مسألة 7: « الدم المشكوك في كونه من الحيوان أو لا محكوم بالطهارة كما أنّ الشيء الأحمر الذي يشكّ في أنـّه دم أم لا كذلك ، وكذا إذا علم أنّه من الحيوان الفلاني ولكن لا يعلم أنـّه ممـّا له نفس أم لا كدم الحيـّة والتمساح وكذا إذا لم يعلم أنـّه دم شاة أو سمك ، فإذا رأى في ثوبه دماً لا يدري أنّه منه أو من البق أو البرغوث يحكم بالطهارة ، وأمـّا الدم المتخلِّف في الذبيحة إذا شكّ في أنـّه من القسم الطاهر أو النجس فالظاهر الحكم بنجاسته عملاً بالاستصحاب ، وإن كان لا يخلو عن إشكال و يحتمل التفصيل بين ما إذا كان الشكّ من جهة احتمال ردّ النفس فيحكم بالطهارة لأصالة عدم الردّ وبين ما كان لأجل احتمال كون رأسه على علوٍّ فيحكم بالنجاسة عملاً بأصالة عدم خروج المقدار المتعارف ».[1]
دم در منقار اين طاير كه سباع است. پيدا شده است و نمىدانيم حيوانى است كه نفس سائله دارد مثل شاة يا دم آن حيوانى است كه مثل سمك است. امام عليه سلام در موثقه عمار [2]فرمود: اگر در منقار او دم بوده باشد آن دم محكوم است به منجسيت و نجاست. از اين اطلاق استفاده شد كه امام فرمود كل دم من كل حيوان كه قابل است در منقار آن طائر پيدا بشود محكوم است به نجاست. فقط تخصيص وارد شد على دم آن حيوانى كه صاحب نفس نبوده باشد. عرض كرديم. ما اين حيوانى كه اين دم از او پيدا شده است و ما شك داريم در خود آن حيوان كه صاحب نفس است و يا صاحب نفس نيست. تارةً حيوان معين است كه تمساح است و دم، دم تمساح است. شك داريم كه تمساح دم سائله دارد يا ندارد. يا حيوانش مردد است دم از حيوانى پاشيده است در اين جا و افتاده است به ثوب، بدن يا چيز ديگر نمىدانيم كه دم شاة است كه تحت موثقه باقى است «الى ان تّرى فى منقار دما» يا اينكه دم سمك است از تحت اين اطلاق بيرون رفته است. براى اينكه امام عليه السلام فرمود: لا يفسد الماء عن حيوانى كه نفس سائله ندارد يعنى تفسخ اولا يتفسخ يعنى لا يفسد الماء به دم حيوانی که نفس سائله ندارد كه دم اين حيوان نيز پاك است. پس دم حيوانى كه صاحب نفس نيست استثنا شده است از اين «الا ان تری فى منقاره دماً» على هذاالاساس اشكال اين بود كه ايشان چه طور حكمى فرمود براى اينكه دمى كه لا يعلم كه از شاة است يا سمك يا دمى كه معلوم است كه از تمساح است؛ ولكن لا يعلم تمساح نفس سائله دارد يا نه حكم فرمود كه آن دم، دم پاك است. با وجود اينكه در مانحن فيه اطلاق داريم كه كل دم نجس و از اين اطلاق خارج شده است. دم حيوانى كه داراى نفس سائله نيست. ما شك داريم كه اين دم منتسب است به حيوانى كه نفس سائله ندارد يا منتسب نيست به او استصحاب مىگويد كه نه منتسب نيست. استصحاب عدم ازلى [می گويد] آن وقت كه اين دم نبود و دم اصلاً موجود نبود در عالم وجود نبود حتى در بدن حيوان هم نبود منتسب به نفس سائله نبود. آن وقتى كه خود حيوان هم موجود نبود. الان كه حيوان موجود شده است. تمساح موجود شده است و نمىدانيم كه دمش منتسب است به حيوانى كه نفس سائله دارد يا نه ندارد استصحاب [می گويد دم سائله ندارد]. اشكال اين بود كه مقتضاء اين استصحاب به انضمامش به آن عموم مقتضايش حكم به نجاست اين دم مشكوك است. آن روز تا اين جا رسيديم كه استصحاب عدم ازلى [می گويد] تمساح آن وقتى كه نبود دمش هم منتسب نبود به آن حيوانى كه [نفس سائله دارد]. الان كه خود تمساح موجود شده است نمىدانيم كه دمش بر عدم انتساب [به نفس سائله] باقى است يا خير. استصحاب می گويد عدم انتسابش باقى است؛ حتى در آن صورتى كه دم محرزاست كه از حيوان است و حيوانش مشخص نيست و يا شاة است يا سمك آن جا هم مىگوييم كه آن دم نبود انتسابش به شاة به آن سمك هم نبود. الان كه موجود شده است نمىدانيم كه انتسابش به شاة موجود شده است يا نشده است استصحاب مىگويد كه موجود نشده است [انتسابش] به آن سمك لازم نيست به استصحاب به [عدم] شاة [اثبات] بشود براى اينكه شاة موضوعيت ندارد. كل دم نجس است الى دمى كه منتسب بشود به حيوانى كه نفس سائله ندارد و اين اشكال بود و آنى كه در جواب اين به اشكال مىرسد بعد از تأمل كثير كه اين دم محكوم به طهارت بشود كما اينكه صاحب عروه مىگويد، اين را مىگوييم ببينيد كه چه مىگوييم، مىگوييم كه در لسان ادله اگر كه اين طور بود كه دم حيوانى كه ليس له نفسٌ آن دم طاهر است همين طور است موثقه عمار كه مىگفت: كل دم نجس از او خارج مىشد الى حيوانى كه نفس ندارد و بعد شك مىكرديم كه اين دم منتسب است به آن حيوانى كه نفس ندارد يا نه استصحاب مىگويد كه نه منتسب نبوده است و الان هم منتسب نيست و موضوع نجاست محرزمىشد به ضم الوجدان كه دم است الى اصل كه استصحاب است. و لی در لسان دليل ما اين طور نيست كه دم حيوانى كه ليسه له نفسٌ طاهر است ما اين را نداريم يك عبارتى در براغيث داشتهيم كه دم آنها پاك هستند و اما در مطلق حيوانى كه نفس سائله ندارد روايتى نداشتهايم. اين را ما استفاده كردهايم از آن قول امام عليه السلام كه فرمود: «لا يفسد الماء الا ما كانت له نفسُ سائلة» گفتيم كه اين كلام منحل به دو قضيه مىشود يعنى «ما كان له نفس سائلة يفسد الماء و ما ليس له نفسُ سائلة لا يفسد الماء بشیء من اجزائه و رطوباته تفسخ او لا يتفسخ»؛ اطلاق داشت ديگر. على هذا الساس وقتى كه استصحاب كرديم كه اگر تمساح نفس سائله نداشت آن وقتى كه نبود و الان که هست نمىدانيم نفس سائله دارد يا نه استصحاب مىگوييد كه نه ندارد. خود اين تمساح موضوع حكم است كه «لا يفسد الماء بشيئ من اجزائه و رطوباته تفسخ اولم يتفسخ» اين ديگر اصل مثبت نمىشود استصحاب عدم نفس سائلة و الحيوان سابقاً مىگفتيم كه مثبت نمىشود كه دم او هم منتسب است به حيوانى كه نفس سائله ندارد.
اين اشكال در صورتى بود كه در لسان دليل اين باشد كه دم حيوانی [که نفس سائله ندارد طاهر است] اين اگر بود اين اشكال جا داشت و اما در لسان دليل حيوانى كه « ليس له نفس سائلة ليس بنجس و لامنجس» به شيئى از اجزائش و رطوباتش اين طور است اين دم از رطوبات اين حيوانى است كه نفس سائله ندارد و خود اين روايت مىگويد كه اين تمساح بعد از استصحاب لا يفسد الماء تفسخ اولم يتفسخ بشيئ من اجزائه و رطوباته. استصحاب مىگويد كه تمساح لا يفسد الما بشئ من اجزائه و رطوباته. خوب وقتى كه استصحاب گفت: لا يفسد يعنى دم او پاك است ديگر پس على هذا الاساس در ما نحن فيه ثابت مىشود كه اين دم مشكوك كه دم تمساح است از تحت الا ان تّرى فى منقارى دما كه كل دم نجس است خارج شده است چرا؟ چون اين روايت گفت كه آن كه دم سائله ندارد هيچ چيز او نجس و منجس نيست. استصحاب گفت كه اين دم كه يقيناً از تمساح است. استصحاب گفت كه اين جا نفس سائله ندارد. خوب موضوع محرزشد و هكذا آن جايى كه دم مردد بشود كه از سمك است و يا از شاة. آن حيوانى كه دم از او است فى علم الله در آن حيوان استصحاب را جارى مىكنيم كه استصحاب مىگويد آن حيوان نفس سائله نداشت. پس آن حيوان لا يفسد الماء بشیء من اجزائه آن حيوانى كه دم يقيناً از او است. روايت مىگويد: لا يفسد الماء آن حيوان چرا؟ براى اينكه استصحاب گفت كه نفس سائله ندارد. اگر اين تقريب تمام شد حكم مىشود براينكه اين دمى كه مردد است كه از شاة است يا سمك و يا معلوم است كه از تمساح است و لاكن تمساح مشكوك است كه نفس سائله دارد يا نه حكم به طهارتش مىشود. اگر اين تقريب تمام شد بله مىشود والى اگر اين تقريب تمام نشد بايد از اين دم مشكوك اجتناب بشود.
گفتيم كه موضوع خود حيوان است. موضوع خود دم نيست. در لسان دليل اين طور است كه حيوان لا يفسد الماء اين كه مىگوييم كه اين موضوع اثبات نمىكند و مثبت مىشود يعنى اين موضوع حكم نيست. آنى كه موضوع است دم است و استصحاب عدم نفس سائله حيوان اثبات نمی كند كه دم منتسب است به حيوانى كه نفس سائله ندارد. اشكال اين بود اين تقريب اين است كه موضوع دم نيست موضوع در خطاب حيوانى است كه نفس سائله ندارد. به حيوانى كه نفس سائله ندارد مىگويد كه لايفسد الماء بشيئى از آن رطوبات و اجزايش خود آن حيوان است كه لا يفسد الماء بشيئى به اجزاء رطوبات بدان جهت استصحاب گفت كه تمساح نفس سائله ندارد. لا يفسد الماء شامل خودش مىشود و يا آن حيوانى كه نمىدانيم فى علم الله اين دم را انداخته نمىدانيم كه شاة است و يا سمك استصحاب گفت كه آن نفس سائله نداشت. استصحاب وقتى كه گفت نفس سائله نداشت آن حيوان لا يفسد الماء بشيئ من اجزائه و رطوباته بدان جهت در ما نحن فيه وقتى كه اين طور شد اثباب مىشود كه اين دم، دم طاهر است چرا؟ براى اين كه اثبات شد [به] استصحاب كه اين حيوان كه دم منتسب به او است دم سائله ندارد. حيوانى كه نفس سائله ندارد او محكوم است به طهارت به جميع اجزائه و رطوباته استصحاب هم گفت بر اينكه اين كه منتسب به آن حيوان است آن حيوان نفس سائله ندارد. اگر اين تقريب تمام شد فهو و الّا جاى تقريب ندارد جاى احتياط مىشود. دم ذى نفس سائله موضوع حكم نيست و در موثقه اين است كه كل دم نجسٌ الا ان تری فى منقاره دما؛ كل دم نجس الا دمی كه منتسب بشود به حيوانى كه نفس سائله ندارد. اين استثنا شده است از نجاست دم. اشكال اين بود كه اين دم به الوجدان محرز است در ما نحن فيه عنوان العام استصحاب هم مىگويد كه منتسب به حيوانى كه صاحب نفس نيست، نيست و انتسابى به او ندارد. پس موضوع نجاست تمام شد. مىگويد كه كل دم نجس. عرض مىكنم كه كلام اين است كل دم نجس و اشكال اين بود كه استصحاب عدم نفس حيوان اثبات نمىكند كه اين دم، دم غير از نفس است.
اشكالى كه روز چهارشنبه آن هفته داشتيم اين بود كه استصحاب عدم نفس سائله از حيوان- كه در تمساح جارى مىشود يا در آن حيوانى جارى مىشود كه نمىدانيم شاة بود يا سمك استصحاب - اثبات نمىكند كه دم منتسب به حيوانى است كه ليس له نفسٌ سائلة براى اينكه اين ليس اثبات نمىكند مثبت مىشود استصحاب در خود دم جارى مىشود كه اين دم يك وقتى به حيوان صاحب نفس سائله منتسب نبود و الان هم نيست احتمالش را مىدهد [استصحاب می کند عدم انتسابش را]. پس آنى كه موضوع عام است اين است كه كل دم نجس الاّ دمى كه منتسب باشد به حيوانى كه ليس له نفسٌ ساله انتساب اين دم را به حيوانى كه ليس له نفسٌ نمىدانم يك زمانى انتساب نداشته است به حيوان آن وقتى كه موجود نبود و الان نمىدانم منتسب است يا نه استصحاب مىكنم عدم انتساب اين دم را خوب موضوع نجاست محرز مىشود. حكم مىشود به نجاست اين دم براى اينكه اين دم بالوجدان منتسب به حيوانى است كه صاحب نفس نيست اين هم بالاصل است شما نگوييد كه اين معارض است به اينكه منتسب به حيوان ذى نفس نيست و او اثر ندارد براى اينكه موضوع حكم عام كل دم است. حيوان ذى نفس موضوع حكم نيست. ما در جواب اين بعد از فكر كردن يك كلمهاى پيدا كرديم كه مىشود او را تصحيح كرد و آن يك كلمه اين است كه اگر در لسان دليل اين طور بود كه دم حيوان ليس بطاهر اگر اين بود كه كل دم نجس را الى دم حيوانى كه ليس له النفسٌ تخصيص مىداد ولى اين اشكال جارى بود و حكم مىشد به نجاست آن دم ولا كن اشكال اين است كه ما اين طور خطابى نداريم ما خطابى داريم كه ما ليس له نفسٌ لا يفسد الماء خود حيوانى كه نفس سائله ندارد او موضوع حكم است. او نجس نيست و منجس نيست به شيئ من الاجزائه و رطوباته روى اين اساس اگر استصحاب عدم نفس را در خود آن حيوان جارى كرديم كه دم در آن است. اين اثباب مىكند بر اينكه اين دم نجس نيست. چرا؟ براى اينكه استصحاب مىگفت: تمساح نفس سائله ندارد. آن وقتى كه نبود الان هم ندارد. پس لا يفسد الماء آن تمساح به شيئ من اجزائه و هكذا و آن حيوانى كه نمىدانيم كه شاة است يا سمك نمىدانيم و مردد است ما بين شاة و سمك استصحاب مىگويد كه او نفس سائله نداشته است. يك وقتى هم اين دم او اگر پاشيد اين نفس سائله نداشته است. پس آن حيوان لا يفسد الماء بشیء من اجزائه و رطوباته كه يكى از رطوباتش دم است كه در ما نحن فيه لسان استثناء از نجاست است كل دم نجس مستثنى از او است خود دم استثناء نشده است. به عنوان دم استثنا نشده است. به عنوان حيوان ليس له نفسٌ استثناء شده است به عنوان اجزاء و رطوبات بدان جهت استصحاب وقتى كه در آن موضوع جارى شد. اثبات مىشود كه اين شيئى از اجزاء و رطوباتش نجس نيست. يكى از اين رطوباتش همين دمش است. كلام ما اين بود كه اگر كسى اين جواب را قبول كرد و توجيه كرد و گفت كه همين طور است. موضوع اين است در ادله حكم به طهارت بكند وگرنه رجوع مىشود به قاعده كه ذكر كرديم كه بايد حكم به نجاست دم بشود. اما بعد از اينكه استصحاب كرديم اين استصحاب اگر تمام شد دم مشكوك حيوان را داخل عنوان مستثنى مىكند از تحت عام [نجس بودن] خارج مىكند.
[نتيجه اين می شود] اين رطوبت و اين دم، دم حيوان غير ذى نفس است و محكوم به طهارت است. آن حيوان به تمام اجزاء و رطوبات اگر آن استصحاب كه امروز توضيح داديم تمام نشد بايد از دم اجتناب كرد.
بعد مرحوم حكيم در مستمسك[3] يك فرمايش ديگرى دارند. ايشان مىفرمايد: در ما نحن فيه اين موثقهاى كه دارد بر اينكه سؤر سباع الطّير طاهر است سؤرشان الا أن تری فی منقاره دمَاً مگر اينكه در منقارش دم بوده باشد عموم ما اين بود كه ايشان مىفرمايد: به اين عموم نمىشود كه تمسك كرد. در دم مشكوك كه دم تمساح است يا دمى كه مشكوك است آيا از شاة است و يا از سمك نمىشود به اين عموم تمسك كرد چرا نمىشود به اين عموم تمسك كرد؟ ايشان مىفرمايد در مانحن فيه موثقه يك ذيلى دارد كه در آن ذيل امام عليه السلام كلامى را فرموده است. كه آن كلام موجب مىشود كه صدر روايت كه الا ان تّرى في منقاره دما مجمل بشود اجمال پيدا كند بدان جهت به عمومش نمىشود ديگر تمسك كرد. اين موثقه[4] در ذيلش اين طور دارد «وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ- فَقَالَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَما» مگر در منقار او دم را به بينيد «ًفَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ» ايشان فرموده است در اين روايت كه غايت حكم به طهارت ما را رويت دم قرار داده است. هر دمى بوده باشد ديگر مقتضاى عموم اين است. به اين عموم تمسك مىكرديم ايشان مىفرمايد كه در ذيل اين روايت اين است. اين روايت را كلينى نقل كرده است به اين سندى كه سابقاً گفتهايم شيخ هم اين روايت را نقل كرده است و در ذيلش اين طور دارد. و وَ «رَوَاهُمَا الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ »، «وَ زَادَ فِي الْأَخِيرِ وَ سُئِلَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَتْ مِنْهُ الدَّجَاجَةُ» سؤال شود امام عليه السلام از آبى كه از او دجاجَ آب خورده است. «قَالَ إِنْ كَانَ فِي مِنْقَارِهَا قَذَرٌ»اگر در منقار دجاجه نجس بوده «لَمْ تَتَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَمْ تَشْرَبْ» نه وضو مىشود گرفت و نه از آن آب مىشود خورد نجس است. در اين ذيل غايت حكم به طهارت ما را عدم علم به وجود شیئ قذر در منقار قرار دارد كه آب پاك است مگر اينكه معلوم بشود و محرز بشود در منقار دجاجه قذر است «وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ فِي مِنْقَارِهَا قَذَراً» معلوم نشد كه در منقارش قذر است «تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ اشْرَبْ» غايت حكم به طهارت را علم به نجاست قرار داد كه غايت حكم به طهارت ثوب را در دجاجه علم به قذارت قرار داد. پس وقتى كه اين طور شد در صدر هم غايت علم به طهارت را دم بودن در منقار آن طير قرار داده بود و ما در ما نحن فيه بايد از يكى اين [دو] اطلاق رفع يد كنيم. يا بايد اين قذر در ذيل را مقيد به غير دم بكنيم و بگوييم كه در منقار دجاجه اگر قذری است و دم را استثنا كنيم و بگوييم كه اين طور نيست در منقار حيوان وقتى كه دم ديده شد آن آب محكوم است به نجاست. يا بايد اين ذيل را تخصيص بدهيم به صدر و دم را خارج كنيم براى اينكه قذر دم را هم مىگيرد.
اين طور است ديگر دم يك قسمش طاهر است و يك قسمش نجس و او هم كليه دم را مىگفت. ما بايد اين دم را استثنا كنيم از قذر بگوييم كه نه در غير دم اگر نجس رانديدى آب پاك است و اما در دم وقتى دم ديده شد آن آب نجس مىشود. يا بايد اين كار رابكنيم يا اطلاق صدر را كه رويت دم درمنقار باز و صقر است تبعيد كنيم و بگويم كه الا ان تری فى منقاره دما قذرا براى اينكه غالباً هم در منقار باز و صقر دم قذر مىشود دم را به اعتبار غلبه ذكر كرده است به خلاف دجاجه، دجاجه اين طور نيست كه هميشه غالباً در منقارش دم بشود بلكه دم نمىشود اين همين قاذرات مىخورد. پس در ما نحن فيه شما بايد يكى از تصرفين را بكنيد يا بايد از اطلاق دم در صدر رفع يد بكنيد [از ذيل] آن وقت هم كه از اطلاق ذيل رفع يد بكنيد و بگوييد كه دجاجه ثوبش لباسش محكوم به نجاست است الى أن يری فى منقاره قذراً غير از دم و اما اذا يری دم فهو نجس علی كل تقدير بايد اينطور بگوييم كه ايشان مىفرمايد كه يكى از اينها مزيتى بر ديگرى ندارد كداميك از تصرفات را بكنيم. قهراً چه مىشود؟ قهراً آن عموم ما مىشود مجمل ديگر نمىتوانيم به آن تمسك كنيم و عموم ندارد.
بعد خدا رحمت كند كلام ايشان[5] را معنى مىكنم. بلكه اولى اين است كه از آن اطلاق دم رفع يد كنيم. دم را مقيد كنيم به دم قذر چرا؟ براى اين كه ايشان مىفرمايد كه اطلاق ذيل، اطلاق افرادى است. اين كه مىگويد كه «قَالَ إِنْ كَانَ فِي مِنْقَارِهَا قَذَرٌ- لَمْ تَتَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَمْ تَشْرَبْ- وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ فِي مِنْقَارِهَا قَذَراً- تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ اشْرَبْ»، قذر اطلاق افرادى دارد غائط را مىگيرد. دم را نيز مىگيرد به ميته و لحم خنزير هم مىخورد ديگر اطلاق افرادى دارد قذر من حيث الافراد همه را مىگيرد و اما آن صدرى كه هست الى ان تری فى منقاره دما آن دم اطلاق افرادى ندارد اطلاق احوالى دارد. در منقار او دم ببينيد چه دم طاهر و چه دم نجس اين طور بايد اطلاقش باشد. مگر در منقار او دم به بينيد اطلاق احوالى دارد.
اىّ دماً هر قسم از دم ببينيد اطلاقش، اطلاق احوالى است يعنى دم طاهر يا دم غير طاهر مراد از احوالى طاهر و دم غير طاهر هرچه ببينيم. وقتى كه اين طور شد هروقت كه داير شد انسان از اطلاق افرادی رفع يد كند يا از اطلاق احوالى رفع يد كند بايد از اطلاق احوالی رفع يد بشود. اين كلام، كلام ايشان است و اين اشكالى است كه ايشان فرموده است و روى اين اساس فرموده است كه ما نحن فيه دم مشكوك را به نجاست كردن و به تمسك هم به هذا العموم صحيح نيست براى اينكه اين عموم، عموم مجمل مىشود. و نمىشود كه به او تمسك كرد به آن كه فرمودند.
خوب اين را شما مىدانيد كه اين درست نيست ايشان آن صدر را حمل بر حكم ظاهرى كرده است. حكم ظاهرى است. آبى را كه نمىدانى كه نجس است يا نه حكم به طهارتش مىشود مگر اين كه به منقار حيوان دم ديده بشود اىّ دمٍ.
اين حكم ظاهرى است براى اينكه غالباً در منقار آن حيوانات دم نجس مىشود شارع ملاک طهارت ظاهرى آب را رويت دم قرار داده است. هر دمى ببينيد. هر دمى كه ديديد احتمال دارد كه آب را نجس بكند آن آب محكوم به نجاست است. آن را به حكم ظاهرى حمل كرده است و دومى هم حكم ظاهرى است كه «سئل عَنْ مَاءٍ شَرِبَتْ مِنْهُ الدَّجَاجَةُ» امام عليه السلام مىفرمايد كه «قَالَ إِنْ كَانَ فِي مِنْقَارِهَا قَذَرٌ» اين هم حكم ظاهرى است هر دو را حمل بر حكم ظاهرى كرده است. ايشان فرموده يكى از دو تصرفات را بايد بكنيم. يا بايد حكم ظاهرى در ذيل را تخصيص بدهيم و ساير نجاست دم را استثنا كنيم و يا بايد حكم ظاهرى كه در صدر است اين اگر در عموم باقى ماند در ذيل اين را مقيد بكنيم به دم قذر آن وقت عموم از كار مىافتد. و آن اينكه ما سابقاً گفتهايم كه آن صدر حكم واقعى است. شارع مىگويد مثل سؤر ساير حيوانات مىفرمايد، سؤر باز و صقر پاك هستند. يعنى آن حيوانات طهارت ذاتى و عرضى دارند. آن كه نجس است عين نجس است در بدن حيوان كه آن غالباً در منقار حيوان مىشود. اگر در منقارش دم شد آن آب نجس مىشود كل دم مقتضايش اين بود كه هر دمى نجس و منجس است. حكم واقعى بود او خوب مىگوييم كه ذيل هم معلوم نيست كه حكم ظاهرى بوده باشد براى اينكه ذيل اين طور است كه «وَ سُئِلَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَتْ مِنْهُ الدَّجَاجَةُ- قَالَ إِنْ كَانَ فِي مِنْقَارِهَا قَذَرٌ» نه اينكه ان يعلم فی منقاره قذراً بلکه وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ فِي مِنْقَارِهَا قَذَراً- تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ اشْرَبْ. اين هم حكم واقعى است. يعنى اگر كه در منقارش قذرى ديده شد آب را قذر مىكند يعنى دجاجَ خودش طهارت ذاتى و عرضى دارد بدنش نجس نمىشود و قتی در منقارش قذرديده شد آن فقط قذر است. اين هم حكم واقعى است بعد كه مىفرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ فِي مِنْقَارِهَا قَذَراً- تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ اشْرَبْ. مثل علم» اگر اين ذيل هم حكم ظاهرى بوده باشد و براى ما تا مادامى كه قذر معلوم نشده است در منقار اين حيوان آب محكوم به طهارت است اين ذيل مىشود حكم ظاهرى به آن صدر چه مربوط. آن صدر مىگويد كه اين باز و صقرى كه هست طهارت ذاتى و عرضى دارند. و آبى كه از آنجا مىخورند قطعاً پاك مىشود. مگر در جايى كه در منقارش دم بوده باشد براى اينكه كل دم نجس است كل آب نجس مىشود. اين تعيين نمىكند كه در ذيل قذر چيست؟ صدر مىگويد كه هر دم قذر است. براى اينكه حكم واقعى است صدر بدان جهت اصلاً منافاتى بين صدر و ذيل ندارد. اين ذيل صدر را مجمل مىكند. مجمل كردن ذيل صدر را موقف به مسلك ايشان است يعنى آقاى حكيم قدس سره كه صدر را هم سابق حمل به حكم ظاهرى كرده است. گفت: حكم ظاهرى سؤر اين است كه مادامى كه دم معلوم نشده است ديده نشده حكم ظاهرى سؤر طهارت است. حمل بر حكم ظاهرى كرد و ذيل را هم حمل بر حكم ظاهرى كرده است. خوب هر دو كه حكم ظاهرى شدند بايد يك تصرف بشود. بدان جهت مىگويد كه مجمل شد.
ما مىگوييم كه هيچ كدام حكم ظاهرى نيست مثل سؤر ساير حيوانات اگر ذيل هم حكم ظاهرى بوده باشد صدر حكم ظاهرى نيست. صدر مقتضايش اين است كه سباع الطير طهارت ذاتى و عرضى دارند و هر دم نيز نجس و منجس است. آن صدر حكم واقعى است بدان جهت از آن دم خارج شده است. فقط آن حيوانى كه صاحب نفس سائله نيست و بدان جهت كلام آن منتهى به آنجا مىشود كه اگر استصحاب بر خود حيوان جارى شد كه نفس ندارد فايدهاى داشت فهو والا بايد از آن دمى كه هست از آن دم اجتناب كرد و يك كلمه هم بگويم مثل اينكه فرصت هست براى يك كلمه بعد در عروه اين طور است كه فكذا حكم به طهارت دم مىشود جايى كه شك بشود اين دم من هو از خود انسان است او من البق و البرغوث كه غالباً هم همين طور است و انسان ديگر مبتلا است. نمىداند كه دم پشه است يا دم بدن خودش است. در اين صورت فرموده است حكم به طهارت دم مىشود و اين كه او فرموده است حكم به طهارت دم مىشود شبههاى نيست. اين را بايد همه قبول كنند. چه كسى بگويد كه در ادله نجاست دم اطلاقى هست چه بگويد كه نيست چرا؟ براى اينكه اگر اطلاقى بوده باشد در ادله نجاست دم مثل دم برغوث را نمىگيرد براى اينكه سباع الطير برغوث نمىخورند كه دم در منقارشان باشد. اينها را نمىگيرند اين غير اين حيوانات را مىگيرند حيواناتى كه سابقاً از آنها در بعضى روايات تعبير شده بود كه لا دم له اصلاً دم ندارند. اين طور دمها را نمىگيرد. و هكذا مطلق ما اين بود كه فكذا اذا سال الماء. يك دليل اطلاق دم برغوث كه سال الماء نمىشود. بدان جهت در ما نحن فيه ما شك مىكنيم كه دمى كه در ثوب ديده شده است و يا در بدن ديده شده است. آن از آن دمى است در منقار آن طاير يا امثال ذلك كه حيوانى مىگوييم كه ذى نفس تعبير مىكنيم يا حيوانى كه دم دارد كه آن دم استثنا شده است مثل دم آن سمك و دم آن حيوانات به هر يك دم دارند ولكن اينها استثنا شده است از موثقه نمىدانيم اين دمى كه در ما نحن فيه بر ثوب بدن ديده شده است از آن دمى است كه از منقار باز و صقر ديده مىشود مىشود از است يا استصحاب مىگويد از آنها نيست. چرا؟ براى اينكه يك وقتى كه دم نبود از آنها نبود حالا نمىدانيم كه از آنها است يا نيست. استصحاب عدم ازلى مىگويد كه نبود. شما نگوييد كه اصل اين است كه دم برغوث هم نيست. عيبى ندارد شما هم آن استصحاب را جارى كنيد. اصل اين است كه استصحاب دم برغوث نيست كه در روايات اين بود كه پاك است و اين كثر و تفاحش استصحاب مىگويد كه آن دمى كه منتسب آن حيوانات است نيست اين استصحاب شاخ به شاخ مىشود. مىافتند و قاعده طهارت جاری مى شود و حكم مىشود كه اين دم پاك است و بدين جهت در مثل دم برغوث و کگ و اينها كه انسان احتمال مىدهد كه خون انسان باشد و يا دم برغوث و اينها باشد.در آن حكم به طهارت مىشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص64.
[2] وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ- فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ- وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ- فَقَالَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص230.
[3] ر. ک: سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص356 و 357.
[4] وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ- فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ- وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ- فَقَالَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص230.
[5] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص357.