« الثامن الكافر بأقسامه حتى المرتد بقسميه واليهود والنصارى والمجوس وكذا رطوباته وأجزاؤه ، سواء كانت ممـّا تحلُّه الحياة أو لا ، والمراد بالكافر من كان منكراً للألوهية أو التوحيد أو الرسالة أو ضرورياً من ضروريات الدين مع الالتفات إلى كونه ضرورياً بحيث يرجع إنكاره إلى إنكار الرسالة ، والأحوط الاجتناب عن منكر الضروري مطلقاً وإن لم يكن ملتفتاً إلى كونه ضرورياً، وولد الكافر يتبعه في النجاسة إلّا إذا أسلم بعد البلوغ أو قبله مع فرض كونه عاقلاً مميزاً وكان إسلامه عن بصيرة على الأقوى ، ولا فرق في نجاسته بين كونه من حلال أو من الزنا ولو في مذهبه ، ولو كان أحد الأبوين مسلماً فالولد تابع له إذا لم يكن عن زنا ، بل مطلقاً على وجه مطابق لأصل الطهارة ».[1]
در متن عروه مىفرمايد: كافر به جميع اقسامه از اعيان النجس است. بلا فرق ما بين كافر مشرك و اهل كتاب به جميع اقسامش محكوم به نجاست است. ما بين كفار يك قسمش كه مشرك است و مراد از مشرك آن كسانى است كه غير خداوند را عبادت مىكنند و خودشان از اهل كتاب نيستند مثل بت پرستان اين مشركين به اين معنى كه مقابل اهل كتاب بوده باشند و غير خدا را عبادت كنند نجاست اين مشركين متسالم عليه است. از علماى شيعه كسى تا به حال نقل نشده است كه ترديد يا تشكيك در نجاست مشرك كند؛ ولی منسوب على عامه اين است كه تسالم به نجاست مشركين دارند بلكه به آنها نسبت داده شده است كه معظم شان قائل به طهارت مشرك هستند كه مشرك نيز پاك است وقتى كه مشرك به معنى من يعبد غير الله و از اهل كتاب نيست اين اگر محكوم به طهارت شد اهل کتاب به طرريق اولی محکوم به طهارت می شوند. والوجه في هذا الدعوی اين است كه مشرك گفته مىشود اگر همه شان اين طور نبود معظم شان و قسم معتد به شان معترف بودند كه خدايى هست منتهی غير از آن خدا، خداوند ديگرى هم داشتند. خداوند ديگر را عبادت مىكردند.
تا اينكه اينها شفيع بشوند و پيش آن خداوند نسبت به آن اشخاص كه در آن آيه مباركه هم است. كه حكايت مىكند مشركين عرب را در آن زمان كه آنها مىگفتند كه ما عبادت نمىكنيم اين بت هارا مگر اينكه اينها ما را نزديك به خدا بكنند. شفيع بشوند كانّ خداوند به آنها نعمتى بدهد يا صحتى بدهد رزقى بدهد يا مرضى بدهد يا بلايى بدهد به دست اين شُفَعا سپرده شده است. مىفرمايد بر اينكه خداوند متعال اين مشركينى كه عبادت اصنام را مىكردند اين طور مىگفتند پس اين طور نيست كه آنها معتقد به خدا نبوده باشند بلكه آلهه ی ديگرى هم داشتند كه اينها را شفعا مىدانستند وقتى كه اين مشركين عرب محكوم به نجاست شدند كه متيقن از مشرك همينها هستند علی ما سيأتى آنهايى كه اصل اله را هم قائل نيستند. اصلاً همه چيز را منكر هستند. و مىگويند بر اين عالمى كه هست هر چيزى كه هست همان طبيعت و دهر است. اگر اين را كسى بگويد اين اسوء حالاً است. از آن مشرك عرب. اين اصلا هيچ چيزى را معتقد نيست اين هم به طريق اولى نجس مىشود. بدان جهت در آن مشركينى كه عرض كرديم و در دهريين و طبيعين از كسى نقل نشده است از قدما و اصحاب ما يا از متأخرين يا از متأخرين، متأخرينشان که ملتزم بشوند كه اينها پاك هستند. از اعيان نجسَ نيستند و مىشود گفت كه باز عند الشيعة از مسلمات است و از مخالفين نقل نشده است. به كسى نسبت خلاف داده نشده است كه ناصب از مسلمين كه ظاهراً اسنادش را به فرَق مسلمين مىدهند و يك قسمشان ناصبي هستند و اينها اظهار عداوت با ائمه اطهار و رسول (ص) مىكند پيش شيعه اينها نيز محكوم به نجاست هستند هيچ فرقى ما بين اينها و ما بين مشركين نيست. اينها نيز محكوم به نجاست هستند.
بلكه در كلمات اصحاب و هكذا در روايات محكوم به كفر هستند. كافر هستند. نه دمشان احترام دارد نه مالشان احترام دارد اينها نجس هستند هستند و در نجاست به منزله مشرك هستند.
يادتان هست كه در آن موثقه عبدالله ابن ابى يعفور که در باب يازدهم از ابواب المضاف روايت پنجم بود[2]:
«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ» كه استاد صدوق است. محمد ابن حسن وريد، محمد ابن حسن وريد نقل مىكند از سعد ابن عبدالله اشعرى، سعد ابن عبدالله اشعرى نقل مىكند از احمد ابن الحسن ابن على ابن فضال كه همان احمد از پدر خودش حسن ابن على ابن فضال نقل مىكند. براى اينكه اين احمد اغلب رواياتش يا از پدرش به واسطه برادرانش است ربع ما هم چيزى كه هست نقل مىكنند از آنها از حسن ابن على اغلب روايات على ابن حسن ابن على فضال از پدرش به واسطه اين برادرش كه احمد است به واسطه برادر ديگرى كه دارد كه على است به واسطه آنها است. قلَ مىشود كه آن على بلافاصله از پدرش نقل كند به خلاف احمد و على اين جا احمد است. احمد ابن حسن ابن على ابن فضال از پدرش حسن ابن على ابن فضال است عن عبدالله ابن بكير كه موثقه است و آنها نيز ثقه هستند ولكن فتهى عن عبدالله بن ابى يعفور كه از اجلّاء است «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَسِلَ مِنْ غُسَالَةِ الْحَمَّامِ» بپرهيز كه از غساله حمام غسل بكنيد شست و شو بكنيد حكم، حكمى است كراهتى است كه تطبيقاتش سابقاً گذشت. « فَفِيهَا تَجْتَمِعُ غُسَالَةُ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ» با اينها كار نداريم كلام در اين جمله است كه «وَ النَّاصِبِ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ» اين مخلوقات است چرا شر است؟ استشهاد به اين جمله است و گرنه حكمهاى آن قبلها هيچ دلالتى ندارد «فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ- وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ» خداوند متعال خلقى را كه انجس من الكلب است خلق نكرده است. گذشت كه سابقاً عرض كرديم كه نجاست كلب، كلب از اعيان نجسِ است. آن نجاستى كه معهود و معروف است از كلب آن نجاست، نجاست عينى است. مىفرمايد بر اينكه وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ از او هم انجس است براى اينكه او حيوان است و اين اعتبار نجاست به هيچ وجه مستند به اختيار خودش نيست و به خلاف اين ناصب اهل البيت كه آن نصبى كه هست نصب فعل اختيارى است و اين ملعون خودش اختيار كرده است. بدان جهت اعتبار نجاست كه به او مىشود اين انجس به او مىشود و احتمال دارد كه اين به معنى اخبث بوده باشد. خبث باطنى بوده باشد باطن او خراب است قلبش خبيث است. عوض اينكه مهر و محبت و ولايت اهل بيت را درآنجا پر كند عداوت را گذاشته است. ولی اين خلاف ظاهر است كه عرض مىكنيم. اين كه آن نجاستى كه در كلب معروف است كه سابقاً خوانديم نجاست، نجاست عينى است. اينكه مىفرمايد اين از آن انجس است يعنى در همان نجاستى كه كلب دارد اين اشد است. براى اين كه تفصيل است و معنايش اين است. در همان نجاستى كه كلب داشت اين در او اشد و اكثر است و اين هم نمىشود به واسطه اين كه اين نجس بوده باشد. و اما دلالت مىكند اين كافر است ناصب نه دمش احترامى دارد و نه مالش احترامى دارد و هر وقت كه گير آورديد مالش را از او بگيريد و حلال است و نوش جان كنيد. دلالت مىكند به اين معنى به بعضى از روايات يكيش را مىخوانم .
يكى از آنها عبارت از همان موثقه حفص ابن بخترى است. يا صحيحه حفص ابن بخترى است روايت در باب 2 از ابواب ما يجب فيه الخمس از روايت 6.
در آنجا هم همين طور دارد كه محمد ابن حسن به اسناد از احمدابن محمد كه سند شيخ به كتاب احمدابن محمد عيسى يا خالد بوده باشد تمام است و احمدابن محمد نقل مىكند از حسن ابن محبوب، حسن ابن محبوب هم نقل مىكند از ابن ابى عمير. ابن ابى عمير هم نقل مىكند عن حفص ابن بخترى. در ثقه بودن حفص ابن بخترى كلامى نيست. از ثقات است. ولكن بعضىها در عدالت اين شخص خدشه مىكردند نه در مذهبش در عدالتش مىگفتند كه او شطرنج بازى مىكند و بما اينكه او از محرمات است در عدالتش خدشه مىكردند. نجاشى قدس سره الشريف دارد. كه غمز عليه به لعب شطرنج اين عيب را به او گرفته اند ولكن ثقه بودنش مسلم است. آنجا اين طور[3] دارد عن ابى عبدالله عليه السلام كه «قَالَ: خُذْ مَالَ النَّاصِبِ حَيْثُمَا وَجَدْتَهُ وَ ادْفَعْ إِلَيْنَا الْخُمُسَ» را نوش جان كنيد و هر جا كه پيدا كرديد «وَ ادْفَعْ إِلَيْنَا الْخُمُسَ» و اما براى اينكه از باح مكاسب است تقييد مىشود به مقيد خارجى همهاش را خودت نخور خمسش را هم برای ما بفرست. اين دلالت مىكند بر اينكه نه مالش احترام دارد و نه جانش آن هم همين طور است. پس مشرك، كسى كه اصلاً منكر صانع جل وعلى است و نواصب اين جاى بحث ندارند. مىماند ساير فرَق كفار كه در آنها از ضمن همين مباحث در طى كلمات مشرك به آن معنى كه گفتيم آنهم معلوم مىشود. علاوه بر تسالم دليل هم دارد اين طور نيست كه فقط تسالم باشد اين دليل ناصب بود. اما ساير فرق كه يك عمده آنها اهل الكتاب هستند. اهل الكتاب يهود و نصرانى اينها از اهل الكتاب است در اين خلافى نيست كه اينها اهل الكتاب هستند. و مراد هم از اهل الكتاب يهودى و نصرانى است و نه آنهايى كه يهودى است كه به موسى و آن چه آورده که هيچ در آنها تحريف نشده است به او عقيده دارند به او معتقد هستند. نه همين كتابى كه فعلاً به اسم تورات است همين كه انجيل است فعلاً دست به دست شده است و هركسى يك چيزى را اضافه كرده است. از خودش نوشته است و اسمش را انجيل مىگويند. اهل كتاب همين اينها است. آنهايى كه معتقد بشوند به همين تورات فعلى و به انجيل فعلى براى اينكه رواياتى كه در باب اهل الكتاب است در زمان صدور ائمه عليه السلام اهل كتاب در زمان صدور ائمه عليه السلام مثل همينها بودهاند. آن طور نبود كه تورات حقيقيى دستشان بوده باشد يا اين انجيل حقيقى.
اين دو طائفه معلوم است كه اينها اهل الكتاب هستند. اما المجوس، مجوس اهل كتاب بودنش محل اشكال است اين به دليل معتبر ثابت نشده است و نه رواياتى دارد بر اينكه آنها يك نبيى داشتهاند كتابى داشتهاند و آن كتاب گم شد و آن نبى هم مرد اينها بعد اين طور شدند. بعد آن كتاب اينها سرگردان شدند. رواياتی هست اين روايات را نقل مىكنيم ولكن اين روايات سندشان ضعيف است. اينها اهل كتاب بودنش ثابت نيست ولكن حكم يهود و نصارارا دارند و يا اهل كتاب نيز نباشند حكم اهل كتاب را دارند. اگر گفتيم اهل كتاب پاك اند اينها نيز پاك مىشوند. سرَش هم معلوم مىشود. اگر گفتيم اهل كتاب چيزی از آنها می شود گرفت. از مجوس هم يؤخذ اين طور نيست كه مثل مشركان بوده باشند كه يا بايد مسلمان بشوند يا كشته بشوند و چيزى از آنها قبول نمىشود. الى هذا الاساسى كه هست كلام فعلاً واقع مىشود در اين اهل الكتاب كه اهل الكتاب چه مجوس بگويم و چه نگوييم باز كلام در يهود و نصارا و مجوس است. بعضىها اين طور فرمودند كه اصلاً در نجاست و طهارت اينها بحث كردن تضيع عمر است نجاست اينها هم مثل نجاست مشرك متسالم عليه است. اين جاى كلام نيست. اين كه محقق همدانى[4] همين حرف را دارد كه تكلم در طهارت و نجاست اين كفار تضييع وقت است. من يادم مىآيد كه مقدس اردبيلى در آن شرح ارشاد اصلاً متعرض نشده است به اين كه نجاست كفار دليلش چيست. شايد سرش اين باشد كه تضيع عمر است. وكيف ما كان اينها اين طور فرمودند كه ولكن مع ذلک محقق در معتبر[5] حكايت كرده است از مفيد (قدس) كه وی ملتزم شده است به طهارت اهل كتاب كه اهل الكتاب پاك هستند. باز نسبت داده شده است اين طهارت اهل كتاب به شيخ طائفه در نهايه اش كه شيخ الطوسى[6] نيز در نهايهاش كه فرموده است كه اينها پاك هستند و منتهی نفرموده است كه اينها پاك هستند. يك كلامى فرموده است كه ظاهر آن كلام طهارت است و آن كلام را هم مىتوانيد به نهايه رجوع كنيد. ظاهراً آن كلام خيلى دلالتى ندارد. و اما يك كلام ديگر هم ابن جنيد در مختصرش [7]فرموده است كه در مختصرش فرموده است كه نه اهل الكتاب پاك هستند. بعضى از قدما اين طور هستند ملتزم به طهارت شدهاند و بعضى از متأخرين، متأخرين هم يكى هم مرحوم حكيم در اواخر عمرش بود فتوا به طهارت اهل الكتاب داد كه اينها پاك هستند. و كيف ما كان آن اهل الكتاب اين طور هستند استدلال شده است به نجاست كفار اعم از اينكه آن كفار از اهل كتاب بوده باشد يا به تعدد خدا باشد و غير خدا را عبادت بكنند، بت را عبادت بكنند. استدلال شده است.
به اين آيه شريفه [8]كه « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ»تا مىفرمايد «فَلاَ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هذَا» كه اين مشركان نجس هستند و تفريع مىفرمايد كه فلا يقربوا المسجد الحرام ديگر به مسجدالحرام نزديك نشوند. گفته شده است كه بر اينكه اين المشرك در اين جا منظور مشرکانی هستند که بتها و غير خدا را عبادت مىكنند. الا انه معناى حقيقى مشركين كه هست هر چه بوده باشد يهود و مجوس و نصارا را نيز مىگيرد و آنها مشرك هستند. كما اينكه خود خداوند متعال بعد از اين آيه به فاصله چند آيهاى مىفرمايد كه حكايت مىفرمايد از يهود كه «وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ » مثلاً اين طور گفتهاند. بعد در ذيلش مىفرمايد كه «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً وَاحِداً لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»[9] پس يهود و نصارا مشرك هستند. وقتى كه اين نحو شد اينها داخل مشركين هستند. پس مشركين مطلقا نجس هستند. اين اطلاق يهود و نصارا را نيز مىگيرند. در اين آيه شريفه در دلالتش بر نجاست عينيه كه نجاست حكميه از او تعبير مىكنيم. يعنى نجاست عينيه اعتبار شارع است نجاست تكوينى نيست. شارع اعتبار كرده است نجاست بر اين عين. نجاست، نجاست مطلقه است كه لا يزول از اين عين مادامى كه اين آن عنوان بر عين منطبق است. مادامى كه كلب است و مادامى كه خنزير است نجس است مادامى كه خَمر است نجس است. اين اشكال شده است كه اين آيه مباركه به اين نجاست عينيه كه در ما نحن فيه گفته مىشود نجاست شرعيه به اين معنى دلالت نمىكند كه مشركان عين نجس هستند. چرا گفتهاند كه آيه لفظ عين ذكر نشده است. انما المشركون عين النجس گفته نشده است آن نجاست شرعيه مشرك يا كافر كه به عين كه حمل نمىشود. كلب كه نجاست نيست. كلب حامل نجاست است. ذو نجاست است. يعنى حكمش نجاست است ولكن خودش كه نجاست كه نيست. مشتق كه حمل نمىشود بر ذات پس در ما نحن فيه ما بايد يك يک ذو در تقدير بگيريم و بگوييم كه انما المشركون اينها صاحبان نجاست هستند. خوب اين صاحب نجاست بودن دو جور مىشود. صاحب نجاست بودن يك وقت مثل كلب مىشود كه نجاستش عينى مىشود. نجاست، نجاست عينى مىشود از اعيان نجسَه مىشود. ممكن است كه نجاستش نجاست عرضى باشد صاحب نجاست هستند براى اينكه مشركين يعنى كفار همين طور است ديگر از نجاست كه اجتناب نمىكند هميشه سگ با آنها همراه است. در خارج هم مشاهده شده است كه آنها لحم الخنزير مىخورند. لحم ميته مىخورند اگر گاو هم بخورند آن ميته است. نجس است و خمر مىخورند و اينها همهشان آلوده هستند. بدان جهت مىفرمايد كه مشركين ذوات نجاست هستند. داخل مسجد الحرام نشوند. خوب در اين آيه مباركه دلالتى بر اينكه نجاست، نجاست ذاتيه باشد نيست. در ما نحن فيه جواب داده شده است كه اگر مراعات نجاست عرضيه بود قيد مىكرد خداوند سبحان، خداوند سبحان قيد مىفرمود بر اينكه اينها مشركينى كه هستند نجس هستند. مالم يعق عليهم الطهارة؛ مادامی که حمام نروند مادامى كه به حمام نرفتهاند تا آن وقت نجس هستند تا مادامى كه به آب جارى نيفتادهاند نجس هستند شست و شو نكردهاند اين كه اطلاق مىفرمايد نجس بر مشرکان نجس معنايش اين است كه خودشان را بشويند و إلّا در كل اينها نجس هستند فلا يقربوا المسجدالحرام اطلاق اين حكم و عدم تقييدش به مادام وقوع تطهير و علم به تطهير اقتضاء مىكند كه نجاست، نجاست ذاتيه بشود پس اين اشكالى كه در اين آيه مباركه كردهاند. اين احتمال نجاست عرضى را دارد اين اشكال برود پى كارش اين اشكال درست نيست. دو تا اشكال در اين آيه مباركه است که مرد مىخواهد كه به آنها جواب بدهد. ببينيد چه اشكالهاى مهمى هستند. بعضىها فرمودهاند كه اين در آيه نجس معلوم نيست كه نجس مشتق است يا بعضىها گفتهاند كه نجس و نَجس يك معنى دارد. اصحاب قاموس ظاهراً نقل كردهاند. نجاست، نجس و نَجس به يك معنى است. يا گفتهايم كه حمل كردن نجس بر مشرك از باب زيد عدل است. مشتق را مبالغتاً حمل مىكند براى اينكه نجاستشان خيلى شديد است. در زمان صدور آيه معنى نَجس و نجس چه بوده است پيش مردم اين را به آن معنى حمل مىكنيم بله نجس و نَجس فعلاً كه پيش متشرع كه مىگويد حقيقت ثانويه پيدا كرده است. يعنى دستت را به او تر زدهاى بايد دستت را بشويى اين نجس معنايش اين است. ولكن در زمان صدور اين آيه مباركه هم معنى نجس و نَجس اين بود نه آن قذارت معنويه كه اين قذر است مثلاً قذارت معنويه من حيث الروح قذر است اين نبوده است قذارت معنويه معنايش نبوده است اين نجس همان قذارت ظاهريه اعتبارى بوده است به اين معنى دليل ندارد براى اينكه دليل نداريم نمىتوانيم اين را حمل كنيم مراد آيه شريفه انما المشرکون نجس يعنى نجاست حكميه و شرعيه يک كلام مىگوييم كه دستت خورد بايد آب بكشى نه مناسبتش اين است كه نَجس احتمال دارد كه همان معنى يعنى قذارت معنوى دارد مشرك است ديگر بلكه فرموده است كه قرينه است كه همان قذارت معنوى مراد است و خود آيه مباركه قرينه است. چرا؟ براى اينكه اگر مراد قذارت معنويه نبوده باشد. قذارت عينيه را به داخل مسجدالحرام داخل كردن كه عيبى ندارد. انسان يك دستمالى دارد در جيبش گذاشته است در جيبش خونى است خون دماغ شده بود در جيبش است وارد مىشود در مسجد الحرام طواف استحبابى بكند. بدنش الان پاك است و لباسش هم پاك است ولی آن دستمال كه در جيبش است وارد مىشود به مسجدالحرام نه به نحوى نجس را وارد مىكند كه هر چه مسجد حساب بشود. يا يك نحوى وارد مىكند كه مسجد را آلوده متنجس كند نه آن جايز نيست بلکه نجس را وارد مىكند به مسجدالحرام و نه هتکی است و نه سرايتى به مسجد خوب اين كه اشكال ندارد. عين نجس كه خون است وارد كرده است. پس اينكه اشكالى ندارد اگر مراد اين بود كه مشركان عين نجس هستند مثل خون وارد مسجد الحرام نشوند اين خيلى مناسبتى ندارد. فلا تقربوا اين تفريع با او مناسبتى ندارد. و اما اگر مراد قذرات معنوى بوده باشد. اين تفريع مناسبت دارد براى اينكه آنها صاحب اين بيت را نمىشناسند مشركين. اين بيتى كه مَعَبدّ شده است كه به صاحبش در آنجا عبادت بشود. در مسجدالحرام عبادت به خداوند بشود از اول بنايش همين طور است. بنايش بر اين است اين مناسبت ندارد كسى كه رب بيت را نمىشناسد وارد آنجا بشود اين مناسبت دارد با تفريع بدان جهت در آن آيه مباركه دلالت بر نجاست حكميه نيست. اين يك اشكال، اشكال دومى اين است كه هر دو اين اشكالها كه اين اشكال اولى را ما جواب نداريم و ما از آن مردانى نيستيم كه جواب داشته باشيم. اشكال اولى اشكال واردى است به نظر من اما يك اشكال دومى كه آن اشكال هم وارد است. و آن اين است كه خوب بنا شد كه اين انما المشركون نَجس يعنى مشركان نجس هستند. مثل خون نجس هستند مثل كلب نجس هستد. خوب كه گفت كه اين مشركان يهود و نصرانى و مجوس را مىگيرد اگر مجوس را هم گرفت كه گفت يهود و نصرانى را مىگيرد. مجوس را هم نمىگيرد چرا؟ بله يهودى و نصرانى و مجوس هر دو مشرك هستند ولكن آن را كه در عرف مشرك گفته مىشود مقابل اهل الكتاب است. آن كه حتى در صدر اسلام كه لا يعبد از اهل شرك. مشرك حكمشان اين است كه «فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» آنها از آنها قبول نمىشود اين مشرك مقابل اهل الكتاب است. اينجا هم در اين آيه ظهور دارد كه همان معنى مراد است. اگر بگوييم كه نه اين جا مراد مشرك حقيقى است. هر مشرك حقيقى نجس است. اگر اين را بگوييم آن كسى كه در عبادتش رياء مىكند و خيلى هم مسلمان است. در پيشانيش موضع سجده است ولكن اين در حين عبادتش رياء مىكند براى مردم اين نماز را مىخواند خوب اين هم در روايات داريم ديگر المراء مشرك آن كسى كه رياء مىكند آن شرك است. چون شرك غير خدا را مىپرستد مشرك معنايش اين شد كه غير خدا را بپرستد. اين هم غير خدا را آن حاجى را مىپرستد. فرقى نمىكند اين هم مرائى است و مشرك است خوب بايد بگوييم كه آن هم نجس است. پس معلوم مىشود مشرك به معنای به معنای حقيقی نيست. مشرك به آن معنای [عرفی] است.
، اشكال دومى ولكن تمام نشده است اشكال دومى آن اشكال دومى وارد بر اين است كه اولاً مشرك نمىگيرد اينها را و ثانياً اگر گرفت اينها را اين در صورتى مىشود كه به اين آيه تمسك كرد كه دليل مخصص می آيد كه اهل كتاب پاك است. اين با آن ادله معارضه نمىكند.
دلالت اين آيه كسى خيلى زور بزند در نجاست اهل الكتاب دلالتش به عموم و اطلاق است مشركون جمع مُحّلی به الف و لام است. پس عموم شد دلالتش بالوضع مىشود بله[ اگر] عموم نشد بالاطلاق مىشود. دلالتش بر نجاست اهل الكتاب به عموم و اطلاق است و اگر روايت وارد شد بر اينكه مجوس يا اهل الكتاب آنها پاك هستند خوب تقييد مىكند اطلاق آيه را عموم آيه را تخصيص مىكند. شما نفرماييد كه. يك چيزى بگويم كه در ذهنتان نماند خوب شما وقتى كه يك كسى خيلى جریئ بوده باشد بيايد بگويد خوب شما كه دلالت اين آيه را از بين برديد كه مشركين نجس هستند اين آيه دلالت به نجاست شرعيه فعلى نمىكند. خوب اين اجماع هم به درد نمىخورد كه تا الان مىگفتيد كه تسالم عند شيعه است كه مشرك حقيقى من يعبد صنم او نجس است او نيز از بين مىرود چرا؟ براى اينكه احتمال است همان هايى كه فتوا دادهاند بر اينكه مشرك نجس است من يعبد الصنم به اين آيه استدلال كرده است. و اين آيه دليل آنها است. وقتى كه گفتيم كه اين آيه دلالتى ندارد. مثل آن اجماع مدركى مىشود. مدركش معلوم است كه ضعيف است. مثل آن نجاست ماء بئر مىماند كه مدركش را مىدانسته است اينهايى كه مشهور مىگفتند كه بلكه متفقٌ عليه بود كه ماءالبئر مثلاً نجس است. دليلش روايات نضر بود ديديم كه روايات نضر دلالت به تنجس ندارد. جدا شديم خوب اين جا هم همين طور است. در ما نحن فيه دليل و مدك اين آقايان اين علماى بزرگوارى كه قدما و متأخرين يك عده شان يك طائفه شان هم در حال انتظار هستند يا بعد مىآيند و مىروند اينها هم همين طور است مدركشان اين آيه مباركه است. وقتى كه اين آيه دلالتش از بين رفت اين اجماع از كار مىافتد. نفرماييد اين را عرض كرديم بر اينكه حتى آنهايى كه در دلالت اين آيه مناقشه كردهاند. آنها هم ملتزم شدهاند كه مشرك نجس است. تسالم است در او يكى از كلمات فقها انسان تدبر بكند مثل اينكه جاى تكلم نيست. وإلا اين مناقشات ظاهر بر آيه است. علاوه بر اين يك چيز ديگرى هم مىشود گفت و آن اين است كه ما دليل اقامه كردهايم. ناصب نجس است و اشكالى كه ندارد. اشكالى هم نداشت آن بيانى را هم كه عرض كرديم ظاهرش تمام بود. كه ناصب نجس است و احتمال است كه ناصب نجس بشود اما دهرى و مشركى كه خدا را اصلاً نمىشناسد. بلكه عناد با خدا مىكند. مثل شداد اينها پاك باشند. اين احتمالش است. آن كه اظهار عداوت مىكند با امام عليه السلام او نجس بشود. اما آنهايى كه اظهار عداوت با خدا را مىكنند آنها نجس نيستند. مىشود كه اين را ملتزم شد. بدان جهت اگر اين آيه هم غمض العين بشود و از اجماع هم غمض العين بشود ما دليل داريم كه بگوييم مشرك نجس است. مشرك نجس است به اساس فحوای ادله نجاست ناصب. آن فحوای دارد كه مشرك بايد نجس بشود.
سؤال...؟ او هم خدا را قبول دارد، پيغمبرش را هم قبول دارد با امامش اين كار را مىكند.
سؤال...؟ عرض مىكنيم كه نسبت ب به اهل الكتاب فحوا نيست. آنها خدا را قبول دارند. پيغمبر را قبول ندارند. منتهی با پيغمبر را هم معاند نيستند. آنها اصل خدا را قبول ندارند. به او شريك ملتزم هستند و يا يك قسم شان كه اصلاً خدا را قبول ندارند. دهرى هستند. مشركين عرب عقيده ی شان اين بود. كه اين بتها وسائط هستند و شفعا هستند و همه ی شان اين طور نبودند.
و كيف و ماكان نجاست مشرك لا كلام له است. اما كلام در نجاست اهل اكتاب به حسب الروايات است. روايات را ملاحظه بكنيم به بينيم اگر از روايات اينها نجاست در آمد كما اينكه مشهور در آوردهاند. ما هم تابع مشهور مىشويم اگر در نمىآيد كما اينكه در نياورديم ما مخالفت با مشهود مىكنيم. مثل مسأله ماء البئر مىشود نجاست ماء البئر مىشود. مستند مشهور اين روايات است بعد از اينكه در شمول آيه اشكال شد. مسأله همين طور نيست كه تسالم باشد برخی فتوا به طهارت داده است. روايات ملاحظه مىشود و اگر دلالتشان تمام شد. فنعم الوفاق و اگر تمام نشد هذا فراق بين نا و بين هم مىشود. روايات را ملاحظه بفرماييد. انشاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص67.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَسِلَ مِنْ غُسَالَةِ الْحَمَّامِ- فَفِيهَا تَجْتَمِعُ غُسَالَةُ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ- وَ النَّاصِبِ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ- فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ- وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص220.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: خُذْ مَالَ النَّاصِبِ حَيْثُمَا وَجَدْتَهُ وَ ادْفَعْ إِلَيْنَا الْخُمُسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج9، ص487.
[4] ؛ آقار ضا همدانی، مصباح الفقيه، (قم، مؤسسة الجعفرية و مؤسسة النشر الاسلامی، چ1، ت1416ق)، ج7، ص236.
[5] جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختص(قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام، چ1، ت1407)، ج1، ص96.
[6] ر. ک: محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، (بيروت، دار إحياء التراث العربی، چ7، ت1404ق)، ج6، ص41 و42.
[7] ر. ک: محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، (بيروت، دار إحياء التراث العربی، چ7، ت1404ق)، ج6، ص41 و42.
[8] يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هذَا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شَاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيم؛ سوره توبه(9)، آيه 28.
[9] سوره توبه(9)، آيه 30 و 31.