درس دویست و سی و ششم

کيفيت تنجس متنجاست

مسألة 2: « الذباب الواقع على النجس الرطب‌ إذا وقع على ثوب أو بدن شخص وإن كان فيهما رطوبة مسرية لا يحكم بنجاسته إذا لم يعلم مصاحبته لعين النجس ، ومجرد وقوعه‌ ‌لا يستلزم نجاسة رجله لاحتمال كونها ممـَّا لا تقبلها ، وعلى فرضه فزوال العين يكفي في طهارة الحيوانات ».[1]

ادامه بحث گذشته

كلام در اين مسأله بود كه عضوى از حيوان ملاقات كرده است با شى‏ء طاهرى با رطوبت مسريه. ولكن شك داريم عند الملاقات اين عضو حامل عين النجس بود، تا شى‏ء طاهر نجس بوده باشد. يا اين عضو الحيوان زال عنه العين. آن عين نجاستى كه سابقا داشت زايل شده بود عند الملاقات. فشى‏ء طاهر، طاهرٌ. اينجا تفصيل داده بودند بين المسلكين. گفته بودند اگر بنا بوده باشد ملتزم بشويم كه بدن الحيوان لا يتنجس. شرط كرديم مسلك صحيح هم همين است و انما النجس، آن عين نجاستى است كه عضو حامل او است. آن عين نجاست خارجيه كه عضو حامل او است آن عين نجس است. چرا؟ عرض كرديم ما استفاده كرده‏ايم تنجس را از آن اوامرى كه وارد شده است به غسل الاشياء از ملاقات اعيان نجسه. و اين اوامر الغسل در حيوانات جارى نيست بلا خلاف. حيوان را براى تطهير نمى‏شويند. بدان جهت ملتزم شده‏ايم كه دليل نيست كه بدن الحيوان متنجس مى‏شود به آن نجاست. فقط آنى كه مقتضا الادله هست آن دم نجس است. فرض بفرماييد آن بول نجس است، بول حيوانى كه لا يأكل اللحم. آن بول نجس است يا عذره‏اى كه به حيوان چسبيده است آن عذره نجس است. اگر اين مسلك را قائل شديم، در ما نحن فيه حكم به نجاست اين ملاقى نمى‏شود. آن طاهرى كه ملاقات با اين عضو حيوان كرده است مع الرطوبة المسرية، فرض مى‏كنيم آن طاهر هم آب قليل است كه خودش، رطب به ذات است. اين عضو حيوان كه ملاقات با آن آب كرده است شك داريم كه اين ملاقات با آن عضو ملاقات با عين نجسى كه اين عضو حامل او بود، با او هم كرده است يا نه؟ چون كه سابقا اين عضو عين نجس داشت. استصحاب بقاء عين النجس در اين عضو حيوان اثبات نمى‏كند كه لاق الاماء نجسا، چون كه اصل مثبت مى‏شود، و اصل مثبت مستصحب لازمه عقلى عادى به استصحاب ثابت نمى‏شود، عقلا همين جور است. اگر اين عضو حامل عين النجس بشود چون كه در آب رفته است، آب ملاقات با آن عين كرده است، لا محالهه و چون كه لازمه عقلى مستصحب ثابت نمى‏شود به استصحاب، چون كه استصحاب وجود تكوينى بر عين نجس درست نمى‏كند. وجود تكوينى عين النجس در او لازمه‏اش اين است كه آب ملاقات با آن عين بكند. استصحاب وجود تعبدى درست مى‏كند و وجود تعبدى لازم ندارد اين ملاقات را. بدان جهت در آب شك داريم در طهارت و نجاست. رجوع مى‏كنيم به قاعده طهارت يا به استصحاب عدم ملاقات اين آب با عين نجس. كيف مال شماست. اگر كيف علمى باشد استصحاب مقدم بر قاعده طهارت است. چون كه استصحاب موضوعى است. شك داريم كه اين آب لاقی عين نجاست را ام لا، اصل اين است كه لم يلاقى. حكمش اين است كه بايد پاك بشود.

 و اما اگر ملتزم شده‏ايم كه بدن حيوان نجس مى‏شود و به زوال العين پاك مى‏شود حكم به نجاست اين آب مى‏شود. چرا؟ چون كه اين آب ملاقات كرده است با اين عضو يقينا متأثر از آن عضو حيوان شده است يقينا، استصحاب هم مى‏گويد عضو در نجاستش باقى بود. كه آن لا قی عضوى را كه شارع مى‏گويد آن عضو نجس است. عند الملاقات. خوب شيئى كه ملاقات بكند با شى‏ء نجس كه آن ملاقاتش هم ملاقات تأثرى باشد كما هو الفرض اين جور ملاقات است، محكوم به نجاست مى‏شود. ملاقات با اين عين ملاقات تأثرى‏اش بالوجدان است. و اين عين هم محكوم به‏ نجاست است عند الملاقات بالاستصحاب موضوع تمام مى‏شود. مثل اين است كه ثوب شما بيافتد به مايعى كه سابقا خمر بود. نمى‏دانيد اين آن وقتى كه ثوب افتاد به آن مايع باز خمر بود يا نه؟ ملاقات با اين مايع، ملاقات تأثرى و انفعالى بالوجدان است شارع هم ميگويد كه عند الملاقات خمر بود. حكم مى‏شود به نجاست ثوب. ما نحن فيه هم از همين قبيل است. ولكن مرحوم حكيم در ما نحن فيه در مستمسك فرموده در اين مقام يك خصوصيتى است كه اين استصحاب نجاست العضو حتى بنا بر قول به تنجس بدن الحيوان فايده‏اى ندارد. اين خصوصيت اين فرض است. خصوصيت اين مسأله است. خصوصيت مسأله اين است كه به زوال عين آن عضو پاك مى‏شود. خصوصيت مسأله اين است. مى‏گويد على هذا ما قطع داريم، يعنى علم وجدانى تفصيلى داريم، اين آبى كه حيوان پايش را در آن زده است و سابقا پايش حامل عذره انسان بود، نمى‏دانيم موقعى كه پايش را به اين آب زد آن عذره باقى مانده بود در پايش يا نه؟ در اين پاى ذباب باقى مانده بود يا باقى نمانده بود؟ قطع تفصيلى و علم وجدانى داريم اين آب با پاى حيوان نجس نشده است. چرا؟ چون كه اگر پاى حيوان حامل عذره نبود خوب پاك شده بود، آب نجس نمى‏شود. اگر حامل عذره بود ملاقات آب با آن عذره سابق با ملاقات با پايش است. چون كه اين عذره‏اى كه به اين پا چسبيده است زير اين عذره آن موضع پا نجس است. وقتى كه اين پا را در آب مى‏گذارد اول آب به سطح ظاهر اين پا كه آب سطح ظاهر را گرفته است به او مى‏خورد. چون كه آن عذره است آب را نجس مى‏كند. وقتى كه آب نفوذ كرد به خود پاك كه زير اين عذره است المنفعل لا ينفعل ثانيا. آن وقت خودش نجس بود. فرموده اگر اجتماع عللى بشود، عللى جمع بشود روى معلولى، دو تا علت دارد. هم ملاقات با عذره، هم ملاقاتش با آن موضعى كه تحت العذره است از انسان. اين آب با هر دو تا ملاقات كرده است. ولكن ملاقات با نفس العذره سابق است من حيث الزمان. ملاقات با نفس آن عضو سطحى كه سطح پا است و زير اين عذره است ملاقات به او در زمان ثانى شده است. اگر عللى جمع بشود در معلولى التعصير لماسبق اليه. آنى كه سابق است او تعصير مى‏كند. چون كه او وقتى كه ملاقات مى‏كند آب به عضوى مى‏رسد، به خود آن سطح پا مى‏رسد كه سطحى كه آلوده با عذره است. قبلا اين آب نجس شده بوده است. المتنجس لا يتنجس. پس در ما نحن فيه استصحاب نجاست اين عضو اثرى ندارد. چون كه علم داريم كه اثر كه تنجس الماء است مترتب بر نجاست العضو نمى‏شود در مقام. چون كه زوال العين مطهر است. چون كه مى‏دانيم اين شى‏ء كه ملاقى است، شى‏ء طاهرى كه ملاقى با پاى اين حيوان است، قطعا مى‏دانيم بر اين كه اين به واسطه اين پا نجس نمى‏شود به ملاقات خود پا. بدان جهت استصحاب تعبد با علم معنا ندارد. شارع بگويد كه تعبد كند با پا نجس شده است. كجا نجس شده است، من علم وجدانى دارم؟ حكم ظاهرى در صورتى است كه انسان احتمال بدهد كه مطابق با واقع بشود والاّ فلا حكم ظاهريا. بدان جهت گفتيم كسى كه عالم به واقع است او درباره‏اش اماره و اصل حجت نمى‏شود. چه علمش مطابق با اماره بشود، چه مخالف با اماره بشود. اماره و اصل در حق كسى مى‏شود كه احتمال بدهد كه واقع همين است كه اين مى‏گويد. اينجا ما علم داريم بر اين كه آنى كه استصحاب مى‏گويد در مقام او در واقع نيست.

 استصحاب مى‏گويد اين آب در واقع به ملاقات پا نجس شده است. و قطع داريم كه اين آب به ملاقات پا نجس نمى‏شود. چون كه، سؤال؟ عرف؟ شما پاى مگس فرض نكنيد، پاى خر فرض كنيد. آن عذره را هم فرض كنيد، همان شما خر را حل كنيد عذره هم خود به خود حل مى‏شود.

 آن عذره‏اى كه آن پايش را گذاشت در آن آب كه رويش هم فرض بفرماييد يك سانتى‏متر عذره چسبيده است، من حيث العرض يك سانتى‏متر است. اول آب به آن عذره مى‏خورد يا آن بشره‏اى كه زير اين عذره است. بالوجدان به اين عذره مى‏خورد. پس به واسطه او نجس شده است. بعد كه آب نفوذ به خود بشره مى‏كند خوب المتنجس لا يتنجس. شما اين نسبت را در ذباب بياوريد. فرقى نمى‏كند كه رجل ذباب حامل عين است. اول آن آنى كه نشست ذباب روى ثوب يا بدن‏ مرطوب مسأله اين است اول ثوب مرطوب ملاقات با آن عذره مى‏كند. بعد كه نشست يواش، چون كه رطوبت مسرى است آن رطوبت مسريه سرايت به خود رجل حيوان مى‏كند. با رجل حيوان هم به رطوبت مسريه ملاقات مى‏كند. ولكن مع الاسف در آن وقت ثوب قبلا نجس شده است. كلام اين است، كه نگوييد اين چه مى‏گويد ايشان؟ خصوصيت مسأله چيست؟ خصوصيت اين است چون كه فرض كرديم در حيوان زوال العين مطهر است، روى اين حساب قطع داريم كه اين حكم ظاهرى واقعيت ندارد. اين حكم ظاهرى اين است كه اين آب يا اين ثوب و بدن مرطوب به رجل ذباب مرطوب شده است مقتضی الاستصحاب اين است آخر به ملاقات رجل نحس شده است. قطع داريم به ملاقات رجل اين ثوب نجس نشده است. اگر نجس است به ملاقات عذره است نه رجل. اگر نجس نيست كه هيچ نيست. روى اين حساب كه به ملاقات رجل نجس بشود اين حكم ظاهرى چون كه علم داريم واقعيت ندارد تعبد درست نيست.

جواب اشکال مرحوم حکيم

 جواب اين فرمايش ايشان يك كلمه بيشتر نيست. اين يك كلمه را اگر كسى حل كرد و هضم كرد معلوم مى‏شود و آن اين است اين در باب موضوعات احكام، موضوع كه ثابت شد حكم ثابت مى‏شود آنى كه مثبت موضوع است مثبت حكم است. آن چيزى كه موضوع به واسطه او اثبات مى‏شود به او حكم هم اثبات مى‏شود. فقط ثبوت الحكم است به ثبوت الموضوع حكم ثابت مى‏شود. اما حدوث الحكم احراز نمى‏شود. به احراز الموضوع و به ثبوت الموضوع يعنى احرازش، احراز مى‏شود كه حكم هست، اما حكم به حدوث اين حادث شده است اين ثابت نمى‏شود هيچ وقت. فرض بفرماييد بر اين كه مايعى بود ملاقات با ثوب كرد. ملاقات با اين ثوب من كرده بود. شك داشتم آن مايع پاك است يا پاك نيست؟ خوب چون مقتضی الاصل اين بود كه اين پاك است و اين ثوب من هم پاك است. بعد وقتى كه يك وقتى خودم ديدم با اين دو چشم خودم كه نجس افتاد در اين مايع و عباى من هم دوباره خورد به او. همانجايى كه اول خورده بود دوباره خورد. اين اثبات مى‏شود كه اين عبا نجس است. اما نجاست الان حادث شده است اين ثابت نمى‏شود. ثبوت الموضوع حكم را ثابت مى‏كند و اما حدوث الحكم را نه ممكن است از قبل حادث شده باشد چون كه اول دفعه هم مايع نجس بود. آن وقتى كه ملاقات كرده بود ثوب به او آن وقت نجس شده بود. يا ممكن است نه، ثوب من اول ملاقات با شيئى كرده بود اصلا ملتفت نشده بودم. كوچه مى‏رفتم عذره بود به ملاقات او نجس شده بود همان موضع. الان كه دوباره با اين مايع ملاقات كرد احراز مى‏شود كه نجس است. اما نجاست كى حادث شده است؟ اين به واسطه اين ثبوت موضوع ثابت نمى‏شود. در علم وجدانى هم همين جور است. فضلا عن الاصل و اماره، اگر به واسطه اصل و اماره ما موضوع را احراز كرديم موضوع را احراز كرديم مى‏دانيم كه حكمش هست. اما حكمش از كى آمده است اين اثبات نمى‏كند. بدان جهت اگر شك داشتيم ثوب در سابق پاك است يا نيست رجوع به قاعده طهارت مى‏كنيم. به قاعده طهارت رجوع مى‏كرديم. اين استصحاب نجاست يا اماره به نجاست يا رؤيت النجاسة اثبات مى‏كند كه حكم موجود است اما حدوثش را كه از اين آن است اين را اثبات نمى‏كند.

 سؤال...؟ به اصل مى‏گفتيم پاك است ولكن ممكن در واقع نجس بوده است خوب الان هم كه ملاقات كرده است نجاست حادث نشده است. اين قدر است كه نجاست احراز مى‏شود. مى‏دانيد سرّ اين چيست؟ سرّ اين است كه موضوعات علل نيستند. موضوع علت نيست. مثل نار كه علت احراق است. تيرى كه به قلب كسى مى‏زنند، علت موت او است، ذهوق روحش است. موضوع علت حكم نيست. حكم به فعل شارع است. به جعل شارع است. موضوع وقتى كه موجود شد ما به احراز موضوع احراز مى‏كنيم كه جعل شرح است. اما جعل شرع از كى است؟ اين را تعيين نمى‏كند ممكن است سابقا شارع جعل كرده بود، چون كه ملاقات با نجسى كرده بود كه من نفهميده بودم. بدان جهت با احراز موضوع احراز مى‏شود بر اين كه حكم هست. ما همين را مى‏خواهيم. ما حدوث را هيچ وقت اثبات نمى‏كنيم حتى در ساير موارد. فضلا از اين كه در اين مورد بخواهيم احراز بكنيم. بخواهيد براى شما يك مثال قانع‏ كننده‏اى بزنم كه قبلا بگوييد عجب ثابت شد مطلب، فرض بفرماييد دو تا اناء بود. دو تا اناء بود در سابق يكى نجس بود يكى هم در سابق پاك بود. قطعا اناء شرقى پاك بود، اناء غربى سابقا نجس بود. ولكن من بعد يك علم اجمالى پيدا كردم كه يك حالتى به يكى از اين دو اناء طريان كرده است. اين ماء نجس سابق قد طهر، چون كه مطر افتاده است. او انّ الطاهر السابق قد نجس. آن طاهر سابقى هم نجس شده است. الان من علم دارد، يك حالتى طريان كرده است. يا آن نجس سابقى پاك شده است كه هر دو اناء پاك شده‏اند. يكى از اول پاك بود، آن يكى هم بعد پاك شده است. يا هر دو نجس شده‏اند. به جهت اين كه آنى كه سابقا نجس بود، بر او مطهر وارد نشده است ولكن بر طاهر سابقى منجس واقع شده است. پس من علم اجمالى دارم، انّ حالة السابقه التى كانت فى الانائين قد تغير احدهما. آن ماء النجس السابق قد طهر و آن ماء الطاهر سابق قد نجسَ. در اين صورت يك اناء ملاقات با ديگرى كرد. يعنى لبه يك اناء را كج كردم، از لبه يك انائى كه سابقا پاك بود، استصحاب طهارت كردم ديگر؛ چون كه علم اجمالى منجز نيست. استصحاب طهارت اين اناء را مى‏كنم و استصحاب نجاست آن اناء را مى‏كنم. حكم همين جور است ديگر. علم به اين كه حالت طيران كرده است اين علم منجز نيست. چون كه احتمال مى‏دهم كه آن نجس سابقى پاك شده است. علم ندارم كه طاهر سابقى نجس شده است. بدان جهت استصحاب طهارت اين طاهر سابقى را مى‏كنم، استصحاب نجاست سابقى را هم مى‏كنم. او نجس اين پاك. اين را همه مى‏گويند هيچ كسى هم در اين خدشه‏اى نكرده است. آنى كه سابقا طاهر بود، و من فرض بفرماييد من استصحاب طهارت او را كرده بودم لبه نجس را بلند كردم يك مقدارى از آن مستصحب النجاسة افتاد به اين آبى كه، ملاقات كرد با آبى كه مستصحب الطهارت است. اين در همه همين جور است كه حكم مى‏شود به نجاست كلاهما. چون كه آن يكى مستصحب النجاسة است و آن مايع مستصحب النجاسة ملاقات كرده است با آبى كه قليل است و طاهر بود، او را نجس مى‏كند. اين حكم مى‏شود به نجاست هر دو تا. حكم به نجاست هر دو در آن صورتى است كه آن مستصحب النجاست سابقى ملاقات بكند با آنى كه مستحب الطهارت سابقى است. مع ذلک من علم تفصيلى دارم، قسم حضرت عباسى مى‏خورم، بخواهيد به سى جزء قرآن هم انسان قسم ميخورد كه اين طاهر با اين ملاقات نجس نشده است. چرا؟

 براى اين كه آن حالت سابقى حالتى كه تغير پيدا كرد، اگر آن حالت طهارت نجس سابقى بود دو تا طاهر ملاقات كرده‏اند ديگر. همين جور است يا نه؟ اگر آن حالتى كه تغير پيدا كرد طهارت نجس سابقى نبود. نجاست طاهر سابقى بود. اين طاهر سابقى به نجاست سابقه نجس شده است. به آن حالتى كه من علم پيدا كردم، طرق پيدا كرده است به او نجس شده است نه با لبريز كردن آن اناء مستصحب نجاست. به اين انائى كه مستصحب طهارت است. علم تفصيلى دارد. اين لبريز كردن اين اناء مستصحب النجاسة به طهارت مؤثر در نجاست اين نيست. چرا نيست؟ چون كه اگر آن علمى كه دارد طریَ حالتٌ اگر آن طهارت نجاست سابقى باشد دو تا طاهر با هم ملاقات كرده‏اند. نجس نمى‏شود. اگر آن حالت تغيرى طهارت او نبود، بلكه نجاست طاهر سابق بود. اين كه لبريز كرده‏ام اين نجس است ولكن به نجاست سابقى كه آن حالت كه علم به او پيدا كردم اين ملاقات منجسش نيست. چه جور آنجا شما مى‏گوييد كه بابا اين باب علل و معلول نيست. اين باب موضوع حكم است. احراز موضوع به جهت اين است كه، احراز موضوع به او احراز مى‏شود، حكم است. اما حكم كى حادث شده است؟ الله يعلم كه كى حادث شده است؟ ما وظيفه‏امان اين نيست فقط به اصول عمل مى‏كنيم.

 سؤال؟ آقا، بله؟ بارها گفته‏ام كه اين که من عرض كرده‏ام كه منزله حكم به موضوع منزله معلول به علتش است. منزله‏اش است. چه جورى كه عند الحصول العلة معلول موجود مى‏شود زمانا يكى است، موضوع هم با حكم زمانا يكى هستند. نه اين كه اول موضوع موجود مى‏شود يك دقيقه بعد حكم موجود مى‏شود. چون كه حكم تابع موضوع است، فقط تبعيت است. چه جور معلول تابع علت است، حكم هم تابع موضوعش است. ولكن تبعيت به جعل شرعى درست شده است. تكوينى نيست مثل علت و معلول. اين به تبع شرعى است. شارع چه گفته است؟ گفته است اگر اين شد اين حكم است. در مقام فعليت وقتى كه موضوع شد اين حكم هم فعلى مى‏شود. ولكن حدوث اين حكم كى است واقعا؟ اين را خدا مى‏داند. اگر اين موضوع، اين شى‏ء طاهر ملاقات با نجس نكرده بود فى علم الله، حدوثش الان است. و اگر نه در سابق ملاقات كرده است من ملتفت نشده‏ام نه، حدوثش الان نيست ولكن الان نجاستش بر من منجز است. چون كه الان محرز است كه ثابت است. تا حال منجز نبود، نمى‏دانستم رجوع به اصل مى‏كردم. از امروز ديگر نمى‏توانم. ما دعوامان اين است و اين را مى‏گوييم و اين مطلب هم مطلب صحيحى است.

سؤال...؟ نجاست واقعى هم حكم است. حكم، حكم واقعى مى‏شود. چرا پرت پرت مى‏گويى! حكم واقعى در مقابل حكم ظاهرى است و اصل هم او است. اين طريقى است. بدان جهت اين نجاست واقعيه كى حادث شده است اين را اثبات نمى‏كند. احراز موضوع اين را اثبات نمى‏كند. ممكن است موضوعش از سابق بود از سابق حادث شده است.

 اين اصل مطلب ما، بدان جهت اينى كه ايشان در مستمسك فرموده است با آن قلم مبارك خدا رحمتش كند، ان المعلول، ان الشى‏ء يستند الى اسبق علتِ، اين مربوط به مقام نيست. اين در مقام موضوع حكم است و موضوع حكمى كه هست بيشتر از اين معنا را احراز نمى‏كند. پس على هذا اين تفسير درست شد كه اگر گفتيم عضو الحيوان نجس مى‏شود حكم به نجاست اين آب مى‏شود. يا نجاست اين ثوب و بدن مى‏شود. و اما اگر گفتيم رجل و ذباب نجس نمى‏شود، نجس عين است، نه عندالشك در بقاء العين نمى‏توانيم ما حكم به نجاست كنيم. تا حال اينجا رسيديم.

 ولكن بايد از اين قاعده رفع يد كنيم و در ما نحن فيه در اين مسأله‏اى كه معنون است على القاعده اين بود كه ما تفصيل بدهيم ما بين بدن تنجس حيوان يا اين كه انّ النجس هى عين النجاسة التى على عضو الحيوان. اين على القاعده بود. قاعده يعنى مستفاد از ادله عامه بود. مقتضاى ادله عامه اين بود، و اما خصوص اين مسأله خودش منصوص است. نه خصوص، خصوصش مسأله ذباب باشد. جايى منصوص است كه آنجا هم نظير اين مسأله هست. فرقى ما بين اين مسأله و آن مسأله نيست و آن كجاست؟ در آن موثقه عمار كه سابقا در سؤر حيوانات طيور جارحه بود، كالباز و الصقر و امثال ذلك آنجا امام اينجور فرمود در آن موثقه عمار ساباطى كه در باب چهار از ابواب اسئار بود در آنجا امام فرمود بعد از سؤال سائل كه عمار پرسيد «وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ- فَقَالَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ»[2] اگر در منقارش دم ديدى از او ديگر وضو نگير و او را هم نخور. ايشان فرموده است اين روايت ناظر است به حكم اين آبى كه آن آب را مى‏دانيم حيوان با منقارش ملاقات كرده است. نمى‏دانيم اين آب نجس مى‏شود يا نمى‏شود؟ امام عليه السلام اينجور فرموده باشد در روايت، اين آب محكوم است به طهارت كه اين آب قليلى كه حيوان با منقارش از او آب خورده است. مگر در صورتى كه تو در منقارش دم ببينى. ايشان فرموده است مراد از رؤيت قطع داريم كه ديدن با دو چشم مدخليتى ندارد كه انسان ببينيد با دو چشم خودش. نه من نديدم با دو چشم خودم ولكن آن كسى كه ديده بود او به من خبر داد به نحوى كه علم پيدا كردم. يا من نديده‏ام، چون كه آن حيوان را چند دقيقه مى‏ديدم كه يك ميته‏اى را مى‏خورد. ميته بود، خودم ديدم، يك دقيقه نشد كه آب هم در كنارش بود، رفت آب هم قليل بود خورد. اينجا من نديده‏ام منقار را در دم. دم را در منقار او ولكن علم دارم كه اين خوردن، دم در منقار بايد داشته باشد. عادتا نمى‏شود منقار دم نداشته باشد موقع آب خوردن. پس آنى كه الاّ ان تَرى فى منقاره دماً اين رؤيت خصوصيتى ندارد. مثل همين كه «صم للرؤية و افطر للرؤية»

 للرؤية، آن رؤيتت دخل ندارد. معنايش ايشان مى‏فرمايد علم است. يعنى الاّ تعلم ان فى منقاره دماً. بدانى آن وقتى كه آب را مى‏خورد در منقارش دم بود، اين را بدانى. اين رؤيت كنايه از علم است. بدانى در منقارش دم است. ايشان فرموده است پس در حكم به نجاست آب، حكم به نجاست آب آن وقتى حكم مى‏شود به نجاست اين سؤر كه انسان بداند كه، ملاقات حينى كه اين آب را مى‏خورد در منقارش عين الدم بود، اين را بداند. اين علم مأخوذ در موضوع مى‏شود. موضوع حكم به نجاست اين شيئى كه، آبى كه طاهر بود و ملاقات با منقار كرده است كه عضو الحيوان است، موضوع حكم به نجاستش علم به وجود عين النجسة در منقار است، حين الشرب. اين علم در موضوع مأخوذ است. اگر اين علم را كسى ادعا كرد كه به نحو صفتيت، علم يك صفتى است در نفس كه مقابل ظن و شك است. بما هى انّ هذه الصفة كه مقابل ظن و شك است، و مقابل ساير صفات نفسانى است، به اين نحو اگر اخذ شده باشد خوب موضوع اين مى‏شود كه انسان علم وجدانى داشته باشد حين خوردن آب كه در منقارش نجس است، علم وجدانى داشته باشد بدان جهت استصحاب اين صفت را اثبات نمى‏كند. سابقا در منقارش دم بود، شك مى‏كنم موقع خوردن آب دم در منقارش باقى بود يا نه؟ ولو استصحاب مى‏گويد تو علم به بقا دارى، ولكن علم، علم تعبدى است؛ نه علم به آن صفت خاصه است. و بما حالت مخصوصه است، قائم مقام صفت نمى‏شود. اگر كسى گفت كما اين كه بعيد هم نيست يعنى ظهور علم هر جا كه اخذ بشود در طريقيت است، لا بما هو صفت خاصه و حالت مخصوصه. در طريقيت است يعنى اينجور مى‏شود معناى اين روايت كه اين آب پاك است الاّ ان تعلم وجدانا او تعبداً انّ فى منقاره دماً حين الشرب. اگر صفت خاصه گفتيم، استصحابى كه مى‏گفت على القاعده اين آب نجس است يا اين ثوب بدن نجس است اين استصحاب جارى نمى‏شود چون كه شارع موضوع را علم وجدانى به نحو صفت خاصه قرار داده است. و اگر علم را به معناى طريقى حمل كرديم كه ظاهرش هست على كلا القولين حكم به نجاست ميشود. چه بگوييم بدن حيوان لا يتنجس. چه بگوييم يتنجس و زوال العين مطهرش است. چرا؟ چون كه شارع خودش موضوع را تعيين كرده است. ملاقات آب يا غير آب با جسم حيوانى كه انسان مى‏داند آن جسم حين الملاقات عين را داشت، عين نجس را، ولو علم تعبدى دارد او موضوع نجاست است. موضوع نجاست ملاقات آب با رجل نجس نيست با منقار نجس نيست كه اول اينجور مى‏گفتيم. مقتض القواعد اين بود. موضوع نجاست را شارع نجاست را ملاقات اين شى‏ء طاهر با عضو حيوانى قرار داده است كه آن عضو حامل عين النجاست بشود حين الملاقات.

 چه حامل بشود بدانيم كه حالم عين النجس است، چه به علم تعبدى و چه به علم وجدانى. خوب به استصحاب مى‏دانيم كه اين حال عين النجس است ديگر. خوب حكم به نجاست مى‏شود على كلا القولين. اين فرمايشى است كه ايشان فرموده است در تنقيح و مى‏دانيد اين فرمايش عجيب است. چرا؟ براى اين كه اولا سابقا اينجور گفتيم كه الاّ ان تَرى فى منقاره دما اين تَرى رؤيت به نحو طريقيت است. طريقيت در بحث اصول تفصيل داديم، دو تا معنا دارد. يكى به ديگرى مخلوط نشود. علم كه طريقا اخذ مى‏شود، رؤيت طريقا اخذ مى‏شود تارةً اين است كه در مقام ثبوت حكم مال واقع الشى‏ء نيست. مال علم به شى‏ء است. حرمة الشرب مال خمر واقعى نيست در مقام ثبوت. مال معلوم الخمريه است. اما معلوم الخمريه نه اين كه علمش صفت خاصه باشد. معلوم الخمرية يعنى منكشف الخمريه. آنى كه خمريتش منكشف است او حرام است. لازمه‏اش اين است كه آن خمر واقعى كه كسى نمى‏داند اين خمر است او حلال واقعى است. يا آن كسى كه نمى‏داند اين خمر است به او خمريت منكشف نشده است حلال واقعى است. چون كه در مقام ثبوت موضوع الحكم در او علم به نحو الطريقيت اخذ شده است. خوب در خطاب هم اخذ مى‏شود كه اذا علمته مايعا خمرا فاجتنبه مثلا. اين يك علم به نحو طريقيت است. يك علم به نحو طريقيت كه در اصول گفتيم، گفتيم كه حكم در مقام ثبوت مال ذات الواقعه است. آنى كه صلات فجر واجب مى‏شود عند طلوع فجر واقعى است. عند اين كه فجر طلوع كرد او اول وجوب صلات مثلا فجر است. اول وجوب الصوم است. او موضوع وجوب الصوم است. در مقام ثبوت اصلا در ناحيه موضوع علم اخذ نشده است. نه صفتا، نه طريقا. فقط علم را شارع در خطاب گفته است. در خطاب آورده است كه كلوا وشربوا حتى يتبيّن لکم فقط در خطاب است. والاّ اين را مى‏دانيم كه در مقام ثبوتى كه هست فرض بفرماييد مأخوذ نشده است چون كه كسى خورد و خورد و خورد، تبيّن نداشت. بعد رفت ديد كه بابا يك ساعت قبل از اين طلوع فجر شده است. هوا ابر بود من نفهميدم يا ابر نبود، من نفهميده بودم. آن طلوع الفجر اگر موضوع، موضوع وجوب الصوم عند التبيّن است تبيّن از حالا شده است، از حالا بايد روزه بگيرد. مجزى هم هست. نه بايد امساك بكند، اين صوم نيست. اين يك تكليف آخر است. ولكن صوم فوت شده است بايد قضا كند. چون كه مى‏دانيم طلوع الفجرى كه هست طلوع الفجر او موضوع وجوب الصوم است واقعا، او فوت شده است در خطاب تبيّن از اين ذكر شده است. اين را مى‏گويند، علم، علم طريقى است. يعنى در خطاب بما هو طريق الى واقع الموضوع ذكر شده است. ما عرض مى‏كنيم شما در اين روايت سابقا كه اين روايت را عرض مى‏كرديد، بيان كرديم كه رؤيت در روايت طريقى به اين معنا است. امام عليه السلام مى‏فرمايد بر اين كه بابا، اين جوارح الطير مثل طيور غير جارحه است. مثل كبوتر است. چه جور آنها طاهر به ذات هستند، آب را نجس نمى‏كنند به واسطه خوردن. جوارح الطير هم همين جور طاهر بالذات هستند. اينها آب را نجس نمى‏كنند. طاهر هستند.

 آنى كه اين آب را نجس مى‏كند آن نجس خارجى است كه غالبا در عضو اينها كه آن هم در منقارش است چون كه با منقارش پاره ميكند در منقارش يا در پاهايش مى‏شود. او نجس مى‏كند. يعنى اين روايت در مقام اين است كه جوارح الطير طاهرات هستند فى انفسها، آنى كه نجس است فقط آن عين النجس است مثل الدم فى منقار. اين در مقام بيان اين است كه اين روايت مى‏گويد آن سؤر پاك است يعنى پاك واقعى است چون كه ملاقات حيوان او را نجس نمى‏كند. او كه او را كه نجس مى‏كند دم نجس مى‏كند. اصل علم در ما نحن فيه طريقا الى الموضوع ذكر شده است بدان جهت گفتيم اين روايت اصلا حكم ظاهرى را نمى‏گويد. خوب يك پله آمديم پايين، نه اين روايت حكم ظاهرى مى‏گويد و علم هم طريقى در مقام ثبوت هم اخذ شده است. خوب مى‏گوييم اگر اينجور بوده باشد يك كلمه است، اين روايت معارض است با روايت دودى كه از كنيف خارج مى‏شد. كه ديروز روايت را خواندم كه صحيحه على ابن جعفر بود. صحيحه على ابن جعفر بود آن هم همين مسأله بود. دودى از كنيف افتاد روى ثوب از امام عليه السلام پرسيد كه ثوب را نجس مى‏كند يا نه؟ فرمود: «عَنِ الدُّودِ يَقَعُ مِنَ الْكَنِيفِ عَلَى الثَّوْبِ- أَ يُصَلَّى فِيهِ قَالَ لَا بَأْسَ إِلَّا أَنْ تَرَى أَثَراً فَتَغْسِلَهُ»[3] يعنى در ثوب اثر است. يعنى ثوبى كه شك مى‏كنى بر اين كه آيا نجس شده است يا نه؟ نه محكوم به طهارت است مگر اين كه اثر را ببينى. ديدن مدخليت ندارد. يعنى الاّ ان تعلم الاثر. تأثر را بدانيد تا مادامى كه تأثر را ندانى محكوم به طهارت است. اينجور مى‏شود ديگر. پس آن هم مى‏گويد موضوع حكم ظاهرى حكم به طهارت، موضوع حكم ظاهرى اين است كه ندانى تأثر را. نه عين نجس را ندانى در آن دود. تأثر ثوب را ندانى. نه عين عذره را على الدود ندانى و آن وقتى حكم به نجاست مى‏شود به نجاست كه آن عين را اثر را، در ثوب بدانى نه اين كه بدانى موقعى كه به ثوب اصابت مى‏كرد دود حامل عين النجس بود. آلوده به عين النجس بود. آن روايت هم موضوع حكم به طهارت و نجاست را علم به تأثر و طاهر قرار داده است. خوب اگر لافرض اين روايت اين باشد او هم موضوع را او قرار داده است. چون كه احتمال فرق نيست. همه‏اش از يك وادى است. همه‏اش بدن الحيوان است و ملاقات با شى‏ء طاهر. موضوع يا علم به عين النجس است در بدن الحيوان يا موضوع علم به تأثر الطاهر است در عينى كه در بدن الحيوان بود.

 اين دو تا موضوع را متعارض مى‏شود رجوع مى‏شود به قاعده اوليه و آن تفسيرى كه عرض كرديم آن صحيح است.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص79.

[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص230.

[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص526.