«الخامس : الدم من كلّ ما له نفس سائلةإنساناً أو غيره ، كبيراً أو صغيراً ، قليلاً كان الدم أو كثيراً، وأمـّا دم ما لا نفس له فطاهر كبيراً كان أو صغيراً كالسمك والبق والبرغوث ، وكذا ما كان من غير الحيوان كالموجود تحت الأحجار عند قتل سيد الشهداء أرواحنا فداه ، ويستثنى من دم الحيوان المتخلّف في الذبيحة بعد خروج المتعارف ، سواء كان في العروق أو في اللحم أو في القلب أو الكبد فإنـّه طاهر . نعم ، إذا رجع دم المذبح إلى الجوف لردّ النفس أو لكون رأس الذبيحة في علوٍّ كان نجساً ، ويشترط في طهارة المتخلِّف أن يكون ممـّا يؤكل لحمه على الأحوط فالمتخلِّف من غير المأكول نجس على الأحوط ».[1]
كلام در اين جهت بود آيا ما در ادله نجاست دم اطلاقى و عمومى داريم كه اگر در يك قسم از دم شك كرديم، شارع حكم كرده است به نجاست او، او به طهارت به شبهة الحكمية. بتوانيم به آن عموم و اطلاق تمسك كنيم و بگوييم مقتضى الاطلاق و العموم نجاست اين دم است. و حيث اين كه مخصص ثابت نشده است، بايد اخذ به عموم و اطلاق بشود. عرض مىكنم اين بحث، بحثى است از آن بحثهاى مفيد فقه. چراکه در ما نحن فيه قاعدهاى را متعرض خواهيم شد كه فقيه لا محال اين قاعده را بايد در تمام مدارك الاحكام رعايت كند و روى اين اساس ابتداءً عرض مىكنيم بعضىها فرمودهاند ما اطلاق عمومى داريم. اطلاقى داريم در ادله كه آن اطلاق اقتضا مىكند، كل دم محكوم است به نجاست.
اين كدام اطلاق است. موثقه عما [2]را كه وارد است در سؤر طيور. آن طيرى كه، كالباز و الصقر که از سباع است. در سؤر اين طير واقع شده است. اين موثقه اين است، در باب اسئار است، آنجا اين موثقه ذكر شده است. آنجا اينجور است كه سند روايت بما اين كه وسايل نيست همان سند، سند معروف است كه در موثقه عمار است كه عمر ابن سعيد است. عمر ابن سعيد است نقل مىكند از عمار، عمار ثاباتى عن ابى عبد الله عليهالسلام سند موثقه است. همان سند مكرر است. شيخ قدس الله نفسه الشريف اين روايت را نقل كرده است از كتاب محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى القمى به همان سند معروفش. آنجا دارد كه «سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ» امام عليهالسلام سؤال شد از مائى كه از او حمامه مىخورد. «فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ» ، هر حيوانى كه مأكول اللحم شد «فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ» از سؤر او وضو بگيرد و بخور. يعنى پاك است آن سؤر. «وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ» كه اين سباع الطير است. «فَقَالَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً» هر سؤرى كه حيوانى باشد كه از طيور است ولو سباع هم بوده باشد از آن سؤرش بخور، وضو بگير، الاّ انترى فى منقاره دماً. مگر اين كه در منقارش خونى را ببينى.« فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً» اگر در منقارش دم ديدى «فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ» نه از او وضو بگير و نه هم او را بخور. كانّ آب نجس مىشود در منقارش اگر دم شد.
استدلال شده است به اين موثقه، موثقه مباركه بر اين كه اينجا كه امام عليهالسلام فرموده است الاّ انترى فى منقاره دماً مگر در منقار حيوان دم ببينى اين را استثنا كرده است از طهارت السؤر. كه سؤر طائر پاك است مگر اين كه در منقارش خون ببينى. معنايش عبارت از اين است اگر در منقارش دم موجود شد، حينى كه آن طير از آن مىخورد در آن حين منقارش خون داشت. كه لا محاله خون اصابت به ماء مىكند. آن وقت آن سؤر نجس مىشود، آن ماء نجس مىشود. سؤر هم مقيد مىشود به غير ماء كثير. آن مائى كه كثير نيست، كر نيست، جارى نيست سؤر او مىشود. هر مائى كه قليل بوده باشد و حين شرب اين حيوان با دم ملاقات كند، با دمى كه در منقار اين حيوان است، آن سؤر نجس مىشود. اين را مىدانيد ملاقات وقتى كه در منقار حين شرب دم شد، دم ملاقات با آب مىكند. اگر دم منجسيت نداشت كه آب نجس نمىشود. معنايش اين است كه اين دم منجس اين آب است. معنايش اين است كه دم خودش نجس است. چون كه مادامى كه در دم نجس نشود نمىتواند منجس آب بشود. اين روايت مباركه دم را مقيد به دم خاص نكرده است. دمى ببينيد كه آن دم مثلا دم انسان بوده باشد. يا دمى ببينيد كه مال حيوانى باشد كه نفس سائله دارد و هكذا و هكذا. چون كه اين باز و صقر و عقاب اينها طيور درنده هستند. وقتى كه اينها حيوانى را كشتند خونى كه فرض كنيد در منقارشان باشد آن خون هر خونى باشد، كه تفسيرش بعد معلوم مىشود كه چيست؟ حتی به دم غير حيوان هم سرايت مىكند. اين روايت مباركه مىگويد اگر در منقار اينها دم شد، و آن دم اصابت به ماء كرد آب نجس مىشود. بما اين كه امام عليهالسلام در اين روايت دم را مقيد به قيد خاصى نكرده است، نفرموده است الاّ انترى فى منقاره دما مثلا فرض كنيد حيوانى كه له نفس. مطلق الدم فرموده است اين دلالت مىكند بر اين كه، در اين خطاب شارع به ما تفهيم كرده است كه هر دمى محكوم به نجاست است. هر دمى كه ممكن است درمنقار اين حيوان باشد. هر دمى كه در منقار اين حيوان ممكن است بوده باشد، او محكوم به نجاست است بلا فرق بين دم و دم آخر. و خواهيم هم عرض كرد كه در منقار اين حيوان مىتواند آن دمائى كه منظور نظر است غير از دم الحيض و الاستحاضة و امثال ذلك تمام دمى كه از حيوانات خارج مىشود در حيوان پيدا مىشود آن حيوان مأكول اللحم باشد يا غير مأكول اللحم بوده باشد. ذى نفس بوده باشد يا غير ذى النفس بوده باشد يا حتى دم تخم مرغ بوده باشد. حيث اين كه اينجور حيوانات در بيابان كه فرض كنيد، طيرى يا حيوان ديگرى تخم گذاشته است مىروند پيدا مىكنند مىخورند اين را. اگر در آن تخم دمى بوده باشد و به منقارش چسبيده باشد همان دم را انسان ببيند كه در منقارش دم ديده است ولكن فى علم الله همان دم اين روايت اطلاقش مىگويد كه آن دم منجس الماء است و خودش هم محكوم به نجاست است. تمام دماء، غير از دم استحاضه و نفاس و امثال ذلك ساير دماء را مىگيرد. حتى دمى كه متخلف در ذبيحه است.
فرض كنيد چوپانى گوسفندى را ذبح كرده است، چون كه داشت مىمرد. مانده است در بيابان اين طير رفته است او را شكمش را پاره كرده است. آن دمى كه در منقارش هست فى علم الله از آن دمى است كه در شكم حيوان باقى مانده بود. دم متخلف است او را هم مىگيرد. اين روايت، اين دمى كه در اين روايت ذكر شده است تمام اين دماء را شامل مىشود. پس اين يك اطلاقى است هر جا دليل قائم شد كه آن دم پاك است مثل دم متخلف، دم حيوانى كه نفس سائله ندارد، خارج مىشود از اين اطلاق و عموم و در ما بقى كه دليل ندارد تمسك به اطلاق مىكنيم. غايت التقريب اين است.
ولكن به اين تقريب اشكال شده است. اشكال اين است، كه اين روايت در مقام بيان نجاست الدم نيست كه حكم دم را بيان بكند. اين روايت در مقام بيان حكم الماء است. آن آبى كه طير از او خورده است. در بيان حكم ماء است. اين حكم ماء را بيان مىكند. كانّ اين سائل كه در ما نحن فيه عمار است خيال مىكرد كه سؤر اين حيوانات از تمام سؤر حيوانات سؤال شده است در روايات. حتى در صحيحه بقباق بود[3] كه سؤال كردم از سؤر هر حيوانى «فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ» كه امام عليهالسلام فرمود سؤرشان «فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ » كه آنجا فرمود نجس. كلب نجس است. پس در ما نحن فيه از امام عليهالسلام سؤال از حكم اين سؤر شده است. امام عليهالسلام حكم سؤر را بيان مىفرمايد. مىفرمايد بر اين كه اين سؤر اين طائر پاك است ولو آن طائر سَبُع بوده باشد. من السباع بوده باشد. و از اين امام عليهالسلام استثنا فرموده است صورت واحده را. آن صورت واحده اين است كه اين سؤر بواسطه اين حيوان نجس نمىشود، خود اين حيوان هم طهارت ذاتيه دارد و هم طهارت عرضيه دارد به آن عبارتى كه خواهيم گفت. به اين حيوان سؤر نجس نمىشود. مگر در ما نحن فيه نجس آخرى بوده باشد كه آن نجس را حيوان حمل كند ولو به منقاره كه غالبا در منقارش حمل مىكند. چون كه به منقارش مىكشد ساير حيوانات را و مىخورد. اين هم معلوم است كه اينجور حيوان، منقارش ولو حامل بول باشد هيچ فرقى ندارد با دم. ولو چون كه غالبا اين حيوانى كه هست اگر در منقارش نجسى بوده باشد غالبا او دائما اگر يك خرده جرأت كنيد، اين نجاست، نجاست دمى مىشود. چون كه به منقارش فرض بفرماييد حيوان ديگر را مىكشد يا از لحم مىخورد. ممكن است اگر عين نجس در منقارش باشد دم مىشود. كانّ، و نجاست دم هم در ما نحن فيه مورد سؤال و جواب نيست. بلكه آن عمار ساباطى و امثالش بعيد است كه نجاست دم را ندانند كه دم نجس است. سوال از حكم سؤر اين حيوان بكنند. اين معنايش اين است كه عمار در سؤر اين حيوان خدشه داشت. امام عليه السلام فرمود كه سؤر اين حيوان عيبى ندارد. يعنى حيوان طاهر است ذاتا و عرضا و خود اين حيوان آب را نجس نمىكند الاّ ان ينجسه الدم، مگر اينكه اين سؤر را غير حيوان، نجاست ديگرى كه عبارت از دم است آن نجس بكند که يك مطلب ديگرى است.
اين روايت در مقام بيان نجاست دم و طهارت دم نيست. تا ما به اطلاقش تمسك كنيم. در اين روايت كانّ مفروض اين است قبل سؤال كه دم نجس است و اين جاى شك و شبهه نيست براى مثل عمار. اين نكته را داشته باشد. هم در اين روايت و هم در روايات ديگر. اينها سؤال مىكنند از حكم سؤر، و امام عليهالسلام هم مىفرمايد اين عيب ندارد مگر اين كه الاّ ينجسه دم. دم او را نجس بكند. يعنى آن دمى كه معلوم است نجس است قطع نظر از اين روايت سؤال و جواب او نجس بكند. پس اين روايت در مقام بيان نجاست الدم نيست تا به اطلاقش تمسك كنيم. بدان جهت در ما نحن فيه اين اطلاق روايت، آن وقتى مىشد كه امام در مقام بيان حكم دم بشود. حكم به اين كه دم نجس است يا پاك است بشود؟ مطلقا اگر دم را نجس فرموده بود ، ميگفتيم پس مطلق دم نجس است، چراکه اينجور فرموده است. در مقام بيان حكم آخر است. كانّ اين نظير اين مىشود كه خداوند متعال مىفرمايد در كتاب مجيد «وَ مَا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوَارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ»[4] در كلب صيد مىفرمايد. آن حيوانى را كه كلب صيد او را كشته است، آنى كه نگه داشته است براى شما كلب صيد است. چونكه كلب صيد نگه مىدارد. از او بخوريد. به اين نمىشود استدلال كرد كما اين كه نسبتش را به شيخ الطايفه دادهاند. كه حتى آن موضع فم الكلب كه رطوبت دهان كلب به آن موضع اصابت كرده است شستن نمىخواهد. همين جور بياندازيد مثلا در ديگ بپزد بخوريد. شستن نمىخواهد، آن پاك است موضع الفم. يا وقتى كه حيوان را سگ مىكشد به جرح، خوب به جرح مىكشد، دم خارج مىشود از حيوان. آن دماء همهاش پاك است شستن نمىخواهد. آن دما را هم بايد همين جور بريزيد، مثل شهيد كه دمش لا يغسل اين هم دمش لا يغسل. اينجور استدلال كردن، به اطلاق درست نيست. چرا؟ چون كه اين روايت در مقام بيان اين است كه آنى را كه كلب معلم صيد مىكند، و او را مىكشد مثل آن حيوانى است كه ساير حيوانات درنده، كه به آنها صيد مىشود بكشند. آنها را نمىشود خورد. آنها داخل حكم ميته هستند. حلال نيست اكل آنها ولكن آنى كه قتله الكلب ميته نيست. اين از جهت اين است كه نفى متيه را مىكند كه حكم ميته را ندارد. حكم مذكى را دارد. مىشود خورد. اما مذكى را كه مىشود خورد بايد موضع دم را كه از گلويش خارج شده است بايد بشويد يا اينجا موضع فم كلب را بشويند در مقام بيان حليت از اين جهت نيست. از حيث نجاست و طهارت. در جهت بيان حليت و حرمت از حيث اين كه اين حكم ميته را دارد يا ندارد؟ حليت اكلى است. چه جور نمىشود به اطلاق آن آيه تمسك كرد، اينجا هم به اطلاق اين روايت نمىشود تمسك كرد. اين روايت در حكم سؤر است. اين سؤر طير است. در مقام بيان اين كه منقار حيوان دمی مىشود آن دم على الاطلاق نجس است هر دمى باشد، يا بعضى دماء پاك هستند در مقام بيان اين نيست و نمىشود به اطلاق اين روايت تمسك كرد.
حاصل حرف اين است، اگر بخواهيد يك خرده اين اشكال پخته بشود از خامى خارج بشود اينجور عرض مىكنيم كه غايت التقريب است. كه از اين روايت اين معنى استفاده مىشود، يعنى مىشود گفت كه در اين روايت، امام عليهالسلام از سه جهت در بيان مقام است. يكى اين كه اين سؤر اين حيوان خودش طاهر است و خودش هم طائر سبع است سؤرش پاك است و يكى ديگر اين است كه سباع الطير مثل غير سباع الطير هم طهارت ذاتيه دارند هم طهارت عرضيه. طهارت ذاتيه دارند يعنى مثل كلب نيستند كه نجاست ذاتى دارد. اين معلوم است ديگر. مثل كلب نيست كه در آن روايات سؤر روايت را استثنا فرمود. و الاّ اگر اين طائر نجس العين بود، مثل الكلب سؤرش نجس مىشد. طائر طهارت ذاتى دارد. طهارت عرضى هم دارد. چرا؟ چون كه اين روايت شامل مىشود، مراد از طهارت عرضى اين است، وقتى كه در بدن حيوان عين نجس خارجى نبود مثل الدم، آن حيوان بدنش حقيقتا فى علم الله پاك است. اينجور نيست كه اگر سابقا بدنش متلوث به دم شده بود، بعد آن به مرور زمان يا بواسطه اين كه منقارش را به زمين ماليده است دم رفته است. اينجور نيست كه اين فى علم الله پاك نشود مگر اين كه بشويد منقارش را در آب. يا در آب فرو ببرد. اينجور نيست، بدن حيوان طهارت عرضيه دارد. يعنى وقتى كه به عين نجس اصابت كرد آن عين نجس وقتى كه رفت بدن پاك مىشود. اين مراد از طهارت عرضيه اين است. چونكه امام عليهالسلام استثنا كه فرمود، فرمود الاّ انترى فى منقاره دماً يعنى موقعى كه آب را مىخورد، در آن حين در منقارش دم ببينى. ظاهر روايت اين است. يعنى اگر سابقا در منقارش دم ديده بودى يا علم پيدا كردى كه سابقا، چون كه آب نمىخورد مگر اين كه تشنه بشود. اول بخورد سير بشود، بعد بيايد اين قدر آب بخورد. اگر اين علم را پيدا كردى که سابقا در منقارش دم بوده است ولكن حين خوردن نيست اين به درد نمىخورد. بايد حين خوردن در منقارش دم ديده بشود. منتهى چرا اين حيوان طهارت عرضى دارد. كه اگر عين نجس رفت بدنش پاك است به آب شستن و اينها نمىخواهد. اين دو تا احتمال دارد. يك احتمالش اين است كه اصل آنى كه سابقا ميگفتيم مىگفتيم، اصلا بدن الحيوان لا يتنجس. آنى كه نجس است همان عين نجس است كه در بدن حيوان است. تنجس نيست در بدن حيوان. بدان جهت هر وقت عين رفت اين حيوان پاك مىشود. پاك مىشود يعنى آن نجس از بين مىرود. پاك شدن به جهت اين كه بدن از اول نجس نشده بود. كه بدن الحيوان اصلا لا يتنجس. مثل بواطن الانسان است، كه آنها لا يتنجس. ولكن اگر يك دمى افتاد، به حلق، آن دم نجس است ولكن حلق نجس نمىشود. اينجا هم بدن الحيوان لا يتنجس، آنى كه نجس است همان فرض بفرماييد، عين النجس است. يك احتمال اين است. و ما هم اين را اختيار كرديم. چرا؟ چون كه گفتيم تنجس استفاده شده است از روايات داله بر غسل، غسل الاشياء چيزى را كه اصابت كرد امر شده است به شستن او اغسل كل مااصابك ذلک الماء. وقتى كه در مثل بدن الحيوان امر به غسل نشد كه فرض اين است كه نيست راهى ما به تنجس نداريم اين يك احتمال. احتمال ديگر که نسبتش را به مشهور دادهاند اين است كه بدن الحيوانى كه هست نجس مىشود ولكن به زوال العين پاك مىشود. عين كه زايل شد شستن نمىخواهد. عين به هر چيزى كه زايل شد بدن هم به تبع پاك مىشود. اين هم يك مسلك ديگرى است.
فرق بين المسلكين كجا ظاهر مىشود؟ ثمره ما بين القولين كجا ظاهر مىشود؟ آنجايى ظاهر مىشود كه مثل اين عقاب از آب بخورد، ما خون را نديديم در منقارش، ولكن سابقا ديده بوديم در منقارش خون را. حين شرب نديديم. احتمال مىدهيم آن خون باقى مانده باشد حين شرب آب را نجس كرده باشد. احتمال مىدهيم نه قبلا زايل شده است، آن وقتى كه آب را مىخورد دم نبود. اگر گفتيم حيوان، بدن حيوان نجس نمىشود، نجس خود دم است. بدن حيوان نجس نمىشود عين الدم است، او نجس است. حكم مىشود به طهارت اين آبى كه حيوان از او خورده است. چرا؟ چون كه ما موقعى كه آب را مىخورد نمىدانستيم در منقارش دم است يا نه؟ استصحاب بقاء الدم فى منقاره مثبت اين نمىشود كه دم با آب ملاقات كرده است. آنى كه بالوجدان ملاقات با آب كرده است منقار است. چون كه خورده است و چون كه منقار كه نجس نمىشود. نجس آن دم است. آب هم كه نجس مىشود چون كه آن دم به نجس مىخورد. استصحاب بقاء نجاست الدم فى المنقار اثبات نمىكند كه اين آب دم به او اصابت كرده است بدان جهت حكم به طهارت مىشود. به خلاف اين كه اگر گفتيم بدن الحيوان نجس مىشود به زوال العين پاك مىشود. در ما نحن فيه بالوجدان كه سابقا دم بوده است در منقار بالوجدان منقار طير ملاقات با آب كرده است. ما احتمال مىدهيم كه آن منقار حين ملاقات خود منقار نجس بوده است. خود منقار كه ملاقات آب با او وجدانى است. يقينا با آب ملاقات كرده است منقار. احتمال مىدهيم كه منقار نجس است، چون كه دمش باقى است. دمش زايل نشده بود. استصحاب بقاء نجاست المنقار مقتضايش اين است كه حكم به نجاست آب بشود. چون كه آب ملاقات كرده است با منقار دم و شارع مىگويد آن منقار نجس بود.
پس على هذا الاساسى كه هست، حكم به نجاست آب مىشود. اين فرض بفرماييد ثمره بين القولين در اين جا ظاهر مىشود. و لعلّ امام عليهالسلام در اين روايت كه فرمود، الاّ انترى فى منقاره دما كه ظاهرش اين است كه موقع خوردن دم را ببينى اين اشاره به قول اول مىكند كه اصل الدم نجس است. خود حيوان طهارت ذاتيه و عرضيهاى به اين معنا كه لا يتنجس دارد. فقط آنى كه نجس است طهارت عرضيهاش به معنا لا يتنجس است. الاّ انترى حين الشرب دم را در منقارش. خوب على هذا الاساس اينقدر مىدانيم كه اين روايت در مقام بيان طهارت سؤر و طهارت ذاتيه اين طاير و طهارت عرضيه، طهارت عرضيه يا به معنا لا يتنجس كه ظاهر روايت اين است و مقتضى القاعده هم بايد اين را ملتزم شد، چون كه ادله نجاست از امر به غسل استفاده مىشود، يا طهارت عرضيهاى به اين معنى كه يطهر به زوال العين و اين را فرموده است كه آنى كه نجس مىكند سؤر را، كه سؤر پاك است. پاكى آن منتهى مىشود، آن وقتى منتهى مىشود كه با دم ملاقات كند. با دم ملاقات كند ديگر طهارت سؤر تمام مىشود. اما نجاست الدم هم امام عليه السلام در مقام بيان او است يا در مقام بيان او نيست، در اين مقام نيست نمىشود به او تمسك كرد. اين غايت اشكالى است كه در اين روايت شده است و ما هم توجيهش را كرديم.
اگر اشكال اين باشد جوابش واضح است. ما كه در باب اطلاق تمسك مىكنيم به اطلاق، مىگوييم كه اين كلام اطلاق دارد ضابطهاش چيست؟ ضابطه تمسك به اطلاق را بايد به دست آورد. عرض كردم خطاب اطلاقش از ناحيه حكم لازم نيست باشد. خطابى كه متضمن موضوع الحكم است و متعلق الحكم است و حكم است چه جورى كه ما از ناحيه نفس آن حكم كه در اين خطاب بيان مىشود به اطلاق تمسك مىكنيم؛ چون كه اصل اولى اين است كه مولا در مقام بيان خصوصيات آن حكم است، اطلاق در ناحيه متعلق و موضوع هم جارى است كه نسبت به اين حكمى كه در كلام ذكر شده است موضوع او اصل اين است، همين است كه در خطاب ذكر شده است. قيد ديگر ندارد. متعلق اگر داشته باشد كه حكم از احكام تكليفيه بوده باشد كه متعلق هم مىخواهد غير از موضوع، اصل اين است كه از ناحيه متعلق هم از ناحيه بيان است. اصل در مقام بيان بودن از ناحيه قيود الحكم، قيود المتعلق و قيود الموضوع اصل اولى است. وقتى كه اينجور شد مىگوييم در موضوع براى اين سؤر شارع يك طهارت بيان فرموده است و يك نجاست براى اين سؤر بيان فرموده است. نجاست اين سؤر اين است كه اين دمى كه در منقار اين طير است. چون كه منقار مدخليت ندارد. دم ملاقات بكند با اين سؤر، و تا مادامى كه اين دم ملاقات نكند محكوم به طهارت است. خوب اين دم، چه دمى بوده باشد؟ خصوصيت اين دم چيست؟ شما فقط حربهاى كه داريد، مىگوييد كه عمار قبلا نجاست دم را، و منجسيت دم را مىدانست. امام عليهالسلام در مقام بيان او نيست. مىگوييم بله اين حرف صحيح است، اما عمار منجسيت دم را على الاطلاق مىدانست؟ كه هر دمى خصوصيتى ندارد. به نحوى كه من حيث السعة و الضيق آن دمى كه نجس است كدام است و آن دمائى كه پاك است كدام هستند؟ آنها را مىدانست؟ يا اين كه فى الجمله مىدانست كه بله دم نجس است. اين را مىدانست.
بله انسان قسم حضرت عباسى مىخورد زراره، عمار ساباطى و امثال اينها مىدانستند كه دم از نجاسات است در شرع. اين را مىدانستند. اما دم على سعته منجس و نجس است يا دم خاص نجس است و منجس است، اين را مىدانستند. حتى اين كه اين روايت از سؤر حيوان از امام عليهالسلام سؤال مىفرمود. ما راهى نداريم به اين. بلكه الان هم همين جور است. اكثر مردم همين جور اند نجاست دم از ضروريات است مىدانند. اما از آن كسى كه به ضرورت مىداند بگو بدانم كه كدام دم نجس است، كدام پاك؟ مىگويد والله نمىدانم الان. ولكن بايد مراجعه كند. يكى، دو تا راه ممكن است بشمارد بگوييد همينها هستند بايد مراجعه هم بكنم. اينجور نيست كه اينها بالاتر از اينها مؤمنين كه فعلا آشنا به مسائل هستند بالاتر از اينها بودند. اينها فى الجمله مىدانستند كه دم نجس است، بول نجس است، خمر نجس است. اما آن بول على اطلاقه من جميع الحيوان، پرنده باشد و يا غير پرنده. مىدانستند، اگر مىدانستند كه سؤال نمىكردند. دم على اطلاقه نجس است يا بعضش نجس است؟ خوب اين را كه نمىدانستند. خوب امام عليهالسلام در اين روايت غايت حكم به طهارت اين چيز را، غايت حكم به طهارت اين سؤر را ملاقات دم قرار داده است. تا مادامى كه دم ملاقات اين آب نكند پاك است. دم هم قيد ذكر نكرده است. آن هم عمار از دم سؤال نكرده بود تا بگوييم آن دمى كه در ذهنش نجس است از او سؤال مىكرد امام هم به او جواب فرموده است. او هم كه سؤالى ندارد. او سؤال از سؤر كرده بود، امام عليهالسلام فرمود اين سؤر پاك است مادامى كه آن دم اصابت به اين سؤر بكند. آن قاعدهاى كه مىگفتيم اين است، كه بعضىها خيال مىكنند چون كه اين حكم مسلم بوده پيش سائل كه نجاست دم يا نجاست بول يا نجاست ميته، بدان جهت از حكم آخر سؤال مىكند امام عليه السلام هم در مقام بيان آن نيست. اين خيال است. سائل فى الجمله مىدانست نه بالجمله. امام عليهالسلام اين را وقتى كه خود دم را، نه نجاستش را على اطلاق غايت طهارت قرار داد مقتضايش اين است، تا مادامى كه اين دم، اىّ دم اين اصابت نكند پاك است. فاذا رأيت فى منقاره دما اگر در منقارش دمى ديديد، اىّ دمٍ، طهارت تمام شده است حكم به نجاست او مىشود. از اين استفاده مىشود كه كل دم منجس است. كل دم وقتى كه منجس شد بايد نجس بشود. اين اطلاق از اين طرف تمام است. صرف اين كه، جواب اصل نجاست الدم مفروغ بود يا منجسيت مفروغ بود صرف اين على نحو الاجمال هيچ وقت در فقه مانع از تمسك به اطلاق نمىشود. اطلاقى كه در خطاب هست از ناحيه موضوع الحكم و خود حكم و متعلق الحكم است.
بله اگر يك جا بدانيم كه سائل آن را على تفصيل مىداند، سؤال از حكم آخر است، بله به اطلاق نمىشود تمسك كرد. آن را مىدانيم ولكن فرض بفرماييد، در ما نحن فيه نه همين جور چيزى را ما درباره عمار مىدانيم و نه درباره غير عمار مىدانيم. بلكه احتمالش را هم نمىدهيم كه عمار موقعى كه سؤال مىكرد خصوصيات نجاست كل دم را يا اين كه آن بعض دم را كه نجس است آنها را مىدانست. احتمال بدهيم صرف احتمال است. مانع از تمسك اطلاق نمىشود اين حرف ما است.
اشكالى كه در اين روايت هست، آن اشكال، كانّ من نديدهام، تتبع نكردهام. شايد اجلاء بفرمايند ولكن آن مقدارى كه من نگاه كردم آن اشكال در اين روايت اين است خوب كسی اشكال بكند كه اين دم مطلق است اينجا قبول داريم و به اطلاقش هم تمسك مىكنيم. اين اثبات نمىكند كه هر دم نجس است. چرا؟ براى اين كه اين دم كه در ما نحن فيه غايت حكم به طهارت است، اين طهارت ظاهرى است. چون كه امام عليهالسلام كه فرموده است اين سؤر پاك است الى انترى فى منقاره دما،ترى يعنى احراز بكنيد كه در حين شرب در منقارش دم است، احراز بكنيد. خوب احراز وقتى كه غايت شد اين طهارت، طهارت ظاهرى مىشود. چون كه احراز نجاست در منقار در طهارت و نجاست واقعيه مدخليت ندارد. حين شرب اگر در منقارش نجس است، اين آب را نجس كرده است. چه من آب را احراز بكنم، چه نكنم. نيست كه اين آب پاك است چه من احراز بكنم، چه من احراز نكنم.
پس در اين روايت كه مىگويد اين سؤر پاك است الى انترى فى منقاره دما يعنى الى ان تعلم في منقاره عين النجس. در او عين النجس است، يعنى عين الدم است در منقارش. خيلى خوب، اين مىشود حكم ظاهرى. اين منافات ندارد كه شارع حكم بكند به طهارت سؤر، تا مادامى كه انسان احراز نكرده است در منقار حيوان خون است. و منافاتى هم ندارد كه بعضى از اين خونها در واقع پاك بشود ولكن شارع ديگر طهارت ظاهريه ندارد. حكم كرده است به طهارت ظاهريه كوچك. شارع حكم كرده است به طهارت سؤر، تا مادامى كه در منقار حيوان خون را نبينيم. اگر خون ديديد ديگر شارع حكم به طهارت ظاهريه نكرده است. و اين منافات ندارد، اين كه حكم به طهارت ظاهريه نكرده است در واقع پاك باشد. چون كه خونى كه در منقار آن حيوان بود، خون متخلف در ذبيحه بود. آن چوپان آن حيوان را كشته بود. از آن خون باطن الحيوان خورد اين خون آن است. آمده و من هم ديدهام. آب در واقع پاك است. نجس نيست ولكن شارع حكم به طهارت نكرده است. تا مادامى كه خون در منقار حيوان نديدهايد حكم به طهارت مىشود. وقتى كه خون در منقارش ديديد ولو احتمال بدهيد كه خون از آن ذبيحه بوده باشد، نه حكم به طهارت نمىشود. فلا تتوضأ منه و لا تشرب.
اين تخصيص در قاعده طهارت است. نه تعميم در ادله نجاست دم واقعه. اگر شارع مىفرمود دم منجس واقعى است، بله به اطلاق تمسك مىكرديم كه تقريب ماء بود. يعنى تقريب اولى بود. اشكال اين است كه اين حكم ظاهرى را مىگويد. آن حكم ظاهرى اين است كه سؤر پاك است ظاهرا فتوضأ منه واشرب تا مادامى كه خون در منقار نديدهايد. هر خونى باشد. وقتى كه انسان خونى در منقارش ديد، نه آن وقت ديگر حكم به طهارت ظاهريه نمىشود. محتمل است در واقع پاك باشد. چون كه آن دم منجس نيست. غايت قرار دادن دم رؤيت الدم و احراز الدم لطهارة الظاهرية اين دليل نمىشود كه دم على اطلاقه منجس واقعى است. اين اشكال است. اگر تأمل بفرماييد اين اشكال را يك خرده مىتوانيد جوابش را هم پيدا كنيد. اين اشكالى كه عرض كردم، اين اشكال دو تا جواب حسابى دارد كه اگر آن دو تا جواب حسابى را تمام كرديم، اطلاق تمام مىشود. انشاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص63.
[2] وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ- فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ- وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ- فَقَالَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص230.
[3][3] وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.
[4] سوره مائده(5)، آيه 4.