مسألة 10: « إذا أخبرت الزوجة أو الخادمة أو المملوكة بنجاسة ما في يدها من ثياب الزوج أو ظروف البيت كفى في الحكم بالنجاسة ،وكذا إذا أخبرت المربية للطفل أو المجنون بنجاسته أو نجاسة ثيابه ،بل وكذا لو أخبر المولى بنجاسة بدن العبد أو الجارية أو ثوبهما مع كونهما عنده أو في بيته ».[1]
صاحب عروه در مسأله عاشره مىفرمايد: اگر زوجه خبر بدهد از نجاست ثياب الزوج و اوانى يا خادمه خبر بدهد يا مملوكه خبر بدهد از نجاست ثياب، ثياب مولی و آنهايى كه عيال مولی هستند در بيت مثل زوجهاش و اولادش يا آن مملوكه از نجاست اوانى كه در بيت استعمال مىشود خبر بدهد، قولش معتبر است و مسموع مىشود. دليل بر اعتبار خبر ذواليد در اخبار بالنجاسة كما ذكرنا سيرة المتشرعه است و شما اگر شما اين سيره متشرعه را تتبع بكنيد مىبينيد در آن ذو اليد اعتبار نيست كه معتبر بشود آن ما فى اليدش را. يعنى مالك يعنى ملكيت داشته باشد. ملك به همان معناى اصطلاحى. كه مال او بشود. بلكه آنى كه معتبر است در اخبار ذو اليد اين است كه ذو اليد به آن چيزى كه مستولى است و استيلا دارد از نجاست او خبر بدهد. چه استيلايش به نحو ملكيت بوده باشد يا به غير الملكية بوده باشد. حتى گفتيم استيلا اگر عدوانى بشود آن هم همين جور است. على هذا الاصل در سيره اگر زوجه مستولى است به ثياب الزوج كما اين كه او در خارج همين جور است. ثياب زوج و ثياب اولاد تحت تصرف او است. و هكذا اوانی و اثاث البيت، آن اثاثى كه در بيت هست در اختيار و استيلاى زوجه است نه اين كه در استيلاى ديگران نيست، در استيلاى زوجه است، اثباتش نظر است. بدان جهت اگر زوجه خبر بدهد از نجاست، مسموع مىشود در سيره. خادمهاى در بيت بوده باشد كه اين ثياب و اين ظروف را مستولى است آن هم همين جور است خبر بدهد از نجاست مسموع مىشود. مملوكهاى اگر باشد آن هم مثل خادمه است، فرقى نمىكند. هيچ شما سراغ نداريد كه زوج تمام اساس البيت را و ثيابش را و اوانی البيت و تمام اوانی البيت را تمليك به زوجه بكند تا اين كه اخبار در طهارت و نجاست زوجه مسموع بشود. اين نيست، اين يك حرفى است وحشى. اجتناب مىكنند متشرعه از اين. آنى كه زوجه است در بيت بما هى زوجة كه مستولى است در اين ثياب و اوانی و ساير اثاث البيت اخبارش در طهارت و نجاست مسموع مىشود. خادمه هم همين جور است. هيچ كسى پيدا نمىشود الاّ نادرا كه آن روز اشاره كردم كه تمام ما فى البيت را تمليك خادمه بكند تا قولش مسموع بشود. بدان جهت فرقى نيست.
عمده دليل اطلاق سيره است. سيره عام است. بعد مىفرمايد مربى هم همين جور است. اگر طفلى را تحت تصرف زنى گذاشتند كه او را تربيت بدهد، ولو امه هم نبوده باشد ثيابى كه راجع به طفل است، اگر خبر داد، به كسى ديگر مىدهد اين طفل را مىگويد مواظب باش اين تَرى كه در ثوبش هست، بول است، نجاست است، قولش مسموع مىشود. كسى كه مربى، زنى كه مربى يك طفل است يا كسى مربى مجنون است. مجنون را در اختيار او گذاشتهاند كه او را نگهدارى بكند خبر بدهد از نجاست ثياب يا بدن طفل يا آن مجنون قولش مسموع ميشود. بعد پشت سر اينها مىفرمايد بلكه اگر مولی خبر بدهد از نجاست بدن العبد. مثل اين كه مىگويد دست اين عبد در نجس است. يا عبد با انا فرق نمىكند يا جاريه. خبر بدهد كه اين جاريه بدنش، يدش يا ثوبش نجس است. اين مولی هم همين جور است، قولش مسموع مىشود در صورتى كه عبد و جاريه فى بيت المولی بوده باشد. يا تحت اختيار مولی بوده باشد. تحت يده بوده باشد، يعنى تحت اختيارش بوده باشد. اين بلش جاى مناقصه است. چرا؟ براى اين كه آنى كه دليل اعتبار اخبار ذو اليد است سيره است. سيره در آن جاهايى كه ذو اليد خبر بدهد از نجاست شيئى كه آن شىء تحت اختيار ذو اليد است به حيث اين كه ذو اليد در او تصرف مىكند. تصرفاتى كه آنها ربما موجب تنجس مىشود و ربما موجب طهارت مىشود بعد از تنجس. آن چيزهايى كه ذو اليد در آنها استيلا دارد و تصرف مىكند، تصرفاتى كه در معرض تنجيس يا در در معرض تطهير بعد التنجيس است به اين اعتبار قول ذو اليد مسموع است. عبد بما عبدٌ، امَ بما هو امةٌ اينها خودشان تصرف مىكنند. در بدنشان تصرف كردن، دستش را به چه زد، به چه زد. بول اصابت كرد عند الاستبراء، اصابت كرد يا نكرد اينها راجع به خود عبد و امه است. اينها صاحب اراده مستقله هستند. چون كه صاحب اراده مستقله هستند اينها را مولی به امر و نهى استعمال مىكند. نه به جهت اين است كه استعمال خارجى داشته باشد در چيزهايى كه در معرض طهارت و نجاست است آن استعمال خارجى به اراده خود اينها مىشود. بدان جهت محض اين كه اين مولی است و در بيت او است عبد با پسر چه فرقى دارد؟ پدر مىگويد كه اين دست پسرم نجس است. خوب چه فرقى دارد؟ آن خبر پدر مسموع نيست صاحب عروه اينجور مىگويد ديگر. مولی و عبد را مىگويد. حتى پدر، زوج بگويد بر اين كه دست زنم نجس است مسموع نيست. راجع به آن ثياب الزوج كه در اختيار زوجه بود، قول زوجه گفت در آنها مسموع است. از صاحب عروه شايد پرسيده بشود شما كه اين را نوشته بوديد، چه فرقى مىديديد ما بين عبد و ما بين ولد؟ والد اگر خبر بدهد دست بچهام نجس است، بچه بزرگ. بچه مربى نباشد والد، بچه صغير، چون داخل مربيه مىشود. نه پسر، پسر بزرگى است. يا مثلا پسر بزرگى نيست ولكن مربى نيست پدر، مادرش مربى او است. پدر خبر مىدهد كه دست بچه نجس است، مسموع نيست خبر ذو اليد. اين را درست توجه كنيد، آن وقتى كه ثقه نباشد. و اما وقتى كه پدر ثقه باشد يا مولی ثقه باشد خبر ثقه حجت است گفتيم. چه ذو اليد باشد چه نباشد. كلام ما در آن ذو اليدى است كه من باب ذو اليد خبرش حجت است ولو آدم ثقه نيست. خيلى هم دروغ مىگويد، خلاف واقع هم مىگويد. ولكن الان مىگويد بر اين كه اين مايعى كه پيش شما است نجس است يا مهمان. بله اينجا مهمان نمىتواند اين را بخورد قول ذو اليد مسموع است اين را مىگوييم. در اين مسأله چه فرق است ما بين مولیى عبد و پدر پسر؟ كه قول پدر مسموع نيست ولكن قول مولی مسموع است. هيچ در ارتکاز قول متشرعه فرقى ما بين اينها نيست. آنجا كه نمىشود گفت اخبار ذو اليد، اخبار پدر حجت است، اينجا هم اخبار مولی حجت نيست. مجرد ملكيت اعتباريه كه اين فرض بفرماييد عبد ملك مولی است اين موجب نمىشود. بدان جهت گفت كه عبد در ملك مولی باشد. يا در اختيار مولی باشد. خوب در اختيار مولی باشد در امر و نهى، پسر هم در اختيار مولی است در امر و نهى. آن هم در بيت پدرش هست. چه جور او مسموع نيست اين هم مسموع نيست.
بعد ايشان مىفرمايد بر اين كه در ثياب عبد هم همين جور است. مولی اگر خبر بدهد كه ثوب عبد نجس است، آنجا هم مسموع است. اين هم جاى اشكال است. خوب اين ثياب عبد با ثياب پسر چه فرقى دارد؟ پدرى كه به پسرش لباس خريده است بگويد بر اين كه آنها نجس است، او مسموع است؟ اگر او مسموع است كه نيست، اين هم مسموع نيست. بدان جهت در ثياب بايد تفصيل داد. يك ثيابى است كه تحت سيطره عبد است. عبد آنها را مىپوشد. اگر اينها باشد ذو اليد آنها خود عبد است. عبد اگر گفت اين ثوبم نجس است، مسموع است. و اما اگر ثيابى است كه تحت اختيار عبد و تحت اختيار مولی است. پتويى است كه هم عبد مىنشيند روى آن و هم مولی مىنشيند روى آن. او باشد عيبى ندارد. آن ثياب مشترك مىشود در استعمال و اما ثيابى كه آنها مختص است و عبد به لبس عبد، عبد آنها را مىپوشد بالفعل آنجا قول مولی مسموع بوده باشد اين هم دليل ندارد. يعنى ما احراز سيره نكردهايم. بلكه در سيره ما بين ثياب الولد كه پدرش به او مىخرد در اختيار پسرش مىگذارد و ما بين ثيابى كه به عبدش مىخرد و در اختيار عبد مىگذارد فرقى نيست. بله آن وقتى كه در اختيار عبد مىگذارد بگويد نجس است. وقتى كه مىآمدم مثلا در كوچه بول بود اين خورد به بول. آن وقتى كه خريده است مىآورد به عبد بدهد. آن مسموع است آن بر پسر هم مسموع است. چون كه آن وقتى كه خبر مىدهد خودش ذو اليد است نسبت به آن ثياب بدان جهت قولش مسموع است و اما وقتى كه تحويل پسر داد، يا ثوب را تحويل عبد داد كه عبد مىپوشد مىرود و مىآيد و مىكند و مىپوشد ولو در بيت مولی هم بوده باشد اخبار مولی، مسموع نيست مگر اين كه ثقه بوده باشد كما ذكرنا.
سؤال...؟ آن كه اختيار ندارد، اختيار تشريعى ندارد، اختيار تكوينى كه صاحب اراده است، اختيار تشريعى ندارد كه نمىتواند به زنش طلاق بگويد، نمىتواند زن بگيرد، نمىتواند مالى را بفروشد و امثال ذلك. اين را در آن بحث اشتراط حريت در آن بيع ذكر كردهايم، مفصلش را. اختيار تشريعى ندارد در معاملات، و اما عبد بر اين كه بر كسى سلام بگويد جواب سلام كسى را بگويد يا فرض بفرماييد بنشيند، غذا بخورد اينها تحت اختيار خودش است. حرف بزند، احوالپرسى كند. اينها تحت اخيتار او است. عبد اينجور نيست كه برود پيش موليش، آقاى مولی امروز تومّان سياهم را بپوشم يا تومّان سفيدم را بپوشم؟ اين كه نيست. بله مولی نهى كند كه فلان لباس را نپوش بايد اطاعت كند. ولكن صاحب اختيار و اراده تكوينى است بدان جهت آنى كه در اختيارش است از ثياب و غير ذلک اگر خبر داد از نجاست آنها قولش مسموع مىشود در سيره. در سيره اين اختيار تكوينى دفع دارد. بدان جهت اگر غاصب هم بود، كه اختيار تشريعى ندارد غاصب تصرف كند در اين مال الغير. چون كه اختيار تكوينى هست و صاحب اراده است قولش مسموع مىشود و كم فرقٌ بين الامرين.
مسألة 11: « إذا كان الشيء بيد شخصين كالشريكين يسمع قول كل منهما في نجاسته. نعم ، لو قال أحدهما إنه طاهر وقال الآخر إنه نجس تساقطا ، كما أنّ البيـّنة تسقط مع التعارض ، ومع معارضتها بقول صاحب اليد تقدّم عليه ».
بعد ايشان مىرسد به مسأله يازده در مسأله يازده در عروه مىفرمايد اگر شيئى يعنى عينى در يد شريكين است، دوتا مالك دارد فرض بفرماييد. نصف اين شىء مالك اين است، نصف ديگر مشاع مالك شخص آخر است. شريكين من باب المثال است، شركا بوده باشند. مثل اين كه شركا در استعمال بشوند كافى است، شركا در ملكيت هم لازم نيست. شركاء در استعمال. بدان جهت شما هر خانهاى برويد آن كسانى كه در اين خانه هستند از بالغين و عاقلين. مثل مثلا عيال است يا اولاد شخص است يا خود شخص است. هر كدام خبر بدهد كه آقا اين استكان تَر است روى اين فرش نگذار اينجا نجس است قولش مسموع است. لازم نيست شركا در ملكيت بوده باشد. مراد شركاء در تصرف است. بدان جهت يكى باشد، دو تا باشد، بيشتر بشود، اگر يكى از شركاء خبر داد كه اين شىء نجس است قولش مسموع مىشود. چرا؟ لسيرة المتشرعة عليها، چون كه در سيره متشرعه اينجور است، كسانى كه به خانه مردم مىروند، آنجا فرض كنيد پسر هست چاى آورده است نعلبكى آن تَر است. مىگويد كه آقا اينجا نگذاريد در همان سينى بگذاريد چون كه اينجا احتياط دارد. نجاست دارد فرض كنيد. قولش مسموع است در ارتکاز فرقى نمىگذارد كه مال بيت كه پدر است، ملكيت شرعيه دارد او بگويد يا آن يكى بگويد. چون كه اين بيت در اختيار و استعمال، و اثاث البيت همه اينها هستند. بله، اگر پسر بگويد آقا اينجا نجس است، پدر بگويد خلاف واقع مىگويد بگذار استكان را پاك، پاك است آنجا. معارضه كرد قول احد الشريكين با قول آخر. يكى گفت نجس است، آن ديگرى پاك. هر دو از اعتبار مىافتد. چون كه در امارات اينجور است. در امارات اگر قول دو تا اماره معارضه كرد به نحوى كه ثبوت مدلولهما عقلا ممكن نشد كه گفتيم تعارض بالذات است اسم اين. مثل المقام اين هم پاك بوده باشد اينجاى فرش هم نجس باشد اين نمىشود. هم شارع اعتبار نجاست بكند به اينجا هم نكند. يا تعارضشان بالعرض بوده باشد كه علم اجمالى است. احد الخبرين مطابق با واقع نيست. تساقط مىكنند، چرا؟ چون كه دليل اعتبار، اگر دليل لفظى بود دو تا را نمىتوانست بگيرد. يكى را هم كه بگيرد ترجيح با مرجح است. يكى با معين، چون كه هر دو خبر ذو اليد است در موضع فرقى نمىكند. جامع ما بين هما هم كه گفتيم داخل در دليل اعتبار نيست. دليل الاعتبار بينه خارجيه را معتبر مىكند نه جامع ما بين دو تا بينه را (حفظ كنيد). جامع ما بين البينتين را حجت نمىكند دليل اعتبار. بينهاى كه به حمل الشائع بينه است او را معتبر مىكند. در خارج دو تا بينه هست كه به حمل الشائع بينه هستند، دو تا را اين بينه نمىگيرد چون كه مىدانيم يكى از اينها كاذب است. مطابق با واقع نيست. يا عقلا ممكن نيست تعبد به دو تا. چون كه مدلولشان تعارض بالذات دارد. يكى را هم كه بگوييم اين را بگيرد، خوب مىگوييم چرا اين را بگيرد، آن يكى را نگرفت! آن هم خبر عدل است، آن هم بينه است. بدان جهت لازمهاش سقوط است. مثل آنى است كه كسى يك دختر و مادرى را، در احكام واقعيه هم نظيرش هست، يك مادر و دخترى را به عقد واحد تزويج بكند. هم دختره خوشش آمده است هم مادرش خوشش آمده است، بر اين كه، گفت بر اين كه تزوجت من كما بكذا لكل من كما. آنها هم گفتند قبلنا. هر دو يك دفعه گفتند. اين كه نمىشود، دختر و مادر را تزويج كرد. جمع در نكاحش نمىشود. خوب كدام يكى صحيح بشود؟ هر كدام را بگيريد كه داخل ادله امضاء النكاح است، كه النكاح سنتى ترجيح بلا مرجح است. چون كه آن يكى هم نكاح است. دو تا نمىتواند دليل تشريع نكاح بگيرد. چون كه نمىتواند قهرا حكم مىشود به فساد هر دو تا. هر دو تا فاسد هستند. چون كه دو تا نمىشود امضاء بشود، بگوييم يكى امضاء شده است دون ديگرى ترجيح بلا مرجح است. بگوييم جامع امضاء شده است، جامع تحت ادله امضاء نكاح نيست.
آنى كه به حمل الشائع نكاح است او مورد امضاء است به عنوان النكاح. در ما نحن فيه هم در ادله امارات هم همين جور است دو تا كه نمىتواند بگيرد. يكى را بگيرد، دون ديگرى ترجيح بلا مرجح است آن وقت قهرا تساقط مىكند. بدان جهت مىفرمايد در عروه بله، قول احد الشركين در اخبار النجاسة مسموع است، قبول مىشود چون كه گفتيم ذو اليد استيلا داشتن است بر شىء ممكن است اشخاص متعددهاى استيلا داشته باشند و ملكيت آن معنا معتبر نيست در غاصب هم قولش مسموع است، هر دو استيلا دارند. ولكن به شرط اين كه مىفرمايد معارضه با قول ديگرى نكند. بعد مىفرمايد اگر معارضه كرد تساقط مىكنند ديگر. و كذا الحال فى البينه. ايشان مىفرمايد در بينه هم همين جور است. خوب مىفرمايد. بينه هم آن وقتى معتبر است معاضه به مثل نبوده باشد. و اما اگر معارضه به مثل بوده باشد باز تساقط مىكند. امر در بينه خطاب لفظى دارد. انما اقضى بينكم بالبينات بيانش او است. و اما در خبر ذو اليد اين ديگر مسلم است، چون كه دليل لفظى نداريم كه بگوييم اين دليل لفظى او را مىگيرد. يكى را بگيرد. آن در بينه اين جاى توهم بود كه يكى را چرا جامع بينهما را نگيرد؟ كه جوابش را داديم جامع تحت دليل اعتبار نيست. احدهماى به عينه را بگيرد ترجيح بلا مرجح است، هيچ كدام را نمىگيرد. اما در خبر ذو اليد دليل اعتبار سيره متشرعه است. وقتى كه پدر گفت نجس است، پسر گفت كه پاك است هيچ سيرهاى اينجور نيست كه آثار نجاست را بار كند. ايشان مىفرمايد و اذا تعارضت البينه با خبر ذو اليد تقدم عليه. بينه با بينه تعارض بكند تساقط. خبر ذو اليد با ذو اليد تعارض بكند تساقط. و اما اگر خبر ذو اليد با بينه تعارض بكند، ذو اليد مىگويد كه نجس است. بينه مىگويد كه نه اينجور نيست اين پاك است. يعنى ملاقات با نجس نكرده است. او كه مىگويد نجس است، يعنى ملاقات با نجس كرده است. بينه با ذو اليد متعارضين هستند مىگويد تقدم عليه. يعنى بينه مقدم بر قول ذو اليد ميشود. خوب اين هم درست است، سابقا ما در آن بحث ثبوت نجاست الماء بيان كرديم. آنى كه اقوی از خبر ذو اليد است كه قول ذو اليد است، بينه به او مقدم مىشود. خوب موارد قضا كه منصوص بود، خوانديد. ذو اليد مىگويد كه اين مال ملك من است ولكن شخص آخرى كه ذو اليد نيست مىگويد ملك تو نيست ملك من است. قاضى مىگويد به آن كسى كه مدعى است و ذو اليد نيست، ذو اليد منكر است، چون كه يد مطابق با او است. آن ديگرى كه مخالف قاعده يد است مدعى مىشود. قاضى به او مىگويد يا مدعى جئنى بالبينه. او رفت بينه را آورد. خوب بينه با قول ذو اليد هم قسم مىخورد، منكر است. مىگويد من حاضرم به سى جزء قرآن، هر چه بگويى قسم بخورم كه مال، مال من است در يدم. مىگيرند، بينه وقتى كه شهادت داد كه اين ملك مدعى است از يدش مىگيرند. پس معلوم ميشود آن اخبار به ملكيت مثل اخبار به نجاست است.
كه بينه بر خلاف قول ذو اليد است و شارع امر كرده است به اخذ به بينه و طرح قول ذو اليد كه من مالك هستم.
عرض مىكنم در اخبار بالنجاسة و اخبار بالملكية فرقى نيست. آن رواياتى هم كه در باب اخبار بايع بود كه اين ثوب نجس است يا در باب اين بود بر اين كه كسى عاريه داد بود ثوبش را و گفته بود نجس است، مىگفتند قولش مسموع است آن روايات هم مؤيد اين معنا هستند كه اين سيره ممضی است ولكن اگر معارضه با بينه كرد، بينه مقدم مىشود اين هم نسبت به اين مسأله.
مسألة 12: « لا فرق في اعتبار قـول ذي اليـد بالنجاسة بين أن يكـون فاسقاً أو عادلاً ، بل مسلماً أو كافراً »[2].
بعد ايشان مىفرمايد فرقى نيست در اعتبار قول ذو اليد، ما بين اين كه ذو اليد شخص عادلى بوده باشد يا فاسقى بوده باشد. بدان جهت گفتيم ديگر، اگر عادل باشد كه ذو اليد بودن نمىخواهيم. ثقه مىشود، عادل ثقه، آن ذو اليد بودن نمىخواهيم سيره هم جارى است كه خبر ثقه حجت است. اعتبار به او مىشود. بعد مىفرمايد بل مسلما و كافرا. فرقى نيست كه ذو اليد كافر باشد يا مسلمان باشد. مراد از كافر، كافرى است كه عارف است به نجاسات در دين اسلام. آنها عارف هستند مىدانند. ثقه بودن معتبر نيست ولكن عرفان دارد به نجاسات، مىشناسد. مثلا فرض كنيد رفته است پيش كسى معاملهاى دارد، آن كافر يك آبى خواست آوردند گفت شما نمىتوانيد اين آب را بخوريد. چرا؟ براى اين كه من دستم خورد در اين آب. آب قليل است. كافر هم نجس است. او بايد قبول بكند و نخورد. سيره هم همين جور است، فرقى نمىكند. كافرى بوده باشد. آن كفارى كه در بلاد مسلمان هستند، آنهايى كه در شهرشان كفار هستند آنها مىدانند، در بازارشان چون كه هميشه معاشر با مسلمين هستند، تردد دارند در تجارت و اينها. مسلمان مىرود در آن تجارت خانه آن كافر، ربما مسلمان مىرود آنجا آبى مىخواهد. مىگويد كه تشنهام تابستان است، او مىگويد كه موقع آمدن اين آب اينجور است. دستم خورد در آن. چون كه به معاشرت فهميده است نجاست و طهارت مسلمين را. قولش مسموع است و قبول مىكنند. هيچ اشكالى هم در اين معنا نيست.
مسألة 13: « في اعتبار قول صاحب اليد إذا كان صبياً إشكال ، وإن كان لا يبعد إذا كان مراهقاً ».[3]
بعد يك مسأله ديگر مىفرمايد اگر ذو اليد صبى شد بالغ نيست. اين بچه مدرسهاىها كه هنوز به بلوغ نرسيدهاند، مستولى بر بدن و ثيابشان هستند، مثلا ثوبش افتاد در يك كاسه آبى، يا آشى آن صبى گفت كه اين ثوب من نجس بود. بول مىكردم ترشح كرد به اينجاى ثوبم و اين جاى ثوبم افتاد در آشى كه شما مىخواهيد ميل بفرماييد. نخوريد او را. ايشان مىفرمايد در اعتبار قول ذو اليد اگر صبى باشد اشكال است. ولكن لا يبعد قولش مسموع بوده باشد اذا كان مراهقا. وقتى كه مراهق بوده باشد. مراهق يعنى اوان بلوغش، نزديك به اوان بلوغ است. يك چند روز ديگر اوه اوه او پيدا مىشود. اين مراهق است، او مسموع مىشود. ظاهرا اينجور نيست مراهق بشود يا نشود اگر بچهاى بوده باشد كه عارف به نجاسات بشود، مثل پسر بچههايى كه الان هستند، عارف هستند، خواندهاند نجاسات را، متوجه هستند، اگر خبر داد كه اين ثوبم نجس است، مسموع است در سيره عقلا بچهاى كه عارف است به احكام و نجاسات فرقى نمىگذارند ما بين آن بچهاى كه ذو اليد است يا مثلا بالغى كه ذو اليد است. قيد مراهق بودن هم معتبر نيست و من هنا كتبنا در تعليقه لا يبعد كه غير مراهقى كه عارف است مثل المراهق عارف بوده باشد. يعنى آن مراهق هم بايد عارف بوده باشد. اين، اين معنا. بعد باقى ماند در مقام يك مسألهاى كه با اين مسأله اين فصل را تمام مىكنيم انشاء الله.
مسألة 14: « لا يعتبر في قبول قول صاحب اليد أن يكون قبل الاستعمال كما قد يقال ، فلو توضّأ شخص بماء مثلاً وبعده أخبر ذو اليد بنجاسته يحكم ببطلان وضوئه ، وكذا لا يعتبر أن يكون ذلك حين كونه في يده فلو أخبر بعد خروجه عن يده بنجاسته حين كان في يده يحكم عليه بالنجاسة في ذلك الزمان ، ومع الشك في زوالها تستصحب ».[4]
و آن مسأله، مسألهاى است كه بعضىها تفصيل دادهاند در اعتبار خبر ذو اليد براى غير معتبر است ديگر خبر ذو اليد. آن وقتى خبر ذو اليد خبر معتبر است كه استعمالش قبل از استعمال باشد. مثل اين كه انسان مىخواهد وضو بگيرد كسى خانه كسى. آبى خواست، گفت آب بياور تا وضو بگيرم. آن هم آب آورد، آن يكى صاحب خانهاى كه هست گفت اين آب را كه خدمت شما آوردهاند نجس است. نمىشود با اين وضو بگيريد. برو بچه آب ديگرى بياور. اين قولش مسموع است. قبل از اين كه استعمال كند آب را خبر داد به نجاست. يا يك لباس بياور من بپوشم، هوا سرد است نماز بخوانم.
سرما نخورم. رفت يك عبايى آورد يا يك قبائى آورد آن پسر. صاحب خانه گفت بر اين كه اين ثوب نجس است، اين عبا نجس است. قبل از اين كه من نماز بخوانم گفت نجس است، قولش مسموع مىشود. و اما اگر ذو اليد بعد الاستعمال خبر داد لا يسمع خبره. خبرش مسموع نمىشود. شخص رفت آب آورد، با آن آب وضو گرفت بعد آن آمد خودش يا آن يكى ديگر از اهل خانه گفت كه بابا با آن آب كه شما وضو گرفتيد نجس بود. قولش مسموع نمىشود. اين تفصيل را بعضىها دادهاند. اين مىدانيد منشاء اين تفسير چيست؟ با وجود اين كه در سيره متشرعه فرقى نيست تفسيرش اين روايت عيس است. عيص ابن القاسم كه سابقا خوانديم. كسى عاريه داد ثوبى را بر كسى و آن كس در آن ثوب مدتى نماز خواند بعد آن معير، عاريه دهنده كه صاحب ثوب بود خبر داد به نجاست ثوب. امام عليه السلام در آن روايت فرمود لا يريد شىء من صلاته. آن صلاتى كه خوانده است آنها را اعاده نكند. پس معلوم مىشود خبر ذو اليد بعد از استعمال اعتبارى ندارد و آنى كه آن روز خدمت شما عرض كرديم معلوم مىشود كه اين توهم است. اين اشتباه بزرگى است. چرا؟ چون كه آنجا كه امام فرمود اعاده نكند نه به جهت اين است كه خبر ذو اليد از نجاست معتبر نيست. علم تفصيلى هم پيدا كرده بود كه بعد از نماز خواندن آن ثوبى كه در او صلوات خواندهام نجس بود اعاده لازم نيست صلوات را. چرا؟ چون كه گفتيم نجاست واقعيه ثوب مانع از صلات نيست. اين را هم از استفاده كرديم از صحيحه زراره كه... حتى آنجا ظن دارد، ظننته اصابه و صليت ثم رأيته. امام فرمود اعاده صلات لازم نيست. تغسله ثوب را مىشوييد چون كه نجس است، ولكن لا تعيد اللصلاة. آن روايات و حديث لا تعاد الصلاة الا من خمسين بنا بر اين كه طهور در آن مستثنى طهور از خبث بوده باشد، كه طهور از خبث نباشد كه همين جور هم، بعيد نيست اينجور بوده باشد. قطعى نمىگوييم به مقتضاى او اعاده لازم نيست.
پس آنجا كه در صحيحه عيص امام فرمود كه اعاده صلوات نشود نه اين كه اخبار ذو اليد بعد الاستعمال حجت نيست. نه نسبت به صلوات بعدى نمىتواند در اين ثوب نماز بخواند. چون كه ثوب اگر نجس بود يا غير مأكول اللحم بود، صلات محكوم به صحّت بود. براى اين كه حديث لا تعاد يا آن صحيحه زراره و امثاله دلالت مىكردند كه نجاست واقعيه مانعيت ندارد روى آن اساس است. بدان جهت نسبت به صلوات بعدى در اين ثوب نمىتواند نماز بخواند. بايد اين را بشويد. بعضىها يك تفصيل ديگرى دادهاند. عمده اين تفصيل ديگر است والاّ آن تفصيل، تفصيل موهنى است. عمده اين تفصيل است، بعضىها گفتهاند اخبار ذو اليد به نجاست آن وقتى مسموع است كه در وقت اخبار ذو اليد باشد. عند الاخبار بالنجاسة ذو اليد بوده باشد. و اما وقتى كه ذو اليد بودنش منقضى شد. كان ذو اليد، سابقا صاحب يد بود. الان خبر مىدهد در حالى كه ذو اليد نيست ولكن از نجاستى خبر مىدهد كه در حين ذو اليد بودنش آن نجاست بود. مثلا فرض بفرماييد كسى خانهاى را به كسى فروخته است. آن خانه منتقل شده است به شخص يك سال است خريده است مشترى رفته است نشسته است. بعد از يك سال بايع را مىبيند در كوچه، احوالپرسى مىكند از سرد و گرم دنيا از همديگر مىپرسند. در ضمن صاحب خانه سابقى كه فروشنده بود مىگويد فلانى يك چيزى يادم افتاد. آن سرداب خانهاى كه به شما فروختهام، آن سرداب كفش همهاش نجس است. چون كه بچه چند دفعه آنجا بول كرده بود و اهل خانه هم نفهميده بودند همين جور، جارو تَر بوده اين ور و آن ور را جارو كردهاند كف آن سرداب همهاش نجس است. خوب قولش مسموع است يا نه؟ اين ذو اليد بودن عند الاخبار نيست. ولكن از نجاستى خبر مىدهد كه آن نجاست عند ذو اليد بودن بود. بعضىها گفتهاند، بعضی هم سيد يزدى در عروه از آن بعض است گفتهاند مسموع است. مىفرمايد فرقى نيست در اخبار ذو اليد قبل الاستعمال بشود يا بعدش بشود. يا اخبارش بعد الانقضاء ذو اليد بودنش بشود. در صورتى كه خبر مىدهد آن نجاست در حال ذو اليد بودن بود. خوب دليلش چيست؟ همان نكتهاى كه سابقا عرض كردم همان نكته هم اينجا نمىدانم شده يا نشده است اين غفلت، اگر آن كسى كه بعد اين را ديد، آدم ثقه بود، بايع ثقه بود. بله سيره است كه اعتنا مىكند. آدمى است كه اعتنا مىكند. خوب شخص ثقه قولش معتبر است، ذو اليد بودن معتبر نيست. كما تقدم. و اما يك آدمى است نه ثقه نيست، دروغ مىگويد، راست مىگويد اين هم احتمال مىدهد كه اين را كه مىگويد كف سرداب است ما را به زحمت بياندازد. خانه را از دستش داده است دلش مىسوزد مىخواهد ما را به زحمت بياندازد. كى سيره اعتنا مىكند؟ يا سيد يزدى كى سيره اعتنا مىكند؟ روى اين حساب نه اين اطلاق ما نمىتوانيم اين اطلاق ايشان را اعتنا كنيم. تصريح به اطلاق را قبول كنيم. اطلاق هم نيست تصريح به اطلاق است در كلامش. بلكه معتبر است اخبار ذو اليد عند كونه، ذو اليد بودن خبر بدهد. و الاّ اگر بعد خبر داد بايد تفصيل داد ما بين كونه ثقةً او غير ثقة فى خبره. اگر ثقه در خبرش بود مسموع مىشود والاّ مسموع نمىشود. اين حرف ما مبتنى نيست بر آن مطلبى كه حاج آقا رضاى همدانى[5] فرموده است در طهارتش. فرموده اخبار بالنجاسة ذو اليد يكى از صغريات قاعده من ملك شيئا ملک الاقرار به اس يك قاعدهاى است كه مىگويند من ملك شيئا كسى سلطان شيئى بوده باشد از آن شىء خبر بدهد وجودا و نفيا قولش مسموع مىشود. گفته است ايشان ما نحن فيه هم يكى از صغريات آن قاعده است. مثلا انسان سلطان است بر اين كه بر زنش طلاق بدهد. بدان جهت چند روز گذشت با همديگر اوقات تلخى كردند آمد به زن گفت كه يا زن من طلاق تو را گفتهام تمام شد. ديگر زن حق ندارد كه بگويد بينه بياور. قولش مسموع است. من ملك شيئا چون كه طلاق را مالك است، ملك الاقرار به. خبر او را مالك مىشود. ما نحن فيه را هم گفته است كه از سوريات آن قاعده است. ما اين را نمىگوييم. انسان در ما نحن فيه آن سلطان ملك شيئا ملك اقرار به، آن جاهايى است كه انسان سلطنت داشته باشد بر تصرفى كه آن تصرف موضوع حكم و اثر شرعى است، سلطنت با او باشد. موضوع تنجيس در سلطنت شخصى نيست. هوا باد مىآمد يك كسى هم بالاى آن بلندى شاش مىكرد. هوا يك قطره را آورد به عباى من انداخت اين نجس مىشود. در تنجيس و نجاست در موضوعش سلطنت بر فعل نيست. فعل سلطانى موضوع نجاست نيست. به خلاف البيع و امثال ذلک. اين داخل آن قاعده نيست ايشان ولو فرموده است ولكن اينجور نيست. قاعده من ملك شيئا سلطان فعل باشد. در موضوع نجاست سلطنت نيست بدان جهت در ما نحن فيه اين سيره كه در اخبار ذو اليد دليل بود نيست سيره.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص76.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص77.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص77.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص77.
[5] آقار ضا همدانی، مصباح الفقيه، (قم، مؤسسة الجعفرية و مؤسسة النشر الاسلامی، چ1، ت1416ق)، ج8، ص172.