درس یکصد و نود و چهارم

 نجاسات

« التاسع: الخمر بل كل مسكر مائع بالأصالة‌ وإن صار جامداً بالعرض لا الجامد كالبنج وإن صار مائعاً بالعرض‌ ».[1]

ادامه بحث در جمع بين اخبار متعارض در نجاست خمر

عرض كرديم رواياتى كه وارد شده است در نجاست خمر، نبيذ مسكر و المطلق المسكر، اين روايات متعارضين هستند. در مقابلشان طايفه‏اى است كه نفى نجاست را مى‏كند از خمر و از غير الخمر. ولكن مع ذلك در ما نحن فيه بايد ما ملتزم بشويم به نجاست الخمر [و اين که] خمر از اعيان نجسه است. چرا اين را ملتزم بشويم، عرض كرديم به حكومت صحيحه على ابن مهزيار. اين صحيحه على ابن مهزيارى كه خدمت شما خوانده مى‏شود، اين ناظر است به اين طائفتين. يعنى رواياتى كه در نجاست خمر و در طهارت خمر و نبيذ مسكر وارد است در اين روايات حكومت مى‏كند ما بين اينها و مى‏گويد، آنى كه درست است و بايد به آن عمل بشود، درست يعنى به حسب مقام الثبّوت. چون كه اصالة التّطابق مقتضايش اين است. آنى كه به حسب مقام ثبوت حكم الهى است دال بر اخبار نجاست است.. عرض كرديم روايت دوّمى بود در باب 38 [2]از ابواب النّجاسات است. روايت اين جور بود:

صحيحه علی بن مهزيار

 «وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ»؛

‌كلينى يكى به سند روايت قبلى نقل كرده است. از على ابن مهزيار كه محمد ابن يعقوب عن حسين ابن محمد ابن عامر عن عبد الله ابن عامر عن على ابن مهزيار.

 يك سند ديگر دارد. يك سند ديگر به على ابن مهزيار، آن هم صحيح است. كلينى عن محمد ابن يحيى عن احمد ابن محمد.

 يك سند سوّمى هم دارد. و عن على ابن محمد بندار. على ابن محمد بندار از مشايخ كلينى است. عن سهل ابن زياد. اين سهل ابن زياد و على ابن محمد از على ابن مهزيار نقل كرده‏اند. درست به تعبير اين على ابن مهزيار متوجّه بشويد. «قَالَ قَرَأْتُ فِي كِتَابِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ ع» على ابن مهزيار مى‏گويد من خوانده‏ام در كتابى كه آن كتاب، كتاب عبد الله ابن محمد بود. ولو موقع نوشتن مسأله كه از امام (ع) مى‏خواست بپرسد، على ابن مهزيار ديده بود اين را كه اين را كه مى‏نويسد به امام. «جُعِلْتُ فِدَاكَ رَوَى زُرَارَةُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع- فِي الْخَمْرِ يُصِيبُ ثَوْبَ الرَّجُلِ»؛ خمر اصابت به ثوب رجل مى‏كند كه قرأت در كتابش «أَنَّهُمَا قَالا- لَا بَأْسَ بِأَنْ يُصَلِّيَ فِيهِ» زراره از آنها نقل كرده است كه نماز در او عيبى ندارد يعنى پاك هستند. «إِنَّمَا حَرُمَ شُرْبُهَا»  شربش حرام است «وَ رُوِيَ عَنْ زُرَارَةَ» يا غير زراره نسخه بدل است. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ- إِذَا أَصَابَ ثَوْبَكَ خَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ يَعْنِي الْمُسْكِرَ- فَاغْسِلْهُ إِنْ عَرَفْتَ مَوْضِعَهُ» او را بشور. اگر موضعش را بشناسى. «وَ إِنْ لَمْ تَعْرِفْ مَوْضِعَهُ فَاغْسِلْهُ كُلَّهُ» كه مورد اجمالى است. «وَ إِنْ صَلَّيْتَ فِيهِ»؛ و اگر در آن نماز خواندى، چون كه اگر نماز بخواند، جهلش جهل تقصيرى مى‏شود ديگر. علماً بخواند يا جهلاً بالحكم. در اين صورت «فَأَعِدْ صَلَاتَكَ» كه اين عبد الله ابن محمد نوشته بود «فَأَعْلِمْنِي مَا آخُذُ بِهِ»؛ آنى را كه من بايد اخذ كنم، يعنى وظيفه الهى است حكم الهى چيست؟ من به كدام يك از اينها اخذ كنم؟ «فَوَقَّعَ ع بِخَطِّهِ وَ قَرَأْتُهُ «1» خُذْ بِقَوْلِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» من هم آن خطّش را خواندم که مرقوم فرموده بود: به قول ابى عبد الله (ع) اخذ بكن. يعنى قول ابى عبد الله المنفرد. نه آن كه ابى عبد الله (ع) با ابى جعفر است. و الاّ مى‏فرمود، خذ به قول ابى عبد الله و ابى جعفر عليهما السّلام. اين كه فرموده است، خذ بقول ابى عبد الله (ع) يعنى ابى عبد الله منفرد. اين را مى‏دانيد كه در اين روايت دو تا مناقشه شده است.

مناقشه

 يك مناقشه اين است كه خوب، اين هم يكى از روايتين مى‏شود. دو طايفه بودند ديگر. يك طايفه مى‏گفتند ثوب به اصابه خمر نجس نمى‏شود، يك طايفه مى‏گفتند نجس مى‏شود. خودش از آن طايفه‏اى مى‏شود كه دلالت مى‏كند نجس مى‏شود. وجهى ندارد كه اين روايت را حاكم قرار بدهيم. يكى اين شبهه است كه مقدّس اردبيلى هم در مجمع الفايده[3] ظاهراً مرادش همين است از شبهه‏اش كه اين هم يكى از رواياتى است كه دلالت مى‏كند خمر نجس است.

پاسخ

 اگر كسى اين شبهه را بكند كه اين هم يكى از آن روايات است، جوابش واضح است ديگر. در علم اصول بحث شده است. كه اصالة التطابق در دليل حاكم، او مقدّم مى‏شود بر اصالة التطابق در دليل محكوم. وقتى كه اين روايت ناظر به دو طايفه‏اى است كه متعارضين هستند. در اين روايت مى‏گويد كه اين طايفه‏اى كه دال بر نجاست است او را بگير. اصالة التطابق مى‏گويد يعنى حكم واقعى بر طبق اين طايفه است. اين دليل، دليل حاكم است. با ظهور حاكم، نوبت به آن محكوم يعنى آن اخبارى كه دلالت بر طهارت مى‏كنند [نمی رسد]، اگر اين روايت معارض داشته باشد اخبار دالّ بر طهارت الخمر است بايد معارضه بكند. معارضه نمى‏كند. چون كه اين ناظر به آنها است، اصالة التطابق ، وقتى كه جارى شد، اصالة التطابق ديگر در آن روايات دالّ بر طهارت جارى نمى‏شود. چون كه اصالة التطابق آن وقتى است كه شك داشته باشيم مراد آنها مطابق با واقع است يا نه. اين روايت اصالة التطابقش مى‏گويد مراد نيست. مطابق با واقع نيست. رفع شك را مى‏كند. بدان جهت مى‏گويند اصالة التطابق و اصالة الظّهور در حاكم، او حكومت مى‏كند. يعنى موضوع اصالة التطابق در ناحيه دليل محكوم را از بين مى‏برد. اصالة التطابق در صورتى جارى است كه شك داشته باشيم. ظهور مطابق با مراد جدّى است يا نه. اين اصالة التطابق حاكم مى‏گويد، آن ظهور مطابق با مراد جدّى نيست. وقتى كه لسانش اين شد تعبّد به اين اصالة التطابق شد، ديگر ما شك نداريم كه آن ظهورها مطابق با واقع نيست.

 سؤال...؟ تقيه نمى‏خواهيم. مطابق با واقع نيست، تقيه مى‏خواهيم چه كار كنيم؟ در باب اطلاق و تقييد عرض كرديم دليل مقيّد وقتى كه آمد، اصالة الظّهور در ناحيه مقيّد ديگر نمى‏گذارد اصالة الاطلاق تمام بشود. مخصّص وقتى كه دليل خاص آمد، اصالة التطابق در خاص، اصالة الظّهور تعبير مى‏كرديم. ديگر نمى‏گذارد اصالة التطابق در ناحيه ظهور عام پيدا بشود. در ظهور استعمالى. ظهور استعمالى عام كه اصالة التطابق داشت، عموم در مقام ثبوت را اثبات مى‏كرد. وقتى كه دليل مخصّص آمد، و اصالة التطابق در ناحيه ظهور استعمالى مخصّص جارى شد، ديگر آن اصالة التطابق در ناحيه ظهور استعمالى عام منتفى مى‏شود. اين جا هم همين حرف را مى‏گوييم. مى‏گوييم شك در اين كه آن اخبار دالّ بر طهارت كه مضمون و مراد استعمالى آنها طهارت خمر است. نمى‏دانيم آنها مطابق با مراد جدّى است يا نه. مطابق با حكم واقعى است يا نه. وقتى كه اصالة التطابق در صحيحه على ابن مهزيار جارى شد، صحيحه على ابن مهزيار مدلول استعمالى‏اش اين است كه اخبار دالّ بر طهارت مطابق با حكم واقعى نيست. ظهور استعمالى‏اش اين است. اين را احتمال مى‏دهيم كه امام(ع) تقيّةً فرموده است. وقتى كه اصالة التطابق در اين جارى شد، ما ديگر شك نداريم كه ظهور استعمالى آن اخبار دالّ بر نجاست مطابق با واقع نيست. يك نكته باريكى است كه روى آن بايد زحمت بكشيد. همين كه هضم شد، تصديق مى‏شود. كه اصالة الظّهورها و اصالة التطابق‏ها در طول هم هستند. در عرض هم نيستند. در عرض هم شد، تعارض مى‏كنند. ولكن وقتى كه در طول شد، اصالة التطابق در يكى مثل اصالة التطابق در ظهور مخصّص موضوع اصالة التطابق در ناحيه ظهور استعمالى عام را از بين مى‏برد. اين جا هم اصالة التطابق در ناحيه صحيحه على ابن مهزيار كه صحيحه على ابن مهزيار آنى كه گفته است ناظر به طائفتين است، آنى كه مى‏گويد مطابق با حكم واقعى است، بيان مراد جدّى واقعى است، وقتى كه اصالة التطابق اين را گفت، ديگر ما شك نداريم كه اخبار دالّ بر طهارت - كه مراد و ظهور استعمالی آنها طهارت بود - آنها مطابق با واقع نيستند. علم وجدانى نداريم. حكومت است اين. يعنى الغاء مى‏شود. عند العغلیء الغاء مى‏شود ظهور عام. اصالة التطابق در ناحيه عام وقتى كه مخصّص عام است. عند العغلیء الغاء مى‏شود اصالة التطابق در ناحيه دليل محكوم وقتى كه دليل حاكم آمد. مراد ما اين است. والاّ وجداناً شك است. ورود نمى‏گوييم. حكومت مى‏گوييم. مى‏گوييم در ما نحن فيه بما اينكه، بدان جهت است وقتى كه به على ابن مهزيار اين روايت رسيد به آن عبد الله ابن محمد اين روايات را متعارض ديگر نفهميد. وظيفه‏اش را فهميد. اين چرا فهميد؟ اين است بايد [بايد اين] را پيدا كرد. وقتى كه مكاتبه به دست عبد الله ابن محمد و على ابن مهزيار رسيد ديگر آنها شك نداشتند. چرا نداشتند؟ براى اينكه اصالة التطابق در روايات دالّ بر طهارت را الغاء كرد. آنها ديگر اصالة التطابق ندارند. نمى‏گوييم آنها حمل بر تقيه مى‏شوند. آنها مطابق با واقع نيست. اسمش را تقيه بگذاريد يا غير تقيه بگذاريد. اسمش را هم تقيّه بگذاريد عيبى ندارد. تقيّه اقسامى دارد. در جاى خودش بحث شده است. ما هم سابقاً اشاره كرديم. الان نمى‏خواهم وارد او بشوم. غرض اين است كه آنها اصالة التطابق ندارند. پس اين كه كلام محقق اردبيلى و بعضى ديگر هست[ كه مناقشه شده است به اين صورت که اين صحيحه علی بن مهزيار] خودش يكى از طائفتين متعارضتين حساب مى‏شود، بايد بگوييم كلاّ الف كلاّ او آلاف كلاّ. اين از متعارضين حساب نمى‏شود. سرّش هم اين است كه آن عبد الله ابن محمد از شك رفت و دلش آرام گرفت. على ابن مهزيار وظيفه‏اش را فهميد. چرا؟ كلام كه ظهور است. حتّى از خود امام هم بشنود ظهور است. امام (ع) ممكن است تقيّه بفرمايد در اين كلام. آنها چيست شما مى‏فرمايد. بعيد است. بعد از اين كه اين مطالب را شنيده‏ايد. عرض مى‏كنم بر اينكه اصالة التطابق وقتى كه جارى شد در ناحيه دليل مخصّص، در ناحيه دليل حاكم [اين اصالة التطابق مقدم می شود بر دليل عام و محکوم]، يك كلامى مرحوم نائينى - خدا رحمتش كند - در اصول داشت مى‏گفتيم. خوب كلامى است. ايشان مى‏گفت: اصالة التطابق در ناحيه مخصّص حاكم است بر اصالة التطابق در ناحيه عام. مرادش همين است. مرادش اين است وقتى كه اصالة التطابق در ناحيه مخصّص جارى شد، ديگر نسبت به او عند العغلی شكى نيست كه عموم مطابق با واقع نيست. اين جا هم همين جور است. وقتى كه اصالة التطابق در ناحيه اين صحيحه جارى شد، و معلوم شد كه به اصالة التطابق حكم در مقام ثبوت نجاست الخمر است، ديگر آن اخبار الغاء مى‏شوند. طرح مى‏شوند. اين شبهه، شبهه‏اى بود واهى. ولكن لمّش را يادتان باشد كه على ابن مهزيار ديگر شك نكرد. عبد الله ابن محمد شك نكرد. چرا نكرد؟ [برای] اين حكومتى است كه خدمت شما عرض كردم.

مناقشه

يك شبهه ديگر شده است كه اين مكاتبه است. اين حديث انواعى دارد. يكى اين است كه از امام (ع) بشنود و يكى اينكه به امام (ع) بنويسد و امام (ع) جواب بفرمايد. بعضى‏ها در اين مكاتبات اشكال كرده‏اند كه در اين مكاتبات ائمه (ع) حكم واقعى را نمى‏نوشتند بعضاً. چرا؟ چون كه مى‏ترسيدند به دست دشمنان بيفتد. موجب فتنه و فساد بشود.

پاسخ

اين هم كه حرف درستى نيست. اين را در بحث خودش گفتيم كه روايت مكاتبه بوده باشد يا غير مكاتبه. دليل اعتبار خبر ثقه و خبر العدل سيرة العغلی است. شارع تأسيس نكرده است. همانى كه عغلیء در امور خودشان عمل مى‏كنند به اخبار ثقات و عدول شارع هم همين را امضاء كرده است در احكام شرعيه. در سيرة العغلی فرقى نمى‏كند كه كلام به نحو مسامعه بوده باشد، گفت و شنود بوده باشد يا مكاتبه بوده باشد فرقى نمى‏كند. فرض بفرماييد پدر كسى نامه‏اش به يد پسرش رسيد، يك پسرش در بلدى بود به او نامه‏اى نوشت شخص ديگرى كه پدر اين را مى‏شناسد و مى‏داند خطّش چه جور است و او را هم مى‏شناسد او خطّش چيست اين نامه را نشان داد كه من به پدرم اين جور نوشته بودم پدرم اين جور نوشته است. و پدرم نوشته است كه به تو بگويم فلان كار را بكنى. آن شخص ديگر نكرد و گفت كه نه اين مكاتبه است. اين مشابه است. شايد خطّ مشابهى است. كس ديگر به اسم پدرت نوشته است. عمل نكرد. بعد پدر اين او را مؤاخذه كرد كه ما فلان كار را گفته بوديم و سفارش داده بوديم چرا نكردى؟ گفت من احتمال داده بودم اين خط را شخص ديگرى نوشته است. خط شما نباشد. اين پسرتان خطّ مشابه را به من نشان داد. هيچ وقت عند العغلی به اين احتمالات اعتنا نمى‏كنند. وقتى كه شخص، شخصى بوده باشد كه نويسنده نامه را مى‏شناسد و خطّ او را مى‏شناسد عند العغلی هر جاى سرزمينى كه ما داريم اين سرزمينى كه همه‏اش فتنه و فساد است بگرديد مى‏بينيد كه آنهايى كه عقل دارند ولو عقل دنيوى معامله‏اى كه مى‏كنند همين است. فرقى بين مكاتبه و مسامعه نمى‏گذارند. و من هنا گفتيم كه مكاتبات اشكالى ندارد. در هر مكاتبه‏اى مثل مسامعه است. اگر مبتلا به معارض بود و قرينه بر تقيه بود فهو والاّ ظاهرش حجّت است بايد [عند الشرع به او اخذ شود] عند العغلی هم همين جور است. بدان جهت اين روايت نه من حيث السّند اشكال دارد نه من حيث الدّلالة اشكال دارد. يك دفعه ديگر مى‏خوانم: على ابن مهزيار مى‏گويد: «قَرَأْتُ فِي كِتَابِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ » معنايش ظاهرش اين است كه حس است. من مى‏دانستم كه اين را نوشته است. ولو به اينكه خودم ديده بودم. اين هم نوشته بود اينها را ايشان هم در جوابش «فَوَقَّعَ ع بِخَطِّهِ وَ قَرَأْتُهُ» چون كه خطّ امام را مى‏شناخت مثل آن خط پدر چون كه على ابن مهزيار خودش مكاتبات خيلى دارد با ابى الحسن (ع) مكاتباتش را ما جمع كرديم شايد از 30 تا متجاوز بوده باشد. خط امام را مى‏شناخت. «فَوَقَّعَ ع بِخَطِّهِ وَ قَرَأْتُهُ خُذْ بِقَوْلِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع»؛ به قول ابى عبد الله (ع) اخذ كن.

 سؤال...؟ اين مثل اخبارى است كه در خبرين متعارضين است. هر كس در يك كتاب چيزى نوشت شما نبايد او را تصديق كنيد. اين خذ مثل آن خذى است كه در علاج اخبار متعارضين وارد است. آن جا چه جور دارد. «خذ بماشتهر بين اصحابك»، يا «خذ بما وافق الكتاب» اين كنايه بر اين است كه آن يكى مطروح است. آن يكى اعتبارى ندارد. مطابق با حكم واقعى نيست. اين همان خذ است. معنايش اين است كه آن اخبار طهارت ملغى هستند. با آنها اخذ نمى‏شود. آنى كه اعتبار دارد قول ابى عبد الله منفرد است. اين يك روايت. و ربّما گفته شده است كه نظير اين صحيحه مبارك است اين روايت خيران الخادم، اين يك روايت خيران الخادم كه خيران خودش از ثقات است، روايت 4 است[4] در باب 38.

روايت خيران بن خادم

 «وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ» باز كلينى نقل مى‏كند «عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ خَيْرَانَ الْخَادِمِ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى الرَّجُلِ ع» من به امام (ع) نوشتم «أَسْأَلُهُ عَنِ الثَّوْبِ- يُصِيبُهُ الْخَمْرُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ أَ يُصَلَّى فِيهِ أَمْ لَا» در او نماز خوانده مى‏شود يا نه؟ فانّ محلّ استشهاد در اين جمله است. «فَإِنَّ أَصْحَابَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا فِيهِ» اصحاب ما اختلاف كردند. بعضى‏ها مى‏گويند بخوان. بعضى‏ها مى‏گويند نخوان. «فَقَالَ بَعْضُهُمْ صَلِّ فِيهِ- فَإِنَّ اللَّهَ إِنَّمَا حَرَّمَ شُرْبَهَا». شربش را حرام كرده است. همانى كه در روايات بود. «وَ قَالَ بَعْضُهُمْ لَا تُصَلِّ فِيهِ» در او نماز نخوان كه نجس است. «فَكَتَبَ ع لَا تُصَلِّ فِيهِ فَإِنَّهُ رِجْسٌ» اين خمر رجس است يعنى ظاهرش در كلام خداوند سابقاً عرض كرديم كه رجس ظاهرش معناى نجاست نيست ولكن در كلام ائمّه (ع) كه الكلب رجسٌ يا الخمر رجسٌ بعيد نيست كه همان معناى نجاست بوده باشد. موردش هم نجاست است. ثوب اصابت كرده است معناى نجاست است لا محاله.

مناقشه

على هذا الاساس اين روايت يك مناقشه‏اى كه دارد اين مناقشه اين است كه خوب، اين از امام (ع) سؤال مى‏كند كه من چكار كنم؟ نماز بخوانم يا نخوانم؟ امام فرمود نه. نخوان. لا تصلّ فيه فهو رجسٌ. اين يكى از اخبار متعارضه مى‏شود. چون كه اين ديگر ندارد كه از شما اين جور روايت شده است. هم كه نماز بخوانيد يك كسانى نقل كرده‏اند و يك كسانى هم نقل كرده‏اند كه نخوانيد. كدام يكى را اخذ كنم؟ مثل صحيحاً كه نيست. بعضى‏ها مى‏گويند بخوان و بعضى‏ها مى‏گويند نخوان. مردم مى‏گويند. شما كه روايت ايشان را كه سؤال نكرده است. مردم مى‏گويند. بعضى‏ها مى‏گويند بخوان و بعضى‏ها مى‏گويند نخوان. دهان آزاد است مى‏گويند همين جور. من چكار كنم؟ مى‏گويد، لا تصلّ. اين مثل آن اخبارى مى‏شود كه دالّ بر نجاست است. اين شبهه درست نيست.

پاسخ

 اين روايت هم دلالتش مثل دلالت صحيحه است. چون كه مى‏گويد فانّ اصحابنا قد اختلفوا فيه فقال بعضهم صلّ فيه اصحاب ما نه مردم. اصحاب و شيعه به روايات ائمه (ع) عمل مى‏كردند. اختلاف آنها روى اختلاف روايات است. بدان جهت مى‏گويد كه فقال بعضهم صلّ فيه فانّ الله حرّم شربها. همانى كه در روايات ائمّه بود. پس اصحاب ما مختلف شدند يعنى رواياتى كه از شما به اصحاب رسيده است مختلف است. اين معنايش اين است. وقتى كه اين جور شد اگر مى‏گفت فانّ النّاس قد اختلفوا، بله آن دليل نمى‏شد. آن همان شبهه وارد بود كه دهان ناس آزاد است. هر كسى يك فتوايى مى‏دهد. مى‏گويد اصحاب ما كه اينها فتوايى را بدون نقل از ائمّه نمى‏گويند اينها اختلاف كرده‏اند با اينكه فانّ الله حرّم شربها مى‏گويند و نجاست را منكر مى‏شوند. اين معنايش اين است كه اين رواياتى كه از شما رسيده است به اصحاب متعارضين هستند مردم هم اختلاف داردند. ما چه كار كنيم؟ اين هم مثل نظير او مى‏شود. ولكن در سند اين سهل ابن زياد است. خيران خادم از ثقات است. على ابن محمد هم از اجلّا است. مشايخ كلينى از ثقات مشايخ است. الاّ انّه اين سهل ابن زياد است. اين سهل ابن زياد يك كمى كار را مشكل كرده است. ما تا امروز متحيّر هستيم تا ببينيم خدا چه مى‏كند. كه اين شخص، شخصى است كه روايات كثيره‏اى دارد ولكن تضعيف شده است اين شخص. ولكن صحيحه كافى است. اين هم مؤيّد است. مطلب تمام شد. ولكن ما آنى كه از صحيحه على ابن مهزيار مى‏توانيم استفاده بكنيم اين فقط نجاست خمر است. يكى هم نجاست نبيذى است كه آن نبيذ مسكر بوده باشد. يعنى قسم مسكرش بوده باشد. اين دو تا را امام (ع) فرمود كه از راوى سؤال كرد قول ابى عبد الله اين جور است و روايت زراره يا غير زراره به ابى عبد الله اين است. امام (ع) فرمود كه خذ بقول ابى عبد الله (ع).

 امّا غير الخمر و غير نبيذ المسكر كلّ مسكر مايعى كه گفتند اسمش خمر نيست نبيذ هم نيست. از نبيذ هم درست نشده است. نبيذ مسكر هم نيست. ولكن مسكر است و مايع. او نجس است يا نيست ما دليل نداريم. از اين صحيحه استفاده نمى‏شود. از اين صحيحه على ابن مهزيار استفاده نمى‏شود. چرا؟ چون كه اين جا داشت در صحيحه على ابن مهزيار كه «رَوَى زُرَارَةُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع- فِي الْخَمْرِ يُصِيبُ ثَوْبَ الرَّجُلِ أَنَّهُمَا قَالا- لَا بَأْسَ بِأَنْ يُصَلِّيَ فِيهِ إِنَّمَا حَرُمَ شُرْبُهَا». آن يكى فقط خمر بود. «وَ رُوِيَ عَنْ زُرَارَةَ [و غير زرارة] عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ- إِذَا‌ أَصَابَ ثَوْبَكَ خَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ يَعْنِي الْمُسْكِرَ- فَاغْسِلْهُ» يعنى اين توصيف نبيذ است. يعنى نبيذ مسكر. ظهور ندارد در كلّ مسكرٍ. يعنى آن نبيذى كه شما حلال مى‏گوييد نه. غير زراره گفته است آن نبيذى كه مسكر است او نجس است. اين مى‏شود نبيذ مسكر و عنوان خمر هم به او منطبق نيست ولكن اين مايعى است مسكر بنابراين اين هم نجس است به اين دليل نداريم. نفرماييد بر اينكه آن رواياتى كه مى‏گفتند نجاست مسكر را مطلق مسكر را مى‏گفتند. مثل كدام روايت؟ مثل روايت عمّار ساباطى كه روايت 7[5] بود. در اين باب 38 که مى‏گفت بر اينكه «لَا تُصَلِّ فِي بَيْتٍ فِيهِ خَمْرٌ وَ لَا مُسْكِرٌ- لِأَنَّ الْمَلَائِكَةَ لَا تَدْخُلُهُ- وَ لَا تُصَلِّ فِي ثَوْبٍ قَدْ أَصَابَهُ خَمْرٌ أَوْ مُسْكِرٌ حَتَّى يُغْسَلَ». ثوبى كه به او مسكر اصابت كند. هر مسكر ديگر. چه خمر باشد، چه نبيذ، چه مسكر آخر باشد. اطلاق داشت ديگر. نفرماييد اين روايات اطلاق دارند. اطلاق دارند. ولكن اين روايات مبتلا به معارض هستند. چون كه معارضشان اين بود كه اگر به ثوب مسكرى اصابت كرد عيبى ندارد. معارضش چه بود؟ مثل اين روايت عبد الله ابن بكير كه روايت 11 بود.

«سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا عِنْدَهُ عَنْ الْمُسْكِرِ- وَ النَّبِيذِ يُصِيبُ الثَّوْبَ قَالَ لَا بَأْسَ». مسكر پاك است. اينها مبتلا به معارض بودند. صحيحه على ابن مهزيار، حكومتش در خمر و نبيذ مسكر است. و امّا در ساير مسكرات حكومتى ندارد. كه در مطلق المسكر روايات متعارض است يكى مى‏گويد پاك است و يكى مى‏گويد نجس. كدام يكى مطابق با واقع است صحيحه على ابن مهزيار ناظر به او نبود.

 سؤال؟ اين علّتش مسكر بودن است از كجا. يعنى تفسير است. يعنى نبيذ دو قسم است. علّت نيست.

 عرض كردم بر اينكه اين تعارض در مطلق المسكر سر جايش است. آنى كه صحيحه على ابن مهزيار حكومت مى‏كند و تعارض را از بين بر مى‏دارد او در خمر و نبيذ مسكر است. وامّا در ساير مسكرات مطلق المسكر نجس است اين از اين صحيحه استفاده نمى‏شود. راه چاره در ساير مسكرات را عرض مى‏كنم. ساير مسكرات سه قسم هستند.

 يك ساير مسكراتى هستند كه آنها مايع نيستند. جوامد هستند. بالاصاله هم جامد هستند. يعنى مثل حبّ‏هايى كه اگر بخورى مست مى‏كند انسان را. شايد الان هم باشد. من خيلى وارد نيستم. ولكن قطع خارجى است كه بايد باشد على القاعده. مسكرى است جامد. اين يك قسمش است.

 يك مسكرى است كه مايع است. ولكن اين مشروب نيست. نمى‏خورند اين را. بعضى‏ها اين را در اين الكل صنعتى ادّعا كرده‏اند. گفته‏اند كه اين مسكر است. با آب قاطى بكنى سكر مى‏آورد. مست مى‏كند. اگر با آب قاطى كردند آن آديه‏اش، آن سمّش كشته مى‏شود ولكن سكر مى‏آورد. مسكر است. و لكن مسكرى است كه لا يشرب. خورده نمى‏شود. معدّ بر شرب نيست. اين هم يك قسم از مسكر است.

 يك قسم مسكرى است كه مثل خمر و نبيذ و مسكر معدّ بر شرب است. مايع است و معدّ بر شرب. ولكن پيش اهلش عنوان خمر به او منطبق نمى‏شود. عنوان نبيذ و مسكر هم منطبق نمى‏شود. و لكن مايع مسكر است. فعلاً كلام ما اين است. مشهور كه گفته‏اند كلّ مسكر نجس است كلّ مسكر مايع، آن جامد را نگفته‏اند كه بالاصاله جامد است. او را بگذاريد كنار. اين دو قسم ديگر كه مى‏ماند مسكر مايعى است و مشروب است ولكن عنوان خمر و عنوان نبيذ مسكر منطبق نمى‏شود. يا مسكر هست ولكن اصل مشروب نيست. از مشروبات نيست. مثل الكل صنعتى. و الكلى كه در طب استعمال مى‏كنند. مشهور اين است كه اين دو قسم هم نجس است. اگر مسكر باشد. كسى گفت الكل صنعتى مسكر نيست. آب هم بريزى مست نمى‏كند. آن عهده بر گردن او است. بنا بر اينكه نه مسكر بوده باشد چون كه مشروب نيست يا مسكر مايعى است ولكن اسمش خمر يا نبيذ مسكر نيست، مشهور گفته‏اند كلّ مسكرٍ النّجس. و در عبارت عروه هم اين جور بود ديگر. الخمر و كلّ مسكرٍ مائعٍ بالاصالة اين از اعيان نجسه است. كلام در اين دو قسم است كه اين نجاست اين دو قسم را مسكرى كه غير مشروب است. و لكن مايع است و مسكر مايعى كه مشروب است و لكن خمر و نبيذ نيست، اينها را از كجا بگوييم كه اينها نجس هستند. دليل اينها چيست. آن دليلى كه در ما نحن فيه گفته مى‏شود وجوهى است. يك وجوه اين است گفته بشود كه كلّ مسكرٍ تنزيل شده است منزلة الخمر در روايات. در ، باب 19، از ابواب اشربه محرّمه، روايت اوّلى صحيحه على ابن يقطين[6] است.

صحيحه علی بن يقطين

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى» عطّار است «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ابن عيسى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ» كه از اجلّا است. مثل برادرش حسين «عَنْ أَخِيهِ الْحُسَيْنِ» از پدر بزرگوارشان «عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْمَاضِي ع» از موسى ابن جعفر (ع) نقل مى‏كند. كه امام فرمود، «قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يُحَرِّمِ الْخَمْرَ لِاسْمِهَا» خداوند متعّال خمر را به جهت اسمش حرام نكرده است. «وَ لَكِنْ حَرَّمَهَا لِعَاقِبَتِهَا» به جهت عاقبت يعنى آنى كه مترتّب بر خمر مى‏شود بعد از خوردن، به جهت او حرام كرده است كه همان اسكار است. «فَمَا كَانَ عَاقِبَتُهُ عَاقِبَةَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ» آن چيزى كه عاقبتش عاقبت خمر بوده باشد فهو خمرٌ يعنی فهو حرامٌّ. فهو خمرٌ. خمر است. اين تنزيل است. يعنى خمر چه حكمى دارد، اين مسكر هم كه عاقبتش عاقبت او است اين هم حكم خمر را دارد. حكم خمر چه چيز است؟ حكم خمر عبارت از اين است كه همان نجاست است. حرمت و شرب است و نجاست. و مؤيّد بر اين روايت كه تنزيل شده است كلّ مسكرٍ منزلة الخمر مؤيّدش روايت عطاء ابن يسار است.

روايت عطا بن يسار

 روايت عطاء ابن يسار در باب 15 از ابواب اطعمه محرّمه روايت 5 است.

كلينى نقل مى‏كند «عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ» ، حميد ابن زياد يكى از مشايخ اجلّاى كلينى است. اهل نينوا است. حميد ابن زياد روايات كثيره‏اى دارد «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ» كه اين هم از اجلّا است. او هم نقل مى‏كند «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ» كه توثيق ندارد ظاهراً «عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زَيْدِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ أَبِيهِ» اينها توثيق ندارند. «عَنْ عَطَاءِ بْنِ يَسَارٍ» توثيق ندارد. بدان جهت روايت من حيث السّند بدان جهت اين راتأييد ذكر كرديم. « عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص كُلُّ مُسْكِرٍ حَرَامٌ وَ كُلُّ مُسْكِرٍ خَمْرٌ» هر مسكرى هم خمر است. اين تنزيل اقتضا مى‏كند بر اينكه عموم التّنزيل اقتضا مى‏كند كه خمر نجس است. اين يك وجه.

 سؤال...؟ اين تنزيل است. كارى با نجاست ندارد. مى‏گويد خمر هر حكمى را دارد اين هم آن را دارد. خمر چه حكمى دارد اينها ناظر به او نيستند. اين فقط تنزيل است. چون كه تنزيل است عموم المنزله مقتضايش اين است. اين حكم را بيان مى‏كرد. در حكم معارض بودند. اين مى‏گويد اينها مثل خمر هستند. خمر هر حكمى را دارد، اين هم همان حكم را دارد.

روايت عمر بن حنظله

 روايت ديگرى كه شايد بشود گفت بر اينكه اين روايتى كه هست اين روايت دلالت مى‏كند بر نجاست كلّ مسكرٍ و اشكالى هم ندارد در دلالتش، اين روايت صحيحه‏اى است. كه اين روايت صحيحه را ولكن تا عمر ابن حنظله صحيح است. روايت اوّلى است در باب [7]18 از ابواب اشربه محرّمه:

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى» همان عطّار است «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ابن عيسى يا خالد «وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ» اين سند دوّمى است براى كلينى. سند دوّمى سهل ابن زياد دارد. اين احمد ابن محمد و سهل ابن زياد «جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ » كه از اجلّا است آن هم «عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ» است كه از اجلّا است «عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ» اين همان عمر ابن حنظله است كه در توثيقش كلامى هست. روايت تا عمر ابن حنظله صحيح است. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَرَى فِي قَدَحٍ مِنْ مُسْكِرٍ» خمر نيست. صحبت نبيذ هم نيست. «يُصَبُّ عَلَيْهِ الْمَاءُ» شرعى است به آن قدحى كه از مسكر است به او آب مى‏ريزند. «حَتَّى تَذْهَبَ عَادِيَتُهُ وَ يَذْهَبَ سُكْرُهُ» حتّى اينكه آن اسكارش از بين برود. چون كه با آب قاطى شده است و آن خاصيّتش، آديه‏اش برود. «فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ» نمى‏شود. اينها محلّ شاهد نيست. كه محلّ شاهد اينجا است. «وَ لَا قَطْرَةٌ قَطَرَتْ فِي حُبٍّ إِلَّا أُهَرِيقَ ذَلِكَ الْحُبُّ» يك حبّ از آب حبّ‏هاى بزرگ كه عرب‏ها داشتند اين جا هم شايد بشود. حبّه‏هايى بودند كه نزديك كر مى‏شود در بحث ماء كر گذشت. آن حبّ‏ها. آن حب اگر يك قطره مسكر قطرت فيه ولا قطرةٌ قطرت كه سؤال از مسكر شده بود. مطلق المسكر «إِلَّا أُهَرِيقَ ذَلِكَ الْحُبُّ».آن حب بايد ريخته بشود. خوب اگر نجس نبود چرا ريخته بشود. چون كه اگر يك قطره بيفتد در حبّ مستهلك مى‏شود. مثل همان مسأله‏اى كه در عصير عنبى خواهيم گفت. يك قطره عصير عنبى افتاد در يك مرقی گفت عيبى ندارد. بنابراين كثير نبيذ نجس نيست. چون كه مستهلك مى‏شود. اين هم همين جور است. اين روايت مباركه كه صريح است در اين كه كلّ مسكر نجس است. منتهى ظهورش اقتضا مى‏كند كلّ مسكرٍ را اصل نجاست مسكر در اين معنا كالصّريح است. اطلاقش هم اقتضا مى‏كند كلّ مسكرٍ بوده باشد. اين هم همين جور است. يك چيز ديگر هم بگويم. شايد آن چيز هم در ذهنتان آمده است ولكن جرأت گفتنش را نداشتيد. و آن اين است كه در ارتكاز متشرّعه بعيد است كه بگوييم خمر، نبيذ مسكر حرام است و نجس، امّا ساير مسكرات مثل خمر و نبيذ خورده مى‏شود. كه مست مى‏كند انسان را. آن حرام است ولكن پاك است. تفكيك را ارتكاز متشرّعه قبول نمى‏كند. پس عموم المنزله، روايت على ابن مهزيار ما اجماع تعبير نكرديم كه اجماع اين است كه فرقى ما بين خمر و نبيذ و غير نيست. تا كسى اشكال كند كه اين اجماع كجا است. خود اصل مسأله نجاست خمر و نبيذ محلّ خلاف است. اجماع ندارد. اين جور تعبير كرديم اگر در ذهنتان بماند. در ارتكاز متشرّعه فرقى نيست. آيا با اين وجود سه وجهى كه گفتيم عموم التّنزيل و روايت عمر ابن حنظله با اين ارتكاز مى‏شود مطلب را در اين دو مسكر تمام كرد يا نه، انشاء الله بعد خواهيم گفت.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص69.

[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص468.

[3] ر. ک: احمد بن محمد مقدس اردبيلی، مجمع الفائدة و البرهان، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1403ق)، ج1، ص312.

[4] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص469.

[5] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص470.

[6] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص342.

[7] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص341.