« الثامن الكافر بأقسامه حتى المرتد بقسميه واليهود والنصارى والمجوس وكذا رطوباته وأجزاؤه ، سواء كانت ممـّا تحلُّه الحياة أو لا ، والمراد بالكافر من كان منكراً للألوهية أو التوحيد أو الرسالة أو ضرورياً من ضروريات الدين مع الالتفات إلى كونه ضرورياً بحيث يرجع إنكاره إلى إنكار الرسالة ، والأحوط الاجتناب عن منكر الضروري مطلقاً وإن لم يكن ملتفتاً إلى كونه ضرورياً، وولد الكافر يتبعه في النجاسة إلّا إذا أسلم بعد البلوغ أو قبله مع فرض كونه عاقلاً مميزاً وكان إسلامه عن بصيرة على الأقوى ، ولا فرق في نجاسته بين كونه من حلال أو من الزنا ولو في مذهبه ، ولو كان أحد الأبوين مسلماً فالولد تابع له إذا لم يكن عن زنا ، بل مطلقاً على وجه مطابق لأصل الطهارة ».[1]
حاصل ماذكَرنا اين بود كه مقتضاى اين طائفه از اخبار كه خدمت شما مقدارى معتدبهايش خوانده شد اين است كه كفارى ان اهل الكتاب محكوم به نجاست هستند. ولكن اين مقتضاى و استفاده نجاست اهل الكتاب از اين اخبار به صراحت نيست. [به ظهور اطلاقی است]. غير از ظهوراطلاقى ظهور ديگرى نيست از ظهور اطلاقى استفاده مىشد كه اينها نجس اند. حيث اين كه، امام عليه السلام اين روايات براى آن كسى فرمود كه مسافرت می كند با مجوسى و يا نصرانى که فرمود: بدنش را غسل كند. اطلاق اين، اين است كه اقتضاء مىكند كه غسل متعين است. تعين غسل موجب مىشود كه ظهور پيدا كند در تنجسايد. به مصافحه منتها بعد از تغيير بر اين كه كل يا بس ذكى از اين روايات كه غسل را تعين فرمود ارشاداً الى تنجس يد گفتهايم كه تنجس يد استفاده مىشود از اين اطلاق يا در آن روايت ديگر فرمود كه بر اينكه با يهوديان نصرانى يا غير ذلك در كاسه واحد طعام بخورند. حضرت فرمود: مطلقاً نخوديد.
ترخيص نداد كه اگر بخوريد عيبى ندارد اگر ترخيص مىداد حمل مىكرديم بر كراهت مىگفتيم كه مستحب است انسان در طعام و در ملاقات تنزه كند از كفار مادامى كه مىتواند. در ملاقات مباشرتى تنزه از اينها مستحب است اين اطلاق بود كه اين استحباب را نگفته است خوب اگر از طائفهء ديگر از اخبار اين ترخيص وارد بشود كه اگر مصافحه كردهايد عيبى ندارد. يدت نجس نمىشود. با آنها طعام خوردهايد عيبى ندارد. اشكالى ندارد و با آنها مباشرت كردهاى توبه عيبى ندارد. نجس نمىشوديد خوب اگر زور داد دلالتى داشته باشد در طائفه ديگر رفع يد مىشود از اين اطلاق يعنى اطلاق رفع يد مىشود و هم تعين مىشود اين طائفه اولى حمل بشود بر استحباب تنزه و كراهت مباشرت با آنها به اين معنى حمل مىشود در آن طائفهاى اولى از اخبار كه خواندهايم آنها روى هم رفته ظهورشان ظهور اطلاقى بود و ظهور اطلاقىاشان درست بود. دلالت مىكرد بر اين كه اينها نجس هستند. حتى در آن موثقه ابى بصير ظهور اطلاقى درست است كه در آن موثقه ابى بصير[2] داشت « عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع فِي مُصَافَحَةِ الْمُسْلِمِ الْيَهُودِيَّ وَ النَّصْرَانِيَّ- قَالَ مِنْ وَرَاءِ الثَّوْبِ» از وراء ثوب بشود «فَإِنْ صَافَحَكَ بِيَدِهِ فَاغْسِلْ يَدَكَ» اگر با دستانش با تو مصافحه كرد دستت را بايد بشوريد. منتهی عرض كرديم اين دلالت مىكند بعد از اين كه تأكيد كردهايم كه رطوبت مسريه باشد بعد از تأكيد به اين معنى بله كل يابس ذكى بعد از تأكيد به اين معنى تنجس مىشود.
نفرماييد كه اين فرق ما بين ثوب و غير ثوب چيست؟ اگر من وراء ثوب باشد بايد ثوب رابشورد. عرض مىكنيم كه اين درست نيست چرا؟ براى آنكه من وراء ثوب بوده باشد رب ما رطوبت در يد شخص مسلم است. كه اگر از وراء ثوب مصافحه كند ثوب نجس نمىشود براى اين كه به دست كافر نخورده است. و انسان هم به آن رطوبت يد خودش ابصر است.
براى آنكه نمىداند كه دستش عرق كرده است يا نكرده است. بعد از مصافحه مىفهمد كه عرق كرده است. و اما از دست خودش اطلاع دارد بدان جهت مىفرمايد اگر كه مصافحه كردهايد از وراء ثوب مصافحه بكنيد. كه اگر دست خودت هم تر بوده باشد ديگر نجس نمىشود و نه ثوب نجس مىشود و نه دست تو ما دست او را كه انسان غالباً نمىداند كه تري دارد يا ندارد. بله مىشود بعضاً بداند بله تازه دستش را شسته است. ولكن يكى ديگر هم اين است كه تماس به يد بشود خصوصاً در فصل تابستان و در آن بلاد عربستان اين خود مصافحه را كه نگه مىدارند و عادت هم همين طور است وقتى دو نفر به يكديگر رسيدند و احوال پرسيدند دست در دست است خب عرق مىكند دست با دست بماسد من وراء ثوب بوده باشد، ديگر اين عرق نيست؛ ولى نمىداند كه هست يا نه اين سّر اين كه اين تفصيل است اين شاهد نمىشود بر اين كه اين نجاست رانمىگويد. اين تفصيل با نجاست هم مىسازد.
بدان جهت ظهور اين روايت ظهور اطلاقى است كما ذكرنا ولكن در مقابل اين روايات، رواياتى است كه صريح است يهودى و نصرانى و مجوسى صراحت دارد كه اينها طهارت ذاتيه دارند. مثل چه؟
سؤال...؟ ثوب كه تر نمىشود [روايت] ناظر به باران نيست اين مىخواهد بگويد كه براى اينكه اگر اين كار بكنيد تحفظ كردهايد از تنجس و اما نه وقتى كه اين كار را نكردهايد بله اگر رطوبت مسريه باشد بايد بشوريد بدان جهت مىفرمايد بر اين كه در دستت يعنى رطوبت مسريه باشد بايد بشوريد. در مقابل آنها رواياتى است براى اينكه آنها صريح هستند چون كه آنها طهارت ذاتيه دارند.
يكى از اين روايات صحيح ابراهيم بن ابى محمود است كه اين روايت در باب 14 روايت 11 است.
باسناد شيخ محمد ابن احمد ابن يحيى كه سندش صحيح است و آنهم « عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» هم نقل مىكند،از احمد ابن محمد ابن عيسى كه كتاب ابراهيم به ابى محمود را نقل مىكند. «عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي مَحْمُودٍ» ابراهيم به ابى محمود هم ثقات است از اجلاء ثقات و از اصحاب امام رضا سلام الله عليه است. «َالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا ع». به امام رضا عليه السلام [عرض کردم] «الْجَارِيَةُ النَّصْرَانِيَّةُ تَخْدُمُكَ» جاريه نصرانى خدمت تو را مىكند. ظاهر اين سؤال اين است كه سؤال يك سؤال فرضى است. مثل اين كه مىآيند نزد عالم مىگويند كه آقا اگر يك كسى فرض بفرماييد نزد شما كار مىكند بله مثلاً آن چقدر بايد كار بكند و چند ساعت اين فرض؛ فرض كردن اين است و گرنه نصرانى ظاهراً در نزد امام رضا نبوده است. «الْجَارِيَةُ النَّصْرَانِيَّةُ تَخْدُمُكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا نَصْرَانِيَّةٌ لَا تَتَوَضَّأُ » شما مىدانی كه نصرانى نه وضو مىگيرد و نه غسل مىكند. نصرانى است ديگر، «وَ لَا تَغْتَسِلُ مِنْ جَنَابَةٍ قَالَ لَا بَأْسَ» عيبى ندارد. «تَغْسِلُ يَدَيْهَا» دو دستش را مىشورد يعنى زمانى كه با من طعامى چيزى مىآورد و طعامى چيزى مىپزد. دستهايش را مىشويد و اين كافى است. خوب اگر اين ته تغسيل، تغسيل لغوى است يعنى مىشويد دستهايش را خوب اگر نصرانى نجاست ذاتى داشت شست و بدتر كرد اگر نمىشست باز ناقص بود و انسان احتمال مىداد كه دستش ملاقات نكرده است و حتماً وقتى كه شست بدتر كرد. اين كه مىگويد: لا بأس تغتسل يديها صريح در اين است كه خودش طهارت ذاتى دارد منتهی مبتلا به نجاست عرضی وقتى كه دستش را هم شست آن نجاست عرضی هم مىرود، اين دلالت مىكند به اين معنى باز در مانحن فيه كه هست. رواياتى است كه آنها صريح هستند بر اينكه اين كفار اهل كتاب اينها عيبى ندارد و اينها پاك هستند و يكى از اينها كه صحيح اسماعيل ابن جابر است. صحيح اسماعيل ابن جابر در باب 54 از ابواب اطمعه محرمه است. روايت 4[3] است.
محمدابن يعقوب عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عن صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ» سند است اجلاء هستند. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَقُولُ فِي طَعَامِ أَهْلِ الْكِتَابِ» در طعام اهل كتاب شما چه مىفرماييد؟ عامَه به طعام اهل كتاب تمسك كرده اند و ملتزم شدهاند كه اهل كتاب پاك است. چون كه خداوند در قرآن مجيد طعام آنها را حلال كرده است. «فَقَالَ لَا تَأْكُلْهُ» ، فرمود نخور او را. «ثُمَّ سَكَتَ هُنَيْئَةً» بله بعد از آن مختصرى سكوت كرد «ثُمَّ قَالَ لَا تَأْكُلْهُ» باز نخور. معلوم مىشود كه طعام، طعام مطبوخ بود. گندم و جو را كه نمىگويد از آنها آن گندم و جويى كه كاشتهاند آن را نخور. اين طعام پخته را مىگويد در اين است. «ثُمَّ سَكَتَ هُنَيْئَةً» مختصرى هم امام صبر فرمود: «ثُمَّ قَالَ لَا تَأْكُلْهُ» نخور. تأكيد کرد «وَ لَا تَتْرُكْهُ- تَقُولُ إِنَّهُ حَرَامٌ» اين جور ترك نكن كه اعتقادت اين باشد، كه خوردنت حرام است. كه همان كراهت مىشود. بله «وَ لَكِنْ تَتْرُكُهُ تَتَنَزَّهُ عَنْهُ» اجتناب بكن از اين طعام اينها مبدأ مىشود و يواش، يواش كه انسان با آنها مباشرت گرمى كه كرد يك وقت مىبيند كه نصرانى درجه دوم شده است. بعد از مدتى هم نصرانى درجه اول مىشود و اين به جهت تنزه به جهت اين است كه نزديك آنها نشويم. بعد مىفرمايد: «إِنَّ فِي آنِيَتِهِمُ الْخَمْرَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ» در آنى آنها لحمل الخنزير است. معنى آن اين است كه تنزه به جهت اين است كه اينها در آنى آنها خمر مىشود در نوع، خنزير مىشود يعنى مظنّه نجاست است. بدان جهت در مانحن فيه نخور اين تعليل كه صريح بر اين است كه اينها طهارت ذاتيه دارند. والا اگر طهارت ذاتيه نداشتند، نجاست ذاتيه بوده است. تعليل مىفرمود، كه اينها نجس هستند و با طعامى كه اينها درست كردهاند نخوريد. آن روايت كه داشت و آن طعامى كه يطبخ او را نخور. آنهم حمل مىشود بر قرينه اين روايات به آن صورتى كه آن طبخ موجب تلّوث طعام مىشود. والاّ نهيش، نهى کراهتى است.
باز دلالت مىكند بر اين كه اين طهارت اينها طهارت ذاتى است. روايت 6[4] است در همين باب.
وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (حسين بن سيعد) عَنْ فَضَالَةَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ» باز شيخ قدس الله نفسه الشريف نقل مىكند از حسين ابن سعيد، از فضاله ابن ايوب، از علاء بن رزين از محمد ابن مسلم اين سند اجلاء هستند. «عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ آنِيَةِ أَهْلِ الْكِتَابِ» سؤال كردند از امام عليه السلام را از آنيهء اهل كتاب. «فَقَالَ لَا تَأْكُلْ فِي آنِيَتِهِمْ- إِذَا كَانُوا يَأْكُلُونَ فِيهِ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ» در آن مطلقات بود كه در آنيه ايشان نخور آخر. تقييد فرمود در اين روايت، وقتى كه در آن آنيه ميته و لحم خنزير و امثال ذلك را مىخورند. رواياتى كه به اين مضمون است كه اينها طهارت ذاتيه دارند. نجاست اينها نجاست عرضی است. روايات متعددى است كه اين سه تا كافى است و ديگر آن روايات ديگر به همين مضمون هستند. الى هذا در مانحن فيه مىماند، اين روايات قرينه مىشوند به ترخيص. آن روايات حمل مىشود به استحباب تنزه و كراهت معاشرت مباشرتى با آنها و اينها زود گرم مىگرفتند با آنها به غذا خوردن و اينها، اين مكروه است. توجه كنيد، هر قدر انسانها به آنها نزديك بشوند كراهت بيشتر مىشود؛ كراهت قوىتر مىشود. اين استفاده از اين روايت اين است، الا انه در مقامى اين طور فرمودند، فرمودند بر اين كه اين روايات معرض عنه اصحاب است. براى اينكه اصحاب از اينها اعراض كرده اند و اين طور هم نيست كه اعراض اينها به جهت اين است كه جمع عرفى بين الطائفة به اين سادگى را از زمان سيد مرتضى الی زماننا هذا ملتفت نشده باشد. اين معظم فقها و اين طور فقهاى اجلاء ملتفت به اين جمع عرفى نشده باشد. ولى اينها را اعراض كردند، توجه كرديد. بدان جهت كه اين روايات به درد نمىخورد و وقتى كه به درد نمىخورد، نجاست اهل الكتاب اصل از منفردات شيعه است. سيد در اين سؤال فرموده است كه به منفرد به اماميه از آن مسائل است، بلكه رمز شيعه است اگر به شيعهاى اشاره كنند به قول نجاست اهل الكتاب مىگويند، كه اين قائل به نجاست اهل الكتاب است. فرق است. به شيعه اين طور اشاره مىكند. پس بعيد است كه اينها متوجه به اين معنى نباشند. خوب آن وقت يك اشكالى وارد مىشود كه خوب همه فقها و همه اجلاء در نجاست ماء بئر هم گفتهاند كه ماء بئر نجس است. دليلش هم روايت نضح است. خودشان هم ذكر كردهاند. از آسمان ديگر دليل ديگرى نيامده است. در نزد اينها هم دليل ديگرى نبوده است. به متسالم عليه بود حتى مفيد هم مخالفت نكرده بود. مفيد هم همراه بود در آن مساله. گاهى بودند كه نجاست ماء البئر نجس مىشود و بايد به منزوحات پاك بشود و صحيحه ابن بضيع را انداخته بودند. و حال اينكه جمع ما فيها در بين صحيح ابن بضيع و آن روايات مثل جمع عرفى ما بين اين روايات و طائفه اولى است و هيچ فرقى ندارد. پس چه طور شما در آنجا مخالف بوديد و گفتيد كه نه عيبى ندارد وترديد كرديد فتوالمشهور را سابقاً در ماءالبئر در مانع الغير هم طرح مىشود و هيچ فرقى نيست. اگر بخواهد كسى بفرمايد كه فرقى است كه فرمودند، فرمايش را فرمودند؛ ولكن وجه فرق را بيان نفرمودند كه چه فرقى دارد. مجلس اگر روضه سينه مىزديم عرض مىكنم كه آنها اطلاق بود. اينها صريح است و گفت: كه تغسل يديها دستانش را مىشويد و خدمت مىكند يعنى طعام مىپزد. و يا براى من طعام مىآورد. اگر اين نجاست ذاتى داشت شستن كه بدتر مىكرد كارها را. عرض مىكنم بر اينكه اين روايات دلالت آنها به الاطلاق است و ظاهر اين با وجه جمع عرفيه كه هست علما اين روايات را طرح كردهاند. چون كه ديدهاند آنها موافق با عام است. چون كه آنها ديدهاند موافق با عام است و آن روايت نجاست و مخالف با عام است رو اين اساس آن روايات را اخذ كردند و فتوا دادند. آنى كه به ذهن مىزند، كسى كه اهل تتبّع باشد اين است. اين منشأ شده است ولكن اين قاعده در نزد ما درست نيست. آنى كه مخالف عام را طرح مىكنند مخالف عام را مىگيرند و موافق آن را طرح مىكنند. در مواردى است كه جمع عرفى نباشد ما بين الطائفة. آن كه به ما دستور رسيده است. كه مخالف عام را توجه كرديد بگيريد و مخالف را ول كنيد. آن چيزى كه به ما دستور رسيده و نه فقط در مقبوله عمر ابن حنظله اگر او بود كه مطلب مشكل بود و سندش تمام نيست و در روايات ديگر كه در بعضىها صحيح است مىنويسند سند آن در مقام خبرين متعارضه اين را فرمودند كه موافقان مرا طرح كنيد و مخالف را بگيريد. خوب اين جا كه متعارضه نيست جمع عرفى است. در موارد جمع عرفى بله انسان اگر اطمينان پيدا كند. ولا ما بين اين روايات جمع عرفى است و اطمينان پيدا كند. يقين نمىگوييم يقين پيداكرد، كه ديگر بالاتر اطمينان پيدا كند با وجود اين كه اين جمع عرفى است مع ذلك اين روايت تقيه ای است. آثار تقيه در اين روايت است. هست در فقه نظايرى داريم. آنجا بعد آن مقيدات تعين مىكنند. نظايرى هم دارد، اگر كسى در ما نحن فيه اين طور اطمينان برايش حاصل شد ما كه حاصل نشده است ولى قابل هم نيستيم كه حاصل بشود. و آنهايى كه بله اهل هستند و يقين پيدا كنند يا اطمينان شخصيى پيدا كرد اطمينانش برايش حجيت دارد. اگر اطمينان پيدا كرد. آن وقت اصالة الجهة در اين روايت از كار مىافتد. درست توجه كنيد كه چه عرض مىكنم. آن كسى كه روايت را روح مىدهد و معتبر مىكند اصالة الجهة است يعنی اصل اين است كه تقيةً صادر نشده است. بله اگر يك كسى اطمينان پيدا كند كه اين روايات تقيةً است و الا جمع عرفى دارد، ولكن مقيدات تقيةً است كه در مقابل عامه ائمه عليه السلام مجبور شدند كه در اين روايات اين طور جوابها را فرمودهاند. وقتى كه چنين شد كسى كه اطمينان پيدا كرد با او كارى نداريم. آن مطلبش صحيح است. اصالة الجهة از كار مىافتد با اطمينان بدان جهت اين روايت از حجيت مىافتد ولكن كسى كه اطمينان پيدا نكرد و توجه كرديد آن مشيى كه در مدارك است همين است. اين روايات را بايد مقيد قرار بدهد به طائفه اولى (قطع نوار) بقيهاش هم در نجاست ماء البئر هيچ فرقى ندارد. توجه كرديد و من هنا جاى هيچ حرفى نيست كه اين اخبارى كه در ما نحن فيه طائفتين است. ما بايد آن اخبار متعارض دالّ به نجاست را بگيريم. براى آنكه اخبار دالّ بر نجاست موافق با كتاب است. خداوند فرموده است كه: انّما المشركون نجس، وقتى كه مشركان نجس شدند و آيه بعدى نيز كه مىگويد يهود نصرانىها هم عهد را شكستهاند. پس تمام مشركين نجس هستند. اخبار دالّ بر نجاست موافق باامور كتاب است توجه كرديد. بدان جهت بايد آنها را اخذ كنيم. خوب معلوم شد كه اين حرف هم درست نيست. چون اخذ به كتاب هم باز هم عن تعارض است كه بايد روايت متعارضه بشود در مقام ترجيح اول مرجح موافقت با كتاب است. و اما حرف اين است كه در نحن ما فيه روايات متعارضتين نيستند. مابين هما جمع عرفى است. بدان جهت هر كسى كه اطمينان شخصى نتوانست پيدا كند متعّين است كه جمع عرفى كند و ملتزم به طهارت بشود. كمااين كه عدهاى ملتزم شدند كه بعضى متقدّمين و متأخّرين بود.
يك كلمهاى در اين جا بگوييم كه ما در جواب گفتيم كه سابقاً اصل آيه دلالتى ندارد اين طور گفتيم اصلاً مشرك نجس است دلالتى ندارد. فضلاً از اين كه به اطلاقش تمسك كنيم و اهل كتاب را هم بگوييم كه نجس هستند. آن وقت بله اينها ترجيح داده مىشوند. بعد برخورديم كه يك تغريبى در اين آيه مباركه شده است كه بعضىها فرمودهاند كه نه دلالت اين آيه مباركه در نجاست مشركين هيچ اشكالى ندارد. تمام است و آن حرف هايى كه ما مىزديم كه همهء آنها هباءً منصورا است. بله فايدهاى ندارد و اين طور تغريب نمودهاند. خدا طول عمرشان بدهد اين طور فرمودند بر اين كه اين در آيه مباركه كه است.
انّما المشركون نجس، نجس همان معنى مصدری است. كما آنكه سابقاً گفتهايم، انّما المشركون نجس و اين نجس كه بر مشركان حمل شده است. خوب مصدر هم به عين حمل نمىشود. بايد اين حمل ادعايى بوده باشد. اين ادعا اين است. كانّ مشركانى كه است. عين نجاست است. حمل اتحاد وجودى مىخواهد ديگر اين مشرك من القرن والقدم كه وجود مشرك است. عين النجاست است. خوب عين نجاست شد. هم اتحادى است و نجاست هم كه حقيقت شرعيه ندارد. نجاست هم به معنى قذارت است در لغت به همان معنى است. الى يومنا هذا امروز هم به معنى قذارت به معنى لغوى است. منتهی شارع يك تصوراتى كرده است در مصاديقش بعضى چيزهايى كه عند العرف مصداق قذارت نيست آنها را مصداق قذارت قرار داده است. مثل آن كلبى است كه مىگويند كه قيمتش بعضىها است كه خيلى بالا است. شب روز در رختخواب شان يهودى، نصرانى با خودش مىخواباند. طبعاً قيمتش نيز خيلى بالا است. خودش هم كلب معلّم است او را ادخال كرده است. در قذره و آنكه عرفاً او قذره نيست. از شوهرش مىگذرد و از آن سگ نمىگذرد. قذره نيست قذارت عرفى نيست او را داخل كرده است. و بعضىها هم خارج فرموده كه حقيقتاً مصداق قذره است. عرفاً ولكن فرموده است كه اينها قذره نيستند. آن چه چيز است آن مثلاً مثل آب بينى و اخلاطى كه از بينى مىآيد با آن كيفيت اين قذر است در عرف ولكن شارع فرموده كه پاك است و اشكالى ندارد. پس انّما المشركون قذر يا اخبار است كه مشركين من رأسهم الى قدمهم من قرنهم الى قدمهم ظاهراً و باطناً و تمام جسدهم قذرٌ آن وقت مىشود مثل كلب وخنزير كه خبر مىدهد يعنى تشريع قبلاً شده است. تشريع يعنى دوتا تعبد است تعبد مصداق قبلاً شده است اين خبر از او مىدهد و يا اينكه با خود اين آيه همين را تشريع مىفرمايد. يعنى اين تعبد به مصداق را با انّما المشركون نجس چون مشركان نجس هستند. خوب چه اشكالى دارد. اگر اين را حمل كند بر نجاست باطنيه كه آن روز ما مىگفتيم كه احتمال دارد مراد نجاست باشد. ايشان مىفرمايد با اين حمل مناسبتى ندارد با اين حملى كه به داعى مبالغه است. چون كه شدت بر آن قذارتى كه ادعا و مبالغهاى بر اين ادعا موجب شده است كه قذارت حمل شده معنى ندارد كه بگويم كه اينها ظاهرشان نجس است و باطنشان پاك است. انّما المشركون نجس يعنى ظاهرشان بشرهشان نجس است. اما باطنشان پاك است. اين مناسبتى ندارد با اين حمل و مبالغه كه مشرك بايد از سر تا پا نجس باشد. ديگر باطن و ظاهر ندارد. همهاش نجس است چون وجود خارجى. پس دلالتش تمام است، و آن روايات هم به آن قوم يهود و نصرانى را هم بگوييم كه مشرك است كه آنهم دلالت مىكند. اين روايت دلالت مىكند چون اين رواياتى كه ديگر پاك است به آنها نمىشود عمل كرد به آن بيانى كه گذشت. اين طور فرموده است كه زمانى كه ما استفاده كردهايم از كلام ايشان اين است. عرض مىكنم كه اين حساب مثل اينكه درست در نمىآيد چرا؟ براى اينكه مراد از نجاست معنويه نجاست باطنيه نيست. قذارت به معنى لغوى قذارت و نجاست به معنى عرف لغوى است ما هم قبول داريم كه قذارت فعلاً هم در معنى، معناى لغوى است. منتهی شارع از افرادى مصاديقى علاوه كرده است. يك عده هم از افراد بودهاند [بيع ربوی] در بيع آن كه بيع مىگوييم همان معنى لغقوىاش است. همان معنى عرفىاش است. منتهی شارع بعضى از چيزها را الغاء كرده است از بيعيت كه آنها عند العرب بيع بودند. قال انّما البيع مثل الرباء ...يعنى ربا را دور مىريزند از بيع. شارع بر بعضى از جاها تأكيد كرده و بر بعضى از جاها ادخال و بر بعضى موارد اخراج اين همان از همان موارد است. فرمايش؛ فرمايش متينى است. بايد قبول كرد مثل آن حقيقت شرعيهاى كه داشت داشته باشد اين طور نيست. ولكن قذارت به معنى عرفى تقسيم به دو قسم مىشود. يك قذارت عند العرف قذارت خارجيه است. مثل آنقومى كه در خارج است اين قضيه، قضيه خارجى است. يك قذارتى هم است قذارت معنوى است. معنوى در مقابل خارج نيست. خارجيت ندارد مثل او كه شارع سيره شود ولكن قذارت يك خصوصيتى است يا خودش توجه كرده و يا منشأ او هست كه خودش هم اعتبارى باشد، خودش منشأاى دارد كه از او تعبير به قذارت معنوى مىشود. در استعمالات اهل لغت است كه معاصى را قذارت مىدانند. رباء قذارت است. هكذا نمىدانم زنا، قمار و امثال ذلك مىگويند، نجاست است ذنوب او را نجس كرده يك روايت که ذنوب خودش نجس باشد تا او را نجس بكند. اين نجاست در اينها نجاست معنوى است. نجاست حسى نيست. كلام اين است كه حرف ما اين است كه هر دو دوقسم هستند. كلام اين است كه حرفى را كه آن روز ما مىزديم نتيجهاش اين بود كه انّما المشركون نجس، آن نجاست گوهى را مىگويد يا انّما المشركون نجس آن نجاست ذنوب را مىگويد. مىگفتيم كه دومى است چرا؟ چون كه آن ذيل كه دارد فلا يقرب المسجد الحرام به مسجد حرام نزديك نشوند بعد از آن كسى كه قذارت معنوى دارد. انسان بايد او را ترد كند و دور بشود از او به استماعاتش نگذارد. اگر در استماعات است او را از بين ببرند. بدان جهت روى اين مناسبت ديگر اجازه ندهيد كه داخل نشوند و آنها به مسجد الحرامى كه جای عبادت طيبين است و طيبات كه آنجا عبادت كنند خدا را اشخاصى كه قذر هستند ديگر به آن جا نزديك نشوند. گفتيم كه اگر ظاهر آيه هم اين نباشد. اين محتمل است. وقتى كه محتمل شد ديگر نجاست خارجيه استفاده نمىشود. ما حرف ما اين بود و پس نمىگرييم آن حرف را حرفى را كه اعتقاد داريم و حرف، حرف صريحى است اگر ظاهر اين آيه نباشد. احتمال دارد. اما روايات فقط ديگر كلامى بر آنها گذشت. و من هنا ما ملتزم شديم كه اهل كتاب محكوم به طهارت ذاتى هستند. نجاست اينها نجاست عرضى است و اهل كتاب كه در كتاب يهود و نصرانى و مجوس بود. مجوس را اگر كسى گفت كه اهل كتاب نيست حكم اهل كتاب را دارد. چون كه در رواياتى كه وارد شده است. در روايات مجوس هم ذكر شده است، مجوس ذكر شده است و بدان جهت مجوس هم مثل آنها مىشود در حكم. مىگويد براى اينكه صحيحهاى که هست روايت زراره است كه اينها حضراتى را معتبر مىدانند. از آنها اين است عن محمد ابن عيسى يقطينی و على ابن ابراهيم،است.
«محمد ابن يعقوب، َ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْيَقْطِينِيِّ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ عَنْ زُرَارَةَ» كه ديروز گفتيم در زراره «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي آنِيَةِ الْمَجُوسِ فَقَالَ- إِذَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهَا فَاغْسِلُوهَا بِالْمَاءِ» [5]و او را به ما به چيزى كه هست بشوريد. زراره گفتيم كه سندش اشكال دارد. آخر صحيحه است.
روايت ديگر روايت دومى از همين باب 54 باز از زراره [6]است. همين روايت را صدوق به سندش از زراره نقل كرده است سندش صحيح است. «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ: فِي آنِيَةِ الْمَجُوسِ إِذَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهَا فَاغْسِلُوهَا بِالْمَاءِ».
روايت ديگر صحيح محمد ابن مسلم روايت سومى [7]از اين 54 است.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ آنِيَةِ أَهْلِ الذِّمَّةِ- وَ الْمَجُوسِيِّ»؛ مجوسى را هم با اهل ذمه ذكر كرد. شايد ذكر خاص بعد عام باشد. فَقَالَ لَا تَأْكُلُوا فِي آنِيَتِهِمْ- وَ لَا مِنْ طَعَامِهِمُ الَّذِي يَطْبُخُونَ- وَ لَا فِي آنِيَتِهِمُ الَّتِي يَشْرَبُونَ فِيهَا الْخَمْرَ» معلوم شد كه اين تعبيرات مقتضاء طهارت است و غير ذلك من الروايات ظاهراً والله عالم بله مقتضاى ادله هم همين است و مقتضای شان طهارت ذاتيه است. كما آنكه قبل از ما جماعتى ملتزم شدند.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص67.
[2] وَ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ وُهَيْبِ بْنِ حَفْصٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع فِي مُصَافَحَةِ الْمُسْلِمِ الْيَهُودِيَّ وَ النَّصْرَانِيَّ- قَالَ مِنْ وَرَاءِ الثَّوْبِ- فَإِنْ صَافَحَكَ بِيَدِهِ فَاغْسِلْ يَدَكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص420.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص211.
[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص211.
[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص212.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص210.
[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص210.