مسألة 2: « العلم الإجمالي كالتفصيلي فإذا علم بنجاسة أحد الشيئين يجب الاجتناب عنهما إلّا إذا لم يكن أحدهما محلاًً لابتلائه فلا يجب الاجتناب عمّا هو محلّ الابتلاء أيضاً ».[1]
كلام در اين فرمايش صاحب عروه بود كه فرموده بود علم اجمالى به نجاست، مثل علم تفصيلى به نجاست است كه نجاست محرز مىشود به علم اجمالى. كما اينكه به علم تفصيلى ثبوت و احراز پيدا مىكرد. ولكن فرمود بر اينكه به شرط اينكه بعض اطراف علم اجمالى، خارج از محلّ ابتلا نبوده باشد. عرض كرديم اين حرف معنايش برمىگردد بر اينكه در شبهات تحريميه يعنى در تكاليف تحريميه و آنهايى كه موضوع حكم تحريمى هستند، علم اجمالى آن وقتى علم اجمالى به موضوع منجّز مىشود تكليف تحريمى را، تمام اطراف علم داخل فى ابتلا مكلّف بوده باشد. و اين حرف مأخوذ است از شيخ انصارى قدس الله نفسه الشّريف قبل از ايشان هم اگر كسى فرموده است، شهرت اين اشتراط از شيخ و من بعد شيخ است. آنهايى كه بعد از شيخ آمدهاند همين طريقهاى كه ايشان بيان فرموده است ذكر كردند. منتهى اين ابتلا شرط تنجزير علم اجمالى است در تكاليف تحريميه، تقريبها مختلف است.
تقريبى كه مىشود گفت بهترين تقريبها است، آنى است كه مرحوم آقا ضياء در ما نحن فيه ذكر فرموده است. ايشان فرموده است جعل الحكم و ثبوت الحكم كه آن حكم هم در ما نحن فيه حرمت است، ثبوت الحكم بر موضوعى، و تعلّق آن بر فعلى كه آن فعل متعلّق الحرمة گفته مىشود. و آن را كه متعلّق الفعل است به او موضوع گفته مىشود. مثل حرمت شرب الخمر كه شرب را متعلّق التحريم مىگويند، خمر را موضوع التّحريم. حكمى را كه شارع حرمت است مىخواهد متعلّق كند بر آن شرب، شربى كه شرب الخمر است و بر خمر جعل كند، اين فقط احتياج دارد به تماميت الملاك. ملاك حكم بايد تمام بشود. در حرمت متعلّقش كه عبارت از آن فعل خاصّه است شرب الخمر است، بايد يك مفسدهاى داشته باشد. آن مفسده موجب مىشود كه شارع جعل مىكند آن حرمت را در صورتى كه آن مفسده مبتلا به مانع نبوده باشد. مثل جاهايى كه براى فعل عنوان راجحى عارض شده است. آن مفسدهاى كه در فعل هست، با او مزاحمت مىكند با آن مصلحتى كه طارى مىشود.
پس ملاك وقتى كه مانعى براى او نشد، او كافى است در ثبوت الحكم و در جعل الحكم. اين حكم را كه جعل كرد، توجيه اين حكم به مكلّف بالخطاب كه به خطاب مىگويد انّما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجسٌ من عمل الشّيطان فاجتنبواه، اين خطاب الحكم را كه توجيه مىكند به مكلّف غرض از خطاب اين است. آن مكلّفى كه كه قادر است بر امتثال و موافقت اين حكم براى آن مكلف داعى بشود. غرض از خطاب اين است كه اين خطاب الحكم داعى بشود براى مكلف كه فعل را ترك كند. آن فعلى را كه رويش حرمت جعل كرده است. خوب اين معلوم است. چون كه غرض از خطاب اين است كه اين خطاب الحكم داعى بر ترك بشود، اين خطاب ولو مدلولش تحريم است. تحريم مال شرب الخمر است. ولكن نسبت به آن مكلفى كه عاجز است. اصلاً فعل را نمىتواند عقلاً مرتكب بشود. در اين خطاب نسبت به آن مكلف غرضى نيست. چون كه غرض از خطاب الحكم اين است كه داعى بشود براى مكلف اين حكم كه جعل كرده است، اين داعى بشود براى ترك آن فعل. آن كسى كه عاجز از فعل است اصلاً فعل را نمىتواند مرتكب بشود. پس غرض از خطاب او را نمىگيرد. چه جورى كه غرض از خطاب عاجز را نمىگيرد كه آن متعلّق غير مقدور است او را نمىگيرد، كذلک آن مكلفى كه لا يبتلى به متعلّق. به متعلق ابتلا ندارد. اصلاً داعى پيدا نمىشود اين متعلق تحريم را اتيان كند. مثل خمرى كه يا نجسى كه در بلاد السين است، در بلاد هند است، كسى داعى پيدا نمىكند برود در بلاد السين يا در بلاد هند آن خمر را بخورد، يا نجس را بياشامد. پس اين خطاب حكم كما اين كه غرض از آن مكلّفى كه عاجز است او نيست، كذلک آن كسى كه مبتلا به آن موضوع نيست، كه فعل را اصلاً داعى پيدا نمىكند، نسبت به او هم غرض از خطاب نيست.
پس على هذا الاساس وقتى كه بعض اطراف علم اجمالى خارج از محل ابتلا شدند، آن وقت آن كه داخل در محل ابتلا است، كه نمىدانيم اين اناء خمر است يا آن انائى كه در پايتخت پيش فلان شخص است كه اصلاً راه پيدا نمىكند اين شخص. يا اين اناء نجس است يا آن انائى كه در هند بود پس او نجس است. نسبت به اين انائى كه داخل در ابتلائش است، اين مثل شبهه بدويه مىماند. نمىداند مولا نسبت به اين اناء نسبت به خودش تكليفى دارد. چون كه تا مادامى كه حرمت خطابش متوجّه انسان نشود، و داخل غرض از خطاب نشود، او حقيقتاً بر عهدهاش نمىآيد آن حكم. تكليف نمىشود. براى اين اشتغال ذمّه درست نمىكند. بدان جهت در ما نحن فيه شك دارد تكليفى كه اشتغال ذمّه درست كن است دربارهاش هست يا نيست، اين مثل مشكوك بدوى مىشود. در چه جهت مشكوك بدوى مىشود؟ در اين كه خطابى نسبت به اين هست يا نيست. آن جا جاى اصالة البرائة است. اصول نافى است. اين جور فرموده است. شما اگر فرض بفرماييد و دقّت در كلام ايشان كه مرحوم حكيم هم در مستمسك اختيار كرده است كلام شيخش را و قبول كرده است تأمّل كنيد، برمىگردد مدّعاى ايشان كه قدرت بر متعلّق ابتلا به متعلق شرط تنجز التّكليف است. مادامى كه حكم را انسان قادر نيست بر آن متعلقش، يا حكم را متعلق و موضوعش محل ابتلايش نيست، آن تكليف به انسان منجز نمىشود. اين شرط تنجز است. وقتى كه از ابتلا و قدرت خارج شد، ديگر آن حكم درباره انسان اشتغال الذمة نمىآورد. منجز نمىشود. سرّ اين كه منجز نمىشود، چون كه داخل غرض از خطاب نيست. آن وقتى كه داخل در غرض از خطاب الحكم شد، آن وقت اين نحو مىشود. اين برگشت فرمايش ايشان به اين است و اين هم حاصل آنى كه ما از كلام ايشان فهميديم. از كلام مستمسك فهميديم. غايت فهمنا اين است.
خوب، كلام ايشان كه قابل تصديق نيست. چرا؟ ما مىپرسيم آقا وقتى كه شارع بر خمر قبل از خطاب، اعتبار حرمت كرد و شرب الخمر را اعتبار متعلق حرمت قرار داد، كه اين اعتبار را كرد كه به خطاب مىخواهد او را ابراز بكند، اين ملاكى كه شما مىگوييد، ملاك در آن صرف وجود شرب الخمر است؟ يا در شرب الخمر به نحو الانحلال است؟ كدام يكى است؟ يك وقت اين است كه ملاك الحكم فقط در صرف الوجود طبيعى مىشود. مثل مصلحت ملزمهاى كه در صلاة الفجر است و در صلاة الصّبح است، در صرف الوجود آن ركعتين است. بدان جهت وقتى كه صرف الوجود در خارج موجود شد، تكليف ساقط مىشود. چون كه غرض حاصل شد. اين جا هم آن مفسدهاى كه اوجب الشّارع را و داعى شده است بر شارع اعتبار حرمت بر شرب الخمر بكند، مفسده در صرف الوجود است يا على نحو الانحلال است؟ خوب لابد بايد بگوييد كه على نحو الانحلال است. خوب انحلال كه شد، آن شرب الخمرى را كه زيد مىكند، او مفسده دارد. شرب الخمرى را كه عمرو مىكند مفسده دارد. خطاب چه جورى كه نسبت به خمر انحلالى است، نسبت به مكلّفين هم انحلالى است. زيد فرض بفرماييد ده كاسه خمر دارد. هر فعلى كه به او صدق كند شرب الخمر، بر زيد حرام مستقل است. يك شربى كرد، شرب دوّم باز حرام است. چون كه بر دوّمى هم شرب الخمر صدق مىكند. چه جورى كه اين شرب الخمر نسبت به آن افراد شرب انحلالى است، نسبت به مكلفينى هم كه هر كدام يك شربى دارند يا چند شربى دارند، نسبت به مكلّفين هم انحلالى است. چون كه همان ملاك در همه است. وقتى كه اين جور شد مىگوييم. امّا مسأله آن جايى كه ملكلّف قادر نبوده باشد، عاجز بوده باشد بر متعلق آيا در اعتبار حرمت براى مكلفى كه حرمت نسبت به مكلف منحل است خوب قهراً بعضى آنهايى كه بالغ و عاقل هستند عاجز هستند. نمىتوانند شرب الخمر بكنند مثلاً نمىتوانند. نسبت به آنها كه شارع شرب الخمر را اعتبار مىكند حرمتش را، اين حرمت را اعتبار مىكند اين اثرش چيست؟ فايدهاش چيست؟ نسبت به آن مكلفى كه عاجز است و نمىتواند شرب خمر بكند. نسبت به آن كه شرب الخمر مىكند چون كه انحلالى است. همه را بايد اعتبار بكن مولا. ولو به يك عنوان عامّى كه مشير است، تمامى اين حرمتها را بايد اعتبار بكند. مثل اينكه درعنوان خاص گفتهاند. اين حرمت را كه براى عاجز اعتبار مىكند، اين فايدهاش چيست؟ آن كسى كه عاجز است اصلاً نمىتواند شرب خمر بكند. حرف حسابى نيست. مگر اينكه كسى ادّعا كند مصحح اعتبار ابلاغ به ملاك است. فقط راه چاره منحصر به او است. كه ما هم كه در عمرمان تا حال رسيده است شنيدهايم غير از اين حرف نشنيدهايم. اينهايى كه اين مسلك را دارند كه مىگويند مصحح اعتبار حرمت حتّى نسبت به آن كسى كه عاجز است، ابلاغ به ملاك است كه همان مفسدهاى كه آن شخص مختار دارد، آن متمكّن دارد، همان مفسدهاى كه شرب الخمر او دارد، باباى عاجز تو هم همان مفسده در اين شرب الخمرى كه تو عاجز هستى از او در او هم براى تو مفسده دارد. ولو عاجز هستى. غير از ابلاغ ملاك چيزى نيست. مىگوييم ابلاغ ملاك كه مصحّح حكم نيست. و الاّ صحيح مىشود. درست دقّت كنيد اين نقض پاكيزه را. و الاّ صحيح مىشود اگر در سعود الى السّماء سابع يك مفسده ملزمهاى هست. بايد شارع او را بر ما تحريم كند. يعنى ابلاغ ملاك كند ديگر. چون كه غرض ما نمىتوانيم سعود الى السّماء السابع بكنيم. عاجز هستيم. ولكن افرض بر او مفسده ملزمهاى هست. بايد بر ما تحريم كند سعود الی السماء السابع راتحريم ملاكش چيست؟ ابلاغ به ملاك. بدان جهت ابلاغ به ملاك مصحح به حكم نيست. حكم به جهت اين است كه به وصوله الى المكلف دعوت كند مكلف را به فعل او ترك. و من هنا انكرنا و ذكرنا از شرايط الحكم يعنى انحلال حكم كه حكم منحل مىشود، نسبت به قادرين بر متعلق منحل نمىشود. چون كه شارع مىتواند در حقّ قادرين اعتبار بكند حرمت را. و امّا نسبت به آنهايى كه عجز هستند و غير متمكّنين هستند، عقلاً اعتبار حرمت لغو مىشود. چه جورى كه عاجز را نمىشود وجوب دربارهاش اعتبار كرد و گفت بر اينكه واجب است سعود بر سماء اوّل چرا؟ چون كه مصلحت ملزمه است. از آن جا خبر بياوريد. چه جورى كه بر او نمىشود واجب كرد حرام هم نمىشود كرد. فرقى نمىكند.
سؤال...؟ مرحوم آقا ضياء در كلامش اين است. ايشان مىگويد خطاب تحريم الخمر چه جورى كه مدلولش حرمت خمر است بر كسى كه متمكن است، كذلک مدلولش حرمت است نسبت به آن كسى كه عاجز است. نسبت به آن كسى كه مبتلا است چه جور مدلولش حرمت است، آن هم حرمت است. منتهى اين حرمت، تكليف نمىشود. يعنى غرض از خطاب تكليف اين نيست. شخص عاجز نيست. غرض از خطاب تكليف آن كسى كه قادر است يا آن كسى كه مبتلا به متعلق است. غرض را مىگويد كوتاه است و لكن مدلولش حرمت است. ما آن حرمت را مىگوييم كه اعتبار كرده است شارع نسبت به آن عاجز، مىگويد واقعاً به او هم اعتبار شده است حرمت به او. ولكن خطاب تكليف غرض او نيست.
عرض مىكنم اين حرف اگر درست بشود كه مدلول خطاب عام است. و لكن غرض از خطاب تمام مدلول نيست. غرض از خطابى كه هست داعى درست كردن است بر قادرين و آنهايى كه مبتلين هستند. ما تا اين جايش را فرض كرديم درست. ولكن حرف ما اين است كه اعتبار حرمت كه شده است نسبت به عاجز كه مدلول خطاب هم هست منتهى غرض از خطاب نيست آن شخص عاجز كه داعى درست كند به اين خطاب، اين اعتبار حرمت اثرش چيست؟ عرض مىكنم در اين حرف حسابى شنيده نشده است. ما نشنيدهايم. شايد بعد ديگران بشنوند كه نمىشنوند. غرض عبارت از اعتبار حرمت ابلاغ به ملاك است. مىگوييم ابلاغ به ملاك مصحّح حكم نيست چرا؟ و الاّ اگر اين جور بوده باشد بر امرى كه غير مقدور است مثل سعود الى السّماء. شايد مفسده ملزمهاى داشته باشد. شارع او را بايد اعتبار حرمت كند. اين جور نيست. اين معنا عقلائيت ندارد. تكليف امر عقلايى است، حكم امر عقلائى است، عقلا در مواردى كه عبد نسبت به متعلق عاجز است، اعتبار نمىكنند. از اين بيان معلوم شد كه ابتلا اين جور نيست. مثل قدرت نيست.
سؤال...؟ سعود الى السّماء را حرام بكند. بگويد يا ايّها الّذين آمنوا لا تسعدوا الى السّماء السّابع. يا ايّها الّذين آمنوا نسبت به ملائكهها يا مثلاً نسبت به آنهايى كه مىتوانند سعود كنند از اجنّه فرض بفرماييد نسبت به آنها تكليف تحريمى است اشتغال ذمّه. نسبت به مومنين و به بشر آن حكم تكليف اشتغال ذمّه نمىآورد. فقط اعتبار حرمت است. عرض مىكنم اين معنا معقوليتى ندارد. و من هنا ملتزم شدهايم كه در آن اعتبار الحكم قدرت به متعلق الحكم معتبر است. از اين جا معلوم شد فرق ما بين ابتلا و قدرت.
اگر عدم خروج از ابتلا اين جور است كه قدرت ندارد. مثل ما كه الان نشستيم اين جا قدرت نداريم اكثرمان به رفتن هند را قدرت نداريم. چون كه مصرف دارد. و متمكّن هم نيستيم عقلاً تحصيل بكنيم او را. اگر اين جور شد، پس حرمت او براى ما نيست. چرا؟ چون كه اعتبار نشده است حرمت. آنهايى كه قادر هستند به آنها اعتبار شده است. من علم اجمالى داشته باشم يا اين اناء خمر است يا اين انائى كه فعلاً در هند است، چون كه عقلاً قدرت ندارم، اثر ندارد بر من. در اين جارى مىكنم. امّا در موارد عدم ابتلا در كلام ايشان هم بود. اين ابتلا در مقابل قدرت است كه آن روز هم فرقش را گفتيم. نه، در موارد عدم ابتلا مفروض اين است عقلاً قادر است مرتكب بشود. و من هنا تكليف ايجابى مىشود بر اينكه برو به مكّه. فرق ما بين مكّه و اهل هند امر مىكند كه برويد به حج آنهايى كه مستطيع هستند. و الاّ اگر اين تكليف نبود، اصلاً آن فعل را مرتكب نمىشدند. در تكاليف تحريميه يك خصوصيتى است كه اهل چينى كه مريد سفر به مكّه نيستند و به مكّه نمىروند، آنها را نمىشود گفت كه اناء نجسى كه در مكّه است از او اجتناب بكنيد. آب نجسى كه در آن عمارت نجس است و ديگران ديدهاند، شما هم شنيدهايد مصرف آن آب بر شما حرام است. شرب او هم حرام است و وضو و غسل با او جايز نيست. اين ابتلايى كه هست، اين ابتلا مفروض اين است كه قدرت عقلى به ارتكاب هست. وقتى كه قدرت عقلى به ارتكاب شد، خوب شارع اعتبار تكليف مىكند. آن وقت شما مىگوييد كه شارع كه اعتبار حرمت كرد، اثرش چيست؟ مىگوييم جواب صحيحى دارد. اثرش اين است كه چون كه شارع هميشه كه حرمت را بر فعل اعتبار مىكند، غرضش اين نيست كه اين حرمت داعى بر ترك بشود. خيلى چيزها هستند كه خيلىها آنها را مرتكب نمىشوند. سرقت، مال مردم دزديدن حرام است يا نه؟ مگر همه مال مردم مىدزدند؟ كه اگر شارع حرام نكرده بود همه مىدزديدند. اين جور كه نيست. غرض از تكليف اين نيست. كه اين حرمت او را دعوت بر ترك بكند. اين غرض نيست. كه به نحوى كه اگر اين حرمت را جعل نمىكرد، او مرتكب مىشد. داعى ارتكاب در نفسش بود. هيچ وقت اين جور غرضى نيست. فقط در واجبات تعبّديه غرض از اين است كه تكليف او را دعوت بر فعل بكند تا قصد غربت حاصل بشود. و الاّ در تكاليف توصليه واجباً كان او حراماً كان كه حرامها همهاش توصلی هستند و در واجبات توصليه هيچ وقت غرض اين نيست كه اين تكليف دعوت بكند به فعل در واجبات. در محرّمات دعوت بر ترك بكند. نه اين جور نيست. پس چيست؟ غرض اين است. دو تا غرض است آنها. يكى اين است كه لا فرض اگر مكلّف روزى داعى نفسانى پيدا كرد به ارتكاب، اين تكليف من لعلّ او را نگذارد. يك وقتى طمع انداختند و گفتند اين مال خيلى مخفى است. خيلى هم مال مهمى است. بيا اين را بدزديم و بخوريم. يك وقتى اگر داعى بر ارتكاب من قبل نفسه پيدا كرد، اين تكليف من كه روز قيامتى است، حساب و كتابى است، شارع اين را حرام كرده است، اين حرمت نگذارد او را. يكى اين است كه در توصليات عرض كردم كه محرّمات كلّاً توصليات هستند و در واجبات توصليه كه اگر داعى من قبل نفسه نداشته باشد لعلّ اين تكليف من داعى بر اتيان بشود. اگر داعى بر اداى دين من قبل نفسه ندارد مثل حفظ آبرو و امثال ذلک، نه اين صحبتها نيست. چون كه طرف نمىداند. ملتفت نيست اصلاً اين مدلول او است. اين ايجاب من، اين داعى بشود كه مال مردم و طلب مردم را بدهد. مىبينيد وجداناً همين جور است. يك غرض اين است.
يك غرض هم اين است كه اين داعى نفسانى اگر بر ترك دارد تأكّد پيدا كند. داعىها قوى هستند، ضعيف هستند. انسان كه داعى دارد بر فعلى يا داعى بر ترك فعلى دارد يا بر ارتكاب فعلى دارد اين داعىها مختلف است. يك وقت اين است كه انسان را هر قدر به فشار بگذارند دست بر نمىدارد. مىگويد اين فعل را مىكنم كه مىكنم. يا فلان كار را نمىكنم كه نمىكنم. امّا نسبت به فعلى كه كسى خواهش بكند يا نه، شما اين را مرتكب بشويد. مىبينيد كه گوش داد. اين چائى را بخوريد كه خورد. و لكن آن شخص بگويد فلان عمل را بكنيد. شب و روز بگويد نمىكنم كه نمىكنم. پس داعىها مختلف است. دواعى نفسانيه مختلف است. شارع حرمت را جعل بكند كه آن داعىاش مؤكّد بشود. اين هم نسبت به آن مواردى كه عدم الابتلا هست. شارع تكليف را جعل مىكند. حرمت را جعل مىكند، بالفعل حرمت را. غرضش اين است كه يك روزى اگر داعى نفسانى پيدا كرد، چون كه مقدور است و خواست مرتكب بشود، آن را كه خارج از محلّ ابتلا است، اين حرمت او را نمىگذارد. يا نه داعىاش قوى بشود. خوب شارع هم بگويد ديگر ما هيچ نمىكنيم چراکه اين غرض عقلايى است. عقلا هم تكليف دارند. آقاى آقا ضياء خدا به تو رحمت كند. عقلا تكليف دارند. اين جور غرضها موالى دارند. شارع هم يكى از اينها است. در جايى كه ولو آن متعلق تكليف خارج از محل ابتلا مىشود. مىبينيد كجا مىرسيم. مىرسيم به آن سر چاهى كه آن جا بايد اشتراط ابتلا به اطراف علم اجمالى را در آن چاه انداخت و رويش خاك ريخت و دفن كرد كه مزى على هذا القول. ابتلا شرط تنجيز تكليف نيست. تنجيز علم اجمالى تنجيز را در محرّمات يا در جاهايى كه علم اجمالى به موضوع حرمت متعلّق شده است، نه ابتلا شرط تنجيز نيست. اگر علم داشته باشد يا اين خمر است يا آن اناء به نحوى كه عقلاً ممكن است. قادر است عقلاً آن فعل را مرتكب بشود علم اجمالى منجزّ تكليف است. ساقاً يك زمانى بود كه ما اين جور فكر مىكرديم. مىگفتيم كه نه، مىشود گفت كه داخل در محل ابتلا كه بعض اطراف است مىشود بر او اصالة البرائة جارى كرد. و حرفما هم اين بود. اين جور مىگفتيم. مىگفتيم كه ولو استصحاب عدم ملاقات نجسى با آن اناء با استصحاب عدم ملاقات نجس با آن انائى كه خارج است محل ابتلا است كه هر دو موضوع حرمت شرب هستند اگر نجس بوده باشد ولو معارض مىكند، تساقط مىكند، اصول نافى. ولكن بالاخره در شبهات تحريميه يعنى در موارد تحريم نوبت مىرسد به رفع عن امتی ما لا يعلمون. وقتى كه رسيد نوبت به رفع عن امتی ما لا يعلمون اين معارضه ديگر نيست. چون كه انشاءالله خواهد رسيد. وجه اين كه علم اجمالى در جميع الاطراف منجّز است. وجهاش تساقط اصول است. چون كه به علم اجمالى به تكليف اصول نافيه را در همه جارى كنيم، لازمهاش ترخيص در مخالفت قطعيه تكليف واقعى است كه بالوجدان مىدانيم او را. اگر بخواهيم در بعضى جارى كنيم در دون بعضى آن ترجيح بلا مرجّح مىشود. چرا ما در او جارى كنيم در اين جارى نكنيم؟ آن اناء هم مىدانيم نجس است يا آن اناء نجس است. كلّ شىءٍ طاهر او را بگيرد. اين را نگيرد. ترجيح لا مرجّح است. استصحاب عدم ملاقات نجس او را بگيرد اين را نگيرد، ترجيح بلا مرجّح است. هر دو تا را كه نمىتواند. لازمهاش ترخيص در مخالفت قطعيه است. خوب تساقط مىكند. اين جور سابقاً مىگفتيم كه اين اصولها تساقط مىكنند. اصالة الطهارة و استصحاب و اينها. بالاخره نمىدانم شرب اين انائى كه داخل در محل ابتلا من است، شربش حلال است بر من يا حرام. ولو آن يكى را هم شك دارم بر من حلال است يا نه. ولكن رفع عن امتی ما لا يعلمون اين را مىگيرد. آن يكى كه خارج از محل ابتلا است نمىگيرد. چرا؟ براى اينكه مىگفتيم حديث رفع للامتنانٍ على الامّة است. رفع عن امتی تسع[2] كه در امم سابق بودند اينها. و اين را مىدانيد كه اين رفع بايد جورى باشد كه بر مكلّف امتنان بوده باشد. اگر اناء نجس آنى باشد كه در هند و سين است، و شارع اين را رفع نكند بر من، رفع نكند بر اينكه احتياط را واجب بكند. چون كه گفتيم رفع مقابل الوضع است. چون كه رفع در ما لا يعلمون رفع ظاهرى است، رفع واقعى نيست. چون كه اگر واقع است شربش حرام است. خمر است در واقع شربش حرام است. احكام واقعيه مال نفس الخمر ثابت است. لا للمعلوم الخمريه. اگر اين حرام بوده باشد در واقع شارع مىخواست آنى را كه من نمىدانم، او را بر من وضع كند حمل بر احتياط مىكرد. رفع يعنى امر به احتياط نكرده است شارع در ما لا يعلمون به خلاف امم سابقه. كه آن جا امر به احتياط داشتند آنها. رفع عن امّة تسع. كه يكى رفع عن امّتی ما لا يعلمون است. مىگفتيم خوب اگر شارع آن نجسى كه در هند است يا در سين است او را رفع نكند امر به احتياط بكند هيچ كلفتى بر ما نمىشد آن كسى كه خارج از محل ابتلائش است. خوب اگر شارع احتياط را جعل نمىكرد هم من مرتكب نمىشدم او را. اين جور است ديگر. خارج از محل ابتلا هم است. الان هم كه شارع گفته است احتياط بكن. هيچ نخور. خوب اگر شارع احتياط را جعل نمىكرد هم من مرتكب نمىشدم او را. اين جور است ديگر. خارج از محل ابتلا هم هست. الان هم كه شارع گفته است احتياط بكن. هيچ نخور. اين امتنانى نيست بر من. به خلاف رفع در ما نحن فيه در آن بعض طرفى كه داخل در محلّ ابتلا است، اين را بگويد بخور، چه خوب مىشود. چون كه احتمال اينكه سركه خيلى نجس بوده باشد بايد بريزم دور. اين جا بگويد كه نه. رفعً عن امتی ما لا يعلمون ترشح خيار بگذار و بخور عيبى ندارد اين سركه را حلال است بر تو. اين چه مىشود؟ احتياط را برداشت. اين منّت امتنان رفع عن امتی ما لايعلمون شد. سابقاً اين جور مىگفتيم. مىگفتيم يعنى ملتزم نبوديم. اين را به جهت تقريب بر اينكه ابتلا به اطراف شرط تنجيز علم باشد، روى اين اساس مىگفتيم. ولكن اين هم درست نيست. چرا؟ خوب لازم نيست در آن طرف رفعٍ عن امتی ما لا يعلمون جارى بشود. كلّ شىءٍ طاهر، كلّ شىءٍ حلال در آن طرف كلّ شىءٍ حلال كه امتنانى نيست. آن حديث رفع است كه امتنانى است. كلّ شىءٍ حلال حتّى تعرف انّه حرام خوب آن طرف را مىگيرد. در ما نحن فيه كه هست، آن هم كلّ شىءٍ حلال هم نباشد. خود استصحاب عدم كونها ذات المايع خمراً يا عدم استصحاب وقوع النّجس در آن انائى كه در هند پيش فاطمه سلطان است، خود اين استصحاب معارضه مىكند هم با استصحاب و هم با حديث رفع. چون كه اصول اينها ولو طولى هستند. اصالة البرائة در طول استصحاب است. ولكن در طول استصحاب آن طرف نيست. در طول استصحاب اين طرف است. مىدانيد ما چه داستانى مىگوييم؟ در بحث علم اجمالى زنده مانديم خواهيم رسيد كه اگر اطراف علم اجمالى اصول طوليهاى داشته باشد، آن اصول طوليهاى كه هست ولو با جريان يكى نوبت به آن ديگرىها نمىرسيد. چون كه اصول طوليه هستند. يعنى استصحاب مقدّم است بر اصالة الحلية، بر اصالة الطهارة و بر اصالة البرائة. اگر استصحاب عدم ملاقات جارى مىشد. و لكن اين اصول طوليه در يك طرف با آن اصل نافى كه در طرف ديگر است يك اصل نافى با تمام اينها مىجنگد. معارضه مىكند. ولو آن طرف جاى رفعً امّة ما لا يعلمون نيست، ولكن مدلول اصالة الحلية در آن طرف با مدلول رفعً عن امتی ما لا يعلمون هم مىجنگد. چون كه اصالة الحلية مىگويد شارع به آن حرمت جعل كرده است. يعنى شارع ترخيص مىدهد. مىتوانى آن را مرتكب بشوى. شارع هم او را ترخيص بدهد و هم اناء در اين هم ترخيص بدهد، ترخيص قطعى داده است در مخالفت تكليفى كه واصل است. و اين نمىشود. بقيه بحث و داستان انشاء الله در آن بحث بايد منقّح بشود. اساس حرف ما اينجا از باب اصول مسلّمه كه قبول بفرماييد آن جا توجيه خواهد شد انشاء الله اين است كه در تنجيز علم اجمالى كه منجّز است، ولو اصالة البرائة يعنى حديث الرّفع از اصالة البرائةى كه مستفاد از حديث الرّفع است در آن طرفى كه خارج از محلّ ابتلا است جارى نمىشود، ولكن اين اصالة البرائه به مدلول اصالة الحلية در آن طرف ديگر جارى مىشود. حديث رفع جارى نمىشود. ولكن كلّ شىءٍ حلال شاملش مىشود و آن كلّ شىءٍ حلال كه در آن طرف جارى مىشود، با اين اصالة البرائة در اين طرفى كه هست، اصالة البرائة به رفع ما لا يعلمون يعنى حرمتش را نمىدانم مرفوع است. با همديگر معارضه مىكنند و تساقط مىكنند. ولو اين طرف هم اصالة الحلية دارد و هم رفعٍ عن امتی ما لا يعلمون دارد. آن اصالة الحلية در آن طرف با دو تاى اينها مىجنگد. تساقط مىكند و ملخّص اين است كه عدم الابتلا از شرايط تنجيز علم اجمالى نيست بدان جهت انسان اگر قدرت داشته باشد به تمام اطراف علم اجمالى منجّز است. چه ابتلائش باشد همه اطرف، چه نباشد. و امّا در جايى كه قدرت نيست به بعض الاطراف يا عقلاً نيست يا شرعاً نيست. فرقى نمىكند. بدان جهت كسى اموالى دارد. مىدانم كه در آن حرام قاطى است. ده هزار تومان از آن اموال به ما داد. نمىدانم آيا اين از اموال حرامش است يا از اموال حلالش است. نمىدانم. علم اجمالى دارم اموالش حرام دارد. اين ده هزار تومان را خوردم بر من گوارا است ولو علم اجمالى دارم كه اموالش حرام است. چرا؟ براى اينكه به ساير اموالش من قدرت شرعيه ندارم. چون كه ساير اموالش در آنها تصرّف كردن حرام است. چون كه ساير اموالش اگر ملك خودش باشد كه راضى نيست. به من اجازه نداده است. ده هزار تومان به ما زوركى داد. اگر مال ديگران باشد كه مال دزدى و اينها زوركى گرفته است باز بر من حرام است تصرّفش. قدرت شرعيه ندارم من به ارتكاب آنها. امّا اين را كه خودش با زور تمليك كرد ولكن با آن مقدّماتى كه در بين شده است به ما تمليك كرد شك دارم در اين حلال است تصرّف يا نه. اين جا علم اجمالى مؤثّر نيست. چون كه منحل شده است. بعض اطراف خارج از قدرت شرعيه است. نسبت به آنى كه داخل در قدرت شرعيه است شك دارم. اصالة الحلية جارى مىشود. و الحمد الله ربّ العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص74.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي التَّوْحِيدِ وَ الْخِصَالِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةُ أَشْيَاءَ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ- وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ- وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ- وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ- وَ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْوَةِ مَا لَمْ يَنْطِقُوا بِشَفَةٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص369.