درس یکصد و هفتاد و ششم

نجاسات

مسألة 12: « إذا غرز إبرة أو أدخل سكيناً في بدنه أو بدن حيوان ‌فإن لم يعلم ملاقاته للدم في الباطن فطاهر ، وإن علم ملاقاته لكنـّه خرج نظيفاً فالأحوط‌ الاجتناب عنه ».[1]

طهاتر سوزن يا چاقوی که داخل بدن می شود

سيّد در عروه مى‏فرمايد اگر سوزنى را انسان داخل بدن خودش بكند يا چاقويى را داخل بدن خودش يا بدن ديگرى يا حيوانى بكند، تارةً نمى‏داند كه اين سوزن يا چاقو در داخل بدن با دم ملاقات كرده است. در اين صورت حکم می شود که اين سوزن و يا اين چاقو كه در مى‏آيد پاک است. چون که نظيف بوده الان هم آلوده به دم نيست و ملاقاتش با دم را نمى‏داند. و امّا اگر بداند كه اين سوزن يا اين چاقو در باطن بدن ملاقات با دم كرده است ولو نظيفاً خارج شده است، آلوده به دم نيست. علی انّه اين ملاقات به دم حاصل شده است. اگر اين جور بوده باشد احوط اين است كه آن سوزن يا چاقو را بايد احتياطاً آب بكشد. اين همان مسأله‏اى است كه سابقاً در شيشة الاحتقان فرمود. فرمود، اگر شيشه احتقان داخل جوف بشود و بداند كه ملاقات با غائط كرده است ولو نظيفاً خارج شده است، احتياط اين است كه او آب كشيده شود. احتياط، احتياط وجوبى است.

 عرض كرديم در آن مسأله و در اين مسأله اجمالش را تكرار مى‏كنيم. اين فرمايش ايشان چه به صورت احتياط بشود و چه به صورت فتوى بشود، موقوف به امرين است. يكى اين است كه ملتزم بشويم دم و بول و غائط مادامى كه در جوف هستند، مثل آن دم و بول و غائطى است كه خارج هستند در حكم به نجاست و از اعيان نجسه هستند. بلافرقٍ بين اينكه در جوف باشند يا در خارج باشند. اين امر اوّل.

 امر دوّم اين است كه ملتزم بشويم شيئى كه طاهر است و شى‏ء خارجى است اگر ملاقات كند با نجس داخلى و با نجس جوفى اين ملاقات موجب تنجّس است. چه جور شى‏ء طاهر خارجى با شى‏ء نجاست داخلى ملاقات كند مع الرّطوبة نجس مى‏شود. ملاقات شى‏ء طاهر، با نجاست باطنى هم همين جور است. اگر شى‏ء طاهر خارجى ملاقات كرد با آن نجاست جوفى مع الرّطوبة كه فرض اين است شى‏ء طاهر نجس مى‏شود. ولكن هيچ كدام از دو امر ثابت نشده است. چرا؟ براى اينكه اين نجاست اشياء از اوامرى كه در روايات - كما ذكرنا- ثابت شده است ، [در روايات] امر شده است به غسل البدن و الثّوب از دم، بول، غائط ومنی كه خارج شود از باطن و با بدن يا ثوب ملاقات ‏كند. يا غير ذلک من الاشياء الطّاهرة كه ملاقات مى‏كند اينها را. امر شده است كه آن اشياء را بشوريد از اينها. از اين امر به غسل استفاده مى‏كرديم كه اين اشياء متنجّس مى‏شود به واسطه اصابت آنها و وجهى [برای] تنجّس نيست الاّ اينكه خود بول و منى و دم و غائط نجس باشد. ما از اينها استفاده كرديم. اين روايات مواردشان و مداليلشان نجاست خارجى است كه دم بعد از خروج از بدن اصابت به بدن يا به ثوب مى‏كند و هكذا المنى و هكذا بول و غائط و امّا مادامى كه دم و نظائرش در باطن اند و لم يخرج، [آيا] اينها باز نجس اند، اين را از كجا بگوييم؟ از كدام دليل استفاده بكنيم؟ و اطلاقاتى هم اگر يادتان باشد نداشتيم كه بول على الاطلاق نجس است [تا] كسى به اطلاق تمسّك‏ بكند.

 در دم هم كه همين جور است. خوانديم رواياتشان را كه موردشان آن دمى است كه در خارج بوده باشد. در منقار طير بوده باشد يا در جسد و در بدن بوده باشد. پس اصل اين اشياء نجس هستند در جوف به حيث كه اگر شيئى ملاقات كرد با آنها ملاقات با نجس كرده است اين اوّل كلام است.

 و ثانى كلام اين است كه قبول كرديم فرضنا اوّل را گفتيم نه اين اشياء مادامى كه در جوف هستند مثل اين است كه در خارج هستند و نجس هستند. بدن انسان پر از نجاست است. فقط بشره‏اش پاك است و الاّ بواطين يا ملاقات با دم دارند يا با چيزهاى ديگر. بدن نجس است. پر از نجاست است. دليل نداريم كه شى‏ء طاهر خارجى ملاقات كرد با آن نجس در جوف ملاقات كرد، اين موجب مى‏شود كه شى‏ء طاهر متنجّس بشود. يك وقت آلوده مى‏آيد بيرون آن عيب ندارد. نجاست، نجاست خارجى مى‏شود. آن وقتى كه شى‏ء احتقان آمد بيرون، آلوده به غائط بود، غائط خارجى است كه شيشه ملاقات با او مى‏كند. او نجس است. نظيف خارج شده است. مثل سوزنى كه به بدن فرو مى‏رود و بيرون مى‏آيد لا محاله با دم ملاقات مى‏كند. اين وقتى كه در [خارج] نظيف در آمد، دليل نداريم كه اين نجس باشد. ملاقات با دم كرد در جوف. فرض کنيم که دم هم نجس، امّا اين که به اين ملاقات نجس شد دليلش چيست؟

اشاره كرديم دليل كه آن روايات است. آن روايات مال جايى است كه شى‏ء خارجى با نجس خارجى ملاقات كند. و امّا شى‏ء خارجى با نجس باطنى ملاقات كند يا شى‏ء باطنى با نجس خارجى ملاقات كند [آن روايات دلالتی ندارند]، شى‏ء طاهر باطنى با نجس خارجى ملاقات كند مثل آن دمى كه دوباره به جوف حيوان باز مى‏گشت دم مسفوح به واسطه ردّ النّفس عند الذّبح. گفتيم دليل نداريم كه جوف حيوان نجس مى‏شود به اين رد. چون كه دليل نداريم كه شى‏ء باطنى به ملاقات آن نجس خارجى، نجس مى‏شود.

 پس على هذا اين ابره شى‏ء خارجى است، طاهر خارجى است. افرض ملاقات كرده است با نجس در باطن، چرا نجس شده است؟ به چه دليل؟ دليل نداريم. بدان جهت در ما نحن فيه استصحاب عدم جعل نجاست بر اين ابره اگر شك كرد و كسى احتمال داد كه اين موجب تنجّس بشود، [اگر نگوييم] استصحاب عدم جعل نجاست لااقل قاعده طهارت محكّم است. وجهى بر اين احتياط وجوبى نيست. اگر انسان يك كمى تأمّل بكند مى‏بيند وجه بر احتياط استحبابى هم نيست. على هذا از اين مسأله فارغ شديم.

طهارت خون لثه در صورت استهلاک در آب دهان

مسألة 13: « إذا استهلك الدم الخارج من بين الأسنان في ماء الفم ‌فالظاهر طهارته ، بل جواز بلعه .نعم ، لو دخل من الخارج دم في الفم فاستهلك فالأحوط الاجتناب عنه ، والأولى غسل الفم بالمضمضة أو نحوها ».‌[2]

 بعد ايشان در عروه يك مسأله ديگرى را بيان می کند. مى‏فرمايد كه مسأله عام الابتلاء است. مى‏گويد اگر از لثه انسان كه بين الاسنان است، دمى خارج بشود و آن دم در آن آب دهان مستهلك بشود. آنهايى كه آب دهانشان خيلى است خوب مى‏دانند كه كمى كه مكث كرد، چون كه دم قليل است مستهلك مى‏شود. ايشان مى‏فرمايد بر اينكه در اين صورت كه دم مستهلك در آب دهان شد، در ما نحن فيه دهان و آب دهان نجس نمى‏شود به اين دمى كه از آن لثه خارج شده است بلكه جايز است آن دمى كه مستهلك شد، آنرا نوش جان كند. بلع كند آن ريق را و آن دم را بخورد.

 وامّا اگر دمى از خارج داخل دهان شد، و اين دم كه ملاقات با دهان مى‏كند اين مى‏گويد بر اينكه مزمزه كند و دهانش را كانّ آب بكشد. كانّ در ما نحن فيه مورد، مورد احتياط است. امّا مى‏تواند بلع كند يا نه، ظاهرش اين است كه بلع هم نمى‏تواند بكند. ولو بعد مستهلك بشود كه فرق مى‏گذارد ما بين دم خارجى كه داخل دهان مى‏شود و دم لثه كه خارج من بين الاسنان مى‏شود. امّا آن دمى كه از اثنان خارج مى‏شود، از لثه خارج مى‏شود، آن دم، دم باطنى است. چون كه دم باطنى است، خودش را اصلاً دليل نداريم كه نجس است. افرض كسى گفت آن نجس است، دم ظاهرى است و ديده مى‏شود، چون كه ديده مى‏شود، انسان حرف مى‏زند دهانش را باز مى‏كند يا لبش يك كمى كوتاه است و آن دم‏ ديده مى‏شود، اين دم شد دم ظاهرى نجس است. نجس بود. خوب به ملاقات اين دهان كه جوف است، شى‏ء طاهر باطنى است به ملاقات اين دهان، دهان نجس مى‏شود كه دليل نداريم. بدان جهت دهان در ما نحن فيه نجس نمى‏شود. وقتى كه كانّ ايشان اين جور حساب مى‏كند. وقتى كه دم مستهلك شد در آن آب دهان به واسطه استهلاك موضوع از بين رفت. اكل دم حرام است. وقتى كه مستهلك شد، موضوع رفته است. دم منهدم شده است. بدان جهت آن ريق را بكشد پائين و بلع كند، اكل دم هم نكرده است. عيبى ندارد.

 پس على هذا الاساس آن صورت اين جور است. به خلاف جايى كه دم از خارج داخل شود كانّ اين آب دهان در ما نحن فيه نجس مى‏شود به ملاقات آن دم يا احتياطاً يا فتواً و دهان نجس مى‏شود. بايد در ما نحن فيه مزمزه بكند و مزمزه كانّ پاك بكند. معلوم مى‏شود كه اگر آب دهان هم نجس بوده باشد، اين را ديگر نمى‏شود بلع كرد. چون كه اكل نجس مى‏شود. ولو دم مستهلك بشود. چون كه ريق در ما نحن فيه متنجّس است و او را خوردن و بلعيدن اكل نجس مى‏شود. اين فرمايشى كه ايشان مى‏فرمايد.

اين فرمايش را هم نمى‏شود قبول كرد. چرا؟ براى اينكه عرض كرديم اين دم خارجى نجس است، رفت به دهان و دهان نجس مى‏شود. به چه دليل؟ گفتيم ادلّه‏اى كه ما داريم در تنجّس مال شى‏ء خارجى است كه نجاست هم خارجى باشد، شى‏ء طاهرى كه ملاقات با نجس كند، آن هم بايد شى‏ء خارجى باشد. دهان و ريق، اينها جوف هستند. بدان جهت است بر اينكه در باب وضو و غسل و هكذا و غير ذلک من الموارد شستنش لازم نيست. انّما عليكم غسل ظاهر من الوجه. اين ظاهر نيست. بدان جهت در ما نحن فيه اين که جوف و دهان نجس بشود، دليلى نداريم. وقتى كه دليلى نداشتيم نه دهان نجس مى‏شود و نه آب دهان نجس مى‏شود. امّا فرض بفرماييد اين مستهلك شد، بلعيدنش چه جور است؟ بلعيدنش جايز نيست. چرا؟ چون كه اكل دم است.

 ما سابقاً گفتيم استهلاك اعدام موضوع نيست. استهلاك تبعيّت شيئى است به شى‏ء آخر در حكم. مثلاً بولى كه به آب كر ريخته مى‏شود بول هم حكم ماء كر را پيدا مى‏كند. اين احتياج به دليل دارد. خلاف القاعده است. هر جا قاعده و دليل قائم شد ملتزم مى‏شويم. والاّ مادامى كه دليل قائم نشده است، [بر اين که] شى‏ء تابع بشود به حكم شى‏ء آخر دليل مى‏خواهد. اصل عدمش است.

 پس در ما نحن فيه اين دم بالوجدان موجود است. اين قطره دمى كه رفت به دهان، كجا رفت؟ به آسمان پريد؟ مى‏گويند در دهان است منتهى قاطى شده است با آب دهان و ديده نمى‏شود. معناى استهلاك اين است. وقتى كه اين شد اين اگر آب دهان را ببلعد مى‏گويند همان قطره را هم خورد. آن قطره با آن آب دهان قاطى بود رفت توی جوف. اكل دم است. اكل دم حرام است. ولو نجس نمى‏كند جوف را. ريق را نجس نمى‏كند. ولكن اكلش حرام است. و من هنا در فرض اوّل هم همين جور است. در فرض اوّل كه دم از بين الاسنان خارج شد، مستهلك شد، نمى‏شود آن را قورت داد. چرا؟ چون كه اكل دم است. [بر طبق]  اطلاقاتى كه در محرّمات دم است که بعضى رواياتش هم من حيث سّند هم تمام است اكل دم حرام است، اين اكل را هم مى‏گيرد.

 بدان جهت در حرمت اكل فرقى ما بين آن صورتى كه از لثه خارج بشود با آن که از خارج داخل بشود، نيست. آنى كه ما ملتزم شديم فقط در موارد استهلاك به نار است. در موارد استهلاك دم طاهر به نار گفتيم عيبى ندارد. آن دم را مى‏شود خورد. روايت داشت كه آن دو صحيحه‏اى كه ديروز خوانديم. كه اگر دم طاهر مستهلك شد به نار در ماء و نحو الماء، او را مى‏شود خورد. آن روايت مى‏گفت وامّا اگر استهلاك به غير نار بشود مثل ما نحن فيه، آنجا هم اكل دم عيبى ندارد. نمى‏شود از اطلاقات اكل دم رفع يد بكنيم. بدان جهت بعضى از مشايخ ما خدا رحمتش كند، آنجا اينجور مى‏گفت، مى‏گفت اگر بنا بوده باشد اين حرف صحيح بوده باشد، چون كه باطن نجس نمى‏شود. اين حرف مسلّم است. يعنى به حسب مدارك احكام. آن آب دهان هم نجس نمى‏شود. ايشان كه خدا رحمتش كند مى‏فرمود اين جور، اگر نمى‏فرمود هم ما عرض مى‏كرديم. اين را به جهت تقويت اذهان عرض مى‏كند. مى‏گفت اگر بنا بوده باشد كه در صورت استهلاك انسان اين آب دهان را قورت بدهد مى‏تواند انسان يك كاسه دم را بخورد در عرض يك مدّت طويلى كه يك شبانه روز است و هيچ اشكالى هم نداشته باشد. يك كاسه دم نجس را گذاشته جلويش قطره قطره مى‏اندازد در دهانش، آب دهانش هم خيلى است مستهلك مى‏كند و قورت مى‏دهد و هكذا تا دم تمام بشود. آيا كسى توهّم مى‏كند كه ادلّه‏اى كه دلالت كرده است اكل دم حرام است، اين صورت را نگيرد؟

 سؤال...؟ عرض كرديم دم نجس باشد يا طاهر باشد خوردنش حرام است. دم ولو دم متخلّف بشود دم، دم طاهر است. خوردن دم خودش از محرّمات است. اشيائى كه از ذبيحه حرام شده است كه گفتيم بحثش گذشت سابقاً. دم طاهر كه متخلّف در جوف است، گفتيم اصل ادلّه‏اى كه مى‏گويد چند شى‏ء از ذبيحه حرام است، قدر متيقّنش آن دم در جوف است كه آن دم جوفى كه لازمه اكل لحم نيست. آن است. چون كه آنى كه جزء ذبيحه است، دم متخلّف است. آن كه [مسفوح] است و نجس است و خارج ريخته شده است، او از ذبيحه نيست. او از حيوان است. آن دمى كه از ذبيحه بوده باشد، چند شى‏ء از ذبيحه حرام است مثل طحال كه جزء ذبيحه است يكى هم دمش بود. دم طاهر ولو طاهر هم بوده باشد خوردنش حرام است. ولو دمى كه از لثه خارج مى‏شود طاهر است ولی خوردنش حرام است. اين حرف ما بود.

حکم خون منجمد زير ناخن يا پوست

مسألة 14: « الدم المنجمد تحت الأظفار أو تحت الجلد من البدن ‌إن لم يستحل وصدق عليه الدم نجس ، فلو انخرق الجلد ووصل الماء إليه تنجَّس ويشكل معه الوضوء أو الغسل فيجب إخراجه إن لم يكن حرج ،‌ ومعه يجب أن يجعل عليه شيئاً مثل الجبيرة فيتوضّأ أو يغتسل هذا إذا علم أنـّه دم منجمد ، وإن احتمل كونه لحماً صار كالدم من جهة الرضّ كما يكون كذلك غالباً فهو طاهر ».[3]

بعد ايشان مسأله اخيره‏اى را كه عام الابتلا است در مسائل دم ذكر مى‏كند و فاتحه ی مسائل دم را مى‏خواند. آن مسأله اين است:

 ربّما زير ناخن يا جاى ديگر بدن به واسطه ی خوردن ضربت و...، خون منجمد می شود. مادامى كه اين خون منجمد به ظاهر نيامده است، اشكالى ندارد. انسان وضو مى‏گيرد، غسل مى‏كند، هيچ اشكالى هم ندارد. چون كه در باطن است.

 وامّا ربّما به مرور اين ناخن سوراخ مى‏شود يا خون مى‏آيد جلو با ناخن مثلا اين خون منجمد ظاهر مى‏شود. اين دم منجمد ظاهر محكوم به نجاست است. ايشان مى‏گويد در اين صورت كه ديگر وضو گرفتن و غسل كردن بر اين آدم مشكل مى‏شود. چرا؟ اگر حرجى نباشد كه خون را بر دارد كه ديگر خون را كنار بزند با سر چاقويى يا چيزى جرّاحى كند و خون را در آورد به نحوى كه ازاله بشود، اشكالى ندارد اگر ممكن باشد. و ربّما نه اين ممكن نمى‏شود. حرجى مى‏شود يا اصلاً نمى‏شود اين كار را كرد. در او احتمال ضرر است در اين صورت ايشان مى‏فرمايد كه در وضو و غسلش اشكال دارد اين. وجه اشكال چيست؟ كانّ وجه اشكال اين است كه اين خون حايل است ما بين بشره‏اى كه بايد شسته بشود و ما بين آن بشره و ما بين آن آب حائل است. چون كه سوراخ شد اين زير اين كه بشره است او ظاهر مى‏شود. او را بايد در وضو و غسل بشورد. اين خون كه خون منجمد است حائل است ما بين آن بشره و ما بين آب و اين حائل را چون حرجى است يا احتمال ضرر دارد نمى‏تواند رفع كند. اين چكار بكند؟ مى‏گويد اينجا جبيره براى خودش درست كند. اين ناخنش را يا سر انگشتش را هر جورى كه ممكن شد ملافه درست كند برايش. بپيچد. يك جبيره‏اى درست كند و در وضو و غسل روى آن جبيره مسح كند در ، آن وقت [وضو] و غسلش كانّ صحيح مى‏شود.

 مى‏بينيد وجه اشكال اين است كه زير اين خون را ايشان از ظواهر حساب مى‏كند. اين وقتى كه سوراخ شد اين ناخن مادامى كه سوراخ نشده است، يا مادامى كه خون جلوتر نيامده است، زيرش را از ظواهر حساب نمى‏كند. ناخن است. ظواهر شسته مى‏شود. خون هم كه زير ناخن است وقتى كه سوراخ شد ناخن يا خون جلو آمد با ناخن ظاهر شد، آن وقت زير آن خون مى‏شود از ظواهر. بايد شسته بشود. و حائل دارد نمى‏تواند حائل را رفع كند بدان جهت جبيره‏ درست مى‏كند.

ما يك احتمالى داده‏ايم. نمى‏دانم كسانى هم داده‏اند يا نه؟ احتمال داده است كه نه. اين خون وقتى كه ظاهر شد، خون سياه مرده، زيرش را چه كسى گفته است از ظواهر است؟ ظاهر خود خون است. ظاهر خود خون منجمد است كه اين ظاهر است. والاّ زيرش از بواطن است. بدان جهت ظاهر اين خون را بايد بشورد. ظاهر خون را هم شستن عيبى ندارد. در آب كر مى‏شورد. در آب جارى مى‏شورد. در زير اين لوله‏ها مى‏شورد. به نحوى كه آن آب وضو و غسل نجس نشود. بعد نجس بشود آن عيبى ندارد، آن اشكالى ندارد. امّا حين وضو گرفتن و غسل كردن نجس نشود. خوب اين كار را بكند. بدان جهت ما اين احتمال را داديم كه اين جور بشورد.

 على هذا الاساس اگر ممكن بوده باشد اين خون رفع را بكند بايد آن خون را رفع كند تا احراز كند بر اينكه بشره را شست. چون كه محتمل است كه بشره بوده باشد اين. وامّا [اگر] ممكن نبوده باشد اين بايد سه كار بكند. آن جبيره‏اى كه مرحوم سيّد مى‏فرمايد، او دليل ندارد. چرا؟ چون كه آن رواياتى كه وارد شده است در جبيره آن جبيره‏اى را مى‏گيرد كه براى خود آن جرح يا خود آن كسر باشد. كه لازمه زخم است كه خوب بكند يا لازمه كسر است كه او را بايد ببندند تا خوب بشود. وامّا آن بستنى كه براى وضو و غسل تنها است مثل المقام او را ادلّه نمى‏گيرد. روايات اين را نمى‏گيرد. بدان جهت چون كه روايات جبيره نمى‏گيرد، مى‏ماند علم اجمالى ما اطرافش اين است: يا بايد بر اينكه آن جبيره‏اى كه سيّد مى‏فرمايد آن كار را بكند. يا خود خون را آن نحوى كه عرض كرديم بشورد. به طورى كه متنجّس نشود. بايد يك وضو بگيرد به نحو آن جبيره، يك وضو بگيرد به نحو ما ذكرنا، يك تيمّم هم بايد بكند. چرا؟ براى اينكه احتمال مى‏دهيم وظيفه در اين صورت تيمّم بوده باشد. چون كه آن بشره است و چون كه خود بشره را نمى‏تواند بشورد، يعنى متمكّن از وضو و غسل نمى‏شود. مشمول امر فتيمّموا مى‏شود كه بايد تيمّم بكند. بدان جهت هم بايد آن وضو را بگيرد، هم وضو [به نحو] ما ذكرنا، هم ظن به تيمّم را بكند تا احراز كند صلاتى كه مى‏خواند مع الطّهارت است. تا امتثال امر احراز بشود به مقتضاى امر اجمالى. اين  ضميمه كردن تيمّم در صورتى است كه آن خون كه همين جور در آمده است در اعضاى تيمّم نبوده باشد. مثلاً در جايى است كه اعضاى تيمّم نيست، عضو تيمّم نيست فرض بفرماييد، مثل اينكه در اين جا است كه نه در تيمّم مسح مى‏شود نه ضرب على الارض مى‏شود. هيچ كدامش نيست. اين نمى‏خورد نه به زمين نه مسح مى‏شود.

 وامّا اگر اين در اعضاى تيمّم بوده باشد آن مثالى كه زير ناخن است يا سر انگشت است آن سرى كه تا آنجا مسح مى‏شود در تيمّم، اين جور بوده باشد احتياج به ضم به تيمّم نيست. چرا؟ براى اينكه در ما نحن فيه چه جورى كه وضو يا غسل كه احتمال دارد متمكّن از او نباشد، از تيمّم تام هم متمكّن نيست. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست، ما اين جور كانّ اين جور ما علم داريم كه اگر اين مانع نباشد، از وضو و غسل هم مانع نيست. وضو و غسل هم گرفته است. اگر مانع باشد از تيمّم هم مانع است. پس تيمّم گرفتن بيخود است. مانع باشد وضو و غسل تيمّم بكند بيخود است چون كه مانع از تيمّم است. كما اينكه مانع از وضو و غسل است. اگر مانع نيست وضو و غسلش صحيح است. بدان جهت اين جور تفصيل داده‏ايم در تعليقه. گفته‏ايم اگر اين معنا و اين مانع در اعضاء تيمّم نبوده باشد، احوط اين است که تيمّم بايد منضم بشود. و امّا اگر در اجزاى تيمّم باشد، وضو و غسل به آن نحوى كه عرض كرديم كافى است. احتياج به ضم تيمّم ندارد. بقيه‏اش والله العالم. آنى كه در ذهن ما است. هذا كلّه فى نجاست الدّم.

نجاست کلب و خنزير بری

« السادس والسابع :الكلب والخنزير البريان ‌دون البحري منهما ، وكذا رطوباتهما وأجزاؤهما وإن كانت ممّا لا تحلُّه الحياة كالشعر والعظم ونحوهما ، ولو اجتمع أحدهما مع الآخر أو مع آخر فتولد منهما ولد فإن صدق عليه اسم أحدهما‌ تبعه ، وإن صدق عليه اسم أحد الحيوانات الاُخر أو كان ممّا ليس له مثل في الخارج كان طاهراً ، وإن كان الأحوط الاجتناب عن المتولِّد منهما إذا لم يصدق عليه اسم أحد الحيوانات الطاهرة ، بل الأحوط الاجتناب عن المتولِّد من أحدهما مع طاهر إذا لم يصدق عليه اسم ذلك الطاهر ، فلو نزا كلب على شاة أو خروف على كلبه ولم يصدق على المتولِّد منهما اسم الشاة فالأحوط الاجتناب عنه ، وإن لم يصدق عليه اسم الكلب ».[4]

 وامّا مى‏رسيم به نجاست كلب و خنزير كه سادس و سابع از نجاسات است. اين را بدانيد كه مشهور ما بين اصحاب ما اين است كه كلب برّى و خنزير برّى هر دو تا نجس هستند. هم كلب و هم خنزير. و كانّ در خنزير خلافى هم نيست كه‏ خنزير برّى از اعيان نجسه است فى الجمله. فى الجمله خنزير نجاستش از مسلّمات است.

نجاست کلب بری

و امّا الكلب فى الجمله او مشهور ما بين الاصحاب است. آنى كه در مسأله حكايت شده است مخالف صدوق عليه الرّحمه است. از صدوق عليه الرّحمه نقل شده است كه ايشان فرموده است كلب صيداز اعيان نجسه نيست. آنى كه از اعيان نجسه است غير كلب صيداست. اين را به اين عبارت نفرموده است. عبارتى كه مرحوم صدوق دارد اين است. فرموده است بر اينكه اگر كلبى اصابت كرد به ثوب الانسان، اگر اين اصابتش جافّاً بود رطوبت مسريه نداشت در اين صورت مكلّف عليه ان يرشّ الماء وظيفه‏اش اين است كه به آن ثوبش آب بپاشد. اين را بعد بحث مى‏كنيم. در مواردى در روايات است.

 وامّا اگر رطوبت داشته باشد، در آن صورت آن ثوب را بايد بشورد كه معناى تنجّس ثوب است. ثوب بايد شسته بشود. فرموده است هذا فى غير كلب الصّيد. وامّا اگر در كلب صيد اگر جافّاً مماسّه كند، چيزى نيست. اگر رطباً مماسّه كند يرّش الثّوب الماء به ثوب آب مى‏پاشد. يعنى شستنش لازم نيست. از اين استفاده شده است كه ايشان كلب صيدرا طاهر مى‏داند غير از صدوق مخالف ديگرى در نجاست فى الجمله كلب معروف نيست كه ايشان در كلب صيدفرموده‏اند و كيف ما كان دلالت مى‏كند بر نجاست كلب عدّة من الرّوايات كه آن عدّة من الرّوايات من حيث السّند هم تام هستند و تمام هستند. در بعضى آنها هستند كه كلبى كه هست، رجسٌ در بعضى‏ها هست كه انّه نجسٌ. در بعضى‏ها هم امر شده است كه اگر اصابت كرد ثوبت به کلب بشور. در بعضى‏ها دارد كه كلب اگر آبى را خورد نجس مى‏شود. نمى‏شود آن را خورد و وضو گرفت. انائى كه كلب از او آب خورده است، اغسله بتّراب اوّل مرّ ثمّ بالماء كه نجس مى‏شود و از اعيان نجسه مى‏شود.

صحيحه فضل البقباق

 از اين روايات يك مقدار از رواياتى است كه در باب اسعار وارد است. در باب اسعار جلد اوّل باب 1 از ابواب الاسئار، آنجا اين جور است كه صحيحه فضل ابن ابى العبّاس[5] است. صحيحه فضل ابى العبّاس البقباق، روايت 4 است. «وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (حسين بن سعيد) عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ عنه اينها سؤرشان چه جور است. «حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- بينداز. آب نجس شده است. «وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ». اين روايت دلالت مى‏كند بر اينكه اين همين جور است كلبى كه هست، كلب نجس است.

صحيحه ديگر فضل بقباق

 در آن صحيحه دوّمى دارد اين فضل ابن ابى البقباق. آنجا اين جور دارد بر اينكه روايت اوّلى است در اين باب. «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا أَصَابَ ثَوْبَكَ مِنَ الْكَلْبِ رُطُوبَةٌ فَاغْسِلْهُ- وَ إِنْ مَسَّهُ جَافّاً فَاصْبُبْ عَلَيْهِ الْمَاءَ»[6]. رطوبت ولو نفسش بوده باشد. آن رطوبت ولو فرض كنيد كه بخار دهانش بوده باشد، برسد بر تو فغسله بشور. و ان مسّحه جافّاً فصبب عليه الماء اگر مسح كرد او را جافّاً بر او آب بريز كه اين حمل بر استحباب مى‏شود.

 سؤال...؟ رجس را نمى‏گوييم نجس را مى‏گوييم. رجس هم دارد. رجس يعنى نجس است. بدان جهت صبب ذلک الماء توضيح مى‏دهد، يك تفريع مى‏كند. يك كلمه‏اى بگويم اينجا بگذرم. در اين روايت كه داشت فاصبب عليه ان مسّحه جافّاً فاصبب عليه الماء اين يك ذيلى دارد. ذيلش اين است كه قلت و لم سار بهذا المنزله اين جناب كلب چرا به اين منزلت پيدا شد ما بين حيوانات؟ قال لانّ النّبى صلّ الله عليه و آله امر بقتلها. رسول الله صلى الله عليه و آله و السلّم امر به قتلش كرده است كانّ صدوق والله العالم از اينجا استفاده كرده است كه اين تعليل مقتضايش غير كلب صيدرا مى‏گيرد. چون كه كلب صيدرا كه نمى‏شود كشت. جايز نيست كشتنش. ضمان هم دارد. اين معلوم مى‏شود كه غير كلب صيد است. ولكن اين را همين جا تمام كنم ديگر. اوّلاً بر اينكه اگر اين بوده باشد مدرك اين كلب صيد تنها نمى‏شود. كلب ماشيه، زرع و امثال ذلک همه‏اش را مى‏گيرد. و لعلّ صدوق قدس الله نفسه الشّريف مرادش همه است. چون كه همه اينها صيد مى‏كنند. شايد مرادش اين جور بوده باشد ولكن يك اشكال ديگر اين است كه اين نسخه ثابت نيست. در بعضى نسخ است كه لان النبى صل الله عليه و آله امر بغسلها. اين جور است كه اذا اصاب ثوبك من الكلب مع رطوبةٌ فغسله و ان مسّحه جافّاً فاصبب عليه الماء قلت و لم سار بهذا المنزلة. قال ان نبى امر بغسلها يعنى به غسل رطوبت ضمير كه مؤنّث آورده است ظاهرش اين است كه نسخه صحيح همين است. والاّ اگر ضمير به كلب بوده باشد، ضمير چرا مؤنّث بشود؟ كلب كه مؤنّث نيست. يعنى مؤنّث لفظى. ممكن است مؤنّث حقيقى بشود يك قسم از كلب. انثى بشود. ولكن لان النّبى (ص) امر به غسل رطوبت كه آن رطوبت شسته بشود. شايد اين بوده باشد. بدان جهت در ما نحن فيه نمى‏شود از اين روايت استفاده كرد. اوّلاً كلب صيد اختصاص به او ندارد و ثانياً اين نسخه ثابت نيست. نسخه ديگرى هست. كه در آن نسخه نقل شده است لان النّبى (ص) امر بغسلها. در ذهن هم اگر شخص اديب بوده باشد مى‏گويد اين نسخه صحيح است. آن اشتباه است. چرا؟ چون كه لانّه امر بقتلها معنى ندارد. بايد به غسلها باشد كه ضمير به رطوبت بر گردد. كه آن رطوبت شسته شود. يك تكّه حرف صدوق رفت. ماند يك تكّه ديگرش كه، يك دليل ديگرى [دارد] كه بعد خواهيم گفت.

صحيحه محمد بن مسلم

 روايات متعدّد است كه اينها را خواندم. يك روايت ديگرى دارد كه روايت 3 است، در باب 12 از ابواب النّجاسات.

«وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْكَلْبِ يَشْرَبُ مِنَ الْإِنَاءِ- قَالَ اغْسِلِ الْإِنَاءَ». [7]اناء را بايد بشورى.

صحيحه ديگر محمد بن مسلم

 صحيحه محمّد ابن مسلم روايت 4 در باب 12. «و عن الحسين ابن سعيد وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْكَلْبِ- يُصِيبُ شَيْئاً مِنْ جَسَدِ الرَّجُلِ- قَالَ يَغْسِلُ الْمَكَانَ الَّذِي أَصَابَهُ»[8] آنجايى را كه اصابت كرده است آنجا را بشورد. روايات ديگرى والله انّه نجسٌ تكرار ولو در اين سند اين معاوية ابن شريح است كه توثيق ندارد. در مقابل اين روايات يك روايتى است كه مى‏گويد نه كلب پاك است. كلب هم مثل ساير حيوانات است و پاك است. آن روايت كدام روايت است؟ وقت تمام شد.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص65.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص66.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص66.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص66.

[5] ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص225.

[6] ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص225.

[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص415.

[8] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص415.