مسالة 1: « الأقوى طهارة ولد الزنى من المسلمين ، سواء كان من طرف أو طرفين ، بل وإن كان أحد الأبوين مسلماً كما مر».[1]
سيد در عروه در مساله اولى مىفرمايد اقوى اين است که ولد زنا محكوم به طهارت است در صورتى كه ابوينش يا احد ابوينش مسلمان بوده باشد و فرقى هم نمىكند كه زنا من الطّرفين بوده باشد، من طرف الاب و الام بوده باشد يا زنا من طرف واحد بوده باشد. ولد زنا محكوم است به طهارت. اين كه مىفرمايد اقوی اين است در مساله خلافى است.
از ابن ادريس قدس الله سرّه،نقل شده است[2] که ايشان حكم فرموده است به كفر ولد الزّنا و به نجاسته ولو آن كه پدر و مادر هست، هر دو مسلمان بوده باشند. ولو آن ولد زنا بزرگ بشود، خودش هم خيلى متديّن بوده باشد.
ظاهر عبارت ايشان اين است على ما سيأتى خود ولد الزّنا بودن ولادت زنايى خودش موجب اين است كه آن ولد كافر بوده باشد و قهراً نجس هم مىشود. و اين قول را هم به سيّد مرتضى قدس الله نفسه الشّريف نصبت دادهاند و از ايشان هم نقل كردهاند و از ابى جعفر صدوق عليه الرّحمه[3] از ايشان هم نقل كردهاند. ظاهر كلام ابن ادريس اين است خود اين ولد زنا بودن خودش موجب كفر و نجاست است. بدان جهت اين شخص ولو اظهار ايمان بكند، اطاعت هم بكند، مؤمن هم بشود، لا يفيد شيئاً اين كافر است و نجس. بعضىها ديدهاند كه اين جور در نمىآيد. اگر بنا بشود كه ولد زنايى پيدا بشود كه اظهار ايمان بكند حقيقتاً هم بلكه ربّما ممكن است ولد الزّنا ايمانش ايمانى بوده باشد قوى و قرار در قلبش داشته باشد. عملش عمل تقوايى بوده باشد. اطاعتش اطاعت حقيقى بوده باشد. اين را نمىشود گفت بر اينكه اين شخص كافر است. براى اينكه اگر اين را شخص ملتزم بشود، معنايش اين است كه ولد زنا مكلّف است به اسلام و مكلّف است به تكاليف اسلامى، اينها همهاش از قبيل تكليف بالمحال است. چون كه نمىتواند امتثال كند. قدرت بر امتثال نيست. تكليف به ما لا يطاق است. و خودش هم كافر بشود، مكلّف به اسلام باشد ولو متمكّن نيست به اسلام. مكلّف به تكاليف شريعت بشود ولكن متمكّن به اسلام نيست. مع ذلك روز قيامت ببرند به آتش و بگويند تو كافر بودى و آن اعمالت هم كه اعمال اسلام نبود. اين مخالف با عدل خداوند است. جمع نمىشود اينها. بدان جهت توجيه كرده است بعضىها اين كلام ابن ادريس و سيّد مرتضى و صدوق را معنايش اين است كه ولد الزّنا كافر است و نجس است يعنى لا يوفّق على الايمان. اين ولد زنا عغلی ممكن است مسلمان بشود، مؤمن متّقى بشود ولكن خارجاً واقع نمىشود. خارجاً ولد الزّنائى كه هست همينجور شرور مىشود. ولو متمكّن است. مىتواند هم اطاعت كند و مؤمن حسابى بشود. نمىكند كار را به اختيار خودش. به اختيار خودش و با تمكّن خودش اين ولد الزّنا اين كار را نمىكند. اين را صاحب حدائق قدس الله نفسه الشّريف[4] از بعضى اخباريين اين جور نقل كرده است كه اينها اين جور گفتهاند.
پس يك حرف اين شد كه ولادت بر زنا بنفسه موجب كفر است و موجب اين است كه نجس بشود. يك توضيح اين است كه ولد الزّنا لا يوفّق على الايمان و الطّاعة.
در مقابل اينها حرف صاحب حدائق است قدس الله نفسه الشّريف. [5] ايشان ملتزم شده است كه ولد الزّنا كافر نيست. براى اينكه ولادت عن زناء كه انسان طيب ولادت نداشته باشد. طيب الولاده نداشتن و خبث الولاده داشتن، اين موجب كفر نيست. نه. كافر نيست ولد الزّنا. بدان جهت نمىشود گفت كافر است و احكام كافر مترتّب است. ولكن نجس است. نجاستش سر جايش است.
خوب اين ولد الزّنا ممكن است ايمان را اختيار كند. اطاعت كند. ايشان يك چيزى علاوه كرده است. ببينيد چه مىگويد ايشان. مىگويد ولد الزّنا كافر نيست. ولكن نجس است. اگر اطاعت بكند و متّقى بشود و طاعت بكند به بهشت هم نمىرود. جايش جهنّم است. ولكن در جهنّم معاقب نمىشود. در جهنّم متنعّم مىشود. جزاى اعمالش را پيدا مىكند. جزاى خير. و فرموده است بر اينكه عقل كه نمىگويد مطيع را بايد به بهشت برد و در بهشت جزا داد. عقل مىگويد مطيع بر اطاعتش بايد جزاى خير ببيند. هر جا جزا بدهند بايد جزاى خير ببيند. اين ولد الزّنا را جزاى خير مىدهند منتهى در آتش. ايشان اين حرفها را ملتزم شدهاند. التزام به اين از جهت بعضى اخبارى است كه از آن اخبار خودش و ديگران استفاده كردهاند كه ولد الزّنا لا يدخل الجنّة. داخل بهشت نمىشود. تحفّظاً به آن اخبار ملتزم شدند كه اگر مطيع شد مىرود در آتش و در آتش متنعّم مىشود. به جنّتى كه هست راه نمىدهند.
اين اقوال در مساله است كه مرحوم سيّد فرمود: اقوی طهارت ولد الزّنا است.
عرض مىكنم بر اينكه آنهايى كه مثل صاحب الحدائق صحبت كفر را نكردهاند فقط ملتزم شدهاند بر اينكه ولد الزّنا نجس است به بعضى اخبار تمسّك كردهاند و گفتهاند ظاهر اين بعض الاخبار اين است كه ولد الزّنا محكوم به نجاست است. يعنى نجاست عينيه دارد. كلب و المشرك و الكافر چه جور نجاست عينيه دارند مثل كلب و خنزير يا كافر يا فقط مشرك، دون المطلق الكافر اين هم همين جور است. اين نجاست عينيه دارد. يك اخبارى است كه به آنها تمسّك كردهاند. اين اخبار كدام است؟
يكى از اين اخبار روايت عبد الله ابن ابى يعفور است. اين روايت عبد الله ابن ابى يعفور در باب 11 از ابواب ماء المضاف روايت 4[6] است:
و عن بعض اصحابنا. كلينى نقل مىكند از بعض اصحابنا. كلينى رواياتى دارد كه شيخش را مرسلاً ذكر كرده است. اين هم از آن روايات است. مىگويد «وَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ».
محمّد ابن جمهور است. ْ«عن مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» اين روايت من حيث السّند ضعيف است كما ذكرنا. هم مرسله است و هم ضعيف. آن جا دارد بر اينكه «قَالَ: لَا تَغْتَسِلْ مِنَ الْبِئْرِ الَّتِي تَجْتَمِعُ فِيهَا غُسَالَةُ الْحَمَّامِ». غسل نكن از آن چاهى كه در آن غساله ماء حمّام جمع مىشود كه «فَإِنَّ فِيهَا غُسَالَةَ وَلَدِ الزِّنَا- وَ هُوَ لَا يَطْهُرُ إِلَى سَبْعَةِ آبَاءٍ» در آن چاه غساله ولد الزّنا است «وَ فِيهَا غُسَالَةُ النَّاصِبِ وَ هُوَ شَرُّهُمَا» تا هفت پشت پاك نمىشود. و فيها غسالة النّاصب و هو شرّهما در آن بئر غساله ناصب است. ناصب هم شرّ اين دو تا هست. يعنى شرّ ولد الزّنا و ناصب است. «إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً شَرّاً مِنَ الْكَلْبِ- وَ إِنَّ النَّاصِبَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنَ الْكَلْبِ». خوب اينكه امام (ع) ولد الزّنا را مثل ناصبكانّ قرار داده است و خودش هم فرموده است لا يطيب الى سبعة آباء، اين دليل بر اين است كه ولد الزّنا هم نجس است. خوب اگر اين روايت بوده باشد كه اوّلاً سند ندارد. و ثانياً در ما نحن فيه فهو لا يطهر بمعنا لا يطيب است. [منظور از طيب، طيب ولادت است. يعنى اين خبث ولادتى دارد. نه معنايش اين است كه لا يطهر يعنى نجاست خارجى دارد.
و شاهد قطعى به اين معنا كه لا يطهر به معناى اين است كه طيب ولادت ندارد شاهد قطعى كه جاى هيچ شك و شبههاى نيست، الى سبعة آباء است. آنهايى كه گفتند ولد الزّنا نجس است، گفتند خودش نجس است و لكن آن ولد الزّنا يك زنى بگيرد و بچّهاش بشود، آن بچّه كه پاك است. آن از ولد الزّنا نيست. اين كه دارد فهو لا يطهر الى سبعة آباء اين معلوم بر اين است كه اين مراد طهارت خارجيه نيست در مقابل نجاست خارجيه. اين معنايش اين است كه ولادت اين شخص خبثى كه دارد، آن خبث ولادت تا هفت نمىرود پشت. معناى اين روايت اين است. ربطى به آن نجاست ظاهريه ندارد. و منافات ندارد كه ناصب را ملتزم بشويم كه او نجاست خارجيه هم دارد. اين عيبى ندارد. نجاست خارجيهاى كه هست، آن عيبى ندارد.
يكى از اين رواياتى كه در ما نحن فيه نقل شده است و تمسّك شده است به نجاست، روايت حمزة ابن احمد است كه در همين باب يازدهم روايت اول[7] است.
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ» كه سند شيخ به كتاب محمد ابن على ابن محبوب صحيح است عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ أَحْمَدَ» حمزه ابن احمد توثيقى ندارد. محمد ابن عبد الحميد هم همين جور است. «عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ أَوْ سَاله غَيْرِي عَنِ الْحَمَّامِ قَالَ ادْخُلْهُ بِمِئْزَرٍ» با لنگ وارد شو. برهنه نباش. كه الان هم شايد در بعضى شهرها باشد «وَ غُضَّ بَصَرَكَ» چشمت را هم بپوشان «وَ لَا تَغْتَسِلْ مِنَ الْبِئْرِ الَّتِي يَجْتَمِعُ فِيهَا مَاءُ الْحَمَّامِ- فَإِنَّهُ يَسِيلُ فِيهَا مَا يَغْتَسِلُ بِهِ الْجُنُبُ- وَ وَلَدُ الزِّنَا وَ النَّاصِبُ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ». ناصب شرّ مخلوقات است. اين روايت ضعف سند دارد. [از نظر دلالت] اين لا تغتسل من البئر در ما نحن فيه ارشاد به نجاست غساله بئر نيست؛ بلکه قرينه داريم که در ما نحن فيه لا تغتسل تكليف است. منتهى تكليف تنزيهى است. كراهت است نه حرمت. مكروه است [اگر شخص] شستشو كند از بئرى كه تجتمع فى غسالة الحمّام ولو بعد بيايد جاى ديگر، بدنش را بشورد. اصلاً آن جا شستشو كردن خودش مكروه است. اين لا تغتسل حكم تكليفى است. بر اين [مدعا] دو تا شاهد هست. يکی شاهد داخلى و ديگری شاهد خارجى است. امّا شاهد خارجى روايتى است كه خواهيم گفت كه در ما نحن فيه روايت دوّمى است. اين جور شايع كرده بودند. چرا شايع كرده بودند كه آب كمتر مصرف بشود يا چه بشود الله يعلم. اين جور شيوع داده بودند كه در اين غساله حمام شفاء است. انسان اگر از آن آب كثيف شستشو كند شفا پيدا مىكند كه در آن روايت[8] امام كانّ مىفرمايد: كَذَبُوا يَغْتَسِلُ فِيهِ الْجُنُبُ مِنَ الْحَرَامِ- وَ الزَّانِي اين جا ولد الزّنا نيست. زانى است «وَ النَّاصِبُ الَّذِي هُوَ شَرُّهُمَا وَ كُلٌّ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ - ثُمَّ يَكُونُ فِيهِ شِفَاءٌ مِنَ الْعَيْنِ» ، اين کار شفا می کند كه اين جور نيست. بلكه در اين جا شستشو كردن، خودش مكروه است. چون كه حرمت را نمىشود ملتزم شد. انسان با آب كثيف خودش را بشورد كه حرمت تكليفى احتمال ندارد. مىشود مكروه. اين قرينه خارجى است.
ديگرى هم قرينه داخلى است كه «فانّه يسيل فيها ما يغتسل به الجنب» آنى كه جنب به آن غسل مىكند، آن كه نجس نيست. گذشت سابقاً ديگر. بحث كرديم بر اينكه ماء القليل ولو به ماء القليل بشورد انسان خودش را ماء القليل به واسطه غسالهاش نجس نيست. مجرّد شستن بلكه ما تعدّى كرديم و گفتيم نجس را هم بشورد. اگر نجس نجسى بوده باشد كه عينش باقى باشد و به واسطه يك دفعه شستن پاك مىشود، آن غساله هم پاك است. «فانّ فيها ما يغتسل به الجنب» آن آبى است كه با او غسل مىكند. باشد ديگر. آن نجس كه نيست. پس معلوم مىشود كه خباثة الماء [مراد] است كه امروز تعبير مىكنند كه آب ميكروب دارد. اين خباثة الماء است كه مردم خودشان را شستهاند و اين جا جمع شده است. آب خبيثى است خودت را با اين نشور. نهى به اين معنا حمل مىشود.
يك روايت ديگرى هم در ما نحن فيه هست و آن مرسله وشّاء در باب سوم از ابواب الاسئار روايت دوم[9] است.
«وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ» كلينى نقل مىكند كه احمد ابن ادريس كه ابى علی و اشعرى القمّى رضوان الله عليه است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى» قمّى صاحب كتاب نوادر الحكمه «عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ» كه از اجلّا است «عَنِ الْوَشَّاءِ» حسن ابن على وشّاع است «عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» روايت مرسله است. «أَنَّهُ كَرِهَ سُؤْرَ وَلَدِ الزِّنَا- وَ سُؤْرَ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمُشْرِكِ- وَ كُلِّ مَا خَالَفَ الْإِسْلَامَ- وَ كَانَ أَشَدُّ ذَلِكَ عِنْدَهُ سُؤْرَ النَّاصِبِ» و نصرانى و مشرك را. كه گفتهاند سؤر مشرك را بايد نجس شمرد. كره بايد معنايش اين باشد. اين كه كره وقتى كه اين جور شود در ولد الزّنا هم اين جور مىشود. پس ولد الزّنا مثل مشرك نجس است. اين هم جوابش پر واضح است كه كره به معناى لغوى است. كره معناى لغوى هم با حرمت جمع مىشود، هم با كراهت اصطلاحيه جمع مىشود. مكروه شمرد يعنى ترك بشود سؤر ولد الزّنا و سؤر يهودى و نصرانى. آن جاها در اينها گفتيم ترك بشود، ترك تنزيهى است چون كه اينها نجس نيستند. ولكن در مشرك به قرينه خارجيه نجس است. چون ترك، ترك لزومى است. اين عيبى ندارد. اين روايت هم معنايش اين است. كره به معناى نَجِسَ نيست. كره همان معناى لغوى است. معناى لغوى با آن كراهت اصطلاحى هم مىسازد و مكروه است سؤر اينها. ملتزم مىشويم و كلّ من خالف الاسلام. قرينه قطعيه كه معنايش اين است كلّ من خالف الاسلام كسانى كه با اسلام حقيقى مخالفت بكنند سؤرشان مكروه است. مىدانيد چه كسانى را مىگيرد. همه را مىگيرد غير از يك طايفه. اينها سؤرشان مكروه است. عيبى ندارد. ملتزم مىشويم.
پس در اين رواياتى كه در باب سؤر وارد شده است دلالتى بر نجاست نيست. صاحب حدائق قدس الله نفس الشّريف[10] يك چيزى فرمودهاند يك كلامى فرموده است كه كلام خوبى است. ايشان مىفرمايد آنهايى كه از اين روايت استفاده كردهاند كفر ولد الزّنا هم اشتباه است. اين روايات عكسش دلالت مىكند كه ولد الزّنا كافر نيست؛ براى اينكه اگر ولد الزّنا كافر بود امام نمىفرمود، فهو لا يطهر الى سبعة آباء مىگفت لانّه كافرٌ اين كه قيد فرموده است، ذكر فرموده است. فهو لا يطهر الى سبعة آباءٍ اين قرينه بر اين است كه اين كافر نيست ولكن محكوم به نجاست است كه ما گفتيم قرينه است كه محكوم به نجاست هم نيست. چون كه نجاست الى سبعة آبائن نمىشود ملتزم شد.
باز يك روايت ديگرى هست ملتزم شدهاند و از آن روايت استفاده مىكنند كه ولد الزّنا نجس است. اين روايت در باب 75 وسائل در احكام الاولاد روايت دومی[11] است.
« وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ. ». روايت من حيث السند صحيحه است. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَبَنُ الْيَهُودِيَّةِ وَ النَّصْرَانِيَّةِ وَ الْمَجُوسِيَّةِ- أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ وَلَدِ الزِّنَى ». انسان كه به طفلش مرضعه مىگيرد كه شير بدهد امام مىفرمايد در اين روايت مباركه، آن لبن يهوديه و نصرانيه و مجوسيه احب است پيش من از لبن ولد الزّنا. يعنى اگر امر دائر بشود انسان مرضعه را يهوديه قرار بدهد يا به جاريهاى كه ولد الزّنا است، آن يهوديه را اختيار كند، احب پيش من است. اين احب به حسب شرع است ديگر. امام (ع) به حسب شرع پيشش احب است. بلااشكال كه لبن يهوديه و نصرانيه و مجوسيه كه گفتند نجس است. پس نمىشود. ممكن نيست كه آنها احب بشوند با نجاستشان از لبن ولد الزّنا، لبن ولد الزّنا پاك بشود نجس، [احب از] پاك بشود. اين معنا محتمل نيست. اين جور استدلال كردند پس اين لبن ولد الزّنا اين نجس است. عرض مىكنم اين روايت هم مثل روايات سابق است. هيچ به نجاست خارجيه عينيه دلالت ندارد. امّا اوّلاً براى اينكه ما ملتزم شديم لبن نصرانيه، يهوديه، مجوسيه پاك است. چون كه ما در اهل كتاب گفتيم ملتزم شديم به طهارت. او هم طاهر است، لبن ولد الزّنا هم طاهر است. ولكن بما انّه در روايات كثيره است. آن روايت باب 76 [12]را ملاحظه كنيد، در روايات است كه شير تعدّى مىكند. تعصير مىگذارد در بدن طفل. به حسب آن نفس طفل در او تعصير مىگذارد. بدان جهت مرضعه ی عفيفه متديّنهاى كه طيب الولادة دارد اختيار بكنيد. بدان جهت روى اين اساس مكروه است اينها را انسان مرضعه قرار بدهد. مكروه است و آن كراهت در ولد الزّنا اشد است. چون كه خبث ولادتى دارد. معناى اين روايت اين است.
يك شاهد قطعى هم مىگوييم كه باز معناى روايت اين است. در ذيل اين صحيحه مباركه امام (ع) اين جور مىفرمايد، در ذيل همين صحيحه «وَ كَانَ لَا يَرَى بَأْساً بِوَلَدِ الزِّنَى- إِذَا جَعَلَ مَوْلَى الْجَارِيَةِ الَّذِي فَجَرَ بِالْمَرْأَةِ فِي حِلٍّ» در يك صورت در اين كه زانى ولد الزنا را مرضعه قرار بدهد، عيبى ندارد. امام مىفرمايد. آن يك صورت كدام است؟ آن گردن كلفتى كه اين جاريه را وطى كرده است، زنا كرده است با اين دخترى كه الان مرضعه شده است مىخواهد شير بدهد از آنها به دنيا آمده است، آن جاريه بوده باشد مولايى داشته باشد مولايش او را ببخشد. آن مرد گردن کلفت را، آن سياهه ملعون را كه اين كار را كرد او را ببخشد. بگويد عيبى ندارد حلالش كردم. بعد از عمل. بعد از عمل كه اين كار را كرده است عيبى ندارد. چون كه تصرّف در ملكش كرده است. چون كه جاريه ملك مولى است. تصرّف در ملكش كرده است. ضمان هم دارد، كه ضمانش را هم در بحث مكاسب گفتيم اين استدلالی شده است براى مولا. قيمت ولد را زانى بايد بدهد. اگر او را در حل قرار داد، اين دخترى كه از زنا متولّد شده است بزرگ شده است، الان شير پيدا كرده است و خودش زن شده است عيبى ندارد اين را مرضعه اخذ كند. خوب معلوم است كه اين ولد الزّنا اگر نجاست عينيه داشته باشد، در حل قرار ندادن در نجاست و طهارت چه تعصيرى دارد. او از ضمان بریئ مىكند آن فعل را. حل همين جور است. و امّا حل قرار دادن در نجاست و طهارت از ولد الزّنا خارج نمىكند. چون كه بعد از اين حرفها است. بعد از اينكه زنا شده است. بچّه به دنيا آمده است و بزرگ شده است زن شده است خودش و شير پيدا كرده است الان فى حلٍّ قرار مىدهند. معنايش اين است كه اين حكم، حكم كراهتى است و اين كراهت در اين صورت رفع مىشود. چون كه محلّ حاجت است. مردم احتياج دارند. ضرورتى داشته باشد اين جور حلال بكنند عيبى ندارد. اين حاصل فرمايش [صاحب حدائق است]. (قطع نوار) [که حاصلش طهارت] ولد الزّنا از نجاسات عينيه است فضلا كه ولد الزّنا محكوم به كفر بشود يعنى ولادت زنائى خودش بنفسه از موجبات كفر بشود.
وامّا اين مسالهاى كه خواستم اشاره بكنم كه صاحب حدائق ملتزم شده است كه اين داخل بهشت نمىشود و امثال ذلك، به روايات تمسّك كرده است ديگر. چون كه اخبارى است. از روى روايات فرموده است اين حرف را ما اگر ملتزم بشويم كه ظاهر كلام سيّد مرتضى و ظاهر كلام ابن ادريس است ولو آن كلامى را كه از صدوق نقل كردهاند دلالتى ندارد به اين معنا كه خود ولد الزّنا بما اين که ولد الزّنا كافر است و خودش هم نجس است. اين را اگر كسى ملتزم بشود اين با قواعد عقليه جور نمىآيد. چون كه ولد الزّنا مكلّف به تكاليف است و مكلّف به ايمان است. تكليف ايمان و مكلّف به تكاليف، بگوييم بر اينكه نه اين تكليف ما لا يطاق عيبى ندارد اين جا. اين تكليف ما لا يطاق عغلی ممكن نيست. بايد تكليف متعلّقش امر مقدور بشود.
وامّا اين معنا كه ولد الزّنا داخل بهشت نمىشود، بعضى روايات معتبره دارد اين معنا را در خصوص ولد الزّنا نه، روايتش اين جور است.
كلينى قدس الله نفسه الشّريف در جلد دوّم كافى[13] در باب حرمت الفحش آن جا رواياتى را نقل كرده است و حرمت اين كه شخص فحّاش بوده باشد، آن جا رواياتى را نقل كرده است كه بعضش مضمونش اين است. «إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلَى كُلِّ فَحَّاشٍ بَذِيءٍ قَلِيلِ الْحَيَاءِ» كه آن فحّاش كسى است که «لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ لَهُ». بعضى اشخاص است ديگر هر چه بگويى هيچ اعتنا نمىكند. هيچ متأثّر نمىشود. فحش يا حرفهاى چرك ديگرى به او مىگويد كه از سرش تا تهش را مىگيرد مع ذلك مىخندد. «لا لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ لَهُ». آن جا دارد كه «فَإِنَّكَ إِنْ فَتَّشْتَهُ» اگر اين شخص فحّاش را تو تفتيش بكنى كه اين اصلش چيست، او را پيدا مىكنى« لَمْ تَجِدْهُ إِلَّا لِغَيَّةٍ» يعنى ولد الزّنا «أَوْ شِرْكِ شَيْطَانٍ» از آن جا استفاده شده است اين معنا كه انّ الله حرّم الجنّة يعنى تا آخر بهشت نمىرود ديگر. صاحب حدائق هم گفته است تا آخر بهشت نمىرود. اين ولد الزّنا اگر اطاعت كرد و ايمان كرد چه كار كنيم؟ پس در جهنّم به او جزا بدهيم. اين جور جمع كرده است. و روايات ديگر.
عرض مىكنم اين روايت دلالت به اين معنا ندارد كه ولد الزّنا به بهشت نمىرود. اين دلالت داشته باشد، دلالتش اين است كه اين شخصى كه لا يبالى بما قيل و لا يقال آن شخص بهشت حرام است به او. منتهى منشأاين فعل چه مىشود؟ منشأش دو چيز مىشود به حسب روايت. يا ولد الزّنا مىشود. منشأ بودن نه به نحو علّت تام است. چون كه ولد الزّنا است ديگر. همين جورى آمده است و اين جور شده است يا شرك شيطان. شرك شيطان چيست؟ در خود روايات تفسير كرده است امام (ع) همان آيه را كه شيطان دارد فشاركم فى الاموال و الاولاد در تفسير آن آيه مباركه اين است كه در روايات تفسير شده است و از امام (ع) سؤال شده است كه چه جور شرك شيطان مىشود در ولادت، اين همين جور است. در بعضى روايات است كه آن كسى كه با آن فكرهايى كه با آن شهوتى كه از خارج نگاه كرده است به حرام، شهوتش از حرام تحريك شده است مىآيد با زوجه خودش مقاربت مىكند كه نطفه منعقد مىشود اين شرك شيطان است. يا بعضى روايات كه مقدّسين هم همين جور سيرهشان بر اين است موقع آن عمل بسم الله نمىگويد. ياد خدا را نمىكند آن عمل را انجام مىدهد نطفه منعقد بشود، آن جا شرك شيطان مىشود. خوب معلوم است كه نمىشود آن جا ملتزم شد كه انسان بسم الله نگويد و ولدى بيايد آن ولد به بهشت نمىرود. چه جور كه اين «انّ الله حرّم الجنة على كلّ فحّاشٍ» آن دلالت ندارد چه جورى كه منشأ شرك شيطان است جنّت بر او حرام نمىشود، ولد الزّنا بودن هم مثل او منشأ اين كار است. آن منشأ موجب نمىشود كه اين به بهشت نرود. اگر به بهشت نرود، همان فعلش موجب مىشود كه به بهشت نرود. آن وقت در خود اين فعل هم يك اشكالى است. خوب كسى فحّاش شد. يك فحّاشى شد بر اينكه لا يبالى بما قيل و ما يقال له تا الى الابد در آتش مىسوزد و لو مسلمان بشود؟ اين مسلمان است. مىگويد من شيعه هستم. ائمّه را هم خيلى دوست دارم. ولكن از همين جور اشخاص است. پيش شيعهها پيدا مىشود ديگر. در اين جوانهاى ولگرد، بگوييد دينت چيست؟ بگويد اسلام. شيعه اثنى عشرى هستم و محرّم هم دسته در مىآوريم. امّا خودش همين جور است. اين حرّم الله الجنّة الى الآخر [يعنی اين در آتش مىسوزد؟ اين را هم كه نمىشود ملتزم شد. بدان جهت بعضىها تأويل كردهاند حرّم الى الابد كه ندارد. حرّم تحريم مىكند ولو فى زمانٍ. در يك زمانى او را به بهشت نمىبرند. خوب عيبى ندارد. در اين معنا قابل حمل است. و بايد هم حمل بشود. چرا؟ يك قاعده كليّه عرض مىكنم. تتبّعش و تصديقش با شما است. ما در روايات حتّى در آيات داريم جزائى بر عملى تعيين شده است و من قتل مؤمن متعمّداً فجزائه جهنّم خالدا، كه اين معنايش اين است كه قاتل الى الابد مىسوزد. ديگر بهشت را نمىبيند. تا مادامى كه دستگاه آخرتى است كه مادامى ندارد. هست ديگر. لا زال است. اين هم اين جور در آتش خواهد سوخت؟
اين جور اشخاص را يا افعال را كه چنين جزاهايى را تعيين كرده است، اينها را بايد به يكى از دو راه حمل بكنيم. يا اينها را امر كنيم به حكم اقتضايى. معنايش اين است كه كسى كه مؤمنى را بكشد، در او اين عمل موجب مىشود در او اقتضاى الى الابد در جهنّم ماندن باشد. اين عيبى ندارد. منتهى اعمال ديگرى هم داشته باشد. نماز بخواند و روزه بگيرد و اعمال خير ديگرى داشته باشد، روى هم رفته همين جور است ديگر. خود خداوند مىفرمايد: «من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسيئة فلا يجزی الا مثلها»[14]. آيه ديگر مىفرمايد بر اينكه، «و من يعمل مثقال ذرّة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره» [15] خوب مقتضايش اين است كه جزاى اعمال خيرش را ببيند ديگر. وقتى كه اين اقتضاى الى الابد در جهنّم ماندن است. آنها هم اقتضاى بهشت رفتن است. اينها جمع مىشوند «فاما من ثقلت موازينه فهو فى عيشة راضية و من خفّت موازينه فامهّ هاوية»[16] اين جور مىشود. يا بايد به اين معنا حمل بكنيم كه حكم، حكم اقتضايى است. همين جور هم است. در قرآن هست. خداوند متعال حتّى در عسل مىفرمايد، فيه شفاءٌ حكم، حكم اقتضايى است اين جور نيست كه هر جا عسل بخورى شفا پيدا مىكنى. در او اقتضاى شفا است. يا بايد حمل بكنيم به حكم اقتضايى و حكم حيثى. نه حكم، حكم فعلى است ولكن حكم فعلى حيثى است از اين حيث است. و از حيث آخر آن حكم، حكم ديگرى ثابت است. به يكى از اينها بايد حمل بكنيم تا اينكه جمع بشود ما بين تمام آيات و تمام روايات. بدان جهت ولد زنا هم همين جور است. آنى كه در ولد زنا وارد شده است كانّه لا يطيب الى سبعة آباء حكم، حكم اقتضايى است. چون كه طيب ولادت ندارد، اين به حسب طبع كه بزرگ مىشود، مىدانيد كجا مىافتد. نه اين جور است كه اين مؤمن بشود صالح بشود، متّقى بشود، نمىتواند. نه. مىتواند و مكلّف هم هست. ولكن مىدانيد آن جور اشخاصى كه بزرگ مىشوند و مىافتند، اين ولد زنا به طبع در او اقتضاى همين جور است. و شايد ولد الزنائى اگر بوده باشد كه با همه اين نصب كثيف مؤمن حسابى بشود و متّقى بشود، شايد فضلش و درجهاش بيشتر باشد از يك مؤمنى كه طيب الولادة دارد. شايد اين خيلى زحمت كشيده است. در او اقتضاى گمراهى بودن بود. اقتضاى اين بود. مثل آن كسى كه خيلى شهوى است مزاجش ولكن خودش را از حرام نگه مىدارد. يك كسى هم نه، اصلاً شهوى نيست فكرش او هم نگه مىدارد. اينها دو تايش يكى نيست در حرج. بله به اين معنا اين را نمىشود صاحب حدائق ملتزم شد كه يك مؤمن حسابى كه ولد الزّنا است و مؤمن است و امتحانش را هم داده است براى خداوند و حتّى پيش مردم يك عمرى زندگى كرده است، اين را به بهشت نگذارند. امّا يك كسى است كه حسابى است و طيب ولادت دارد. پسر يك آدم جليل القدرى است، مادرش يك جليلة القدرى است. امّا خودش زانى در آمده است. شارب الخمر در آمده است. خوب نماز هم خوانده است، روزه هم گرفته است. او را بگويند به بهشت برو چون كه اعمال خير انجام دادى و سنگين شده است اعمال خيرت سنگينى كرد. آن بيچارهاى كه اين كارها را كرده است آن اعمال شر را به تقوى بزرگ شده است. ايمان مستقل دارد تو برو جهنّم. خوب اين با عدل خداوندى كه هست جور در نمىآيد. ولو بر خداوند واجب نيست كه جزا را در بهشت بدهد، ولكن او را به بهشت ببرد اين را در جهنّم جزايش را بدهد، درست در نمىآيد. چه فرقى مىكند كسى خودش زانى باشد يا ولد الزّنا باشد زانى برود به بهشت امّا ولد الزّنايى كه يك روايت ديگرى هم هست كه نمىدانم خودتان نگاه كنيد و معنا كنيد آن روايت را. در يك روايتى البتّه من حيث السّند هم ضعيف است. كه ولد الزّنا روز قيامت مىگويد خداوندا آخر من چكار كردم؟ من بدبخت تقصيرم چه بود؟ من چرا به بهشت نروم؟ كانّ آن ملك يك جواب مىدهد كه خفه شو. تو به بهشت نمىتوانى بروى. اينها ولو روايتش هم نگاه بفرماييد كه ضعيف است. كه حاصلش عبارت اين است حاصلش اين بود نه اينكه متنش اين است. اينها را نمىشود ملتزم شد اين روايت ضعيفه همين جورهايى كه سنخش را ما داريم در موارد متعدّدهاى فتحصّل ما ذكرنا. ولد الزّنا پاك است و اسلام اگر ابوينش مسلمان يا يكىاش مسلمان باشد مسلمان است سابقاً خودش. مؤمن مطيع هم مىشود و به بهشت هم مىرود مثل سايرين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص68.
[2] ر. ک: محمد بن منصور ابن ادريس حلی السرائر الحاوی، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1410ق)، ج1، ص27 و 355، ج2، ص517.
[3] و بنا بر آن چه جمعى از علما قايل شدهاند به نجاست ولد الزنا مثل سيد مرتضى، و ابن ادريس به متابعت ابن بابويه؛ محمد تقلی مجلسی، لوامع صاحب قرانی، (قم، مؤسسه اسماعليان، چ2، ت1414ق)، ص224.
[4] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص191.
[5] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص197.
[6] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص219.
[7] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص218.
[8] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُوسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: مَنِ اغْتَسَلَ مِنَ الْمَاءِ الَّذِي قَدِ اغْتُسِلَ فِيهِ- فَأَصَابَهُ الْجُذَامُ فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ- فَقُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ ع إِنَّ أَهْلَ الْمَدِينَةِ يَقُولُونَ- إِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنَ الْعَيْنِ- فَقَالَ كَذَبُوا يَغْتَسِلُ فِيهِ الْجُنُبُ مِنَ الْحَرَامِ- وَ الزَّانِي وَ النَّاصِبُ الَّذِي هُوَ شَرُّهُمَا وَ كُلٌّ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ- ثُمَّ يَكُونُ فِيهِ شِفَاءٌ مِنَ الْعَيْنِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص219.
[9] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص229.
[10] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص197.
[11] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَبَنُ الْيَهُودِيَّةِ وَ النَّصْرَانِيَّةِ وَ الْمَجُوسِيَّةِ- أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ وَلَدِ الزِّنَى- وَ كَانَ لَا يَرَى بَأْساً بِوَلَدِ الزِّنَى- إِذَا جَعَلَ مَوْلَى الْجَارِيَةِ الَّذِي فَجَرَ بِالْمَرْأَةِ فِي حِلٍّ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج21، ص462.
[12] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج21، ص464.
[13] عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلَى كُلِّ فَحَّاشٍ بَذِيءٍ قَلِيلِ الْحَيَاءِ- لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ لَهُ فَإِنَّكَ إِنْ فَتَّشْتَهُ لَمْ تَجِدْهُ إِلَّا لِغَيَّةٍ أَوْ شِرْكِ شَيْطَانٍ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ فِي النَّاسِ شِرْكُ شَيْطَانٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَ مَا تَقْرَأُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ قَالَ وَ سَأَلَ رَجُلٌ فَقِيهاً هَلْ فِي النَّاسِ مَنْ لَا يُبَالِي مَا قِيلَ لَهُ قَالَ مَنْ تَعَرَّضَ لِلنَّاسِ يَشْتِمُهُمْ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُمْ لَا يَتْرُكُونَهُ فَذَلِكَ الَّذِي لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ فِيهِ؛ محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج2، ص323.
[14] سوره انعام(6)، آيه 160.
[15] سوره زلزال(99)، آيه 7 و 8.
[16] سوره قارعه(101)، آيه 6، 7، 8، 9.