درس یکصد و شصت و نهم

نجاسات

«الخامس : الدم من كلّ ما له نفس سائلة‌إنساناً أو غيره ، كبيراً أو صغيراً ، قليلاً كان الدم أو كثيراً،  وأمـّا دم ما لا نفس له فطاهر كبيراً كان أو صغيراً كالسمك والبق والبرغوث ، وكذا ما كان من غير الحيوان كالموجود تحت الأحجار عند قتل سيد الشهداء أرواحنا فداه ، ويستثنى من دم الحيوان المتخلّف في الذبيحة بعد خروج المتعارف ، سواء كان في العروق أو في اللحم أو في القلب أو الكبد فإنـّه طاهر . نعم ، إذا رجع دم المذبح إلى الجوف لردّ النفس أو لكون رأس الذبيحة في علوٍّ كان نجساً ، ويشترط في طهارة المتخلِّف أن يكون ممـّا يؤكل لحمه على الأحوط فالمتخلِّف من غير المأكول نجس على الأحوط ».[1]

 

ادامه بحث در دو استثناء از طهارت دم متخلف

كلام در فرمايش سيد بود كه ايشان - بعد از اينكه فرمود: دمى كه متخلف در ذبيحه است محكوم به طهارت است. يعنى بعد از اين که اين دماء خارج بشوند از جوف اين دماء به سبب اصابتشان به ثوب يا غير ثوب موجب نجاست نمى‏شوند. و لحم رانجس نمى‏كنند- استثنا فرمود، اگر دمى كه از ذبيحه خارج شده است اين دم دوباره عود كند به جوف ذبيحه. چرا عود ‏كند؟ يا به جهت اين است كه نفس كشيدن اين ذبيحه كه جان مى‏دهد اين كه نفس را برمى‏گرداند، از آن مجرا كه مجراى نفس است موجب مى‏شود بر اين كه مقدارى از دم برگردد به جوف ذبيحه. يا به جهت اين است كه رأس الذبيحه فى العلو است. دمى كه خارج مى‏شود به جهت اين كه آن موضع خروج در موضع عالى است مقدارى از آن دم دوباره برمى‏گردد به جوف. مى‏فرمايد در اين صورت آن دمى كه دوباره برمى‏گردد به جوف نجس است. ايشان اينجور مى‏فرمايد. و علاوه كرده‏اند غير ايشان كه هم مرحوم حكيم[2] دارد و هم در تنقيح[3] است، علاوه بر اين كه اين دم نجس است و برمى‏گردد به هر جايى از حيوان اصابت كند از عروقش، و از جوفش آن جوف و عروق را هم نجس مى‏كند. و اگر متصل بشود، برگردد اصابت كند به آن دمى كه مختلف در جوف است كه محكوم به طهارت بود، آن دم را هم متنجس مى‏كند. كه در نتيجه تمام دم متنجس مى‏شود. در صورتى كه دم خارج بشود از ذبيحه، اگر بعد از خروج عود كند اين حرف را فرموده‏اند. و اما الكلام در صورتى كه هنور به آن مذبح نرسيده است، دم هنوز به مذبح نرسيده است دوباره برگردد. قبل از خروج و قبل الوصول الى المذبح اين دمى كه هست، اين دم برگردد. اين چه جور است كه هنوز خارج نشده است كانّ برگشته است؟ در تنقيح[4] دارد كه اين فرض، فرض مستحيل است كه دم قبل از اين كه خارج بشود و به مذبح برسد دوباره برگردد به آن جوف الحيوان، اين معنا، معناى غير معقول است. چرا معناى غير معقول است؟ براى اين كه آن مذبح حيوان كه اوداج اربعه دارد و آنها بايد قطع بشود يكى حلق است كه آن حلقوم كه مجراى طعام است بايد قطع بشود. و ديگرى مجراى نفس است كه مرى است كه او هم بايد مثل حلقوم بريده بشود. بعد آنى كه از اوداج مى‏ماند وريدين است. كه يكى در طرف يمين و ديگرى در طرف يثار است از عرق. آنها هم بايد بريده بشود، تا اوداج اربعه بريده بشود. بدان جهت اگر اين عروق بريده شده باشند دم از آنها لا محاله خارج مى‏شود و بعد كه برمى‏گردد اين برگشتن دم هست به جوف بعد وصوله الى المذبح و بعد خروجه.

 اما اگر دم از آنها خارج نشود برگشتن به جوف معنا ندارد. چون كه دم همان در عروق است. و از عروق خارج نشده است كه برگردد. پس اين كه دم رجوع مى‏كند دوباره به جوف اين ذبيحه اين در صورتى است كه دم از مذبح خارج بشود، بعد وقتى كه به مذبح رسيد به رد نَفَس او كون رأس الذبيح فى العلو يك مقدارى از آن برگردد به جوف ذبيحه. بعد در ما نحن فيه، كانّ در كلام ايشان تعرضى به كلام حكيم قدس الله سره [5]دارد كه ايشان يك اينجور فرض را كرده است كه قبل از اين كه خارج بشود دم از آن مذبح، برگردد به چيزى كه هست به جوف. اين امرى است غير ممكن. بله يك صورتى هست، آن صورت امكان دارد و آن صورت عبارت از اين است كه وريدين قطع بشود. ولكن وريدين كه‏ قطع بشود لامحال خون مى‏ريزد بيرون. مانعى موجود بشود و آن مانع نگذارد از آن موضعى كه وريدين قطع شده‏اند از آن وريدين خون بزنيد بيرون. مثل اين كه شخص، شخص آدمى است، فرض كنيد دست قوى دارد وقتى كه ذبح كرد فورى دستش را گذاشت روى وريدين كه گرفت آنها را. به نحوى كه خون ديگر خارج نشد. يا فرض بفرماييد بعد از اين كه وريدين را ذبح كرد در همان آن سوزاند وريدين را. آن موضعى كه دم خارج مى‏شود و بواسطه آتش اينها بسته شدند. وقتى كه بسته شدند در آن صورت دم اصلا خارج نشد. نه اين كه خارج شد و عود كرد. اصلا دم خارج نشد. اين فرض ممكن است. ولكن مى‏فرمايد در اين فرض خود اين ذبيحه حلال بودنش درست نيست. اين ذبيحه ميته است. چرا؟ براى اين كه معتبر است در حليت حيوان به ذبح دو امر معتبر است. بعد از اين كه فرى اوداج به آن شرايط شد يكى اين است كه بايد از حيوان دم خارج بشود به خروج متعارف. دم به خروج متعارف، خوب در حيوانى كه نفس سائله دارد با فشار مى‏شود. متثاقلا خارج نمى‏شود. به دفع خارج مى‏شود. حيوان ذى النفسى كه سالم است، مريض نيست.

 يكى اين است كه دم خارج بشود به نحو متعارف. متعارف يعنى متثاقلا در آن حيوانى كه صحيح است، آن متثاقل، آن خروج دم حساب نمى‏شود. ديگرى هم عبارت از اين است كه حيوانى كه هست بعد از اين ذبح و فرى اوداج حركت بدهد، حركت اختياريه داشته باشد. دمش را، چشمش را، يا اذنش را در ما نحن فيه بايد يك حركتى داشته باشد. بعد از ذبح كه معلوم بشود كه جان مى‏دهد، قبلا نمرده است. اين معتبر است در كون ذبيحة محللة كه بايد اجتماع امرين بشود. اگر در حليت ذبيحه گفتم اجتماع الامرين معتبر نيست. كما اين كه بعضى فقها فرموده‏اند و بعضى فقها ملتزم شده‏اند، اگر يكى از اين دو امر موجود بشود ذبيحه حلال است. بعد از اين كه فرى اوداج شد، دم متعارف خارج شد از او به دفع. ولكن اصلا بعد از فرى اوداج اربعه نه چشمش را حركت داد، نه گوشش را، نه دمش را، نه پايش را، هيچ حركتى نداد. گفته‏اند كافى است. خروج دم تنها كافى است. يا اصلا خروج دم نشد. ربما حيوان اينجور مى‏شود. بواسطه خوفى كه بر او عارض مى‏شود دمش منجمد مى‏شود. دم خارج نمى‏شود ولكن حركت مى‏دهد بعد از فرى اوداج رجلش را، حركت اختياريه. كه خودش حركت مى‏دهد. نه اين كه پايش در جاى بلند بود افتاد پايين‏تر. نه حركت اختياريه. مثلا فرض بفرماييد پايش را حركت داد، گوشش را حركت داد، چشمش را حركت داد اين كافى است، احد الامرين كافى است. اگر بنا بوده باشد كسى مثل اين بعض فقها ملتزم بشود كه در اين حليت ذبيحه احدهما كافى است خوب در اين صورت مى‏گوييم كسى كه دستش را گذاشت به وريدين يا فرض كنيد، سوزاند وريدين را، يا فرض كنيد خود حيوان دمش منجمد شد لخوفه، دم نيامد بيرون. اگر اينجور شد، در اين صورت اين ميته نيست. مذكى است، خوردنش عيب ندارد. ولكن دم چون كه از اين خارج نشده است، دمى كه در جوفش هست محكوم به نجاست است. چرا؟ براى اين كه آنى كه موجب مى‏شد ما مى‏گفتيم دم متخلف در ذبيحه پاك است، سيره متشرعه بود. و آن سيره متشرعه كما ذكرنا، آن سيره در جايى است كه از حيوان دم متعارف خارج شده باشد و اما در جايى كه دم متعارف خارج نشده باشد اطلاقات دم، مقتضى اين معنا است، كه دم نجس است. اين حاصل فرمايش ايشان است و حاصل فرمايش حكيم كه ايشان در مقام دارند. رجوع به اطلاقات الدم مى‏شود و حكم مى‏شود بر اين كه دم نجس است، چون كه خارج نشده است. اين حاصل فرمايشى كه در مقام ذكر شده است.

کفايت احد الامرين در ذبح حيوان

اما آن مسئله‏اى كه در حليت حيوان احد الامرين كافى است يا نه؟ ولو اين که در باب ذباحه در باب ذبح بايد بحث بشود ولكن يك چيزى بگويم در ذهنتان باشد، ما در ذهنمان اين است كه يكى كافى است. يكى از اينها اگر حاصل بشود آن ذبيحه حلال مى‏شود اجتماع الامرين كافى نيست. لزومى ندارد اجتماع الامرين. ولوجه فى ذلك اين است ما در ما نحن فيه دو قسم از روايات داريم. يك روايتى داريم كه صحيحه زيد شحام است. ايشان فرموده است كه «إِذَا قُطِعَ الْحُلْقُومُ وَ خَرَجَ الدَّمُ فَلَا بَأْسَ»، وقتى كه ذبيحه را ذبح كرديد. يعنى اذا قُطع الاوداج وقتى كه اوداج قطع شد و خرج الدم فلا بأس. اين صحيحه درباره كسى است كه كاردى پيدا نكرده است كه با آن كارد ذبح كند حيوان را. مجبور شده است به چيزى كه غير از كارد است با او ذبح كند كند حيوان را.

صحيحه زيد شحام

اين صحيحه در ، باب، باب 12 از ابواب الذبائح  روايت سومى[6] است:

 «وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ» كه سند شيخ به كتاب حسن ابن محبوب صحيح است. حسن ابن محبوب هم كه جلالتش واضح است. عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ: » زيد شحام نيز ثقه است كه از اصحاب امام صادق سلام الله عليه است نقل مى‏كند. «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ لَمْ يَكُنْ بِحَضْرَتِهِ سِكِّينٌ» مردى كه در حضورش چاقو نبود «أَ يَذْبَحُ بِقَصَبَةٍ » با نى ذبح كند حيوان را يا نه؟ «فَقَالَ اذْبَحْ بِالْحَجَرِ وَ بِالْعَظْمِ- وَ بِالْقَصَبَةِ وَ الْعُودِ إِذَا لَمْ تُصِبِ الْحَدِيدَةَ» حديده ممكن نباشد به هر چيزى كه مى‏برد عيبى ندارد. «إِذَا قُطِعَ الْحُلْقُومُ وَ خَرَجَ الدَّمُ فَلَا بَأْسَ» اين اذا قطع الحلقوم به جهت اين كه حلقوم قطع شد اينها هم قطع مى‏شود. روايات ديگر هم هست. اذا قطع الحلقوم و خرج الدم فلا بأس. وقتى كه حلقوم يعنى اوداج را قطع كرد و دم خارج شد يعنى دم متعارف، آنى كه متعارف اين حيوان است آن دم خارج شد، عيبى ندارد، اشكالى ندارد. اين خرج الدم هم خودش قرينه است كه مراد قطع اوداج اربعه است. چون كه دم متعارف با قطع حلقوم تنها خارج نمى‏شود. بايد اوداج، وريدين قطع بشود. هم قرينه داخليه دارد، هم خارجيه. اين مفهومش عبارت از اين است كه اگر قطع حلقوم بشود، و خروج دم نشود فيه بأس، در او بأس هست. اگر قطع حلقوم بشود، مفهوم قضيه شرطيه. اگر قطع حلقوم بشود و خروج دم نباشد يا خروج دم بشود و قطع اوداج نبوده باشد كه نمى‏شود. خروج دم در صورتى است كه قطع اوداج بشود. وقتى كه قطع اوداج شد و خروج دم نشد، فيه بأس. در آن بأس هست. اين مقتضايش همين است. مفهوم اطلاق دارد، چه بعد از قطع اوداج دم و اينها را تكان بدهد يا ندهد. مطلق است ديگر.

صحيحه حلبی

در يك روايت ديگر در مقابل اين داريم روايت ديگرى كه او دلالت مى‏كند وقتى كه ذبيحه ذبح شد يعنى قطع اوداج شد وقتى كه دم و اينها را حركت داد او ديگر ذكى است. اين هم در باب باز 11 روايت 3[7] است.

 «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ» كه همه‏اش ثقات و اجلا هستند. «عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ» از صفوان ابن يحيى، از عبد الله ابن مسکان، از حلبى روايت صحيحه است. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الذَّبِيحَةِ فَقَالَ- إِذَا تَحَرَّكَ الذَّنَبُ أَوِ الطَّرْفُ أَوِ الْأُذُنُ فَهُوَ ذَكِيٌّ» ، وقتى كه دمش را، ذبيحه يعنى آنى كه ذبح شده است. قطع اوداج شده است. وقتى كه در حال ذبيحه بودن، حركت داد اذا تحرك الذنب، او الطرف يا چشمش را، او الاذن يا گوشش را فهو ذكىٌ. او ذكى است. مفهومش عبارت از اين است كه اگر بعد از قطع اوداج، اذا قطع الاوداج و لم يتحرك، نه فيه بأس، او ميته است نمى‏توانيد بخوريد.

 اين دو تا روايت منطوق هر كدام، با مفهوم ديگرى تعارض دارد. و بما اين که بين هر كدام و مفهوم ديگرى عموم و الخصوص مطلق است. آن روايت مى‏گويد اگر قطع حلقوم شد، دم خارج نشد ميته است. اطلاق دارد كه تحرك بشود يا نشود. اين منطوق ديگرى مى‏گويد كه اگر قطع حلقوم شد، قطع اوداج شد حركت شد ذكى است. اخص است اين. يك صورت را مى‏گويد. منطوق هر كدام مفهوم ديگرى را تقييد مى‏كند. آن چيزى كه در اصول اساسش را گذاشته‏ايم كه اگر دو تا قضيه شرطيه منشاء تعارض در آنها ما بين منطوق هر كدام با ديگرى باشد، جمع عرفی، جمع اطلاق و تقييد مقتضايش اين است كه مفهوم هر كدام را با منطوق ديگرى تقييد مى‏كنند كه مفاد عاطفه است. اين جور مى‏شود كه اذا قُطع الحلقوم و خرج الدم او تحرك الرجل و الذم فلا بأس. اگر مسئله تا اينجا بود صاف بود، هيچ شبهه‏اى هم نداشتيم بر اين فتوا. ولكن در ما نحن فيه يك روايت ثالثه‏اى هست. از آن روايت ثالثه ربما در ذهن مى‏زند كه خروج دم تنها كافى نيست. آخر نتيجه اين جمع ما بين اين دو طايفه اين است كه يكى باشد كافى است. در بين روايات ديگرى است، ربما از او اشعار مى‏شود اگر بگوييم كه ظهور ما دارد كه يكى كافى نيست. آن روايت صحيحه ابى بصير است.

صحيحه ابی بصير

صحيحه ابى بصير در باب 12 روايت اولى[8] است.

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ» به سندش از حسين ابن سعيد اهوازى، «عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ» كه عاصم ابن حبيب يكى از اصحاب امام صادق سلام الله است. از ثقات است. «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ يَعْنِي الْمُرَادِيَّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الشَّاةِ تُذْبَحُ»، گوسفند ذبح مى‏شود. «فَلَا تَتَحَرَّكُ» بعد از ذبح ديگر حركت نمى‏كند. هيچ تكانى نيست در او. «وَ يُهَرَاقُ مِنْهَا دَمٌ كَثِيرٌ عَبِيطٌ». ريخته مى‏شود دم كثير كه عبيط است. آن دم فرض بفرماييد تازه است. ريخته مى‏شود. «فَقَالَ لَا تَأْكُلْ إِنَّ عَلِيّاً ع كَانَ يَقُولُ- إِذَا رَكَضَتِ الرِّجْلُ أَوْ طَرَفَتِ الْعَيْنُ فَكُلْ» بايد حركت داشته باشد. يعنى خروج دم با حركت نمى‏شود. اين خروج دم را بعضى‏ها حمل كرده‏اند به خروج دم غير متعارف. خروج به طريق غير متعارف بود. كه گفته‏اند اين روايت يهراق منه، ريخته مى‏شود يعنى دفع ندارد دم. اين ريختن است. اين دفع ندارد، متثاقل است. كه خود صاحب وسائل هم به اين معنا حمل مى‏كند. اين معنا در ذهن ما اشكال دارد. چرا؟ ظاهرش اين است كه اين دم خروجش متعارف است. چون كه اگر خروجش غير متعارف بود، امام عليه السلام مى‏فرمود كه، استشهاد نمى‏فرمود كه اين چرا ميته است، به جهت اين كه على عليه السلام فرموده است: «إِذَا رَكَضَتِ الرِّجْلُ أَوْ طَرَفَتِ الْعَيْنُ فَكُلْ» تعليل مى‏فرمود كه اين خروج دم درست نيست. اين دم خارج نشده است از اين. مثل اين كه خروج دم تمام است. فقط چون كه حركت ندارد از اين جهت فرموده است كه ميته است. اين موجب شده است كه ما امساك كرده‏ايم و گفته‏ايم بر اين كه بايد در ذبيحه دو تا جمع بشود والاّ اگر اين روايت نبود، مقتضی الصناعة الفقهی اين بود كه احدهما كافى بوده باشد. هر كسى كه اين روايت دم متثاقل را، حمل كرده است به دم غير متعارف او است كه گفته خروج احدهما كافى است. ولكن عرض كرديم حمل كردن اين روايت به دمى كه خروجش غير متعارف بوده باشد با آن استشهاد امام عليه السلام به قول على عليه‏السلام تناسبى ندارد.

 سؤال...؟ مى‏گويد بر اين كه فلا تتحرك. حركت نكرد. من به چه لسانى بگويم؟ حركت نكرده است. و يهراق منه دم كثير. دم كثير ريخته است. اگر خروج دم، خروج دم متعارف نبود، و يكى از اينها كافى بود در ذبيحه بودن و مذكى بودن حيوان، مى‏فرمود كه اين جا، خروج دم نشده است. اين كه استشهاد فرمود چون كه حركت نشده است، معلوم مى‏شود كه خروج دمش اشكالى نداشت. خروج دم يهراق يعنى ريخته مى‏شود. ريخته شدن با دِفع منافاتى ندارد كه ريخته مى‏شود دفع هم داشته باشد. بله فرض بفرماييد يهراق الماء، آب ريخته مى‏شود نه معنايش اين است كه آن چيزى كه هست، دفع ندارد ريخته‏اند. يهراق دلالت ندارد به عدم الدفع. به تساقط. اين خروج، خروج متعارف بود ولكن خروج متعارف به تنهايى كافى نيست. شاهد، اين روايت از اين كه ما از آن صناعتی كه هست مانع مى‏شود اين نسبت به اين مطلب.

يك چيزى در ذهن ما هست مى‏گوييم با شما نمى‏دانيم كه الان، اين حرف در ذهن ما هست باشد تا وقتى، در ذهن ما اين است، اين دم وقتى كه از حيوان خارج شده است، سابقا گفته‏ايم. تا مادامى كه دم در باطن است، ما دليلى نداريم كه آن دم نجس است. ولو حيوان نباشد، ذبيحه نباشد. انسان هم كه بدنش پر از دم است ما دليل نداريم كه دم مادامى كه در باطن است به خارج ظاهر نشده است نجس بوده باشد. عمده دليل ما، اطلاق آن روايت منقار بود كه آنها مال دم خارجى بود و اما دمى كه هنوز در باطن هست و خارج نشده است دليلى به نجاست او نداريم. وقتى كه اينجور شد، مى‏گوييم دم وقتى كه ريخته شد به خارج ذبيحه را ذبح كردند، ريختند به خارج، آن دم در خارج نجس است. اگر به چيزى اصابت كند نجس است اما اگر آن دم دوباره برگشت به جوف كه محل كلام ما اين است، بعد از رجوع به جوف چه دليل داريم كه آن دم، نجس است؟ كدام دليل مى‏گويد كه آن دم نجس است. بعد از رجوع به جوف. اگر استصحاب در شبهات حكميه حجت بوده باشد استصحاب نجاست مى‏كند كسى. ما كه استصحاب را حجت نمى‏دانيم. اطلاقاتى هم كه نداريم. آن اطلاق مادامى كه دم خارج را مى‏گفت نجس است. بعد از اين كه برگشت به جوف نجس است، اين را كه مى‏گويد؟ بدان جهت، سؤال؟ به چه دليل همين به بيان شما؟ تا مادامى كه در موضوع ادله بود كه دم خارجى است نجس است بعد از اين كه رفت به جوف كه مى‏گويد كه نجس است؟

 بدان جهت دليل بر نجاستش نداريم كه اين عروق يا جوفى كه به آنها مى‏خورد آنها را نجس كند. بعد، بله، آن وقتى كه سلاخى مى‏كنند اين دم خارج مى‏شود، بعد از خروج الى الخارج باز مى‏گوييم نجس است. چرا؟ چون كه اطلاقات مى‏گيرد. بعد از اين كه سلاخى مى‏كند زد به آن بند، آن خونها ريخته شد از جوف به خارج، بله بعد از خروج به خارج نجس است. آن مذبحى كه دارد آلوده به آنها شد او را بايد شست، او خارج شده است. و اما چيزى كه هست، تا مادامى كه در جوف است خارج نشده است، نجس است و منجس است من حقير كه نتوانستم دليل پيدا كنم اين عروق را و اين جوفى كه به آنها اصابت كرده است آنها را نجس كرده است، اصل دليل بر نجاست اينجور دمى نداريم. مثل همين جور است ديگر، حيوانى دم را بخورد فرض بفرماييد. بعدى ندارد، دم خارجى و رفت به جوفش آن دم. تا مادامى كه در جوفش هست، جوفش را نجس كرده است، معده‏اش را نجس كرده است، بايد وقتى كه اين حيوان را ذبح كرديم معده‏اش را بشوييم. چون كه نجس شده است. ما اينجور دليل نداريم.

 سؤال...؟ بله بعد از شكافتن همين جور است، صحبت شكافتن نبود. وقتى كه به دار زد، خون آمد ريخت بيرون. هنوز جوفش را نشكافته است. آمد ريخت خونها بيرون، خون ديگر نماند و بعد كه قصابى و سلاخى كردند گوشت را به چه دليل بگويد نجس است؟ محل كلام اين است، وقتى كه عود مى‏كند به جوف نجس است و منجس او را ما مى‏گوييم. يا حضرات، يا علما. بگذريم از اينجا. اين هم يك مسئله‏اى است.

بعد ايشان اينجور مى‏فرمايد، خدا رحمتش كند، صاحب العروه قدس الله نفس الشريف. ايشان مى‏فرمايد بر اين كه اين دم متخلفى كه در ذبيحه هست، گفتيم اين دم متخلف در ذبيحه پاك است اين در صورتى است كه ذبيحه مما يأكل لحم بوده باشد. مثل گوسفند و امثال ذلك. و اما اگر حيوانى بوده باشد كه غير مأكول اللحم است، ذبيحه او فرض بفرماييد دم متخلف دارد او نه. احوط اين است نجس است. جزم نمى‏كند خدا رحمتش كند، ولكن مى‏گويد احوط اين است كه نجس است.

 لعل والله العالم كه ايشان مى‏فرمايد بر اين كه اين نجس است، لعل و الله العالم نظرش اين است در اين كه اين دم متخلفه، آنى كه قدر متيقن است محكوم است فرض بفرماييد به طهارت كه ما هم او را به سيره متشرعه ثابت كرديم و به ارتكاز متشرعه ثابت كرديم آنى است كه در حيوانى باشد كه مأكول اللحم است و اما در آن حيواين كه غير مأكول اللحم است سيره محرز نيست. محتمل است ولكن محرز نيست. رجوع به اطلاقات نجاست الدم مى‏شود. اگر مراد اين بوده باشد، اين را نمى‏شود تمام كرد. آنجا در مأكول اللحم بايد تفصيل داد. ما بين آن مأكول اللحمى كه اكل لحم او متعارف است، مثل گوسفند، بز و امثال ذلك و بين جناب خر كه اكل لحمش متعارف نيست. چه كسى اين را احراز كرد، سيره وقتى كه حمارى را ذبح ميكند از دم متخلف او شيعه اجتناب نمى‏كند؟ فرق ما بين آن مأكول اللحم و اين غير مأكولل الحمى كه كسى گرگ را ذبح كرده است، تا از جلدش منتفع بشود. اين تذكيه در آن حيوانات كه غير مأكول اللحم هستند به جهت انتفاع در جلدشان هست كه پاك بشوند. پس على هذا الاساس فرق ما بين حمار و آنها را گذاشته‏اند كه ما در ذهنمان اين است كه فرق نيست. مگر كسى به اجماع بچسبد. بگويد بر اين كه اجماع هست كه در آن دم متخلفى كه از مأكول اللحم است، آن پاك است. حمار هم مأكول اللحم است. يعنى اكلش حلال است خوردنش. اجماع هست، آن وقت اجماع آن مأكول اللحم را نمى‏گيرد، ارتکاز متشرعه هم ثابت نيست، آن وقت جوابش اين است كه اين اجماع عرض كرديم، احتمال دارد مدرك اجماع همان ارتكاز متشرعه بوده باشد. بلكه انسان مظنون و مطمئن به اين است كه اين اجماع منشائش آن است كه از اطلاقات رفع يد كرده‏اند و ملتزم شده‏اند به طهارت آن. و ظاهرا هم در ارتكاز متشرعه فرقى نمى‏كند. به آن قصابى كه هر روز گوسفند را ذبح مى‏كرد، كسى بگويد كه يك گرگ گرفته‏ام، دهانش را هم بسته‏ام. مى‏خواهم جلدش منتفع بشود. مى‏خواهم او را بياورم تو ذبح كنى. مى‏گويد بياور. او ارتكازا همين جور است. چه جورى كه از خون آن غنم اجتناب مى‏كند از خون اين گرگ هم همين جور اجتناب مى‏كند. ارتكازا، وقتى كه خون رفت و متعارف رد شد خون نجس، چه جور او را سلاخى مى‏كند كه پاك است، اين را هم سلاخى مى‏كند. ولو دم قاعدتا در جوفش مى‏ماند. اين را مثل او مى‏بيند. ارتكاا همين است.

سؤال...؟ دليلش ارتكاز است. آن ارتكازى كه در جناب خر بود همان ارتكاز در جناب گرگ هم هست.

 پس على هذا الاساس او كه پاك است، چون كه اجماع هم گفته‏ايم كه مدركى است. در ما نحن فيه اين ارتكاز بعيد نيست كه بگوييم ولو اطلاقات داريم كه دم نجس است. ولكن آنى كه موجب شد از آن اطلاقات ما رفع يد كرديم در دم متخلف از ذبيحه‏اى كه حلال است اكل لحم او همان ارتكاز در اينجا هم هست. هيچ فرقى ما بينهما، آن حمار يادتان باشد. ما بين او و ما بين اين موارد فرقى ديده نمى‏شود. بدان جهت در ما نحن فيه بعيد نيست كه مختلف از ذبيحه محكوم به طهارت بوده باشد، الى فرق ما بين اين كه ذبيحه مأكول اللحم بوده باشد يا غير مأكول اللحم بوده باشد.

نجاست علقه ی مستحيل از منی

بعد ايشان در عروه يك مسئله ديگرى را عنوان مى‏فرمايد:

مسألة 1: « العلقة المستحيلة من المني نجسة ‌من إنسان كان أو من غيره حتى العلقة في البيض ، والأحوط الاجتناب عن النقطة من الدم الذي يوجد في البيض ، لكن إذا كانت في الصفار وعليه جلدة رقيقة لا ينجس معه البياض إلّا إذا تمزقت الجلدة »[9].

 آن مسئله ديگر عبارت از اين است اين علقه‏اى كه مستحيل از منى است، منى وقتى كه در رحم ماند، آن منى كه صحيح است، آن شرايط رشد در او تمام است، او مبدل مى‏شود به علقه، يعنى تكه خون، مبدل به او مى‏شود. ربما چيزى كه هست، انسان يا حيوان هم همين جور است. ربما آن علقه را مى‏اندازد. سقط مى‏كند در حال همان علقه بودن. اين علقه نجس است يا نجس نيست؟ محقق در معتبر[10] اينجور فرموده است كه اين علقه دم است، دم حيوان است و بما انّه دم الحيوان است محكوم به نجاست است. اينجور فرموده است. خوب آن وقت اين كه دم الحيوان است دو تا معنا دارد. يعنى دمى است كه آن دم جزء بدن حيوان است، مثل آن دمى كه در عروق است. آن دم الحيوان به اين معنا است. اگر به آن معنا باشد كه اين علقه اينجور نيست. جزء بدن حيوان نيست. متكون در بدن الانسان است. يا در بدن حيوان است. مخلوق در او است. مخلوق از منى است كه مال مرد است يا مال فحل است. منتهى در اينجا آن منى متكون شده است به صورت دمى آمده است. اين جزء بدن آن حيوانى كه هست حساب نمى‏شود. مثل دم در عروق. اگر او را بگوييد كه دم حيوان ذى النفس است، يعنى جزء بدن او است كه نيست. اگر دم الحيوان است، يعنى دمى است كه متكون در بدن حيوان است، چه دليل داريم كه اين حيوان نجس است؟ دمى كه متكون در بدن حيوان بوده باشد، جزء بدن حيوان حساب نشود. جزء بدن انسان حساب نشود. متكون بشود، چه دليلى داريم كه او نجس است؟

 اين اشكال پيش ما درست نيست. آن كسى كه اطلاق را تمام مى‏داند الاّ ان تَرى فى منقاره دما او راحت است. چرا؟ چون كه گفتيم سابقا اين معنا اين مى‏شود چون كه ربما اين مضغة‏اى كه هست در تخم مى‏شود. تخم آن حيوانى كه در صحرا هست، تخم گذاشته است و خوابيده است روى تخم‏ها مبدل مى‏شود به مضغة ديگر. در جوف، اين عقاب هم،  يا باز و صقر ما گرسنه بوده است رفته خورده آنها را. الان خون در بينى‏اش هست. الاّ ان تَرى فى منقاره دما. وقتى كه علقه‏اى كه در تخم بوده باشد اطلاق روايت او را گرفت، علقه‏اى كه ديگر احتمال نمى‏دهيم آن علقه نجس بوده باشد. علقه‏اى كه در رحم انسان است يا حيوان است، پاك بوده باشد. اطلاق تمام است. بدان جهت كسى اگر اين اطلاق را قبول نكرد گفت اين موثقه بابا در بيان حكم آخر است، برای خودتان دكّان درست نكنيد، اطلاق، اطلاق، اطلاق ندارد.

 اينجور گفت بله او مى‏تواند اشكال كند، دليلى نداريم كه اين مضغة نجس است. چون كه در ادله نجاست دم اطلاقى نيست و شك داريم اين را به جهت اين كه فرقى نيست ما بين اين دم و آن دم، الحاق مى‏كنيم. اين در جايى است كه اين دم، دم حيوان بوده باشد. مثلا دم در عروق حيوان بوده باشد كه فرقى نيست ما بين اين دم و آن دم. و اما آنى كه، دمى كه متكون از منى است، اين را ما كى دليل داريم؟ بدان جهت امر در آن تخم مرغ يا غير مرغ فرقى نمى‏كند. آن طيورى كه در بيابان هستند، تخم مى‏گذارند، ربما تخمش را انسان برمى‏دارد كه خوراك درست كند. مى‏بيند يك قطره خونى هست. در تخم‏مرغ هم مى‏شود. مثلا در زرده‏اش يك قطره خونى هست اگر گفتيم كه مضغه نجس است اطلاق درست كرديم، در اين هم اطلاق درست مى‏شود. چرا؟ براى اين كه باز همين جناب عقاب يا صقر يا باز، تخم‏هايى كه در بيابان خورده است، آن قطره خون چسبيده به منقارش آمده آب خورده است. اين يك امر متعارفى هم هست. او نجس مى‏شود. وقتى كه او نجس شد ديگر ما بين آن قطره خون و قطره خونى كه در تخم مرغ است فرقى نيست.

 و اما اگر كسى اين اطلاق را قبول نكرد، گفت اينها اطلاق نيستند، خوب بايد ملتزم بشود به اصالت الطهارة ديگر. چون كه اطلاق نيست. دليل بر نجاست نيست. اجماع هم در اين مسائل اينجورى نمى‏شود ادعاى اجماع كرد. اجماع هم نيست. در تفريعيات كه اجماع نمى‏شود. بدان جهت اين در ما نحن فيه حكم مى‏شود به طهارت.

آنهايى كه حكم به طهارت فرموده‏اند روى اين اساس است كه آنها اطلاق را تمام ندانسته‏اند. و اما اگر اطلاق تمام بشود كه كما اين كه تمام هم هست هيچ خدشه‏اى هم ندارد، حكم به نجاست مى‏شود. بدان جهت ايشان مى‏گويد اين قطره خونى كه در زرده تخم مرغ است اگر آن جلده‏اى، آخر پوست دارد آن زرده تخم مرغ. آن پوسته بريده نشده باشد فرق نشده باشد. به نحوى كه سفيده تخم مرغ به زرده قاطى نشده باشد زرده‏اش را اگر بريزى بيرون پاك است. چون كه نه اين سفيده ملاقات با دم كرده است ، نه هم ملاقات كرده است با زرده‏اى كه در آن زرده دم نجس است بواسطه آن نقطه دم. و اما اگر ريخت به تاوه كه سرخ بشود يا ريخته به ظرف يا خودش در همانجا به همديگر قاطى شده بود همه‏اش نجس مى‏شود. دمى است نجس، ملاقات كرده است با مايع. محكوم است آن مايع به نجاست كه سابقا گفته‏ايم. در تخم مرغ پوشيده بودنش با اين پوسته‏اى كه دارد اين بواطن [صدق] نمى‏كند. اين مثل اين است كه زير كاسه ملاقات كرده باشد با دم. آن بواطنى كه سابقا گذشت و الحمد الله.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص63.

[2] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص349.

[3] لا إشكال في نجاسة الدم الداخل إلى جوف الذبيحة بعد خروجه عن المذبح، للأدلّة المتقدمة التي دلت على نجاسته مطلقا كما لا إشكال في نجاسة ما أصابه ذلك الدم من لحم و دم و عرق و غيرها مما يلاقيه في جوف الذبيحة؛ سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)، ص15.

[4] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)، ص15.

[5] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص349.

[6] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص25.

[7] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص23.

[8] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص24.

[9] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص63.

[10] العلقة التي يستحيل إليها نطفة الآدمي نجسة‌، قاله الشيخ في الخلاف و استدل بإجماع الفرقة. لنا انها دم حيوان له نفس فتكون نجسة، و كذا العلقة التي توجد في بيضة الدجاج و شبهه؛ جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر‌(قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام‌، چ1، ت1407)، ج1، ص422.