درس دویست و سوم

نجاسات

مسألة1: « ألحق المشهور بالخمر العصير العنبي ‌إذا غلى قبل أن يذهب ثلثاه وهو الأحوط ، وإن كان الأقوى طهارته . نعم ، لا إشكال في حرمته سواء غلى بالنار أو بالشمس أو بنفسه ، وإذا ذهب ثلثاه صار حلالاً سواء كان بالنار أو بالشمس أو بالهواء ، بل ‌الأقوى حرمته بمجرد النشيش وإن لم يصل إلى حد الغليان ، ولا فرق بين العصير ونفس العنب ، فإذا غلى نفس العنب من غير أن يعصر كان حراماً ، وأما التمر و الزبيب وعصيرهما فالأقوى عدم حرمتهما أيضاً بالغليان وإن كان الأحوط الاجتناب عنهما أكلاً بل من حيث النجاسة أيضاً ».[1]

ادامه بحث جريان استصحاب تعليقی در عصير زبيبی

كلام در اين بود كه اين استصحاب تعليقى كه در عصير زبيبى گفته شده است آيا آن استصحاب تعليقى تمام است يا تمام نيست؟ عرض كرديم بعد البنا بر اين كه استصحاب در شبهات حكميه اعتبار دارد كلام واقع مى‏شود اين كه در شبهات حكميه تعبير مى‏شود از بعضى استصحاب‏ها به استصحاب تعليقى، آيا اين هم اعتبار دارد؟ بعد از بنا بر اين كه استصحاب حكم در شبهات حكميه اگر تنجيزى باشد معتبر است. عرض كرديم ملاك استصحاب تعليقى اين است در شبهات حكميه آن تقديرى كه ثبوت حكم در آن تقدير متيقن است آن تقدير با آن تقديرى كه فرض مى‏شود در آن حكم اين دو تقدير با همديگر در طول زمان ممكن الجمع نيستند. آن عنبى كه، آن عنب غليان پيدا بكند به غليان حرام مى‏شود. در آن فرض و تقديرى كه در خارج واقع بشود حكم متيقن است آن تقدير غليان عنب است. ولكن آن تقديرى كه در او شك داريم آن تقدير غليان الزبيب است. اين زبيبى كه در خارج بالفعل موجود است، شك مى‏كنيم آيا غليان پيدا كند حرام است يا نه؟ اين غليان اين زبيب، بلكه خود زبيب با آن غليان العنب در طول زمان قابل جمع نيست. اگر اين زبيب در حال عنبيت غليان پيدا كرده بود زبيب نمى‏شد. اين در حال زبيب كه غليانش مشروط است اين شك در حرمت زبيب در حال الغليان، غليان الزبيب فرض الشك است. غليان اين زبيب در حال عنبيت در فرض قطع به حكم است. اين دو تا فرض در طول زمان قابل فرض نيستند. كلام در اينها است، آيا در اين موارد ما مى‏توانيم حكم تعليقى را استصحاب بكنيم. چون كه حكم تنجيزى كما ذكرنا ممكن نيست در ما نحن فيه. چون كه دو تقدير در طول زمان جمع نمى‏شود. اگر جمع مى‏شد، استصحاب، استصحاب تنجيزى بود. فرقى هم نمى‏كند. آن جايى كه حكم، حكم تنجيزى است، از اول شارع حكم را منجز جعل كند يا حكم را از اول معلق جعل كرده است. فرموده است الماء الكر اذا تغيّر تنجس. اين ماء كر متغير شده بود متنجس هم شده بود. الان از آن زوال تغير شده است. شك مى‏كنيم نجاستش باقى است، كه اتصال به كر و جارى مى‏خواهد؛ يا زوال تغير موجب طهارت الكر مى‏شود.

 استصحاب نجاست مى‏كنيم بعد از زوال تغير. اين استصحاب، استصحاب تنجيزى است. در استصحاب تنجيزى فرقى نمى‏كند، حكم در خطاب منجزاً جعل بشود يا حكم در خطاب معلقاً جعل بشود. اما آن فرضى كه در آن فرض حكم يقينى است، با آن فرضى كه در او شك است ممكن الجمع هستند در طول زمان. استصحاب تنجيزى مى‏شود. اگر استصحاب در شبهات حكميه، حجت شد آنجا هم حجت مى‏شود. انما الكلام در موارد استصحاب تعليقى اين است كه دو تا فرض كه يكى حكم متيقن است در يكى حكم مشكوك است اين دو تا فرض در طول زمان قابل جمع نبوده باشند در وجود. اينجا است كه استصحاب تعليقى حجت است يا نه؟ عرض كرديم خدمت شما، كه در ما نحن فيه استصحاب تعليقى اعتبارى ندارد. يعنى اركان استصحاب تمام نيست. در موارد استصحاب تعليقى نه اين كه در ادله استصحاب قيد خورده است كه موارد استصحاب تعليقى نباشد. قيد خورده است. خود اركان استصحاب تمام نيست. چرا تمام نيست؟ عرض كرديم بر اين كه در اين جهت فرقى نمى‏كند شارع موضوع را مقيد به قيدى بكند، بگويد بر اين كه، الماء المتغير نجسٌ يا اين كه الكر المتغير بالنجاسة نجسٌ يا اين كه حكم را مقيد كند. بگويد الكر نجسٌ اذا تغير. الكر يتنجس اذا تغير، كه اذا تغير قيد تنجس بوده باشد در مقام اثبات. عرض كرديم اين دو تا تعبير در مقام ثبوت با هم فرقى ندارند. در چه چيز فرق ندارند؟ در اين جهت فرق ندارند كه تا مادامى كه تغير در خارج بر كر حاصل نشود در هر دو صورت فرض الوجود شده است. اگر تغير در خارج حاصل نبوده باشد آن نجاست در آن ماء نيست. بايد ماء تغيرش حاصل بشود تا نجاست داشته باشد. در اين جهت فرقى نيست كه بگويد الكر متغير نجس، يا بگويد الكر يتنجس اذا تغير. چرا؟ اين دو تا در مقام ثبوت، ملتفت شده‏ايد كه آقايان چه جور تعبير كرده‏اند، چه چيز فرق ندارد؟ در اين كه تا مادامى كه اين تغير در خارج تحقق و عينيت نداشته باشد در ماء كر، در آن ماء نجاستى نيست. چرا برگشتش به اين است؟ عرض كرديم شما مواردى را كه مولی حكم به انشاء مى‏كند آن موارد را ملاحظه بفرماييد. كه آنى كه واضح‏تر است همه مبتلا هستند باب الوصيت است. در باب وصيت اين كه مى‏گويد هذا الدار ملك لزيد بعد وفاتی، كه فرقى نمى‏كند بگويد هذا الدار من بعدى ملك لزيد، يا بگويد بر اين كه هذه الدار بزيد، دلالت هر دو در اين است كه ملكيت مطلقه جعل نشده است. ملكيت مطلقه اين دار جعل نشده است براى زيد على الاطلاق. بلكه ملكيت مبداءش موت است. اين متّ فهذه الدار ملك زيدٍ. جعل الان هست، جعل يعنى انشاء. انشاء اين است كه انسان يك امرى را كه قابل اعتبار است. امر اعتبارى است كه از او تعبير مى‏كنند اعتبارى، آن عنوان را لحاظ بكند كه قابل انشاء است. لفظى را بگويد و كلامى را بگويد كه آن عنوان اعتبارى غرضش اين است كه ابراز بشود و موجود بشود در خارج. اين لحاظ مى‏كند ملكيت اين دار را بعد از موتش بر زيد. اين ملكيت را لحاظ مى‏كند كه ملكيت مبداءش بعد از موتش است.

 اين ملكيت امر اعتبارى است. چون كه امر اعتبارى مبداء و معادى باشد داشته باشند. منتهايى بايد داشته باشد. يا منتهاى آن موقت مى‏شود يا الى الابد مى‏شود فرقى نمى‏كند. چه جورى كه اين امر اعتبارى منتهايى دارد مبداء هم بايد داشته باشد. طهارتا مبداء ملكيت را از حالا مى‏گيرد. مى‏گويد يا زيد ملكتك هذا الدار، اين ملكيت مبداءش از حالا است. مبداءش ملك زيد ميشود. وقتى كه گفت قبلت هبه است. و اما در جايى كه گفت، نه ملكت هذه الدار لزيد بعد وفاتی. معنايش عبارت از اين است آن ملكيت بعد الموت را الان انشاء مى‏كند. از زيد بپرسى، يا زيد اين دار از كى ملك شما مى‏شود؟ ملكيتش را از كى به شما داد؟ مى‏گويد بعد از مردنش، معلوم نيست، من بلكه قبل از او مردم. از موصى بپرسيد، ملكيت اين دار را از كى دادى به اين زيد؟ مى‏گويد بعد از موتم. اين تعليق كه در كلام مى‏آورد تعليق در كلام ملكيت را دو سنخ نمى‏كند. كه ملكيت مطلقه است، سنخى از ملكيت است كه مبداءش از حالا است. ملكيت معلقه يعنى مستقبله، آن ملكيت سنخ آخرى است. ملكيت سنخ نياورد. ملكيت اعتباريه يك سنخ است. ولكن مبداءش فرق دارد. كه تارةً براى او مبداءش را امر استقبالى قرار مى‏دهد و اخرى نه مبداءش استقبالى نيست. مى‏گويد از حالا ملك تو كردم. مطلق هم بگذارد ظهورش اين است كه از حالا ملك تو كردم. بدان جهت مى‏گويند اطلاق العقد يقتضى حاليت را.

على هذا الاساس مى‏گوييم بر اين كه در موارد قضاياى تعليقيه كه شارع مى‏گويد الكر تنجس اذا تغير، در كر نجاست را جعل مى‏كند. اما نجاستى كه مبداءش تغير آن كر است. از حينى كه تغير پيدا كرد، از آن حين تغير جعل مى‏كند. اگر گفت الماء المتغير نجسٌ آن بر آب متغير نجاست را جعل كرده است. بايد آبى در خارج متغير بشود تا مصداق موضوع بشود. بدان جهت تا مادامى كه كر متغير، تغير در او نيست، مصداق الماء متغير نيست. مى‏گوييم اگر تعليق هم بكند بگويد الماء الكر يتنجس اذا تغير، آن هم همين جور است. مبداء نجاست را بر آب از حين تغير جعل كرده است. قهرا آن آبهايى كه تغير ندارند به آنها اين نجاست شامل نمى‏شود، نجاست مجعوله. نجاست دو سنخ نيست. اگر فرمود العنب اذا غلی يَحرُم، معنايش اين است كه در عنب از آن حينى كه فعليت پيدا مى‏كند غليان حرمتى جعل مى‏كند كه مبداءش آن غليان حرمت است. از آن زمان غليان شروع مى‏شود. از خودش هم بپرسيد قبل از غليان شما بر عنب يك حكمى جعل كرده‏ايد؟ قبل از غليان؟ مى‏گويد بعله آن حليت است، حرمت جعل نكرده‏اند، قبل از غليان حلال است، حرمت جعل شده است. پس معلوم مى‏شود، عرض مى‏كنم بناءً على هذا عنب مادامى كه زبيب نشده بود، غليان كه نكرده بود، بعد كه زبيب شد، غليان پيدا كرده است. مى‏گوييم اين زبيب در آن حرمتى كه در حال عنب داشت همان حرمتش باقى است. استصحاب حرمت را مى‏كنيم. حرمت نداشت، اين غليان نكرده بود. مفروض اين است كه مبداء حرمت غليان بود و اين غليان پيدا نكرده بود. روى اين اساس مى‏گوييم حكم حرمت را نمى‏شود استصحاب كرد.

 حرمت معلقه سنخى باشد و حرمت منجزه سنخ آخرى باشد از حرمت، حرمت دو سنخى نيست. مثل ملكيت است، هيچ فرقى نمى‏كند. تفاوتش بالمبداء است. پس استصحاب حرمت را نمى‏توانيد بكنيد. يك چيزى براى شما علاوه كنم اينها تكرار سابق بود. يك مطلبى بر شما علاوه كنم، استصحاب كه جارى مى‏شود تارةً استصحاب در خود انشاء جارى مى‏شود. مولی آن انشائى را كه كرده بود، انشاء الحكم كه از آن انشاء تعبير به جعل مى‏كنيم. اين كه مى‏گويند جعل الحكم، يعنى انشاء الحكم. تارةً استصحاب در خود انشاء الحكم جارى مى‏شود. چون كه انشاء الحكم مثل انشاء معامله است. چه جورى كه بعد از معامله كه انشاء شد آن طرفين مادامى كه در مجلس هستند يا كسى كه حيوان خريده است يا كسى كه شرط خيار كرده است مى‏تواند آن جعل را الغا كند. مى‏گويد فسخ كردم معامله را، يعنى آن انشائى كه كرده بودم، چون كه انشاء بقائش امر اعتبارى است، حدوثش هم امر اعتبارى است كه انشاء وى شد انشاء مثلا ملكيت شد، چه جورى كه اين انشاء حدوثش و بقائش امر اعتبارى است، بدان جهت قابل الغاء هم هست. مى‏تواند انشاء را از اول الغاء كند و مى‏تواند انشاء را بقاءً الغاء كند. مثلا در باب البيع مى‏گويند كه فسخ در بيع و امثال ذلك الغاء بقائى است. ملكيت از مشترى، مشترى كه فرش را خريده بود، دو ماه نشست روى آن. بعد از دو ماه غبن براى او ظاهر شد، آمد فسخ كرد. فرش را تحويل داد به بايع، پولش را گرفت. بايع مى‏گويد دو ماه نشسته‏اى، اجرتش را بده. اين فرش اجرتش هر ماه پانصد تومان، هزار تومان، دو ماه نشسته‏اى مفت. مى‏گويد نه نمى‏دهم. چرا؟ چون كه مجتهدى كه از آن و من تقليد از او كرده‏ام، تو هم بايد تقليد كنى، اين مجتهدين ما مى‏گويند كه از حين فسخ ملكيت جدا مى‏شود. ملكيت مثمن از مشترى و ملكيت ثمن از بايع. حل من حين الفسخ است. ما تا حال كه دو ماه نشسته بودم در ملك خودم نشسته بودم، انسان به ملك خودش كه اجرت نمى‏دهد، اينجور مى‏گوييد ديگر. در بعض موارد نه، مى‏گويند كه بيع به خيار كه فسخ مى‏شود من حين الفسخ الغاء مى‏شود نه من رأسه الغاء مى‏شود. در فسخ در خيار الغاء از اول بود او حق داشت، بگويد دو ماه نشسته‏اى اجرتش را بده. اجرت المثلش را بده. مى‏گوييم حق ندارد. چرا؟ اين در باب بيع مسلم است. در باب الاجاره محل كلام است كه آيا اجاره فسخ من الحين الفسخ است. من الحين الغاء فسخ است، الغاء از آن حين است يا الغاء من رأسه است، على كلام.

 ولكن در باب البيع مسلم است، چون كه اعتبارى است، مى‏تواند از اعتبار بشود كان لم يصدر، الغاء معنايش اين است. ممكن است بقاء فرض بشود الغاء بشود. حكم هم همين جور است. حاكمى كه حكم را انشاء مى‏كند ربما مثل معامله مى‏شود. پشيمان مى‏شود كه بابا اين حكم را كه جعل كرده بوديم اشتباه كرده بوديم. اين حكم را نبايد ما جعل مى‏كرديم. بدان جهت حكم را از اول الغاء مى‏كند يا بقاء الغاء مى‏كند، دو جور مى‏تواند الغاء كند. على هذا الاساس استصحاب تارةً در ناحيه بقاء انشاء الحكم و عدم الغائه بقاء او من حين الحدوث در او جارى مى‏شود. كه اسم اين را استصحاب عدم النسخ مى‏گويند. كه آنى كه انشاء كرده بود او باقى است. يك وقت استصحاب را در مُنشاء جارى مى‏كنند. آن منشائى كه او را انشاء كرده بود در آن منشاء جارى مى‏كنند.

 استصحاب اگر در منشاء جارى بشود، در شبهات حكميه، نتيجه‏اش اين است كه منشاء را وسيع مى‏كند استصحاب. آن منشائى كه از دليل اجتهادى استفاده شده بود، دليل اجتهادى ديگر به سعى او دلالتى ندارد، بود كه به او تمسك مى‏كرديم. استصحاب در آن مجعول، در آن منشاء سعه داده مى‏شود. مثل اين كه فرض كنيد دليل فقط دلالت كرد، كه اذا تغير تنجس. اين كر متغير بود، تنجس داشت. الان زوال تغير شده است. شما مى‏خواهيد استصحاب بكنيد، استصحاب انشاء را نمى‏كنيد. استصحاب منشاء را مى‏كنيد، مى‏گوييد اين آن وقتى كه متغير بود نجاست داشت، الان هم آن نجاستش باقى است. استصحاب تمام اركانش ديگر. چون كه متغير بود زوال تغير شده است. نتيجه استصحاب اين است كه آن نجاستى كه انشاء شده بود او را توسعه داد. دليل اجتهادى به توسعه دلالت نمى‏كرد. ولكن اين استصحاب به بركتش اين شد كه مجعول را توسعه داد. آقايان ما در ما نحن فيه كه مسئله عنب است در بقاء انشاء شك نداريم. نسخ نشده است. آن دليل اجتهادى كه گفت العنب اذا غلی يحرم، مدلولش اين بود كه عنب وقتى كه غليان پيدا كرد، از حين الغليان حرمت براى او اعتبار مى‏شود. اين حكم ابدى است، نسخ نشده است. الان هم به سى جزء قرآن قسم مى‏خوريم كه باقى است. استصحاب در اين بقاء جعل جارى نيست. يعنى در بقاء اين انشاء. ايشان كه مرحوم حكيم دارد كه جعل با مجعول فرق ندارد، زمين تا آسمان فرق دارد. جعل يعنى انشاء. آن انشاء را يقين داريم كه آن انشاء باقى است نسخ نشده است. ما شكمان در سعه مجعول است. اين حرمتى را كه براى عنب جعل كرد كه مبداءش غليانش است وقتى كه فرض بفرماييد اين حرمت مجعوله زبيب شد ديگر تمام شده است. امَدش تمام شده است. چون كه مختص به حال عنب بود. يا در مقام ثبوت توسعه داشت. حال زبيبى را هم مى‏گيرد. استصحاب اگر در ما نحن فيه جارى بود مجعول را توسعه مى‏داد. در خود جعل و انشاء جارى نبود. چون كه شك در نسخ نداريم. كلام ما اين است كه خود اين حرمت را بخواهيم كه مجعول را استصحاب بكنيم حالت سابقه ندارد. در زبيب فعلى كه شك داريم كه غليان بكند حرام مى‏شود يا نه؟ در اين زبيب اين حرمت سابقه ندارد. متيقن نيست. چرا؟ چون كه اين زبيب كه نجوشيده بود كه حرمت داشته باشد.

 و اگر مى‏جوشيد زبيب نمى‏شد ديگر، تمام بود. او ديگر زبيب نمى‏شد. اين حرف ما است كه در موارد استصحاب تعليقى مثل آفتاب روشن مى‏شود كه در خود حرمت بعد از اين كه معلوم شد حرمت دو سنخ ندارد، در خود حرمت نمى‏شود استصحاب جارى بشود. معلوم هم شد كه ما نمى‏گوييم كه معناى الماء المتغير نجسٌ، الماء الكر يتنجس اذا تغير مدلول در مقام اثبات مضمون اين دو كلام يكى است. نمى‏خواهيم ما اين را بگوييم. مضمون‏ها مختلف است. در يكى قيد الحكم است، مفهوم دارد. در يكى قيد الموضوع است مفهوم ندارد. كلام ما اين است كه، اينها در مقام ثبوت در يك جهت شريك هستند. آن يك جهت اين است كه آنى كه به او يطلق عليه الشك كه تغير است، يطلق عليه الوصل كه متغير است عنوان متغير است، مادامى كه فعليت نداشته باشند حكم نيست. چون كه مبداء حكم فعليت آنها است. حكمى جعل نشده است و گفتيم عيبى هم ندارد. چون كه امر، امر اعتبارى است الان مى‏تواند انسان و بايد هم همين جور بكند، در حال حيات بايد انشاء وصيت كند. مرد كه انشاء وصيت نمى‏تواند بكند. انشاء فعلى است. منشاء استقبالى. اين قياس به ايجاد وجود نمى‏شود. كه ايجاد وجود گفتيم همان وجود است. فرقشان اعتبارى است. اين باب، باب ايجاب وجوب است، ايجاد وجود نيست در انشاء و منشاء امر استقبالى را انشاء مى‏كند. پس استصحاب را در حرمت نتوانستيم اثبات بكنيم.

 سؤال...؟ آقا حرمت تعليقى برگشت. حرمتى كه مبداء آن غليان است. كى اين زبيب يك حرمتى داشت كه مبداء آن غليان بود؟ آقا نه، الان فرض بكنيد زبيب است، نجوشيده است. مى‏خواهم اثبات كنم بر اين كه اگر غليان كرد مبداء حرمتش است. اين را مى‏خواهم اثبات كنم ديگر. مى‏گوييم اين كه غليان كرد مبداء حرمتش است، اين خود حرمت را استصحاب مى‏كنيم. اين برگشت به مبدائيت للحرمه. شما اگر مى‏گوييد اين در وقتى كه عنب بود غليانش مبدئيت داشت للحرمه. الان هم مبدائيت للحرمه دارد. اگر اين را مى‏خواهيد استصحاب بكنيد، اين امر فعلى است. اين را ما داريم حرف نمى‏زنيم، اين بحثش جداگانه است. ما فعلا خود حرمت را مى‏گوييم. اگر مستحق را خود حرمت قرار داديد، مى‏گوييم حرمت كه دو سنخ ندارد. اثبات كرديم كه حرمت دو سنخ ندارد. اگر دو سنخ داشت يكى تعليقى، يكى تنجيزى، مطلب خيلى پاكيزه بود. ما مثل آفتاب روشن كرديم كه حرمت مثل ملكيت امر اعتبارى است. ملكيت مستقبله، معلقه يعنى مبدائش امر استقبالى است. مبدائش آن شى‏ء است. حرمت معلقه هم يعنى حرمت مبدائش او است. در اين زبيب اگر بخواهيد استصحاب حرمت را بكنيد، حرمت حالت سابقه ندارد. اگر بخواهيد مبدائيت را استصحاب بكنيد كه مبدائيت را يا ملازمه را، منتهى ما سابقا تعبير به ملازمه مى‏كرديم، تعبير به مبدائيت هم بكنيد برگشتش به همان ملازمه است. يا بخواهيد عليت و معلوليت را، علت نيست، علت و معلول در اعتباريات معنا ندارد. مثلا سببيت و مسببيت، عليت و معلوليت را استصحاب بكنيد، بله اينها حالت سابقه دارند. اينها فعلى هستند. اين ملازمه فعلى است. اين مبدائيت فعلى است. اين سببيتى كه مى‏گوييد ولو سببيت مجازيه فعلى است. الاّ انّها اينها احكام عقل است ربطى به حكم شرعى ندارند. چون كه عقل وقتى كه ديد شارع حكم را معلق كرد، بر فعليت امرى كه آن امر بالفعل موجود نيست، حكم را، فرقى نمى‏كند، عقل ديد اگر موضوع را مقيد كرد شارع به قيدى، يا حكم را مقيد كرد به قيدى و قيدى را مبداء حكم قرار داد اين عقد است كه مى‏گويد وقتى كه موضوع موجود شده است ولكن آن شيئى كه حكم به او معلق است، يعنى مبداء حكم است او موجود نيست. خوب عقل مى‏گويد اين كه موجود شد، اين اگر موجود بشود اين موجود است.

 اين ربطى به جعل دومى ندارد كه شارع اين را جعل بكند. اين نه حكم شرعى است نه موضوع حكم شرعى است، اين فقط لازمه حكم عقلى است. وقتى كه شارع حكم را مبداء را امر استقبالى قرار داد، موضوع حكم را عقل قرار داد يك جزء موضوع موجود شد، عقل مى‏گويد آن ديگرى موجود بشود، اين حكم موجود است، اين اختصاص به حكم ندارد. اين در تكوينيات هم همين جور است. مى‏گويد خوب الحمد الله شما انسان هستيد، عاقل هستيد، درس هم بخوانيد مى‏شود عالم. چون كه عالم عنوانش ذاتى است ولی علم، مبداء داشته باشد. ذاتش هم هست، انشاء الله هر وقت مبداء شد خوب موجود مى‏شود ديگر. اين همان حكم است.

سؤال..؟ نشد، سبب چيست؟ يعنى غليان است. غليان حكم تكوينى است. آن غليان امر تكوينى است. نمى‏شود، شارع يك حرمت جعل مى‏كند. اينها را عقل مى‏گويد.

 شارع هيچ چيز جعل نكرده است. شما وقتى كه وصيت كرديد، موتتان را سبب قرار داديد؟ ملكيت جعل كرديد، مبداء آن ملكيت هم موت شما است. اين را شما كرديد. عقل مى‏گويد بله، موصى هست. بميرد انشاء الله خانه مال زيد است. اين جعلى نيست. اين حكم عقل است. خوب عقل درك مى‏كند ديگر. وقتى كه شارع حكم كرد و براى او مبدائى قرار داد كه اين امر استقبالى است اينجور مى‏شود ديگر. اين نه موضوع حكم شرعى است نه خود حكم شرعى است. هيچ كدام نيست، حكم عقل است. پس شما چه چيزى را استصحاب مى‏كنيد؟ بدان جهت روى اين اساس است، چون در ملازمه مى‏شود، چيزى گفت. الماء اذا تغير تنجس، مى‏شود گفت كه مفاد اين قضيه ملازمه است. ولكن ما گفتيم مدلول در مقام اثبات استصحاب نمى‏شود. مستصحب ما حكم در مقام ثبوت است. اگر به ملازمه هم تعبير بكند، بگويد جعلت، غليان العنبى سبباً لحرمتها اين در مقام ثبوت ممكن نيست. مگر اين كه حرمتى جعل كنند براى عنب و مبداء آن حرمت را غليان قرار بدهد. والاّ در مقام ثبوت بخواهد شارع خود سببيت را جعل كند، غير معقول است. مى‏گوييم غير معقول يعنى غير واقع است. چون كه اين امر اعتبارى است. چون كه در امر اعتبارى، آنى كه قابل اعتبار است، حرمت است. حرمت را مى‏شود مبدائش را مستقبل قرار داد و مى‏شود فعلى قرار داد. در تعبير هر چه بگويد مدلول اين كلام استصحاب نمى‏شود يكى از مقدمات ما بود. آنى كه مستسحب ما، حكم در مقام ثبوت است. آنى كه شارع در مقام ثبوت اعتبار كرده است او استصحاب مى‏شود و بيّناه بما لا مزيد عليه، كه معتبر در مقام ثبوت حرمت است و سنخ نيست تا استصحاب بشود. فقط اختلاف در ناحيه مبداء است.

 روى اين اساس است كه ما استصحاب تعليقى را منكر شده‏ايم و گفته‏ايم استصحاب تعليقى وهم است، خيال است و اعتبار استصحاب كه لا تنقض اليقين بالشك، اگر گفتيم شبهات حكميه را مى‏گيرد استصحاب تعليقی را شامل نمی شود چون که اركان تمام نيست. نه به جهت بعضى‏ها كه گفته‏اند استصحاب تعليقى اعتبارى ندارد، چون كه معارضه مى‏كند استصحاب تعليقى با استصحاب حكم تنجيزى كه اين عنب وقتى كه زبيب شد، مى‏گوييم اين يك وقتى اگر غليان مى‏كرد حرام مى‏شد، آن وقتى كه عنب بود. الان هم مى‏گوييم كه اگر غليان بكند اين زبيب حرام مى‏شود. اين مى‏گويد كه اگر زبيب غليان پيدا كرد اول حرمتش است. از آن طرف هم يك استصحاب تنجيزى هست. اين زبيب قبل از اين كه بجوشد كه حرام نبود، قطعا حلال بود قبل از اين كه بجوشد. بعد از جوشيدن نمى‏دانيم بر اين كه حليتش باقى است يا نه؟ احتمال مى‏دهيم كه حكم مختص به عنب باشد، استصحاب حليتش را مى‏كنيم. اين حليت از اينجا مى‏زند استصحاب حرمت را او اين را مى‏زند، تساقط مى‏كند.

بررسی معارضه استصحاب تعليقی با استصحاب تنجيزی در ما نحن فيه

 جماعتى در استصحابات تعليقيه گفته‏اند استصحاب تعليقی اعتبارى ندارد به [دليل] معارضه [با استصحاب تنجيزی]. چه جورى كه اصل جريان استصحاب در تعليقيات وهم بود، معارضه‏اش هم وهم است. فرضا اگر استصحاب جارى بود، در استصحاب تعليقى و از آن اشكالات سابق اغماض عين می شد، می گفت كه نه حرمت تعليقيه يك سنخ حرمتى است که قابل استصحاب است. يا ملازمه جعلش شرعيه است، او قابل استصحاب است، هيچ وقت استصحاب حرمت با استصحاب حليت معارضه نمى‏كند. چرا؟ چون وقتى كه شارع فرمود اذا غلی يحرم، چه جورى كه شارع حرمت را مغيی به غليان كرد لا محاله بايد حليتش را هم مغيی به عدم الغليان بكند. چون كه جعل دو تا حكم در موضوع، در شيئى در تقدير واحد غير معقول است، ممكن نيست. وقتى كه حرمت را براى عنب جعل كرد، على تقدير الغليان فرض كرديم حرمت على تقدير غليان يك سنخ از حرمت است. بايد براى عدم غليانش هم يك سنخ اباحه جعل كند. براى آن عنبى كه غليان نكرده است، عنبى كه غليان نكرده است به او هم چه چيز جعل كند؟ بايد جعل كند اينجور است يا نه؟ آن به عدم الغليان است. يعنى مغياى به غليان است. مادام لم يغل، كه در متن روايت هم بود كه عصير ما لم يغل حلال است، حليت مادام مى‏شود. خوب وقتى كه زبيب شد، مى‏گوييم آن حليتى كه قبل از غليان داشت، حليت مادام بود. همان حليت، حليت حال العنب است ديگر، او را استصحاب مى‏كنيم. استصحاب تمام است. چون جورى كه استصحاب در ناحيه حرمت تمام است، در ناحيه حليتش هم تمام است. مى‏گوييم اين زبيب آن وقتى كه عنب داشت، حليت مادام داشت، ما لم يغل، الان هم همان حليتش باقى است. حليت ما لم يغل باقى است. يعنى چه؟ يعنى اگر غليان كرد لا حليت. پس شك در حرمت نداريم چون كه حليت، آن استصحاب در حال العنب حكومت پيدا كرد در شك ما، در حليت زبيب بعد الغليان. موضوع حليت را از ميان برداشت. او حرمت را اثبات كرد. اين استصحاب بقاء حليت را گفت بر اين كه حليت مادام است، در حال زبيب هم. چون كه در حال عنبيت مادام بود ديگر. الان هم همان حليت مادام باقى است. حليتى كه مغيی است شرعا به غليان. ما لم يغلى است، ما لم يغلى معنايش چيست؟ معنايش اين است كه اذا غلی فلا حليت له.

 اين استصحاب حليت مغيی شك ما را بعد از غليان از بين مى‏برد چون كه اثبات كرد كه غليان بكند حرام است. منتهى شك را وجدانا از بين نمى‏برد. مثل تعبد است، تعبد است، ديگر از اين تعبير به حكومت مى‏شود. بدان جهت مى‏گويند استصحاب حكمى كه اين زبيب در حال عنب داشت، من الحلية و الحرمة، هم حرمتش استصحاب مى‏شود و هم حليتش استصحاب مى‏شود و اين استصحاب حليت مادام با حرمت على التدبير الغليان با هم هيچ چيز نيستند، جنگى ندارند. هر دو برادر و خواهر هستند. هيچ معارضه‏اى ندارند. اين دو تا استصحاب جارى مى‏شود و اثبات مى‏كند اين حليت مادام العغلی ديگر فلا حليت. حليت نيست، ديگر جايى براى آن استصحاب مسببى باقى نمى‏ماند، بلكه حقيقتا متيقا ندارد او. اين استصحاب گفت كه حليت قبل الغليان حليت مادامه بود. مادام لم يغل بود، يعنى اذا غلی فلا حليت، جارى نمى‏شود. بله اين عرض ما در استصحاب تعليقى.

عدم موجوديت مصداق استصحاب تعليقی در ما نحن فيه بر فرض جريان آن

 ثم بنينا كه استصحاب تعليقى هم مثل استصحاب تنجيزى حجيت دارد، هيچ اشكالى ندارد فرضا. ديگر، آمديم پايين يك پله، نمى‏آييم پايين حقيقتا. تنزل فرضى است. اگر آمديم و گفتيم استصحاب تعليقى اعتبار دارد، هيچ اشكالى ندارد، هيچ مانعى ندارد. در ما نحن فيه اين استصحاب تعليقى مصداق ندارد كه مسئله عنب و زبيب است. اگر دليل ما اين بود كه العنب اذا غلى يحرم، استصحابها تمام بود. استصحاب تعليقى. زبيب كه شد نمى‏دانيم آن حرمت است يا نيست؟ در ادله ما كما اين كه شما ديديد عصير العنب بود. گفتيم يعنى آب انگور، يعنى آبى كه از داخل انگور گرفته مى‏شود او را گفته بود اذا غلی يحرم. در عصير زبيبى آن ماء باقى نيست. در عصير زبيبى ماء، ماء خارجى است. رفته است از زبيب كسب حلاوت كرده است، ماء خارجى است. شارع آن ماء داخلى را گفته بود كه عنب دارد. اينى كه محل شك ما است در شك ما در ماء خارجى است كه داخل جوف الزبيب شده است و از او كسب حلاوت كرده است. اين را هم نمى‏دانيم گفته است يا نه؟ اين قياس مى‏شود. دو تا موضوع است. يكى متيقن، ديگرى مشكوك. در موارد استصحاب شى‏ء واحد دو تا حال داشته باشد. كه يك حالش متيقن، يك حالش مشكوك. عنب و زبيب بود. عنب و زبيب در خارج يك چيز هستند. دو تا حال دارد، يك مى‏خشكد، يكى تَر است. اما عصير زبيبى با عصير عنبى دو تا موجود خارجى است. اصل به همديگر حمل نمى‏شود. متباينين هستند. مثل انسان و حجر مى‏ماند. آن ماء داخلى عنب است، اين ماء خارجى است كه از زبيب كسب حلاوت كرده است. اين متيقن است، اين مشكوك.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص69.