درس دویست و بیست و نهم

راههای ثبوت نجاست

مسألة 7: « الشهادة بالإجمال كافية أيضاً ‌كما إذا قالا أحد هذين نجس فيجب الاجتناب عنهما ، وأما لو شهد أحدهما بالإجمال والآخر بالتعيين كما إذا قال أحدهما أحد هذين نجس وقال الآخر هذا معيناً نجس ففي المسألة وجوه :وجوب الاجتناب عنهما ووجوبه عن المعين ‌فقط وعدم الوجوب أصلاً ».[1]

کفايت شهادت بالاجمال

صاحب عروه مسأله سابعه را عنوان مى‏كند. در مسأله سادسه دو فرض را ذكر مى‏فرمايد. مى‏فرمايد بر اين كه شهادت اجماليه كافى است در حكم به نجاست. اگر عادلين يكى شهادت داد بر اين كه احد هذين نجسٌ و شاهد آخر هم همين شهادت را تكرار كرد گفت احد هذين نجسٌ. در اين صورت يجب الاجتناب عنهما. بعد مى‏فرمايد و اما اگر يكى شهادتش اين نحو بود كه احد هذين نجسٌ ولكن ديگرى شهادت داد به نجاست من هنا. و آن ديگرى گفت هذا الشى‏ء نجسٌ. آن شى‏ء معين خارجى كه يكى از اين دو تا است. به يكى معين شهادت داد كه نجس است. آنجا مى‏فرمايد ففى المسئلة وجوه. اين است كه آن اجتناب از هر دو لازم بوده باشد. يكى اين كه اجتناب از آن معينى كه يكى شهادت داد از او فقط اجتناب لازم است. وجه سوم اين است كه از هيچ كدام اجتناب لازم نيست. اين دو فرضى كه در ما نحن فيه در اين مسأله ذكر فرموده است. و فرض الاول قد ذكرنا، آن وقتى بينه، بينه مى‏شود و شهادت عدلين بينة على الشىء مى‏شود كه آن واقعى كه مخفى عنها است يكى بوده باشد. و تعدد در ناحيه نفس حكايت است. حكايت از آن واقعه متعدد است. و اما تعدد حكايت به تعدد روايت بناءً على، اعتبار البينة لا يفيد شيئا. اگر خبر عدل حجت نشد خبر ثقه. بينه را در ثبوت اشياء و موضوعات معتبر دانستيم در صورتى كه حكايت متعدد شد به تعدد واقعه اين اثرى ندارد. اين بينه نمى‏شود.

 على هذا الاساس آن وقتى كه مى‏گويد يكى از اينها، كه گفت احدها هذين نجس، و آن ديگرى هم گفت احدها هذين نجسٌ اينها از يك واقعه واحده حكايت كنند و بگويند بر اين كه مثلا هر دو حاضر بودند در يك زمانى، ديدند قطره‏اى از بول افتاد در يكى از اناها. قطره‏اى از دم افتاد در يكى از اناها. اينها در مقام شهادت، نفهميدند كه در كدام يكى افتاد! در مقام حكايت مى‏گويند كه احد هذين نجسٌ. و آن ديگرى هم مى‏گويد همين قول را تكرار مى‏كند. احد هذين نجس يعنى برگشتش اين است كه هر دومى گويند وقع قطرة من البول. در يكى از اناها و نمى‏دانيم آن وقع كدام يكى است؟ اين اگر بوده باشد واقعه واحد بوده باشد، واحده بوده باشد بلا اشكال در آنها بينه مى‏شود. چرا؟ براى اين كه چه جور ما اگر علم اجمالى داشتيم قطره‏اى از دم افتاد در يكى از اين اناها و نمى‏دانستيم كدام يكى است اين علم اجمالى، موجب مى‏شد احتياط در اطرعاف را و سقوط اصول نافيه را در اطرعاف، علم تنزيلى و تعبدى هم همين جور است. ما علم داريم در حكم شارع كه يكى از آنها قطره دم افتاده است يا قطره بول افتاده است. نمى‏دانيم كدام يكى است؟ واقعه مشهود بها واحد است و حكايت متعدد و شارع اين دو تا حكايت را [که موجب]علم اجمالى می شود و علم اجمالى اثر داشت همان اثر در ما نحن فيه مترتب مى‏شود اين جاى شك و شبهه نيست. و اما اگر واقعه متعدد بوده باشد. اينهايى كه مى‏گويد احد هذين نجسٌ و آن يكى هم مى‏گويد احد هذين نجسٌ، واقعه متعدد است. مثل اين كه فرض بفرماييد يكى از اين دو نفر اينجا بود. گوسفندى را ذبح مى‏كردند ديد كه قطره‏اى از عروق گوسفند پريد در كدام يكى از اينها افتاد؟ اين را نمى‏داند. بعد آن ديگرى كه هست شخص آن ديگرى خون دماغ شده بود. از دماغش خون مى‏آمد آن هم ديد كه يك قطره‏اى افتاد از اين خون‏ها. نفهميد كه در كدام يكى‏ افتاد. اينها در مقام شهادت مى‏گويند احد هذين نجسٌ. او حكايت مى‏كند از نجاستى كه ناشى از وقوع دم شاة است. و آن ديگرى حكايت مى‏كند از نجاستى كه آن نجاست از وقوع مثلا دم الرعاف است. در اين صورت اين شهادتها و اين خبرها لا يفيد شيئا. چيزى را افاده نمى‏كند. چون كه دو تا خبر عدل است يكى بر وقوع دم، دم شاة. يكى هم بر وقوع دم، يعنى دم رعاف. دو تا وقوع دم است. نمى‏خواهيم بگوييم كه شاة بودن مدخليت دارد، نه. يا رعاف بودن مدخليت دارد، نه. دو تا وقوع است. هر كدام از وقوعين را يكى خبر مى‏دهد. و از وقوع ديگرى بپرسى مى‏گويد بلا خبر هستم. اينقدر مى‏دانم دم شاة افتاد، دم رعافى افتاده است يا نه؟ او را خدا مى‏داند. اين يكى هم مى‏گويد دم رعاف افتاده است. آن وقوع ديگر هست يا نه؟ او را خدا مى‏داند. در اين صورت واقعه متعدد شد اگر خبر العدل حجت بود و خبر ثقه هم حجت بود كه اين جور به ذهنم خطور مى‏كند، كه صاحب عروه اينها را جدا نمى‏كند از همديگر به جهت اين كه اين ارتكازا اين خبر ثقه حجت است. ارتكازا خبر ثقه حجت است، تأييّد معتبر نيست روى اين اصل بايد تفصيل نداد و اما بناءً على اعتبار بينه بايد تفصيل داد كه نداده است ايشان.

 بله، اگر وقوع‏ها متعدد شد در اين صورت حكم طهارت مى‏شود او هم مى‏گويد نجس است، بايد حكم به طهارت بكنيم. و كذلک .

سؤال... ؟ مى‏دانم ولكن ما فرض مى‏كنيم كه واقعه متعدد است. ولو در لفظ مى‏گويند احد هذين نجسٌ آن يكى هم مى‏گويد ولكن از دو وقوع خبر مى‏دهند. اين از يك وقوع خبر مى‏دهد، اين هم از يك وقوع. ظاهر كلام را به كدام يكى حمل مى‏كنيم، او مسأله ديگرى است. فرض اين است كه مى‏دانيم از دو وقوع، خودش مى‏گويد كه من تنها بودم گوسفندى ذبح مى‏كردند، قبلا گفته بود اين را. بعد شما سر اين دو تا اناء رفتيد كه آب بخوريد گفت كه احد هذين نجسٌ وقع فيه الدم. آن هم همين جور است. بعد گفت احد هذين نجسٌ وقع فيه الدم، منتهى دم رعاف در نظرش بود چون وقوف آخر است. كلام در اين صورت است كه در اين صورت حكم به نجاست نمى‏شود بناءً على اعتبار البينه.

نظر مرحوم حکيم و ملاحظه بر آن

تعجب از مرحوم حكيم[2] است قدس الله نفسه الشريف ايشان هم اين را فرموده است كه حكم به نجاست نمى‏شود. ولكن روى مسلكش بايد حكم به نجاست بشود. ولكن مرحوم مستمسك. چرا؟ براى اين كه ايشان اعتبار بينه را از حكم معتبر مى‏داند كما اين كه در كلماتش گذشته است و خواهد آمد. عرض كرديم كه بينه در حكم به نجاست در اخبار به نجاست اين ماء اعتبار ندارد. اين شى‏ء نجس است يا نيست؟ اين را بايد از مجتهد ياد گرفت. موضوع نجاست را بايد از بينه ياد گرفت. كه آيا اين موضوع نجاست هست يا نيست؟ بينه معتبر است در نجاست، يعنى در ثبوت نجاست. والاّ در حكم نجاست، گفتيم مجتهد حكم را از معصوم مى‏گيرد، عامى هم از فتواى مفتى مى‏گيرد. اينجور گفتيم، بينه هيچ كاره است. ولكن مرحوم حكيم اخبار از حكم جزئى بينه را معتبر مى‏داند. بناء بر اين مبنا كه ظاهرا مبناى سيد هم همين است، سابقا گفتيم ولاحقا هم خواهد آمد، بناء بر اين حكم به نجاست مى‏شود. چون كه هر دو خبر مى‏دهند از نجاست فعليه اين اناء. كه حكم است. و مى‏گويد، هر دو خبر مى‏دهند كه اين اناء نجس فعلى است در حكم شارع. هر دو مى‏گويند حكم به نجاست است. هر دو اين را مى‏گويند. پس نجاست هم حكم قابل تكرار نيست. چون كه اگر شارع بر انائى حكم به نجاست كرد به وقوع النجس بعد نجس ديگرى افتاد باز همان حكم است. ديگر تكرار نمى‏شود. بدان جهت در ما نحن فيه هل يتنجس لا يتنجس. اين هر دو مى‏گويند كه اين حكم واحد متعلق به اين اناء است و ذلك الحكم هى النجاسة، هر دو مى‏گويند.

 وقتى كه هر دو همين را حكايت مى‏كنند همين حكم جزئى را، شما مرحوم حكيم چه جور فرموده‏ايد كه حكم به نجاست نمى‏شود؟ ما عيب ندارد، عرض كرديم كه بينه در حكم اعتبارى ندارد. اعتبار به اخبار از موضوع است، او خبر مى‏دهد از يك موضوعى كه وقوع قطره دم است، از دم گوسفند او خبر مى‏دهد از وقوع قطره اخرى. از دم رعاف كه دم آخر است. پس موضوع واحد دو دفعه حكايت نشد. دو موضوع دو حكايت داشت. هر كدام يك حكايت. هر وقوع‏ يك موضوع تنجس است. هر وقوع را يك حكايت داشتيم. بايد يك وقوع دو تا حكايت داشته باشد و بينه هم در اين موضوع معتبر است. بينه اخبار از حكم بدهد بايد به اخبار عن الموضوع منتهى بشود غير آن لا اعتبار بها. بناءً در اين مسلك كه ما عرض كرديم حكم به نجاست نمى‏شود بناء بر مسلك مرحوم حكيم و سيد بايد حكم به نجاست بشود. روى اين اصل مرحوم سيد هم در اين اصل تفصيل نداده است. كه «لو قال احد هذين نجسٌ و قال الاخر هذه النجس عند الشهادة الاجماعية كافية كه على الاطلاق اين تفصيل را نداد. وحدت الوقوع و تعدد الوقوع به جهت اين كه در نظر مرحوم سيد فرقى ندارد كه اخبار از حكم مى‏شود. اشكال بر مرحوم مستمسك است. باز اعتبار پيدا نمى‏كند اين قول احدهما كه احد هذين نجسٌ و آن ديگرى هم بگويد احد هذين نجسٌ در جايى كه يكى از اين دو نفر مى‏دانست كه اناء زيد نجس است. اناء زيد نجس است اين را تفصيلا مى‏دانست كه اناء زيد نجس است چون كه دم افتاده است در آن. آن ديگرى هم مى‏دانست كه اناء عمرو نجس است. چون كه ماء قليل است و دم افتاده است در آن. و اما اناء زيد را او نمى‏داند. آن كسى هم كه اناء زيد را مى‏دانست، اناء عمرو را نمى‏دانست كه نجس است كه دم افتاده است. بعد اين اناء عمرو و زيد مشتبه شد پيش اين دو نفر. كه يكى اناء زيد را نجس مى‏دانست، و آن ديگرى هم اناء عمرو را نجس مى‏دانست دون اناء زيد را. او نمى‏دانست. بعد اين انائين مشتبهين شدند. قاطى هم شد نفهميدند كه اناء زيد كدام بود، اناء عمرو كدام بود. در اين صورت شهادت مى‏دهند كه احد هذين نجسٌ. يكى از اين دو تا نجس است. آن ديگرى هم مى‏گويد احد هذين نجس، آن هم همين جور مى‏گويد. در اين صورت چه بگوييم بينه در حكم حجت است در اخبار از حكم جزئى كه مرحوم حكيم و صاحب عروه ظاهرش اين است. چه بگوييم حجيت بينه فقط در اخبار از موضوع است كه اخبار از موضوع بايد بدهد، اخبار از حكم معتبر نيست، حكم مى‏شود در اين صورت طهارت الانائين. فرقى ما بين مسلكين نيست. براى اين كه آن كسى كه مى‏گويد احدها هذين نجسٌ نظرش اين است كه آن اناء زيد حكم نجاست را دارد. و آن اناء زيد كدام است نمى‏داند كدام است؟ آن ديگرى هم مى‏گويد احد هذين نجس حكم نجاست اناء عمرو را خبر مى‏دهد. با اناء زيد كارى ندارد. مى‏گويد من نمى‏دانم. پس در حكم هم واقعه متعدد است، اخبار متعدد است به تعدد الحكم. چون كه حكم متعدد است. به نظر يكى در يك جا است و آن ديگرى در حكم ديگر در جاى ديگر. و در اين فرض فرقى بين المسلكين نيست. بينه در خصوص اخبار از موضوع معتبر باشد يا در اخبار از حكم جزئى هم اعتبار داشته باشد على كِل التقدير حكم به نجاست نمى‏شود. نگاه اگر به مستمسك بفرماييد مى‏بينيد اين دو تا را يكى شمرده است. مسأله اشتباه اناء زيد با عمرو را با مسأله اولى كه وقوع دو تا است به نظر اينها. به نظر احدهما دم شاة واقع شده است در يكى از اينها به نظر ديگرى دم رعاف واقع شده است در يكى از اينها. آن فرض را با فرض اشتباه اناء زيد و عمر يكى گرفته است. نه يكى نمى‏شود بنا بر مسلك شما. بنا بر مسلك شما در اولى حجت مى‏شود و نجاست ثابت مى‏شود و اين اشتباه زيد و عمر ثابت نمى‏شود.

 سؤال...؟ من تعجب مى‏كنم! من هم مى‏دانم، ولكن مى‏گفت اگر لازم داشته باشند كه آن لازم لاحقه واحده است. اخبار از آن لازم بدهند آن حجت مى‏شود. در ما نحن فيه كه مى‏گويد احد هذين نجس اخبار از حكم جزئى مى‏دهند. خودش هم مدلول به مطابقى است. آن يكى هم از همين حكم جزئى خبر مى‏دهد. چون كه حكم جزئى قابل تكرار نيست. شيئى المتنجس لا يتنجس. الان گفتم. پس هر دو از حكم جزئى كه متعلق به يكى از اين دو اناء است خبر مى‏دهند، يك حكم جزئى است. هر دو مى‏گويند بر اين كه يك حكم جزئى متعلق است، به يكى از اينها آن وقت حجت مى‏شود. خصوصا بر اين كه آن حكم جزئى كه هست، آن حكم جزئى حكم ظاهرى هر دو تا باشد. اين كه مى‏گويد او واجب الاجتناب است آن يكى هم مى‏گويد اين واجب الاجتناب است. اين حكم ظاهرى را هم مى‏رسد. اين حكم ظاهرى در ما نحن فيه توضيح خواهم داد. اين فرمايش ايشان. مى‏رسيم به اين حكم ظاهرى.

 و اما فرض دومى در عبارت ايشان اين است كه اگر يكى از اينها بگويد احدهما نجس و ديگرى بگويد يكى معين نجس است. يكى معين را ذكر بفرمايد. آن وقت فرمود ففى مسئلة وجوهٌ. در مسأله وجوه است. عرض مى‏كنم مسأله در ما نحن فيه وجوهى هست. يكى وجوب الاجتناب از هر دو تا. اين وجهش چيست؟ وجهش اين است كه اين واقعه مخبرٌ بها دو تا است. يك واقعه مخبرٌ بها دو تا حكايت دارد. و چون كه دو تا حكايت دارد آن واقعه ثابت مى‏شود و واقعه اخرى مخبرٌ بها است او يك حكايت دارد و چون كه دو تا حكايت ندارد اين ثابت نمى‏شود. كانّ آن كسى كه مى‏گويد هذا المعين نجسٌ، او هم مى‏گويد يكى از اين دو اناها نجس است. منتهى دو شهادت ديگر دارد. و آن شهادت ديگر اين است كه يكى از آن دو اناء كه نجس است اين است، اين شهادت دومى است. ولكن شخص اول اين شهادت دومى را ندارد. او فقط گفته است احد هذين نجسٌ. يكى از اين دو تا نجس است.

پس احدهما نجس را دو حكايت دارد. هذا المعين نجسٌ يك حكايت دارد. آنى كه يك حكايت دارد، ثابت نمى‏شود. اما ثابت مى‏شود كه يكى از اينها نجس است. و اين احدهما نجس، شهادت اجماليه مى‏شود مثل فرض متقدم. و در شهادت اجماليه يجب الاجتناب، مثل اين كه هر دو تا گفته‏اند يكى از اين دو اناء نجس است. چه جور گفتيم كه اين مثل علم اجمالى وجدانى است. شهادت اجمالى، يعنى شهادت به نجاست اجمالى مثل علم اجمالى به نجاست است اين هم مثل او مى‏شود. يجب الاجتناب عنهما. مى‏بينيد بطلان اين حرف، بطلان اين وجه رويش هست. مى‏گوييم آنى كه مى‏گويد هذا المعين نجسٌ او مى‏گويد احدهما نجس. اما احدهما بلا شرط را مي گويد يا احدهماى بى شرط را مى‏گويد؟ آن احدهماى به شرط را مى‏گويد، آن يكى را نگاه كنى به آن اناء ديگر مى‏گويد من شهادت به نجاست آن اناء ديگر ندارم. بلكه شهادت مى‏دهم پاك است. پس آن احدهما نجس در قول صاحب القول كه هذا المعين من الانائين نجس، احدهما به شرط است. و اما در قول آن ديگرى كه احدهما نجس، احدهماى لا بشرط است. يعنى مى‏گويد لا بشرط و خصوصيت. مى‏گويد اين قدر مى‏دانم كه يكى، يا اين اناء يا آن اناء نجس است. او اگر نجس است اين پاك است. اين اگر نجس است، آن يكى پاك است. خوب اين واقعه لاحِق مى‏شود؟ آن از وقوع معين حكايت مى‏كند او از وقوعى كه آن وقوع محتمل است در اين معين باشد و محتمل است در معين ديگر باشد. بدان جهت اگر وقوع در آن ديگرى باشد او موضوع حكم ديگر است. اين حكم ثابت نمى‏شود، آن حكم ديگرش ثابت مى‏شود. و بناءً يعنى ثبوت واقعى، نه ثبوت احرازى. احراز بينه مى‏خواهد، بدان جهت قول بر اين كه هر دو تا يجب الاجتناب هستند آن قول، قول عليل است مبتنى است بر اين كه قول صاحب القول كه هذه المعين نجس اين منحل بشود به دو تا شهادت كه يكى از شهادتين در نجاست احدهما است كه فى الاول ديگر هم نه اين احدهما معين در اين است كه شهادت دومى باشد. گفتيم منحل به دو تا شهادت نمى‏شود. چون كه احدهما در قول اين قائل احدهما به شرط است. و احدهما به شرط مى‏شود هذا المعين. ديگر شهادت ديگر ندارد. به خلاف آن ديگرى است. آن ديگرى احدهما در قولش، احدهماى لا بشرط است بدان جهت در ما نحن فيه اتحاد در حكايت نمى‏شود. اتحاد در واقعه نمى‏شود يك حكايت متعدد بوده باشد.

 وجه دوم اين است كه از اين معين بايد اجتناب كرد. در جايى كه بگويد احدهما احد هذين نجسٌ و ديگرى بگويد هذ المعين نجس بايد فقط از آن معين اجتناب كرد. چرا؟ براى اين كه اين معين اينجا ست كه مرحوم حكيم دارد. براى اين كه براى اين معين هر دو خبر مى‏دهند كه اجتناب واجب است. به نجاست خبر نمى‏دهند. آن يكى مى‏گويد يكى نجس است، ممكن است نجس آن ديگرى باشد. اما اين معين واجب الاجتناب است. چرا؟ چون كه از اطراف علم است. مى‏دانم يكى از اينها نجس است پس اين يكى واجب الاجتناب است. آن ديگرى كه مى‏گويد هذا المعين نجس آن هم مى‏گويد هذا واجب الاجتناب است. بدان جهت در وجوب الاجتناب چون كه دو تا حكايت هست پس معلوم‏ مى‏شود در اعتبار بينه فرقى نمى‏كند، محكى عنها حكم جزئى باشد يا خود موضوع باشد كلام اينها اينجور است. ولكن مع ذلك اشكال مى‏فرمايد اينجا مرحوم حكيم،[3]  اشكالش هم درست است. مى‏گويد نمى‏شود وجوب الاجتناب بر قول كسى كه مى‏گويد هذا نجسٌ وجوب الاجتناب واقعى است.

 يعنى به حكم العقل است. چون كه علم اجمالى دارد به وقوع نجس دراحدهما. مقتضاى علم اجمالى وجوب الاجتناب از اطرعاف است. پس اين مختَرُ به وجود علم اجمالى است. فلا يتحد الحكايتان. در آن محكى العنه. محكى العنه در يكى حكم واقعى است، و در ديگرى حكم ظاهرى است. بدان جهت اين وجه هم درست نيست كه بگوييم اين وجوب الاجتناب را دو نفر مى‏گويد. اما آن اناء ديگر واجب الاجتناب نيست. چون كه وجوب الاجتناب او را دونفر نمى‏گويند. فقط يكى از اينها مى‏گويد. اين تفصيل هم معلوم شد كه باطل است. چرا؟ وجوب الاجتناب ولو هر دو مى‏گويند كه دارد اولا بينه در وجوب الاجتناب معتبر نيست، ثانيا وجوب اجتنابى كه هست بنا به اخبار احدهما ظاهرى است حكمى است، و بنا بر اخبار ديگرى حكم آخر از حكم واقعى است. فلا يتحدان در اخبار حكم است. از اين وجه ثانى هم درست نيست. مى‏ماند وجه ثالث، مى‏دانيد كه دو وجه باطل شد مى‏شود وجه صحيح، وجه سومى. اين است كه از هيچ كدام از اينها اجتناب لازم نيست. چرا؟ براى اين كه بينه در هيچ كدام يكى از اين انائين تمام نشد. اگر گفتيم بينه‏اى كه هست اخبار عن الموضوع بايد بشود، اين مى‏گويد وقع فى هذا الاناء آن ديگرى از وقوعى خبر مى‏دهد كه اولى به شرط است. و اما آن اناء ديگر كه اصل اين وقوع اصل نداشته باشد. وقوع در اين اناء. پس از يك وقوع خبر نمى‏دهد. در حكم بوده باشد، در بينه حكم معتبر بوده باشد باز از يك حكم هم خبر نمى‏دهند، كما تقدم. بدان جهت در هر كدام از انائين رجوع به اصالت طهارت مى‏شود. اين كه ارتکازا فقيه نمى‏تواند بگويد وقتى كه يكى بگويد، عادل ريش سفيد، پيشانى اش مثلا موضع سجاده و عمرى پيش ما زندگى كرده است از او خلاف واقع نديده‏ايد، خلاف شرع نديده‏ايد، او مى‏گويد احد هذين وقع فيه النجس، آن ديگرى هم كه مثل او است مى‏گويد وقع فى هذا الدم يا نجس. اين ارتکاز اينجور است كه اين را هم به كنار بزنيم. اين را به كنار بزنيم و بگوييم هر دو كل شى‏ء طاهر دارد. اين فقه نمى‏شود. بله اين فقه نمى‏شود. سرّش اين است كه خبر ثقه [است و به آن عقلا بها می دهند و شار نيز ردع نکرده است و حجت است].

 ارتکازا اينجور است كه فرقى نيست كه اين ريش سفيد از حكم شرعى از امام عليه السلام خبر بدهد يا از موضوع خارجى خبر بدهد. در ارتکاز فرقى نيست. در حجيت خبر فرقى نيست. اينها مبتنى براين است كه بينه اعتبار داشته باشد. بخصوصها به حيث اين كه خبر ثقه اعتبار نداشته باشد، خبر عدل اعتبار نداشته باشد بدان جهت بناءً على اعتبار خبر العدل كما ذكرنا حكم مى‏شود به وجوب الاسناد به نجاست كل منهما. اما نجاست اين را كه ثابت مى‏شود چون كه ذواليد خبر مى‏دهد. و اما آن ديگرى، خبر مى‏دهد به نجاست احدهما. اگر واقعه مختر بها متعدد شد. خوب يك وقتى اين است كه يكى مى‏گويد اين معين نجس است چون كه دم رعاف من افتاد. و خبرعدل هم حجت است و بينه نمى‏خواهيم. نجاست اين ثابت مى‏شود. آن ديگرى مى‏گويد گوسفندى ذبح مى‏كردند نمى‏دانم دم شاة در اين معينى كه اين مى‏گويد افتاد يا دم گوسفندى كه هست در آن يكى افتاد؟! كه واقعه دو تا است. در اين صورت هم از اين اجتناب لازم است هم از آن يكى اجتناب لازم است. چرا؟ براى اين كه اينها هر كدام از اينها خبر مى‏دهند از موضوع النجاسة ولكن احتمال مى‏دهيم كه وقوعين در آن واحد بوده باشد. در آن واحد كه آنى كه دم رعاف اين به اين يكى افتاده است در همان آن يا سابق در او دمى هم افتاده است. يا در اين، يا در آن يكى. اينجا است كه مى‏گوييم اجتناب از هر دو لازم است. و اما اگر واقعه واحد بوده باشد فقط از اين يكى معين اجتناب لازم است. چرا؟ چون كه آنى كه مى‏گويد يكى از اينها نجس است او مثل علم اجمالى. چون كه خبر عدل حجت است ديگر. علم اجمالى داريم يكى نجس. سيعطى انشاء الله. اگر در اطرعاف علم اجمالى طريق قائم شد به ثبوت تكليف در بعض‏ها. به نحوى كه احتمال داديم آن تكليفى‏ كه معلوم بالاجمال است همين بوده باشد. غير از اين تكليفى نبوده باشد. آنجا خواهيم گفت كه طريق علم اجمالى را منحل مى‏كند. قيام الطريق. يكى كه مى‏گويد احد هذين النجس اين مثل علم اجمال مى‏شود. آنى كه مى‏گويد احدها هذا المعين نجس كه واقعه هم واحد است. يعنى مى‏گويد بر اين كه آن دمى كه ثابت شد پيش شما كه در يكى از اين دو تا افتاده بود او در اين است، تكليف دراين است، عمل اجمالى منحل مى‏شود. وقتى كه منحل شد اجتناب از آن ديگرى لازم نمى‏شود. معلوم شد يك دفعه ديگر تكرار مى‏كنند. نكته ظريفى است كه اگر واحد واقعه مختر بها واحد بوده باشد يعنى هر دو يك قطره دم افتاده است، يكى اين كه نمى‏دانم به كدام يكى افتاد؟ به يكى از اين دو تا افتاد. آن مى‏شود علم اجمالى. چون كه خبر عدل حجت است. آن ديگرى مى‏گويد به اين يكى افتاد اين مى‏شود علم تفصيلى. منحصر مى‏كند طريق قائم شده در آنى را كه علم اجمالى داشتيم در بعض الاطراف در بعض الاطراف تكليف است، علم اجمالى كه داشتيم طريق قائم شد كه اين بعض است علم اجمالى منحل مى‏شود. اين نكته مى‏گويم باريك است، اگر واقعه متعدد شد بعضا آنجا هم انحلال مى‏شود. اگر فرض بفرماييد كه اول يكى مى‏گويد كه در يكى از اينها دم شاة افتاد. نمى‏دانم كدام يكى از اينها است. بعد ديگرى مى‏گويد كه خون دماغ بودم خونم در آن يكى افتاده است. در آن يكى افتاد كه آن خونى كه افتاده است در آن يكى بعد از آن معلوم بالاجمال است. اول خون به يكى از آنها افتاده است بعد خون ديگرى به اين افتاده است. اين علم اجمالى را منحل نمى‏كند. چون كه اگر علم تفصيلى داشتيم به اين معنا علم اجمالى منحل نمى‏شد. اول بدانيم كه يك قطره خونى به يكى از اين دو اناء افتاده است بعد علم پيدا كنيم كه يك قطره خون ديگر به يكى از اينها افتاد. اين مثل اين است كه يكى از اينها را بياندازيم توى دريا. تلف بعض الاطراف يا [اين که] فى ما بعد به اين نحوى كه تكليف ديگرى موضوعش بر او يقينا مى‏دانيم موجود شده است بدان جهت متيقن معلوم الحكم شد اين علم اجمالى را منحل نمى‏كند. در جايى كه آن كه مى‏گويد به يكى از اينها خون افتاد احد هذين نجس در همان زمان است كه اين يكى مى‏گويد در همان زمان آن يكى نجس شد. در همان زمان، زمان، زمان واحد است. از حدوث التكليف در آن واحد بله اين خبر مى‏دهد. آن هم از حدوث تكليفى از همان زمان خبر مى‏دهد. كه آن آنى كه آن خون افتاده است در يكى از آنها در همان آن خون ديگرى افتاده است. اگر اين باشد باز علم اجمالى منحل نمى‏شود. چرا؟

 چون كه علم داريم تعبدى منتهى، در آن زمان يك تكليفى بر اينها حادث شد، آن آنى كه جلوى شمس بود و خون افتاد يك تكليفى بر اين حادث شد يقينا، نسبت به آن ديگرى شك داريم كه تكليفى حادث شده است يا نه؟ چون كه احتمال مى‏دهيم آن معلوم بالاجمالى كه آن يكى دارد و شهادت مى‏دهد همان منطبق بر همين معلوم بالتكليف باشد. كه در همان آن تكليفى آمده است. پس ما يقين نداريم بيشتر از يك تكليف حادث شده است. احتمال مى‏دهيم آن يك تكليف هم همين تكليف باشد. بدان جهت اگر يكى از اينها خبر داد به شهادت احدهما اجمالا، ديگرى خبر داد به شهادت نجاست احدهم المعين و ما خبر عدل را معتبر دانستيم. بينه نخواستيم. بينه باشد هر دو پاك است گفتيم. خبر عدل را معتبر دانستيم بايد تفصيل بدهيم. كه اگر اين معلوم بالاجمال با اين معلوم بالتفصيل تعبدى است اين علم اجمالى را آنجا هم آن اناء ديگرى كه احدهما خبر داده است كه معلوم بالاجمال است محكوم به طهارت مى‏شود. و اما اگر اين علم تفصيلی بود منحل نمى‏كرد علم اجمالى را، چون كه علم داريم بعد از اين كه قطره‏اى از خون به يكى از اينها افتاده است كه شايد به اين افتاده است بعد علم تفصيلی پيدا كرديم كه خون ديگرى به اين افتاد اين علم تفصيلی و افتادن خون ديگرى اين موجب نمى‏شود كه علم اجمالى اول منحل بوده باشد. چون كه علم اجمالى سابق منجز است احتمال مى‏دهيم كه اين تكليف ديگرى باشد. خون اول به آن اناء افتاده است و تكليفش هم منجز است و علم اجمالى سابق. بعد كه خون ديگرى در آن افتاده است اين تكليف دومى مى‏شود. اينقدر مى‏دانيم كه اين واجب الاجتناب‏ است. اين تكليف احتمال مى‏دهيم كه تكليف دومى باشد معلوم بالاجمال را منحل نمى‏كند. هر وقت يقين داشتيم كه اگر اين نجس باشد اين همان حكم بالاجمال اولى است ديگر حكم ديگرى ندارد ايها آنهايى كه اهل بصيرت دارند در علم اجمالى آن جاها است كه علم اجمالى منحل مى‏شود. كه به نحوى بوده باشد كه همان معلوم بالاجمال ما ذوب بشود. پس ما يقين كنيم آن وقتى كه خون مى‏افتاد يكى از آن طرف، از طرف گوسفند يكى از طرف رعاف آن وقت اين مورد تكليف شد. چون كه خون يقينا به اين افتاد. يا به تعبد افتاد. نمى‏دانيم كه اصلا به آن ديگرى از اول تكليف آمده است يا نيامده است؟ اينجور شد علم اجمالى منحل مى‏شود و اگر اينجور نشد معلوم بالتفسيراينجور نشد علم اجمالى اول در تنجيز اولى باقى است. و الحمد الله.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص75.

[2] ر. ک: سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص457

[3] ر. ک: سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص459