درس یکصد و هشتاد و دوم

نجاسات

« الثامن الكافر بأقسامه حتى المرتد بقسميه واليهود والنصارى والمجوس‌ وكذا رطوباته وأجزاؤه ، سواء كانت ممـّا تحلُّه الحياة أو لا ، والمراد بالكافر من كان منكراً للألوهية أو التوحيد أو الرسالة أو ضرورياً من ضروريات الدين مع الالتفات إلى كونه ضرورياً بحيث يرجع إنكاره إلى إنكار الرسالة ، والأحوط الاجتناب عن منكر الضروري مطلقاً وإن لم يكن ملتفتاً إلى كونه ضرورياً، وولد الكافر يتبعه في النجاسة إلّا إذا أسلم بعد البلوغ‌ ‌أو قبله مع فرض كونه عاقلاً مميزاً  وكان إسلامه عن بصيرة على الأقوى ، ولا فرق في نجاسته بين كونه من حلال أو من الزنا ولو في مذهبه ، ولو كان أحد الأبوين مسلماً فالولد تابع له إذا لم يكن عن زنا ، بل مطلقاً على وجه مطابق لأصل الطهارة ».[1]

ادامه بحث در طهارت ذاتي و نجاست عرضی اهل کتاب

محصل ما ذكرنا اين بود، كه صراحت بعض الاخبار بر اين [است] كه اهل كتاب يهودى و نصرانى و مجوسى اينها طهارت ذاتيه دارند و بالذات طاهر اند، از ظهور بعض اخبار كه دلالت مى‏كرد ظهور آنها در اين كه اهل كتاب نجس هستند، و مجوسى نجس است، از ظهور و اطلاق اين رفع يد كرديم. و نتيجه اين شد كه نجاست در اهل كتاب و مجوسى نجاست عرضيه است. يعنى چه جورى كه مسلمان به ملاقات يدش يا عضو آخر از بدنش بواسطه نجسى، نجس مى‏شود اهل كتاب هم همين تنجس را دارند كه نجاست عرضى است نه ذاتى. مثل كلب و خنزير يا مثل مشرك نجاست ذاتى ندارند.

اينجا جاى يك حرفى و يك مطلبى هست و آن مطلب اين است كه بعد الفراغ از اين كه اينها طهارت ذاتيه دارند مى‏شود ادعا كرد که آن امورى و آن اشيائى كه اين اهل كتاب با آنها مباشرت مع الرطوبة مى‏كنند و در معرض تنجس به نجاست عرضى هستند شارع قاعده طهارت را در آنها الغا فرموده است. از آنها بايد اجتناب كرد. ولو نجاست در اين اهل كتاب عرضى است ولكن اوانى كه اينها آن اوانى را در اكلشان استعمال مى‏كنند و در او گوشت خنزير يا خمر مى‏خورند ولو آن اناء را بالفعل ندانيم که پاك يا نجس است، شارع الغاء قاعده طهارت فرموده است. محكوم [به نجاست] است، محكوم به طهارت نيست. بدان جهت بايد از او اجتناب كنيم. هكذا آن سؤر يعنى آب قليل يا مضاف نجس مى‏شود اگر كافر با آن مباشرت كرد [هرچند] احتمال هم بدهيم که اين كافر يدش پاك بود مع ذلك بايد از آن سؤر اجتناب بشود. چون كه قاعده طهارت جارى نيست حتى در آن يد كافر كه در معرض تنجس عرضى است چون كه به واسطه شرب خمر و اكل حم خنزير و ميته و نحو ذلك در معرض تنجس است شارع قاعده طهارت را الغاء فرموده است.

 فرموده است بر اين كه بايد اجتناب بشود. يعنى اگر مصافحه كردى با او دستت را بايد بشويى و هكذا ثيابى كه ثياب كفار است، يعنى اهل كتاب است كه آن ثياب در حالى كه در بدنشان هست شرب خمر مى‏كنند، لحم خنزير مى‏خورند، و نحو ذلك، آن ثياب بايد از آن اجتناب كرد. غرض اين است آن امور اشيائى كه كافر (اهل مع رطوبت مسريه با آنها مباشرت مى‏كنند آن مباشرتى كه موجب تنجس آن اشياء هست، ولو نجاست، نجاست خارجى باشد. مثل اكل لحم خنزير در آن امور قاعده طهارت جارى نيست. كسى اين حرف را ادعا بكند و بگويد بر اين كه اين معنا از اخبار استفاده مى‏شود. امام عليه السلام در آن صحيحه [عيص بن] القاسم اين جور فرمود:

صحيحه عيص بن القاسم

[روايت] در وسائل. باب 53 از ابواب اطعمه محرمه روايت اولى[2] است.

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام، سند صحيحه است. عَنْ مُؤَاكَلَةِ الْيَهُودِيِّ- وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ. اگر آن طعامى كه با او مى‏خورى، طعام تو است، يعنى تو مهيا كرده‏اى؛ يعنى از طرف تو پخته شده است - چون كه طعامى كه آنها بپزند، آن در معرض تنجس است- - فَقَالَ إِذَا كَانَ مِنْ طَعَامِكَ وَ تَوَضَّأَ فَلَا بَأْسَ. آن يهودى هم دستش را بشويد، توضأ معناى لغوى است. دستش را بشويد بأسی ندارد. از اين روايت معلوم مى‏شود دست يهودى محكوم به نجاست عرضى است. نجاست ذاتى كه نمى‏شود اگر بشويد بدتر مى‏شود. اين كه مى‏گويد بشويد و توضأ نجاست عرضى است. ولو احتمال طهارت بدهيم معلوم مى‏شود كه در طعام او و يد او قاعده طهارت جارى نيست. اين يك روايت.

صحيحه محمد بن مسلم

 صحيحه ديگر در ما نحن فيه، هست و آن صحيحه محمد ابن مسلم است که در باب 54 از ابواب اطعمه محرمه روايت سومى[3] می باشد.

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ ابن محبوب، حسن ابن محبوب است. «عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ آنِيَةِ أَهْلِ الذِّمَّةِ- وَ الْمَجُوسِيِّ فَقَالَ لَا تَأْكُلُوا فِي آنِيَتِهِمْ» آنيه از او نخوريد. «وَ لَا مِنْ طَعَامِهِمُ الَّذِي يَطْبُخُونَ» ، آنها مى‏پزند. «وَ لَا فِي آنِيَتِهِمُ الَّتِي يَشْرَبُونَ فِيهَا الْخَمْرَ» احتمال طهارت مى‏دهيد. شسته شده است، پاك شده است يا در اين طعامى كه پخته‏اند شايد در آن اصلا نجس نيست،آن ديگ را هم شسته بودند آش پخته‏اند هيچ گوشتى ندارد. مع ذلك چون كه در معرض تنجس هستند شارع از اينها قاعده طهارت را الغا فرموده است.

صحيحه ديگر محمد بن مسلم

باز صحيحه ديگر محمد ابن مسلم در باب 54 روايت 6[4]  است.

«وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (حسين بن سعيد) عَنْ فَضَالَةَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ آنِيَةِ أَهْلِ الْكِتَابِ- فَقَالَ لَا تَأْكُلْ فِي آنِيَتِهِمْ- إِذَا كَانُوا يَأْكُلُونَ فِيهِ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ» ولو فعلا هم احتمال طهارت مى‏دهيم. ولكن آنيه ای است که در آن ميته مى‏خورند تو او را ، نخور.

صحيحه زراره

در آن صحيحه زراره هم همين جور است صحيحه زراره در باب 54 روايت 8 است هر چند در سندش موسى ابن بكر است ولكن سندى كه صدوق عليه الرحمه نقل كرده است و روايت دومى است در باب 54،[5] صحيح است:

«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ: فِي آنِيَةِ الْمَجُوسِ إِذَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهَا فَاغْسِلُوهَا بِالْمَاءِ» به آب بشوييد. از اين روايات استفاده مى‏شود بر اين معنا كه شارع در اين فرض بفرماييد اوانى و هكذا يد كفار كه اهل كتاب هستند در آنها قاعده طهارت را الغا فرموده است و در آنها قاعده طهارت اعتبارى ندارد. چرا؟ ولو ملاك اين غلبه تنجس است. چون كه اينها در معرض تنجس اند، لحم خنزير و خمر مى‏خورند، روى اين اساس شارع [قاعده طهارت را نصبت به اينها الغا کرده است] آن رواياتى كه وارد بود اگر با يهودى يا نصرانى مصافحه كردى، دستت را بشور آن هم وجهش معلوم شد كه امام عليه‏السلام در اين روايت فرمود آنها دستشان را بشويند، تا طعام بخورند، از طعام تو بخورند. معلوم شد كه بواسطه آن نجاست عرضى در يد آنها قاعده طهارت جارى نيست؛ بدان جهت بايد شسته بشود.

 در آن روايت كه داشت كه اگر [مردی با مرد مجوسی مصافحه، [کرد] يغسل يده و لا يتوضأ ناقض وضو نيست ولكن دستش را بشويد. آن روايت حكمش معلوم شد. در ثياب هم همين جور است. ثيابى كه آنها استعمال مى‏كنند در آن ثياب هم كه معرض نجاست است قاعده طهارت جارى نيست و از آن ثياب هم بايد اجتناب كرد. اينها رواياتى است كه نتيجه‏اش اين است كه اصل اجتناب، اجتناب از خود اين يهودى و نصرانى اجتناب به نحو الاحتياط حسن است. چه در معرض نجاست باشند يا نباشند. و اما آن اشيائى كه در معرض نجاست هستند، اين اجتناب على نحو التعين است. قاعده طهارت در او جارى نيست. اگر كسى اين حرف را بگويد، مى‏گوييم اگر تنها اين روايات بود، كه شما خوانديد يعنى امروز خوانديم، عيبى نداشت اين اگر اينها تنها بود ملتزم مى‏شديم. چون كه امر بر اين كه بشور، وضو بگيرد بعد با تو طعام بخورد مى‏گفتيم قاعده طهارت امر اعتبارى حكم جارى اعتبارى است، شارع در اين موارد الغا فرموده است. ملتزم مى‏شديم. ولكن در بين، روايات ديگرى است، آن روايات ديگر موجب مى‏شود كه ما ملتزم بشويم كه در معرض نجاست هم باشد، اين احتياط على نحو التعين نيست. احتياط باز على نحو الاولويت و الاستحباب است. آن روايات ديگر قرينه مى‏شود. كه حتى در آن اشياء و در آن كفار كه احتمال طهارت فعليه مى‏دهيم، كه جاى حكم ظاهرى هست، قاعده طهارت ملغى نيست منتهى احتياط در اين موارد، احتياطى است حسن و مستحسن. از كجا مى‏گوييم؟ به قرينه صحيحه معاوية ابن عمار.

 صحيحه معاويه بن عمار

يكى از روايات [صحيحه معاويه بن عمار] است، [روايات در اين زمينه] منحصر به اين نيست. [اين روايت] در باب 73 از ابواب النجاسات روايت اولى[6] است.

 «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» كه سند شيخ الطايفه به كتاب احمد ابن محمد ولو سندها متعدد است، درست، تمام است اين سند. «عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي الْبِلَادِ» ابراهيم بن ابی البلاد اگر يادتان بوده باشد از اجلا است و ثقه است. اسم پدرش هم ابی البلاد بوده باشد يا يحيى است يا شخص ديگرى است. ولى از اجلا است آنجا دارد كه «عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ الثِّيَابِ السَّابِرِيَّةِ- يَعْمَلُهَا الْمَجُوسُ وَ هُمْ أَخْبَاثٌ» در يك نسخه ديگر دارد «و هم اجناب» جنب هستند. اين اجناب بايد درست باشد. چون كه اخباث مناسبتى ندارد. آن اخباث بودن را بايد امام عليه السلام بفرمايد. «و هم اجناب»، جنب هستند يعنى غسل نمى‏كنند اينها. منى و غير منى را با دستمال كاغذى پاك مى‏كنند مى‏اندازد دور «وَ هُمْ يَشْرَبُونَ الْخَمْرَ» ذيلش هم باز بعدش هم قرينه است «وَ نِسَاؤُهُمْ عَلَى تِلْكَ الْحَالِ» خوب اين ثياب سابريه را كه اينها درست مى‏كنند، درست مى‏بافند. «أَلْبَسُهَا وَ لَا أَغْسِلُهَا» بپوشند و نشورند «وَ أُصَلِّي فِيهَا‌َ»، و در او نماز بخوانند،«قَالَ نَعَمْ» عيبى ندارد. معاويه كه خواست برايش مطلب قطعى بشود يعنى يقينى بشود قَالَ مُعَاوِيَةُ فَقَطَعْتُ لَهُ قَمِيصاً وَ خِطْتُهُ- وَ فَتَلْتُ لَهُ أَزْرَاراً وَ رِدَاءً مِنَ السَّابِرِيِّ» براى امام عليه‏السلام يك پيرهنى بريدم و دوختم و با يک ازار و رداء سابری هم فرستادم «ثُمَّ بَعَثْتُ بِهَا إِلَيْهِ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حِينَ ارْتَفَعَ النَّهَارُ» كه وقتى است كه امام عليه السلام مهياى نماز مى‏شود. «فَكَأَنَّهُ عَرَفَ مَا أُرِيدُ» او فهميد بر اين كه من در اين وقت نزديك ظهر اين را آورده‏ام و غرضم اين است كه ببينم امام عليه‏السلام چه كار مى‏كند با اين؟ «فَخَرَجَ بِهَا إِلَى الْجُمُعَةِ» ، امام عليه السلام با همين ثياب به نماز جمعه خارج شد. يعنى ايشان پوشيد و نماز خواند. اين يك روايت است.

صحيحه حلبی

روايت ديگر صحيحه حلبى است. [اين صحيحه] روايت سومى[7] است در اين باب هفتاد و سوم:

 «وَ عَنْهُ» باز شيخ به سندش از حسين ابن سعيد نقل مى‏كند «عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ» كه ثقه است «عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ» كه از اجلا است. «عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ» عبيد الله على حلبى از آن چهار برادراز حلبيون است كه جلالتشان معروف است «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الصَّلَاةِ فِي ثَوْبِ الْمَجُوسِيِّ» ؟ نماز بخوانم در ثوب مجوسى؟ يعنى غرضش اين است كه قبل از شستن ثوبى را كه مجوسى درست كرده است، نماز بخوانم؟ «فَقَالَ يُرَشُّ بِالْمَاءِ»، يك خرده آب بپاش به او. اين در روايات در مواردى هست كه شى‏ء محكوم به طهارت است پاشيدن آب مستحب است. در بعضى موارد ما وجهش را مى‏فهميم، در بعضى موارد نمى‏فهميم. در بعضى موارد اين است كه انسان آب پاشيد و نماز خواند بعد ديد كه يك جايش يك رطوبتى هست، يقين پيدا نمى‏كند كه اين رطوبت، رطوبت نجس است كه احتمال مى‏داد نجس اصابت كرده است. احتمال مى‏دهد اين آبى كه پاشيد از آن رطوبت است. در بعضى موارد اينجور مى‏فهميم كه مکلف [به] شبهه مى‏افتد. اين رش مانع مى‏شود از حصول علم بالنجاسة. بعضى موارد را نمى‏فهميم شايد اين از قسم دومى باشد.

باز روايت ديگر در ما نحن فيه، موثقه ابى بصير[8] است. و روايات ديگر است كه يكى از آنها را هم بخوانم كه با اين مطلب را تمام بكنيم و آن صحيحه عبدالله بن سنان است.

صحيحه عبدالله بن سنان

صحيحه عبد الله ابن سنان در باب 74 روايت اولى[9] است:

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلَ أَبِي أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا حَاضِرٌ» عبد الله ابن سنان مى‏گويد پدرم از امام صادق سوال كرد، و من هم آنجابودم.«إِنِّي أُعِيرُ الذِّمِّيَّ- ثَوْبِي» من ثوبم را به ذمى عاريه مى‏دهم «وَ أَنَا أَعْلَمُ أَنَّهُ يَشْرَبُ الْخَمْرَ- وَ يَأْكُلُ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ» پدر سوخته است، می دانم که شرب خمر می کند و لحم خنزير می کند. «فَيَرُدُّهُ عَلَيَّ» ثوب را بر من رد مى‏كند، كى منتهى؟ زمان طويل است يا قصير مطلق است. «فَأَغْسِلُهُ قَبْلَ أَنْ أُصَلِّيَ فِيهِ»، قبل از اين كه نماز بخوانم او را بشويم يا نه؟ «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع صَلِّ فِيهِ وَ لَا تَغْسِلْهُ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ- فَإِنَّكَ أَعَرْتَهُ إِيَّاهُ وَ هُوَ طَاهِرٌ وَ لَمْ تَسْتَيْقِنْ أَنَّهُ نَجَّسَهُ» [هنگامی که عاريه دادی ثوبت طاهر بود] يقين هم نكردى كه نجس كرده است. [امام ع] به استصحاب تمسك مى‏كنند می فر مايند: «فَلَا بَأْسَ أَنْ تُصَلِّيَ فِيهِ حَتَّى تَسْتَيْقِنَ أَنَّهُ نَجَّسَهُ» يقين وجدانى لازم نيست. مراد يقين عرفى است ولو اطمينان بوده باشد. اطمينان حجت است.

 خلاصه اين روايت، اينجور مى‏شود كه اينجور نيست كه اصولى كه مفادشان طهارت است الغا شده باشند. از اين صحيحه عبد الله ابن سنان یک چيزى که استفاده كرديم عبارت از اين بود - يعنى اگر اين هم نبود استفاده مى‏كرديم- که مى‏گفتيم اين روايت منوط نيست كه مثلا اين تعبد باشد. بله، در آن اشيائى كه كفار با آنها مباشرت مى‏كنند، مباشرت مع الرطوبة كه يقينا در يك زمانى اين موجب نجاست مى‏شود در اين مباشرت انسان به حسب العادة يقين پيدا مى‏كند يا اطمينان پيدا مى‏كند [که بدن يا ثوبش نجس شده است]. اطمينان هم يقين است، فرقى ندارد. اين را از اصول مسلمه از ما قبول كنيد كه اطمينان همين يقين است كه در روايات ذكر شده است. انشاء الله مى‏رسيم. انشاء الله موفق شديم و عمر وفا كرد. خيلى هم طول نمى‏كشد. انشاء الله متعرض مى‏شويم.

 در آن مواردى كه علم و اطمينان به حصول تنجس است، اما به وقوع مطهر ديگر ما علم نداريم. آخر اين مواردى كه اينها مباشرت مى‏كنند در بعضى موارد چه جور كه يك زمانى نجس شده است همين جور هم علم داريم يك زمانى پاك شده است. آنجا استصحاب طهارت با استصحاب نجاست سابقى تعارض مى‏كند، تعاقب حالتين است، قاعده طهارت محكوم مى‏شود در آن مواردى كه اين يقينا نجس شده است اما  اگر شك داريم كه بعد مطهر آمده است يا نه؟ مثل اوانى كه آنها در او خمر مى‏خورند. خنزير مى‏خورند. خمر مى‏خورند، خوب وقتى كه خمر خورند به خمر نجس شد. لحم خنزير خوردند نجس شد. ما علم نداريم، اطمينان هم نداريم كه [بر] اين آنيه بعداً مطهر واقع شده است. چون كه در شستن آنيه كيفيت خاصه معتبر است. بايد سه دفعه بشويد. در مثل ورولوغ الكلب مثلا تعفير بايد بكند. در مثل آن انائى كه شرب من خنزير هفت دفعه بايد شسته بشود. مطلق الاناء به ماء قليل سه دفعه بايد شسته بشود به آن كيفيتى كه در باب تطهير خواهد آمد. ما اصلا نمى‏دانيم كه اين اناء را شسته‏اند؟ يقين نداريم كه شسته‏اند، مى‏شورند كه غذاى بعدى را مى‏گذارند مى‏آوردند، اما سه دفعه شستن را ما علم نداريم. خصوصا در آن ازمنه سابقه كه آب، آب قليل بود ديگر مثل حالا نبود كه مسئله كر است و در كر اين اعتبار نيست. در اين موارد استصحاب بقاء نجاست مقتضاى آن اين است كه اجتناب بايد از آن بشود. بدان جهت در مثل اين اوانى كه يأكلون فيه الخمر يأكلون فيه الميتة و الحم الخنزير و الدم و يشربون فيه الخمر يا انائى كه يطبخون، چون كه بلا اشكال يك دفعه گوشت خنزير پخته‏اند در اين ديگ. اشكالى ندارد اينجور نيست كه مرتاض بشوند در عمرشان گوشت نمى‏خورند. هميشه مثلا آش جو مى‏خورند كه هيچ گوشتى ندارد. اين جور كه نيست. در اين موارد بله هيچ روايتى هم بر خلاف نيست. درست است. در اين جاها نه اين كه قاعده طهارت ملغى است، اصل جاى قاعده طهارت نيست. استصحاب نجاست هست در آن مواردى كه استصحاب نبوده باشد، اطمينان به نجاست فعلى نبوده باشد كه يقين به نجاست است و يقين و جزم حقيقى نبوده باشد به نجاست فعلى مثل آن مسئله ثيابى كه عرض كرديم رواياتش را هم خوانديم، خوب در آنجا نه ما رجوع به اصالة الطهارة مى‏كنيم هيچ اشكالى ندارد. اين اشيائى كه فى زماننا هذا هم از بلاد كفر جلب مى‏شود و مى‏دانيم اينها را كفار درست كرده‏اند و به بلاد مسلمين فرستاده‏اند كه چه بشود، در اين صورت فرض بفرماييد علم به نجاست فعليه نبوده باشد نه اصالة الطهاره كافى است. مگر اين كه حالت سابقه نجاست معلوم بشود و محرز بشود به حيث اين كه بلا معارض بوده باشد. در يك روايت اينجور دارد، اين روايت را درست دقت كنيد ببينيد اين چه مى‏گويد.

موثقه ابی بصير

 [اين روايت] روايت روايت ششمى[10] است در [همين] باب 73.

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ‌ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ». روايت موثقه است. عثمان ابن عيسى را شيخ توثيق كرده است در [کتاب] عده، سماعة ابن مهران هم واقفى و ثقه است، آن يكى‏ها هم كه اجلا هستند، انسان نبايد غير از مدح و عدل چيزى بگويد، شرعا هم جايز نيست. همه‏اش اجلا هستند. «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ الطَّيْلَسَانُ يَعْمَلُهُ الْمَجُوسُ» ، مجوس او را درست مى‏كند. «أُصَلِّي فِيهِ» ؟ در او نماز بخوانم يا نه؟ «قَالَ أَ لَيْسَ يُغْسَلُ بِالْمَاءِ»؟ اين طليسان بالاخره به آب شسته مى‏شود. اين همان جايى است كه يقينا يك وقتى اگر نجاست هم اگر بوده باشد، يك وقتى هم طهارت حاصل شده است.« أَ لَيْسَ يُغْسَلُ بِالْمَاءِ» مثل اين كه موقع عمل اصلا شسته مى‏شود. بعد از اين كه عمل شد، درست شد مى‏شويند به آب. «قُلْتُ بَلَى قَالَ لَا بَأْسَ قُلْتُ- الثَّوْبُ الْجَدِيدُ يَعْمَلُهُ الْحَائِكُ أُصَلِّي فِيهِ قَالَ نَعَمْ». گفت عيبى ندارد، چون كه علم نداريم ملاقات با آن رطوبت مسريه كرده است با اين، ولو بافته است مجوسى، عيبى ندارد، اشكالى ندارد. پس على هذا الاساس در ما نحن فيه قاعده طهارت زمين نخورده است، مثل ساير جاها است. اين يك مطلبى است كه عرض كرديم.

نجاست مرتد

اما مطلب ديگرى كه مرحوم صاحب العروه مى‏فرمايد. بعد از اين كه ايشان مى‏فرمايد از نجاسات كافر است، مى‏فرمايد به جميع اقسام حتى المرتد. مرتد را با حتى مى‏گويد. كانّ اين فرد مخفى است. حتى المرتد كانّ فرد مخفى است. و اليهود و النصاری و المجوس كانّ اينها فرد مخفى كافر هستند. اينها هم محكوم به نجاست هستند. يهود و نصارا و مجوس كلامش گذشت. كلام در مرتد است.

انواع مرتد

اين را مى‏دانيد كه [مرتد] چند قسم است: يك مرتد فطرى است، كه يكى از پدر و مادرش مسلمان بود، اين هم به تبع آنها محكوم به اسلام بود، بعد بزرگ شد ولد ناصالح درآمد مرتد شد. اين مى‏شود مرتد فطرى كه مرتد فطرى يك احكام خاصه‏اى دارد. كه اگر مرد بوده باشد، قطعا كشته مى‏شود حد قتل بر او جارى مى‏شود، اموالش منتقل به ورثه مى‏شود، زنش هم كه جدا مى‏شود. نكاح تمام مى‏شود به مجرد ارتداد.

 اگر كشته نشد، باقى ماند. توبه كرد بينه و بين ربه حكم به اسلام مى‏شود يا نه؟ سابقا نمى‏دانم كه در بحث مكاسب بود گفتيم كه مى‏شود. در مقابلش مرتد ملى است. مرتد ملى كه اول يهود و نصرانى بود ولو به تبعيت پدر و مادرش. بعد مسلمان شد دوباره برگشت به آن حالت اوليه يهودى يا نصرانى. لازم نيست اول يهودى بود، بعد هم يهودى بشود. بعد نصرانى شد فرق نمى‏كند باز مرتد ملى است. در ما نحن فيه بعد از اسلامش كه محكوم به كفر بود در اول بعد مسلمان شد، بعد از اسلامش مرتد شد، اين مى‏شود مرتد ملى. خوب اين دو تا چرا نجس هستند؟ اينجور گفته شده است در وجهش. گفته‏اند اين وقتى كه مرتد شد يا مشرك مى‏شود، يا بالاتر از مشرك است، خدا را هم منكر مى‏شود. كمونيست صد در صد شده است كه اصلا خدا را هم منكر است. خوب اين داخل مى‏شود در عنوان مشركى كه محكوم به نجاست است يا آن منكر ثانى كه گفتيم به طريق اولى نجس است. يا اگر مرتد شد، نصرانى شد ديد پول آنجا خيلى مى‏دهند، رفت نصرانى يا يهودى يا مجوسى شد كه بدتر از همه است. خوب عنوان يهودى، نصرانى، مجوسى به اين مرتد صدق مى‏كند فعلا يهودىٌ او نصرانىٌ او مجوسىٌ، حكم‏ها جارى مى‏شود. اينجور گفته‏اند. ولكن اين جاى مناقشه است كما اين كه نقل شده است از شيخ قدس الله نفسه الشريف. شيخ انصارى نقل شده است ايشان هم دارند اين را كه مناقشه شده است كه نه اين مرتد را نمى‏شود نجاستش را اثبات كرد. چرا نمى‏شود؟

 عرض مى‏كنيم بعد از اين كه مرتد آمد يهودى و نصرانى و مجوسى شد يا مشرك شد كسى ادعا بكند بر اين كه ما بين آن مشرك اصلى و يهودى اصلى و نصرانى اصلى و مجوسى اصلى ما بين او و ما بين اين مرتد در احكام فرق نيست اين دعوا قطعا فاسد است. چرا؟ چون كه اين مرتد يك احكامى دارد كه در آن كافر اصلى نيست. مثلا چه جور؟ كافر اصلى بخواهد يك زن مسلمانى را بگيرد، بلا اشكال نكاح باطل است و اما مرتد. اگر مرتد، مرتدى شد، مرتد فرض كنيد ملى. مرتد ملى وقتى كه ارتداد پيدا كرد كشته نمى‏شود، تكليف به توبه مى‏شود. اگر در زمان عده، زنش هم جدا مى‏شود. ارتداد ملى مثل آن طلاق رجعى مى‏ماند. اگر در ايام عده از ارتداد برگشت. گفت غلط كردم، كار بد كردم، بيخود من نصرانى شدم. اسلام چه‏اش ناقص بود كه من رفتم اين كار غلط را كردم؟ دوباره برگشت مسلمان شد. توبه‏ كرد، او همان نكاحش باقى است، همان زن، زنش است. همان نكاح اول تجديد هم نمى‏خواهد. خوب پس مى‏بيند كه مرتد يك فرقى دارد با يهودى و نصرانى كه كافر اصلى است. مثلا يك كافر اصلى بود مشرك، اصل خدا را هم منكر بود. بدتر از مشرك بود. يا يهودى و نصرانى و مجوسى بود، بعد مسلمان شد. مى‏گويند لا يقضى مافات ايام كفره. هر چه در زمان كفر از او فوت شده است قضا ندارد. آن كفرى كه بود او اعظم از همه چيز بود. يا بنا به آن احتمالى كه ما و ديگران بعضى‏ها داده‏اند اينها در آن حال كفر مكلف نبوده‏اند به فروع، تا اين كه بعد قضا كنند. و كيف ما كان، مافات تداركش لازم نيست. اين در كل است بلا خلاف. اما مرتد اگر بعد دوباره برگشت توبه كرد، آنى كه در ايام ارتداد از او فوت شده است بايد قضا كند. چه واجب مالى بشود و چه واجب غير مالى. پس اين كه شارع مرتد را در تمام احكام مثل كافر گرفته باشد اينجور دليلى نداريم. يكى از آن احكام هم مسئله تنجس است. ما در مسئله تنجس احتمال مى‏دهيم که اسلام سابقى موجب بشود كه شارع حكم به نجاست اين نكند. خوب شما مى‏گوييد اين يهودى است، نصرانى خوب ، درست توجه كنيد نكته در همين جا است. اگر در روايات داشتيم كه النصرانى نجسٌ و اليهود نجسٌ و المجوس نجسٌ، اين را اگر داشتيم به اطلاقش تمسك مى‏كرديم. مى‏گفتيم كسى كه فعلا مجوسى شده است مرتد شده است، دين مجوسى را اختيار كرده است اين هم نجس. مجوس صدق مى‏كند به اين و حمل شايع كه وجه استدلال بود. ما كه اينجور دليلى نداريم. ما دليلمان اين روايات بود. در اين روايات سائلين سؤال كرده بودند، از هم غذا شدن از مصافحه و... با يهودی، نصرانی و مجوسی. تمام روايات سؤال است و جواب امام عليه السلام هم به سؤال همان روات است. خوب سائلين از چه سؤال مى‏كردند از مرتد سؤال مى‏كردند؟ از مرتد اگر سؤال مى‏كرد عنوان مرتد را ذكر مى‏كرد. چون كه احتمال دارد مرتد حكمش، حكم نصرانى و مجوسى نباشد. حكم خاص داشته باشد. اين مثل در منى روايات بود كه سألته عن الثوب يصيبه المنى، گفتيم ظاهرش منى انسان است. او را مى‏گويد كه غالبا به ثوب اصابت مى‏كند. اين هم آنهايى كه آن يهودى و نصراني و مجوسى كه در بلاد مسلمين آزاد زندگى مى‏كردند اهل الذمه بودند، مرتد را كه نمى‏گذاشتند. مرتد اگر فطرى بود كه همين جور کشته مى‏شد. ملى بود، مى‏گرفتند و حبس مى‏كردند تا توبه بكند. اين جور است بلا فرق ما بين زن و مردش. اينجور بود، اينى كه مى‏گويد از هم غذا شدن با مجوسی سؤال کردم از مصافحه مجوسی سؤال کردم، [سؤال کردم که] با او بنشينم، در فراشش بخوابم اينها مال مرتد نيست. مال كافر اصلى است. ائمه عليهم السلام هم به اينها جواب داده‏اند. به اين موارد سؤال. اگر امام عليه السلام ابتداء مى‏فرمود بسم الله الرحمن الرحيم، اليهودى و النصرانى و المجوسى انجاس خوب به اطلاقش تمسك مى‏كرديم يا در جواب سؤال امام عليه السلام كبراى كلى مى‏فرمود. مى‏فرمود بر اين كه المجوس نجسٌ او ولو سؤال كرده بود از مصافحه با مجوسی ، امام عليه السلام مى‏فرمود: المجوسى نجس فاغسل يدك. اينجور اگر مطلقى در جواب بود اين استدلال درست بود، اما اينجور كه نداريم ما. اين مى‏گويد پرسيدم از غذا خوردن در آنيه مجوس، امام عليه السلام، لا تأكل فى آنيتهم. از هر كه و هر چه سؤال مى‏كند امام عليه السلام هم به او جواب مى‏گويد. وقتى كه سؤالات منصرف شد به سؤالات كافر اصلى جواب هم به آن موارد سؤال است در جواب مطلقى نيست ، خوب دست ما در مرتد كوتاه مى‏شود. از كجا حكم بكنيم به نجاست اينها؟ احتمال مى‏دهيم به سبق الاسلام شارع حكم به نجاست اينها نكرده است. چون كه سابقا شريف بودند در آن زمان. روى اين اساس بدان جهت است كه الان مرتد شد مى‏كشندش. نصرانى را كه نمى‏كشند، اهل الذمه است. اين به سبق الاسلام حكم ساير مسلمين را پيدا ميكند كه حد مى‏خورند. حد ابتدائيش را مى‏خورد.

 روى اين اساس ما دليل نداريم بدان جهت حكم در مرتد به قسميه مشكل ولكنّه احوط. احوط همين است كه ايشان‏ در عروه فرموده است. ولكن ما فتوا نمی توانيم به نجاست بدهيم، اما اهل الكتاب را هم كه گفتيم، آن حتي كه هست كه مال يهود و نصرانى و مجوسى آن هم گذشت.

نجاست جميع اجزاء و رطوبات کافر

بعد ايشان يك کلام ديگر مى‏فرمايد و فرمايشش را به آن خاتمه مى‏دهد و آن اين که مى‏فرمايد كه وكذا اين كافر كه به جميع اقسامه نجس است به جميع اجزاء و رطوباته، كان كافر نجاست كفار مثل نجاست كلب و خنزير است. كه من قرنه الى قدمه محكوم به نجاست است. چه اجزاء ما لا تحل لهم الحيات بوده باشد، چه اجزائى كه تحل لهم الحيات بوده باشد، يا آب دهان بوده باشد كه رطوبات بوده باشد. ببينيد چه جور سخت مى‏گيرد مطلب را ايشان. خدا رحتمش بفرمايد. به عبارت اخرى ايشان مى‏خواهد بگويد كه كافر نجاستش مثل نجاست كلب و خنزير است. نه مثل نجاست الميتة است كه از ميته فقط اجزائى كه تحل له الحيات نجس بود. خوب اگر آيه تمام بود كه انما المشركون نجس، دلالتش تمام بود و آن آيه مى‏گفتيم كه مشرك از سر تا پا عين قذر است. فرقى هم ما بين مشرك و ما بين يهود و نصرانى نيست. يهودى و نصرانى نجس شدند، نجاستش مثل نجاست مشرك است. خوب مطلب تمام بود، ولكن آيه را كه گفتيم دلالتى ندارد. فقط دليل ما كه نفس‏ها را قطع مى‏كند آن روايتى است كه در ناصب است. فرمود بر اين كه «ما خلق الله خلقا انجس من الكلب و الناصب لنا اهل البيت انجس منه»[11]. يعنى آن نجاستى را كه كلب دارد ناصب همان نجاست را با زيادت و شدت دارد. اين به اين معنی مى‏شود كه ناصب بايد من قرنه الى قدمه و کل اجزائه بايد نجس بوده باشد. خوب وقتى كه ناصب همين جور شد مشرك بايد به طريق اولى اينجور بشود سابقا گفتيم ديگر. احتمال هم نيست كه ناصب اينجور بشود ولكن جناب مشرك استخوانش نجس نشود. فقط گوشتش فرض كنيد نجس بوده باشد. شحم هم كه ندارد. گوشت نجس بوده باشد، خونش نجس بوده باشد. اما لا تحل له الحياتش پاك بوده باشد. احتمال الفرق بين الناصبى و غير ناصبی از اقسام کفار نيست. احتمال يعنى احتمالى كه مخالف اطمينان بشود. نه احتمال عقلى. همان اطمينان. كه مى‏گفتيم تعدى مى‏شود بالارتكاز، تعدى بالارتكاز را به معنا اطمينان معنا مى‏كرديم. كه اطمينانا فرقى نيست. والله سبحان هو العالم. كلام واقع مى‏شود در محقق عنوان كفر كه انسان به چه چيز كافر مى‏شود.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص67.

[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص497.

[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص210.

[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص211.

[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص210.

[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص518.

[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص519.

[8] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص519.

[9] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص521.

[10] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص519.

[11] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص220.