درس یکصد و شصت و ششم

نجاسات

«الخامس : الدم من كلّ ما له نفس سائلة‌إنساناً أو غيره ، كبيراً أو صغيراً ، قليلاً كان الدم أو كثيراً،  وأمـّا دم ما لا نفس له فطاهر كبيراً كان أو صغيراً كالسمك والبق والبرغوث ، وكذا ما كان من غير الحيوان كالموجود تحت الأحجار عند قتل سيد الشهداء أرواحنا فداه ، ويستثنى من دم الحيوان المتخلّف في الذبيحة بعد خروج المتعارف ، سواء كان في العروق أو في اللحم أو في القلب أو الكبد فإنـّه طاهر . نعم ، إذا رجع دم المذبح إلى الجوف لردّ النفس أو لكون رأس الذبيحة في علوٍّ كان نجساً ، ويشترط في طهارة المتخلِّف أن يكون ممـّا يؤكل لحمه على الأحوط فالمتخلِّف من غير المأكول نجس على الأحوط ».[1]

ادامه مباحث گذشته

كلام در اين جهت بود آيا ما در ادله نجاست دم اطلاقى و عمومى داريم كه اگر در يك قسم از دم شك كرديم، شارع حكم كرده است به نجاست او، او به طهارت به شبهة الحكمية. بتوانيم به آن عموم و اطلاق تمسك كنيم و بگوييم مقتضى الاطلاق و العموم نجاست اين دم است. و حيث اين كه مخصص ثابت نشده است، بايد اخذ به عموم و اطلاق بشود. عرض مى‏كنم اين بحث، بحثى است از آن بحث‏هاى مفيد فقه. چراکه در ما نحن فيه قاعده‏اى را متعرض خواهيم شد كه فقيه لا محال اين قاعده را بايد در تمام مدارك الاحكام رعايت كند و روى اين اساس ابتداءً عرض مى‏كنيم بعضى‏ها فرموده‏اند ما اطلاق عمومى داريم. اطلاقى داريم در ادله كه آن اطلاق اقتضا مى‏كند، كل دم محكوم است به نجاست.

موثقه عمار

اين كدام اطلاق است. موثقه عما [2]را كه وارد است در سؤر طيور. آن طيرى كه، كالباز و الصقر که از سباع است. در سؤر اين طير واقع شده است. اين موثقه اين است، در باب اسئار است، آنجا اين موثقه ذكر شده است. آنجا اينجور است كه سند روايت بما اين كه وسايل نيست همان سند، سند معروف است كه در موثقه عمار است كه عمر ابن سعيد است. عمر ابن سعيد است نقل مى‏كند از عمار، عمار ثاباتى عن ابى عبد الله عليه‏السلام سند موثقه است. همان سند مكرر است. شيخ قدس الله نفسه الشريف اين روايت را نقل كرده است از كتاب محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى القمى به همان سند معروفش. آنجا دارد كه «سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ» امام عليه‏السلام سؤال شد از مائى كه از او حمامه مى‏خورد. «فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ» ، هر حيوانى كه مأكول اللحم شد «فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ» از سؤر او وضو بگيرد و بخور. يعنى پاك است آن سؤر. «وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ» كه اين سباع الطير است. «فَقَالَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً» هر سؤرى كه حيوانى باشد كه از طيور است ولو سباع هم بوده باشد از آن سؤرش بخور، وضو بگير، الاّ ان‏ترى فى منقاره دماً. مگر اين كه در منقارش خونى را ببينى.« فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً» اگر در منقارش دم ديدى «فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ» نه از او وضو بگير و نه هم او را بخور. كانّ آب نجس مى‏شود در منقارش اگر دم شد.

 استدلال شده است به اين موثقه، موثقه مباركه بر اين كه اينجا كه امام عليه‏السلام فرموده است الاّ ان‏ترى فى منقاره دماً مگر در منقار حيوان دم ببينى اين را استثنا كرده است از طهارت السؤر. كه سؤر طائر پاك است مگر اين كه در منقارش خون ببينى. معنايش عبارت از اين است اگر در منقارش دم موجود شد، حينى كه آن طير از آن مى‏خورد در آن حين منقارش خون داشت. كه لا محاله خون اصابت به ماء مى‏كند. آن وقت آن سؤر نجس مى‏شود، آن ماء نجس مى‏شود. سؤر هم مقيد مى‏شود به غير ماء كثير. آن مائى كه كثير نيست، كر نيست، جارى نيست سؤر او مى‏شود. هر مائى كه قليل بوده باشد و حين شرب اين حيوان با دم ملاقات كند، با دمى كه در منقار اين حيوان است، آن سؤر نجس مى‏شود. اين را مى‏دانيد ملاقات وقتى كه در منقار حين شرب دم شد، دم ملاقات با آب مى‏كند. اگر دم منجسيت نداشت كه آب نجس نمى‏شود. معنايش اين است كه اين دم منجس اين آب است. معنايش اين است كه دم خودش نجس است. چون كه مادامى كه در دم نجس نشود نمى‏تواند منجس آب بشود. اين روايت مباركه دم را مقيد به دم خاص نكرده است. دمى ببينيد كه آن دم مثلا دم انسان بوده باشد. يا دمى ببينيد كه مال حيوانى باشد كه نفس سائله دارد و هكذا و هكذا. چون كه اين باز و صقر و عقاب اينها طيور درنده هستند. وقتى كه اينها حيوانى را كشتند خونى كه فرض كنيد در منقارشان باشد آن خون هر خونى باشد، كه تفسيرش بعد معلوم مى‏شود كه چيست؟ حتی به دم غير حيوان هم سرايت مى‏كند. اين روايت مباركه مى‏گويد اگر در منقار اينها دم شد، و آن دم اصابت به ماء كرد آب نجس مى‏شود. بما اين كه امام عليه‏السلام در اين روايت دم را مقيد به قيد خاصى نكرده است، نفرموده است الاّ ان‏ترى فى منقاره دما مثلا فرض كنيد حيوانى كه له نفس. مطلق الدم فرموده است اين دلالت مى‏كند بر اين كه، در اين خطاب شارع به ما تفهيم كرده است كه هر دمى محكوم به نجاست است. هر دمى كه ممكن است درمنقار اين حيوان باشد. هر دمى كه در منقار اين حيوان ممكن است بوده باشد، او محكوم به نجاست است بلا فرق بين دم و دم آخر. و خواهيم هم عرض كرد كه در منقار اين حيوان مى‏تواند آن دمائى كه منظور نظر است غير از دم الحيض و الاستحاضة و امثال ذلك تمام دمى كه از حيوانات خارج مى‏شود در حيوان پيدا مى‏شود آن حيوان مأكول اللحم باشد يا غير مأكول اللحم بوده باشد. ذى نفس بوده باشد يا غير ذى النفس بوده باشد يا حتى دم تخم مرغ بوده باشد. حيث اين كه اينجور حيوانات در بيابان كه فرض كنيد، طيرى يا حيوان ديگرى تخم گذاشته است مى‏روند پيدا مى‏كنند مى‏خورند اين را. اگر در آن تخم دمى‏ بوده باشد و به منقارش چسبيده باشد همان دم را انسان ببيند كه در منقارش دم ديده است ولكن فى علم الله همان دم اين روايت اطلاقش مى‏گويد كه آن دم منجس الماء است و خودش هم محكوم به نجاست است. تمام دماء، غير از دم استحاضه و نفاس و امثال ذلك ساير دماء را مى‏گيرد. حتى دمى كه متخلف در ذبيحه است.

 فرض كنيد چوپانى گوسفندى را ذبح كرده است، چون كه داشت مى‏مرد. مانده است در بيابان اين طير رفته است او را شكمش را پاره كرده است. آن دمى كه در منقارش هست فى علم الله از آن دمى است كه در شكم حيوان باقى مانده بود. دم متخلف است او را هم مى‏گيرد. اين روايت، اين دمى كه در اين روايت ذكر شده است تمام اين دماء را شامل مى‏شود. پس اين يك اطلاقى است هر جا دليل قائم شد كه آن دم پاك است مثل دم متخلف، دم حيوانى كه نفس سائله ندارد، خارج مى‏شود از اين اطلاق و عموم و در ما بقى كه دليل ندارد تمسك به اطلاق مى‏كنيم. غايت التقريب اين است.

اشکال بر تقريب استدلال به موثقه عمار

ولكن به اين تقريب اشكال شده است. اشكال اين است، كه اين روايت در مقام بيان نجاست الدم نيست كه حكم دم را بيان بكند. اين روايت در مقام بيان حكم الماء است. آن آبى كه طير از او خورده است. در بيان حكم ماء است. اين حكم ماء را بيان مى‏كند. كانّ اين سائل كه در ما نحن فيه عمار است خيال مى‏كرد كه سؤر اين حيوانات از تمام سؤر حيوانات سؤال شده است در روايات. حتى در صحيحه بقباق بود[3] كه سؤال كردم از سؤر هر حيوانى «فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ» كه امام عليه‏السلام فرمود سؤرشان «فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ » كه آنجا فرمود نجس. كلب نجس است. پس در ما نحن فيه از امام عليه‏السلام سؤال از حكم اين سؤر شده است. امام عليه‏السلام حكم سؤر را بيان مى‏فرمايد. مى‏فرمايد بر اين كه اين سؤر اين طائر پاك است ولو آن طائر سَبُع بوده باشد. من السباع بوده باشد. و از اين امام عليه‏السلام استثنا فرموده است صورت واحده را. آن صورت واحده اين است كه اين سؤر بواسطه اين حيوان نجس نمى‏شود، خود اين حيوان هم طهارت ذاتيه دارد و هم طهارت عرضيه دارد به آن عبارتى كه خواهيم گفت. به اين حيوان سؤر نجس نمى‏شود. مگر در ما نحن فيه نجس آخرى بوده باشد كه آن نجس را حيوان حمل كند ولو به منقاره كه غالبا در منقارش حمل مى‏كند. چون كه به منقارش مى‏كشد ساير حيوانات را و مى‏خورد. اين هم معلوم است كه اينجور حيوان، منقارش ولو حامل بول باشد هيچ فرقى ندارد با دم. ولو چون كه غالبا اين حيوانى كه هست اگر در منقارش نجسى بوده باشد غالبا او دائما اگر يك خرده جرأت كنيد، اين‏ نجاست، نجاست دمى مى‏شود. چون كه به منقارش فرض بفرماييد حيوان ديگر را مى‏كشد يا از لحم مى‏خورد. ممكن است اگر عين نجس در منقارش باشد دم مى‏شود. كانّ، و نجاست دم هم در ما نحن فيه مورد سؤال و جواب نيست. بلكه آن عمار ساباطى و امثالش بعيد است كه نجاست دم را ندانند كه دم نجس است. سوال از حكم سؤر اين حيوان بكنند. اين معنايش اين است كه عمار در سؤر اين حيوان خدشه داشت. امام عليه السلام فرمود كه سؤر اين حيوان عيبى ندارد. يعنى حيوان طاهر است ذاتا و عرضا و خود اين حيوان آب را نجس نمى‏كند الاّ ان ينجسه الدم، مگر اينكه اين سؤر را غير حيوان، نجاست ديگرى كه عبارت از دم است آن نجس بكند که يك مطلب ديگرى است.

 اين روايت در مقام بيان نجاست دم و طهارت دم نيست. تا ما به اطلاقش تمسك كنيم. در اين روايت كانّ مفروض اين است قبل سؤال كه دم نجس است و اين جاى شك و شبهه نيست براى مثل عمار. اين نكته را داشته باشد. هم در اين روايت و هم در روايات ديگر. اينها سؤال مى‏كنند از حكم سؤر، و امام عليه‏السلام هم مى‏فرمايد اين عيب ندارد مگر اين كه الاّ ينجسه دم. دم او را نجس بكند. يعنى آن دمى كه معلوم است نجس است قطع نظر از اين روايت سؤال و جواب او نجس بكند. پس اين روايت در مقام بيان نجاست الدم نيست تا به اطلاقش تمسك كنيم. بدان جهت در ما نحن فيه اين اطلاق روايت، آن وقتى مى‏شد كه امام در مقام بيان حكم دم بشود. حكم به اين كه دم نجس است يا پاك است بشود؟ مطلقا اگر دم را نجس فرموده بود ، ميگفتيم پس مطلق دم نجس است، چراکه اينجور فرموده است. در مقام بيان حكم آخر است. كانّ اين نظير اين مى‏شود كه خداوند متعال مى‏فرمايد در كتاب مجيد «وَ مَا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوَارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ»[4] در كلب صيد مى‏فرمايد. آن حيوانى را كه كلب صيد او را كشته است، آنى كه نگه داشته است براى شما كلب صيد است. چونكه كلب صيد نگه مى‏دارد. از او بخوريد. به اين نمى‏شود استدلال كرد كما اين كه نسبتش را به شيخ الطايفه داده‏اند. كه حتى آن موضع فم الكلب كه رطوبت دهان كلب به آن موضع اصابت كرده است شستن نمى‏خواهد. همين جور بياندازيد مثلا در ديگ بپزد بخوريد. شستن نمى‏خواهد، آن پاك است موضع الفم. يا وقتى كه حيوان را سگ مى‏كشد به جرح، خوب به جرح مى‏كشد، دم خارج مى‏شود از حيوان. آن دماء همه‏اش پاك است شستن نمى‏خواهد. آن دما را هم بايد همين جور بريزيد، مثل شهيد كه دمش لا يغسل اين هم دمش لا يغسل. اينجور استدلال كردن، به اطلاق درست نيست. چرا؟ چون كه اين روايت در مقام بيان اين است كه آنى را كه كلب معلم صيد مى‏كند، و او را مى‏كشد مثل آن حيوانى است كه ساير حيوانات درنده، كه به آنها صيد مى‏شود بكشند. آنها را نمى‏شود خورد. آنها داخل حكم ميته هستند. حلال نيست اكل آنها ولكن آنى كه قتله الكلب ميته نيست. اين از جهت اين است كه نفى متيه را مى‏كند كه حكم ميته را ندارد. حكم مذكى را دارد. مى‏شود خورد. اما مذكى را كه مى‏شود خورد بايد موضع دم را كه از گلويش خارج شده است بايد بشويد يا اينجا موضع فم كلب را بشويند در مقام بيان حليت از اين جهت نيست. از حيث نجاست و طهارت. در جهت بيان حليت و حرمت از حيث اين كه اين حكم ميته را دارد يا ندارد؟ حليت اكلى است. چه جور نمى‏شود به اطلاق آن آيه تمسك كرد، اينجا هم به اطلاق اين روايت نمى‏شود تمسك كرد. اين روايت در حكم سؤر است. اين سؤر طير است. در مقام بيان اين كه منقار حيوان دمی مى‏شود آن دم على الاطلاق نجس است هر دمى باشد، يا بعضى دماء پاك هستند در مقام بيان اين نيست و نمى‏شود به اطلاق اين روايت تمسك كرد.

 حاصل حرف اين است، اگر بخواهيد يك خرده اين اشكال پخته بشود از خامى خارج بشود اينجور عرض مى‏كنيم كه غايت التقريب است. كه از اين روايت اين معنى استفاده مى‏شود، يعنى مى‏شود گفت كه در اين روايت، امام عليه‏السلام از سه جهت در بيان مقام است. يكى اين كه اين سؤر اين حيوان خودش طاهر است و خودش هم طائر سبع است سؤرش پاك است و يكى ديگر اين است كه سباع الطير مثل غير سباع الطير هم طهارت ذاتيه دارند هم طهارت عرضيه. طهارت ذاتيه دارند يعنى مثل كلب نيستند كه نجاست ذاتى دارد. اين معلوم است ديگر. مثل كلب نيست كه در آن روايات سؤر روايت را استثنا فرمود. و الاّ اگر اين طائر نجس العين بود، مثل الكلب سؤرش نجس مى‏شد. طائر طهارت ذاتى دارد. طهارت عرضى هم دارد. چرا؟ چون كه اين روايت شامل مى‏شود، مراد از طهارت عرضى اين است، وقتى كه در بدن حيوان عين نجس خارجى نبود مثل الدم، آن حيوان بدنش حقيقتا فى علم الله پاك است. اينجور نيست كه اگر سابقا بدنش متلوث به دم شده بود، بعد آن به مرور زمان يا بواسطه اين كه منقارش را به زمين ماليده است دم رفته است. اينجور نيست كه اين فى علم الله پاك نشود مگر اين كه بشويد منقارش را در آب. يا در آب فرو ببرد. اينجور نيست، بدن حيوان طهارت عرضيه دارد. يعنى وقتى كه به عين نجس اصابت كرد آن عين نجس وقتى كه رفت بدن پاك مى‏شود. اين مراد از طهارت عرضيه اين است. چونكه امام عليه‏السلام استثنا كه فرمود، فرمود الاّ ان‏ترى فى منقاره دماً يعنى موقعى كه آب را مى‏خورد، در آن حين در منقارش دم ببينى. ظاهر روايت اين است. يعنى اگر سابقا در منقارش دم‏ ديده بودى يا علم پيدا كردى كه سابقا، چون كه آب نمى‏خورد مگر اين كه تشنه بشود. اول بخورد سير بشود، بعد بيايد اين قدر آب بخورد. اگر اين علم را پيدا كردى که سابقا در منقارش دم بوده است ولكن حين خوردن نيست اين به درد نمى‏خورد. بايد حين خوردن در منقارش دم ديده بشود. منتهى چرا اين حيوان طهارت عرضى دارد. كه اگر عين نجس رفت بدنش پاك است به آب شستن و اينها نمى‏خواهد. اين دو تا احتمال دارد. يك احتمالش اين است كه اصل آنى كه سابقا ميگفتيم مى‏گفتيم، اصلا بدن الحيوان لا يتنجس. آنى كه نجس است همان عين نجس است كه در بدن حيوان است. تنجس نيست در بدن حيوان. بدان جهت هر وقت عين رفت اين حيوان پاك مى‏شود. پاك مى‏شود يعنى آن نجس از بين مى‏رود. پاك شدن به جهت اين كه بدن از اول نجس نشده بود. كه بدن الحيوان اصلا لا يتنجس. مثل بواطن الانسان است، كه آنها لا يتنجس. ولكن اگر يك دمى افتاد، به حلق، آن دم نجس است ولكن حلق نجس نمى‏شود. اينجا هم بدن الحيوان لا يتنجس، آنى كه نجس است همان فرض بفرماييد، عين النجس است. يك احتمال اين است. و ما هم اين را اختيار كرديم. چرا؟ چون كه گفتيم تنجس استفاده شده است از روايات داله بر غسل، غسل الاشياء چيزى را كه اصابت كرد امر شده است به شستن او اغسل كل مااصابك ذلک الماء. وقتى كه در مثل بدن الحيوان امر به غسل نشد كه فرض اين است كه نيست راهى ما به تنجس نداريم اين يك احتمال. احتمال ديگر که نسبتش را به مشهور داده‏اند اين است كه بدن الحيوانى كه هست نجس مى‏شود ولكن به زوال العين پاك مى‏شود. عين كه زايل شد شستن نمى‏خواهد. عين به هر چيزى كه زايل شد بدن هم به تبع پاك مى‏شود. اين هم يك مسلك ديگرى است.

فرق بين المسلكين كجا ظاهر مى‏شود؟ ثمره ما بين القولين كجا ظاهر مى‏شود؟ آنجايى ظاهر مى‏شود كه مثل اين عقاب از آب بخورد، ما خون را نديديم در منقارش، ولكن سابقا ديده بوديم در منقارش خون را. حين شرب نديديم. احتمال مى‏دهيم آن خون باقى مانده باشد حين شرب آب را نجس كرده باشد. احتمال مى‏دهيم نه قبلا زايل شده است، آن وقتى كه آب را مى‏خورد دم نبود. اگر گفتيم حيوان، بدن حيوان نجس نمى‏شود، نجس خود دم است. بدن حيوان نجس نمى‏شود عين الدم است، او نجس است. حكم مى‏شود به طهارت اين آبى كه حيوان از او خورده است. چرا؟ چون كه ما موقعى كه آب را مى‏خورد نمى‏دانستيم در منقارش دم است يا نه؟ استصحاب بقاء الدم فى منقاره مثبت اين نمى‏شود كه دم با آب ملاقات كرده است. آنى كه بالوجدان ملاقات با آب كرده است منقار است. چون كه خورده است و چون كه منقار كه نجس نمى‏شود. نجس آن دم است. آب هم كه نجس مى‏شود چون كه آن‏ دم به نجس مى‏خورد. استصحاب بقاء نجاست الدم فى المنقار اثبات نمى‏كند كه اين آب دم به او اصابت كرده است بدان جهت حكم به طهارت مى‏شود. به خلاف اين كه اگر گفتيم بدن الحيوان نجس مى‏شود به زوال العين پاك مى‏شود. در ما نحن فيه بالوجدان كه سابقا دم بوده است در منقار بالوجدان منقار طير ملاقات با آب كرده است. ما احتمال مى‏دهيم كه آن منقار حين ملاقات خود منقار نجس بوده است. خود منقار كه ملاقات آب با او وجدانى است. يقينا با آب ملاقات كرده است منقار. احتمال مى‏دهيم كه منقار نجس است، چون كه دمش باقى است. دمش زايل نشده بود. استصحاب بقاء نجاست المنقار مقتضايش اين است كه حكم به نجاست آب بشود. چون كه آب ملاقات كرده است با منقار دم و شارع مى‏گويد آن منقار نجس بود.

 پس على هذا الاساسى كه هست، حكم به نجاست آب مى‏شود. اين فرض بفرماييد ثمره بين القولين در اين جا ظاهر مى‏شود. و لعلّ امام عليه‏السلام در اين روايت كه فرمود، الاّ ان‏ترى فى منقاره دما كه ظاهرش اين است كه موقع خوردن دم را ببينى اين اشاره به قول اول مى‏كند كه اصل الدم نجس است. خود حيوان طهارت ذاتيه و عرضيه‏اى به اين معنا كه لا يتنجس دارد. فقط آنى كه نجس است طهارت عرضيه‏اش به معنا لا يتنجس است. الاّ ان‏ترى حين الشرب دم را در منقارش. خوب على هذا الاساس اينقدر مى‏دانيم كه اين روايت در مقام بيان طهارت سؤر و طهارت ذاتيه اين طاير و طهارت عرضيه، طهارت عرضيه يا به معنا لا يتنجس كه ظاهر روايت اين است و مقتضى القاعده هم بايد اين را ملتزم شد، چون كه ادله نجاست از امر به غسل استفاده مى‏شود، يا طهارت عرضيه‏اى به اين معنى كه يطهر به زوال العين و اين را فرموده است كه آنى كه نجس مى‏كند سؤر را، كه سؤر پاك است. پاكى آن منتهى مى‏شود، آن وقتى منتهى مى‏شود كه با دم ملاقات كند. با دم ملاقات كند ديگر طهارت سؤر تمام مى‏شود. اما نجاست الدم هم امام عليه السلام در مقام بيان او است يا در مقام بيان او نيست، در اين مقام نيست نمى‏شود به او تمسك كرد. اين غايت اشكالى است كه در اين روايت شده است و ما هم توجيهش را كرديم.

پاسخ اشکال

اگر اشكال اين باشد جوابش واضح است. ما كه در باب اطلاق تمسك مى‏كنيم به اطلاق، مى‏گوييم كه اين كلام اطلاق دارد ضابطه‏اش چيست؟ ضابطه تمسك به اطلاق را بايد به دست آورد. عرض كردم خطاب اطلاقش از ناحيه حكم لازم نيست باشد. خطابى كه متضمن موضوع الحكم است و متعلق الحكم است و حكم است چه جورى كه ما از ناحيه نفس آن حكم كه در اين خطاب بيان مى‏شود به اطلاق تمسك‏ مى‏كنيم؛ چون كه اصل اولى اين است كه مولا در مقام بيان خصوصيات آن حكم است، اطلاق در ناحيه متعلق و موضوع هم جارى است كه نسبت به اين حكمى كه در كلام ذكر شده است موضوع او اصل اين است، همين است كه در خطاب ذكر شده است. قيد ديگر ندارد. متعلق اگر داشته باشد كه حكم از احكام تكليفيه بوده باشد كه متعلق هم مى‏خواهد غير از موضوع، اصل اين است كه از ناحيه متعلق هم از ناحيه بيان است. اصل در مقام بيان بودن از ناحيه قيود الحكم، قيود المتعلق و قيود الموضوع اصل اولى است. وقتى كه اينجور شد مى‏گوييم در موضوع براى اين سؤر شارع يك طهارت بيان فرموده است و يك نجاست براى اين سؤر بيان فرموده است. نجاست اين سؤر اين است كه اين دمى كه در منقار اين طير است. چون كه منقار مدخليت ندارد. دم ملاقات بكند با اين سؤر، و تا مادامى كه اين دم ملاقات نكند محكوم به طهارت است. خوب اين دم، چه دمى بوده باشد؟ خصوصيت اين دم چيست؟ شما فقط حربه‏اى كه داريد، مى‏گوييد كه عمار قبلا نجاست دم را، و منجسيت دم را مى‏دانست. امام عليه‏السلام در مقام بيان او نيست. مى‏گوييم بله اين حرف صحيح است، اما عمار منجسيت دم را على الاطلاق مى‏دانست؟ كه هر دمى خصوصيتى ندارد. به نحوى كه من حيث السعة و الضيق آن دمى كه نجس است كدام است و آن دمائى كه پاك است كدام هستند؟ آنها را مى‏دانست؟ يا اين كه فى الجمله مى‏دانست كه بله دم نجس است. اين را مى‏دانست.

 بله انسان قسم حضرت عباسى مى‏خورد زراره، عمار ساباطى و امثال اينها مى‏دانستند كه دم از نجاسات است در شرع. اين را مى‏دانستند. اما دم على سعته منجس و نجس است يا دم خاص نجس است و منجس است، اين را مى‏دانستند. حتى اين كه اين روايت از سؤر حيوان از امام عليه‏السلام سؤال مى‏فرمود. ما راهى نداريم به اين. بلكه الان هم همين جور است. اكثر مردم همين جور اند نجاست دم از ضروريات است مى‏دانند. اما از آن كسى كه به ضرورت مى‏داند بگو بدانم كه كدام دم نجس است، كدام پاك؟ مى‏گويد والله نمى‏دانم الان. ولكن بايد مراجعه كند. يكى، دو تا راه ممكن است بشمارد بگوييد همين‏ها هستند بايد مراجعه هم بكنم. اينجور نيست كه اينها بالاتر از اينها مؤمنين كه فعلا آشنا به مسائل هستند بالاتر از اينها بودند. اينها فى الجمله مى‏دانستند كه دم نجس است، بول نجس است، خمر نجس است. اما آن بول على اطلاقه من جميع الحيوان، پرنده باشد و يا غير پرنده. مى‏دانستند، اگر مى‏دانستند كه سؤال نمى‏كردند. دم على اطلاقه نجس است يا بعضش نجس است؟ خوب اين را كه نمى‏دانستند. خوب امام عليه‏السلام در اين روايت غايت حكم به طهارت اين چيز را، غايت حكم به طهارت اين‏ سؤر را ملاقات دم قرار داده است. تا مادامى كه دم ملاقات اين آب نكند پاك است. دم هم قيد ذكر نكرده است. آن هم عمار از دم سؤال نكرده بود تا بگوييم آن دمى كه در ذهنش نجس است از او سؤال مى‏كرد امام هم به او جواب فرموده است. او هم كه سؤالى ندارد. او سؤال از سؤر كرده بود، امام عليه‏السلام فرمود اين سؤر پاك است مادامى كه آن دم اصابت به اين سؤر بكند. آن قاعده‏اى كه مى‏گفتيم اين است، كه بعضى‏ها خيال مى‏كنند چون كه اين حكم مسلم بوده پيش سائل كه نجاست دم يا نجاست بول يا نجاست ميته، بدان جهت از حكم آخر سؤال مى‏كند امام عليه السلام هم در مقام بيان آن نيست. اين خيال است. سائل فى الجمله مى‏دانست نه بالجمله. امام عليه‏السلام اين را وقتى كه خود دم را، نه نجاستش را على اطلاق غايت طهارت قرار داد مقتضايش اين است، تا مادامى كه اين دم، اىّ دم اين اصابت نكند پاك است. فاذا رأيت فى منقاره دما اگر در منقارش دمى ديديد، اىّ دمٍ، طهارت تمام شده است حكم به نجاست او مى‏شود. از اين استفاده مى‏شود كه كل دم منجس است. كل دم وقتى كه منجس شد بايد نجس بشود. اين اطلاق از اين طرف تمام است. صرف اين كه، جواب اصل نجاست الدم مفروغ بود يا منجسيت مفروغ بود صرف اين على نحو الاجمال هيچ وقت در فقه مانع از تمسك به اطلاق نمى‏شود. اطلاقى كه در خطاب هست از ناحيه موضوع الحكم و خود حكم و متعلق الحكم است.

 بله اگر يك جا بدانيم كه سائل آن را على تفصيل مى‏داند، سؤال از حكم آخر است، بله به اطلاق نمى‏شود تمسك كرد. آن را مى‏دانيم ولكن فرض بفرماييد، در ما نحن فيه نه همين جور چيزى را ما درباره عمار مى‏دانيم و نه درباره غير عمار مى‏دانيم. بلكه احتمالش را هم نمى‏دهيم كه عمار موقعى كه سؤال مى‏كرد خصوصيات نجاست كل دم را يا اين كه آن بعض دم را كه نجس است آنها را مى‏دانست. احتمال بدهيم صرف احتمال است. مانع از تمسك اطلاق نمى‏شود اين حرف ما است.

ملاحظه و اشکال ديگر نسبت به استدلال به روايت

اشكالى كه در اين روايت هست، آن اشكال، كانّ من نديده‏ام، تتبع نكرده‏ام. شايد اجلاء بفرمايند ولكن آن مقدارى كه من نگاه كردم آن اشكال در اين روايت اين است خوب كسی اشكال بكند كه اين دم مطلق است اينجا قبول داريم و به اطلاقش هم تمسك مى‏كنيم. اين اثبات نمى‏كند كه هر دم نجس است. چرا؟ براى اين كه اين دم كه در ما نحن فيه غايت حكم به طهارت است، اين طهارت ظاهرى است. چون كه امام عليه‏السلام كه فرموده است اين سؤر پاك است الى ان‏ترى فى منقاره دما،ترى يعنى احراز بكنيد كه در حين شرب در منقارش دم است، احراز بكنيد. خوب احراز وقتى كه غايت شد اين طهارت، طهارت ظاهرى مى‏شود. چون كه احراز نجاست در منقار در طهارت و نجاست‏ واقعيه مدخليت ندارد. حين شرب اگر در منقارش نجس است، اين آب را نجس كرده است. چه من آب را احراز بكنم، چه نكنم. نيست كه اين آب پاك است چه من احراز بكنم، چه من احراز نكنم.

پس در اين روايت كه مى‏گويد اين سؤر پاك است الى ان‏ترى فى منقاره دما يعنى الى ان تعلم في منقاره عين النجس. در او عين النجس است، يعنى عين الدم است در منقارش. خيلى خوب، اين مى‏شود حكم ظاهرى. اين منافات ندارد كه شارع حكم بكند به طهارت سؤر، تا مادامى كه انسان احراز نكرده است در منقار حيوان خون است. و منافاتى هم ندارد كه بعضى از اين خونها در واقع پاك بشود ولكن شارع ديگر طهارت ظاهريه ندارد. حكم كرده است به طهارت ظاهريه كوچك. شارع حكم كرده است به طهارت سؤر، تا مادامى كه در منقار حيوان خون را نبينيم. اگر خون ديديد ديگر شارع حكم به طهارت ظاهريه نكرده است. و اين منافات ندارد، اين كه حكم به طهارت ظاهريه نكرده است در واقع پاك باشد. چون كه خونى كه در منقار آن حيوان بود، خون متخلف در ذبيحه بود. آن چوپان آن حيوان را كشته بود. از آن خون باطن الحيوان خورد اين خون آن است. آمده و من هم ديده‏ام. آب در واقع پاك است. نجس نيست ولكن شارع حكم به طهارت نكرده است. تا مادامى كه خون در منقار حيوان نديده‏ايد حكم به طهارت مى‏شود. وقتى كه خون در منقارش ديديد ولو احتمال بدهيد كه خون از آن ذبيحه بوده باشد، نه حكم به طهارت نمى‏شود. فلا تتوضأ منه و لا تشرب.

 اين تخصيص در قاعده طهارت است. نه تعميم در ادله نجاست دم واقعه. اگر شارع مى‏فرمود دم منجس واقعى است، بله به اطلاق تمسك مى‏كرديم كه تقريب ماء بود. يعنى تقريب اولى بود. اشكال اين است كه اين حكم ظاهرى را مى‏گويد. آن حكم ظاهرى اين است كه سؤر پاك است ظاهرا فتوضأ منه واشرب تا مادامى كه خون در منقار نديده‏ايد. هر خونى باشد. وقتى كه انسان خونى در منقارش ديد، نه آن وقت ديگر حكم به طهارت ظاهريه نمى‏شود. محتمل است در واقع پاك باشد. چون كه آن دم منجس نيست. غايت قرار دادن دم رؤيت الدم و احراز الدم لطهارة الظاهرية اين دليل نمى‏شود كه دم على اطلاقه منجس واقعى است. اين اشكال است. اگر تأمل بفرماييد اين اشكال را يك خرده مى‏توانيد جوابش را هم پيدا كنيد. اين اشكالى كه عرض كردم، اين اشكال دو تا جواب حسابى دارد كه اگر آن دو تا جواب حسابى را تمام كرديم، اطلاق تمام مى‏شود. انشاء الله.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص63.

[2] وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ- فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ- وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ- فَقَالَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص230.

[3][3] وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.

[4] سوره مائده(5)، آيه 4.