درس یکصد و هشتاد و سوم

نجاسات

« الثامن الكافر بأقسامه حتى المرتد بقسميه واليهود والنصارى والمجوس‌ وكذا رطوباته وأجزاؤه ، سواء كانت ممـّا تحلُّه الحياة أو لا ، والمراد بالكافر من كان منكراً للألوهية أو التوحيد أو الرسالة أو ضرورياً من ضروريات الدين مع الالتفات إلى كونه ضرورياً بحيث يرجع إنكاره إلى إنكار الرسالة ، والأحوط الاجتناب عن منكر الضروري مطلقاً وإن لم يكن ملتفتاً إلى كونه ضرورياً، وولد الكافر يتبعه في النجاسة إلّا إذا أسلم بعد البلوغ‌ ‌أو قبله مع فرض كونه عاقلاً مميزاً  وكان إسلامه عن بصيرة على الأقوى ، ولا فرق في نجاسته بين كونه من حلال أو من الزنا ولو في مذهبه ، ولو كان أحد الأبوين مسلماً فالولد تابع له إذا لم يكن عن زنا ، بل مطلقاً على وجه مطابق لأصل الطهارة ».[1]

مصاديق کفر منظور از کافر

بعد بنا بر اين كه كافر محكوم است در شريعت اسلاميه به نجاست مثل كلب و الخنزير. ايشان در عروه متعرّض مى‏شود اين كافر را كه محكوم است به نجاست كافر را بيان مى‏فرمايد. مى‏فرمايد: اگر يكى از اين امور اربعه را كه مى‏گوييم شخصى منكر بشود محكوم به كفر است. از اين امور اربعه يكى اولوهيت است. کسی که منكر اولوهيت بشود كه اصلاً اين عالم الهى ندارد. يا اين كه منكر وحدانيت بشود كه امر ثانى است از امور اربعه. بگويد اله است و لكن ملتزم بشود به تعدد اله را. امر سوم را مى‏فرمايد منكر نبوّت و رسالت بشود. غرضش از نبوّت و رسالت، نبوّت نبينا و رسالت نبى اكرم (ص) است. او را منكر بشود. بعد امر رابع را ذكر مى‏كند. مى‏فرمايد يا منكر ضرورى الدّين بشود. مراد از ضرورى الدّين خصوص آن احكام فرعيه ضروريه نيست از واجبات و محرّمات. بلكه اگر ضرورى راجع به اعتقاد هم بشود و اعتقاديات مثل اعتقاد بر اينكه اين قرآن كريم و اين نسخ شريف كتابى است كه نبينا آورده است. اين معنا را منكر بشود. اين امر ضرورى است راجع به اعتقاد و غير ذلك مّما سنذكر تفصيل آن را. اگر منكر بشود ضرورى را چه آن ضرورى راجع به اعتقاديات بوده باشد و چه راجع به فرعيات بوده باشد اين منكر ضرورى محكوم به كفر است ولكن با يك قيد. قيدش اين است كه آن منكر ملتفت بشود كه اين ضرورى الدّين است. كه مسلمين همه‏شان پيش آنها بديهى است و مسلّم است كه اين از شريعت ساقط است. به اين معنا ملتفت بشود منكر. به نحوى كه اين كارش اين ضرورى را برگشت كند به انكار رسالت.

 اگر ملتفت بشود كه اين ضرورى الدّين است و اين را نبى آورده است اگر مع ذلك انكار بكند با اين التفات اين معنايش انکار نبوت است. اين تكذيب النّبى مى‏شود. اگر ضرورى را انكار كند مع الالتفات بلا كونه ضرورياً و حيث كه رجوع كند انكار اين ضرورى را به انكار نبوّت و به تكذيب النّبى، آن هم موجب كفر است.

 وامّا در صورتى كه ضرورى را منكر بشود و لكن ملتفت نباشد كه اين ضرورى است يا طورى انكار بكند كه بر نگردد به تكذيب النّبى. مى‏گويد اينها بد فهميده‏اند كلام نبى را كه به تكذيب النّبى بر نمى‏گردد. مثل آن كسى كه تازه مسلمان شده است. هنوز از ضروريات دين اطّلاع ندارد. يك چيزى از ضروريات بر خلاف مرتكز خودش كه زمانى در كفر زندگى كرده بود بر خلاف او آمد كه در شريعت اسلاميه بايد دست دزد قطع بشود. گفت، اينها چيست؟ اينها خيالات است. به نحوى كه نبى را تكذيب نكرد و بلا اطّلاعه و عدم التفاته منكر شد، ايشان مى‏فرمايد مقتضاى تقييد اين است كه نه او كافر نيست ولو احتياط اجتناب از او است. يعنى آثار نجاست به او بار بشود ولكن به نحو احتياط كه احتياطش احتياط استحبابى بشود. اين حرفى است كه در عروه فرموده است. اوّل يك كلامى را نقل مى‏كنيم از اين تنقيح، بعد وارد مى‏شويم به مساله كه مساله مهمى است.

ديدگاه مرحوم سيد خوئی

در تنقيح اين جور فرموده است[2] كه امورى است كه آنها در اسلام موضوعيت دارد. يعنى اگر كسى منكر به آن امور شد يا جاهل به آن امور شد، محكوم به كفر مى‏شود لا محاله نه تمام اين امور ولو يكى‏اش را جاهل بشود يا يكى‏اش را منكر بوده باشد، محكوم مى‏شود به كفر. هيچ قيدى هم ندارد. خود اين امور موضوعيت دارد. از اينها بيان مى‏فرمايد، اعتراف به وجود ثانى جلّت قدرته و اعتراف به وحدانيت او كه واحد است اينها خودش موضوعيت دارد. يكى هم اعتراف به نبويّت نبينا (ص) و به رسالت او، ديگرى هم مى‏فرمايد اعتراف به معاد است. كه بايد معترف به معاد بوده باشد. كسى اگر معاد را جاهل شد يا منكر شد، محكوم مى‏شود به كفر. فرقى نمى‏كند. اينها موضوعيت دارند در اسلام. يعنى مقوم اسلام هستند. يكى از اينها نباشد، شخص محكوم به كفر است ولو آن انسان جاهل به اين امور، جهلش جهل قصورى بوده باشد. مثلاً شخصى مستضعف است و در آن ور دنيا زندگى مى‏كند ولى اين قدر مى‏داند كه خدا هم هست يكى هم هست و اين را هم شنيده است كه نبى آخر زمان خاتم الانبياء كه مسلمين مى‏گويند او است. ولكن مع ذلك معاد هنوز به گوشش نخورده است كه معادى هست. خيال مى‏كند كه دين به جهت تنظيم دنياى فقط است. انسان بعد از اينكه از بين رفت اين جور خيال مى‏كند كه مثل ساير حيوانات است كه ديگر تمام مى‏شود. هر چه هست در اين دنيا است. اين کارش هم عن قصور است. مستضعف است يا در آن بلاد زندگى كرده است يا جديد به گوشش خورده است كه اين مقدار را فهميده است. اين محكوم به كفر است. معاد هم همين جور است. امّا توحيد همين جور است كه وحدانيّت خدا و جلّت قدرته و وحدانيت او مقوّم اسلام است. مى‏فرمايد، آيات و اخبار كثير است و دلالت به اين معنا مى‏كند كه ايمان به خدا و ايمان به وحدانيّت او و اقرار به توحيد او، اعتراف به توحيد او اين مطلوب است و بايد باشد تا شخص مسلمان بشود. و امّا نصبت به نبوّت نبينا آن هم همين جور است كه بايد بوده باشد، براى اينكه آيات و روايات مثل آن اوّلى وحدانيت خداوند و ايمان به نبى به آن دلالت مى‏كند.

يكى‏ از آن آيات اين آيه مباركه است: «وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِين. فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ»[3]. يعنى اگر در ريب بوده داخل كافر مى‏شويد باشيد. اين دلالت مى‏كند كه در قرآن ريب داشته باشيد يعنى نبى كه مى‏گويد از ناحيه قرآن است اين را در او شك داشته باشيم كه آیا دروغ مى‏گويد يا اينكه واقعاً از خدا خبر مى‏دهد در اين شك داشته باشيد که شك در نبوّت مى‏شود. و هكذا غير ذلك من آيات و روايات.

 بعد ايشان مى‏فرمايد معاد هم همين جور است و لكن مع الاسف چه شده است كه فقها در كتب فقهيه اعتراف به معاد را ذكر نكرده‏اند كه مقوّم اسلام است و موضوعيّت دارد. با وجود اينكه آيات و روايات در اين مورد هم همين جور است. خداوند متعال در آيات متعدده‏اى ايمان به يوم القيامة را، قرين به ايمان به خودش شمرده است. يؤمنون بالله و باليوم الآخر. اين در موارد متعدده اين جور است. بدان جهت كسى ولو عن قصورٍ اعتراف به يوم قيامت نداشته باشد، جاهل بوده باشد ايمان نداشته باشد يا منكر بشود اين محكوم به كفر است.

بررسی کفر منکر ضروری دين

 بعد مى‏فرمايد موضوعيت اينها در اسلام جاى كلام نيست. انّما الكلام در آن منكر ضرورى است كه آيا انكار ضرورى در كفر دارد هم خودش موضوعيت. يعنى كسى منكر ضرورى شد، معترف به ضرورى الدّين نشد، او خودش كفر مى‏آورد يا ضروری دين به خودی خود موضوعيت ندارد و موجب کفر نمی شود. بايد به انكار رسالت و نبوّت برگردد تا موجب كفر شود. اين هم فرمايشى است كه ايشان ذكر فرموده است.

 يك نكته‏اى را ابتداءً ما بايد بيان بكنيم و آن اين است كه اگر به اين آيات انسان تمسّك كند كه «يؤمنون بالله و باليوم الآخر»، در اين آياتى كه امر شده است به ايمان به يوم الاخر، انسان به اينها تمسّك كند، و بگويد بر اينكه كسى جاهل به معاد شد، ولو جهلش قصورى شد، آن وقت لازمه‏اش اين است كه اين كافر بشود؟ در اين صورت منحصر به معاد نمى‏شود. [برخی] چيزهاى ديگر هم بايد [موجب کفر بشوند] [که] يكى [از آنها] قرآن است. [هر شخص مسلمان] بايد بداند كه اين قرآن كتاب النّبى آخر الزّمان است. اين را بداند. و به اين معنا اگر نداند يا منكر بشود اين نبى آخر زمان است ولكن كتابش قرآن نيست، اين را نمى‏داند. جاهل است يا منكر است. ولو جهلش هم عن قصورٍ بوده باشد، بايد بگوييم كافر است. چرا؟ براى اينكه همان آياتى‏ كه درباره يوم الآخر است، درباره كتاب هم هست. ايمان به كتاب هم هست. منتهى آن آيات در يوم القيامه متعدد است و در اين يكى كم است. كم و زياد فرقى نمى‏كند. [يکی جهل به وجود ملائکه چه عن قصور باشد و چه عن تقصير] اگر روى آيات حساب بشود كه امر به ايمان شده است بايد[شخص] جاهل به وجود الملائكه و منكر به وجود الملائكه نبوده باشد. اگر كسى ايمان نداشت به وجود الملائكه بايد بگوييم موضوعيت اين دارد و كافر محسوب می شود. مثلاً در آن آيات مباركه مى‏فرمايد، «فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»[4] نور همان كتاب مجيد است كه نازل كرديم. باز مى‏فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَ الْكِتَابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ» آن كتب قبلى هم همين جور است. «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيداً»[5]. خوب اين جور آيات است. اگر بنا بشود به اين آيات انسان تمسّك كند كه بگويد ايمان به اين قرينه ايمان به خدا ذكر شده است، مطلب منحصر به اين چهارتا نمى‏شود كه ايشان فرموده است. بايد قرآن هم بشود. ملائكه هم بشود و كتب انبياء سابق هم بشود منتهى على الاجمال به انبياء سابق هم ايمان بياورد که كتب آورده‏اند از ناحيه خداوند و امثال ذلك و به رسلش و تمام انبياء ايمان بياورد تا مسلمان بشود. والاّ كافر محسوب می شود. ولو عن قصورٍ بوده باشد.

 نمى‏دانم كسى ملتزم مى‏شود يا نمى‏شود، على اىّ حال ما بايد اين جور بگوييم. چه جور بگوييم؟ مى‏گوييم يك قضيه ايمان است و يك قضيه اسلام است. محلّ كلام ما در كفر است. كافر كه مقابل مسلم است. آن اسلامى كه انسان اگر آن اسلام را آورد دمش محفوظ مى‏شود و حرمت پيدا مى‏كند. اموالش حرمت پيدا مى‏كند و مى‏تواند با مسلمين ازدواج بكند. كلام در اين كفرى است كه مقابل اسلام است. كفر عدم الاسلام مى‏شود. يعنى اين اسلام نبوده باشد دمش احترامى ندارد. مالش احترامى ندارد. خودش هم نمى‏تواند با مسلمين ازدواج كند. نكاح نمى‏تواند بكند. البتّه نكاح دائم را مى‏گوييم. نمى‏تواند. يا نكاح منقطع بكند ولكن [مرد باشد تا] زن بگيرد [زن نمی تواند حتی با نکاح منقطع شوهر کافر اختيار کند].

 كلام در اين كفر است. عرض مى‏كنيم [نصبت به] اين كفر، نه حرف صاحب عروه تمام است، نه فرمايش ايشان مربوط به اينجا است. آنى كه اسلام است به حكم روايات كه انسان را از كفر خارج مى‏كند، او شهادتين است. اعتراف به توحيد است و اعتراف به رسالت و نبوّت نبينا [است] همين كه گفت: «اشهد ان لا اله الاّ الله و اشهد انّ محمّداً رسول الله»، اين مسلمان مى‏شود. يك قيدى هم دارد. اين اعتراف بايد به عنوان اعتراف بأنه المسلم [و از روی عقيد به مفاد آن کلمات باشد] يقول كه حكايت باشد نه اعتراف. اعتراف كرد ولكن ما مى‏دانيم در قلبش هيچ چيزنيست. نه خدا را يكى مى‏داند، اصلاً قائل نيست كه يكى بداند و نه اين نبوّت نبى را ايمان دارد. باز مسلمان است. ولو بدانيم بر اينكه نه در قلبش هيچ اعتقادى ندارد. جهل دارد. هيچ يقينى ندارد. شك دارد و يقين و قطع به خلاف هم دارد. مع ذلك محكوم به اسلام است. بله. خودش اگر اظهار كند كه من اعتقاد ندارم، محكوم به كفر است. خودش اظهار نكرده است، خودش مى‏گويد من معترف هستم. ولكن ما از خارج مى‏دانيم. از قرائن كشف كرده‏ايم كه اين آدم پدر سوخته‏اى است. هيچ اعتقادى ندارد به شهادتينى كه جارى بر لسان كرده است. از اسلام خارج نمى‏شود. كفر عبارت از اين است كه اعتراف به شهادتين هيچ كدام را يا يكى را نداشته باشد. كفر معنايش اين است. اعتراف نداشته باشد. اين را از كجا استفاده مى‏كنيم؟ اين را از روايات استفاده مى‏كنيم كه اسلام معنايش آن است و كفر هم معنايش همين است.

 اصول كافى جلد 2، صفحه 24، باب انّ الاسلام يحقن به الدّم و تؤدی به الامانة و انّ الثّواب على الايمان. در اين باب است. آنى را كه من حيث السّند و من حيث الدّلاله تمام است نقل مى‏كنم.

صحيحه جمليل بن دراج

يكى صحيحه جميل ابن درّاج است كه در اين باب روايت 3[6] است.

«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي غلوبِكُمْ فَقَالَ لِي». امام (ع) در جواب اين جور فرمود، « أَ لَا تَرَى أَنَّ الْإِيمَانَ غَيْرُ الْإِسْلَامِ» ؟ ايمان غير اسلام است باز به آن آياتى كه آمنوا بالله و رسوله و يوم الاخر و كتبه و رسله، آن ربطى به اسلام ندارد كه اگر نبود آن اسلام كفر مى‏آورد. آن نبود ايمان است اگر آنها نباشد نه نبود اسلام است.

موثقه سماعه

موثّقه سماعه در باب بعدى‏اش كه صفحه 25 مى‏شود. روايت اوّلى[7] است

«مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ سَمَاعَةَ» محمّد ابن يحيى اشعرى نقل مى‏كند از احمد ابن محمّد ابن عيسى يا خالد آن هم از حسن ابن محبوب از سرّاد كه جلالتش اوضح است از ان يذكر جميل ابن صالح از ثقات است و از ادول. سماعه چون كه واقفى است گفتيم موثّقه قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ.با همديگر اختلاف دارند يا نه «فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ» هر جا ايمان شد اسلام هم هست، اعتراف است ديگر معلوم است. «وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» ربّما اعتراف مى‏شود. اسلام مى‏شود. ولكن ايمان نيست. «فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي» توصيف كن اين ايمان و اسلام را بر من. فَقَالَ- الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا اله إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّهِ ص تصديق قولى والاّ تصديق قلبى ايمان مى‏شود. «بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ» اسلام حقيقتش اين است و روايات ديگر كه بعضى از آنها سندشان خيلى تمام نيست؛ ولكن روايات متعدد است.

 روايات ديگرى هم هست كه اسلام اين است آنى كه اين شهادتين را ندارد محكوم به كفر است. ولو ما بدانيم كه ايشان جهل را فرمود كه جهل به اينها موجب كفر است نه بدانيم كه اعتقاد به خلاف دارد در قلبش ولكن اعتراف به شهادتين كرده است. اين محكوم به اسلام است. مسلمان است. كفر آنجايى است كه اين اعتراف را نداشته باشد و اعتراف به شهادتين را هم نداشته باشد. اين كه در عبارت عروه دارد كه انكار الاولوهية بنابر حرف ما اين است كه ولو انكار ندارد، اعتراف نداشته باشد كافر است. اين مواردش دو تا است. اگر شخصى سابقه‏اش سابقه كفرى است مثل اينكه اوّل نصرانى يا يهودى يا مشرك بود ولى به واسطه تبعيت از آباء و اجدادش بعد از بزرگ شدن مى‏خواهد مسلمان بشود، اسلام اين اعتراف به شهادتين است. آنى كه اسلام حدوثى دارد، كه گفتيم در روايات هم دارد اشهد ان لا اله الاّ الله اعتراف است، اين اسلام حدوثى است. يعنى شخص اگر سابقاً مسبوق به اسلام نبوده باشد، اسلام او به واسطه اعتراف به شهادتين محقّق مى‏شود. قيدش را هم گفتيم كه اظهار نكند خودش نه ما از خارج ندانيم. بدانيم عيبى ندارد. با اينكه خداوند متعال مى‏دانست و خبر داد به نبى‏اش كه اينها ايمان ندارند در قلب و اين اعترافشان واقعيّت ندارد. تصديق اينها ناشى از تصديق قلبى نيست. مع ذلك فرمود به نبى‏اش كه بگو شما بگوييد ما مسلمان شديم. اسلام را اثبات كرد. پس علم به اينكه در قلب اين اعتراف واقعيّت ندارد اين كفر نمى‏آورد. خودش اگر اظهار بكند، كلامش از اعتراف مى‏افتد. اگر بگويد من گفتم ولكن قبول ندارم اين اعتراف نمى‏شود ديگر. بدان جهت اين قيد را از خود اين كلمه شهادت استفاده كرديد نه اينكه مخصّص و مقيّد خارجى هست. خود عنوان خودش اظهار بكند خلاف را اعتراف نمى‏شود او. روى اين حساب آن كس مسبوقا اسلامى ندارد اسلام او اعتراف است.

 وامّا مثل اولاد ما كه اينها در طفوليت محكوم به اسلام هستند و تبعاً لآبائشان كه اينها مسلمان بودند اينها اعتراف نمى‏خواهد. اين جاها كفر همان انكارى است كه عروه مى‏گويد. عروه كه مى‏گويد كفر انكار اولوهيت است يا انكار توحيد است، يا انكار رسالت است آن كسى كه مسبوق به اسلام باشد انكارش موجب كفر مى‏شود. و امّا نصبت به آن كسى كه سابقه اسلامى دارد، انكار او موجب كفر مى‏شود. انكارش اولوهيت را يا وحدانيت را يا نبوّت را.

 وامّا آن كس كه سابقه كفرى دارد و سابقاً محكوم به كفر است به واسطه تبعيّت از آباء و اجدادش كه مساله‏اش خواهد آمد، او انكار نمى‏خواهد. او اگر بخواهد مسلمان شود بايد اعتراف كند. شهادت را جارى كند. بدان جهت كفر او همان عدم الاعتراف است. نه انكار. ولو انكار هم نداشته باشد حكم به اسلام نمى‏شود كه بايد اعتراف داشته باشد. آنى كه از روايات فهميده مى‏شود اين است. اسلام فقط فايده دنيوى دارد كه مالش محفوظ مى‏ماند، دمش محترم مى‏شود. نكاح مى‏شود جارى كرد با يك قيود ديگر. ولكن اين اسلام ثمره اخروى ندارد. آنى كه به اسلام ثمره مى‏دهد. روز جزا ثواب نصيبش مى‏شود او مال ايمان است. كه بايد ايمان داشته باشد كه آن ايمان تصديق قلبى است راجع به اعتقادياتى كه هست. تصديق قلبى داشته باشد. منتهى آن كدام اشياء است كه انسان بايد تحصيل علم بكند به آنها. تحصيل اعتقاد بكند جايش اين جا نيست. اين را بايد در كلام بحث كرد. همين جور است كه توحيد است و نبوّت است و معاد است. معاد آن جا داخل مى‏شود در ايمان. مقوّم ايمان است اعتقاد به معاد. والاّ كسى که اعتقاد به معاد را نداشته باشد، اعتقاد به كتاب نداشته باشد، اعتقاد به رسله و كتبه و ملائكته نداشته باشد اين ايمان ندارد. يك چيزهاى ديگر هم مى‏خواهد كه آن ايمان خاص بشود كه ايمانى كه عندنا است بايد اعتقاد به ولايت هم داشته باشد والاّ به او نتيجه مترتب نمى‏شود در اثر مثل آن مسلمان مى‏شود فرض كنيد در نتيجه اگر آن ولايت را نداشته باشد، آن ايمان فايده‏اى ندارد. ما بقى امورى كه به آنها تصديق كرده است و عمل كرده است اين يك مساله اخرايى است. اين جا جايش نيست.

 پس وقتى كه اين جور شد، در عبارت عروه بايد اين جور گفت كه كافر منكر اولوهيت يا توحيد يا رسالت بوده باشد از كسى كه سابقاً محكوم به اسلام است. والاّ اگر سابقاً محكوم به كفر شد، او محكوم به كفر است الاّ بالاعتراف كه بايد اينها را اعتراف بكند تا حكم به اسلام بر او جارى بشود. اعتراف كرد مسلمان مى‏شود. چه در قلبش اعتقاد و يقين داشته باشد، چه نداشته باشد. اين كلام ما است در ما نحن فيه. هذا كلّه نصبت به غير انكار ضرورى.

 وامّا مساله انكار ضرورى آنجا چه جور است. عرض مى‏كنيم اگر شخصى منكر ضرورى شد، چيزى كه به ضرورت كلّ طوائف المسلمين الاّ [برخی از طوائفی که از مذاهب اسلامی حساب نمی شود] ضرورى است عند المسلمين كه اين از شريعت است. چه راجع بشود به حكمى كه از اصول الدّين است، چه راجع بشود به حكمى كه راجع به فروع الدّين است. فرقى نمى‏كند. اگر مع الالتفات عن كونه ضرورياً مع الالتفات به اين معنا منكر شد اين ضرورى را به حيثٌ كه اين انكار برگشت به انكار نبوّت اين جور شد، كه بگوييم كه خوب پس تو كه اين جور منكر مى‏شوى، يعنى مى‏گويى آن نبى از خودش گفته است، بيخود گفته است، خلاف واقع گفته است. و حيثٌ كه مى‏گويد بله. همين جور است. اگر اين جور شد، بلا اشكال كافر است. چون كه اعتراف به نبوّت ندارد. منكر به نبوّت است و تكذيب نبى مى‏كند و به واسطه آن محكوم به كفر است و هيچ اشكالى نيست.

 انّما الكلام در جايى است كه انكار ضرورى بر نگردد به اين معنا. بعضى علماء، جماعتى از علماء شايد معظم علماء را مى‏شود گفت كه اينها گفته‏اند كه انكار ضرورى كفر تعبّدى است. چه جورى كه ناصب كفر تعبّدى بود گفتيم، آن اعتراف به شهادتين را داشت ناصبين به اهل بيت اظهار عداوت مى‏كردند كه مساله‏اش انشاءالله خواهد آمد. كفر ناصب كفر تعبّدى است. يعنى بر خلاف اين قاعده‏اى است كه ما گفتيم كه اسلامى كه موضوع است براى حقن الدّماء و جريان نكاح و المواريث و حفظ الاموال مالش حرمت پيدا مى‏كند اين قاعده‏اى كه گفتيم چه جور ناصب از اين قاعده خارج شده است كفر او كفر تعبّدى است. مع ذلك كه اين اسلام را دارد محكوم به كفر است. نه مالش محترم است. نه جانش محترم است. خذ مال النّاصب اينما وجدتّه وادفع الينا خمس احترامى ندارد و نمى‏شود با او ازدواج كرد. نكاح بر او جارى نمى‏شود، گفته‏اند منكر ضرورى هم همين جور است. كفرش، كفر تعبّدى است. ولو بر نگردد به انكار الرّسالة و به انكار النّبوت. خود انكار ضرورى كه شد، بدبخت شد. ديگر درش بسته شد. اين محكوم به كفر است. ولو اين انكار ضرورى كه كرد، برگشت نكند اين انكارش به انكار نبوّت از روى قصور بوده باشد يا از روى شبهه بوده باشد كه اصل مربوط به انكار نبوّت برنمى‏گردد. در اين معنا وقتى كه كفر تعبّدى شد، معلوم مى‏شود كه بايد از روايات استفاده كرد ديگر. كفر تعبّدى بايد از روايات استفاده بشود. والاّ نمى‏شود به كفر تعبّدى ملتزم شد. رواياتى را گفته‏اند، فرموده‏اند از اين روايات استفاده مى‏شود، كفر تعبّدى منكر ضرورى كه از آن روايات دو تايش را بخوانم فكر كنيد تا ببينيم مساله كجا خواهد رسيد. مساله، مساله مهمى است.

صحيحه داود بن کثير رقی

 يكى از اين روايات صحيحه داود ابن كثير رقى است. وسائل، باب 2 از ابواب مقدّمات العبادات، روايت [8]2 است.

وَ [محمد بن يعقوب] عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ يا خالد است يا عيسى است «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ كَثِيرٍ الرَّقِّيِّ » ، داوود ابن كثير هم از ثقات است. توثيق شده است. نجاشى توثيق كرده است و غير نجاشى هم ظاهراً. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع سُنَنُ رَسُولِ اللَّهِ ص كَفَرَائِضِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» يابن رسول الله، رسول الله (ص) جدّ تو است، سنّت جعل كرده است مثل فرائض اللهى كه خداوند آن فرائض را جعل كرده است . «فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ فَرَائِضَ مُوجَبَاتٍ عَلَى الْعِبَادِ» فرائض خداوند فريضه كرده است فرائضى را كه آنها بر عباد واجب مى‏شود. عباد بايد آنها را اتيان كنند. «فَمَنْ تَرَكَ فَرِيضَةً مِنَ الْمُوجَبَاتِ فَلَمْ يَعْمَلْ بِهَا وَ جَحَدَهَا كَانَ كَافِراً» كلام در جهدها است. چون كه آن كسى كه منكر باشد نماز چيست، نمى‏خواند. آن به واسطه ترك به واسطه منشأش جهود است. فلم يعمل بها و جهدها كان كافراً. اين كافر مى‏شود «وَ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِأُمُورٍ كُلُّهَا حَسَنَةٌ» آنها هم سنن مى‏شوند. «فَلَيْسَ مَنْ تَرَكَ بَعْضَ مَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عِبَادَهُ مِنَ الطَّاعَةِ بِكَافِرٍ» كسى اگر نماز نخواند به مجرّد نخواندن كافر نمى‏شود. «وَ لَكِنَّهُ تَارِكٌ لِلْفَضْلِ مَنْقُوصٌ مِنَ الْخَيْرِ». او كه نماز نمى‏خواند فضل را ترك كرده است و از خير محروم شده است.

 كفر به دو معنا اطلاق مى‏شود. يك كفر، كفر اعتقادى است كه انسان را كافر مى‏كند و به حسب الاعتقاد كافر است، محكوم به اسلام نيست. و كلامنا هم در مقام در اين كفر است.

 يك كفر، كفر عملى است كه اين را مى‏گويند كفر طغيانى. اعتقادى نيست كفر عملى است. در آن آيه مباركه[9] خداوند عالم بعد از اينكه مى‏فرمايد: «لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً» مى‏فرمايد: «وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِين» كفر، كفر عملى است. يعنى هر كس كه اطاعت نكند. كفر عملى موجب نجاست [نمی شود و احکام کافر بر وی بار نمی شود] فقط معنايش اين است كه خير از دستش مى‏رود و مستحق عقوبت مى‏شود. كانّ امام (ع) در روايت تفصيل مى‏گذارند كسى كه بعضى واجبات فرائض الله را ترك كند، اين از اسلام خارج نمى‏شود. كفر اعتقادى پيدا نمى‏كند. كفر عملى هست. حج را ترك بكند ولو اعتقاد به وجوبش دارد، كفر عملى دارد و لكن كفر اعتقادى ندارد. آن وقتى كفر اعتقادى پيدا مى‏كند كه «انّ الله فرض فرائض موجبات على العباد فمن ترك فريضةً من الموجبات فلم يعمل بها و جهدها» و منكر بشود «و جهدها كان كافراً» در اين صورت كافر مى‏شود. اين كفر، كفر جهودى است. قسم اوّل است. كانّ اين را از سلک مسلمين خارج مى‏كند.

صحيحه عبدالله بن سنان

 يك روايت ديگرى هم بخوانيم . خيلى بايد به اين روايت دقّت بشود به جهت اين روايت را مى‏خوانم. صحيحه عبد الله ابن سنان است. روايت 10 در همين باب 2 از ابوب مقدّمات العبادات[10] است.

«محمّد ابن يعقوب عنه يعنى عن على ابن ابراهيم عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى ابن عبيد» كه سابقاً گفتيم از اجلّا است «عَنْ يُونُسَ بن عبد الرحمن عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ» سند صحيحه است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَرْتَكِبُ الْكَبِيرَةَ فَيَمُوتُ» كبيره را مرتكب مى‏شود مى‏ميرد، «هَلْ يُخْرِجُهُ ذَلِكَ مِنَ الْإِسْلَامِ» ؟ از اسلام خارج مى‏كند؟ «وَ إِنْ عُذِّبَ كَانَ عَذَابُهُ كَعَذَابِ الْمُشْرِكِينَ» مى‏شود «أَمْ لَهُ مُدَّةٌ وَ انْقِطَاعٌ فَقَالَ» امام (ع) اين جور فرمود، «مَنِ ارْتَكَبَ كَبِيرَةً مِنَ الْكَبَائِرِ» كسى كبيره‏اى از كبائر را مرتكب بشود «فَزَعَمَ أَنَّهَا حَلَالٌ» اعتقادش اين باشد كه اين ارتكاب حلال است «أَخْرَجَهُ ذَلِكَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ عُذِّبَ أَشَدَّ الْعَذَابِ» اين از اسلام خارج مى‏شود [و به شديد ترين عذاب عذاب می شود] «و ان كان معترفاً» امّا نه ترك كبيره كرده است معترف است، مى‏گويد من روسياه كردم اين كار را «وَ إِنْ كَانَ مُعْتَرِفاً أَنَّهُ ذَنْبٌ  وَ مَاتَ عَلَيْهَا أَخْرَجَهُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ لَمْ يُخْرِجْهُ مِنَ الْإِسْلَامِ» از ايمان خارج مى‏شود. آن ايمانى كه اشاره شد. يعنى از آن مرتبه عالى‏اش خارج مى‏شود. مراتب دارد ايمان ديگر. شما اينها را بهتر از من بايد بدانيد. از ايمان خارج مى‏شود از آن مرتبه‏اش و لم يخرجه من اسلام «وَ كَانَ عَذَابُهُ أَهْوَنَ مِنْ عَذَابِ الْأَوَّلِ» اين كه ايمان ندارد غير از آنى است كه اسلام ندارد. عذاب او كانّ عذاب اشد است كانّ عذاب الكفّار است. از اين صحيحه استفاده شده است که انکار ضرورى خودش فى نفسه موجب كفر است.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص67.

[2] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)، ص52-64.

[3] سوره بقره (2)، آيه 24.

[4] سوره تغابن(64)، آيه8.

[5] سوره نساء(4)، آيه136.

[6] محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج2، ص24.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي فَقَالَ- الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّهِ ص بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ وَ مَا ظَهَرَ مِنَ الْعَمَلِ بِهِ وَ الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ فِي الظَّاهِرِ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فِي الْبَاطِنِ وَ إِنِ اجْتَمَعَا فِي الْقَوْلِ وَ الصِّفَةِ؛ محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج2، ص25.

[8] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص30.

[9] سوره آل عمران(3)، آيه 97.

[10] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص33.