مسالة 2: « لا إشكال في نجاسة الغلاة والخوارج والنواصب وأما المجسمة والمجبرة والقائلين بوحدة الوجود من الصوفية إذا التزموا بأحكام الإسلام فالأقوى عدم نجاستهم إلّا مع العلم بالتزامهم بلوازم مذاهبهم من المفاسد »[1].
صاحب العروه مىفرمايد: «لا اشكال فى نجاسة الغلاة و الخوارج و النّواصب». كانّ اين سه طايفه در نجاست اينها اشكالى نيست و كلامى نيست.
وامّا سه طايفه ديگر كه آن كسانى كه مجسّمه هستند و امّا المجسّمة كه قائل به جسميت خدا هستند. او المجبّرة كه قائل به جبر هستند «و القائلين بوحدة الوجود من الصوفية» اينها اگر ملتزم به احكام اسلام شدند، پاك هستند. و اگر ملتزم به احكام اسلام نشدند، اينها هم محكوم به نجاست هستند. التزام به احكام اسلام يعنى چه؟ متعرض مىشويم انشاءالله. كلام فعلاً در اين سه فِرق است كه ايشان فرمود لا اشكال بر اينكه اينها نجس هستند.
امّا الغلاة، بعضىها غلاة را اينجور تعريف كردهاند، گفتهاند مراد از غلاة آنهايى [اند] كه قائل به الوهيت علی (ع) او احد الائمة عليهم السّلام است. كسى اگر اين عقيده را داشته باشد بلا شبهةٍ محكوم به كفر و به نجاست است. و الوجه فى ذلك اين است ما سابقاً عرض كرديم که مشرك محكوم به نجاست است و اين مفروغ عنه است. فرقى نمىكند در مشرك بودن شخص بين اينكه ملتزم بشود كه صنم اله است، يا زيد اله است، يا علی اله است، يا شخص ديگرى اله است، فرقى در اين معنا پيدا نمىكند. وقتى كه شخصى ملتزم شد علی اله است يا احد الائمّه اينها اله هستند اين شخص داخل است در عنوان مشرك ولو مدلول لفظى مشرك حين نزول آيه مباركه شامل نشود به اين طايفهاى كه معتقد است كه على اله هست يا احدٌ الائمّه هست. چون كه مشركين در آن زمان قائل بودند كه صنم اله است. فرقى هم نمىكند صنم با خدا هر دو اله هستند يا صنم تنها اله است آن مشرك را فقط آيه شريفه عند نزولها بگيرد، قطعاً فرقى نيست در اين اعتقاد فاسد. ما بين آن شخص و اين شخص چون كه هر دو ملتزم شدهاند به اله بودن غير الله سبحانه. اين جاى كلام نيست. ولكن شيخ قدس الله نفسه الشّريف يعنى شيخ الانصارى [2]در فرموده است: غلاة ملتزم هستند كه الله سبحانه حلول كرده است در علی. الله هست ولكن حلول كرده است در جسم علی. جسم هم كه نگوييد در نفس علی حلول كرده است. هر چه هست على يا احد الائمّه است غير از اينها چيز ديگرى نيست. غلاة اين را ملتزم شدهاند آن وقت مرحوم حكيم بعد از اينكه اين را در مستمسك[3] از شيخ نقل مىكند، مىفرمايد بناء بر اين حكم كردند به غلاة به اين معنا مبتنى بر اين مىشود كه ما انكار ضرورى الدّين را بنفسه موجب كفر بدانيم، اگر كسى انكار ضرورى دّين را بنفسه موجب كفر بداند، ولو منتهى نشود به انكار الله يا انكار الرّسالة خودش فى نفسه موجب كفر است. در اين صورت ملتزم مىشويم كه اينها كافر هستند. چون كه حلول به اين معنا خلافت ضرورت دين است. علىٌّ (ع) عبدٌ من عبيد الله سبحانه. ولى ملتزم شدن به اينكه خدا حلول به علی كرده است يا در امام صادق سلام الله عليه حلول كرده است، اين خلاف ضرورت دين است و موجب كفر است و نجاست. وامّا اينجور كه نشد. سيد يزدی فرمود و ما هم ملتزم شديم كه آنى كه موجب كفر است، انكار ضرورى بما هو انكار ضرورى نيست. بايد انكار ضرورى منتهى بشود به انكار الله سبحانه و به انكار رسالت. و آن كسى كه ملتزم مىشود به حلول اگر ملتفت بشود كه اين حلول بالاخره منجر مىشود به انكار الله سبحانه، آن وقت حكم به كفر مىشود. وامّا اگر اين را ملتفت نشود و منافاتى نبيند چه جور حكم به كفر بشود؟ ايشان اينجور فرموده است. در ذهن ما اين است كه قائل شدن به حلول بنفسه موجب کفر غلاة است و ربطى به مساله انكار ضرورى ندارد. چرا؟ براى اينكه مىگوييم اين شخصى كه ملتزم به حلول است، اگر ازش بپرسيم اين افعالى كه عبارت از خلق، ربوبيت اماتة و احياء و غير ذلك من افعال الله اينها صحيح نيست اسنادش الاّ به علی؛ چون كه خدا در او حلول كرده است. به غير از على به چيز ديگرى اسنادش صحيح نيست اگر ملتزم به اين معنا بشود، اين معنايش همان مثل قسم اوّل است كه ملتزم شده است كه على خدا است فرقى ما بين قسم اوّل و اين قسم نيست. ملتزم شده است ربويّت را و الوهيت را در على و معتقد شده است که اسنادش به غير علی جايز و صحيح نيست. و اگر بگويد نه. به هر دو تا صحيح است. هم به علی، هم به الله اين معنايش يكى است. اگر اله بودن يا حلول بودن ربوبيت را بگويد هم اسنادش به علی صحيح است هم به خداوند صحيح است اين را بگويد، اين معنايش همان شرك است كه هم صنم اله است هم غير صنم. اين هم مثل آن است. فرقى ندارد. بدان جهت اين مساله حلول يعنى غلوّ به نحو حلول را ملتزم شدن موجب كفر و نجاست است. مبتنى به مساله انكار ضرورى نيست. بله. آنى كه مبتنى است به انكار ضرورى، اوغلو به معناى ديگر است. و او اين است كه شخصى ملتزم بشود كه خدايى هست، و لكن همان خدا واگذار كرده است اين افعال را به علی او احد الائمة (ع) كه گفته است بر اينكه من پير مردى شدهام و حوصلهام نيست شما اداره كنيد. كارها تفويض شده است به علی او الى الائمة (ع). اين را اگر شخصى ملتزم بشود بر اينكه كفر نيست. مىگويد على خدا نيست ولكن خدا كارهايش را واگذار كرده است. اين منكر ضرورى است. براى اينكه كارها همه امور به يد الله سبحانه است. اين ضرورت من الدّين است. اين منكر ضرورى شده است. منتهى اگر ملتفت بشود كه اين ضرورى من دين الاسلام است، مع ذلك ملتزم بشود اين كفر است. چون كه اين انكار كرده است رسالت را. وامّا اگر قرآن مجيد اين آياتى كه دلالت مىكند كه امور به يد الله سبحانه است فاعل ما يشاء او است و مدبّر او است و امور كلّها بيد او است بله اگر ملتفت به ملازمه بشود شريعت را منكر شده است و محكوم به كفر مىشود. وامّا اگر منكر نشود، آنها را ملتفت نشده است، يا تأويل مىكند آنها را كه به يد او است باصالة و امثال ذلك نه موجب كفر نمىشود و نه موجب نجاست مىشود. اين جا است بر اينكه بايد ملتزم شد كه اين قسم از غلو مبتنى است به مساله انكار ضرورى. اين كه محمد ابن حسن ابن وليد رضوان الله عليه در آن مساله معروف كه قائل است که انكار سهو از نبى و از ائمه (ع) اوّل مرتبه غلو است راجع به اين صورت ثالثه و معناى ثالثه است. كانّ ايشان خيال كرده است كه اوّل مرتبه ثالثه كه امور به يد اينها است التزام به اين است كه سهو در اينها ممكن نيست. ايشان اينجور فرموده است ولكن درست نيست. در موضع خودش مقرر است.
قسم ديگرى هم است كه ديگر آن داخل در غلو نيست. آن معتقَد ما است. آن معتقد ما اين است كه امور به يد الله هستند و مدبّر همهاش خداوند است. فاعل ما يشاء او است. ولكن على (ع) و ائمّه و هكذا و ساير معصومين سلام الله عليهم فاطمه زهرا (سلام الله عليه)، خود نبى (صلی الله عليه و آله و سلم) آنهايى كه مربوط به اينها هستند، آنها شفعاى عند الله هستند. اينها اشخاصى هستند كه ما به واسطه اينها توسّل مىكنيم به خداوند. مثلاً مطالب را از خداوند مىخواهيم. اين معنايى است كه اينها شفعاى ما هستند. اشخاصى هستند كه قربشان به خداوند متعال وسيله توسّل و تقرّب [ما است] به خدا به واسطه [اينها] تقرّب مىكنيم و [به واسطه] توددّ به اينها، التزام به ولايت اينها، و حبّ اينها، و به حزن در حزن اينها، و به فرح در فرح اينها، [تقرب می جوييم] اين مرتبهاى است كه اين مذهب ما [قائل] است و اين مذهب حق است. ربطى به مساله غلو ندارد. در مقابل آن سه قسم است كه بايد همين جور هم بوده باشيم و الاّ هلاك مىشويم. اين راجع به مساله غلاة است.
پس در دو قسم از غلاة نجاست كفر على الاطلاق است ولكن در يك قسم از غلاة كه قسم سوّمى بود، تفصيل است كه اين غالى كه ملتزم مىشود به تفويض ملتفت بشود كه اين تفويض خلاف ضرورت دين است. موجب كفر است والاّ فلا موجب كفر و نجاست نمىشود. هذا كلّه نصبت به غلاة.
و بعد [ايشان] خوارج را مىفرمايد،. در خوارج آنى كه معناى معروف از خوارج است، خوارج را اطلاق مىكنند به آن طايفه ملعونه معروفه كه اينها خروج كردند بر علی (ع) و قتال با او را واجب دانستند و خروج كردند بر علی (ع). خوارج را بر آنها اطلاق مىكنند. آنها در آن اعلى مراتب نصب هستند. عداوت با علی (ع) بالنصبى كه خواهيم گفت. بالنصب به علی يا ائمه (ع) موجب كفر است. اين اعلا مرتبهاش در آنها بود. بما اينكه اعلى مرتبه نصب در آنها بود اظهار عداوت، بدان جهت النّواصب و الخوارج اينها قسيم هم نيستند. خوارج داخل نواصب است. بما انّه كه اينها نواصب هستند، از آن ذيل عبارت صاحب عروه هم ظاهر مىشود كه خوارج را ايشان هم داخل در نواصب مىدانند. بما اينكه نواصب نجس هستند و كافر هستند، على ما سيأتى اين خوارج محكوم به كفر است. و ربّما خوارج اطلاق مىشودبه كلّ من خرج على امام معصوم. بر همه ی آنکه ب امام معصوم خروج كنند. ولو خروجش لعداوةٍ نبوده باشد. مثل آنهايى كه در كربلا جمع شده بودند، يك عدّهاى از آنها بر بغض علی خارج شده بودند بر حسين (ع). يك عدّهاى هم نه به واسطه طمع، عشيرهاش رفتهاند به جنگ و اين نرود پيش عشيره تحقير مىشود روى اين حسابها خودش هم مىدانست كه من چه كار بدى مىكنم. چه بدبختى مبتلا شدهام كه آخرتم را فروختم به دنيا. با اين که ملتفت بود با وجودى كه خروج كرده بود. در ما نحن فيه نصب عداوت نيست. مطلق خروج است. اين خروج موجب كفر است ما دليل پيدا نكرديم. بله اين شخص دمش هدر است. باغى است على الامام. دمش هدر است. الاّ انّه [آيا] كافر است و نجس است؟ نه به كفرش ما دليل پيدا نكرديم. چون كه كفر اظهار شهادتين است و اين هم اظهار به شهادتين است كه دارد ديگر. اعتراف به شهادتين را دارد. خلافش هم ظاهر نشده است. يكى هم نصب و عداوت است. خودش گريه مىكند. مىگويد چه جور بدبخت مىشوم من. اين چه جور اظهار عداوت مىكند. بلكه اظهار محبّت مىكند.
بدان جهت در ما نحن فيه موجب كفر در اين خوارج نيست.
سؤال...؟ بايد دليل داشته باشيم ديگر. از خودمان بگوييم گفتهاند. خوب ما هم مىگوييم. امّا اگر به ما بگويند اين دليلش چيست؟ آن دليلش را الان مىخواهيم بحث كنيم كه دليلش چيست. در يك روايتى هست كه امام (ع) كانّ روايت هم من حيث السّند تمام نيست. يكى پيش امام رفت و امام فرمود اين از خوارج است. عين همان خوارج است. آن شخص سؤال كرد كه خوارج يعنى اين شخص مشرك است؟ امام (ع) فرمود كه مشرك است. در مستمسك[4] دارد كه اطلاق اين تنزيل كه اين شخص را فرمود مشرك است، يعنى مشرك است در تمام جهات حتّى در حيث نجاست. اطلاق تنزيل اين را اقتضا مىكند. اين خودش درست نيست. اوّلاً روايت من حيث السّند تمام نيست. و دوّم هم اين است كه مشرك على الاطلاق ما دليل بر نجاستش نداريم. براى اينكه مرائى هم آن كسى كه در عمل ريا مىكند او هم مشرك است. يعنى من حيث العمل مشرك است. يعنى خدا را ول كرده است به واسطه دنيا امر خدايى را مخالفت كرده است. مرائى هم همين جور است. و الاّ مشرك به اين معنا كه قائل به تعدد اله بشود، مشرك به آن معنا نيست. آن مطلق المشرك است. آنى كه ما قائل شديم به نجاست او مشرك به معنا ملتزم به تعدد اله است. اله اين است كه معبود متعدد بوده باشد، يعنى غير خدا هم اله بوده باشد، اله نه مطلق معبود بودن، كه آن دخلى هم، خلقى هم، ربويتى هم داشته باشد. كه همان از آيات هم استفاده مىشود كه خداوند در آن آيه مىفرمايد: «و اذاً لذهب كلّ اله بما خلق» كه آن همين جور است كه آنى كه در ذهن است در معناى مشرك آن است. مطلق مشرك و لو مشرك فى عمل، اين را كه دليل نداريم نجس است. مرائى هم نجس است. بدان جهت اين مشرك فى اعتقاد هست، مشرك در اعتقاد، از اين روايت استفاده نمىشود. بلكه مشرك در اعتقاد نيست اين. مشرك در عمل است. منتهى بالاتر از مرائى. چه جور آن دليل بر نجاستش نيست، اين هم دليل بر نجاستش نيست. پس على كلّ تقديرٍ مجرّد خروجٍ عن الامام (ع)
مرحوم سيّد در آخر بحث اينجور مىفرمايد: مىگويد، آنهايى كه ناصبين هستند به آنها عطف مىكند. به آنهايى كه سابين الاحد الائمّه هستند. او را هم حكم به كفر و نجاست مىكند سابى. آن ساب همانى كه سب مىكنند امام (ع) را يا فاطمه زهرا(سلام الله عليه) را حكم مىكند به كفر و نجاست. آن سب هم مثل همين خروج است. آن سب هم اگر از عداوت شد، بله ناصب است. به ناصب خواهيم گفت كه محكوم است به كفر و نجاست. خروج كند بر امام يا نكند. سب بكند امام را يا سب نكند. محكوم به نجاست است. وامّا اگر سب به جهت عداوت نيست. به داعى ديگرى است مثل خروج و به عداوت نيست، آن سب هم مثل اين است. ما تا حال پيدا نكرديم دليل بر كفر و نجاست آن ساب. بله دمش هدر است. و او را بايد كشت. حد دارد. حدّش كشتن او است. و حد هم لازم نيست كه حاكم شرع اجرا كند. اذن داده شده است لكلّ من سمع از آن شخص سب را بكشد. خودش حد را اجرا كند. كلّ من سمع از آن شخص سب را. ولكن حد است نه به جهت اينكه دمش احترام ندارد. يعنى مسلمان نيست. كافر است. نه ن حد است. بايد اجرا بشود. و هر كسى هم كه بشنود از او مىتواند اجرا بكند. آن سب هم مثل اين خروج است.
بعد ايشان عطف مىفرمايد به اين خوارج ناصب را، كه آنى كه ناصب است او هم محكوم است به نجاست. ظاهراً و الله العالم خلافى در مساله نيست. خلافى در مساله نقل نشده است كه يك خلاف معروفى بوده باشد كه مثلاً فلان فقيه ملتزم شده است كه نه، ناصبى كافر و نجس نيست. كانّ مساله خلافى نيست. بعضىها هم دعوى اجماع كردهاند. دليل بر اينكه ناصبى كافر است و نجس است، دليلش امورى است.
يكى از آنها موثّقه عبد الله ابن ابى يعفور بود. كه سابقاً عرض كرديم. در آن موثقه امام (ع)[5] فرمود:
«إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَسِلَ مِنْ غُسَالَةِ الْحَمَّامِ- فَفِيهَا تَجْتَمِعُ غُسَالَةُ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ- وَ النَّاصِبِ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ- فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ- وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ».
انجس آنى كه نجاستى كه در كلب معروف است، نجاست عينيه است. ناصبى انجس است از او. يعنى همان نجاست را دارد به وجه شدّت. ظاهر انجس اين است. و الناصب لنا اهل البيت لانجس منه. انجس از او است. خوب انجسيت را هم سابقاً گفتيم به جهت اين است كه كلب خبث باطنى ندارد. فقط اعتبار نجاست عينيه شده است بر او به خلاف اين ناصبى که خبث باطنى و شرّ نفس موجب شده است، داعى شده است كه شارع اعتبار نجاست بکند. در كلب او داعى نشده است. معنايش همان است. آن شر و خبث باطن اين باعث شده است كه شارع اعتبار نجاست به او كرده است. يكى اين روايت است.
بعضىها كه ما ناصب را كه بيان خواهيم كرد و ناصب را خواهيم گفت آنى كه با ائمّه (ع) يا به علی (ع) اظهار عداوت بكند كه با رسول الله (ص) هم كه اظهار عداوت بكند، آن به طريق اولى مىشود. اظهار عداوت با اينها بكند. اين را استفاده مىكنيم و الناصب لنا از كلمه لنا است در اين روايت. نصب به معنى عداوت و اظهار عداوت است. و الناصب لنا آنى كه بر ما اظهار عداوت مىكند. اين روايت فقط آنهايى كه اظهار عداوت با اهل بيت مىكنند، كه فاطمه زهرا سلام الله عليه هم داخل اهل بيت است، كه اظهار عداوت مىكنند با اينها، محكوم به كفر است.
يكى از اين رواياتى هم كه دلالت مىكرد بر اينكه ناصبى كافر است سابقاً عرض كرديم موثّقه حفص ابن البخترى بود. در باب 2 از ابواب ما يجب فيه الخمس، روايت 6 [6]است:
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» دارد كه «قَالَ: خُذْ مَالَ النَّاصِبِ حَيْثُمَا وَجَدْتَهُ وَ ادْفَعْ إِلَيْنَا الْخُمُسَ» مالش احترام ندارد. هر جا مال ناصب را پيدا كردى بردار، اخذ كن و خمسش را براى ما دفع كن. يعنى تملّك بكن. اينها را خوانده بوديم سابقاً. باز از رواياتى كه دلالت مىكند بر اينكه ناصبى محكوم به كفر و نجاست است. يعنى محكوم به كفر است و نجس مىشود. اين موثّقه فضيل ابن يسار است.
موثّقه فضيل ابن يسار در باب 10، از ابواب ما يحرم بالكفر و نحوه.[7] هم اينجور است:
«محمد ابن حسن باسناده عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ فُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ سند تمام است عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ذَكَرَ النُّصَّابَ فَقَالَ لَا تُنَاكِحْهُمْ- وَ لَا تَأْكُلْ ذَبِيحَتَهُمْ» از احكام كفّار است. چون كه ذبيحه كفّار خورده نمىشود. «وَ لَا تَسْكُنْ مَعَهُمْ».
اين فضيل ابن يسار يك روايت ديگرى دارد كه آن روايت 15 است که من حيث السّند اشكال دارد آن روايت اين[8] است:
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ سِنْدِيٍّ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْمَرْأَةِ الْعَارِفَةِ- هَلْ أُزَوِّجُهَا النَّاصِبَ»؟ او را تزويج به ناصب بكنم؟ «قَالَ لَا لِأَنَّ النَّاصِبَ كَافِرٌ» ناصب كافر است. وقتى كه اين روايت دلالت كرد ناصب كافر است، ظاهر اين است كه كافر حقيقى است. احكام كافر را هم كه در آن روايت ديگر ذكر كرده بود، ظاهر اين است كه نصب موجب كفر است. اين نصب موجب كفر است مربوط به مساله انكار ضرورى نيست كانّ بعضىها توهمّ كردهاند كه مودّت ذى القربی از ضروريات دين است. كسى كه اظهار عداوت بكند، او منكر ضرورى مىشود. نه از آن باب نيست. خود اظهار عداوت با اينها فى نفسه موجب كفر است. ولو اين شخص ملتزم به ملازمه نبوده باشد. يا ملتفت نيست كه مودّت ذى القربی از دين ذكر شده است. ملتفت به اين نيست. يا ملتفت است. مىگويد اين ذى القربی، ذى القرباى غير فاسق را مىگويد. على را نمىگيرد. على كافر است. اين شخصى كه اظهار عداوت مىكند ولو لشبهةٍ هم بوده باشد. كه برگشتش به انكار كتاب و شريعت نمىشود، مع ذلك اين نصب موجب كفر است. چرا؟ اخذاً به ظهور اين روايات. امام (ع) در آن روايت فرمود بر اينكه لانّ ناصب لنا اهل البيت لانجس منه. مطلق بود. و هكذا اين روايات كه ناصب كافر است، اينها مطلق هستند. بدان جهت در نجاست ناصبيها كلامى نيست.
سؤال...؟ بله؟ همان روايت فضيل بود كه مناكحهشان جايز نيست. ذبيحهشان خورده نمىشود. اگر مسلمان باشند چرا خورده نمىشود؟ اين معنايش اين است كه احكام كفر بار است. اين روايت را هم ايشان يادم انداخت. كه آن روايت دلالت مىكند بر اينكه صحيحه عبد الله ابن سنان است. روايت 17 است، در همين باب 10[9] از ابواب ما يحرم بالكفر:
وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع بِمَ يَكُونُ الرَّجُلُ مُسْلِماً مسلمان بودن اثر دارد. اثر بارزش چيست؟ تَحِلُّ مُنَاكَحَتُهُ وَ مُوَارَثَتُهُ- او حلال مىشود و مالش احترام پيدا مىكند. و يحرم الدّم، دمش حرام مىشود. «وَ بِمَ يَحْرُمُ دَمُهُ- قَالَ يَحْرُمُ دَمُهُ بِالْإِسْلَامِ- إِذَا ظَهَرَ وَ تَحِلُّ مُنَاكَحَتُهُ وَ مُوَارَثَتُهُ» و موارثته اسلام وقتى كه آمد، مالش حرمت پيدا مىكند. نكاحش جايز مىشود. در آن روايت فرمود كه نه نكاح بكن، نه از ذبيحهاش بخور و نه با او يك جا ساكن بشو. لا تسكن حمل مىشود بر كراهت ولكن آنها حكم، حكم ظاهر شخصى مىشود كه نكاح جايز نيست و هكذا ذبيحه آنها را خوردن جايز نيست. اين همان حكم كفر است. ناصبى محكوم است به كفر و نجاست. اينها جاى كلام نيست.
د رما نحن فيه دو مطلب است كه آنها بايد بحث بشود.
يك مطلبى است كه صاحب حدائق[10] فرموده است. فرموده است شما از كجا مىگوييد كه ناصب همان است كه اظهار بكند عداوت را با اهل بيت ائمه عليهما السّلام؟ حتّى اگر اظهار عداوت بكند شخصى با شيعه نه با خود ائمّه عليهما السّلام، با شيعه اظهار عداوت بكند، آن هم ناصبى است. آن هم حكم نجاست را دارد. ولو اظهار عداوت فقط با شيعه مىكند اظهار عداوت را كه خيلى است ديگر. جهان پر است. خودش هم معترف به شهادتين است. ولكن اظهار عداوت با شيعه مىكند. آنها هم محكوم به نجاست و به كفر هستند. چرا شما قيد كرديد كه عداوت با ائمّه (ع)؟ اين كه در روايات نبود. اين يك جوابش را گفتيم كه در روايات بود. چون كه در روايات، در آن موثّقه داشتيم كه و النّاصب لنا اهل البيت انجس من الكلب. خوب شبهه اين است كه آن روايت مقيّد ساير روايات كه نمىشود. در ساير روايات داشت كه خذ مال النّاصب؛ مال ناصب را اخذ بكن. يا در آن روايت ديگر گفت بر اينكه النّاصب كافرٌ. ناصب كافر است. زن را به ناصبى نده. ناصب آن كه اظهار عداوت مىكند. خصوصاً به ضميمه روايتى كه آن روايت باز در وسائل در باب 2، از ابواب ما يجب فيه الخمس[11] نقل شده است.
«وَ فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ أَبِيهِ» نقل مىكند كه عن پدرش، پدرش هم نقل كرده است «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَيْسَ النَّاصِبُ مَنْ نَصَبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ» ما با اظهار عداوت بكند «لِأَنَّكَ لَا تَجِدُ أَحَداً يَقُولُ أَنَا أُبْغِضُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ» كسى پيدا نمىكنيد كه اين جور بگويد. «وَ لَكِنَّ النَّاصِبَ مَنْ نَصَبَ لَكُمْ- وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّكُمْ تَتَوَلَّوْنَّا وَ أَنَّكُمْ مِنْ شِيعَتِنَا». مىداند شما شيعه هستيد با شما اظهار عداوت مىكند. ناصبى آنها هستند. خوب اين روايت همين را مىگويد. ما چه جور تخصيص بدهيم به مطلقات. رفع يد كنيم به واسطه تقييد در آن روايت. خوب باب مطلق و مقيّد را در اصول تمام كرديم. آن جا اينجور گفتيم كه در احكام انحلاليه جاى حمل مطلق بر مقيّد نيست. آن مىگويد النّاصب لنا اهل البيت انجس من الكلب، اينها مىگويند و النّاصب على الاطلاق انجس من الكلب. اينها با هم هيچ تنافى ندارند. آن مىگويد النّاصب لنا اهل البيت كافرٌ، اين روايت مىگويد النّاصب كافرٌ. با هم هيچ تنافى ندارند. حكم انحلالى است. يكى اين شبهه است.
يك شبهه ديگر هم اين است كه على ای تقدير چه بگوييم ناصبى منحصر است به آنهايى كه با ائمّه (ع) اظهار عداوت مىكنند يا ناصبى آنهايى است كه با شيعه اظهار عدوات مىكنند. اينها اگر كافر بوده باشند سيره عمليه در زمان ائمّه چه بود در بين اصحاب ائمّه؟ اينها با آن اشخاصى كه عدو بودند و اظهار عداوت مىكردند با اينها يا با ائمّه (ع) اينها چه جور رفت و آمد مىكردند. اجتناب مىكردند كه نجس شد. دست نزن. اينجور مىگفتند. اينها با هم مراوده داشتند. مخالفه داشتند. صحبت اينها كه اينها كافر هستند و نجس هستند، نبود. خصوصاً در زمان علی (ع) كه در زمانى كه اين بود. يا بعد العلی (ع) كه معاويه و يزيد كه فرد شاخص ناصبى هستند بود، اين مساله نبود آن جا. خوب اگر بنا بود كه ناصبى كافر بشود و نجس بشود، نجاست داشته باشد، اين مخالفه و مراوده ما بين مردم بود، چه جور مىشود؟ كه از سؤر همديگر مخالفه مىكردند. معاشرت مىكردند. اين يك شبهه. دو تا شبهه است در ما نحن فيه. اين دو تا را بايد جواب بدهيم. وقت گذشته است.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص69.
[2] شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج5، ص150.
[3] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص386.
[4] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص391.
[5] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَسِلَ مِنْ غُسَالَةِ الْحَمَّامِ- فَفِيهَا تَجْتَمِعُ غُسَالَةُ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ- وَ النَّاصِبِ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ- فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ- وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص220.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج9، ص488.
[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج20، ص554.
[8] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج20، ص553.
[9] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج20، ص554.
[10] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص186.
[11] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج9، ص486.