ نَحْوِهَا» شيئى از عذره افتاده است «مَا الَّذِي يُطَهِّرُهَا» ؟ چيست كه اين بئر را پاك بكند. «حَتَّى يَحِلَّ الْوُضُوءُ مِنْهَا لِلصَّلَاةِ» مثل استفتائات فعلى بود كه همين آن شخص اين نامه را برده بود پيش امام رضا سلام الله عليه. «فَوَقَّعَ ع بِخَطِّهِ فِي كِتَابِي يُنْزَحُ دِلَاءٌ مِنْهَا»در همان نامه من نوشته بود چند دلو كشيده مىشود. ينزح منه دلاء خوب حكم استحبابى است سابقا گذشت. ولكن اين معنا از اين روايت ظاهر مىشود، كه مغروس در ذهن ابن بضيع اين بود كه دم از نجاسات است و شايد چند قطرهاى كه در نجاسات افتاده است كان بئر را ديگر نجس كرده است نمىشود از او وضو گرفت مگر اين كه پاك بشود. اين كه فرمود دم را مقيد به قيدى نكرد كه دم انسان افتاد يا دم بقر افتاد يا دم كبوتر افتاد. هيچ قيدى نكرد. چرا؟ چون كه قيد هيچ خصوصيتى نداشت پيش سائل. هر دم على حد سواء بود. بدان جهت چون كه خصوصيتى دم نداشت و دم باطلاقه نجس بود بدان جهت كانّ قيد نفرموده است، يعنى ابن بضيع صاحب الرضا سلام الله عليه در اين نامهاش قيد نكرده است.
سؤال...؟ خوب چه مىشود؟ او در روايات ديگر رد شده است. ديگر روث و بول من كل حيوانى كه لا يأكل لحمه، لا بأس به. او رد شده است. و اما اين معنا كه در ذهنش اين معنا بود، اين معنا كه بول نجس بود و شايد را اين نجس بكند. اين معنا در ذهنش بود. اين يك روايتى است كه كانّ در ما نحن فيه امام عليه السلام جواب فرموده است در مقابل سؤال.
ايشان يك روايت ديگرى هم گفتهاند آن روايت را هم بخوانيم. اين روايت، روايت در باب، باب 40 از ابواب النجاسات، روايت روايت هفتمى[7] است.
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ» حسين ابن سعيد نقل مىكند از ابن سنان از ابى بصير، اين ابن سنان باز مردد است ما بين عبد الله و ما بين محمدابن سنان. روايت، من حيث السند تمام نيست. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنْ أَصَابَ ثَوْبَ الرَّجُلِ الدَّمُ»، اگر به ثوب انسان دم اصاب كرد، «فَصَلَّى فِيهِ» - در او نماز خواند، امام ابتداءً مىفرمايد «وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ فَلَا إِعَادَةَ عَلَيْهِ »، اگر نمىدانست ، جهل به نجاست است اعاده ندارد. «وَ إِنْ هُوَ عَلِمَ قَبْلَ أَنْ يُصَلِّيَ فَنَسِيَ وَ صَلَّى فِيهِ فَعَلَيْهِ الْإِعَادَةُ» اما اگر قبلا فهميد كه دم اصابت كرده است، قبل از آن كه نماز بخواند آن وقت نسيان كرد و صلى نماز خواند بايد اعاده بكند. مىبينيد امام عليهاسلام در اينجا دم را مقيد نفرموده است. حكم، حكم مال نجاست است. دم را مقيد نفرموده است كه دم چه باشد؟ اين معلوم مىشود كه خصوصيتى براى دم نيست. دم على اطلاقه محكوم به نجاست است. بعد يك چيز ديگرى هم در ذيل كلامشان دارند كانّ اين وجه را تتميم بكنند و تمام بكنند. آن وجه اين است كه بله، صدق الدم به بعض امور و بعض افراد مشتبه بود پيش سائلين در بعض. صدق الدم، دم مطلقى كه مفروض بود نجاست او، صدق آن دم بر بعضى افراد مشتبه بود كه اينها دم هستند يا دم نيستند. بدان جهت از آنها سؤال كردند. اين نه جهت اين كه قيد دم است، به جهت اين كه اينها اصلا صدق الدم محرز نبود. مثل دم البراغيث است. يعنى آنى كه فرض بفرماييد در روايات سؤال شده است از امام عليهالسلام، «مَا تَقُولُ فِي دَمِ الْبَرَاغِيثِ قَالَ- لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ قُلْتُ إِنَّهُ يَكْثُرُ وَ يَتَفَاحَشُ قَالَ وَ إِنْ كَثُرَ»[8]، ولو خيلى بوده باشد چون كه صدق مشتبه بود بدان جهت اينجور سؤال كردهاند، ائمه علهيم السلام هم جواب فرمودهاند. اين وجه اول ايشان است.
ما كه هر چه فكر كرديم كه اين را که يك چيزى در بيايد كه بشود به استدلال كرد نتوانستيم. اين معنا كه در اذهان متشرعه، نجاست الدم مغروس بود اين معنا فى الجملهاش مسلم است. فى الجمله مثل اين كه آن كلمه فى الجمله هم پريده است از قلم آن مقرر. فى الجملهاش مسلم است كه آن دم فى الجمله نجاستش مسلم در اذهان بود اين معنا و اما اين كه دم باطلاقه نجاستش مغروس در اذهان متشرعه باشد، يعنی اين طور در اذهان متشرعه باشد که ما بين اين دم و آن دم فرقى نيست ، ما بين حيوان ذى النفس و غير ذى النفس فرقى نيست. ما بين دم متخلف، و غير متخلف فرقى نيست. ما بين دمى كه در باطن هست ديده مىشود، مثل دم در حلقدم و ما بين دم ظاهر يا اصل فرقى نيست ما بين دمى كه در حيوان باشد يا در منشاء الحيوان كه مثل تخم است بوده باشد، اين که اين على اطلاقه مغروس بود باشد به نحوى كه ما به اين اطلاق تمسك كنيم اين كه نمىشود اين را درست كرد. اين ارتكاز در ميان متشرعه وجود ندارد و آنی که هست لفظ نيست، که اطلاق داشته باشد. هر مقدارى كه متيقن است. متيقين مىخواهيم، مطمئنٌ به است كه فرقى ما بين دم انسانى كه در او دليل وارد شده است كه بايد شست دم رعاف، مثل صحيحه زراره «قُلْتُ أَصَابَ ثَوْبِي دَمُ رُعَافٍ أَوْ غَيْرِهِ أَوْ شَيْءٌ مِنْ مَنِيٍّ- فَعَلَّمْتُ أَثَرَهُ إِلَى أَنْ أُصِيبَ لَهُ الْمَاءَ- فَأَصَبْتُ وَ حَضَرَتِ الصَّلَاةُ- وَ نَسِيتُ أَنَّ بِثَوْبِي شَيْئاً وَ صَلَّيْتُ- ثُمَّ إِنِّي ذَكَرْتُ بَعْدَ ذَلِكَ قَالَ تُعِيدُ الصَّلَاةَ وَ تَغْسِلُهُ»[9] اين كه دم رعاف نجس است او كه نجس شد ديگر ما بين دمى كه از بينى خارج مىشود يا از دهان خارج مىشود هيچ فرقى نيست. دم اگر فرض بفرماييد دم بقر و غنم نجس شد مثل دم الانسان، ما بين دم بقر و غنم و مثلا شتر ديگر فرقى نيست، احتمالش نيست. آن مقدارى كه انسان يقين دارد يا اطمينان دارد كه فرقى نيست، همان است كه فرض بفرماييد حيوان دم سائله داشته باشد و از حيوان يا از انسان خارج بشود اين دم، هم اين معنا مغروس در اذهان است ولكن اطلاق داشته باشد كل دم، اين اطلاق را داشته باشد اين معنايش مقروص در اذهان نيست. بدان جهت هم الان اگر از يكى بپرسيد اين خون كه در تخم مرغ كه پختهايم درآمده چه جور است؟ مىگويد نمىدانم بايد از آخوندها پرسيد. خوب چه جور مغروس در اذهان است؟! پس اينجور نيست كه كل دم و يك اطلاقى بوده باشد مغروس در اذهان بشود. دليل، دليل لُبى است. آن مقدار كه فرض كنيد كه در عبارت عروه هم هست، حيوان ذى النفس بوده باشد يا دم انسان بوده باشد اين وقتى خارج هم بشود در داخل نباشد اين معنايش مغروس در اذهان است، چون كه فرقى ما بين دم انسان، دم بچه، دم پير ما بين اين كه اين بچه است، اين بزرگ است، آن چاق است، آن لاغر است، يا اين گوسفند است و كذا است فرقش نيست. مغروس در اذهان همين است. اين فى الجملهاش مسلم است. اما اطلاق اينجورى در مغروس در اذهان باشد نه اين را ما از كجا بدانيم؟ عكسش معلوم است. و اما اين رواياتى كه ايشان استشهاد فرمودهاند اين روايات چه جور استشهاد مىشود به اينها؟ اين بعد الفراغ بر اين كه اين دم نجس است، از حكم آخر سؤال مىكند. بعد از فراغ بر اين كه اين دم نجس است و نمىدانم افتاده است، به چاه. اين كه مقيد نكرده است چون كه قرينه است كه از حكم منجسيت سؤال مىكند. چون كه از حكم منجيست سؤال مىكند بدان جهت مقيد نكرده است. بدان جهت مقيد نكرده است كه بول، بول حيوان لا يأكل است يا بول، بول انسان است. مقيّد كرد بر اين كه بول، بول انسان است؟ اين كه مقيد نكرد. بعد از فراغ بر اين كه بول نجس است سؤال ميكند كه بئر را نجس مىكند چند قطرهاش يا نه؟ يا فرض بفرماييد دمى كه نجس است چند قطره از او بئر را نجس مىكند يا نه؟ اين روايات در مقام بيان حكم است بعد از فراغ از نجاست دم. اما آن دم نجس كدام است؟ قيد نكردهاند، چون كه محل حاجت نيست. حكمش را سؤال كردهاند كه دم نجس، منجس است يا نه؟ ديگر قيد نمىخواهد كه. دم اشتر بود، يا دم انسان بود يا دم كذا بود؟ و هكذا امام عليهالسلام كه مىفرمايد اگر دم را ببيند، انسان آنى را كه نوعا در لباسش دم ديده مىشود دم چه ديده مىشود؟ دم يا بدن خودش است. و اما نمىدانم دم گرگ است اين. اين كه نيست. مثل بول است، مثل روايات بول است فرق نمىكند. دم هم منصرف است به دم خودش منتهى احتمال اختصاص در نجاست نمىدهيم. دم خودش اگر نجس شد دمى است كه فرض بفرماييد از انسان ديگر بوده باشد يا از بقر بوده باشد، غنم بوده باشد، آن هم نجس مىشود. غايت الامرش اين است. در اين روايات چه جور استشهاد شده است، در اين روايات تصريح شده است كه دم البراغيث است دم است. كثر، زياد است. بعد از فرض بر اين كه دم است سؤال از حكمش مىشود. كه آيا اين حكم، اين دم براغيث است مانعيت و نجاست دارد يا نه؟ سوال اينجور نيست كه سألته عما يخرج عن البراغيث اينجور كه نيست. بلکه به اين صورت است: ما تقول فى دم البراغيث. قال ليس به بأس. قلت انه يكثر، اصرار دارد كه دم زياد است. و يتفاحش ولو اين كه خيلى هم زياد بوده باشد. اين كه صدق در دم شك ندارد. شكش در حكم دم است كه دم حكمش چيست؟ پس على هذا الاساس نه در اين روايات، و نه در سيره با اينها نمىشود اطلاق درست كرد كه ما در مثل تخم مرغ يا حيوانى كه اصلا نمىدانيم اين حيوان چه جور است؟ مثل دم تمساح كه اصلا نفس دارد يا نفس ندارد؟ به اطلاق او تمسك كنيم بگوييم كه دم او هم نجس است. چون كه در دليل گفته است بر اين كه كل دم نجس. و از اين فرض كنيد خارج شده است بعضى حيوانات. نمىدانم اين خارج شده است يا خارج نشده است. پس اين نمىماند. يك وجه ديگر كه ايشان فرمودهاند، يك عنوانش كنم تا فكر كنيد.
عرض مىكنم اين در موثقه عمار هست كه سؤال كردم از آبى كه به او طيور وارد مىشوند، داخل مىشوند آن در باب اسئار نقل كرده است صاحب وسايل. اين آب حكمش چيست؟ امام عليهالسلام فرمود كه توضأ، وشرب الاّ ان ترى فى منقاره دماً، دم مطلق است هر دمى. استدلال شده است به اين اطلاق دم كه هر دمى محكوم به نجاست است و منجسيت تابع به اين است.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص63.
[2] علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص181.
[3] سوره انعام(6)، آيه 146.
[4] سوره حج(22)، آيه 30.
[5] سوره مائده(5)، آيه 90.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص176.
[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص476.
[8] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص436.
[9] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص480.