مسألة 12: « إذا غرز إبرة أو أدخل سكيناً في بدنه أو بدن حيوان فإن لم يعلم ملاقاته للدم في الباطن فطاهر ، وإن علم ملاقاته لكنـّه خرج نظيفاً فالأحوط الاجتناب عنه ».[1]
سيّد در عروه مىفرمايد اگر سوزنى را انسان داخل بدن خودش بكند يا چاقويى را داخل بدن خودش يا بدن ديگرى يا حيوانى بكند، تارةً نمىداند كه اين سوزن يا چاقو در داخل بدن با دم ملاقات كرده است. در اين صورت حکم می شود که اين سوزن و يا اين چاقو كه در مىآيد پاک است. چون که نظيف بوده الان هم آلوده به دم نيست و ملاقاتش با دم را نمىداند. و امّا اگر بداند كه اين سوزن يا اين چاقو در باطن بدن ملاقات با دم كرده است ولو نظيفاً خارج شده است، آلوده به دم نيست. علی انّه اين ملاقات به دم حاصل شده است. اگر اين جور بوده باشد احوط اين است كه آن سوزن يا چاقو را بايد احتياطاً آب بكشد. اين همان مسألهاى است كه سابقاً در شيشة الاحتقان فرمود. فرمود، اگر شيشه احتقان داخل جوف بشود و بداند كه ملاقات با غائط كرده است ولو نظيفاً خارج شده است، احتياط اين است كه او آب كشيده شود. احتياط، احتياط وجوبى است.
عرض كرديم در آن مسأله و در اين مسأله اجمالش را تكرار مىكنيم. اين فرمايش ايشان چه به صورت احتياط بشود و چه به صورت فتوى بشود، موقوف به امرين است. يكى اين است كه ملتزم بشويم دم و بول و غائط مادامى كه در جوف هستند، مثل آن دم و بول و غائطى است كه خارج هستند در حكم به نجاست و از اعيان نجسه هستند. بلافرقٍ بين اينكه در جوف باشند يا در خارج باشند. اين امر اوّل.
امر دوّم اين است كه ملتزم بشويم شيئى كه طاهر است و شىء خارجى است اگر ملاقات كند با نجس داخلى و با نجس جوفى اين ملاقات موجب تنجّس است. چه جور شىء طاهر خارجى با شىء نجاست داخلى ملاقات كند مع الرّطوبة نجس مىشود. ملاقات شىء طاهر، با نجاست باطنى هم همين جور است. اگر شىء طاهر خارجى ملاقات كرد با آن نجاست جوفى مع الرّطوبة كه فرض اين است شىء طاهر نجس مىشود. ولكن هيچ كدام از دو امر ثابت نشده است. چرا؟ براى اينكه اين نجاست اشياء از اوامرى كه در روايات - كما ذكرنا- ثابت شده است ، [در روايات] امر شده است به غسل البدن و الثّوب از دم، بول، غائط ومنی كه خارج شود از باطن و با بدن يا ثوب ملاقات كند. يا غير ذلک من الاشياء الطّاهرة كه ملاقات مىكند اينها را. امر شده است كه آن اشياء را بشوريد از اينها. از اين امر به غسل استفاده مىكرديم كه اين اشياء متنجّس مىشود به واسطه اصابت آنها و وجهى [برای] تنجّس نيست الاّ اينكه خود بول و منى و دم و غائط نجس باشد. ما از اينها استفاده كرديم. اين روايات مواردشان و مداليلشان نجاست خارجى است كه دم بعد از خروج از بدن اصابت به بدن يا به ثوب مىكند و هكذا المنى و هكذا بول و غائط و امّا مادامى كه دم و نظائرش در باطن اند و لم يخرج، [آيا] اينها باز نجس اند، اين را از كجا بگوييم؟ از كدام دليل استفاده بكنيم؟ و اطلاقاتى هم اگر يادتان باشد نداشتيم كه بول على الاطلاق نجس است [تا] كسى به اطلاق تمسّك بكند.
در دم هم كه همين جور است. خوانديم رواياتشان را كه موردشان آن دمى است كه در خارج بوده باشد. در منقار طير بوده باشد يا در جسد و در بدن بوده باشد. پس اصل اين اشياء نجس هستند در جوف به حيث كه اگر شيئى ملاقات كرد با آنها ملاقات با نجس كرده است اين اوّل كلام است.
و ثانى كلام اين است كه قبول كرديم فرضنا اوّل را گفتيم نه اين اشياء مادامى كه در جوف هستند مثل اين است كه در خارج هستند و نجس هستند. بدن انسان پر از نجاست است. فقط بشرهاش پاك است و الاّ بواطين يا ملاقات با دم دارند يا با چيزهاى ديگر. بدن نجس است. پر از نجاست است. دليل نداريم كه شىء طاهر خارجى ملاقات كرد با آن نجس در جوف ملاقات كرد، اين موجب مىشود كه شىء طاهر متنجّس بشود. يك وقت آلوده مىآيد بيرون آن عيب ندارد. نجاست، نجاست خارجى مىشود. آن وقتى كه شىء احتقان آمد بيرون، آلوده به غائط بود، غائط خارجى است كه شيشه ملاقات با او مىكند. او نجس است. نظيف خارج شده است. مثل سوزنى كه به بدن فرو مىرود و بيرون مىآيد لا محاله با دم ملاقات مىكند. اين وقتى كه در [خارج] نظيف در آمد، دليل نداريم كه اين نجس باشد. ملاقات با دم كرد در جوف. فرض کنيم که دم هم نجس، امّا اين که به اين ملاقات نجس شد دليلش چيست؟
اشاره كرديم دليل كه آن روايات است. آن روايات مال جايى است كه شىء خارجى با نجس خارجى ملاقات كند. و امّا شىء خارجى با نجس باطنى ملاقات كند يا شىء باطنى با نجس خارجى ملاقات كند [آن روايات دلالتی ندارند]، شىء طاهر باطنى با نجس خارجى ملاقات كند مثل آن دمى كه دوباره به جوف حيوان باز مىگشت دم مسفوح به واسطه ردّ النّفس عند الذّبح. گفتيم دليل نداريم كه جوف حيوان نجس مىشود به اين رد. چون كه دليل نداريم كه شىء باطنى به ملاقات آن نجس خارجى، نجس مىشود.
پس على هذا اين ابره شىء خارجى است، طاهر خارجى است. افرض ملاقات كرده است با نجس در باطن، چرا نجس شده است؟ به چه دليل؟ دليل نداريم. بدان جهت در ما نحن فيه استصحاب عدم جعل نجاست بر اين ابره اگر شك كرد و كسى احتمال داد كه اين موجب تنجّس بشود، [اگر نگوييم] استصحاب عدم جعل نجاست لااقل قاعده طهارت محكّم است. وجهى بر اين احتياط وجوبى نيست. اگر انسان يك كمى تأمّل بكند مىبيند وجه بر احتياط استحبابى هم نيست. على هذا از اين مسأله فارغ شديم.
مسألة 13: « إذا استهلك الدم الخارج من بين الأسنان في ماء الفم فالظاهر طهارته ، بل جواز بلعه .نعم ، لو دخل من الخارج دم في الفم فاستهلك فالأحوط الاجتناب عنه ، والأولى غسل الفم بالمضمضة أو نحوها ».[2]
بعد ايشان در عروه يك مسأله ديگرى را بيان می کند. مىفرمايد كه مسأله عام الابتلاء است. مىگويد اگر از لثه انسان كه بين الاسنان است، دمى خارج بشود و آن دم در آن آب دهان مستهلك بشود. آنهايى كه آب دهانشان خيلى است خوب مىدانند كه كمى كه مكث كرد، چون كه دم قليل است مستهلك مىشود. ايشان مىفرمايد بر اينكه در اين صورت كه دم مستهلك در آب دهان شد، در ما نحن فيه دهان و آب دهان نجس نمىشود به اين دمى كه از آن لثه خارج شده است بلكه جايز است آن دمى كه مستهلك شد، آنرا نوش جان كند. بلع كند آن ريق را و آن دم را بخورد.
وامّا اگر دمى از خارج داخل دهان شد، و اين دم كه ملاقات با دهان مىكند اين مىگويد بر اينكه مزمزه كند و دهانش را كانّ آب بكشد. كانّ در ما نحن فيه مورد، مورد احتياط است. امّا مىتواند بلع كند يا نه، ظاهرش اين است كه بلع هم نمىتواند بكند. ولو بعد مستهلك بشود كه فرق مىگذارد ما بين دم خارجى كه داخل دهان مىشود و دم لثه كه خارج من بين الاسنان مىشود. امّا آن دمى كه از اثنان خارج مىشود، از لثه خارج مىشود، آن دم، دم باطنى است. چون كه دم باطنى است، خودش را اصلاً دليل نداريم كه نجس است. افرض كسى گفت آن نجس است، دم ظاهرى است و ديده مىشود، چون كه ديده مىشود، انسان حرف مىزند دهانش را باز مىكند يا لبش يك كمى كوتاه است و آن دم ديده مىشود، اين دم شد دم ظاهرى نجس است. نجس بود. خوب به ملاقات اين دهان كه جوف است، شىء طاهر باطنى است به ملاقات اين دهان، دهان نجس مىشود كه دليل نداريم. بدان جهت دهان در ما نحن فيه نجس نمىشود. وقتى كه كانّ ايشان اين جور حساب مىكند. وقتى كه دم مستهلك شد در آن آب دهان به واسطه استهلاك موضوع از بين رفت. اكل دم حرام است. وقتى كه مستهلك شد، موضوع رفته است. دم منهدم شده است. بدان جهت آن ريق را بكشد پائين و بلع كند، اكل دم هم نكرده است. عيبى ندارد.
پس على هذا الاساس آن صورت اين جور است. به خلاف جايى كه دم از خارج داخل شود كانّ اين آب دهان در ما نحن فيه نجس مىشود به ملاقات آن دم يا احتياطاً يا فتواً و دهان نجس مىشود. بايد در ما نحن فيه مزمزه بكند و مزمزه كانّ پاك بكند. معلوم مىشود كه اگر آب دهان هم نجس بوده باشد، اين را ديگر نمىشود بلع كرد. چون كه اكل نجس مىشود. ولو دم مستهلك بشود. چون كه ريق در ما نحن فيه متنجّس است و او را خوردن و بلعيدن اكل نجس مىشود. اين فرمايشى كه ايشان مىفرمايد.
اين فرمايش را هم نمىشود قبول كرد. چرا؟ براى اينكه عرض كرديم اين دم خارجى نجس است، رفت به دهان و دهان نجس مىشود. به چه دليل؟ گفتيم ادلّهاى كه ما داريم در تنجّس مال شىء خارجى است كه نجاست هم خارجى باشد، شىء طاهرى كه ملاقات با نجس كند، آن هم بايد شىء خارجى باشد. دهان و ريق، اينها جوف هستند. بدان جهت است بر اينكه در باب وضو و غسل و هكذا و غير ذلک من الموارد شستنش لازم نيست. انّما عليكم غسل ظاهر من الوجه. اين ظاهر نيست. بدان جهت در ما نحن فيه اين که جوف و دهان نجس بشود، دليلى نداريم. وقتى كه دليلى نداشتيم نه دهان نجس مىشود و نه آب دهان نجس مىشود. امّا فرض بفرماييد اين مستهلك شد، بلعيدنش چه جور است؟ بلعيدنش جايز نيست. چرا؟ چون كه اكل دم است.
ما سابقاً گفتيم استهلاك اعدام موضوع نيست. استهلاك تبعيّت شيئى است به شىء آخر در حكم. مثلاً بولى كه به آب كر ريخته مىشود بول هم حكم ماء كر را پيدا مىكند. اين احتياج به دليل دارد. خلاف القاعده است. هر جا قاعده و دليل قائم شد ملتزم مىشويم. والاّ مادامى كه دليل قائم نشده است، [بر اين که] شىء تابع بشود به حكم شىء آخر دليل مىخواهد. اصل عدمش است.
پس در ما نحن فيه اين دم بالوجدان موجود است. اين قطره دمى كه رفت به دهان، كجا رفت؟ به آسمان پريد؟ مىگويند در دهان است منتهى قاطى شده است با آب دهان و ديده نمىشود. معناى استهلاك اين است. وقتى كه اين شد اين اگر آب دهان را ببلعد مىگويند همان قطره را هم خورد. آن قطره با آن آب دهان قاطى بود رفت توی جوف. اكل دم است. اكل دم حرام است. ولو نجس نمىكند جوف را. ريق را نجس نمىكند. ولكن اكلش حرام است. و من هنا در فرض اوّل هم همين جور است. در فرض اوّل كه دم از بين الاسنان خارج شد، مستهلك شد، نمىشود آن را قورت داد. چرا؟ چون كه اكل دم است. [بر طبق] اطلاقاتى كه در محرّمات دم است که بعضى رواياتش هم من حيث سّند هم تمام است اكل دم حرام است، اين اكل را هم مىگيرد.
بدان جهت در حرمت اكل فرقى ما بين آن صورتى كه از لثه خارج بشود با آن که از خارج داخل بشود، نيست. آنى كه ما ملتزم شديم فقط در موارد استهلاك به نار است. در موارد استهلاك دم طاهر به نار گفتيم عيبى ندارد. آن دم را مىشود خورد. روايت داشت كه آن دو صحيحهاى كه ديروز خوانديم. كه اگر دم طاهر مستهلك شد به نار در ماء و نحو الماء، او را مىشود خورد. آن روايت مىگفت وامّا اگر استهلاك به غير نار بشود مثل ما نحن فيه، آنجا هم اكل دم عيبى ندارد. نمىشود از اطلاقات اكل دم رفع يد بكنيم. بدان جهت بعضى از مشايخ ما خدا رحمتش كند، آنجا اينجور مىگفت، مىگفت اگر بنا بوده باشد اين حرف صحيح بوده باشد، چون كه باطن نجس نمىشود. اين حرف مسلّم است. يعنى به حسب مدارك احكام. آن آب دهان هم نجس نمىشود. ايشان كه خدا رحمتش كند مىفرمود اين جور، اگر نمىفرمود هم ما عرض مىكرديم. اين را به جهت تقويت اذهان عرض مىكند. مىگفت اگر بنا بوده باشد كه در صورت استهلاك انسان اين آب دهان را قورت بدهد مىتواند انسان يك كاسه دم را بخورد در عرض يك مدّت طويلى كه يك شبانه روز است و هيچ اشكالى هم نداشته باشد. يك كاسه دم نجس را گذاشته جلويش قطره قطره مىاندازد در دهانش، آب دهانش هم خيلى است مستهلك مىكند و قورت مىدهد و هكذا تا دم تمام بشود. آيا كسى توهّم مىكند كه ادلّهاى كه دلالت كرده است اكل دم حرام است، اين صورت را نگيرد؟
سؤال...؟ عرض كرديم دم نجس باشد يا طاهر باشد خوردنش حرام است. دم ولو دم متخلّف بشود دم، دم طاهر است. خوردن دم خودش از محرّمات است. اشيائى كه از ذبيحه حرام شده است كه گفتيم بحثش گذشت سابقاً. دم طاهر كه متخلّف در جوف است، گفتيم اصل ادلّهاى كه مىگويد چند شىء از ذبيحه حرام است، قدر متيقّنش آن دم در جوف است كه آن دم جوفى كه لازمه اكل لحم نيست. آن است. چون كه آنى كه جزء ذبيحه است، دم متخلّف است. آن كه [مسفوح] است و نجس است و خارج ريخته شده است، او از ذبيحه نيست. او از حيوان است. آن دمى كه از ذبيحه بوده باشد، چند شىء از ذبيحه حرام است مثل طحال كه جزء ذبيحه است يكى هم دمش بود. دم طاهر ولو طاهر هم بوده باشد خوردنش حرام است. ولو دمى كه از لثه خارج مىشود طاهر است ولی خوردنش حرام است. اين حرف ما بود.
مسألة 14: « الدم المنجمد تحت الأظفار أو تحت الجلد من البدن إن لم يستحل وصدق عليه الدم نجس ، فلو انخرق الجلد ووصل الماء إليه تنجَّس ويشكل معه الوضوء أو الغسل فيجب إخراجه إن لم يكن حرج ، ومعه يجب أن يجعل عليه شيئاً مثل الجبيرة فيتوضّأ أو يغتسل هذا إذا علم أنـّه دم منجمد ، وإن احتمل كونه لحماً صار كالدم من جهة الرضّ كما يكون كذلك غالباً فهو طاهر ».[3]
بعد ايشان مسأله اخيرهاى را كه عام الابتلا است در مسائل دم ذكر مىكند و فاتحه ی مسائل دم را مىخواند. آن مسأله اين است:
ربّما زير ناخن يا جاى ديگر بدن به واسطه ی خوردن ضربت و...، خون منجمد می شود. مادامى كه اين خون منجمد به ظاهر نيامده است، اشكالى ندارد. انسان وضو مىگيرد، غسل مىكند، هيچ اشكالى هم ندارد. چون كه در باطن است.
وامّا ربّما به مرور اين ناخن سوراخ مىشود يا خون مىآيد جلو با ناخن مثلا اين خون منجمد ظاهر مىشود. اين دم منجمد ظاهر محكوم به نجاست است. ايشان مىگويد در اين صورت كه ديگر وضو گرفتن و غسل كردن بر اين آدم مشكل مىشود. چرا؟ اگر حرجى نباشد كه خون را بر دارد كه ديگر خون را كنار بزند با سر چاقويى يا چيزى جرّاحى كند و خون را در آورد به نحوى كه ازاله بشود، اشكالى ندارد اگر ممكن باشد. و ربّما نه اين ممكن نمىشود. حرجى مىشود يا اصلاً نمىشود اين كار را كرد. در او احتمال ضرر است در اين صورت ايشان مىفرمايد كه در وضو و غسلش اشكال دارد اين. وجه اشكال چيست؟ كانّ وجه اشكال اين است كه اين خون حايل است ما بين بشرهاى كه بايد شسته بشود و ما بين آن بشره و ما بين آن آب حائل است. چون كه سوراخ شد اين زير اين كه بشره است او ظاهر مىشود. او را بايد در وضو و غسل بشورد. اين خون كه خون منجمد است حائل است ما بين آن بشره و ما بين آب و اين حائل را چون حرجى است يا احتمال ضرر دارد نمىتواند رفع كند. اين چكار بكند؟ مىگويد اينجا جبيره براى خودش درست كند. اين ناخنش را يا سر انگشتش را هر جورى كه ممكن شد ملافه درست كند برايش. بپيچد. يك جبيرهاى درست كند و در وضو و غسل روى آن جبيره مسح كند در ، آن وقت [وضو] و غسلش كانّ صحيح مىشود.
مىبينيد وجه اشكال اين است كه زير اين خون را ايشان از ظواهر حساب مىكند. اين وقتى كه سوراخ شد اين ناخن مادامى كه سوراخ نشده است، يا مادامى كه خون جلوتر نيامده است، زيرش را از ظواهر حساب نمىكند. ناخن است. ظواهر شسته مىشود. خون هم كه زير ناخن است وقتى كه سوراخ شد ناخن يا خون جلو آمد با ناخن ظاهر شد، آن وقت زير آن خون مىشود از ظواهر. بايد شسته بشود. و حائل دارد نمىتواند حائل را رفع كند بدان جهت جبيره درست مىكند.
ما يك احتمالى دادهايم. نمىدانم كسانى هم دادهاند يا نه؟ احتمال داده است كه نه. اين خون وقتى كه ظاهر شد، خون سياه مرده، زيرش را چه كسى گفته است از ظواهر است؟ ظاهر خود خون است. ظاهر خود خون منجمد است كه اين ظاهر است. والاّ زيرش از بواطن است. بدان جهت ظاهر اين خون را بايد بشورد. ظاهر خون را هم شستن عيبى ندارد. در آب كر مىشورد. در آب جارى مىشورد. در زير اين لولهها مىشورد. به نحوى كه آن آب وضو و غسل نجس نشود. بعد نجس بشود آن عيبى ندارد، آن اشكالى ندارد. امّا حين وضو گرفتن و غسل كردن نجس نشود. خوب اين كار را بكند. بدان جهت ما اين احتمال را داديم كه اين جور بشورد.
على هذا الاساس اگر ممكن بوده باشد اين خون رفع را بكند بايد آن خون را رفع كند تا احراز كند بر اينكه بشره را شست. چون كه محتمل است كه بشره بوده باشد اين. وامّا [اگر] ممكن نبوده باشد اين بايد سه كار بكند. آن جبيرهاى كه مرحوم سيّد مىفرمايد، او دليل ندارد. چرا؟ چون كه آن رواياتى كه وارد شده است در جبيره آن جبيرهاى را مىگيرد كه براى خود آن جرح يا خود آن كسر باشد. كه لازمه زخم است كه خوب بكند يا لازمه كسر است كه او را بايد ببندند تا خوب بشود. وامّا آن بستنى كه براى وضو و غسل تنها است مثل المقام او را ادلّه نمىگيرد. روايات اين را نمىگيرد. بدان جهت چون كه روايات جبيره نمىگيرد، مىماند علم اجمالى ما اطرافش اين است: يا بايد بر اينكه آن جبيرهاى كه سيّد مىفرمايد آن كار را بكند. يا خود خون را آن نحوى كه عرض كرديم بشورد. به طورى كه متنجّس نشود. بايد يك وضو بگيرد به نحو آن جبيره، يك وضو بگيرد به نحو ما ذكرنا، يك تيمّم هم بايد بكند. چرا؟ براى اينكه احتمال مىدهيم وظيفه در اين صورت تيمّم بوده باشد. چون كه آن بشره است و چون كه خود بشره را نمىتواند بشورد، يعنى متمكّن از وضو و غسل نمىشود. مشمول امر فتيمّموا مىشود كه بايد تيمّم بكند. بدان جهت هم بايد آن وضو را بگيرد، هم وضو [به نحو] ما ذكرنا، هم ظن به تيمّم را بكند تا احراز كند صلاتى كه مىخواند مع الطّهارت است. تا امتثال امر احراز بشود به مقتضاى امر اجمالى. اين ضميمه كردن تيمّم در صورتى است كه آن خون كه همين جور در آمده است در اعضاى تيمّم نبوده باشد. مثلاً در جايى است كه اعضاى تيمّم نيست، عضو تيمّم نيست فرض بفرماييد، مثل اينكه در اين جا است كه نه در تيمّم مسح مىشود نه ضرب على الارض مىشود. هيچ كدامش نيست. اين نمىخورد نه به زمين نه مسح مىشود.
وامّا اگر اين در اعضاى تيمّم بوده باشد آن مثالى كه زير ناخن است يا سر انگشت است آن سرى كه تا آنجا مسح مىشود در تيمّم، اين جور بوده باشد احتياج به ضم به تيمّم نيست. چرا؟ براى اينكه در ما نحن فيه چه جورى كه وضو يا غسل كه احتمال دارد متمكّن از او نباشد، از تيمّم تام هم متمكّن نيست. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست، ما اين جور كانّ اين جور ما علم داريم كه اگر اين مانع نباشد، از وضو و غسل هم مانع نيست. وضو و غسل هم گرفته است. اگر مانع باشد از تيمّم هم مانع است. پس تيمّم گرفتن بيخود است. مانع باشد وضو و غسل تيمّم بكند بيخود است چون كه مانع از تيمّم است. كما اينكه مانع از وضو و غسل است. اگر مانع نيست وضو و غسلش صحيح است. بدان جهت اين جور تفصيل دادهايم در تعليقه. گفتهايم اگر اين معنا و اين مانع در اعضاء تيمّم نبوده باشد، احوط اين است که تيمّم بايد منضم بشود. و امّا اگر در اجزاى تيمّم باشد، وضو و غسل به آن نحوى كه عرض كرديم كافى است. احتياج به ضم تيمّم ندارد. بقيهاش والله العالم. آنى كه در ذهن ما است. هذا كلّه فى نجاست الدّم.
« السادس والسابع :الكلب والخنزير البريان دون البحري منهما ، وكذا رطوباتهما وأجزاؤهما وإن كانت ممّا لا تحلُّه الحياة كالشعر والعظم ونحوهما ، ولو اجتمع أحدهما مع الآخر أو مع آخر فتولد منهما ولد فإن صدق عليه اسم أحدهما تبعه ، وإن صدق عليه اسم أحد الحيوانات الاُخر أو كان ممّا ليس له مثل في الخارج كان طاهراً ، وإن كان الأحوط الاجتناب عن المتولِّد منهما إذا لم يصدق عليه اسم أحد الحيوانات الطاهرة ، بل الأحوط الاجتناب عن المتولِّد من أحدهما مع طاهر إذا لم يصدق عليه اسم ذلك الطاهر ، فلو نزا كلب على شاة أو خروف على كلبه ولم يصدق على المتولِّد منهما اسم الشاة فالأحوط الاجتناب عنه ، وإن لم يصدق عليه اسم الكلب ».[4]
وامّا مىرسيم به نجاست كلب و خنزير كه سادس و سابع از نجاسات است. اين را بدانيد كه مشهور ما بين اصحاب ما اين است كه كلب برّى و خنزير برّى هر دو تا نجس هستند. هم كلب و هم خنزير. و كانّ در خنزير خلافى هم نيست كه خنزير برّى از اعيان نجسه است فى الجمله. فى الجمله خنزير نجاستش از مسلّمات است.
و امّا الكلب فى الجمله او مشهور ما بين الاصحاب است. آنى كه در مسأله حكايت شده است مخالف صدوق عليه الرّحمه است. از صدوق عليه الرّحمه نقل شده است كه ايشان فرموده است كلب صيداز اعيان نجسه نيست. آنى كه از اعيان نجسه است غير كلب صيداست. اين را به اين عبارت نفرموده است. عبارتى كه مرحوم صدوق دارد اين است. فرموده است بر اينكه اگر كلبى اصابت كرد به ثوب الانسان، اگر اين اصابتش جافّاً بود رطوبت مسريه نداشت در اين صورت مكلّف عليه ان يرشّ الماء وظيفهاش اين است كه به آن ثوبش آب بپاشد. اين را بعد بحث مىكنيم. در مواردى در روايات است.
وامّا اگر رطوبت داشته باشد، در آن صورت آن ثوب را بايد بشورد كه معناى تنجّس ثوب است. ثوب بايد شسته بشود. فرموده است هذا فى غير كلب الصّيد. وامّا اگر در كلب صيد اگر جافّاً مماسّه كند، چيزى نيست. اگر رطباً مماسّه كند يرّش الثّوب الماء به ثوب آب مىپاشد. يعنى شستنش لازم نيست. از اين استفاده شده است كه ايشان كلب صيدرا طاهر مىداند غير از صدوق مخالف ديگرى در نجاست فى الجمله كلب معروف نيست كه ايشان در كلب صيدفرمودهاند و كيف ما كان دلالت مىكند بر نجاست كلب عدّة من الرّوايات كه آن عدّة من الرّوايات من حيث السّند هم تام هستند و تمام هستند. در بعضى آنها هستند كه كلبى كه هست، رجسٌ در بعضىها هست كه انّه نجسٌ. در بعضىها هم امر شده است كه اگر اصابت كرد ثوبت به کلب بشور. در بعضىها دارد كه كلب اگر آبى را خورد نجس مىشود. نمىشود آن را خورد و وضو گرفت. انائى كه كلب از او آب خورده است، اغسله بتّراب اوّل مرّ ثمّ بالماء كه نجس مىشود و از اعيان نجسه مىشود.
از اين روايات يك مقدار از رواياتى است كه در باب اسعار وارد است. در باب اسعار جلد اوّل باب 1 از ابواب الاسئار، آنجا اين جور است كه صحيحه فضل ابن ابى العبّاس[5] است. صحيحه فضل ابى العبّاس البقباق، روايت 4 است. «وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (حسين بن سعيد) عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ عنه اينها سؤرشان چه جور است. «حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- بينداز. آب نجس شده است. «وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ». اين روايت دلالت مىكند بر اينكه اين همين جور است كلبى كه هست، كلب نجس است.
در آن صحيحه دوّمى دارد اين فضل ابن ابى البقباق. آنجا اين جور دارد بر اينكه روايت اوّلى است در اين باب. «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا أَصَابَ ثَوْبَكَ مِنَ الْكَلْبِ رُطُوبَةٌ فَاغْسِلْهُ- وَ إِنْ مَسَّهُ جَافّاً فَاصْبُبْ عَلَيْهِ الْمَاءَ»[6]. رطوبت ولو نفسش بوده باشد. آن رطوبت ولو فرض كنيد كه بخار دهانش بوده باشد، برسد بر تو فغسله بشور. و ان مسّحه جافّاً فصبب عليه الماء اگر مسح كرد او را جافّاً بر او آب بريز كه اين حمل بر استحباب مىشود.
سؤال...؟ رجس را نمىگوييم نجس را مىگوييم. رجس هم دارد. رجس يعنى نجس است. بدان جهت صبب ذلک الماء توضيح مىدهد، يك تفريع مىكند. يك كلمهاى بگويم اينجا بگذرم. در اين روايت كه داشت فاصبب عليه ان مسّحه جافّاً فاصبب عليه الماء اين يك ذيلى دارد. ذيلش اين است كه قلت و لم سار بهذا المنزله اين جناب كلب چرا به اين منزلت پيدا شد ما بين حيوانات؟ قال لانّ النّبى صلّ الله عليه و آله امر بقتلها. رسول الله صلى الله عليه و آله و السلّم امر به قتلش كرده است كانّ صدوق والله العالم از اينجا استفاده كرده است كه اين تعليل مقتضايش غير كلب صيدرا مىگيرد. چون كه كلب صيدرا كه نمىشود كشت. جايز نيست كشتنش. ضمان هم دارد. اين معلوم مىشود كه غير كلب صيد است. ولكن اين را همين جا تمام كنم ديگر. اوّلاً بر اينكه اگر اين بوده باشد مدرك اين كلب صيد تنها نمىشود. كلب ماشيه، زرع و امثال ذلک همهاش را مىگيرد. و لعلّ صدوق قدس الله نفسه الشّريف مرادش همه است. چون كه همه اينها صيد مىكنند. شايد مرادش اين جور بوده باشد ولكن يك اشكال ديگر اين است كه اين نسخه ثابت نيست. در بعضى نسخ است كه لان النبى صل الله عليه و آله امر بغسلها. اين جور است كه اذا اصاب ثوبك من الكلب مع رطوبةٌ فغسله و ان مسّحه جافّاً فاصبب عليه الماء قلت و لم سار بهذا المنزلة. قال ان نبى امر بغسلها يعنى به غسل رطوبت ضمير كه مؤنّث آورده است ظاهرش اين است كه نسخه صحيح همين است. والاّ اگر ضمير به كلب بوده باشد، ضمير چرا مؤنّث بشود؟ كلب كه مؤنّث نيست. يعنى مؤنّث لفظى. ممكن است مؤنّث حقيقى بشود يك قسم از كلب. انثى بشود. ولكن لان النّبى (ص) امر به غسل رطوبت كه آن رطوبت شسته بشود. شايد اين بوده باشد. بدان جهت در ما نحن فيه نمىشود از اين روايت استفاده كرد. اوّلاً كلب صيد اختصاص به او ندارد و ثانياً اين نسخه ثابت نيست. نسخه ديگرى هست. كه در آن نسخه نقل شده است لان النّبى (ص) امر بغسلها. در ذهن هم اگر شخص اديب بوده باشد مىگويد اين نسخه صحيح است. آن اشتباه است. چرا؟ چون كه لانّه امر بقتلها معنى ندارد. بايد به غسلها باشد كه ضمير به رطوبت بر گردد. كه آن رطوبت شسته شود. يك تكّه حرف صدوق رفت. ماند يك تكّه ديگرش كه، يك دليل ديگرى [دارد] كه بعد خواهيم گفت.
روايات متعدّد است كه اينها را خواندم. يك روايت ديگرى دارد كه روايت 3 است، در باب 12 از ابواب النّجاسات.
«وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْكَلْبِ يَشْرَبُ مِنَ الْإِنَاءِ- قَالَ اغْسِلِ الْإِنَاءَ». [7]اناء را بايد بشورى.
صحيحه محمّد ابن مسلم روايت 4 در باب 12. «و عن الحسين ابن سعيد وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْكَلْبِ- يُصِيبُ شَيْئاً مِنْ جَسَدِ الرَّجُلِ- قَالَ يَغْسِلُ الْمَكَانَ الَّذِي أَصَابَهُ»[8] آنجايى را كه اصابت كرده است آنجا را بشورد. روايات ديگرى والله انّه نجسٌ تكرار ولو در اين سند اين معاوية ابن شريح است كه توثيق ندارد. در مقابل اين روايات يك روايتى است كه مىگويد نه كلب پاك است. كلب هم مثل ساير حيوانات است و پاك است. آن روايت كدام روايت است؟ وقت تمام شد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص65.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص66.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص66.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص66.
[5] ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص225.
[6] ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص225.
[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص415.
[8] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص415.