مسألة 11: « الدم المراق في الأمراق حال غليانها نجس منجِّسوإن كان قليلاً مستهلكاً ، والقول بطهارته بالنار لرواية ضعيفة ضعيف ».[1]
عرض كرديم حكايت شده است از مفيد قدس الله سره،[2] اگر دمى واقع بشود در مرق حال غليانه اكل آن مرق اشكالى ندارد. اين فتوا از شيخ الطائفه [3] هم نقل شده است ولكن شيخ الطائفه تقييد فرموده است كه دم، دم قليل بوده باشد. مثل قطره او القطرتين. و اين فتوا از قاضى[4] هم نقل شده است ايشان هم تقييد كرده است دم را به دم قليل. سيد در عروه مىفرمايد دمى كه واقع مىشود در مرق در حال غليانه نجس و منجس است. و قول بطهارته للرواية ضعيف، ضعيفة.
در مقابل اين قول مفيد و شيخ قولى است منسوب و الى المشهور كه اين مرق لحمش بايد غسل بشود و خورده بشود و اما آب بايد دور انداخته شود. يا به آن مجانين يا مثل فرض بفرماييد اطفال على ما سنذكر اطعامش عيبى ندارد. ولكن بالغ مكلف نمىتواند او را بخورد. عرض مىكنم اينى كه نسبت داده شده است به مفيد قدس الله سره، و هكذا به شيخ نسبت داده شده است. دو تا احتمال در آن هست يك احتمال اين است كه اصل اين دمى كه مىافتد، بر مرق حال غليانه، اين دم مرق را نجس نمىكند؛ بلكه به واسطه استحاله اين دم که ناشی از غلیان خود دم است هم نجاستش هم حكم نجاستش مرتفع مىشود. كانّ مثل اين است كه يك قطره دم طاهر بيفتد به مرق. مثل دم متخلف در ذبيحه. كه وقتى آن قطره دم مستهلك شد ديگر آن مرق خوردنش عيبى ندارد. چون كه دم منجس نيست و خودش هم استحاله پيدا كرده است و محتمل است مراد اين بوده باشد که وقتى كه آن دم به مرق افتاد ، آن مرق ولو نجس شده است ولكن بواسطه اين نارى كه هست، و غلیانی که هست پاك مىشود. غلیان اين مرق، مثل غلیان عصير است كه عصير اگر غلیان كند بعد از ذهاب ثلاثه چه جور پاك مىشود عند جماعتى كه مىگفتند عصير بالغلیان نجس مىشود و ذهاب الثلثين مطهر است. ممكن است گفته بشود غلیان اين مرق به حيث اين كه دم مستهلك بشود و منهدم بشود، مطهر مرق است. دو تا احتمال هست. در ما نحن فيه آنى كه مفيد به او ملتزم شده است گفته مىشود كه از بعضى روايات استفاده مىشود. از آن روايات يكى اين روايت است.
اين روايت ذكر يابن آدم در باب 38 از ابواب النجاسات، روايت 8 [5]است. «محمد ابن الحسن عن اسناده عن محمد ابن احمد ابن يحيى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ» شيخ قدس الله نفسه الشريف اين روايت را نقل مىكند، به اسنادش از محمد ابن يحيى اشعرى كه سندش به كتاب او صحيح است. كما ذكرنا مرارا.
محمد ابن احمد ابن يحيى هم از يعقوب ابن يزيد نقل مىكند که همه از ثقات هستند. عن حسن ابن مبارك، عن زكريا ابن آدم كه زكريا ابن آدم از اجلا است. كلام در اين حسن ابن المبارك است. روايت را بخوانيم و ببينيم مدلولش تمام است، آن وقت در اين حسن ابن مبارك تكلم كنيم. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ» قطره خمرى يا نبيذ مسكرى، نه آن نبيذى كه حلال است. مثل اين كه آب تلخ بود، مقدار خرما مىريختند كه طعمش عوض بشود. او را هم نبيذ مىگفتند. آن نبيذ، نبيذ طاهر حلال است. نبيذ مسكر كه از اقسام خمر است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ. قَالَ يُهَرَاقُ المرق» مرق يعنى آن به آب آبگوشت ريخته مىشود، ارشاد به اين است كه فايده ندارد. تنجس پيدا كرده است. «أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ» يا اطعام مىكند آن مرق را به اهل ذمه،«أَوِ الْكَلْبَ- وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ» اما گوشت را يا بشور و بخور. «قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ» قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ. قطره دم افتاده است به اين مرق. «قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ» آن دم را آتش انشاء الله مىخورد. محو مىكند. معنايش عبارت از اين است كه مستهلك مقدارى از آن بخار مىشود، مقدار ديگر هم مستهلك مىشود. در اين صورت، «قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ » خمر يا نبيذ مسكر در آن خمير افتاده است. او دم، ظاهرش اين است كه دم به خمير افتاده است نه به آب آبگوشت. «قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ» امام عليه السلام، كانّ فرموده است اين فاسد شد، يعنى نجس شد نمىشود خورد. اين كه دم در ذيل دارد به خمير افتاد، فرمود فاسد شد خمير؛ معنايش اين است كه آن خمير را نان هم بكنى و بخورى نمىشود. خمير وقتى كه نجس شد به پختن پاك نمىشود. ولو دم افتاده باشد. از اين ذيل معلوم مىشود كه مرق يك خصوصيتى دارد كانّ كه در مرق اگر دم افتاد حال الغلیان او را نجس نمىكند يا بواسطه استهلاك او كه نجس نمىشود، خوردن خودش هم عيبى ندارد چون كه مستهلك شده است.
آن وقت اين روايت من حيث السند حسن المبارك را دارد. اين روايت را كه حسن ابن مبارك دارد اين ظاهرا حسين ابن المبارك است. چون كه حسن ابن المبارك در كتب رجال نيست. آنى كه در كتب رجال هست حسين ابن مبارك است. و آن حسين ابن مبارك توثيقى يا مدحى ندارد. بدان جهت روايت اگر حسين ابن مبارك باشد روايت توثيق ندارد، حسنه هم نيست، ضعيف است. حسن ابن مبارك باشد كه حسن ابن مبارك مهمل است. شاهد بر اين كه اين حسين ابن مبارك است نه حسن ابن مبارك شاهدش اين است كه همين روايت را كلينى قدس الله نفسه الشريف نقل كرده است. آن روايت را كه نقل كرده است، سندش اين است و رواه الكلينى در رواه اطعمه و در باب اشربه نقل كرده است. باب، باب 26 از ابواب اشربه است. آنجا دارد بر اين كه «وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ كَمَا يَأْتِي فِي الْأَشْرِبَةِ الْمُحَرَّمَةِ» در آن جا از همان حسين ابن مبارك نقل كرده است[6]. اين ظاهرا حسن ابن مبارك اشتباه است. حسين ابن مبارك است. بدان جهت روايت من حيث السند تمام نيست. اما يك اشكال ديگرى كه به سند اين روايت شده است، آن اشكال وارد نيست. چون كه در سند كلينى هست كه رواه الكلينى عن محمد ابن يحيى، عن محمد ابن موسى. اين محمد ابن موسى، محمد ابن عيسى است كه ابن الوليد و قميين او را تضعيف كردهاند. گفتهاند يضع الحديث، جعل حديث مىكرد. اين محمد ابن موسى ابن عيسى در سند كلينى است. و در سند شيخ كما اين كه خوانديم اين شخص وارد نشده است. شيخ نقل مىكند به اسنادش، عن محمد ابن احمد ابن يحيى، محمد ابن احمد ابن يحيى كه هست ايشان هم نقل مىكند اين روايت را از يعقوب ابن يزيد، يعقوب ابن يزيد عن حسن ابن مبارك عن زكريا ابن آدم. فقط ضعف روايت بواسطه حسن ابن مبارك است. اين روايت دلالت می کند که وقتى كه آبگوشت در ديگ است و به قرينه ذيلى كه دارد -الدم تأكله النار- آن ديگ روى آتش بوده است، و ديگى نبوده است كه فارغ شده از آتش، يا مثلا قبلا افتاده است كه هنوز نپخته بود. اما مرق بود. اين نيم پخته بود. مىفرمايد عيبى ندارد، الدم تأكله النار اين مرق كانّ يك خصوصيتى دارد. كه مرق نجس نمىشود. اين يك روايت است. بعضىها فرمودهاند بر اين كه اين روايت ولو من حيث السند ضعيف است ولكن در بين دو روايت ديگر داريم كه آن دو تا روايت من حيث السند تمام هستند و دلالت هم مىكنند بر همين حكمى كه از اين روايتى كه هست، از اين روايت ذكريا ابن آدم استفاده مىشد.
يكى از اين رواياتها در باب، باب 44 است از اطعمه محرمه. روايت دومى است.[7]
«وَ عَنْ أَبِي عَلِيِّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ»، كلينى نقل مىكند از احمد ابن ادريس قمى قدس الله سره كه شيخش است. او هم نقل مىكند از محمد ابن عبد الجبار كه از ثقات و [اجلأ] است آن هم نقل مىكند «عَن مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ». است. اين سند از اسناد مكرره است در كافى. عن على ابن نعمان كه از اجلا است، «عَنْ سَعِيدٍ الْأَعْرَجِ» سعيد الاعرج را متعرض مىشويم. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قِدْرٍ فِيهَا جَزُورٌ- وَقَعَ فِيهَا قَدْرُ أُوقِيَّةٍ مِنْ دَمٍ- أَ يُؤْكَلُ قَالَ نَعَمْ فَإِنَّ النَّارَ تَأْكُلُ الدَّمَ» ؟ اين دم، دم كثير است. آن ديگ بزرگى كه در او يك شتر مىپختند، در آن قدر كه معلوم است كه خيلى بزرگ مىشود، عربها دارند. اهل العشاير شايد الان هم پيدا بشود پيششان كه همين جور يك شتر در او مىپختند. در ديگى بود به آن بزرگى. يك اوقيه دم كه اوقيه از كيلو كمتر است. يك اوقيه در آن افتاده است. «ا يأكل»؟ خورده مىشود؟ «قال: نعم»، خورده مىشود «فانّ النار تأكل الدم» نار دم را مىخورد.
بله، دم اطلاق دارد، دم، دم طاهر بوده باشد، متخلف در ذبيحه باشد. يا دم نجس بوده باشد آن دمى كه از نحر شده بود ابل يا فرض كنيد حيوان ذبح شده بود بلا فرق ما بين اين كه دم طاهر باشد يا نجس بوده باشد. مقتضاى اطلاق اين است. «وقع فيه اوقية من الدم، ايأكل»؟ خورده مىشود؟ «قال نعم، فان النار تأكل الدم». نار دم را مىخورد. اين روايت به اطلاقه دلالت مىكند، عيبى ندارد خوردن لازمهاش اين است كه نجس نبوده باشد. منجس مرق نبوده باشد. والاّ منجس بشود، يا اگر منجس هم هست، نار پاكش مىكند. مطهرش است. والاّ خوردنش جايز نمىشد. در اين روايت در سند سعيد الاعرج است. علامه [8]اينجور فرموده است در مختلف اين سعيد الاعرج را ما نمىشناسيم كيست؟ تا عدالت او را بفهميم كه عادل هست يا نه؟ كانّ اين سعيد الاعرج مجهول است كه كدام سعيد الاعرج است؟! و اين در سند اشكال كرده است. پس اين روايت سابقه و اين روايت به حسب كلام علامه در مختلف من حيث سند اشكال دارد. شهيد هم در دروس همين جور است. شهيد فرموده است در دروس[9]، اين مرقى كه در حال غلیان دم به او مىافتد اين نجس و منجس است عند الحلبيين. و اما عند الشيخين عيبى ندارد به آن مرق. شيخين مىگويد به شيخ مفيد و شيخ الطائفه. عيبى ندارد. فرموده است به اين كه عيبى ندارد روايتان ضعيفتان. دو تا روايت هست من حيث السند ضعيف هستند. كانّ شهيد هم قدس الله سره در سند اين روايت اشكال مىكند. يك قاعده كلى عرض مىكنم يادتان بوده باشد. اين رواياتى كه سعيد الاعرج از امام صادق سلام الله عليه نقل مىكند، اين روايات، رواياتى هستند كه اگر قطع نظر از سعيد الاعرج بشود، صحيح بشوند و مثل اين روايت، روايت صحيحه است. اين سعيد الاعرج، سعيد ابن عبد الله ابن اعرج الكوفى است كه از ثقات و اعدل است. نجاشى قدس الله نفسه الشريف[10] و غير نجاشى توصيف كرده است كه سعيد ابن عبد الله اعرج و يقال، سعيد ابن عبد الرحمان، ربما يقال سعيد ابن عبد الرحمان الاعرج الكوفى اين ثقه است. اين سعيد الاعرج در سند روايات كه از امام صادق سلام الله عليه نقل مىكند همين سعيد ابن عبد الله اعرج كوفى است. چرا كه گفتيم ثقه و عدل است؟ ولو اين سعيد الاعرج که در اسند اين روايت است، علامه و شهيد احتمال دادهاند که اين شخص ديگرى باشد كه ما نمىشناسيم. نه اين همان سعيد ابن عبدالله اعرج است. شاهد بر اين چيست؟ شاهد بر اين يك كلام صدوق است. صدوق قدس الله نفسه الشريف، در آن مشيخهاش اينجور فرموده است: « و ما كان فيه عن سعيد الأعرج فقد رويته عن أبي- رضي اللّه عنه- عن سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر البزنطيّ، عن عبد الكريم بن عمرو الخثعميّ، عن سعيد بن عبد اللّه الأعرج الكوفيّ».[11] در عن صدر مىگويد ما كان فيه عن سعيد الاعرج ولكن در آخرش مىگويد كه عن عبد الكريم عمر الخثعمى، عن سعيد ابن عبد الله اعرج. اين شاهد بر اين است كه سعيد ابن عبد الله اعرج همان سعيد الاعرج است. اين يك شاهد.
يك شاهد ديگر كه مثل اين شاهد قطعى است، شيخ قدس الله نفسه الشريف در فهرست وقتى كه متعرض شده است به سعيد الاعرج[12] كه له اصل به عنوان سعيد اعرج ذكر كرده است. و آن وقتى كه در اصحاب امام صادق سلام الله عليه يعنى در رجالش، در اصحاب ائمه متعرض شده است فرموده است سعيد ابن عبد الرحمان ابن اعرج. اگر سعيد الاعرج كه روايات كثيرهاى از امام صادق عليه السلام داشت غير از سعيد عبد الرحمان اعرج بود، در آن رجالش بايد دو تا ذكر كند. بلكه در فهرست هم بايد ذكر كند. چون كه سعيد ابن عبد الله اعرج آن هم صاحب اصل است. اگر سعيد الاعرجى كه گفته است له اصلٌ غير او باشد، بايد او را هم در فهرست نقل كند. اين كه در فهرست فقط يكى را نقل كرده است به عنوان سعيد الاعرج آنجا در رجال امام صادق سلامالله عليه سعيد ابن عبد الرحمان اعرج را نقل كرده است اين دليل و شاهد بر اين است كه اينها يك نفر هستند.
يك كلمه ديگر بگويم يادتان باشد، و آن اين است كه، كسى كه تتبع بكند در سند روايات آن مقدارى كه ما تتبع كردهايم ربّما در يك راوى آن لفظ عبد الرحمن در اسمش هست او را به عنوان عبد الرحمن ذكر مىكنند. ربّما آن عبد الرحمن را تبديل به عبد الله مىكنند. كه در سند روايات كسى كه تتبع بكند خيلى است. مثلا مىگويند عبد الرحمن ابى نجران، عبد الرحمن است. مىگويند عبد الله ابى نجران. اين سعيد ابن عبد الله ابن اعرج و سعيد بن عبد الرحمن اعرج اين هم از اين باب است. كه عبد الرحمن را ربّما تبديل به عبد الله مىكنند و اخرى عبد الله ذكر مىكنند. بدان جهت اين روايت من حيث السند صحيح است، غبارى در سند اين روايت نيست. علاوه بر اين كه اين روايت من حيث السند صحيح است به همين مضمون يك صحيحه ديگرى هست آن هم صحيحه على ابن جعفر است.
و آن هم صحيحه على ابن جعفر روايت سومى[13] است در همين باب 44 از ابواب، اطعمه محرمه. على ابن جعفر فى كتابه مررات ذكر كردهايم كه سند اين رواياتى را كه صاحب وسايل از على ابن جعفر نقل مىكند به طريق شيخ نقل مىكند. به آن سندى كه شيخ به على ابن ابى جعفر دارد كه صاحب وسايل سندش را مىرساند به شيخ. روايات على ابن جعفر را بواسطه شيخ نقل كرده است. طريق وسايل هم به شيخ الطائفه صحيح است. و طريق شيخ هم به على ابن جعفر صحيح است. روايت من حيث السند صحيحه مىشود.
«عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِي كِتَابِهِ عَنْ أَخِيهِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قِدْرٍ فِيهَا أَلْفُ رِطْلِ مَاءٍ» هزار رطل آب است كه يك خرده زياد مىشد، يك كُر مىشد. « فَطُبِخَ فِيهَا لَحْمٌ» در آن قدر لحم پخته مىشود. قهرا يك كر، نزديك يك كُر آب دارد، يك شتر هم كه در آن هست. وقع فيه اوقيت دم، شايد همان روايت باشد، سند ديگر است. «وَقَعَ فِيهَا أُوقِيَّةُ دَمٍ هَلْ يَصْلُحُ أَكْلُهُ- فَقَالَ إِذَا طُبِخَ فَكُلْ فَلَا بَأْسَ» وقتى كه پخته شد بخور. اين ظاهر اين روايت اين است كه قبل از پختن هم كه آب و لحم هست، دم بيافتد بپزند اين عيبى ندارد. لازم نيست در حال الغلیان دم بيفتد.
اين هم يك صحيحه است كه روايت من حيث السند صحيحه مىشود. بدان جهت در اين حكم من حيث سند اين روايات، اشكال درست نيست. بله، بسا اوقات گفته مىشود كه اين رواياتى كه در ما نحن فيه هست اين خلاف ارتكاز متشرعه است. آبگوشت در ارتكاز متشرعه هيچ خصوصيتى ندارد. آب مطلق با آب گوشت، سركه با آب گوشت يك فرقى داشته باشند اين از منکرات است، عند اذهان المتشرعه. چون كه عند اذهان المتشرعه از منكرات است، اين دو تا صحيحه را حمل مىكنيم به دمى كه دم طاهر بوده باشد. مثل دم متخلف از ذبيحه يا منحور. ابل منحور. او افتاده باشد. آن دم اگر افتاده باشد خوب در اين آب كثير، مرق كثير مستهلك مىشود، خون پاك است ديگر. مثل فرض بفرماييد فتواى كسانى مىشود كه مىگويند آن قطره خونى در تخم مرغ است پاك است. او را هم به هم بزنيد كه مستهلك بشود، بخوريد عيبى ندارد. چون كه مستهلك شد عيب ندارد، منهدم است موضوع. خودش هم كه پاك است، آن قطره را پاك مىداند. اين هم مثل او مىشود كه دم طاهر افتاده است در قدر مستهلك شده است خوردنش عيبى ندارد. روايات را حمل به اين كردهاند. اين دو تا روايت را به اين معنا حمل كردن عيبى ندارد. و اما روايت اولى اينجور نيست. در روايت اولى به قرينه سؤال قبلى كه خمر افتاد، نبيذ مسكر افتاد امام فرمود بر اين كه آن مرق را بريز يا بخوران به اهل ذمه و هكذا كلب و اينها بعد سؤال كرد خون ريخت؟ معلوم ميشود كه همان خون نجس را مىگويد. لا اقل خون نجس را نگويد مطلق است. اين را نمىشود حمل كرد به خون طاهر. اين خلاف ظهور روايت است. آن روايت كه من حيث السند ضعيف بود، او را كنار مىگذاريم اينها را حمل مىكنيم به دم طاهر. خوب كسى اگر بگويد كه اين استبعاد در ما نحن فيه مثل استبعاد در آن روايت ابان ابن تغلب[14] است. امام عليه السلام بعد از اين كه سؤال كرد، زنى يك انگشتش بريده شده است، بريدهاند، قطع كردهاند. ديهاش چقدر است؟ فرمود 10 شتر. دو تاى آن 20 شتر، سه تا 25 شتر. او تعجب كرد، گفت چرا، اين را به ما نقل كردهاند ولكن، اين را بر ما همين جور نقل كردهاند 30 شتر بعد كه سه تا را گذشت اينجور فرمود. اين را به ما نقل كردهاند ولكن ما قبول نكردهايم. گفتيم شيطان اين را آورده است. آنجا امام اينجور فرمود كه «فَقَالَ مَهْلًا يَا أَبَانُ هَذَا حُكْمُ رَسُولِ اللَّهِ ص- إِنَّ الْمَرْأَةَ تُعَاقِلُ الرَّجُلَ إِلَى ثُلُثِ الدِّيَةِ- فَإِذَا بَلَغَتِ الثُّلُثَ رَجَعَتْ إِلَى النِّصْفِ- يَا أَبَانُ إِنَّكَ أَخَذْتَنِي بِالْقِيَاسِ- وَ السُّنَّةُ إِذَا قِيسَتْ مُحِقَ الدِّينُ»؛ خوب اين استبعاد هم مثل آن استبعاد است. چرا اين را فرض كنيد ما اين را طرح بكنيم؟ تعبدى است اگر مرق در او دم بيافتد، نه اين عيبى ندارد، اين را نجس نمىكند. اگر كسى اين حرف را گفت و اين ارتکاز متشرعه را با اين خنثى كرد. كما اين كه مىشود خنثى كرد. خوب آن وقت چه بگوييم در جوابش، در جوابش اينجور بايد بگوييم. روايات جوابش اين است كه اين دو تا روايت اخيره غايت امر اين است كه اطلاق دارند. هم دم طاهر را مىگيرند، هم دم نجس را مىگيرند. هر دو تا را مىگيرند.
خوب، در مقابل اينها ما روايتى داريم كه اگر دم نجس افتاد به آب آن آب نمىشود ديگر او را استعمال كرد. آن آب نجس مىشود. او را بايد دور انداخت. آن روايت هم مطلق است. اعم از اينكه آن آب را بجوشانى يا نجوشانى. بجوشانى يا نجوشانيد، آن روايت اطلاق دارد. آن روايت را صاحب وسايل در ، در باب 8 از ابواب مطلق[15] نقل كرده است: «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ رَعَفَ فَامْتَخَطَ- فَصَارَ بَعْضُ ذَلِكَ الدَّمِ قَطْراً صِغَاراً فَأَصَابَ إِنَاءَهُ«؟ آيا وضو از او جايز است يا نه؟ هَلْ يَصْلُحُ لَهُ الْوُضُوءُ مِنْهُ- فَقَالَ إِنْ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً يَسْتَبِينُ فِي الْمَاءِ فَلَا بَأْسَ- وَ إِنْ كَانَ شَيْئاً بَيِّناً فَلَا تَتَوَضَّأْ مِنْهُ- قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ رَعَفَ وَ هُوَ يَتَوَضَّأُ- فَتَقْطُرُ قَطْرَةٌ فِي إِنَائِهِ هَلْ يَصْلُحُ الْوُضُوءُ مِنْهُ قَالَ لَا». گفتند بر اين كه نه درست نيست. فرمودهاند در تنقيح هم هست كه اين روايت با روايات متقدمه در تنافی بالعموم و الخصوص من وجه است. اطلاق اين روايت مىگيرد دمى كه در آب افتاد با آن نمىشود وضو بگيريد. چه آن آب را بجوشانى يا نجوشانى. آخر الدم تأكله النار اگر اينجور بوده باشد معنايش اين است كه بجوشانى مىشود وضو گرفت. ولكن اين روايت مىگويد كه با اين آب نمىشود وضو گرفت. اعم از اينكه او را بجوشانى يا نجوشانى.
پس اين روايت من حيث الدم نجس خصوصيت دارد ولكن من حيث جوشيدن و عدم جوشيدن اطلاق دارد. آن روايات متقدمه هم عكس اين است. من حيث جوشيدن خاص است. آنها فرضشان در آن مرق مغلى است و در ماء مغلى است. ولكن دم طاهر است يا نجس؟ اطلاق دارند. هر كدام كه اينجور گفتيم سابقا قاعده كليه، هر دو روايتى كه هر كدام يك خصوصيتى داشته باشند كه در آن روايت ديگر آن خصوصيت نيست نسبت ما بين آنها عند التباين و عند التخالف من خصوص من وجه مىشود. در ما نحن فيه روايات متقدمه خصوصيت غلیانى را داشتند. ولكن من الحيث الدم مطلق بودند كه دم، دم طاهر بوده باشد يا نجس بوده باشد. اين روايت مختص است به دم نجس. چون كه مال رعاف و خون بينى است كه نجس است قطعا. ولكن آن آب جوشيده يا نجوشيده است مطلق هستند. نسبت عموم و خصوص من وجه مىشود. در آن ماده اجتماع كه خون نجس بيافتد و بجوشد اين اين صحيحه مىگويد بريز دور. آن دو تا روايت مىگويد كه نريز دور. با همديگر تعارض مىكنند. وقتى كه تعارض كردند تساقط مىكنند رجوع مىشود به استصحاب بقاء نجاست. مىگوييم دم كه سابقا به اين قِدِر نيافتاده بود قطعا نجس بود. نمىدانيم وقتى كه در قدر افتاد آيا پاك شد به جوشيدن يا نه؟ استصحاب مىگويد دم در نجاستش باقى است. خوب اين را مىدانيد كه اين شبهه حكميه مىشود. ما در حكم شرعى آن شك داريم. دمى كه به مرق مىافتد، دم نجس. آيا آن دم بعد از جوشيدن پاك مىشود يا نمىشود؟ شبهه حكمى است ديگر. در شبهه حكمى كه استصحاب بنا نشد حجت بشود. بدان جهت اينجور فرمودهاند كه اگر بنا شد استصحاب حجت نشود رجوع به قاعده طهارت مىشود. مقتضاى قاعده طهارت اين است كه اين عيبى ندارد. اين فرمايش ايشان است. ولكن در ذهن ما اين است كه اين عموم و خصوص من وجه نيست. چرا؟ چون كه اين روايت موردش دم، دم نجس است. اين كه غلی و او لم يغلى اين اطلاق الحكم است. موضوعش سابقا گفتيم يك اطلاق در موضوع داريم، يك اطلاق در حكم داريم. ما موضوع را حساب مىكنيم. چون كه رتبه موضوع قبل از رتبه حكم است. موضوع دم نجسى است كه در آب افتاده است.
در آن روايات متقدمه هم موضوع آن دمى بود كه در آب افتاده است. آن صحيحه على ابن جعفر گفت قدرى كه در او آب است و لحم است. فرض اين است كه آن مال قبل از جوشيدن را كه آب است در آن گوشت انداختهاند، هنوز آبگوشت نشده است اطلاقش گرفت او را. اين روايت مىگويد دم نجس در آب افتاده است، آن روايت مىگويد كه دم افتاده است در آب هر دو موضوعشان افتادن در آب است. موضوع اينجور است. وقتى كه موضوع اينجور شد اين دم نجس است، او مطلق الدم است. اين روايت كه مىگويد اين آب را استعمال نكن، دم نجس افتاده است اين نسبت به آن روايت موضوعش اخص است. اخص مطلق است. عموم و خصوص من وجه نيست. نمىدانم رساندهام حرفم را. دو تا اطلاق است يك اطلاق در ناحيه حكم، يك اطلاق در ناحيه موضوع. اطلاق در ناحيه موضوع اگر حساب بشود ديگر نوبت به اطلاق در ناحيه حكم نمىرسد. رتبه موضوع مقدم است. در آن موضوع اينجور بود كه «وَ سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ رَعَفَ وَ هُوَ يَتَوَضَّأُ- فَتَقْطُرُ قَطْرَةٌ فِي إِنَائِهِ هَلْ يَصْلُحُ الْوُضُوءُ مِنْهُ قَالَ لَا» اين كه غلی ام لا. اين اطلاق لا است. حكم است. والاّ موضوعش اين بود كه خونى كه در آب افتاده است، او از اين سؤال مىكند. اما در صحيحه على ابن جعفر سابقى اينجور بود بر اين كه «سَأَلْتُهُ عَنْ قِدْرٍ فِيهَا أَلْفُ رِطْلِ مَاءٍ كه پخته مىشود. در آن «فَطُبِخَ فِيهَا لَحْمٌ» ، در او آب است، «وَقَعَ فِيهَا أُوقِيَّةُ دَمٍ هَلْ يَصْلُحُ أَكْلُهُ- فَقَالَ إِذَا طُبِخَ فَكُلْ فَلَا بَأْسَ»در او اوقيه دم افتاده است. اگر آب را حساب كرديد كه آب بود موقع آب بودن افتاد، اگر اين را حساب بكنيد اين دم مطلق است. طاهر باشد يا نجس. او تقييد مىكند كه دم بايد طاهر باشد. اگر گفتيد نه، موضوع اين روايت طبخ، يعنى در حال طبخ افتاده است. يعنى در حال مرق بودن افتاده است. اگر اين را بگوييد، اين موضوع با آن موضوع صحيحه مباين مىشود. اصلا با هم ربطى ندارد. در اين روايت، مثل روايت اولى اين است كه مرق كه موضوع خاصى است در آن خون افتاده است چه خون پاك، چه خون نجس. بخور او را. آن هم موضوعش اين است ماء مطلقى كه با آن وضو مىگيريم دم نجس در آن افتاده است. اصلا به هم ربطى ندارد. اگر از اين روايت خصوصيت مرق منظور بشود. اصل روايت هم به همديگر مربوط نيستند. او يك حكمى است اين هم يك حكم آخر. و اگر فرض بفرماييد نه، اين در حالى كه آب هست هنوز، گوشت هم تازه ريختيم، گذاشتيم روى آتش هنور مرق نشده است، آب است و گوشت ريخته است كه اطلاق دارد اين صورت را هم مىگيرد ما مىگوييم. اگر اين صورت را حساب بكنيد آن روايت نسبت به اين روايات اخص مطلق است. اين روايات مىگويد كه آبى است كه در آن خون ريخته است اعم از خون طاهر و نجس، مطلق است. آن مىگويد آبى است كه در آن خون نجس ريخته است، او را اجتناب بكنيد . اين حمل مىشود به اين که يك حكمى است، منتهى تعددى است يا على القاعده است حرف خواهيم زد. خون طاهر اگر در مرقى بيافتد يا در آبى بيافتد مستهلك بشود، ولو بواسطه آتش پختن مستهلك بشود مىشود آن آب را خورد، خون طاهر را. خوردن خون ولو حرام است ولكن اگر مستهلك بشود بواسطه آتش يا مطلقا، مطلقاى آن هم حرف دارد، مسئلهاش خواهد آمد. اگر به نار مستهلك شد مىشود او را خورد. اين يك حكمى است كه در ما نحن فيه در دم طاهر ثابت است، با همديگر هيچ تنافى ندارند بدان جهت اگر استصحاب هم در شبهات حكميه حجت نباشد جاى قاعده طهارت نيست، در ما نحن فيه حكم به نجاست مىشود.
الدم نجس و منجس بالمرق، آن روايت، روايت اولى ضعيف است به او نمىشود عمل كرد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص65.
[2] و إن وقع دم في قدر تغلي على النار جاز أكل ما فيها بعد زوال عين الدم و تفريقها بالنار و إن لم تزل عين الدم منها حرم ما خالطه الدم و حل منها ما أمكن غسله بالماء؛ محمد بن محمد بن نعمان مفيد، المقنعة، (کنگره جهانی هزاره شيخ مفيد (ره)، چ1، ت1413ق)، ص582.
[3] و إذا كانت القدر تغلي على النّار، فوقع فيها شيء من الخمر، أهريق ما فيها من المرق، و غسل اللّحم، و أكل بعد ذلك. فإن حصل فيها شيء من الدّم، و كان قليلا، ثمَّ غلى، جاز أكل ما فيها، لأنّ النّار تحيل الدّم؛ محمد بن الحسن طوسی، النهاية فی مجرد الفقه و الفتاوی، (بيروت، دار الکتاب العربی، چ2، ت1400)، ص588
[4] و قال ابن البرّاج: فإن وقع فيها دم و كان قليلا و غلى، جاز أكل ما فيها بعد أن تغلي، فإن كان كثيرا، لم يجز أكل شيء منها؛ علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج8، ص345.
[5] وَ عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ- قَالَ يُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْكَلْبَ- وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ- قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ- قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ- قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ قُلْتُ أَبِيعُهُ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ أُبَيِّنُ لَهُمْ- قَالَ نَعَمْ فَإِنَّهُمْ يَسْتَحِلُّونَ شُرْبَهُ قُلْتُ- وَ الْفُقَّاعُ هُوَ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ فَقَالَ أَكْرَهُ أَنْ آكُلَهُ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْءٍ مِنْ طَعَامِي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص470.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج6، ص422.
[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص196.
[8] و منع صحة السند، فإنّ سعيد الأعرج لا أعرف حاله، و الاحتجاج به يتوقّف على معرفة عدالته؛ علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج8، ص437.
[9] آن چه در دروس آمده است اين به اين صورت است: « و المرق المنجّس بقليل الدم يطهر بالغليان في المشهور، و اجتنابه أحوط»؛ محمد بن مکی عاملی( شهيد اول)، الدروس الشرعية، (قم مؤسسه انتشارات اسلامی، چ2، ت1417ق)، ج1، ص122.
[10] سعيد بن عبد الرحمنو قيل ابن عبد الله- الأعرج السمان أبو عبد الله التيمي، مولاهم، كوفي، ثقة؛ احمد بن علی نجاشی، رجال نجاشی، ( دفتر انتشارات اسلامی، چ...، ت1407ق)، ص181، ش477.
[11] محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج4،ص472.
[12] سعيد بن الأعرج، له أصل، أخبرنا بهما جماعة عن أبي المفضل عن ابن بطة عن أحمد بن محمد بن عيسى عن محمد بن إسماعيل بن بزيع، و عبد الرحمن بن أبي نجران جميعا عن علي بن النعمان، و صفوان بن يحيى جميعا عنهما؛ محمد بن الحسن طوسی، الفهرست، (نجف اشرف، مکتبة الرضوية، چ1، ت......)، ص77، ش313.
[13] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص197.
[14] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَقُولُ فِي رَجُلٍ- قَطَعَ إِصْبَعاً مِنْ أَصَابِعِ الْمَرْأَةِ كَمْ فِيهَا- قَالَ عَشَرَةٌ مِنَ الْإِبِلِ- قُلْتُ قَطَعَ اثْنَتَيْنِ قَالَ عِشْرُونَ- قُلْتُ قَطَعَ ثَلَاثاً قَالَ ثَلَاثُونَ- قُلْتُ قَطَعَ أَرْبَعاً قَالَ عِشْرُونَ- قُلْتُ سُبْحَانَ اللَّهِ يَقْطَعُ ثَلَاثاً فَيَكُونُ عَلَيْهِ ثَلَاثُونَ- وَ يَقْطَعُ أَرْبَعاً فَيَكُونُ عَلَيْهِ عِشْرُونَ- إِنَّ هَذَا كَانَ يَبْلُغُنَا وَ نَحْنُ بِالْعِرَاقِ فَنَبْرَأُ مِمَّنْ قَالَهُ- وَ نَقُولُ الَّذِي جَاءَ بِهِ شَيْطَانٌ- فَقَالَ مَهْلًا يَا أَبَانُ هَذَا حُكْمُ رَسُولِ اللَّهِ ص- إِنَّ الْمَرْأَةَ تُعَاقِلُ الرَّجُلَ إِلَى ثُلُثِ الدِّيَةِ- فَإِذَا بَلَغَتِ الثُّلُثَ رَجَعَتْ إِلَى النِّصْفِ- يَا أَبَانُ إِنَّكَ أَخَذْتَنِي بِالْقِيَاسِ- وَ السُّنَّةُ إِذَا قِيسَتْ مُحِقَ الدِّينُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج29، ص352.
[15] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص151.