« السادس والسابع :الكلب والخنزير البريان دون البحري منهما ، وكذا رطوباتهما وأجزاؤهما وإن كانت ممّا لا تحلُّه الحياة كالشعر والعظم ونحوهما ، ولو اجتمع أحدهما مع الآخر أو مع آخر فتولد منهما ولد فإن صدق عليه اسم أحدهما تبعه ، وإن صدق عليه اسم أحد الحيوانات الاُخر أو كان ممّا ليس له مثل في الخارج كان طاهراً ، وإن كان الأحوط الاجتناب عن المتولِّد منهما إذا لم يصدق عليه اسم أحد الحيوانات الطاهرة ، بل الأحوط الاجتناب عن المتولِّد من أحدهما مع طاهر إذا لم يصدق عليه اسم ذلك الطاهر ، فلو نزا كلب على شاة أو خروف على كلبه ولم يصدق على المتولِّد منهما اسم الشاة فالأحوط الاجتناب عنه ، وإن لم يصدق عليه اسم الكلب ».[1]
كلام در اين معنا بود كه صدوق قدس الله نفسه الشّريف ملتزم شده بود بر اينكه كلب صيد محكوم به طهارت است و از اعيان نجسه نيست. رواياتى را كه تا حال خوانده بوديم در آن روايات دلالتى نبود بر اينكه نجاست كلب قيدى داشته باشد. كلب على الاطلاق به انواعه و اقسامه محكوم به نجاست است. ولكن در بيع روايتى است كه از آن روايت استفاده مىشود كه كلب طاهر است از حيوانات طاهره است. منتهى بلافرقٍ ما بين اين كه كلب صيد باشد يا غير كلب صيد. و مقتضی الجمع على ما يذكر حمل روايات متقدّمه است بر كراهت و استحباب و تنزّه. روايت، در باب دوم از ابواب الاسئار روايت ابن مسكان است[2] که امام عليه السلام اين طور فرموده است:
«وَ عَنْهُ (حسين بن سعيد) عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ» اين روايت صحيحه بودنش موقوف بر اين است كه اين عبد الله سنان بوده باشد. ولكن كما ذكرنا مراراً اين كه ابن سنان که نقل مىكند از ابن مسكان اين قرينه اين است كه اين محمّد ابن سنان است. نه عبد الله ابن سنان. بدان جهت روايت من حيث السّند صحيحه نمىشود. بلكه روايت، روايت ضعيفه است لمحمّد ابن سنان. آنجا ابن مسكان دارد «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْوُضُوءِ مِمَّا وَلَغَ الْكَلْبُ فِيهِ» ز آن آبى كه از آن آب كلب ولوغ كرده است يعنى خورده است «وَ السِّنَّوْرُ أَوْ شَرِبَ مِنْهُ جَمَلٌ أَوْ دَابَّةٌ- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ» شتر يا دابّهاى خورده است. وضو گرفتن از اين آب چه جور است؟ «أَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ أَوْ يُغْتَسَلُ- قَالَ نَعَمْ إِلَّا أَنْ تَجِدَ غَيْرَهُ فَتَنَزَّهَ عَنْهُا» همين جور است. وضو و غسل عيبى ندارد. الاّ ان تجد غيره فتنزّه مگر آب ديگرى پيدا كنى و تنزّه يعنى تجنّب از او بجويى كه بهتر است. اولى است مثلاً فرض كنيد مستحب است. اين روايت دلالت مىكند آن آبى كه كلب از او خورده است عيبى ندارد انسان از او وضو بگيرد و غسل كند.
اين روايت من حيث السّند چه اشكال داشت؟ گفتيم من حيث السّند ضعيف است. «عَنِ الْوُضُوءِ مِمَّا وَلَغَ الْكَلْبُ فِيهِ» اين ماء مطلق است اعم از اينكه آبى بوده باشد كه به مقدار كر بشود يا آبى بوده باشد كه كمتر از كر بشود. مطلق است اين روايت. و آن رواياتى كه سابقاً خوانديم كه آن آبى كه از او كلب خورد، آنها بعضي هاشان موردشان ماء قليل بود. و به آنها هم خيلى احتياج نداريم. در ما نحن فيه اين روايت اگر من حيث السّند ضعيف بود از اطلاقش رفع يد مىشد. به موثّقه ابى بصير.
موثّقه ابى بصير در باب اوّل از ابواب الاسئار، روايت هفت[3] است:
و عنه يعنى عن الشّيخ «وَ عَنْهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» است. يك كلمه اين جا بگويم كه يادتان بماند. روايات كثيرهاى داريم كه شيخ قدس الله نفسه الشّريف آن روايات را به سندش از سعد ابن عبد الله اشعرى نقل كرده است. سند شيخ الطّائفه به سعد ابن عبد الله صحيح است. و بعد از سعد ابن عبد الله ابى جعفر گفته شده است. سعد ابن عبد الله عن ابى جعفر از شخص ديگرى مثلاً عن محمّد ابن عيسى ابن عبيد اين ابى جعفرى كه سعد ابن عبد الله از او نقل مىكند، اين احمد ابن محمّد ابن عيسى است.
شاهدش بعضى رواياتى است كه از آن روايات يكى اين روايت است كه تصريح مىكند در سند. و عنه عن ابى جعفر احمد ابن محمّد عن عثمان ابن عيسى اين چند تا روايت يكىاش كه يادمان هست شايد ديگرى هم باشد قرينه بر اين است كه اين احمد ابن ابى جعفر احمد ابن محمّد ابن عيسى است كه نقل مىكند از روات ديگر كه يكى عثمان ابن عيسى است «عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ» سند اجلّاء هستند. فقط سماعة ابن مهران يعنى من حيث ثقه بودن نه من حيث المذهب بودن، سماعة ابن مهران هم ثقه است عن ابى بصير كه شخص جليل القدرى است كما تقدّم هر كدام از دو ابى بصير باشد ثقه است. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَيْسَ بِفَضْلِ السِّنَّوْرِ بَأْسٌ أَنْ يُتَوَضَّأَ مِنْهُ وَ يُشْرَبَ- وَ لَا يُشْرَبُ سُؤْرُ الْكَلْبِ- إِلَّا أَنْ يَكُونَ حَوْضاً كَبِيراً يُسْتَقَى مِنْهُ» كه سابقاً گفتيم در روايات انفعال ماء قليل. اين كه استثنا مىكند مگر حوض كبيرى باشد كه از او برداشته مىشود يعنى به مقدار كر، بالاتر از كر مىشود.
اين تقييد مىكند آن روايت را. آن روايتى كه مىگفت «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْوُضُوءِ مِمَّا وَلَغَ الْكَلْبُ فِيهِ نعم اذا كان حوضاً كبيراً يعنى اذا كان كرّاً». اين جور مىشود و حمل مطلق هم بر فرد نادر لازم نمىآيد. براى اينكه آنى كه سؤال مىكند، عن الوضو من ما ولغ فيه الكلب و السّنور او شرب منه جملٌ او دابّةٌ، آن آبى كه شتر يا حيوانات ديگر مىخورند ربّما آن آبهايى كه هست در بيابان و در گودىها مىشود. كلب هم مىخورد. شتر هم مىخورد. ساير حيوانات هم مىخورند. به اندازهاى كر است. حتّى در غير صحرا آن آبهايى كه نگه داشته مىشود در شهر يا در ده كه حيوانات مىخورند اين جور نيست كه هميشه كمتر از كر بشود. فرد نادرى نيست و اشكالى هم ندارد. از كلمات شيخ انصارى[4] در طهارتش ظاهر مىشود كه اين تقييد حمل بر فرد نادر است. نه. كجا حمل بر فرد نادر است؟
قانون اطلاق و تقييد است و قيد هم قيد واحدى است الاّ ان يكون حوضاً كبيراً يستثقى منه، هيچ اشكالى ندارد. بلكه بعضىها فرمودهاند اگر در خصوص ماء قليل روايتى داشتيم. ماء قليلى كه ولغ فيه الكلب توضأ از او واشرب بخور، اين دلالت نمىکند كه كلب پاك است. چرا؟ اين مثل آن رواياتى مىشد كه دلالت مىكرد ماء قليل پاك است. منفعل نمىشود. رواياتى داشتيم كه دلالت مىكرد كه فرقى ما بين ماء قليل و ما بين ماء كثير در اعتصام نيست كه آن روايات را گفتيم مخالف با سنّت است. اين جور گفتيم سابقاً. آن روايات بايد طرح بشود چون كه مخالف با سنّت است. اين كه نجاست ماء القليل به ملاقات نجس اين داخل سنّت بود. رواياتش آن قدر متعدّد بود كه قطع داشتيم بعضی از اينها از معصومين عليهما السّلام صادر شده است. بدان جهت آن مخالفها طرح مىشد و يكى از اين روايات هم از آنها مىشد. مضافاً بر اينكه آن روايت، روايتى است که من حيث السّند ضعيف است. و من حيث الدّلالة مطلق است و مقيّد دارد. اگر سندش هم تمام بود دلالتش را تقييد مىزديم. هذا كلّه بالنّسبة الى الكلب.
و امّا بالنسبة الى الخنزير در خنزير هم همين جور است بلكه امر در خنزير متسالمٌ عليه است. كه خنزير نجاستش فى الجمله متسالمٌ عليه است. مخالفى ندارد. صدوق قدس الله سرّه ملتزم به طهارت بود در كلب صيد و امّا خنزيرى كه هست، متسالمٌ عليه است. و روايات هم دلالت مىكند و كفايت مىكند در اثبات نجاست. بعضى روايات ديگر همهاش را ما نمىخوانيم. چون كه فعلاً در ما نحن فيه محلّ حاجت نيست.
در وسائل، باب 13 از ابواب النّجاسات كه صحيحه على ابن جعفر بود[5] كه ديروز خوانديم. سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ ثَوْبَهُ خِنْزِيرٌ فَلَمْ يَغْسِلْهُ- فَذَكَرَ وَ هُوَ فِي صَلَاتِهِ كَيْفَ يَصْنَعُ بِهِ ؟ چه كار بكند؟ «قَالَ إِنْ كَانَ دَخَلَ فِي صَلَاتِهِ فَلْيَمْضِ» بگذرد اگر در نماز داخل شده است «وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ دَخَلَ فِي صَلَاتِهِ فَلْيَنْضِحْ» آب بپاشد. «مَا أَصَابَ مِنْ ثَوْبِهِ- إِلَّا أَنْ يَكُونَ فِيهِ أَثَرٌ فَيَغْسِلُهُ» كه ملاقات، ملاقات مع الرّطوبة بوده باشد و اثر داشته باشد بايد بشورد. و سألته صحيحه ديگر دارد. كه همان ذيل روايت اوّلى است.
«قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ خِنْزِيرٍ يَشْرَبُ مِنْ إِنَاءٍ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ يُغْسَلُ سَبْعَ مَرَّاتٍ» هفت دفعه بايد اناء شسته بشود. كه سابقاً هم گفتيم در باب تطهير هم مىآيد كه بايد هفت دفعه شسته بشود. خوب اگر خنزير نجس نبود، وجهى ندارد هفت دفعه شسته بشود. اين يغسل ارشاد به تنجّس است مثل يغسل در كلب. يا يغسل در ساير نجاساتى كه بود، يغسل در آن انائى كه اكل فيه الميته چه جور در آنها امر به غسل ظاهرش ارشاد به تنجّس است اين هم همين جور است و الاّ از واجبات نفسيه نيست كه چيزى كه به خنزير مع الرّطوبة ملاقات كرده است او را بشوريم. ظاهر امر به غسل در اينها ارشاد به تنجّس است. پس اين که كلب و خنزير از نجاسات است جاى كلام نيست؛ ولكن مشهور و منهم السّيد اليزدى قدس الله سرّه الشّريف در عروه تقييد فرمودند كه كلب و خنزير، كلب و خنزير بريّان باشند، برّى بوده باشند. و امّا كلب و خنزير بحرى نه آنها نجس العين نيستند.
مشهور ما بين الاصحاب قديماً و حديثاً هم همين است كه كلب و خنزير بحرى اينها محكوم به طهارت هستند.
فقط ابن ادريس[6] است قدس الله سرّه [7]ايشان[8] ملتزم شده است كه كلب و خنزير بحرى مثل كلب و خنزير برّى محكوم به نجاست است. از اعيان نجسه است. چرا ما بايد ملتزم به فتوى المشهور بشويم؟ و اعراض بكنيم از فتواى ابن ادريس؟ براى اينكه اگر امر همين جور است كه در اذهان است، مرتكز در اذهان است اصل اطلاق كلب و خنزير به آن حيوانى كه در بحر است و حيوان آبى است، اطلاق كلب و خنزير يا حمار يا فرس دريايى و امثال ذلک اين اطلاقات، اطلاقات مجازى است. و الاّ معناى حقيقى فرس همان است كه در برّ است. آن حمار همان حمارى است كه در برّ است. كلب و خنزير هم همين جور است. معناى حقيقى اينها اين است. اطلاق اينها به آن حيوانات بحرى كه آنها حيتان و حوت گفته مىشود، به آن حيوانات بحرى اطلاقش به واسطه مشابهت است كه حيوان بحرى ربما در جسّهاش و بعض بدنش شبيه به حيوان برّى مىشود. مثلاً مىگويند بقر بحرى بقر همان بقر خارجى است. به آن حيوان كه بقر بحرى مىگويند چون كه عظيم الجثّه است و كلّهاش به آن كلّه بقر خارجى اشبه است. بدان جهت مىگويند بقر بحرى.
مثلاً به تمساح كه حيوان دريايى است به او اسد البحر مىگويند. شير دريايى مىگويند كه در لغت فارسى هم شير دريايى مىگويند. اين اطلاق، اطلاق مجاز است. چون كه مىگويند ما بين حيوانات بحرى اين تمساح اشجع حيوانات است. بدان جهت به آن مناسبت مشابهت در وصف به او اسد مىگويند. بعضى حيوانات را هم مىگويند انسان بحرى. انسان هم آنجا رفته است. خوب معلوم است كه انسان به آنها صدق نمىكند. اين اطلاق، اطلاق مجازى است. پس اگر اين نحو گفتيم و ملتزم شديم كه اين اطلاق، اطلاق مجازى است، اصل آن كلب و ما يسمّی بالكلب و الخنزير كه بحرى مىگويند آنها داخل عناوين اين روايات نيستند. كلب و خنزير مختص است به آن كلب و خنزيرى كه در برّ مىباشد. حكم واضح است كه اصلاً دليل نمىگيرد. اگر گفتيد نه اين حرفها را شما از كجا مىگوييد؟ ما مىگوييم كلب وضع شده است به يك معناى جامعى كه يك قسمش و يك صنفش [بری است و يک صنفش بحری] مثل آن انسان است كه يك صنفش ذكر است و يك صنفش انثى است. چه جور دو صنف هستند، كلب هم دو صنف است. يك صنفش بحرى است و يك صنفش برّى است. فرس هم دو صنف است. يك صنفش بحرى است و يك صنفش برّى است. آن جامع وضع شده است. اگر كسى اين را ادّعا كرد يا فرض بفرماييد گفت نه دو تا فرض دارد لفظ فرض. هم به او وضع شده است و هم به او وضع شده است به اشتراك لفظى. اگر كسى اينها را بگويد نبايد اين قائل شك كند كه عند الاطلاق اين اسماء منصرف به آن برّى هستند. و شاهد على هذا اين است که وقتى كه كلب را به كلب برّى اطلاق مىكنند، تقييد نمىكنند. مىگويند هذا كلبٌ. به خلاف آن كلب دريايى، شير دريايى. او با تقييد اطلاق مىشود. كه شما آنى كه عرب كلب الماء مىگويد عجم به او مىگويد شير دريايى. آنى كه عرب به او مىگويد فرس البحر، عجم به او مىگويد اسب دريايى. اين جور مىگويد ديگر. مىبينيد اطلاق اين اسماء به آن قسم برّى على الاطلاق است. احتياج به تقييد ندارد. ولكن اطلاق به آنها احتياج دارد به تقييد.
على ذلک مثل لفظ الماء مىماند كه سابقاً گفتيم ولو مع التقييد. اطلاقش بر بعضى حقيقتا مضاف است. چون كه آب نمك، حقيقتاً آب نمك است. اطلاقش اطلاق مجازى نيست. الاّ انّه وقتى كه بلا قيد ذكر شد و نگفتند آب و نمك، آب را مطلق گفتند منصرف به ماء المطلق مىشود. بدان جهت گفتيم اين قسم از مضاف لا يكون مطهّراً من الحدث و الخبث من شىءٍ. ولو حقيقتاً آب بوده باشد، يعنى آب با قيد اطلاق بشود به او، اين هم همين جور است. منصرف است.
بعضىها در تنقيح فرمودهاند[9]، اگر كسى قائل به اشتراك معنوى شد يا لفظى، دعوا كرد كه منصرف است، اين دعوا به عهده مدّعى است. اين دعوا را نمىشود اثبات كرد. چه عرض كنم ديگر ايشان از كجا اين را فرمودهاند الله اعلم.
بعد فرمودهاند كه بنابر اشتراك معنوى اين لفظ عمده در طهارت كلب بحرى و خنزير بحرى اين صحيحهاى است كه خدمت شما عرض مىكنم. فرمودهاند كه از اين صحيحه استفاده مىشود. كه كلب بحرى و هكذا خنزير بحرى اينها محكوم به طهارت هستند. آن صحيحه كدام است؟ صحيحه عبد الرّحمن ابن حجّاج است در وسائل، باب 10 از ابواب لباس المصلّى روايت اوّلى است:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ» اشعرى كه احمد ابن ادريس است. قمى است رضوان الله تعالى عليه. عن محمّد ابن عبد الجبّار كه از اجلّا است «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى» سند حرفى ندارد. از آن سندهاى شاخص است. «عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع رَجُلٌ وَ أَنَا عِنْدَهُ» مردى سؤال كرد از امام صادق (ع) من هم پيشش بودم. سؤال كرد از امام صادق (ع)«عَنْ جُلُودِ الْخَزِّ» خز يك حيوانى است كه از جلود او پرسيد. «فَقَالَ لَيْسَ بِهَا بَأْسٌ» امام (ع) فرمود كه جلود بعثى ندارد. ظاهرش جلود بأسى ندارد اين يعنى جلود خز پاك است.
ايشان اين جور فرمودهاند كه ليس بها بأس. پاك هستند. اشكالى ندارند. «فَقَالَ الرَّجُلُ جُعِلْتُ فِدَاكَ- إِنَّهَا عِلَاجِي» اين جلود الخز كار من است. يا در بعضى نسخههاى حديث اين است كه «فى بلادی». آن جلود خز يابن رسول الله در بلاد ما هست. «وَ إِنَّمَا هِيَ كِلَابٌ تَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ» اينها سگ دريايى هستند. در آب سگ هستند و خارج مىشوند. يعنى كانّ اينها كلب هستند و نجس. «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا خَرَجَتْ مِنَ الْمَاءِ- تَعِيشُ خَارِجَةً مِنَ الْمَاءِ» وقتى كه از آب اينها را در آورند و از آب در آمد بيرون در خشكى زندگى مىكنند؟ «فَقَالَ الرَّجُلُ لَا»؟ رجل گفت كه نه. اين جور زندگى نمىكنند. آنها مىميرند. مال آب هستند. «قَالَ لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ» امام فرمود، بأسى نيست. يعنى پاك است. ايشان اين جور فرمودند. فرمودهاند بر اينكه اين روايت ولو مختص به كلب الماء است كه دلالت مىكند كلب الماء پاك است و لكن امام (ع) كه سؤال كرد از اين شخص اين سؤال امام (ع) كه اين حيوان «إِذَا خَرَجَتْ مِنَ الْمَاءِ- تَعِيشُ خَارِجَةً مِنَ الْمَاءِ» در خارج آب زندگى مىكند يا نه؟ «فَقَالَ الرَّجُلُ لَا». بعد از اين سؤال امام (ع) كه امام فرمود: «لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ» از اين استفاده مىشود كه حيوانى كه در آب زندگى بكند اين حيوان پاك است. محكوم به طهارت است. ولو اسمش را هر چه بگويند. كلب بگويند مثل اين معنا يا خنزير بگويند مثل آن حيوان ديگر. پس عمده اين روايت مباركه و اين صحيحه است كه اگر اين صحيحه نبود بناءً على الاشتراك معنوى كه اينها كانّ يك حقيقت هستند. دو تا صنف دارد. مثل انسان كه يك حقيقت هست. دو تا صنف دارد ذكر و انثى. در مثل كلب بحرى انصراف را نمىشود گفت و لكن اين روايت دليل مىشود. ايشان اين جور فرمودهاند.
در ذهن ما اين است كه براى شما عرض مىكنم. اين روايتى است كه دلالت به اين معنا ندارد. چرا؟ عرض مىكنم بر اينكه امام (ع) كه سؤال كرد از آن شخص اگر اين از آب دربيايد زنده مىماند يا نه، اين سؤال را چرا فرمود امام (ع)؟ افرض آن سائل مىگفت كه نه اگر بيرون آمد باز زنده مىماند. ذو حياتين است. امام مىفرمود نجس است؟ اين را كه نمىفرمود. شما هم مىگوييد او پاك است. ولو در دريا يك حيوانى بوده باشد كه بيرون بيايد باز زندگى مىكند، شير دريايى همين جور است ديگر بيرون بيايد در بيرون هم زندگى مىكند و باز مىرود داخل آب. آن حيوانات بحرى يك قسمشان اين است. اگر اين كلب الماء هم مىگفت يك قسمشان دريايى است. بيرون مىآيد و زنده مىماند و بعد برمىگردد داخل آب. امام مىفرمود نجس است؟ اين را مىگويند نجس است؟ اين را كه نمىگويند. امام چرا فرمود اين حرف را؟ با وجود اينكه فرقى نمىكند. زنده باشد يا مرده باشد در بيرون باز پاك است. حكم هم همين جور است.
چرا اين استفصال را فرمود؟ اين استفصال به جهت اين است كه امام (ع) خواست اين جور بفرمايد كه اگر از آب زنده در آمد و زندگى مىكند در بيرون اين اخراجش از ماء ذكات حساب نمىشد. تذكيه حساب نمىشد. تذكيه حيوانات بحرى اخراجشان من الماء است حيّاً. اگر اين حيوان، حيوانى بوده باشد كه بيايد بيرون مىميرد اين مثل سمك اخراجش ذكاتش است. ديگر ميته نمىشود. وقتى كه ميته نشد، ديگر آن رواياتى كه داشتيم الميتة لا ينتفع بها بعضى آن روايت مطلق بود. ميته طاهره را هم مىگرفت ميتهاى كه پاك است. نجس نيست. اطلاقش آنها را هم مىگرفت. اين كه امام (ع) سؤال فرمود، به جهت اينكه اگر زنده مىماند در بيرون، نه اين ذكات حساب نمىشد. بعد اين را كه مىكشتند و جلدش را استعمال مىكردند، استعمال ميته بود و استعمال ميته هم در او منع است منتهى منع، منع بتّى نيست. جمعاً بين الرّوايات. منع، منع تنزّهى است. كراهتى است. مكروه [بودن] با بأس [داشتن] مىسازد. ولكن چون كه از آب بيرون آمد زنده نمىماند اين ذكات حساب مىشود. چون كه ذكات حساب مىشود، هيچ بأسی نيست استعمال ميته نيست. بأس در اين روايتى كه هست، مراد طهارت و نجاست نيست.
مراد از بأس جواز انتفاع است كه از جلود خز مىشود انتفاع كرد يا نمىشود انتفاع كرد؟ امام (ع) فرمود، مىشود انتفاع كرد. چرا؟ چون كه وقتى كه اين را از آب در آوردند مذكّى مىشود و مذكّى هم داخل عنوان ميته نيست و انتفاع از او هم اشكالى ندارد. اين عرضى كه مىگوييم شاهدش با خودش است. چون كه نسبت به طهارت و نجاست اين استفصال معنا ندارد. چون كه اگر او جواب مىداد يعيش خارجاً باز طاهر بود. نجس نبود. اين كه امام (ع) سؤال فرمود، استفصال فرمود، اين به جهت ذكاتش است. به جهت تذكيهاش است. چون كه زنده نمىماند، اخراجش ذكات حساب مىشود. استعمالش استعمال ميته نمىشود. اينى كه نهى وارد شده است از استعمال ميته و از انتفاع به ميته و بعض از آن روايات هم ميتهاى كه نفس سائله ندارد يا ميتهاى كه طاهر است و حيوان بحرى است آنها را مىگيرد چون كه نفس سائله دارند، اين ديگر داخل عنوان ميته نمىشود. اين استفصال به جهت اين است. شاهدش هم با خودش است.
سؤال...؟ خز حيوان است. كلب الماء مىگويند. امام استفصال فرمود زنده مىماند يا نمىماند؟ آن هم عرض كرد نمىماند. پس اخراجش ذكاتش است. ذكات شد اين استعمال مذكّى است عيبى ندارد. پس على هذا آنى كه عرض مىكنيم خدمت شما ما شبههاى نداريم كه اين همين جور است معناى اين روايت كه امام (ع) هم سؤالش به جهت اين است و مربوط به مسأله طهارت نيست. عمدهاى كه ما ملتزم مىشويم و قبول مىكنيم و روى دو چشممان مىگذاريم و مىگوييم كلب و خنزير برّى آنها نجس هستند دون البحريين، همان انصراف است كه شاهدش را هم عرض كردم. اين ادعا بر مدّعى است و لكن مدّعى شاهد دارد. شاهدش اين است كه اطلاقش به بحرى به قيد مىشود ولكن اطلاقش به برّى احتياج به قيد ندارد. اين هم شاهدش است. اين را هم گذشتيم.
يك كلامى هست در ما نحن فيه كه صاحب العروه در عروه بعد از اين حرف مىفرمايد، اين كه كلب و خنزير برّيين نجس هستند. بحريين نجس نيستند مىفرمايد و كذا اجزائهما. اجزاء كلب و خنزير برّى آنها هم نجس هستند «و كذا رطوباتهما» رطوباتشان هم نجس است. «و أجزاؤهما و إن كانت مما لا تحله الحياة كالشعر و العظم و نحوهما» كه از حيات حيوانى در آنها نيست. حيات نباتى هست. آن اجزائى كه در آنها حيات حيوانى نيست و حيات نبوّى هست مثل شعر، آنها هم نجس هستند از كلب و خنزير برّيه.
در اين فرمايش اشاره است به آن خلافى كه سيّد مرتضى قدس الله سرّه[10] با جدّش، اينها در مسأله دارند. آنها ملتزم شدهاند كه كلب و خنزير فقط اجزائى كه دارای حيات هستند نجس اند و امّا آن اجزائى كه لا تحلّ له الحيات مثل وبر بوده باشد و مثل عظم بوده باشد و امثال ذلک، نه آنها پاك هستند و اشكالى ندارند. خدا هر دو را درجاتشان را متعالىتر بفرمايد غير از سيّد و جدّش هم از كس ديگر نقل نشده است كه ايشان موافقت كنند با اينها. همه مىگويند لا فرق ما بين الاجزاء و لا فرق ما بين اجزاء تحلّ له الحيات و لا تحلّ له الحيات. چه جور نمىشود گفت اين حرف را؟ برای اينكه امام (ع) در صحيحه فضل فرمود، ان اصابك من الكلب رطوبة. رطوبت كه لا تحلّ له الحيات است ديگر ولو نفسش است. نفس كلب. ان اصابك من الكلب رطوبة. ان اصاب ثوبك من الكلب عين روايت بخوانيم كه در روايت امام (ع) اين جور فرمود، فرمود بر اينكه ان اصابك من الكلب رطوبتٌ فغسله ثوب را بشور. يعنى ثوب نجس مىشود. خوب رطوبت بايد نجس بشود تا ثوب را نجس بكند. ظ«و ان مسّحه جافّاً فاصبب عليه الماء» كه گفتيم حمل بر استحباب مىشود و در بعضى نجاسات وارد است. اين كه بعضىها شايد توهّم بكنند ما رواياتى داشتيم كه العظم و الشّعر و امثال ذلک و لبن و غير ذلک ذكىٌّ كانّ كسى توهّم كند كه آنها مال اين سگ و خنزير هستند كه بميرند ميته هستند ديگر وقتى كه مرد. ولو ذبح اوداج هم بشود، رو به قبله هم بشود، يك آدم متعبّد زاهد و عابد هم ذبح اوداج كلب و خنزير را بكند ميته است. چون كه تذكيه واقع نمىشود به اينها اين عشرة اشياءٍ من الميتة ذكىٌّ، يا در آن روايات عشره نبود، روايات معتبره الشّعر و العظم و اللّبن و غير ذلک مىفرمود كه اينها ذكى هستند، آنها مىگيرد شعر خنزير را يا شعر كلب را يا عظم را كه اين استخوان باقى مانده از كلب گوشتش رفته است. اين هم وجه درستى ندارد. چرا؟ چون كه ظاهر آن روايات اين است، آن حيوانى كه موتش بالميته است و به واسطه ميته بودن از طهارت افتاده است چند چيز از او ذكى است. ظاهر اين روايات اين است. امّا آن حيوانى كه در حال حيات كه مىدويد و نجس العين بود او چه جور؟ آن روايت ربطى به آن مطلب ندارد. بدان جهت به آن روايات هم در ما نحن فيه نمىشود تمسّك كرد. و آن روايات دلالتى بر مقام ندارند. بله اين سيّد مرتضى كه اين حرف را فرموده است، خود سيّد مرتضى با جدّش دعواى اجماع هم كرده است. و دعواى اجماع كرده است كه بر آنهايى كه ما لا تحلّ له الحيات هستند، اينها كانّ جزء حيوان نيستند كانّ اينها نجس نمىشوند. چه جور ادّعاى اجماع كرده است؟ الله يعلم. خودش مىداند.
ولكن بعضى رواياتى داريم در باب خنزير، شعر الخنزير و جلد الخنزير از آن روايات بسا اوقات گفته شده است و گفته مىشود كه آن روايات در آنها دلالتى است بر اينكه شعر الخنزير يا بعض اجزاء خنزير آنها عيبى ندارند. پاك هستند و اشكالى ندارند. از آن روايات چندتايش را بخوانم. يعنى چندتا نيست. دو تا است.
يكى از آن روايات صحيحه زراره است در وسائل، باب 14 از ابواب الماء المطلق روايت دوّمى[11] است.
«وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى» از شيخش محمّد ابن يحيى عطّار نقل مىكند رضوان الله عليه. آن هم نقل مىكند «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ»، احمد ابن محمّد ابن عيسى يا خالد باشد فرقى نمىكند.ابن محبوب است عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ ، على ابن رعاب است «عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» سند، سند خوب و صحيح و تمام است. «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْحَبْلِ يَكُونُ مِنْ شَعْرِ الْخِنْزِيرِ» زراره مىگويد سؤال كردم امام (ع) را از حبلى كه از شعر خنزير است يُسْتَقَى بِهِ الْمَاءُ مِنَ الْبِئْرِ- هَلْ يُتَوَضَّأُ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ قَالَ لَا بَأْسَ. با آن حبل از بئر آب كشيده مىشود ؟ از آن آبى كه از بئر كشيده مىشود، از آن آب انسان مىتواند وضو بگيرد؟ قال، لا بأس امام فرمود بأسى ندارد. خوب اين روايت دليل بر اين است كه اين شعر و خنزير پاك است والاّ اگر نجس بود كه آن آب را نجس مىكرد. وضو گرفتن جايز نبود.
پس معلوم مىشود كه پاك است. اين يك روايت. روايت ديگرى كه در ما نحن فيه است، آن هم مال زراره است. آن روايت مال زراره است و روايت 16 [12]است در اين باب.
و باسناد شيخ عن محمّد ابن على ابن محبوب سند شيخ هم به كتاب على ابن محمّد ابن محبوب سند صحيحى است. هيچ شبههاى در او نيست. محمّد ابن على ابن محبوب هم كه از اجلّا است. جلالتش جاى كلام نيست. محمّد ابن على ابن محبوب هم نقل مىكند از يعقوب ابن يزيد ابن حمّاد انبارى كه از اجلّا است عن ابن ابى حمير عن ابى زياد نهدى، ابن حمير هم از ابى زياد نهدى نقل مىكند كه ما تا حال نفهميديم اين ابى زياد نهقى كيست؟ بر اين مجهول است. ابن ابى عمير چند تا روايت دارد از اين شخص. اين شخص كيست ما نمىشناسيم.
آنجاها اين قاعده.[13] که طائفه اجماع دارند که فلا و فلان لايروی و لا يرسل الا عن ثقة» به درد مىخورد. اگر آن قاعده تمام بشود اين روايت صحيحه حساب مىشود. چون كه اين سخن را شيخ طائفه فرموده است و يكى از آن جماعت ابن ابی عمير است كه در اين سند است. ولكن اگر معنايش اين معنا بوده باشد كه ما عرض كرديم كه اين حرف اجتهاد شيخ است. از كلام كشى[14] و كلام كشى هم كه اجمعت العصابة علی تصحيح ما يصح عن جماعةٍ، يعنى روايتى اگر صحيح بشود، به واسطه اينها از صحّت نمىافتد. باز صحيح است. اين تصحيح توثيق خود اين اجلّا است. منتهى توثيق اجماعى و اتّفاقى است. مثل بعضىها نيست كه بعضىها دربارهاش خدشه بكنند. اگر معنايش اين بوده باشد اين روايت من حيث السّند ضعيف است. چون كه اين ابى زياد نهدى معلوم نيست كيست. عن زرارة، از زراره نقل مىكند كه ايشان اين جور دارد كه قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ جِلْدِ الْخِنْزِيرِ- يُجْعَلُ دَلْواً.خوك را دلو قرار مىدهند «يُسْتَقَى بِهِ الْمَاءُ » از بئر آب مىكشند با اين دلو. «قَالَ لَا بَأْسَ».عيبى ندارد. لا بأس ظاهرش اين است كه عيبى ندارد. يعنى آب پاك است. كانّ اين جور گفتهاند. اگر اين روايت دوّمى باشد اين مربوط به ما لا تحلّه الحيات نيست. از آن اجزائى كه تحلّه الحيات قطعاً كه خود سيّد مرتضى هم قدس الله سرّه قائل نيست، خود جلد است. قائل به نجاست جلد است. روايات كلب و خنزير مىگيرد. كلب بميرد يا زنده بماند. هر دو تا نجس است. متفاهم عرفى اين است. ولو حقيقتاً كلب بعد از مردن عنوان حيوانى را ندارد، ولكن عرفاً تا مادامى كه جسد هست مىگويند ببين بيچاره حيوان چه جور مرده است؟ چه جورى كه به انسان مرده انسان مىگويند ديگر والاّ حقيقتاً كه انسان نيست. وقتى كه روح رفت، انسانيّت هم رفت. آن جسد، جسدى است كه انسان به او منطبق نمىشود. ولكن عرفاً مىگويند خدا رحمتش كند چه آدم خوبى است. خوابيده است و چه خوب بود. اين كه اطلاقات همين جور است. كلب نجس است، خنزير نجس است، مرده و زندهاش فرقى نمىكند. مرده كه شد اجزاء مىشود ديگر. يكى از اجزايش جلدش است. اين روايت مىگويد جلدش پاك است.پس كجايش نجس است؟ امّا اين روايت دوّمى فرض مىكنيم سندش هم صحيح است اين ابى زياد نهدى. اين سؤال از اين كار مىكند كه جلد خنزير را دلو قرار مىدهد. اين چه جور است؟ اين انتفاع عيب دارد يا نه؟ امام مىفرمايد، لا بأس. انتفاع كه اشكالى ندارد. سابقاً گفتيم از ميته و از نجس انتفاع كردن عيبى ندارد. انتفاع كه از محرّمات نيست. آب مىكشد. امّا آب پاك است يا نجس است، اين روايت ناظر به او نيست. اين را سابقاً در انتفاع ماء قليل گفتيم. و ثانياً اگر ناظر هم بوده باشد، ممكن است دلو كر بشود. چون كه مزارع و بساطينى كه سهيم مىكردند به همين كشيدن از چاه سهيم كردهاند. نمىشود كه با يك دلوى يك باغى را، يك مزرعهاى را 20 ليتر آب بگيرد. اين كه نيست. اين از جلد خنزير هم درست مىكردند، از شعر خنزير حبل درست مىكردند، اين معلوم مىشود كه اين دوام دارد مثل حبلهاى متعارف نيست. بدان جهت مىكشيدند. خوب اين روايت شامل است كه آن آب كر بشود يا قليل بشود. رواياتى كه وارد شده است در تنجّس ماء قليل تقييد مىكند اگر ناظر به طهارت هم بوده باشد. مىگويد بر اينكه لا بأس به يعنى كه طاهر است. وقتى كه به اندازه كر شد. اين جور گفتيم و اين جور هم هست. والحمد الله ربّ العالمين چيزى از كلب و خنزير استثنا نشده است. نه از اجزائش نه از رطوباتش. وقت تمام شد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص66.
[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج19، ص9.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص227.
[4][4] شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج2، ص
[5] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ ثَوْبَهُ خِنْزِيرٌ فَلَمْ يَغْسِلْهُ- فَذَكَرَ وَ هُوَ فِي صَلَاتِهِ كَيْفَ يَصْنَعُ بِهِ- قَالَ إِنْ كَانَ دَخَلَ فِي صَلَاتِهِ فَلْيَمْضِ- وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ دَخَلَ فِي صَلَاتِهِ فَلْيَنْضِحْ مَا أَصَابَ مِنْ ثَوْبِهِ- إِلَّا أَنْ يَكُونَ فِيهِ أَثَرٌ فَيَغْسِلُهُ- قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ خِنْزِيرٍ يَشْرَبُ مِنْ إِنَاءٍ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ يُغْسَلُ سَبْعَ مَرَّاتٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص417.
[6] هر چند ابن ادريس اين سخن را نسبت به کلب بحری فرموده است ولی علتی که آورده مطلق است و شامل خنزير نيز می شود: «و الرشا في الأحكام سحت و كذلك ثمن الكلب، إلا كلب الصيد، سواء كان سلوقيا- منسوب إلى سلوق، قرية باليمن. أو لم يكن، و كلب الزرع، و كلب الماشية، و كلب الحائط، فإنّه لا بأس ببيع الأربعة كلاب، و شرائها، و أكل ثمنها، و ما عداها محرّم محظور ثمنه، و ثمن جلده، سواء ذكي، أو لم يذك، لأنّه لا تحله الذكاة، سواء كان كلب بر، أو بحر، فقد ذكر العلماء، أنّه ما من شيء في البر، إلا و مثله في الماء، سواء نسب إلى اسم، أو أضيف إليه، لأنّ الكلب اسم جنس، يتناول الوجوه كلّها و الأحوال»؛ (س.م.ی.م.س)؛ محمد بن منصور ابن ادريس حلی السرائر الحاوی، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1410ق)، ج1، ص220.
[7] كلب الماء طاهر بالأصل، خلافا لابن إدريس؛ علامه حسن بن يوسف حلّى، تذكرة الفقهاء (قم، مؤسسه آل البيت عليهم السلام، چ1 ،ت 1414 ق)، ج1، ص67.
[8] قد ذهب المشهور إلى طهارة الكلب و الخنزير البحريين و خالفهم في ذلك الحلي «قده» و التزم بنجاسة البحري منهما أيضا بدعوى صدق عنوانهما على البحريين كالبريين؛ سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3 (طهارة2)، ص 34.
[9] سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3 (طهارة2)، ص 35.
[10] و لا خلاف في المسألة إلّا عن السيد المرتضى و جدّه (قدس سرهما) حيث ذهبا إلى طهارة ما لا تحله الحياة من أجزائهما. و السيد (قدس سره) و إن لم يستدل على مرامه بشيء من الأخبار إلّا أنه ادعى أن ما لا تحله الحياة كالشعر و العظم و نحوهما لا يكون من أجزاء الحيوان الحي، ثم أيّد كلامه بدعوى إجماع الأصحاب عليه؛ سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3 (طهارة2)، ص 36.
[11] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص170.
[12] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي زِيَادٍ النَّهْدِيِّ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ جِلْدِ الْخِنْزِيرِ- يُجْعَلُ دَلْواً يُسْتَقَى بِهِ الْمَاءُ قَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص175.
[13] سوت الطائفة بين ما يرويه محمد بن أبي عمير، و صفوان بن يحيى ، و أحمد بن محمد بن أبي نصر و غيرهم من الثقات الذين عرفوا بأنهم لا يروون و لا يرسلون إلا عمن يوثق به و بين ما أسنده غيرهم، و لذلك عملوا بمراسيلهم إذا انفردوا عن رواية غيرهم؛ محمد بن الحسن طوسی، عدة الاصول، ( قم، محمد تقي علاقبنديان، چ1، ت1417ق)،ج1، ص154.
[14] ر. ک: محمد بن عمر بن عبد العزيز کشی، اختيار معرفة الرجال، ( مشهدف مؤسسه نشر دانشگاه مشهد، چ1، ت1490ق)، ص238، 375 و 556.