مسألة1: « ألحق المشهور بالخمر العصير العنبي إذا غلى قبل أن يذهب ثلثاه وهو الأحوط ، وإن كان الأقوى طهارته . نعم ، لا إشكال في حرمته سواء غلى بالنار أو بالشمس أو بنفسه ، وإذا ذهب ثلثاه صار حلالاً سواء كان بالنار أو بالشمس أو بالهواء ، بل الأقوى حرمته بمجرد النشيش وإن لم يصل إلى حد الغليان ، ولا فرق بين العصير ونفس العنب ، فإذا غلى نفس العنب من غير أن يعصر كان حراماً ، وأما التمر و الزبيب وعصيرهما فالأقوى عدم حرمتهما أيضاً بالغليان وإن كان الأحوط الاجتناب عنهما أكلاً بل من حيث النجاسة أيضاً ».[1]
عرض كرديم اگر عصير عنبى غليان پيدا كند بالنّار به ذهاب الثّلثين حلال مىشود. بلافرقٍ ما بين اينكه ذهاب ثلثينش بالنّار بشود او بالشّمس او به غيرهما بشود. در عصيرى كه مغلى بالنّار است ذهاب ثلثين محلّل آن عصير است و اين معنا به وضوح استفاده مىشود از صحيحه عبد الله ابن سنان كه در آن صحيحه فرمود كلّ عصير اصابه النّار. اصابه النّار كنايه از غليان بالنّار است على ما يأتى. هر عصيرى كه اصابه النّار آن عصير يعنى غلی بالنّار آن حرام است حتّى يذهب ثلثا و يبقى ثلثه. دو ثلثش برود و يك ثلثش باقى بماند. اطلاق در اين غايت در غايت حرمت است. حتّى يذهب ثلثا اين غايت حرمت مطلق است. هم ذهاب الثّلثين بالطّبخ را هم ذهاب الثّلثين بالشّمس را شامل مىشود و ما اگر بخواهيم از اين اطلاق رفع يد بكنيم بايد مقيّد داشته باشيم تا از اين اطلاق رفع يد بكنيم. مقيّدى كه در مقام ممكن است ذكر بشود يا ذكر شده است يكى روايت ابى بصير[2] بود كه در آن روايت ابى بصير اين بود كه آن عصير عنبى كه پخته مىشود آن عصير عنبى اگر پخته بشود تا اينكه دو ثلثش برود و يك ثلثش باقى بماند حلال مىشود. اگر پخته بشود به قضيه شرطيه ذكر شده بود. و دعوى شده بود كه قضيه شرطيهاى كه هست، قضيه شرطيه مفهوم دارد. «وَ سُئِلَ عَنِ الطِّلَاءِ فَقَالَ- إِنْ طُبِخَ حَتَّى يَذْهَبَ مِنْهُ اثْنَانِ وَ يَبْقَى وَاحِدٌ فَهُوَ حَلَالٌ». اگر پخته بشود تا دو ثلثش برود و يك ثلثش باقى بماند حلال است. يعنى اگر پخته نشود. پخته شدن نبوده باشد معنايش اين است كه او حلّيتى ندارد. ولو دو ثلثش برود و يك ثلثش باقى بماند. اين جور فرموده بودند. عرض كرديم ان طبخ اين ذكر طبخ تمهيد است لذهاب الثّلثين.
اين روايت به منزله اين است كه ان ذهب منه اثنان و يبقى واحد فهو حلالٌ. طبخ را كه ذكر فرموده است به اعتبار غالب است. چون كه غالباً ذهاب ثلثين در عصير عنبى، و آنهايى كه شيره درست مىكنند، ذهاب الثّلثين در آنها بالطّبخ مىشود. روى اين اساس است. چون كه ذكر عنوان الطّبخ، احتمال دارد ظهور هم نمىگوييم. احتمال دارد، احتمال معتدٌ به كه ظهور نمىدهد به روايت كه طبخ خصوصيّت دارد. بدان جهت آن اطلاق سابقى را نمىتواند تقييد بكند.
در ما نحن فيه اين روايت گفتيم من حيث السّند ضعيف است. ولكن يك روايت ديگرى هست. آن هم صحيحه عبد الله ابن سنان است. صحيحه ديگر. آن هم تقريباً به اين مضمون است. ولكن ديگر او ضعف سند ندارد. باب 5 از ابواب اشربه محرّمه است، روايت اوّلى است:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ» ، سند اجلّا هستند. «قَالَ ذَكَرَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّ الْعَصِيرَ إِذَا طُبِخَ حَتَّى يَذْهَبَ ثُلُثَاهُ- وَ يَبْقَى ثُلُثُهُ فَهُوَ حَلَالٌ»[3]. باز قضيه شرطيه است. مثل همان قضيه شرطيه است. يعنى اگر طبخ نشد حتّى يذهب ثلثا و يبقى ثلثه او حلال نيست. اين جا هم مىگوييم اين از دو جهت مفهوم دارد. يك مفهومش اين است كه طبخ شد ولكن ثلثينش نرفت، باز شرط حاصل نشده است. ثلثينش حاصل نشده است. يكى اينكه نه ثلثينش رفت ولكن طبخ نشد. اين قيد طبخ كه اين تكّه ثانى از مفهوم را درست مىكند اين قيد غالب است. چون كه غالباً به ذهاب ثلثين به واسطه طبخ مىشود. چون كه اين طبخ ذكرش به عنوان غلبه و ابتلا در خارج طبخ است بدان جهت است. اين نمىتواند آن اطلاقى را كه در صحيحه عبد الله ابن سنان بود، آن اطلاق را تقييد بكند.
بعد يك روايت ديگرى هم فرمودهاند كانّ اين روايت دلالت مىكند كه نه. بايد به خصوص نار ذهاب ثلثين بشود. اگر به شمس يا هوا شد، اين نمىشود. آن روايت ظهور دارد كه نار مدخليّت دارد. اين روايت، رواياتى است كه در باب اين كه عصير چرا ذهاب الثّلثين محلّل شد و چرا بدون ذهاب ثلثين نمىشود عصير را خورد؟ و به عبارت ديگر اين اخبار در آن نزاع حضرت آدم يا نوح با ابليس وارد شده است كه اينها نزاع ما بينشان بود، در آن روايت، در بعضىها همين جور است.
يكى در روايت ابو الرّبيع شامى كه روايت دوّمى است در باب 2، از ابواب اشربه محرّمه است.[4] آن جا دارد « سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَصْلِ الْخَمْرِ- كَيْفَ كَانَ بَدْءُ حَلَالِهَا وَ حَرَامِهَا- وَ مَتَى اتُّخِذَ الْخَمْرُ» ، در ذيلش اين جور دارد كه وقتى كه اينها آدم با آن ابليس منازعهشان گرفت، آن جا اين جور است كه «فَأَخَذَ رُوحُ الْقُدُسِ ضِغْثاً مِنْ نَارٍ فَرَمَى بِهِ عَلَيْهِمَا- وَ الْعِنَبُ فِي أَغْصَانِهَا». وقتى كه نزاع گرفت جبرئيل روح القدس يك دسته آتش را به طرف شجرها انداخت. در آن صورت«فَأَخَذَ رُوحُ الْقُدُسِ ضِغْثاً مِنْ نَارٍ فَرَمَى بِهِ عَلَيْهِمَا- وَ الْعِنَبُ فِي أَغْصَانِهَا»آتش را به طرف آدم و هكذا ابليس انداخت كه با هم نزاع مىكردند. عنب هم در آن وقت هنوز در خوشهها بود و قابل خوردن بود. آن وقت حتّى ظنّ آدم انّه لم يبق منه آدم خيال كرد كه انگورها همه از بين رفت. ديگر نخواهيم خورد انگور. و ظنّ ابليس مثل ذالك شيطان هم همين گمان را كرد كه عنب رفت «قَالَ فَدَخَلَتِ النَّارُ حَيْثُ دَخَلَتْ- وَ قَدْ ذَهَبَ مِنْهُمَا ثُلُثَاهُمَا - دو ثلثشان رفت «وَ بَقِيَ الثُّلُثُ فَقَالَ الرُّوحُ أَمَّا مَا ذَهَبَ مِنْهُمَا فَحَظُّ إِبْلِيسَ- وَ مَا بَقِيَ فَلَكَ يَا آدَمُ». يا آدم. ثلثش مال تو است. گفتهاند بر اينكه اين روح القدس كه آتش را انداخت، معلوم مىشود كه در حلّيت اين عصير نار مدخليت دارد. بدان جهت شمس يا هوا ثلثينش را از بين ببرد، اين فايدهاى ندارد. از اين روايت اين جور استفاده مىشود. چون كه جبرئيل آتش انداخت. محلّل را آتش قرار داد. پس آتش و طبخ بوده باشد. نمىدانم چه جور استفاده مىشود. ظاهر عبارت اين است كه جبرئيل (ع)، دو قسمت عنب را اتلاف كرد. ظاهر روايت اين است كه دو قسمتش بايد اتلاف بشود. نار انداخت، نار هم يكى از چيزهايى است كه اتلاف مىكند. اين روايت فقط به اين معنا دلالتى مىكند. و الاّ اگر بگوييد نه. نار خصوصش مدخليت دارد. بايد اتلاف به نار بشود. چرا؟ چون كه در اين نار دارد. در اين روايت نار دارد. ظاهرش اين است كه نار بايد بشود. ما بگوييم ظاهر اين روايت اين است كه نار بايد بسوزاند. آن سوزاندنش محلّل است. خوب آن را هم ملتزم بشويد ديگر. كه عصير اگر دو قسمتش را سوزانديد، آن يك قسمت ديگرش حلال مىشود. اين را كه نمىشود ملتزم شد. علاوه بر اين سند روايت ضعيف است، ولكن يك روايت ديگرى است كه سندش قوى است.
آن روايت 5 است [5]در اين باب دوّم. «وَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ القمّى قدس الله سرّه» است كه كلينى از او نقل مىكند «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَعِيدِ بْنِ يَسَارٍ» روايت من حيث السّند معتبر است. آن حسن ابن على كوفى هم لا بأس به. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ إِبْلِيسَ نَازَعَ نُوحاً فِي الْكَرْمِ» ، در درخت انگور «فَأَتَاهُ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ لَهُ إِنَّ لَهُ حقا» براى ابليس حق است يا آدم «فَأَعْطَاهُ الثُّلُثَ». نوح ثلث را داد. «فَلَمْ يَرْضَ إِبْلِيسُ» گفت ثلث كم است. «ثُمَّ أَعْطَاهُ النِّصْفَ فَلَمْ يَرْضَ- فَطَرَحَ جَبْرَئِيلُ نَاراً فَأَحْرَقَتِ الثُّلُثَيْنِ وَ بَقِيَ الثُّلُثُ- فَقَالَ مَا أَحْرَقَتْ فَهُوَ نَصِيبُهُ- وَ مَا بَقِيَ فَهُوَ لَكَ يَا نُوحُ حَلَالٌ» اگر به ظاهر اين روايت فرض كنيد كه اخذ كرديم. كه عرض كردم ظاهرش حقيقتاً اين است كه دو ثلثش بايد از بين برود. ظهورش در اين است. اگر گفتيم نار خصوصيت دارد مىگوييم احراقش هم خصوصيت دارد. بايد دو ثلث را بسوزاند تا حلال بشود. اين را كه نمىگوييم. وقتى كه معلوم مىشود كه اين به واسطه اين است كه دو ثلث از بين برود. ولو به واسطه بخار شدن. وقتى كه جوشاند يا به آفتاب گذاشت كه دو ثلثش بخار شد و رفت، آن عيبى ندارد. حلال مىشود. و كيف ما كان افتاء بر اينكه عصير عنبى مغلى بالنّار به ذهاب ثلثين على الاطلاق حلال مىشود، اشكالى ندارد. وجهاش تام است. مطلق تمام اطلاقش، مقيّدها قيد غالبى هستند و ذكر عنوان طبخ در شرط، عنوان غالبى است. شرط در حقيقت ذهب ثلثا است. ذكر طبخ به جهت اينكه ذهاب ثلثين غالباً بالطّبخ مىشود. افتاء اشكالى ندارد. و انّما الكلام در جايى است كه غليان العصير اوّلاً به غير النّار بوده باشد. كه از او تعبير به نشيش مىكرديم.
سؤال...؟ غرض اين است كه اين بدئش را مىگويد. عرب را سوزاند اين باعث مىشود كه ما عصير را دو ثلثش را از بين ببريم. اين جهت را چون كه در ذيل يكى دارد كه «فاذا اخذت عصيراً فطبخته حتّى يذهب منه الثّلثان نصيب الشّيطان فأكل شيطان». ولكن اين در عصير تمر وارد است كه عصير تمر را قضيهاى كه در او است خواهد آمد. غرض اين است كه اين افتاء محظورى ندارد و ملاكش تمام است. انّما الكلام در جايى است كه عصير مغلى بوده باشد. غليان پيدا كند به غير النّار. كه همان نشيش تعبير مىشود. عصير نشيش پيدا كرده است. يعنى غليان پيدا كرده است. وقتى كه ماند خودجوش است. خودش به جوش مىآيد. وقتى كه در هواى گرمى باقى ماند. خودجوش مىشود كه حُموضت هم مىگويند پيدا مىكند كه ترش شده است. ساير چيزها هم همين جور است كه ترش شده است. وقتى كه كف كرد و نمىدانم جوشيدن اطلاق مىكنند. بعضاً به آن حالت كه اين مانده است و جوشيده است. اين اگر ذهاب ثلثينش بشود بالنّار او به غير النّار حلال مىشود، ما اصلاً خيلى فكر كرديم. دليلى پيدا نكرديم كه اين جور عصيرى كه مغلى من قبل نفسه است، اصل من ذهاب ثلثين اين حلال مىشود. ولو بالنّار. ولو ذهاب ثلثينش هم بالنّار بشود. براى اينكه رواياتى كه ما داشتيم، اين روايات اين طبخ بود. در روايات كلّ عصير اصابت النّار بود كنايه از غليان بالنّار است. در رويات عنوان طلا بود، كه آن هم عصير مطبوخ است. اين كه عصيرى كه اصابة النّار غلى اين حلال مىشود به ذهاب الثّلثين اين فقط مختصّ به مغلى بالنّار بود. كه در عصير مغلى بالنّار ذهاب الثّلثين على الاطلاق محلّل او است. اين را ملتزم شديم. صحيحه عبد الله ابن سنان بود.
وامّا روايتى داشته باشيم كه كلّ عصير غلى يحلّ ان ذهب ثلثا و بقى ثلثه، روايت به اين مضمون ما پيدا نكرديم. در بعضى روايات كه عمدهاش هم كه من حيث السّند تمام است، صحيحه عبد الله ابن ابى يعفور است كه روايت 8 است در باب دوّم:
«وَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ» باز كلينى از احمد ابن ادريس قمّى رضوان الله عليه نقل مىكند. اين «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ» كه شيخ احمد ابن ادريس از اجلاّ است. از اشعريين «عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» كه جلالتش واضح است «عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ » كه اوضح است جلالتش «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا زَادَ الطِّلَاءُ عَلَى الثُّلُثِ فَهُوَ حَرَامٌ». وقتى كه عصير بيشتر از ثلث شد يعنى نصف شده است پخته شده است الى ثلثه اين فقط آن عصير پخته را شامل مىشود. عصيرى كه بالنّار گذاشته شده است و پخته مىشود او را فقط شامل است. مطلق العصير را شامل نمىشود. بدان جهت ما ملتزم مىشويم و باكى هم من حيث الفتوى نداريم. عصيرى كه غليان به غير النّار كرد، او حلال نمىشود الاّ به تخليل مگر اينكه خل بشود. اين سركه كه مىگذارند خودش مىجوشد ولو نجس نيست. ما نجاست را دليل پيدا نكرديم. ولكن حرمتش را ملتزم مىشويم. وقتى كه خود جوش شد. حرام مىشود شرب او حتّى اينكه خل بشود. مادامى كه خل نشده است شربش حرام است. چرا؟ از كجا مىگوييم؟ مىگوييم مقتضى الاطلاقات همين است.
در صحيحه حمّاد ابن عثمان اين جور دارد، باب 3 از ابواب اشربه محرّمه روايت اوّلى[6] است.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يَحْرُمُ الْعَصِيرُ حَتَّى يَغْلِيَ». عصير حرام نمىشود مگر اينكه غليان پيدا كند. خوب حتّى غايت است مفهوم دارد. يعنى فاذا غلى يحرم. وقتى كه غليان پيدا كرد حرام مىشود. هيچ قيدى هم ندارد كه آن حرمت در صورتى است كه ذهاب الثّلثين نشده باشد. غايتى ندارد. وقتى كه اذا غقلى يحرم، مدلول اين روايت اين است.
باز در روايت ديگر كه روايت حمّاد ابن عثمان[7] است و بعيد هم نيست من حيث السّند معتبر بوده باشد، كه روايت سوّمى است. كلينى « عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» ابن عيسى يا احمد ابن محمد خالد است. «عَنْ أَبِي يَحْيَى الْوَاسِطِيِّ» كه ديروز اشتباه كردم. اين ابو يحيى الواسطى است. اين سهيل ابن زياد واسطى است. اسمش سهيل ابن زياد است. ابى يحيى الواسطى است. در حقّش است كه حديث او يعرف و ينكر. ظاهراً نجاشى فرموده است حديث او يعرف و ينكر، بعيد نيست كه از اين استفاده بشود كه اين شخص فى نفسه اعتبار دارد. يعنى ممدوح است. اغلی مدح استفاده مىشود. «عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ شُرْبِ الْعَصِيرِ- قَالَ تَشْرَبُ مَا لَمْ يَغْلِ» مادامى كه غليان پيدا نكرده است بخور. «فَإِذَا غَلَى فَلَا تَشْرَبْهُ- قُلْتُ أَيُّ شَيْءٍ الْغَلَيَانُ قَالَ الْقَلْبُ». وقتى كه غليان پيدا كرد نخور او را. چه ذهاب ثلثينش بشود يا نشود. مطلق است. از اين اطلاق در مغلى بالنّار رفع يد مىكنيم. آنجا صحيحه عبد الله ابن سنان گفت كه اگر آن مغلى بالنّار ذهاب ثلثينش شد، حلال است. امّا در غير مغلى بالنّار رفع يد از اطلاق دليلى نداريم. مقيّدى نداريم كه رفع يد از اطلاق بكنيم. بعد هم فرمود. سؤال كرد كه قلت اىّ شىءٍ اين مربوط به اين بحث فعلى نيست. بحث آتى است. قلت اىّ شىءٍ الغليان؟ قال، القلب كه همان مىجوشد. تند مىجوشد كه مىبينى قلب مىشود آن مايع آبگوشت. بالا و پايين مىآيد آن آبش آن قلب است، آن غليان است. قل، قل مىجوشد.
در موثّقه ضريح كه باز روايت چهارمى[8] است دارد «اذا نش العصير نَشَّ الْعَصِيرُ أَوْ غَلَى حَرُمَ». را هم معنا مىكنيم انشاء الله امروز وارد بحث مىشويم. حرام مىشود. مقتضى الاطلاق اين است كه اين حرام است. سواءٌ ذهب ثلثا بعد ذالك او لم يذهب. اين اطلاق دارد. حرام مىشود. نسبت به اطلاق در آن جايى كه غليان بالنّار بشود رفعيّت مىشود. چون كه ذهاب الثّلثين در مغلى بالنّار محلّل است. وامّا در غليان يا در نشيش كه به غير النّار است، از اين حرم از اطلاقش رفع يد مىشود، ما مقيد نداريم. بدان جهت مىگوييم تا مادامى كه سركه نشده است نمىشود او را خورد.
سؤال...؟ عرض مىكنم بر اينكه ظاهر اذا طبخ معنايش اين است كه طبخ در حرمتش مدخليّت دارد. كلّ عصير خوب ايشان گفت. يادم افتاد كه نگذرم. بعضىها ممكن است كه توهّم بكنند كه صحيحه عبد الله ابن سنان كه داشت كلّ عصير اصابة النّار فرقى نمىكند. قبلاً خودش جوشيده بود يا خودش جوشيده نبود. كلّ عصير اصابت النّار. او را هم مىگويم شيخنا. مهلت محلاً.
عرض مىكنم در آن صحيحه عبد الله ابن سنان اين جور بود كه. «كلّ عصير اصابه النّار حرامٌ حتّى يذهب الثّلثا و يبقى ثلثه». ممكن است كه كسى بگويد اصابت النّار معنايش اين است كه اصابه نار بكند. چه قبلاً خودش جوشيده بود، بعد ديگ را آوردند. يادمان رفت، ديشب اين بيرون ماند. هوا هم گرم بود. خودشش نشيش پيدا كرده است. كف كرده است. بياييد الان بگذاريم روى آتش ديگر. خصوصاً در آن اشخاصى كه شيره مىپزند. بگذاريم روى آتش. ديگر چكار كنيم. كلّ عصير اصابه النّار كه وقتى كه روى آتش گذاشتند كلّ عصير اصابه النّار مىگيرد اين را. اين هم به ذهاب ثلثين حلال مىشود.
و هكذا در آن صحيحه عبد الله ابن سنان دوّمى اين بود كه العصير اذا طبخ حتّى يذهب ثلثا و يبقى ثلثه اين مطلق است. فرض اين است كه بر اينكه چه آن عصير قبلاً بنفسه جوشيده باشد يا نجوشيده باشد. ولكن به اينها نمىشود تمسّك كرد. چرا؟ براى اينكه كلّ عصير اصابت النّار، ظاهرش اين است كه اصابة النّار مدخليت دارد در حرمت او. يعنى جوشش بالنّار است. اين اصابه نار مدخليّت دارد. در حرمت او. و هكذا در آن انّ العصير اذا طبخ معنايش اين است كه اگر طبخ نمىشود حلال بود آن عصير. ظاهرش اين است. مىگويد وقتى كه طبخ شد، بايد اين جور بشود. طبخ الى ذهاب الثّلثين بشود. كمتر از اين طبخ فايده ندارد. ظاهر اينها اين است. و بدان جهت ما يك اطلاقى داشته باشيم كه عصيرى كه مغلى من قبل نفسه بوده باشد اين به ذهاب ثلثه حلال مىشود، ما وجهى نداريم.
سؤال...؟ براى اينكه عصير اگر طبخ نشود كه اشكال ندارد. عصير كه حرام نيست. براى اينكه مقيّد خودش است. اذا طبخ است. معنايش اين است كه وقتى كه عصير را به طبخ گذاشتيد مىجوشد. وقتى كه مىجوشد ديگر حرام مىشود. اين فايده ندارد. مگر اينكه دو ثلثش برود. معناى ظاهر اين روايت اين است. و الاّ اگر طبخ نشد، آب انگور را گرفته بودند شما هم نوش جان كرديد. قوّت قلب باشد. اين كه ديگر اشكالى ندارد. عصير بايد غليان پيدا كند تا حرام بشود. انّ العصير اذا طبخ يعنى به طبخ حرام مىشود. ظاهرش اين است. منتهى به طبخ كه حرام شد بايد طبخ ادامه كند تا ثلثينش از بين برود. منتهى گفتيم ادامه طبخ اذا ذهاب ثلثين چون كه غالباً ذهاب ثلثين به اين طبخ مىشود. والاّ اگر به شمس هم ذهاب ثلثين شد عيبى ندارد.
سؤال...؟ عيب ندارد. حدوثش هم غالباً بالطّبخ است. ما نمىگوييم. ولكن آن عصير اطلاق فرد غير غالب را هم مىگيرد. فرقى نمىكند. اطلاق فرد غير غالب را شامل مىشود. كسى فرض بفرماييد بر اينكه آنى كه غير غالب در انسان است، آن عالم متبحّر است. حكمى اگر براى انسان شامل شد، آن را هم مىگيرد. اشكالى ندارد. كلام در قيد غالبى است. كه قيد غالبى مطلق را، اطلاق را از بين نمىبرد. قيد اگر غير غالبى مىشد، آن جا جاى اين است كه بگوييم اين قيد ظاهرش اين است كه مدخليّت در حكم دارد. مفهوم دارد و تقييد مىكند مطلق را.
وامّا قيد وقتى كه غالبى شد، ديگر اطلاق را از بين نمىبرد. مثلاً غالباً مياه در خارج، مياه در ما نحن فيه، آن مياه متعارفه است كه مثلاً آب رودخانه است و آب چشمه است و آب چاه است و اينها است ديگر. اينها آب دريا است. امّا اگر حكمى را شارع روى آب وضع كرد بر اينكه الماء يطهّر، الماء رافع للحدث و الخبث، مىگوييم آن آب غير متعارف هم همين جور است. آن آب كه آب مصنوعى بود درست كردند. دو جزء را مركّب كردند و آب شد. دو جزء دارد. آن را هم مىگيرد. آن هم پاك مىكند. دستتان را بشوريد پاك مىكند. اطلاق مىگيرد او را. كلام اين است كه اطلاق در مقابلش مقيّدى بوده باشد كه آن قيد غالبى داشته باشد، آن قيد غالبى اطلاق را تقييد نمىكند. كلام ما اين بود. هذا كلّه در تمام اين مسأله عرض كردم متحصّل عن جميع ما ذكرنا اين است، عصير غلى بالنّار او به غيره، دليلى بر اين نداريم كه آن عصير نجس مىشود قد التّفق اگر به واسطه غليان بالنّار او بالنّفس اتّفاقى افتاد، يك جا خمر شد اتّفاقاً مثل ماست شدن اتّفاقاً شير ماست بشود كه آن روز عرض كردم، خمر نجس است. و الاّ اگر خمر نشده باشد و مسكر نشده باشد دليلى نداريم كه او نجس است. و شك هم داشته باشيم اين سكينه خاتون اين سركه را كه گذاشته اين مسكر شده است يا نشده است، استصحاب عدم مسكريت مىكنيم. شبهه موضوعى است. يك وقتى اين مسكر نبود. الان هم كما كان. نجاست لا تترتّب.
امّا اگر عصير مغلى بوده باشد بالنّار حرام است و ذهاب الثّلثين محلّل او است و امّا به غير النّار مغلى بوده باشد، محلّل او تخليل است. چرا تخليل است. براى اينكه اطلاقاتى كه در باب حلّيت خل وارد شده است، مقتضاى آنها اين است كه اين سركه هم حلال است. بلكه غالباً همين جور است. سركه مسبوق است به عصير خودجوش. يا انگور خودجوش مىشود. يا عصير زبيبى خودجوش مىشود. يا آب انگور مىشود خودجوش مىشود. بدان جهت اخبار مىگيرد اين را. قطعا اين هم نبود، مىگفتيم حلال است. چرا؟ چون كه بعد از اينكه خمرى را كه صد در صد خمر است، اگر يك عدد هم بالاتر از صد بود باز مىگفتيم خمر است شارع به واسطه تخليل كه حكم كرد به طهارت و به حلّيت او. آنى كه خمر نيست فقط حرمت شرب دارد اين به طريق اولى به واسطه خل بودن حلال مىشود. بدان جهت در ما نحن فيه مادامى كه خل نشده است. چون كه خل غالباً همين جور است. مسبوق است به همين حالت، غالباً كه مىگوييم يعنى موارد فى نفسه غالب هستند. چون كه غالباً سركه را با انگور مىگذارند. آن آب انگور در مىآيد بيرون و مىجوشد. اين جور است ديگر. عصير عنبى مىشود. عصر مدخليّت ندارد. كه بحث خواهيم كرد انشاء الله. خود آب اگر بيرون آمد، آن هم همين جور است كه اگر جوشيد حرام مىشود. بدان جهت تخليل كه شد آن وقت حلال مىشود. اين را ما مىتوانيم بگوييم. بيشتر از اين را ما نمىتوانيم از روايات استفاده كنيم. آن كسى كه مىتواند استفاده بكند عهده بر مدّعى است. عمده هم در آن اطلاق كه هر عصيرى همين جور است، همين است. همين دو تا روايت است كه دو تا اطلاق است كه اشاره كردم العصير اذا اصابة النّار، انّ العصير اذا طبخ است. گفتيم آن جا قيد خورده است بر اينكه عصير، عصير مغلى بشود. عصير مغلى بالنّار بشود. چون كه مطلق العصير كه معنا ندارد حرام بشود. اين كه العصير اذا طبخ يعنى بالطّبخش غليان پيدا مىكند و حرام مىشود. و آن يكى را هم كه گفتيم اصابة النّار دخل دارد در حرمتش. هذا كلّه نسبت به اين مسأله.
بعد صاحب عروه يك چيزى ذكر مىكند در كلامش. مىگويد بلكه اقوی اين است كه در حرمت احتياج به غليان نداريم. بلكه اگر به مرتبه غليان نرسد، عصير عنبى نشيش داشته باشد، باز حرام مىشود به نشيش. لازم نيست در حرمت عصيرى كه به ذهاب ثلثين حلال مىشود چون كه ايشان ذهاب ثلثين را مطلقا محلّل مىداند. مىفرمايد اين عصير در حرمتش غليان لازم نيست. بلكه اقواء اين است اگر نشيش هم پيدا كند عصير عنبى، باز حرام مىشود. نشيش چيست؟ در خود معناى نشيش اختلاف ديده مىشود در كلمات. بعضىها كه به لغويين هم سابقاً نسبت دادهاند گفتهاند نشيش آن صوتى است كه وقتى كه مايعى را روى آتش گذاشتيد قبل از اينكه به جوش بيايد صدا مىدهد. آن صدايش را نشيش مىگويند. اين جور معنا كردهاند. مثل اينكه سماور را وقتى كه روشن كرديد قبل از اينكه بجوشد، شروع مىكند به صدا دادن. آن صدايش را نشيش مىگويند. ديگ را بگذاريد روى چراغ خصوصاً اين كه هوا گرم بوده باشد قبل از اينكه بجوشد يك صدايى مىدهد. نشيش او است. كه همين هم مسبوق على الغليان است.
بعضىها اين جور كه گفتهاند، آن وقت اشكال به آنها پيدا مىشود كه اين كه شما مىگوييد نشيش معنايش اين است و اين هم محرّم عصير است، آن وقت اشكال پيدا مىكند. اشكال اين است كه در روايات حرمت را معلق كرده بود امام (ع) به غليان. فرمود بر اينكه لا يحرم العصير حتّى يغلى حتّى اينكه غليان پيدا بكند. سؤال كرد در آن روايت حمّاد كه سؤال كرد مالغليان؟ فرمود، القلب كه همان جوش حسابى است. او معناى غليان است. ظاهر اين روايات اين است كه مادامى كه آن غليان نشده است، حلّيت باقى است. اگر بگوييم نشيش وقتى كه حاصل شد حرام مىشود، ديگر تعليق حرمت به آن غليان ممكن نمىشود. بايد بگوييم غليان هيچ كاره است. باشد يا نباشد. نشيش كه شد مىشود حرام.
و در يك روايت ديگر هم امام (ع) كه همان موثّقه ضريح محاربى است، آن جا اين جور داشت امام (ع). اين جور بود، روايت 4 در باب سوّم بود و عنه از كلينى عن محمد ابن يحيى عن احمد ابن محمد از ابن فضّال اين حسن ابن فضّال است كه احمد ابن محمد ابن عيسى از او نقل مىكند. عن الحسن ابن الجهل ثقه است. عن ضريح المحاربى ثقه است. «قال، سألت ابا عبد الله (ع) يقول اذا نش العصير او غلى حرم». نشى كند يا غليان بكند، حرام مىشود. اصلاً علاوه بر آن اشكال كه در آن روايات تعليق حرمت بر غليان، لغو مىشود، اصلاً اصل غلى به نشيش در اين روايت اذا نشى او غلى، اين عطفش درست نمىشود. چون كه اذا نشى، چون كه هر غليان مسبوق به نشيش است. اذا نشى، نادر اتّفاق مىافتد كه نشيش نباشد. مثل اينكه يك چيزى را كه خوب گرم بود. آتش هم خيلى بود. به مجرّد اينكه روى آتش گذاشتند، اين شروع كرد به جوش كردن و پريدن. اين ممكن است. ولكن فرد نادر است. ولكن غالباً بلكه مىشود گفت دائماً الاّ شذّ و ّدر، غليان مسبوق به نشيش است. نشيش است. اگر نشيش محرّم است، اذا نش العصير او غلى درست نمىشود. معلوم مىشود كه مراد از نشيش در اين روايت و هكذا در آن روايتى كه در زبيب وارد شده است كه عصير زبيبى را چه جور بپزند تا حلال بشود، مراد از نشيش اين صوت نيست. صوت جوشيدن نيست. صوتى كه قبل از جوشيدن است. صوت قبل از جوشيدن نيست. نشيش نيست. ظاهراً نشيش عبارت از خودجوش بودن است. يك وقت انسان شيئى را به آتش مىجوشاند، يك وقت خودجوش مىشود. البتّه وقتى كه خودجوش شد، ديگر غل، غل نمىكند. چون آن جا نفت ندارد كه روشن كرده بود اين چراغ نفتى يا گاز يا چيز ديگر كه غل، غل بجوشد. ولكن به جوش مىآيد وقتى كه عصير ميوهجات را گذاشتند كف مىكند. بالا مىآيد. اين را مىگويند جوشيدن كه خودجوش است. در آن روايت هم كه بود ان خشيت ان نش اين عصير يعنى خودجوش بشود. نشيش او است. اين روايت اين جور مىشود كه ظاهر اين روايت اگر عصير خودجوش بشود يا بجوشانندش، غليان آن جوشاندن را مىگويند كه آن جا غل، غل كند و بجوشد. بجوشانند عصير را يا خودجوش بشود حرام مىشود. بايد روايت را اين جور معنا بكنيم. خودجوش بودن همان جوشيدن مىشود. در جايى كه مىجوشانيم نشيش كه صدا مىدهد، آن محرّم نيست. معناى اين روايت اين است كه عصير اگر خودجوش بشود يا بجوشانند حرام مىشود. بدان جهت اگر عصير عنبى را گذاشتيم در ديگ و بالاى چراغ گذاشتيم هوا هم سرد بود صدا داد و نشيش پيدا كرد. صاحب عروه مىخواهد بگويد آن حرام مىشود درست نيست. نشيش در روايات به معنى صوت كه گفتهاند و به بعضى لغويين نسبت دادهاند، اين معنا ثابت نشده است بر ما. بدان جهت اين دليل ندارد. خودجوش بشود يا بجوشانند. مسأله احتياج به تأمّل، تدّبر، طول، توضيح دارد كه انشاء الله فردا.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص69.
[2] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ سُئِلَ عَنِ الطِّلَاءِ فَقَالَ- إِنْ طُبِخَ حَتَّى يَذْهَبَ مِنْهُ اثْنَانِ وَ يَبْقَى وَاحِدٌ فَهُوَ حَلَالٌ- وَ مَا كَانَ دُونَ ذَلِكَ فَلَيْسَ فِيهِ خَيْرٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص285.
[3][3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص289.
[4] وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ خَالِدِ بْنِ جَرِيرٍ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ الشَّامِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَصْلِ الْخَمْرِ- كَيْفَ كَانَ بَدْءُ حَلَالِهَا وَ حَرَامِهَا- وَ مَتَى اتُّخِذَ الْخَمْرُ فَقَالَ- إِنَّ آدَمَ لَمَّا أُهْبِطَ مِنَ الْجَنَّةِ اشْتَهَى مِنْ ثِمَارِهَا- فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِ قَضِيبَيْنِ مِنْ عِنَبٍ فَغَرَسَهُمَا- فَلَمَّا أَنْ أَوْرَقَا وَ أَثْمَرَا وَ بَلَغَا- جَاءَ إِبْلِيسُ فَحَاطَ عَلَيْهِمَا حَائِطاً- فَقَالَ آدَمُ مَا حَالُكَ يَا مَلْعُونُ- قَالَ فَقَالَ إِبْلِيسُ إِنَّهُمَا لِي- قَالَ كَذَبْتَ فَرَضِيَا بَيْنَهُمَا بِرُوحِ الْقُدُسِ- فَلَمَّا انْتَهَيَا إِلَيْهِ قَصَّ آدَمُ عَلَيْهِ قِصَّتَهُ- فَأَخَذَ رُوحُ الْقُدُسِ ضِغْثاً مِنْ نَارٍ فَرَمَى بِهِ عَلَيْهِمَا- وَ الْعِنَبُ فِي أَغْصَانِهَا - حَتَّى ظَنَّ آدَمُ أَنَّهُ لَمْ يَبْقَ مِنْهُ - وَ ظَنَّ إِبْلِيسُ مِثْلَ ذَلِكَ- قَالَ فَدَخَلَتِ النَّارُ حَيْثُ دَخَلَتْ- وَ قَدْ ذَهَبَ مِنْهُمَا ثُلُثَاهُمَا وَ بَقِيَ الثُّلُثُ- فَقَالَ الرُّوحُ أَمَّا مَا ذَهَبَ مِنْهُمَا فَحَظُّ إِبْلِيسَ- وَ مَا بَقِيَ فَلَكَ يَا آدَمُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص282.
[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص285.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص287.
[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص287.
[8] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص287.