مسألة 5: «الجنين الذي يخرج من بطن المذبوح ويكون ذكاته بذكاة اُمه تمام دمه طاهر ، ولكنه لا يخلو عن إشكال»[1].
مسألة6: «الصيد الذي ذكاته بآلة الصيد في طهارة ما تخلَّف فيه بعد خروج روحه إشكال ، وإن كان لا يخلو عن وجه ، وأمـّا ما خرج منه فلا إشكال في نجاسته»[2].
برخی بيان فرموده اند که اين دو مسئله واحد است. مسئله اولى اين است كه ايشان مىفرمايد جنينى كه بطن او، از شكم مادر درمىآيد و آن روز عرض كرديم شرطش اين است كه اين جنين در شكم مادرى كه هست موقعى كه مادرش را سلاخى مىكنند ، مرده دربيايد. اين جنين در اين صورت محكوم است بكونه مذكى. شرطش اين است كه جنين خلقتش كامل بشود. و مو و پشم درآورده باشد من غير فرقٍ ما بين اين كه در شكم مادر روح داشته است ولی در همان شکم مادر مرده است يا اين كه از اول داری روح نبوده است از شكم مادر در آمده است به خلقت تامه، اشعر او بر ولكن اين روح از اول نيامده بود، باز هم اين مذكى است. ذكات جنينى به ذكات مادرش هست كه آنروز عرض كرديم. حالا اين جنين دَم دارد در بدنش. ايشان در عروه مىفرمايد كه آن دم همهاش محكوم به طهارت است. «و ان كان لا يخلوا عن اشكال»؛ولو خالى از اشكال نيست. يعنى آن وقتى كه آن جنين را سلاخى مىكنند كه بره در شكم مادر بوده است، خونى درمىآيد. آن خونى عند السلاخى از بدن خود جنين خارج مىشود محكوم به طهارت است. اين يك مسئله است. مىفرمايد و ان كان يخلوا عن اشكال.
و مسئله ديگری که به همين منوال است اين است که اگر حيوانى را صيد كردند كه تذكيه آن حيوان به صيد است. اعم از اين كه صيد به حيوان بشود، به كلب معلّم بشود يا با آلت قتاله بوده باشد، ايشان مىفرمايد در اين مسئله در طهارت دم اين حيوانى كه تذكيهاش به صيد است در طهارت دمش اشكال است. اين جا ديگر فتوا به طهارت نمىدهند. اشكال است، «و إن كان لا يخلو عن وجه»؛ ولو طهارتش خالى از وجه نيست كه در اين صورت اين «لا يخلوا عن وجه فتوا» حساب نمىشود. بدان جهت بايد گفت در مسئله فتوا نمىدهد بلكه احتياط مىكند.
ولكن در مسئله اولى اول فرمود بر اين كه دم متخلف طاهر است «و ان كان لا يخلوا عن اشكال»؛ ولو خالى از اشكال نيست ولكن او فتوا حساب مىشود. «لا يخلوا عن اشكال»؛ غير از اين است كه «ولكنه مشكل] اگر مىگفت «و لاكن مشكل» «و فيه اشكال» بعد از فتوا آن را منقلب مىكرد به احتياط. ولكن «و ان كان لا يخلوا عن اشكالٍ» اين ظاهرش فتواى سابقى را از بين نمىبرد. اين دو تا مسئله با همديگر خيلى فرق ندارند. يعنى هيچ فرق ندارند. هر دو منوال واحد است. جماعتى ملتزم شدهاند دم متخلف در آن چيزى كه هست، جنين و دم متخلفى كه در صيد هست، هر دو محكوم به طهارت است. وذلك براى اين كه آن كه ما داريم در طهارت دم متخلف، طهارت دم مختلف در ذبيحه نيست كه بگوييم جنين ذبح نشده است. حيوانى كه ذكاتش به صيد است ذبح نشده است. چون كه اين دم متخلف در ذبيحه بايد ذبح بشود، اينها دم متخلف در ذبيحه نيستند. دم جنين يا دم حيوانى كه فرض كنيد صيد شده است؛ بلكه مراد از دم متخلف، دم متخلف در مذكى است. چرا؟ چون كه للقطع و اليقين، اگر ابل نحر بشود آن دمى كه عند السلاخى از ابل خارج مىشود بالاتفاق طاهر است و حال آنكه به آن ابلى كه منحور است مذبوح صدق نمىكند. ذبيحه نيست. پس موضوع طهارت دم متخلف در مذكى است. وقتى كه دم متخلف در مذكى شد شامل جنين هم مىشود. چون كه ذكات الجنين ذكات امه و شامل حيوان صيد هم مىشود. چون كه ذكات آن صيد حيوانى كه صيد شده است به همان صيد است. «كلوا من ما امسكن عليكم»، صيدهاى ديگر به آلت قتاله هم كه قطع نظر از آيه در كلب معلم روايت هم هست. ولكن در آن صيدى كه شده است روايات وافى و شافى است.
پس على هذا الاساس دم متخلف در مذكى پاك است. پس صيد و جنين هم دارای دم متخلف مىشود. سابقا عرض كرديم خدمت شما اين كه دم متخلف محكوم به طهارت است در خطاب لفظى وارد نشده است كه دم متخلف پاك است. تا بگوييم آن خطاب ذبيحه است يا مذكى است. مذكى باشد به همه شامل مىشود. دليل همان، سيره متشرعه بود يا ارتكاز متشرعه. كه ارتكاز متشرعه اين است، بعد از آنكه آن دم از آن ذبيحه خارج شد، يا از ابل خارج شد بالنحر و موضع ذبح و نحر را تطهير كردند، عند السلاخى ديگر دمى كه از او خارج مىشود اجتناب نمىكنند. اين ارتكاز متشرعه است و اين دليل بود در اين كه طهارت دم متخلف پاك است.
خوب كلام اين است كه در اين جنين و هكذا در اين صيد اين ارتكاز متشرعه هست يا نيست؟ خودش هم دم متخلف در جنين نمىشود. از جنين دمى خارج نشده است. دم متخلف دمى كه باقى مىماند. بعد از خروج مقدارى، از آن جنين اصلا مقدارى خارج نشده است. در صيد ممكن است آن آلت قتاله يا كلب معلم زخم را جايى بزند كه از آنجا خون در بيايد. ولكن اين جور نيست كه آن خون بدن خارج شده باشد، آن خون زخم مىشود. دم متخلف اصلا شامل دم جنين و هكذا دم صيدى كه هست كانّ نمىشود. بدان جهت فرض بفرماييد اگر كسى قائل شد كه ما اطلاقى در ادله دم نداريم او راحت است مىگويد اطلاق نداريم. آنى كه قدر متيقن از روايات است، قدر متيقن هم نيست، يعنى مورد روايات است، غير دمى است كه باقى در جنين حيوان است. و غير دم باقى در بدن صيد است، آن وقتى كه ذكاتش محقق مىشود. اما آن دمى كه بعد از تحقق ذكات خارج بشود، ولو عند السلاخى دليلى بر نجاست آن دم نداريم چون كه اطلاقى نداريم در ادله نجاست الدم. شك هم بكنيم مجراى اصالت طهارت است. استصحاب عدم جعل نجاست. قاعده طهارت و نحو ذلك.
و اما كسى كه مثل ما اطلاق را تمام مىداند. «الاّ ان تَرى فی منقاره دما»، آن اطلاق مىگيرد مواردی را كه آن حيوان سبع تا صاحبش برسد از اين صيد خورده بود واز دم صيد در منقارش بود. آن را هم مىگيرد. در اين صورت فرض بفرماييد به چه دليل بگوييم كه اينها پاك هستند؟ عرض مىكنم در ما نحن فيه يك مطلب مسلم است عند الكل و آن مطلب مسلم اين است كه اگر آن حيوانى كه جنين است او را بعد از اين كه از شكم مادر درآوردند و ذبح كردند ولو ذبحش فرض بفرماييد تذكيه نيست؛ چون كه تذكيه شده است به ذكات الام. ولكن اوداجش را قطع كردهاند مقدارى از آن دم خارج شد. آن بقيهء دم كه در بدن حيوان مىماند كه خارج نمىشود او بلا اشكال پاك است. چون كه در همان ارتكاز ما بين آن دمى كه متخلف مىشود در آن جنين ما بين دم متخلف در ذبح جنين [پس بيرون آمدن] و ذبح امش هيچ فرقى نيست. منتهى ذبح اين، ذبحى است كه موجب ذكات نيست ولكن آن ذبحى را كه براى ام كرده بودند، او موجب ذكات الام بود. آن دم مابقى آنها پاك است. اين معنا در ارتكاز هست. وقتى كه در ارتكاز اينجور شد، كلام اين است كه اگر اين را اوداجش را قطع نكردند، آن دمى كه در بدنش باقى است، بعد عند السلاخى خارج مىشود، اين دم پاك است يا پاك نيست؟ كلام در اين است و هكذا در صيد هم همين جور است. اگر صيد را صاحبش رسيد ولو مرده بود، ذبح كرد. اوداجش را قطع كرد. مقدارى خون خارج شد بقيهاش در ارتكاز پاك است. دم متخلف است. چون كه ما بين آن صيدى كه صاحبش زنده رسيده است سر او و او را ذبح كرده است و خون خارج شده است و ما بين اين حيوانى كه بعد از مردن رسيده است كه فصل طويل نشده، ذبح كرده است و خون خارج شده است متشرعه در ارتكاز فرقى نمىگذارند. در صيد ولكن اينجور نيست كه صيد را دوباره فرض كنيد قطع اوداج بكنند. اينجور نيست صيد وقتى كه رسيدند ديدند مرده است، ديگر سلاخى مىكنند. در آن بره شير هم همين جور گفتهاند ولو ما ديدهايم كه او را هم قطع اوداج مىكنند وقتى كه از شكم مادر ولو مرده دربياورند. ولكن فرمودهاند در تنقيح[3] هست كه ما نديدهايم. ما هم نه ديدهايم ولكن همه جا مىكنند. روى اين اساس ارتكاز متشرعه همين جور است. وقتى كه اين حيوان بره شير را سلاخى مىكنند يا اين صيد را سلاخى مىكنند از اين دمائش اجتناب بكنند كه دمش نجس است هر چه بيرون مىريزد، آن مقدار كه در بدن مىماند موقع سلاخى يك مقدار كثير هم مىماند در عروقش چون كه اين به صيد مرده است. ممكن است صيد هم خيلى طول بكشد تا سلاخى كنند. بدان جهت دمش منجمد شده است در عروق. دمى كه عند السلاخى خارج بشود تمام نيست. معظم دم بدنش مثل ذبيحه نيست. اگر كسى ملتزم بشود كه تمام دمى كه متخلف در صيد است اين نجس و حرام است، اين معنايش اين است كه صيد را نمىشود خورد. چرا؟ چون كه لحم صيد جدا از دم نمىشود. دم منجمد مىشود. تا سلاخى بكنند، از بيابان بياورند در شهر سلاخى بكنند، دمائش منجمد مىشود چيزى خارج نمىشود. در عروق مىماند. خارج بشود يك چيز كمى خارج مىشود. بدان جهت آن دمائى كه بعد از سلاخى مىماند در عروق او هم مسلما اين است كه پاك است والاّ جواز الاكل بى اثر مىشود. در جنين هم همين جور است آن مقدارى كه دم مىماند بعد از سلاخى آنها بايد پاك بشود. ولو دم كثير باشد. انما الكلام در آن مقدارى است كه در موقع سلاخى بيرون مىريزد كه آن حيوان را قطع اوداج هم نكردهاند، سلاخى يا بعد به قول بعضىها ولو قطع اوداج بكنند آن مقدارى كه عند السلاخى مىريزد بيرون كلام در آن دم است. كه آيا از او اجتناب لازم است يا نه؟ بدان جهت در ذهن ما اين است، براى شما عرض مىكنم تكليف هم نمىكنم كه قبول كنيد. بدان جهت ما اين تفصيل را دادهايم كه اگر آن بره شير را قطع اوداج بكنند مثل آن بره شيرى كه زنده درآمده است بيرون كه ذبح بايد كرد، مثل او ذبح بكنند. عند الذبح مقدارى از خون خارج بشود، مثل آن بره شيرى است كه او را در خارج به ذبح تذكيه كردهاند. دم متخلف عند السلاخى پاك است. در صيد هم همين جور است. اگر صيد را موقعى كه رسيد صاحبش ولو مرده باشد فصل طويل نبوده باشد. ذبح بكنند مقدارى از دم خارج بشود ما بقى پاك است. چرا؟ چون كه در ارتكاز متشرعه ما بين اين حيوان و ما بين آن حيوانى كه تذكيهاش به ذبح است فرقى نيست. چون كه در مقدار، بعد از اين كه دم خارج شد، فرقى نمىبينند ما بين او و اين. و اگر اين كار را نكرده باشند، همين جور است. عند السلاخى آن دمى كه مىريزد بيرون دليل بر طهارتش نداريم. بلكه اطلاق «ان تَرى فى منقاره دما» اقتضا مىكند كه آن دم نجس بوده باشد. دليلى بر خروج نداريم. اجماع و سيره هم ثابت نيست. بدان جهت در آن دم بايد احتياط كرد.
بدان جهت ما به اطلاق كلام عروه يك قيدى مىزنيم. اين كه فرمود دم الجنين پاك است، ولكنه لا يخلوا عن اشكال، عرض مىكنيم بر اين كه پاك است در صورتى پاك است كه آن جنين را ذبح بكنند. و اما گر ذبحى نكرده باشند احوط اجتناب از دم او است عند السلاخى. آن دمى كه عند السلاخى مىريزد بيرون. و اما توجه كرديد در صيد هم همين جور است. اگر ذبح بكنند آن دمى كه خارج مىشود بقيه پاك است، اگر نكنند، احوط اجتناب از آن دمى است كه عند السلاخى مىريزد بيرون. ولكن اين حرف را هم بگويم براى شما، تا متوجه بوده باشد آن دمى كه عند السلاخى مىريزد بيرون آن دم لامحالا ظاهر مىشود عند السلاخى. گوشت را هم اگر روى بدن، يعنى در داخل بدن كه ظاهر مىشود و آن دم چسبيده است، فرض بفرماييد يعنى مماس با لحم است و خودش هم در لحم ظاهر شده است، او را بايد آب كشيد اگر دم نجس بوده باشد. بدان جهت احتياط اين است كه بايد او را آب كشيد.
سؤال...؟ عرض كردم در صيد ما نمىدانيم. ولكن اگر كردند، الان هم ارتكاز اين است كه اگر اينجور شد قبل از زمان طويلى همين كه سرش رسيد ذبح كرد دم خارج شد فرقى ما بين اين حيوان و ما بين آن حيوانى كه زنده بود و ذبح كرد و خونش ريخت بيرون، آن پاك است، فرقى ما بين او و اين ديده نمىشود. ارتكازا فرقى نيست. اين را در جنين هم مىگوييم. و اما اگر اين را ذبح نكرده باشند بعد سلاخى بكنند دم خارج مىشود، آن دمى كه مىريزد، آنها مورد احتياط است. مورد احتياط در صيد و هكذا در آن جنين، آن دمى است كه عند السلاخى مىريزد بيرون ولكن اين صيد را و هكذا جنين را فرى اوداج نكردهاند. والاّ فرى اوداج كرده باشد در ارتكاز فرقى نيست. در ذهن ما اين است. وقتى كه اينجور شد يك قسمش پس مسلم مىشود. و آن اين است تيرى را كه به صيد زدهاند يا كلبى كه صيد را زخم زده است، خون ريخته است عند الجرح، بلا اشكال است كه آن خون نجس است. آنى كه موقع زدن، تير خورده است يا فرض كنيد آلت قتاله خورده و خون درآمده است بعد مرده است، آنى كه آمده مثل آن خونى است كه عند الذبح بيرون مىآيد. آن نجس است، اشكالى هم در او نيست. انّما الكلام در خونى است كه آن خون بعد كونه مذكى از بدن خارج مىشود. كلام در اين است و از بدن ظاهر مىشود كلام در او است. در يك صورت گفتيم اشكال ندارد در طهارتش و اما در صورت ديگر، مورد، مورد احتياط است. هذا ما عندنا در ارتكاز ما اينجور مىبينيم. شما مىدانيد و ملاحظه بفرماييد كه چه جور است؟
مسألة 7: « الدم المشكوك في كونه من الحيوان أو لا محكوم بالطهارة كما أنّ الشيء الأحمر الذي يشكّ في أنـّه دم أم لا كذلك ، وكذا إذا علم أنّه من الحيوان الفلاني ولكن لا يعلم أنـّه ممـّا له نفس أم لا كدم الحيـّة والتمساح وكذا إذا لم يعلم أنـّه دم شاة أو سمك ، فإذا رأى في ثوبه دماً لا يدري أنّه منه أو من البق أو البرغوث يحكم بالطهارة ، وأمـّا الدم المتخلِّف في الذبيحة إذا شكّ في أنـّه من القسم الطاهر أو النجس فالظاهر الحكم بنجاسته عملاً بالاستصحاب ، وإن كان لا يخلو عن إشكال و يحتمل التفصيل بين ما إذا كان الشكّ من جهة احتمال ردّ النفس فيحكم بالطهارة لأصالة عدم الردّ وبين ما كان لأجل احتمال كون رأسه على علوٍّ فيحكم بالنجاسة عملاً بأصالة عدم خروج المقدار المتعارف ».[4]
بعد ايشان شروع مىكند داستان مسئله دم المشكوك را كه يك مسئلهاى است، مسئلهاى است كه سيّاله است. يعنى مطالبى كه در اين مسئله گفته مىشود اختصاص به اين مسئله ندارد. و مسئله هم مسئله مهمى است مورد ابتلاء است بعد الفروضش.
ايشان قدس الله، يعنى صاحب العروه قدس الله نفسه الشريف در دم المشكوك - دمى كه انسان شك مىكند-، فروضى را ذكر مىفرمايد.
فرض اول اين است، كه كانّ ظاهر عبارت اين است كه قطعا اينى كه ما در او شك داريم، خون است. خون بودنش محل كلام نيست. ولكن شك داريم كه خون حيوان است يا غير الحيوان. يعنى خون حيوان است، يعنى خون حيوان نيست. يعنى خونى است که محكوم به نجاست نيست. اين كدام مثال را بگوييم؟ خون حيوان است يا غير الحيوان؟ يعنى مراد از انسان كه نمىتواند خون انسان بشود چون كه او نجس است. اولى احتمال دارد كه خون حيوان نباشد كه پاك بشود. خون حيوان بشود نجس است، خون حيوان غير حيوان باشد پاك است. بدان جهت اين را گفتهاند كه روز عاشورا سنگ را برمىدارى، مىبينيم آنجا خون جمع شده است، نمىدانيم حيوانى اينجا ذبح كردهاند مثلا فرض كنيد، اين خون مال آن ست يا خونى است كه آيةً خارج شده است. يا آيتةً از آسمان نازل شده است. بايد اين بشود ديگر. والاّ فرض ديگرى ندارد. اگر اينجور بوده باشد كه بايد هم عبارت را به اين معنا حمل كرد. اگر اين بوده باشد اين فرض، فرض نادرى است يا غير واقع. و حكمش هم واضح است كه حكم به طهارت مىشود. چرا؟ چون كه گفتيم حتى آن اطلاقى كه ان تَرى فى منقارى دما، گفتيم آن دم حيوان را مىگيرد. يا آنى است كه مثل الحيوان، مثل آن علقه و مضغهاى كه هست آنها را مىگيرد. دمى را كه فرض بفرماييد همين جور است آيةً هست او را نمىگيرد. روى اين اصل شك داريم كه اين دم حيوان است؟ دم علقه و مضغه هست يا نه؟ استصحاب مىگويد نه، يك وقتى اين دم، دم حيوان نبود. آن وقتى كه خود دم هم نبود منتسب به حيوان هم نبود. استصحاب عدم ازلى ديگر كه همان استصحابى كه كارها را خيلى جاها حل كرده است. حلال مشكلات است.
الان نمىدانم دم موجود شد اين انتسابش به حيوان در عدمش باقى است يا نه؟ استصحاب مىگوييم كه نه آن عدم الانتساب على عدمه باقى است. خوب شما اگر گفتيد، من قبول ندارم استصحاب عدم ازلى را، نمىخواهد اثبات كنيم كه اين خون، خون آيت است. يا نمىخواهيم اثبات كنيم. اين موضوع حكم نيست. موضوع نجاست را نفى مىكنيم. كه دم منتسب الى حيوان يا مثل مضغه و علقه و امثال ذلك است. موضوع نجاست كه نفى شد نجاست منتفى مىشود. اين را مىخواهيم اثبات كنيم. شما در استصحاب عدم ازلى اشكال كرديد عيبى ندارد، فرصت هست براى شما.
اصالت طهارت را جارى كنيد. استصحاب را قبول نكنيد. بگوييد بر اين كه يك وقتى شارع بر اين دم جعل نجاست نكرده بود. الان هم نكرده است. استصحاب را هم قبول كرديد كه بايد قبول بكنيد. قاعده طهارت[5] است. «كل شىء طاهر حتى تعلم أنه قذر». اين فرض جاى كلام و گفت و گو نيست.
بعد ايشان يك فرض ديگرى را مىگويد اين هم جاى گفت و گو نيست. مثل فرض اول است. مثل اين كه اينجا يك قرمزى مىبيند در ثوبش. نمىداند اين رنگ است يا خون. خون نجس است. الان شك دارد كه خيلى محل ابتلا مىشود اين فرض كه نمىداند خون است يا اين كه رنگ است. رنگ احمر است. اينجا هم همين جور است استصحاب مىكند آن وقتى كه اين نبود، دم حيوان هم نبود. دم هم نبود. اينجا دم بودنش محل شك است. دم هم نبود. الان كه نمىدانم خود اين شىء موجود شده است، آن دمى كه از اين عند عدم وجوده مسلوب بود، وقتى كه خود اين شىء قرمز نبود دميتش هم نبود. الان كه موجود شده است، دميت موجود هست يا نه؟ استصحاب مىگويد كه نه، نيست. دميت موجود نشده است. استصحاب عدم ازلى. باز در اين مناقشه كرديد عيبى ندارد فرصت هست. استصحاب عدم جعل نجاست به اين، استصحاب را هم شك كرديد، قاعده طهارت كه كل شىء طاهر حتى تعلم انه قذر مىگيرد. اين فرض برود جاى بحث نيست.
ايشان دو فرض ديگرى در مسئله دارد. كه آن دو تا فرض كلام در آنها هست. ما فرض اولش را فرض مىكنيم. ايشان مىفرمايد در خارج ما مىبينيم دم را كه دم قطعا دم حيوان است. حيوانش را هم تعيين مىكنيم. فلان حيوان، تمساح يا دم، دم مار است ما مىدانيم. ولكن نمىدانيم مار يا تمساح نفس سائله دارد كه دمش نجس بوده باشد يا حيوانى است كه نفس سائله ندارد. وقتى كه نفس سائله نداشت لا يفسدوا الماء. يك وقت حيوانش را معينا مىدانيم كه دم مال دم تمساح است يا دم حى است. نمىدانيم اينها نفس سائله دارند تا دمشان نجس بشود يا دم سائله ندارند؟! شبهه، شبهه موضوعى است. مىدانيم حيوانى باشد نفس سائله دمش نجس است. ولكن شك در اين است كه اين حيوان دم سائله دارد يا ندارد؟ كه سابقا هم گفتهايم فحصى لازم نيست در شبهات موضوعيه. با اين دم چه معاملهاى بكنند. فرض ثانى اين است كه نه حيوان معين نيست. اگر معين بود ما مىدانستيم كه اين دم پاك است يا نجس؟ مىداند يك قطره خونى در ثوبش هست نمىداند كه اين قطره خون موقعى كه گوسفند سر مىبريد از او پاشيده است، به اين ثوبش، يا آن وقتى كه ماهى خريده بود آنها را پاك مىكرد، چون كه دم هم مىشود در او. اين دم ماهى اصابت به اين كرد. كه دم نمىداند دم شاة است يا دم سمك است؟
در اين فرض سومى كه دو صورت پيدا كرد، حيوانش معين بشود. صورت اولى است حيوانش مردد بشود صورت ثانى، در اينجا مىفرمايد كه دم پاك است. ايشان در عروه اينجور فتوا مىفرمايد. چرا؟ چرا بايد استصحاب عدم جعل نجاست به اين ماء يا قاعده طهارت در اين دم جاری بشود، اصل اين است كه كل شىء طاهر حتى تعلم انه قذر اين را هم مىگيرد. اين خون را هم مىگيرد. بايد مرادشان اين بوده باشد. بلكه بعضىها يك چيز ديگرى هم فرمودهاند. فرمودهاند در ما نحن فيه استصحاب مىشود عدم نفس سائله براى اين حيوان. اين تمساح آن وقتى كه خودش موجود نشده بود، نفس سائله هم نداشت. الان هم كه موجود شده است نمىدانم نفس سائله موجود شد با اين حيوان يعنى احتمال مىدهم موجود نشده باشد. اين نفس سائله نداشته باشد، مثل مرأه قرشيه ديگر. اين نفس سائله بلكه از آن اوضح است. چون كه نفس سائله در خود اين حيوان خودش موجود حقيقى است، وجود حقيقى دارد. بدان جهت نمىدانم اين خصوصيت حقيقيه كه يك وقتى كه اين حيوان نبود آن خصوصيتش هم نبود الان كه موجود شد آن خصوصيت كه نفس سائله است موجود شد يا موجود نشد، استصحاب مىگويد كما كان چه جورى كه لم يكن هذه الحيوان، ذى نفس سائله به عنوان سالبه به انتفاع الموضوع صادق بود قطعا الان هم احتمال مىدهم آن قضيه سالبه صدقش باقى بماند. چون كه قضيه سالبه در دو مرحله محل صدق دارد. هم در مرحله انتفاء موضوع، هم مرحله انتفاع المحمول. آن زمان قطعا صادق بود. و گفتيم ديگر، ديگر تكرار نمىكنيم كه قضيه سالبه به انتفاء موضوع با سالبه به انتفاء المحمول دو سنخ نيستند. سالبه همان سالبه است. منتهى اگر وجود موضوع باشد، اسمش مىشود سالبه انتفاء الموضوع. اگر نباشد مىشود سالبه به انتفاع المحمول. عدم المحمول يعنى سلب المحمول در هر دو به يك نحو است. چون كه سلب المحمول احتياج به وجود موضوع ندارد. سلب المحمول و سلب الوصف غير از اثبات الوصف است. اثبات وصف وجود عرضى دارد، معروض مىخواهد. اما سلب العرض و سلب الوصف احتياجى به وجود موضوع ندارد. موضوع، موجود شده است، استصحاب هم مىگويد باز محمول نيست در همان سالبه به انتفاع المحمول هم همين است چيزى ديگرى نيست. ثابت مىشود و حكم مىشود كه اين حيوان نفس سائله ندارد. مرحوم آقاى حكيم در آن حيوان معينش اين را اشكال نمىكند بر اين. در آن حيوان، روى مسلكش. روى مسلكش نبايد اشكال كند در آن حيوان معين. تمساح است، نمىدانم تمساح نفس سائله دارد يا نه؟ آن وقت نداشت، الان هم ندارد. و اما حيوان مردد بشود، ايشان سابقا اگر يادتان بوده باشد در آن نجاست البول كه نمىدانستيم بول شاة است يا بول خنزير آنجا مىفرمود كه استصحاب در فرد مردد جارى نمىشود. چون كه اين بول اگر از شاة باشد مىدانم كه پاك است. اين دم از شاة باشد مىدانم پاك است. از خنزير باشد مىدانم كه نجس است. اين مردد است كه از هست يا نه؟ در فرد مردد جارى نمىشود. ما آنجا جوابش را عرض كرديم يك جواب ناقابلى. گفتيم وقتى كه اين بول مىپريد از اين حيوان مىپريد ديگر. اشاره به آن حيوان مىكند. آن وقتى كه اين دم از بدن حيوان پريد اشاره به حيوان مىكند. مىگويم آن حيوان هم يك وقتى نفس سائله نداشت. اگر گوسفند هم بود نفس سائله نداشت. آن وقتى كه خودش هم نبود. بعد نمىدانم آن وقتى كه اين خون مىپريد، نفس سائله داشت يا نه؟ استصحاب مىگويد كه نه، نداشت. گفتيم اين فرد مردد نيست، اشاره مىكنيم به فرد معين، كه فى علم الله معين است ولكن ما نمىدانيم آن فرد معين و در آن وجود معين استصحاب جارى مىشود، كه آن وجودى كه اين خون از او پريد، آن وجود يا آن حيوانى كه اين بول از او پريد. نمىدانم آن حيوان نفس سائله داشت يا نداشت؟ استصحاب جارى مىشود. گفتيم اشكالى ندارد. در ما نحن فيه سابقا يك اشكال كرده بوديم، الان هم از آن اشكال رفع يد نمىكنيم. سابقا گفته بوديم استصحاب اين كه اين حيوان نفس سائله نداشت اثبات نمىكند كه اين بول، بول منتسب است به حيوانى كه نفس سائله ندارد. اثبات اين را نمىكند كه اين بول، بول حيوانى است كه نفس سائله ندارد. موضوع نجاست بول است. اينجا هم موضوع نجاست دم است. استصحاب عدم النفس سائلة للتمساح اثبات نمىكند كه اين دم، دم حيوانى است كه دم سائله ندارد. اين اتلاف، اتلاف مال الغير است. همان حرفى كه آنجا زديم اينجا هم اين اثبات نمىكند كه اين دم، دم حيوانى است كه نفس سائله ندارد. انتسابش را به اين حيوان مىدانيم. اما انتساب بايد محرز بشود كه انتساب محرز است به حيوانى كه نفس سائله ندارد. استصحاب اين انتساب دم را، كه دم منتسب است به آن حيوانى كه نفس سائله ندارد اين را اثبات نمىكند.
بدان جهت در ما نحن فيه يك استصحاب ديگرى به نظر ما آمده است كه خدمت شما مىگويم. آن استصحاب اين است كه آن دم منتسب به حيوانى كه نفس سائله داشته باشد، نيست. استصحاب در خود اين دم جارى مىشود. نه در حيوان. اين دم آن وقتى كه موجود نبود منتسب به حيوانى كه نفس سائله داشته باشد هم نبود. الان نمىدانم اين دمى كه موجود شده است منتسب به حيوانى است كه نفس سائله دارد يا نه؟ منتسب به آن حيوان هست يا نه؟ قبلا منتسب نبود الان هم همين جور است. انتساب به حيوان نفس سائله ندارد. خوب اين موضوع نجاست منتفى مىشود. موضوع نجاست دمى است كه منتسب به حيوانى بشود، كه آن حيوان نفس سائله دارد. تا اينجا مطالب را سابقا گفته بوديم و اينجا هم در ما نحن فيه مطلب را به آنجا رسانديم.
ولكن در ما نحن فيه يك اشكالى هست. و آن اشكال اين است كه شما چه جور تمسك به استصحاب مىكنيد؟ و حال آنكه قبول كرديد در موثقه عمار، امام عليهالسلام فرمود آن سؤر سباع من الطير پاك است الاّ ان تَرى فى منقاره دما. و شما گفتيد كه از اين الاّ ان تَرى فى منقاره دما استفاده مىشود كانّ كل دم نجس و منجس للماء اينجور استفاده كرديم سابقا. پس شارع موضوع دم را مطلق قرار داده است. منتهى يك قيد سلبى دارد. كه اين دم منتسب به حيوانى كه نفس سائله نداشته باشد، منتسب به او نشود. چون كه موثقه حفص ابن غياث اينجور گفت. گفت «لا يفسدوا الاماء الاّ ما كانت له نفسٌ سائلة». يعنى آنى كه نفس سائله ندارد او لا يفسد. لا يفسد بموته و لا ببوله، و لا بدمه، چون كه در موقع تفسخ هم بول و دمش به آب مىرود. از او استفاده كرديم كه حيوانى كه نفس سائله ندارد، دم او نجس نيست. يعنى «الاّ انترى فى منقاره دما» كه لم يكن آن دم، مال حيوانى كه نفس سائله ندارد. خوب اين دم مشكوك دم است بالوجدان. نمىدانم منتسب است به حيوانى كه نفس سائله ندارد، يا منتسب نيست؟! استصحاب مىگويد نه منتسب نيست. يك وقتى، كه آن دم نبود منتسب به آن حيوانى كه نفس سائله ندارد، آن وقتى كه آن دم نبود.
سؤال...؟ موضوع نجاست مطلق الدم است. «الاّ ان تَرى منقاره دما». فقط يك قيد عدمى دارد. آن قيد عدمى اين است، كه اين دم منتسب به حيوانى كه نفس سائله ندارد نباشد. نه اين كه منتسب بشود به حيوانى كه نفس سائله دارد. او موضوع حكم نيست. موضوع حكم مطلق دم حيوان است. فقط يك قيد دارد. يك قيدش اين است كه منتسب به حيوانى كه نفس سائله دارد نباشد. خوب استصحاب مىگويد اين منتسب به آن حيوانى كه نفس سائله ندارد نيست. نمىخواهيم اثبات بكنيم منتسب است به حيوانى كه نفس سائله دارد، او موضوع حكم نيست. موضوع نجاست مطلق الدم است. دم الحيوان است. فقط يك قيدى دارد كه منتسب به حيوانى كه نفس سائله ندارد، منتسب به او نباشد. خوب اين دم است بالوجدان، منتسب به حيوانى كه نفس سائله ندارد نيست، موضوع نجاست تمام شد. همين جور است ديگر. بله اينى كه فرموده بودند استصحاب مىكنيم عدم نفس سائله را للتمساح. عدم نفس سائله را به آن حيوانى كه اين خون از او پريد. او اگر اثبات مىكرد كه اين دم، دم حيوانى است كه نفس سائله ندارد، معلوم مىشد كه اين دم مشكوك داخل اين قيد است كه لا يفسدو الاماء الاّ ما كانت لها نفس سائلة داخل مفهوم او است پاك است. ولكن گفتيم كه استصحاب عدم نفس سائله به اين حيوان اثبات نمىكند كه دم منتسب است به حيوانى كه نفس سائله ندارد. اين را اشكال كرديم ما. روى اين اشكال در ما نحن فيه حكم كردن به طهارت اين دم مشكل است.
پس تمام نشد مسئله. مسئله داستان ديگر دارد. ولكن تا اينجا كه مىرسانند كه روى مسلك ما حكم كردن به طهارت اين دم، هم در صورتى كه معلوم بشود دم، دم تمساح است و شك داشته باشيم نفس سائله دارد يا نه؟ و هم در صورتى كه مردد بشود دم، دم شاة است يا سمک؟ حكم به طهارت اشكال دارد. چون كه استصحاب موضوع نجاست را احراز مىكند. محرز موضوع نجاست است. دم است بالوجدان و منتسب به حيوانى كه نفس سائله ندارد نيست انشاء الله تأمل بفرماييد اين داستان تمام نشد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص63.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص64.
[3][3] سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)، ص22.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص64.
[5] منظور از اصالة الطهارة يا قاعده ی طهارت اين است که اصل در اشيا طهارت است: « کل شیء لک طهار البته منظور حکم به طهارت اشياء در مرحله ی ظاهر است. اين قاعده از رواياتی همچون موثقه ی عمار« «كُلُّ شَيْءٍ نَظِيفٌ حَتَّى تَعْلَمَ أَنَّهُ قَذِرٌ- فَإِذَا عَلِمْتَ فَقَدْ قَذِرَ وَ مَا لَمْ تَعْلَمْ فَلَيْسَ عَلَيْكَ»» اصطياد شده است؛ ر.ک: ؛ محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دارالکتب الاسلامية، چ1، 1378ش)، ج1، ص285؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج30، ص467.