« الثامن الكافر بأقسامه حتى المرتد بقسميه واليهود والنصارى والمجوس وكذا رطوباته وأجزاؤه ، سواء كانت ممـّا تحلُّه الحياة أو لا ، والمراد بالكافر من كان منكراً للألوهية أو التوحيد أو الرسالة أو ضرورياً من ضروريات الدين مع الالتفات إلى كونه ضرورياً بحيث يرجع إنكاره إلى إنكار الرسالة ، والأحوط الاجتناب عن منكر الضروري مطلقاً وإن لم يكن ملتفتاً إلى كونه ضرورياً، وولد الكافر يتبعه في النجاسة إلّا إذا أسلم بعد البلوغ أو قبله مع فرض كونه عاقلاً مميزاً وكان إسلامه عن بصيرة على الأقوى ، ولا فرق في نجاسته بين كونه من حلال أو من الزنا ولو في مذهبه ، ولو كان أحد الأبوين مسلماً فالولد تابع له إذا لم يكن عن زنا ، بل مطلقاً على وجه مطابق لأصل الطهارة ».[1]
كلام در نجاست اولاد كفار است. مشهور ما بين الاصحاب اين است كه اولاد كفار در نجاست تابع كفار هستند. سيد در عروه اين طور مىفرمايد: «ولد الكافر يتبعه فى النجاسة» اولاد کافر تابع كافر مىشود در نجاست. از اين تبعيت دو مورد را استثنا مىكند مورد اول اين است كه اين ولدالكافر بعد از بلوغ مسلمان بشود و اعتراف بكند به شهادتين على ما تقدم. اين يك مورد است. مورد ثانى جايى است كه قبل از بلوغ قبل از اينكه ولد كافر بالغ بشود. قبل از به حد رسيدن بلوغ در آن وقتى كه طفل مميز است و عاقل است. عاقل است و مميز است. در آن صورت و يا قبل از بلوغ که هنوز صبي يا صبيه است در حالى كه عاقل و مميز است عن بصيرة اسلام بياورد. لعل مراد عن بصيرة يعنى تعمداً و قصياً يعنى قصد كند كه اعتراف مىكند شهادت اين را تعمداً و قصداً او مسلمان مىشود. بصيرت را بايد به اين معنى گرفت. معنى ديگرى صحيح نيست. اين دومى اقوی است.
دومى اين كه در حال صباوت مسلمان بشود اين اقوی است. كه اين مسلمان مىشود بدان جهت كلام در دو مقام بايد واقع بشود. مقام اول اين است كه اولاد كفار اين اولاد يتبعون الكفار فى نجاسة. اين مقام اول. مقام ثانى در اين دو مورد استثنا است. آن يكى در آنجايى كه بعد البلوغ مسلمان بشود. ديگرى هم اين است كه قبل از بلوغ و در حال تمييز و عقل بالغ نيست اعتراف به شهادتين بكند كه در اين صورت مسلمان مىشود. امّا الكلام فى مقام اول اين تبعيّت اولاد كفار، در نجاست از والدينش مشهور ما بين اصحاب است. بلكه بعضى تصريح كردهاند كه در مساله مخالف معلوم و محرز نشده است. فقط علامه در نهاية الاحکا[2]م يك عبارتى دارد. آن عبارتش اين است كه «و الأقرب في أولاد الكفار التبعية لهم»؛ در نجاست اولاد كفار به كفار تابع مىشوند اين گونه کلمات را در مقام افتا و در كتب فقهيه آن وقتى ذكر مىكنند كه مثلاً مخالف بوده باشد. و الا اگر مخالفى در مساله نبود باشد مىگويند از ظاهر از الصحيح والحق و امثال ذلك. اين كلمه الاقرب ظهورش در تفصيل است. الاقرب است الاقوی است و غير ذلك در مسالهاى گفته مىشود كه در آنجا مورد خلاف بوده باشد. آن كلام علامه اشاره مىكند كه در مساله مخالف است. و كيف ما كان عمده تكلم در مدرك اين حكم است كه اولاد كفار تابع مىشوند به كفار. يك دعوا شده است كه اولاد كفار حقيقتاً كفار هستند. به اولاد كفار كافر به معنى حقيقى صدق مىكند ولو آن ولد رضيع بوده باشد. چرا؟ براى اينكه گفتهاند اسلام امر وجودى است الى ما تقدم كه اسلام اعتراف به وحدانيت و رسالت و نبوت نبينا (ص) است كه آن اسلامى كه موجب حقن دماء مىشود. دم محترم مىشود و مال محترم مىشود و يجر عليه نكاح آن اسلام اعتراف به شهادتين است كما ذكرنا. وقتى كه اسلام حقيقتش اين شد كفر عدم اين اسلام است. منتهی تقابل، تقابل عدم و ملكه است. آن چيزى كه اصل قابليت به اسلام ندارد مثل ديوار و منبر به او نمىگويند كافر براى اينكه اعتراف نكرده است به شهادتين به آن موردى اطلاق مىكند كه او شأنيت داشته باشد و قابليت داشته باشد به اعتراف به شهادتين پس كفر عدم اعتراف به شهادتين است. اولاد كفار هم ولو آن طفل، طفل رضيع بوده باشد اعتراف به شهادتين را ندارد فعلاً براى اينكه اعتراف به شهادتين را ندارد. يصبح كافراً حقيقتاً، حقيقتاً عنوان كافر صدق مىكند اگر ما بنا گذاشتهايم بر اينكه كفار مطلقا محكوم به نجاست هستند خوب اين هم نجس مىشود.
گفتيم آن كافر خاص محکوم به نجاست است. آن وقت يك خورده مساله مشكل مىشود. كه آن كفر خاص را مثلاً شرك را اثبات كردند مشكل مىشود كه كافر هست ولكن عنوان مشرك بشود. اين احراز عدم الاسلام يعنى عدم اعتراف اين عنوان مشرك را نمىآورد. عنوان كافر را مىآورد. بناء بر اينكه مطلق كافر محكوم به نجاست است. احراز مىشود به اين عدم اعتراف كه اين كافر است. اين حرف مناقشه شده است. دو تا مناقشه شده است. يك مناقشه اين شده است كه تقابل مابين كفر و اسلام تقابل عدم و ملكه است. كفر عدم الاسلام مىشود در موردى كه آن مورد قابل به اسلام بوده باشد اين در جايى مىشود كه آن ولد كافر مميز بوده باشد و عاقل بوده باشد. اين مميز عاقل اگر اعتراف مىكرد. مسلمان مىشد - كما اينكه در مقام ثانى خواهيم گفت - شأن اين را دارد كه اعتراف بكند. و مسلمان بشود [و چون] الان اعتراف به شهادتين نكرده است مىشود كافر. اما ولد صغير و رضيع و نحو ذلك كه قبل از تمييز است محل كلام [است چراکه] آن ولد قبل از تمييز شأنيت اسلام را ندارد. شأنيت اسلام يعنى قابليت اسلام را ندارد. اعتراف هم بكند مسلمان حساب نمىشود. پس اعتراف از او محقق نمىشود. بدان جهت عدم الاعتراف او موجب نمىشود كه عنوان كافر به او صادق بشود. عنوان كافر آن عدم الاعترافى است در موردی كه قابل بوده باشد. اين فرمايش كه گفته شده است صحيح است ولو در تقابل عدم ملكه قابليت شخصى معتبر نيست سابقاً گفتيم ولو قابليت به حسب نوع به حسب صنف بوده باشد، عدم ملكه صدق مىكند و محقق مىشود آن جا قابليت شخصيه معتبر نيست در عدم ملكه ولو اين طور است ولكن بلا اشكال نفس كافر عرفاً منصرف است با آن كسى كه اعترافى به شهادتين ندارد كه اگر اعتراف مىكرد مسلمان مىشد. [يعنی] تا اعتراف نکرده] كافر به او گفته مىشود كه اگر اعتراف بكند بالفعل مسلمان مىشود. انصراف عرفى است نه اينكه در عدم ملكه قابليت شخصيه معتبر است. لعل مراد مرحوم حكيم[3] هم اين بوده باشد تقبل در عدم ملكه است. قابليت معتبر است. براى اينكه در طفل مميز صدق مىكند كه كافر است. و اما در طفل رضيع صدق نمىكند شايد مراد ايشان هم همين بوده باشد. اگر اين بوده باشد اين را مىشود گفت كه صحيح است. براى اينكه معنى عرفيه كافر منصرف است با آن شخصى كه اعتراف بكند به شهادتين. مسلمان مىشود اين عدم اعتراف را از اين شخص مىگويند بر اينكه او كافر است. يك اشكال ديگر هم به اين معنى شده است و آن اشكال ديگر در تنقيح است. و آن اشكال ديگر را ما درست نفهميديم كه چه مىفرمايند ايشان و آن عبارت اين است كه فرمودهاند كه كفر عدم خاص است.
كفر عدم خاص است. عدم مبرز است كفر آن عدمى است كه مبرز بوده باشد. كفر عدم خاص است عدم الاسلامى كه است اثبات نمىكند عدم خاص را ما به عدم الاسلام مثلاً علم داريم به اين شخص كه بله اسلام ندارد. اما كفر مجرد عدم الاسلام نيست. عدم اسلام خاص است آن عدم اسلام خاص را كه عدم اسلام محرز است كانّ او را ما نمىدانيم. او را احراز نكردهايم. ايشان چه مىفرمايند كه من نفهميدم. براى اينكه عرض مىكنم بر اينكه خود اسلام و كفر امر و نهى اسم است بر نفس ابراز. ديروز كه معنای كفر را مىگفتيم كه سه معنى دارد. يك كفر در مقابل اسلام يك كفر در مقابل ايمان يك كفر در مقابل اطاعت. اسلام هم همين طور است .اسلام يك وقت به معنای اظهار شهادتين است و يك وقت اسلام به معنى ايمان گفته مىشود. موردى كه اسلام به معنى طاعت گفته بشود آن هم است. «اصبح ولم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم» و نظير اين در روايات كه به معنى طاعت است. كلام ما در مقام دراسلام كفر به حمله على الاول است. اسلام همان « ان لا اله الاّ الله و اشهد ان محمداً رسول الله (ص)» كه به عنوان اعتراف و شهادت ذكر بشود. نه به عنوان حكايت كه عن المسلمين عمّن يقولون: «اشهد ان لا اله الاّ الله و اشهد ان محمداً رسول الله» حكايت نباشد. اين اعتراف و شهادت بوده باشد. اسلام اسم بر اين ابراز است. آن مبرزش كه عبارت از آن تصديق قبلى است كه اعتقاد به وحدانيت است. اعتراف به نبوت است. باشد يا نباشد گفتيم كه او دخيل نيست نفس اين محقق اسلام است. كفر چه مىشود؟ كفر مىشود عدم اعتراف اين عدم اعتراف منتهی از شخصى كه قابل بشود براى اعتراف يعنى اگر اعتراف بكند مىشود مسلمان همان حرفى است كه گفتيم. و اما اسلام اسم بر آن امر وجودى مبرز است. عدم اسم بر عدم مبرز است آن عدمى كه مبرز باشد. آن امر عدمى وجودى آن ايمان در قلب است. آن تصديق قلبى است كه ربما انسان تصديقش را ابراز مىكند. مىگويد كه اشهد ان لا الاّ الله با آن يقين قلبى خوب مىشود مسلمان، مسلمان به معنای مؤمن يك وقت نه آن چيزى كه در قلبش است آن عدم الايمان آن را اظهار مىكند. او مىشود اين كار كه اگر سابقاً مسلمان بود از اسلام خارج مىشود. در مانحن فيه كلام ما در ايمان و عدم الايمان نيست. كلام ما در ما نحن فيه در اسلام و كفر به معنای اول است. اين جوابش همانى است كه عرض كرديم كه عرفاً كافر منصرف است با عدم اعتراف از شخصى كه معترف باشد مسلمان مىشود. بدان جهت صبيی مميز را نمىتواند بگيرد. اين وجه تمام نيست.
مىماند در ما نحن فيه وجه ديگرى كه آن وجه ديگر تمسك به روايت است كه تمسك شده است به بعض الروايات كه يك روايت است. و گفته شده است كه از اين روايت استفاده مىشود كه اولاد كفار، كفار هستند. اولاد كفار يعنى اولاد صغار و اولاد صغار مسلمين هم صغار مسلمين هستند و از نظر اسلام آنها حكم اسلام را دارند. اين روايت در باب 43 از ابواب جهاد العدو[4] است:
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَّارِ» نقل مىكند كه سندش صحيح است. «عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ» كه اين على ابن محمد كاشانى هم نقل مىكند «عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ» اين قاسم ابن محمد همان اصفهانى است. قاسم ابن محمد اين توثيق ندارد. در آن على ابن محمد در او هم كلامى است توثيق دارد ولكن مبتلا به معارض است. آنها نقل مىكنند «عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِّ عن حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ» آن هم ثقه است عيبى ندارد عامى است ولكن ثقه است. حفص مىگويد كه روايت من حيث سند اشكال پيدا كرده است. در آنجا دارد. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ مِنْ أَهْلِ الْحَرْبِ» مردى كه از اهل حرب است يعنى از اهل ذمه نيست. «إِذَا أَسْلَمَ فِي دَارِ الْحَرْبِ» قبل از اينكه مسلمانان به آنجا برسند و غلبه به آنها بكنند. يك كسى آنجا خودش مسلمان شد. «فَظَهَرَ عَلَيْهِمُ الْمُسْلِمُونَ» بعد مسلمانان غالب شدهاند. ديدند كه بله او شروع كرده است و نماز مىخواند. از كجا ياد گرفتهاند خدا مىداند. بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ إِسْلَامُهُ إِسْلَامٌ لِنَفْسِهِ وَ لِوُلْدِهِ- الصِّغَارِ آن وقتى كه او مسلمان شد اسلام او هم خودش مسلمان شد و هم ولد صغارش مسلمان شد. و هم احرارند ديگر خودش و اولادش احرار هستند و ديگر نمىشود كه اينها را عصير گرفت و عبد كرد. «وَ هُمْ أَحْرَارٌ وَ وُلْدُهُ وَ مَتَاعُهُ وَ رَقِيقُهُ لَهُ» هر چه هم ولد دارد عبد دارد. اگر عبد داشته باشد و مال داشته باشد مال خودش است و كسى حق تصرف را ندارد آن وقتى كه مسلمانان وارد شدند آن ولد صغارشان اين بود. ولد كبار چه طور. «فَأَمَّا الْوُلْدُ الْكِبَارُ فَهُمْ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ» آنها غنيمت مسلمانان هستند. براى اينكه آنها مسلمان نشدهاند. آن ولد صغير تابع والد است نه كبير آن وقتى كه پدر مسلمان شد اولاد كبارش هنوز در كفر باقى مىماند. «إِلَّا أَنْ يَكُونُوا أَسْلَمُوا قَبْلَ ذَلِكَ» الا آن كه قبل از اينكه مسلمانان غالب بشوند آنها هم مسلمان شوند. خوب اين نصبت به اموال اينها. خانه چه طور باغ چه طور بستان چه طور كه اين شخص دارد. «فَأَمَّا الدُّورُ وَ الْأَرَضُونَ فَهِيَ فَيْءٌ وَ لَا تَكُونُ لَهُ- لِأَنَّ الْأَرْضَ هِيَ أَرْضُ جِزْيَةٍ لَمْ يَجْرِ فِيهَا حُكْمُ الْإِسْلَامِ» ديگر مىگويم فضولى نكنيد آنها براى مسلمين است برويد كنار مال اين مسلمان نمىشود چرا؟ برای اين که اين زمين، زمين جزيه است. بر اين مملكت مسلمانان غالب شدهاند. «لم يجرفيها حكم الاسلام» سابقاً خودشان مسلمان نشدهاند. اگر اهلشان مسلمان شد در آن صورت حكم ،حكم مسلمين بود خودشان مسلمان شدهاند آن وقت بله آن اهل جزيه نمىشود ولكن بعد از غلبه مسلمين آن زمين مىشود اهل جزيه است. «وَ لَيْسَ بِمَنْزِلَةِ مَا ذَكَرْنَاهُ» اين كه گفتيم: كه فرشش، لحافش، كتابش مال خودش است زمين و دور مثل آن كتاب مال اينها نيست. چرا؟ «لِأَنَّ ذَلِكَ يُمْكِنُ احْتِيَازُهُ- وَ إِخْرَاجُهُ إِلَى دَارِ الْإِسْلَامِ» آن فرش و كتاب را مىتواند حيازت كند ببرد به دار الاسلام زمين كه برداشتنى نيست غير منقول است. از اين روايت استفاده مىشود كه آن غير منقول فيئ المسلمين مىشود. ارض جزيه مىشود. خوب علی هذا گفته شده است كه اين روايات دلالت مىكند بر اينكه وقتى كه پدر مسلمان شد اين اولاد صغار مسلمان مىشوند يعنى قبلاً حكم كفار را دارند. اولاد كافر است و پدر هم كافر است. از اين روايات هم تبعية طفل مسلم، للمسلم و هم تبعيت ولد كافر، للكافر استفاده مىشود خوب نگويد كه سندش را نمىدانم. آن قسم محمد اصفهانى را داشت كه در كامل الزيارات آن هست. على ابن محمد هم كه توثيقش ثابت نشده است. خوب مساله ،مساله مشهور است. بلكه متسالم عليه است. عند الاصحاب عمل مشهور جبر مىكند ضعف اين روايت را بدان جهت اين روايت دليل مىشود كه عمده هم بعضىها فرمودهاند كه همين خبر است. كه در عبارت آقاى حكيم هم هست رحمة الله عليه. ولكن اين که عمل مشهور جبر كند ضعف اين روايت را نمىشود كه اين را ادعا كرد چراکه اين روايت بر طبق فتوا مشهور نيست. مقتضاء اين روايت اين است كه وقتى كه پدر مسلمان شد. آن اولادشان مسلمان مىشوند آن اولاد صغار مادامی كه پدر مسلمان نشده است كافر است آنها هم كافرهستند. كافر هستند اولاد صغار ولا آن اولاد صغار در حال صغر بودن كه مميز هم هستند شهادتين را جارى كنند. مقتضای اين روايت اين است. كه اولاد صغار اسلامشان به اسلام اَب است. وقتى كه آنها مسلمان شدند اولاد آنها هم مسلمان مىشوند نشد نمىشوند. حساب مستقل براى كبار است. آنهاى كه بالغ هستند. مشهور كه اين را نمىگويند در عروه هم بود. قبلاً اگر مسلمان بشود در حال صغر در حال تمييز حكم به اسلام مىشود. بدان جهت نمىشود گفت كه فتواى مشهور مدركشان اين روايت است. آن وقت چه مىماند در مساله؟ در مساله عمده همين است كه سيره قطعيه متشرعه يعنى اهل شريعت اين است. اهل شريعت اسلامى كه با اولاد كفار معامله كفار را مىكنند مگر در مواردى كه شارع نهى كند. مثل در مساله جهاد كه گفته است صغار را نبايد كشت. ولو كه مشرك هستند. مهدور الدم هستند صغار را نمىشود كشت. [در حالی که] سيره بر اين جارى است كه تمام احكام كافر را جارى مىكنم بر اولادش تمام احكامى كه به يهود و نصرانى و كتابى گفته مىشود كه اينها اهل ذمه هستند. عصير مىشوند و ملك مىشوند بر آن اولاد هم جارى مىشود. بدان جهت اگر بخواهيم از تبعيت خارج بكنيم احتياج به دليل دارد. ولو تمام آن احكام را يكى مىدانيم. در آن چيزى كه هست در آن عباراتى كه در رواياتى كه در اوانى يهودى و نصرانى بود. اهل عرف از آنها نمىفهمد كه اوانى براى كبار بوده باشد. كه كبار در آنجا طعام بخورند و آب بخورند. مطلقا استفاده مىشود. اوانى يهودى و نصرانى و المجوسى همين طور استفاده مىشود كه لا فرق بين صغارهم و کبارهم. متفاهم عرفى اين است. اين سيره قطعيه از اهل متشرعَ با آن رواياتى كه در اوانى وارد است و امثال ذلك فرقى فهميده نمىشود و عمده اينها هستند. بعضىها خواستهاند از بعضى از روايات هم اين تبعيت را استفاده كنند. كه عمده آن روايات اين صحيحه عبدالله ابن سنان است.
اين صحيحه عبدالله ابن سنان را صدوق عليه رحمه در جلد 3 من لا يحضره الفقيه در باب 151 «بَابُ حَالِ مَنْ يَمُوتُ مِنْ أَطْفَالِ الْمُشْرِكِينَ وَ الْكُفَّارِ»[5] آورده است. در آنجا اين طور نوشته است «وَ رَوَى جَعْفَرُ بْنُ بَشِيرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ» سندش به جعفر ابن بشير هم تمام است. روايت من حيث السند صحيحه است. «قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَوْلَادِ الْمُشْرِكِينَ يَمُوتُونَ قَبْلَ أَنْ يَبْلُغُوا الْحِنْثَ» اولاد مشركين مى ميرند قبل از اينكه به تكليف برسند. كه مخالفت تكليف عقاب دارد. «قَالَ كُفَّارٌ» وفرمود بر اينكه اينها كفار هستند و عنوان كفار را به اولاد منطبق كرد. قبل از اينكه مردهاند كفار هستند. در آخرت بايد به كجا بروند به جهنم تشريف ببرند ديگر «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا كَانُوا عَامِلِينَ» خدا هم مىدانست آنها هم اگر بزرگ بشوند نميرند چه كارها كه نمىكردند. آن وقت «يَدْخُلُونَ مَدَاخِلَ آبَائِهِمْا» آن مداخل آباء كه جهنم است در آنجا داخل مىشوند. ظاهر روايت اين است.
روايت وهب هم من حيث سند ضعيف است. گفتهاند وهب ابن الوهب اکذب البرية است. كه اولى است در اين باب در آنجا جا دارد كه «رَوَى وَهْبُ بْنِ وَهْبٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ قَالَ عَلِيٌّ ع أَوْلَادُ الْمُشْرِكِينَ مَعَ آبَائِهِمْ فِي النَّارِ وَ أَوْلَادُ الْمُسْلِمِينَ مَعَ آبَائِهِمْ فِي الْجَنَّةِ»[6] بعضىها اين تكهء دومى را كه آباء مسلمين در جنت هستند يعنى مسلمانى كه اهل جنت هستند. اولادشان هم در جنت هستند. از آيه شريفه خواستهاند كه استفاده كنند كه خداوند مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ»[7] در تفسير اين وارد شده است اين ابنا نرسيدند کسانی اند پدران شان را نديده اند که عمل كنند مثل پدرانشان مثل اينكه در حال طفوليت مردهاند خداند می فرمايد ما آنها را به پدارنشان ملحق می کنيم تا چشم پدران روشن بشود خوب آنها به اينها لاحق مىشوند. اولاد مشركين هم به مشرکين. ولكن اين روايات دال بر اين اولاد صغار كفار به جهنم می روند، اين مخالف است با مسلك طائفه عدليه. براى اينكه اين معنى در مذهب ما درست نيست كه خداوند اگر مىداند كسى را خلق بكند، به دنيا بياورد اين عصيان بكند اين را خلق بكند قبل از اينكه به دنيا بياورد به جهنّم ببرد. اين معنا درست نيست در مذهب ما يا اگر كسى به حدّ تكليف مىرسيد مخالفت مىكرد الان كه نرسيده است مرده است به جهنّم ببرد كه تو اين جور مىكردى. اين اتمام حجّت على النّاس نمىشود. بدان جهت اگر اين معنا درست بود، اصلاً خلق دنيا وجهى نداشت تا اتمام حجّت بر مردم بشود بايد به دنيا بيايند و زمان تكليف برسند، تكليف هم برسد به آنها، قاصر نباشند و مقصّر باشند تا مستحقّ آتش بشود. كسى كه قاصر است و تكليف به او نرسيده و متمكّن نيست، او بهشت نمىرود. «الجنّة للمطيعين و النّار للعاصين». جهنّم هم نمىرود كه آنجا بسوزد و معذّب هم بوده باشد اين مخالف با مذهب عدليه است. اين روايات ظاهرش اين است. چون كه اين روايات ظاهرش اين است بدان جهت خود ائمّه (ع) در روايات بيان كردند كه يدخلون مداخل آبائهم يعنى چه؟ چون كه اين كلام را ائمه نقل كردهاند كه جدّ ما رسول الله فرموده است. كه از رسول الله سؤال شد اينها آن اولاد پيرهايى كه ديگر گوشهايشان را از دست داده بودند ديگر هيچ چيز نمىشنويند او را چه جور دعوت بكند. او نمىشنود. هر چه بگويد، مىگويد چه گفتى؟ بله سؤال شد از رسول الله (ص). رسول الله از آنها و از مجانين آنها كه در دنيا ديوانه بودند. تكليف نداشتند. و اين اطفالى كه اين جور مردهاند كانّ رسول الله فرموده است كانّ يدخلون مداخل آبائهم آنوقت امام صادق (ع) در روايت بر گشت گفت اتدرى كه جدّ ما كه مىگويد يدخلون مداخل آبائهم مراد چيست؟ در روايت امام اين جور فرمود، روايت هم متعدّد است كه روز قيامت خداوند متعّال ملكهايى را امر مىكند كه يك آتشى را آنجا روشن مىكنند و اينها همهشان تكليف مىشوند كه به آن آتش داخل بشوند هر كس داخل شد و اطاعت کرد، به جنّت داخل مىشود. و هر كس مخالفت كرد داخل به آتش مىشود. چون كه تكليف است ديگر. اين اخبار را اخبار تعجيج النّار مىگويند يوم القيامة. صاحب حدائق خيلى اصرار دارد به مضمون اين اخبار و صحيح هم اين است. اين هم در اخبار متعدده است اين جور است. بدان جهت در بعضى روايات اين جور توجيه شده است. مستفاد از اين است كه خدا مىداند كه چكار مىكند آن روز. انّ الله يدخل مداخل آبائهم خدا مىداند كه چكار مىكند. پس بايد اين روايات را چون كه مخالف مذهب عدليه است به اين معنا حمل بكنيم. بدان جهت آن كفّارى كه در صحيحه عبد الله ابن سنان بود، معنايش اين است كه بايد درآخرت كفّار هستند. يعنى يدخلون مداخل آبائهم معنايش اين است. امّا در اين دنيا كافر هستند و احكام كافر به آنها بار است. اين روايت كانّ دلالتش معلوم نيست. كما اينكه در ساير روايات هم، اين هُم كافراً لفظش ندارد. وكيف ما كان به ظهور اين روايات نمىشود عمل كرد. اينها مناقشه دارند. بدان جهت عمده همان سيره قطعيه است که تأيد می شود با بعضى اطلاقاتى كه در اوانى وارد است. كه اهل العرف از آنها مىفهمد در اين که اوانى مال صغار بوده باشد يا كبار هيچ فرقى ندارد روايت شامل هر دوتا مىشود. اين نكته را داشته باشيد و خودش هم تسالم مابين اصحاب است. تسالمى عند اهل متشرع است كه يعملون مع اولادهم معاملة الآباء مگر در مواردى كه شارع تفكيك كند. نهى كند كه نمىشود كه اولاد صغار را كشت نمىشود زن را كشت. و امثال ذلك آن وقت نه جارى نمىشود حكم. و اما در ما نحن فيه يك استصحابى نيز گفتهاند كه ديگر اينها براى سفره يك ترشى هم مىگذارند تكميل بشود مثل او مىشود. بعضىها گفتهاند كه در ما نحن فيه استصحاب نجاست مىشود. اين ولد كافر عن الرضيع وقتى كه در رحم مادر بود روح هم نداشت قطعاً نجس بود چرا؟ براى اينكه مادر كافر است. وقتى كه مادر كافر شد. براى اينكه مادر ولو يكى از آنها مسلمان باشد خواهيم گفت: اولاد تابع مسلمان است. پدر مادر هر دو كافر هستند پس اين ولد وقتى كه جنين بود و روح به او داخل نشده بود و انسان ديگر نشده بود. موجود آخر نشده بود نجس بود قطعاً بعد نمىدانيم وقتى كه روح آمد و بزرگ شد و هنوز بالغ نشده است. نمىدانيم كافر هست يا نيست، استصحاب مىگويد كه نه نجاستش باقى است. استصحاب بقاء نجاست مىشود.
بعضىها اينجور تقريب كردهاند. بعضىها تقريب كردهاند كه نه او را نگوييد. چون كه اشكال دارد. اشكالش عبارت از اين است كه آن وقتى در جنين بود، آن قبل ولوج الروح بود، بعد ولوج الروح آن جنين معلوم نيست، مثلا موضوع باقى نمانده است. الان انسان شده است. يا آن وقت او مخلوق در بدن ام بود كه سابقا گفتيم، جزء بدن ام نبود. آن وقتى كه اين عليه ما عليه، علقه بود. كه قطعا خون بود. خون كه نجس است. وقتى كه آن خون نجس بود بعد شك مىكنيم كه آن نجاست باقى مانده است، بزرگ شده است. اين اشكالش چند تا است. يكى اين كه چه كسى گفته است كه اين خون نجس است؟ آن خون موجود آخر است، در آن رحم. مگر اين كه كسى بگويد اين منى كافر بود، نجس بود آمده بود اينجا. چون كه اين كافر هم كه نجس است. ظاهر و باطنش همهاش نجس است. بناء علی النجاسة. بعد كه علقه شد، مضغه شد باز در نجاستش باقى است. اين اشكالش اين است كه هم تبدل موضوع شده است و هم در شبهات موضوعيه به استصحاب نمىشود تمسك كرد و به استصحاب حكم را اثبات كرد. به اين استصحابها احتياج نداريم. كسانى هم استدلال كردهاند به طهارت اولاد كفار در مقابل نجاست. گفتهاند خداوند مىفرمايد: «فطرت الله التى فطر الناس عليها»[8]، معنايش اين است كه هر مولودى يولد على الفطره ثم ابواه یوحدانه و یوشرکانه. آنها كافر مىكنند. اول كانّ مسلمان به دنيا آمده، پاك است. بعد كه بالغ شد پدر و مادر اين كار را مىكنند. اضلال مىكنند بواسطه تبليغات ولو از حال صغر. اين هم جوابش واضح است كه اين فطرت معنايش اسلام نيست. فطرت يعنى خميرهاى است كه، آن خميره همين جور است. آن خميره طالب الحق است. اگر اضلال مضلٍ نشود و تبعيت لضالين نشود، يعنى تابع پدر و مادر نشود، آن حق را پيدا مىكند. فطرت معنايش اين است، نه اين كه مسلمان به دنيا آمده است. مسلمان است. نه اين آيه نه آن روايت به هيچ معنا، به اين معنا دلالتى ندارند. بدان جهت حق در مسئله اين است كه اولاد المسلمين تابع مسلمين هستند. اولاد الكافر تابع كفار هستند اگر گفتيم مشرك نجس است، ولد مشرك نجس مىشود. چون كه اهل العرف فرقى نمىگذارد.
آيه كه نازل شد، انما المشركون نجس تا فرمود فلا يقربون مسجد الحرام اين نهى بدان جهت اگر مشركين را مىآمدند جلوگيرى مىكردند ديگر، گندهها نمىآمدند اين اطفالشان مىآمدند.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص67.
[2] علامه حسن بن يوسف حلی، نهاية الاحکام، (قم مؤسسة آل البيت (ع)، چ1، ت1419ق)،ج1، ص274.
[3] سید محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص382.
[4] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص117.
[5] محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج3،ص491.
[6] محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج3،ص491.
[7] سوره طور(52)، آيه 21.
[8] سوره روم(30)، آيه 30.