«الخامس : الدم من كلّ ما له نفس سائلةإنساناً أو غيره ، كبيراً أو صغيراً ، قليلاً كان الدم أو كثيراً، وأمـّا دم ما لا نفس له فطاهر كبيراً كان أو صغيراً كالسمك والبق والبرغوث ، وكذا ما كان من غير الحيوان كالموجود تحت الأحجار عند قتل سيد الشهداء أرواحنا فداه ، ويستثنى من دم الحيوان المتخلّف في الذبيحة بعد خروج المتعارف ، سواء كان في العروق أو في اللحم أو في القلب أو الكبد فإنـّه طاهر . نعم ، إذا رجع دم المذبح إلى الجوف لردّ النفس أو لكون رأس الذبيحة في علوٍّ كان نجساً ، ويشترط في طهارة المتخلِّف أن يكون ممـّا يؤكل لحمه على الأحوط فالمتخلِّف من غير المأكول نجس على الأحوط ».[1]
كلام در اين جهت بود كه آيا ما اطلاقى داريم در روايت كه مقتضاى آن اطلاق اين بوده باشد كل دم من غير فرق بين هذا الدم و دم الاخر، مقتضاى آن اطلاق نجاست اين دم بوده باشد به حيث اين كه در شك در طهارت دمى و نجاست دم به شبهة الحكمية تمسك كنيم به آن اطلاق.
عرض كرديم اين موثقه عمار [2]ذكر شده بود كه آنجا امام عليهاسلام فرمود صقر باز و عقاب سؤرشان پاك است الاّ انترى فی منقاره دما. كه به اين اطلاق دم برخی تمسك فرموده بودند.
عرض كرديم در اين موثقه اشكالى هست و آن اشكال عبار از اين است حكمى كه در اين موثقه ذكر شده است بر سؤر، حكم ظاهرى است. حيث اين كه فرموده است سؤر اين طير پاك است الاّ انترى فى منقاره دما. يعنى تا مادامى كه در منقارش دم ديده نشده است سؤر محكوم به طهارت است. من الممكن شارع آن حكم ظاهرى را حجت قرار بدهد ولو دم على اطلاقه در واقع نجس نيست. كما اين كه نجس هم نيست، على ما سيأتى. در مقام ثبوت مطلق الدم نجاست ندارد. ولكن با وجود اين كه در مقام ثبوب بعضى پاك هستند مع ذلك شارع غايت حكم به طهارت ظاهريه را رؤيت دم در منقار دم قرار بدهد به حيث اين كه اگر دم ديده شد ولو محتمل است آن دم، دم پاك بوده باشد به حسب الواقع و سؤر هم پاك بوده باشد ولكن شارع حكم به طهارت ظاهريه نفرموده باشد. اشكال اين بود كه حكم ظاهرى ضيق در او كه غايتش مطلق الدم است اين دلالت نمىكند كه دم على اطلاقه به حسب مقام ثبوت نجس است.
اين حاصل الاشكال بود و جواب از اين اشكال احتياج دارد به مقداری از تأمل. كه اگر مقدار ی تأمل بشود معلوم مىشود كه اين اشكال ضعيف است. و الوجه فى ذلك اين است كه حكم ظاهرى در اين روايت ذكر نشده است. در اين روايت، مثل رواياتى كه وارد در سؤر حيوانات است حكم، حكم واقعى است. چه جور در آن روايات ديگر سؤال از سؤر اين حيوانات شده است كه حكم واقعى اين سؤر چيست؟ در اين روايت هم همين سؤال از سؤر شده است. مثلا فرض بفرماييد در آن صحيحه بقباق[3] اينجور بود كه فرمود بر اين كه، «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ» به سؤرش بأسى نيست. «حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ » و هكذا فرض بفرماييد در صدر خود اين روايتى كه خوانديم موثقه، : «سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ» از مائى كه از او حمامه آب مىخورد كه سوآل از خود حكم اين آب است. احتمال مىدهد بر اين كه اين پيش عامه اينجور بود كه ماء كه ماء مستعمل شد، نمىشود با او وضو گرفت يا آن ماء مستعمل محكوم به نجاست، مع قلت. اين سوال را مىكند امام هم مىفرمايد بر اين كه كلما اكل لحمه فتوضأمن سؤره، و اشرب. هر حيوانى كه مأكول اللحم است پاك است سؤرش هم پاك است آن حكم واقعى است. و اما اين که پشت سرش سؤال مىكند شرب منه باز او صقر او عقاب، فقال كل شى من الطير يتوضأ مما يشرب منه اين حكم، حكم واقعى است. سؤر هر طيرى از او خورده مىشود. يعنى پاك است. اينجا استثنا فرموده است الاّ انترى فى منقاره دما.
اين كلمه رؤيت كه اينجا ذكر شده است مثل ذكر رؤيت است در ساير موارد به عنوان طريق است. مثل صوم الرؤيه وقت الرؤية. موضوع وجوب الصوم اين است كه هلال در افق طورى بوده باشد كه ناظرى نظر كند و آن ناظر متعارف باشد، و محل افق هلال را بشناسد ببيند. و اما ديدن مدخليت ندارد. و من هنا مىگويند كه در اين خطابات، رؤيت به ما هو طريق كه قسم رابع بود در تقسيم كه مىگفتيم در مقام ثبوت هيچ مأخوذ در موضوع نيست. در مقام اثبات شارع، بما انّه طريق متعارف الى ذلك الشى الى ذلك الوجود بما انّه طريق دليل ذكر مىكند. معناى اين روايت اين است كه الاّ ان يكون فى منقاره، حين شربه دما. مگر در صورتى كه آن وقتى كه مىخورد آب را آن وقت در منقارش دم بوده باشد. معناى اين روايت اين است. مىبينيد به طريق غايت هم ذكر نشده است كه كل شىء حلال حتى تعلم انه حرام يعنى كل سؤر طائر طاهر حتى ترى فى منقاره دماً. استثنا است. اين سؤر كه حكم كرديم به طهارت او، يك فرض مستثنى است كه او نجس است. آن فرض اين است كه در منقارش دم بوده باشد حين شرب. آن وقت اينجا اين كلمه را چرا فرموده است. مثل «كلوا و شربوا حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود»چه جورى كه مىگويند تبيّن موضوعيت ندارد، اين است كه آن شمس آنقدرى به افق شرقى نزديك بشود كه شعاع او فوق افق بيافتد. كه وقتى كه شعاعش افتاد اين مىشود طلوع فجر. اين تبّين و واضح بودن اين وضوح معنايش اين نيست كه وضوح فعلى باشد. معنايش اين است كه اگر كسى مانعى نبوده باشد ابر نبوده باشد، شخصى نگاه كند، يا مثلا روشنى ماه نبوده باشد ديده مىشود. معنايش اين است كه آن شعاع آنجا باشد. پس على هذا چه جور تبيّن و چه جور اين رؤيت و صوم الرؤية، وقت الرؤيه اينها به ما انّه طريق در خطاب ذكر ميشود و در حكم واقعى موضوعش مأخوذ نيست يكى هم از اين موارد اين است الاّ ان ترى فى منقاره دماً. چون كه انسان كى مىفهمد كه در منقار او دم است؟ آن وقتى كه ببينيد. بله بدان جهت حين شرب ببيند كه در منقارش دم است. اين حكم، حكم واقعى است و استثنا شده است از او مگر اين كه در منقارش دم را ببينيد. پس در صورتى كه دم را ديديد ايّ دم کان، بلا فرق بين دم و دمٍ آخر. يعنى سؤر طاهر، الاّ ان يكون حين شربه الماء فى منقاره دماً. دم هم كه فرموده است چون كه غالبى است. اينجور حيوان نجاست ديگرى ندارد منقارش. منقار اين باز و صقر و عقاب غالبا نجس به نجاست دم مىشود. بدان جهت حصر فرموده است، حصرش، حصر اضافى است. يعنى بالاضافة للخارج است. يعنى خارجا اينجور مىشود. اين روايت مباركه دلالت مىكند كه كل دم نجس است دلالت اين روايت مباركه تمام است و اشكال در اين كه اين حكم ظاهرى است، چه به تقريبى كه ما گفتيم، چه به تقريبى كه سيد حكيم قدس الله سره فرموده است يعنى وجهش را نفرموده است فقط فرموده است اين حكم ظاهرى است. چه جور حكم ظاهرى است ما نفهميديم؟!
حكم ظاهرى آن وقتى در خطاب معلوم مىشود، كه غايت حكم ظاهرى علم به حكم واقعى باشد. كل شىء لک حلال حتى تعرف انه حرام كه علم به حرمت غايت علم به حليّت است. اين معلوم مىشود كه حليّت مجهوله در زمينه شك در طهارت و حرمت است. حكم، حكم ظاهرى ميشود. اينجا اصل غايت نيست. استثنا است و در استثنا هم موضوع است. حكم نيست. الاّان ترى فى منقاره دماً پس معلوم مىشود بر اين كه مطلق الدم منجس سؤر است و اگر مطلق الدم منجس سؤر شد خود مطلق الدم بايد نجس بشود. چون كه شىء طاهر كه نمىتواند منجس بوده باشد آب را. پس على هذا دلالت اين موثقه تمام است. باز به روايت ديگرى كه به اطلاق او هم مىشود تمسك كرد، اىّ دمى محكوم به نجاست است بلا فرق بين دم و دم آخر. منتهى آن دمى كه دم كثير بوده باشد قليل را نمىگيرد. كما اين كه اين روايت يك خصوصيتى داشت، كه مثل دم حيض و دم نفاس را نمىگرفت چون كه در منقار غير آن دمها نمىشود. فرض بفرماييد اين يك خصوصيتى داشت، آن هم يك خصوصيتى دارد كه دمى قليل است را مىگيرد. ولكن حتى دم متخلف به ذبيحه او را هم مىگيرد. آن هم باز صحيحه، صحيحه حريز است.
اين صحيحه حريز در باب سوم از ابواب ماء المطلق روايت سومى[4] است:
شيخ نقل مىكند و«َ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ» كه مفيد است. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ» كه احمد ابن حسن ابن وليد هم كه گفتيم درست است. عَنْ أَبِيهِ از پدرش محمد ابن حسن وليد نقل می کند «عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يَاسِينَ الضَّرِيرِ كه اين توثيق ندارد. عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ» ولكن ياسن الضرير نقل مىكند از حريز كه گفتيم براى شيخ به كتب حريز و جميع روايات حريز كه يكى از آنها اين روايات است كه شيخ از حريز نقل مىكند سند طريق معتبرى دارد كه در فهرست ذكر كرده است. سند دو قولى است به قول ما. «عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع ، أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الْمَاءِ النَّقِيعِ تَبُولُ فِيهِ الدَّوَابُّ- فَقَالَ إِنْ تَغَيَّرَ الْمَاءُ فَلَا تَتَوَضَّأْ مِنْهُ- وَ إِنْ لَمْ تُغَيِّرْهُ أَبْوَالُهَا فَتَوَضَّأْ مِنْهُ- وَ كَذَلِكَ الدَّمُ إِذَا سَالَ فِي الْمَاءِ وَ أَشْبَاهُهُ». دم هم همين جور است. اگر دم سيلان در ماء كرد، منتهى دم، دم كثير مىشود. و آب را تغيير داد نمىشود از او وضو گرفت، نمىشود خورد. تغيير نكند آب پاك است. ديگر معلوم مي شود اين خصوصيت آب است كه تغيّر پيدا كند نجس مىشود، پيدا نكند نجس نمىشود. ولكن خصوصيتى در ناحيه منجس نيست كه دم منجس هست و خودش هم نجس است. منتهى آب را اگر تغيير ندهد، آب پاك باشد. اين هم يك روايت. در ما نحن فيه يك روايت ديگرى هم است آن هم باز صحيحه زراره است.
صحيحه زراره در باب 15 از ابواب المطلق، روايت روايت سومى [5]است.
«وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى» كه سند شيخ به محمد ابن احمد ابن يحيى گفتيم كه تمام است. «عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ» اين ابى اسحاق كنيه ابراهيم ابن هاشم است. ابراهيم ابن هاشم «عَنْ نُوحِ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ بَشِيرٍ عَنْ حَرِيزٍ» اين بشير كه شايد بشير الدهان است يا غير او است، اين الى يومنا هذا معلوم نشده است. ولكن باز از حريز نقل مىكند شيخ، اين روايت را كه براى روايات حريز و كتب جميع روايات حريز و كتب وی طريقى دارد. آنجا دارد: «عَنْ زُرَارَةَ» معتبره زراره مىشود، مصححه زراره. هر چه بخواهيد تعبير كنيد. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع بِئْرٌ- قَطَرَتْ فِيهَا قَطْرَةُ دَمٍ أَوْ خَمْرٍ قَالَ الدَّمُ وَ الْخَمْرُ- وَ الْمَيِّتُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ فِي ذَلِكَ كُلُّهُ وَاحِدٌ- يُنْزَحُ مِنْهُ عِشْرُونَ دَلْواً». اگر روايت تا اينجا بود دلالتى نداشت. چون كه اين نزه، نزه استحبابى است نزه استحبابى دلالت نمىكند كه اينها منجس هستند و خودشان نجس هستند. ولكن روايت يك ذيلى دارد. «فَإِنْ غَلَبَ الرِّيحُ نُزِحَتْ حَتَّى تَطِيبَ» اگر تغيير پيدا كرد ماء البئر نزح مىشود تا اين كه تغيّر زايل بشود. ولو محتمل است كه مراد از تطهير طهارت نبوده باشد. معنايش اين است كه طعمش برود، قابل خوردن بشود. آن طعمى كه پيدا كرده است برود. اين حمل كلام به اين خلاف ظاهر است. ولو محتمل است معنايش اين بوده باشد و اين تطهير دلالت بر طهارت نمىكند. و قياس به آن صحيحه ابن بضيع سابق نمىشود. كه «مَاءُ الْبِئْرِ وَاسِعٌ لَا يُفْسِدُهُ شَيْءٌ- إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ رِيحُهُ أَوْ طَعْمُهُ- فَيُنْزَحُ حَتَّى يَذْهَبَ الرِّيحُ- وَ يَطِيبَ طَعْمُهُ لِأَنَّ لَهُ مَادَّةً».[6] آنجا تطهير به معنا اين بود كه پاك بشود. چون كه در اول ماء البئر واسع، يعنى حكما. لا يفسده شى، يعنى لا ينجسه فساد شرعى، همان نجاست است. اين كه استثنا مىكرد الاّ اذا تغيّر ريحه فاسد مىشود، فاسد كه شد فينزح يعنى او مطهر است. اين روايت ظهورش مثل او نيست. چون كه اينجا فاسد واسع ذكر نشده است. فقط تغيّر ذكر شده است. الاّ انّه، آب را بكش تا طعمش برود تا بشود بخورى، يعنى عرفا بشود بخورى، والاّ شرعا هم مىشد بخورى با تغيّر. اين خلاف ظاهر است. آنى كه ما دليل داشتيم نزح حمل بر استحباب مىشود او در صورت عدم تغيّر بود. و اما ظاهر امر به نزح در صورت تغير امرش امر لزومى است كه بايد نزح بشود. اين بايد نزح بشود قهرا بايد، بايد شرطى است ديگر. يعنى اگر بخواهى اين را استعمال در شيئى كه مشروط به طهارت است بكنيد بايد نزح كنيد كه مطهرش اين است كه طيب پيدا كند، تغيرش برود. اين روايت هم دلالت مىكند بر اين كه دم، خمر و غير ذلك همه اينها سواء است اگر اين را تغيير بدهند، آب بئر نجس مىشود. پس بايد خودشان منجس بشوند. چه تغيّر حاصل بشود در بئر يا حاصل نشود. منتهى اگر تغيّر حاصل نشود خصوصيت بئر است كه نجس نمىشود. اين روايت، چون كه احتمال دارد فينزح در ما نحن فيه مثل نزح در عدم تغيّر استحبابى بوده باشد اين روايت مثل روايات سابق نيست. دلالت آنها اظهر است ولكن در اين روايت مىشود خدشه كرد كه به قرينه سياق كه همان نزح عشرون دلوا است در همان اول فرموده است در صورت تغيّر فرموده است همهاش را بكش. اين هم استحبابى است فرض بفرماييد قرينه سياق. ممكن است همين جور يك خدشهاى بشود. ولكن روايتين سابقتين فيهما كفاية، دو تا روايت مطلقه داريم آنها بر ما كفايت مىكنند.
كه آن روايت دومى كه همان صحيحه حريز بود كه مصححه حريز بود كه گفتيم آن «وَ كَذَلِكَ الدَّمُ إِذَا سَالَ فِي الْمَاءِ» آن دم استحاضه و حيض همه اينها را مىگيريد. آنها هم همين جور است كه مىبينى زنی كهنهاش را در آب انداخته ، آن هم به آب رنگ داده است. پس آن اطلاقش تمام است. پس ما توانستهايم اطلاقى درست كنيم، حتى آن اطلاق، آن دمى را كه در جوف تخم مرغ است آن را مىگيرد كه ديروز سرّش را عرض كردم. اين حيوان، در بيابان است، ممكن است اين تخمهايى را كه در بيابان طيور مىگذارند به جهت اين كه آنها را خورده است و بعضى از آنها خونى بوده است به صورت علقه بود يا نه، اصلا خون داشت ابتداءً مثل بعضى تخمها، آن تكه خون چسبيده به دماغش. ما هم ديدهايم. «الاّ ان تری فی منقاره دماً» اين را هم ميگيرد. يا حيوانى كه فرض كنيد چوپان ذبح كرده است. حيوان، حيوان مذبوح است، پاك است. فرض كنيد چوپان رفته تا يك كسى را صدا كند بيايد اينها را ببرد اين [پرنده] آمده آنجا [از آن حيوان مذبوح] خورده آن منقارش هم دمى است، آن را هم مي گيرد. اينها يك چيزهاى متعارف است. على هذا الاساس، آن روايت و روايت دومى اطلاق دارد.
انّما الكلام در مقام واقع مىشود، در سه تفصيلى كه در مقام ذكر شده است.
تفصيل اول از شيخ الطايفهاى[7] است كه شهيد ثانى در مسالك اين را به جماعتى از اصحاب نسبت دادهاند. گفتهاند، شيخ فرموده است، آن قطره دمى كه او را نمىشود انسان ببينيد لصغره، خيلى كوچك است نمىشود ديد. نمىشود بعد از اين كه او به جايى اصابت كرد آن قطره را انسان ديد. چون كه صغير است ولكن علم پيدا كرديم كه قطره خون بود ديگر. ولكن نمىشود او را ديد. درك كرد. چشم او را درك نمىكند لصغره، شيخ و جماعتى فرموده است كه پاك است، اگر به آب بيافتد آب را نجس نمىكند. سابقا اين مسئله را در آن بحث انفعال ماء قليل مفصل بحث كرديم. كه آنجا سيد فرموده بود كه اين اعيان نجسه صغيرشان و كبيرشان حتى به مقدار رأس ابره بوده باشد نجس است و منجس آب است در ماء قليل. آنجا بحث كرديم مفصل. اينجا هم چون كه در ما نحن فيه فرموده است من غير فريق بين قليل و كثيره، فى الجمله تمام جهات مسئله را منتهى به نحو الاجمال بحث مىكنيم. تفسيرش آنجا گفته شده است. اين تفسيرى كه شيخ فرموده است و نسبت به جماعتى داده است، دليل اين صحيحه على ابن جعفر است.
صحيحه على ابن جعفر در باب هشتم از ابواب ماء المطلق روايت اولى[8] است:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ البوفكى كه از على ابن جعفر كثيرا نقل مىكند از اجلا است نقل مىكند «عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ» از على ابن جعفر. «عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ رَعَفَ» كسى خون دماغ شد. «فَامْتَخَطَ» بعد فرض بفرماييد عطسهاى زد يا غير عطسهاى كه نوعا در عطسه مىشود. مخطهاش در آمد. در اين صورت «فَصَارَ بَعْضُ ذَلِكَ الدَّمِ قَطْراً صِغَاراً » اين عطسه كه زده است بعض آن دمى كه در بينى بود آنها قطع صغار شدهاند. «فَأَصَابَ إِنَاءَهُ». آن قطع صغار به انائش اصابت كرده است. «هَلْ يَصْلُحُ لَهُ الْوُضُوءُ مِنْهُ» ؟ مىتواند از اين اناء وضو بگيرد يا نه؟ «فَقَالَ إِنْ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً يَسْتَبِينُ فِي الْمَاءِ فَلَا بَأْسَ- وَ إِنْ كَانَ شَيْئاً بَيِّناً فَلَا تَتَوَضَّأْ مِنْهُ» اگر اين قطرهاى كه افتاده است درآب، در اناء پيدا نشود، ديده شود، يعنى موقعى كه مىافتد در اين صورت فلا بأس حتی اگر شىء بيّنى بوده باشد، اين يك كلمه را هم داشته باشيد در ذيل اين يك ذيلى هم دارد كه باز على ابن جعفر مىگويد: وَ سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ رَعَفَ وَ هُوَ يَتَوَضَّأُ- فَتَقْطُرُ قَطْرَةٌ فِي إِنَائِهِ يك قطره از خون مبارك در آن كاسه افتاد. «هَلْ يَصْلُحُ الْوُضُوءُ مِنْهُ قَالَ لَا»، فرمود نه آن قطره چون كه ديده مىشود [و ضو درست نيست] و اما اگر به نحوى باشد كه اصغره لا يرى، آن عيبى ندارد. اينجا مرحوم حكيم اينجور فرموده است فرموده است اين روايت تخصيص در ادله نجاست دم نيست اين روايت. چرا؟ مىفرمايد بر اين كه تارة شى لصغره، از موضوع عرفا خارج مىشود. مثل اين كه فرض بفرماييد اينجا يك خاك نرم بود. يا خاك غير نرم. بچه اينجا كار بد كرده بود، نجس كارى كرده بود. خشك هم شده است. يك باد مفصلى آورد، باد مفصلى كه مىپيچد در سطح زمين خورد به اين، خوب اينها را پراكنده كرد. يعنى غبار بلند شد از اين. اين غبار همين جور است ديگر. غبار كجا مىرود؟ ربما مىرود در خانه همسايه كه آن سطل آب آنجا هست، غبار مىنشيند آنجا ديگر. سطل آب را كه در خانهها مىگذارند بعد معلوم مىشود، غبار نشسته است. مىفرمايد بر اين كه فرض بفرماييد آن آب پاك است. چرا؟ براى اين كه اين غبار آن ترابى كه متنجس بود نيست عرفا. ولو به دقت عقلي ذرات همان تراب است. كه پراكنده شده است ولكن به نظر عرف از موضوع خارج مىشود. ايشان فرموده است بر اين كه اينجا هم وقتى كه اين شخص عطسه مىكند خصوصا آدم كلفتى هم بوده باشد، با زور يك عطسهاى بكند 10 متر مىپرد.
از عنوان دم خارج مىشود. چه جورى كه آن غبار از عنوان تراب نجس خارج مىشود اين از او است. وقتى كه از موضوع دم خارج شد اشكالى ندارد.
خوب اين فرض را كه ايشان فرموده است اين درست نيست. براى اين كه در مسئله غبار غير از اين مسئله دم است. دارد بر اين كه بعض دم قطع صغار شده است. يعنى اصابت بر اناء كرد. اين كه از موضوع خارج شده است كه اين جور نيست. آن بواسطه آن فرض بفرماييد مثل تراب و غبار يك چيزى هم بگويم اين نه به جهت اين است كه موضوع كه آن تراب نجس است از او معدوم شده است. از او نيست. چون كه سيره متشرعه بر اين است كه از باد كه مىوزد با وجود اين كه بيوت مردم، ستوه مردم غالبا عذره خشكى داشتند، از اين گرد و خاكى كه مىآورد از غبار اجتناب نمىكردند. ولو آنجا هم بگويند بابا اينها همان خاكها است باد آورد در كاسههاى ما ريخت. ولكن سيره بر اين است كه اجتناب نمىكنند و آن سيره ممضا است و شارع هم رد نكرده است. اين در مثل ما نحن فيه نمىآيد و ثانيا در ما نحن فيه هم اگر فرض انهدام موضوع بشود، در ما نحن فيه انهدام موضوع نيست، قطعه، قطعه صغار دم است. مرحوم شريعت اصفهانى [9]در توجيه حرف شيخ انصارى[10]، فرموده است بر اين كه چرا امام فرمود از اين آب وضو بگير؟ چون كه در روايت علم اجمالى پيدا كرد كه به اناء خورده است. اما مردد است بر اين كه در آب خورده است يا خارج الاناء خورده است. نمىداند كدام يكى است؟ از اين سؤال مىكند. چون كه به خارج الاناء خورده باشد اين اثر شرعى ندارد، چه اثر شرعى دارد؟ اگر به داخل الاناء خورده باشد آب را نجس كرده است. به خارج الاناء بوده باشد اثر شرعى ندارد. چون كه اگر دست هم بزنى به خارج الاناء دستت پاك است. چرا؟ چون كه ملاقى شبهه محصوره گفتيم پاك است. روى اين حساب چون كه اصابت به آب را نمىدانم، اصابت به خارج الاناء اثر شرعى ندارد در حال شك. در حال شك كه نمىدانيم به خارج الاناء خورده است، اگر خورده باشد اثر شرعى ندارد كه تردد بشود فعلا. بدان جهت اصل جارى مى شد در آبى كه داخل اناء است.
شيخ الشريعه قدس الله نفسه الشريف [11]اين را اينجور توجيه كرده است. فرموده است بر اين كه اين بعضى قطره ها به اناء خورده است يعنى به خارج الاناء اين قطره است. اين جاى شك و احتمال نيست. يقينا بعضی به خارج الاناء خورده است. احتمال مىدهد كه به داخل الاناء كه در آن آب است به او هم خورده باشد. كه ايشان شيخ الشريعه قدس الله سره در مورد روايت را نسبت به آب از اطراف علم اجمالى خارج كرده است. بنا به تقرير شيخ اطراف علم اجمالى داخل الاناء و خارج الاناء بود. ايشان فرموده است نه اناء اصابت كرده است يقينا. و احتمال مىدهد كه به آب اصلا اصابت نكرده باشد. آن بعض القطر چون كه شبهه بدوى مىشود علم اجمالى نيست ديگر. علم تفصيلى و شك بدوى است. يقينا به غير الماء خورده است. احتمال هم مىدهد كه به آب هم خورده است يا نه؟ اصالت الطهارة جارى مىشود، توجه كرديد؟ كه اين را فرض بفرماييد اين احتمال را در تنقيح[12] هم مثل اين كه تقريب كردهاند كه احتمال خوبى است. ولكن اگر يادتان باشد آنجا گفتيم كه اين احتمال بد است، نمىگوييم اين احتمال را ما. چرا؟ براى اين كه در اين روايت اينجور دارد، سألته عن رجل فمتخت و صار... فاصاب اناء هل يصلح الوضوء منه، ضمير من به خود اناء برمىگردد نه به ما هو. كه همان از چينى است يا از جسم ديگرى است، ضمير منه به هر چه برمىگردد آن مراد از اناء هم اوست يعنى از اناء وضو بگيرد. يعنى آن آب اصابت كرده است. سؤال اين است چه از آن آب وضو بگيرد يا نه. ظاهر روايت اين است كه ضمير منه به اناء برمىگردد. هل يتوضأ من الاناء. خوب از اناء كه وضو گرفته مىشود از آبش گرفته مىشود. اين هم مىگويد كه اصاب اناء يعنى به آن اناء اصابت كرده است، ظاهرش اين است. ظاهر روايت اتحاد اناء و ضمير منه است.
وقتى كه اينجور شد ما اينجور توجيه كرديم، نمىدانيم آن وقت پسنديديد يا نپسنديديد، پسنديديد الان هم مىپسنديد يا نه، الله يعلم كه ما گفتيم اين معنا متعين است. انسان كه عطسه مىكند، مخاط آن آب بينى را مىگويند. امتخط، يعنى مخاطش را اخراج كرد. انسان وقتى كه بينىاش خون آمده، عطسه مىكند از بينىاش مخاط در مىآيد همهاش خون نيست. اينى كه در اين روايت فرض شده است اين است كه آن انتخاطش به اناء اصابت كرده است. چون كه در بينى خون بود محتمل است اين مخاطى كه اصابت كرده است به اناء خون باشد كه اين اصابت به اناء كرده باشد. ممكن است نه آب كثافت ديگر باشد كه در داخل بينى از او خارج شده است او بوده باشد. يك چيزى به اين آب خورد. از اين آب وضو بگيرم يا نه؟ احتمال دارد بعضى قطع خون بوده باشد و احتمال دارد همان انتخاط بوده باشد كه غير خون دارد. كه ملاقات دم هم كه با مخاط شده است در داخل شده است. بدان جهت آنكه به بيرون خارج شده است نه خودش دم بود، نه حامل دم. هيچ كدام نبود. كسى بينىاش يك خرده خون بيايد سرما هم خورده باشد عطسه بكند، او مىفهمد، مطلب از چه قرار است. بدان جهت مىگويد، امام عليهالسلام اين را مىفرمايد كه اگر در آب چيز بيّنى نباشد از خون، بيّن نبوده باشد، بيّن يعنى معلوم. معلوم نشود كه اين خون به آب خورده است از او وضو بگير عيبى ندارد. خصوصا به قرينه ذيلى كه قطرهاى كه به آب افتاد كه فرمود از او نمىتوانى وضو بگيرى. اين حاصل آن حرفهايى بود كه در مسئله ماء قليل گفتيم و گفتيم كه اين هيچ دلالتى ندارد كه دم قليل كه ديده نمىشود ولكن مىدانيم كه دم است، قطرهاى دم بود.
سؤال...؟ رجل رعف فامتخط. يعنى چه؟ يعنى اخرج المخاط.
سؤال...؟ قطرا صغاراً. يعنى مخاط كه خارج شده است دم هم خارج شده است. فاصاب الانتخاط. اين است، آن مخاطش به آب خورده است يقينا. منتهى نمىداند آن دم هم صغار دم بود يا حامل صغار دم بود يا فقط كثافت بينى پريده است آنجا الله يعلم مىگويد پاك است.
على هذا الاساس اين روايتى كه هست، اگر اين معنا ظاهر نبوده باشد لااقل احتمال دارد كه معنای آن اين باشد، با اين احتمال كه اجمال مىآورد نمىشود از آن اطلاقات رفع يد كرد. فرضا از اين كه تعدى به ساير نجاسات بكنيم.
يك تفصيل ديگرى در مسئله هست، اين تفصيل ديگر را نسبت دادهاند به صدوق عليه الرحمه[13]. ايشان اختيار فرمودهاند كه اگر خون به اندازهاى فرض كنيد نخود بوده باشد او نجس است. و اما اگر نخود كمتر باشد نه نجاستى ندارد. با آن جلالت اينجور فرمودهاند. با وجود اين كه در صحيحه على ابن جعفر بود كه قطرهاى كه از دماغ افتاد او نجس است. ايشان اينجور فرموده است. اين چرا اينجور فرموده؟ در فقه رضوى اين مطلب هست. كه گفتيم فقه رضوی معلوم نيست روايت باشد، شايد كتاب والد صدوق بوده باشد، بالاتر از شايد. چون كه صاحب حدائق در ما نحن فيه گفته است عبارت صدوق عين عبارت فقه رضوی است در مقام الاّ يك كلمه دون را ندارد. در آن فقه رضوی اين است كه به مقدار حمصه بوده باشد پاك است، منتهى صدوق دون الحمصه فرموده است. شايد اين هم احتياط ديده است كه اينجور گفته بشود. اگر دليلش آن روايت فقه رضوی است كه خوب التماس دعا، فقه رضوى كه روايت نيست. تا بگوييم كه معتبر هست يا نيست و محتمل است دليلش اين روايت مثنی ابن عبد السلام بوده باشد. اين روايت مثنی ابن عبدالسلام در باب 20 از ابواب النجاسات، روايت، روايت پنجمى است.
«وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ مُثَنَّى بْنِ عَبْدِ السَّلَامِ» هم سند شيخ به كتاب معاوية ابن حكيم ضعيف است هم معاوية ابن حكيم نقل مىكند عن ابن المغيره، ابن المغيره هم مثنی ابن عبدالسلام اينها درست است. مثنی ابن عبدالسلام ولو توثيق ندارد. ولكن ممدوح است. يك چند نفر هستند كه اينها را مدح كرده است. كه آن مدح كافى است در عمل به روايت. فقط سند شيخ به معاوية ابن حكيم تمام نيست. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ إِنِّي حَكَكْتُ جِلْدِي»، من آن جلدم را خاراندم «فَخَرَجَ مِنْهُ دَمٌ» دم بيرون آمد. «فَقَالَ إِنِ اجْتَمَعَ قَدْرَ حِمَّصَةٍ فَاغْسِلْهُ وَ إِلَّا فَلَا». به اندازه نخود جمع بشود بشور او را، والاّ شستن نمىخواهد. خوب اين را مىدانيد اين روايت مربوط به نجاست نيست. چون كه در ثوب و بدن است. در بدن يك مقدار حمصهاى دم جمع شده است. خوب معفو در صلات است دمى كه كمتر از درهم بغلى بوده باشد معفو عنه است شستن نمىخواهد. اين كه فرمود اگر به مقدار حمصه شد بشور او را، اين هم اگر روايت سندش تمام بود حمل بر استحباب مىكرديم. چون كه اگر بيشتر از حمصه هم بشود تا مادامى كه بيشتر از درهم نشده است اقل من الدرهم است معفو عنه است. فكيف اين كه روايت سندش هم تمام نيست. اين هم تفصيل دوم.
باقى مىماند تفصيل سوم[14] كه از جناب ابن الجنيد مرحوم نقل شده است.
ايشان ديگر مسئله را بالاتر گرفته است. ايشان فرموده است دم اگر كمتر از درهم بغلى شد، آن دم پاك است. بعد فرموده است اختصاص به دم هم ندارد. تمام اعيان نجسه، اگر كمتر از درهم بغلى شدند حتى خمر هم بوده باشد شستن نمىخواهد. پاك است. دو چيز را استثنا كرده است، خدا رحمتش كند. يكى دم الحيض را كه گفته است دم الحيض مستثنى است اگر كمتر از درهم هم باشد آن را بايد شست. يكى هم استثنا كرده است منى را. فرموده منى ولو قطره بوده باشد بايد او را شست. ايشان چه فرموده است؟ آن رواياتى كه فرموده است اگر كمتر از درهم بغلى شد دم، نه اين كه پاك است. عفو شده است. يعنى ازاله آن از ثوب لازم نيست. آن روايات را حمل به طهارت فرموده است. بعد هم كه ايشان هم كه عامل به قياس بود. از علماى ما كه به قياس عمل كرده است به ساير نجاسات هم فرموده است فرقى بين دم و غير دم نيست. آن ساير نجاسات هم همين جور است. آن هم بواسطه قياس. دم حيض و منى را استثنا كرده است. چونكه در منى، روايتش را خوانديم. تشديد شده است. ذكر المنى و شدد. و جعله اشد من البول. ديده است كه اگر منى هم مثل دم و بول بشود اشد نمىشود. مقتضاى اشديت اين است كه آنجا آن حكم جارى نشود. در دم الحيض هم يك روايتى به آن مضمون هست. كه دم الحيض امرش تشديد شده است بدان جهت اين دو تا استثنا فرموده است. خوب اين را مىدانيد كه آن روايات مختص به دم است خودش هم عفو الصلاة است مربوط به نجاست نيست و قياس هم كه در مذهب ما نمىشود. تعددى در عفو به ساير اعيان نجسه نمىشود. آن هم كه ذكر المنى و شدد معنايش را گفتهايم. شدده بوده باشد يا نباشد منى ملحق به دم نمىشود اما دم الحيض فنذكر الكلام انشاء الله. او داستانى دارد كه صاحب العروه وقتى كه متعرض شد ما هم انشاء الله متعرض مىشويم. هذا تمام الكلام در اين مقام.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص63.
[2] وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ- فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ- وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ- فَقَالَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص230.
[3][3] وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.
[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص138.
[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص179.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص140.
[7] سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج2، ص145.
[8] و شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص150
[9] ر. ک: سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ،ج2(طهارة1)، ص182.
[10] شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج1، ص280.
[11] ر. ک: سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ،ج2(طهارة1)، ص182.
[12] سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ،ج2(طهارة1)، ص183.
[13] سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج3، ص6.
[14] قال ابن الجنيد: كل نجاسة وقعت على ثوبو كانت عينها فيه مجتمعة أو منفشة دون سعة الدرهم الذي يكون سعته كعقد الإبهام الأعلى لم ينجس الثوب بذلك الّا أن تكون النجاسة دم حيض أو منيّا فإنّ قليلهما و كثيرهما سواء؛ علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص475.