درس دویست و سی و هفتم

کيفيت تنجس متنجسات

مسألة 3: « إذا وقع بعر الفأر في الدهن أو الدبس الجامدين‌ يكفي إلقاؤه وإلقاء ما حوله ، ولا يجب الاجتناب عن البقيـَّة ، وكذا إذا مشى الكلب على الطين فإنـَّه لا يحكم بنجاسة غير موضع رجله إلّا إذا كان وحلاً ، والمناط في الجمود والميعان أنـَّه لو اُخذ منه شي‌ءٌ فإن بقيَ مكانه خالياً حين الأخذ ـ وإن امتلأ بعد ذلك - فهو جامد ،‌وإن لم يبقَ خالياً أصلاً فهو مائع »[1].

حکم وقوع فضله موش در دهن و دبس جامد و مشی کلب در طين

بعد از اين كه صاحب عروه فرمود از شرايط تنجس طاهر بالنجس اين است كه در بين رطوبت مسريه بوده باشد. بعد فرمود بر اين كه اگر آن طاهر مايع بوده باشد به مجرد ملاقات النجس همه‏اش نجس مى‏شود. غايت الامر مايع اگر ماء القليل است، متنجس مى‏شود. و اما مايع اگر غير الماء است بلا فرق بين قليله و كثيره. به مجرد الملاقات نجس مى‏شود. و اما الجامد، جامد فقط نجاست مختص به موضع الملاقات است. ولو ساير اجزاء جامد متصل بوده باشد به موضعى كه ملاقى با نجس است. مع الرطوبة المسرية اين اتصال موجب سرايت نمى‏شود. بعد از اين كه اينها را فرمود، مسأله‏اى را در ما نحن فيه ذكر مى‏كند كه مسأله چهارم است. مى‏فرمايد بر اين كه اگر فضله موشى افتاد در روغن اگر اين روغن جامد بوده باشد، فقط آن موضعى كه فضله موش افتاده است نجس است. روغن و مثل روغن كه مايع نيست. اگر كلبى روى گلى راه رفت، فقط موضعى از آن گل ملاقات با بدن ميت كرده است، نجس مى‏شود. و اما ساير اجزاء كه متصل است به آن موضعى كه با كلب ملاقات كرده است، آنها نجس نمى‏شوند. بعد معيار جمود و ميعان را ذكر مى‏فرمايد. مى‏فرمايد بر اين كه جامد آنى است كه لاخذ منه شىٌ لبقى مكانه عند الاخذ خاليا. وقتى كه از او يك چيزى را، يك مقدارى را برمى‏دارد موقع برداشتن جايش خالى مى‏ماند. ولو بعد به تدريج پر بشود آن مكان خالى. ولكن عند الاخذ خالى مى‏ماند به خلاف المايع. فانّه لو اخذ منه شىٌ لما بقى مكانه خاليا عند الاخذ مكانش خالى نمى‏شود. به مجرد الاخذ جايش پر مى‏شود، اين هم مايع است. اين معنا كه اگر مايع بود موضعى ملاقات كرد همه نجس مى‏شود و اگر جامد بود نجاست به موضع الملاقات مختص مى‏شود، اصل اين كبرى جاى خدشه نيست كما ذكرنا در سابق و انم الملاك در اين جامد بودن و مايع بودن است كه اگر مايع اينجور باشد كه لو اخذ منه شىٌ لما بقى حين الاخذ خاليا، اين مى‏شود مايع. آن وقت همه‏اش نجس مى‏شود. جامد اين است كه حين الاخذ مكانش خالى مى‏ماند. عمده در اين وجه است كه وجه جامد بودن و مايع بودن از كجا اين بوده باشد؟ اين را بايد انسان از روايات استفاده كند. كه شارع اگر آنجور مايع است، حكم به تنجس الجميع فرموده است. آنجور نيست، بقىَ مكانه خاليا عند الاخذ حكم به تنجس موضع الملاقات فرموده است. اين را بايد ما از روايات استفاده كنيم.

عمده در مسأله روايات سمن و زيت و عسل

عرض مى‏كنم عمده روايات وارد است در سمن و زيت و عسل. در موارد ديگر هم رواياتى هست مثل مرق و امثال ذلك ولكن عمده روايات در سمن و زيت و عسل وارد شده است .

طوائف روايات سمن و زيت و عسل

اين رواياتى كه در سمن و زيت و عسل وارد شده است سه طايفه هستند.

طائفه اول روايات: تفصيل ما بين سمن و عسل و زيت

طايفه اولى آن رواياتى است كه تفصيل مى‏دهد ما بين الزيت و العسل و السمن. مى‏فرمايد اگر زيت بود كه نجس به او افتاد يعنى حيوانى افتاد و مرد مثل موش، آن زيت يستصبح به، آن زيت خورده نمى‏شود ديگر. اين معنايش اين است كه همه‏اش نجس است. و اما عسل و سمن اگر جامد بوده باشند، آن موضع الملاقات نجس مى‏شود و دور انداخته مى‏شود و ما بقى خورده مى‏شود. و اما اگر زائد بوده باشند، آن وقت همه آنها نجس مى‏شود. پس در سمن و عسل تفصيل است ولكن در زيت تفصيلى نيست.

روايت عبدالخالق

اين روايات يكى‏اش روايت اسماعيل ابن عبد الخالق بود كه نمى‏دانم آن روز خوانديم يا نخوانديم. روايت پنجمى است. باب شش[2] از ابواب ما يكتسب به.

«عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ» نقل مى‏كند «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الطَّيَالِسِيِّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَبْدِ الْخَالِقِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلَهُ سَعِيدٌ الْأَعْرَجُ السَّمَّانُ وَ أَنَا حَاضِرٌ- عَنِ الزَّيْتِ وَ السَّمْنِ وَ الْعَسَلِ تَقَعُ فِيهِ الْفَأْرَةُ». در اينها موش مى‏افتد «فَتَمُوتُ- كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ قَالَ أَمَّا الزَّيْتُ فَلَا تَبِعْهُ- إِلَّا لِمَنْ تُبَيِّنُ لَهُ فَيَبْتَاعُ لِلسِّرَاجِ »ًكه آن نجس است. فتبى لسراج. براى سراج كه روشن كردن است، سوزاندن است او بخرد. فلا تبعه الاّ تبيّن له فيفتا، آن شخص مشترى مى‏خرد به سراج براى روشن كردن. يعنى نجس است او خورده نمى‏شود. «وَ أَمَّا الْأَكْلُ فَلَا»، اكل نمى‏شود «وَ أَمَّا السَّمْنُ فَإِنْ كَانَ ذَائِباً فَهُوَ كَذَلِكَ» اگر آب بوده باشد آن هم همين جور است. آن وقت او بايد سراج بشود. «وَ إِنْ كَانَ جَامِداً وَ الْفَأْرَةُ فِي أَعْلَاهُ» فاره در اعلاى آن بوده باشد. فاره در اعلا باشد چون كه فاره اگر در وسط بوده باشد معلوم مى‏شود كه آن وقتى كه آب بوده است افتاده است اين فاره. رفته بعد اين سمن يخ كرده است و بند آمده است اين فاره هم در وسط مدفون شده است. آن همه‏اش نجس ميشود او. اين فارة فى الاعلى يعنى معلوم است موقعى كه جامد بوده است افتاده است فاره. «فَيُؤْخَذُ مَا تَحْتَهَا وَ مَا حَوْلَهَا» ما تحت فاره و ما حولش گرفته مى‏شود «ثُمَّ لَا بَأْسَ بِهِ- وَ الْعَسَلُ كَذَلِكَ إِنْ كَانَ جَامِدا» عسل هم همين جور است. اگر جامد بشود يعنى ما حولش را اخذ مى‏كنند، بقيه‏اش عيبى ندارد. اين يك روايتى است كه تفصيل داده شده است، فرض بفرماييد ما بين اينها.

صحيحه معاوية بن وهب

 باز روايت صحيحه معاوية ابن وهب هم تفصيل داده است ما بين زيت و ما بين عسل و ما بين سمن. روايت اولى است [3]در باب ششم.

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ» سند اجلا هستند. «عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ جُرَذٌ مَاتَ فِي زَيْتٍ أَوْ سَمْنٍ أَوْ عَسَلٍ» جرز همان موش بزرگ را مى‏گويد كه مرده است در زيت او سمن، او عسل. «فَقَالَ أَمَّا السَّمْنُ وَ الْعَسَلُ فَيُؤْخَذُ الْجُرَذُ وَ مَا حَوْلَهُ- وَ الزَّيْتُ يُسْتَصْبَحُ بِهِ»؛ آن جرز كه موش است اخذ مى‏شود و ما حولش هم اخذ مى‏شود و الزيت يستصبح به. زيت استصباح مى‏شود.

 در آن فرضى كه فيؤخذ ما حول اين معلوم مى‏شود كه آن جامد است. در اين فرض مى‏فرمايد و الزيت يستصبح به. زيت مستصبح به است. اين احتمال ندارد كه بگوييم زيت يك خصوصيتى دارد، مگر خصوصيت تكوينى است. اينجور مى‏گويند، مى‏گويند زيت دو قسم است. يك قسمش زيت الاصل است كه از زيتون اخذ مى‏شود كه روغن زيتون است، مى‏گويند اصلا خاصيت او اين است كه او نمى‏بندد. هميشه مايع است. سرما باشد، گرما باشد، يخچال باشد، بيرون يخچال باشد او نمى‏بندد، همين جور خاصيتش همين جور است. چون كه بعضى اشياء نمى‏بندد. مثل نفت. نفتى كه هست بماند يخ نمى‏كند. نفت اصلى نه مصنوعى. اين خاصيتش اينجور است. بدان جهت امام عليه السلام در اين روايت فرموده است و اما الزيت فيستصبح به، چون كه جامد ندارد زيتون. ولكن به خلاف العسل و الزيت. عسل و سمن اينها جامد و غير جامد دارد. كه اگر فرض بفرماييد جامدشان باشد همان ما حولها اخذ مى‏شود. غير جامد بوده باشد همه‏اش نجس مى‏شود. اين دسته از روايات اين است.

طائفه دوم روايات: عدم تفصيل بين زيت و عسل و سمن

دسته ديگر از روايات فرقى نگذاشته است، روايات ما بين السمن و الزيت و العسل، همه اينها را تفصيل داده است. فرموده است بر اين كه اگر اينها جامد بوده باشند ما حولشان نجس است و اگر نه، اينها جامد نيستند و مايع هستند همه ی شان نجس است. از اين رواياتى كه هست در ما نحن فيه روايتى است كه الان خدمت شما مى‏خوانم. صحيحه حلبى است.

صحيحه حلبی

صحيحه حلبى در وسايل، باب، باب چهل و سه از اطعمه محرمه است. در آن بابى كه هست در آن باب روايت، روايت سومى[4] است. كلينى قدس الله نفسه الشريف نقل مى‏كند عن على ابن ابراهيم [عن ابيه] عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ سند اجلا هستند «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع» اينجا يك نكته‏اى عرض بكنم و آن اين است كه اينجا دارد و عنه عن ابى و عنه ابن ابى عمير عن حماد يعنى كلينى عن على ابن ابراهيم، عن ابيه. چون كه على ابن ابراهيم قمى بلاواسطه پدرش از ابن ابى عمير روايتى ندارد. اين در بعضى رواياتى كه هست و عنه ابن ابى عمير كه مى‏گويد يعنى محمد ابن‏ يعقوب عن على ابن ابراهيم عن ابيه، عن ابن ابى عمير. مثل روايت اولى كه عن على ابن ابراهيم عن ابيه، عن ابن ابى عمير. آنجا دارد كه «عَنِ الْفَأْرَةِ- وَ الدَّابَّةِ تَقَعُ فِي الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ» فاره و دابه واقع مى‏شوند در طعام و شراب فتموت فيه. در اين طعام و شراب مى‏ميرند. «فَتَمُوتُ فِيهِ- فَقَالَ إِنْ كَانَ سَمْناً أَوْ عَسَلًا أَوْ زَيْتاً» همه را قاطى كرد امام عليه السلام. اگر سمن باشد يا عسل باشد او زيت باشد «فَإِنَّهُ رُبَّمَا يَكُونُ بَعْضَ هَذَا» اگر زمستان بوده باشد كه عادتا يخ مى‏بندند اينها، «فَإِنْ كَانَ الشِّتَاءُ فَانْزِعْ مَا حَوْلَهُ وَ كُلْهُ» ما حولش را بكن و بقيه‏اش را بخورد. اين جامد است كندن خودش قرينه است كه اين جامد است. «وَ إِنْ كَانَ الصَّيْفُ فَارْفَعْهُ حَتَّى تُسْرِجَ بِهِ» اگر تابستان بوده باشد فارفعه جناب دابه و فاره را بلند كن فان كان صيف، اگر صيف بوده باشد فارفعه اين را بردار حتى تسرج به، آن دابه را بردار بقيه تسرج به بوده باشد. در ذيلش دارد «وَ إِنْ كَانَ ثَرْداً فَاطْرَحِ الَّذِي كَانَ عَلَيْهِ- وَ لَا تَتْرُكْ طَعَامَكَ مِنْ أَجَلِ دَابَّةٍ مَاتَتْ عَلَيْهِ» در اين ذيل ما بين حضرات اختلافى هست. بعضى‏ها گفته‏اند اين تأكيد همان جمله صدر است. در صدر كه دارد فان كان شتاء فأنزع ما حوله و كله و ان كان بردا اگر سرما بوده باشد كه يخ بسته است اين را تَر كند و بقيه را مثلا بخورد. اين تأكيد ما سبق مى‏شود كه گفته‏اند اين تأكيد مستهجن است. چون كه حكم قبلى فاصله شده است و ان كان الصيف فارفعه حتى تسرج به اين اگر تأكيد بود قبل از اين مى‏فرمود امام عليه السلام. آن وقت اين را حمل كرده‏اند كه اين نسخه‏اش مثلا بدل بود.ثرَد بود يا چيز ديگرى بود كه به معناى نانى است كه در آن، آبگوشت كه نان مى‏ريزند در آن. بله آنجا بعد از اين كه خرد كردند و اينها، ديدند كه فاره هم هست اينجا. خوب آنجا نانش فرض كنيد روى يك تكه نان، دو تكه نان فاره افتاده است. آن بيانداز بقيه را بخور. آن هم جامد حساب مى‏شود. اين از اولى بدتر است.

 اولا بعد از آبگوشت ريختن فاره نمى‏بينند كه، خوردن كردن اينها. اگر اين فاره يعنى تازه بيافتد، بعد بيافتد اگر بوده است در قدر بوده است كه الان آمده است بيرون. قدر، آن آبگوشت همه‏اش نجس است. يك احتمالى ما مى‏دهيم و اين احتمال متعين است. اين احتمال اين است كه اين جواب مال دابه است. در سؤال دو چيز را سؤال كرد. آن فاره مرده است، يا دابه، مراد از دابه مثل خنفساء و اينها، خيلى اتفاق مى‏افتد. آنها كه اهل قراء هستند در قُرا زندگى كرده‏اند مى‏دانند كه مثلا آبگوشت را ريخته‏اند ديده‏اند كه يك سوسكى هست در آن. امام عليه السلام مى‏خواهد فرق بگذارد، بفرمايد بر اين كه اگر فرض بفرماييد آن شيئى كه هست، آن شى‏ء جامد است، و دابه در آن افتاده است ديگر ما حول كندن نمى‏خواهد. آن خودش را بيانداز بقيه‏اش را بخور. و اگر مايع بوده باشد آن هم پاك است، نجس نيست. چون كه نجس نمى‏كند، معلوم است امام عليه السلام فرمود كه اين را بيانداز بقيه‏اش را بخور.

 «وَ إِنْ كَانَ ثَرْداً (بردا) فَاطْرَحِ الَّذِي كَانَ عَلَيْهِ- وَ لَا تَتْرُكْ طَعَامَكَ مِنْ أَجَلِ دَابَّةٍ مَاتَتْ عَلَيْهِ» اين مال دابه است. اين را خود دابه را كه نمى‏شود خورد حرام است. از حشرات زمين است اينها را نمى‏شود خورد. او را بيانداز بقيه‏اش را بخور. اين كه فرمود اگر اين برد بوده باشد يعنى جامد بوده باشد اين به جهت اين كه مايع بوده باشد ربما طبا، متنفر مى‏شود اما حكم او هم معلوم مى‏شود. چون كه نجس نمى‏كند اين ما حولش را كندن نمى‏خواهد، اگر جامد بشود كسى اگر طبعش كشيد بخورد عيبى ندارد. اين ذيل راجع به دابه است «عَنِ الْفَأْرَةِ- وَ الدَّابَّةِ تَقَعُ فِي الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ فَتَمُوتُ فِيهِ» مراد از دابه مقابل فاره است كه حشرات هستند. «فَقَالَ إِنْ كَانَ سَمْناً أَوْ عَسَلًا أَوْ زَيْتاً- فَإِنَّهُ رُبَّمَا يَكُونُ بَعْضَ هَذَا- فَإِنْ كَانَ الشِّتَاءُ فَانْزِعْ مَا حَوْلَهُ وَ كُلْهُ- وَ إِنْ كَانَ الصَّيْفُ فَارْفَعْهُ حَتَّى تُسْرِجَ بِهِ» اين حكم تفصيل بين فاره و دابه نداد. و ان كان الصيف فارفعه حتى تسرج به. به جهت اين كه دابه را بفهماند كه دابه مثل فاره نيست، مى‏فرمايد «وَ إِنْ كَانَ ثَرْداً (بردا) فَاطْرَحِ الَّذِي كَانَ عَلَيْهِ- وَ لَا تَتْرُكْ طَعَامَكَ مِنْ أَجَلِ دَابَّةٍ مَاتَتْ عَلَيْهِ» از اين معلوم مى‏شود مايع هم بود عيبى ندارد. غرض اين است كه اين هم طايفه ثانيه است كه در اين طايفه ثانيه‏اى كه هست در اين طايفه ثانيه فرقى نگذاشته است ما بين نمى‏دانم، سمن و عسل و زيت.

طائفه سوم روايات: مطلقات

يك طايفه ثالثه است. چون طايفه ثالثه عبارت از اين است كه فرموده است مطلقا فرموده است بر اين كه اگر سمنى كه هست، سمن يا امثال‏ ذلک در اينها فاره‏اى بيافتد يا امثال اينها بيافتد در اين صورت اينها را آن موضعش را بيانداز و خودش را هم بيانداز ما بقى را هم بخور. ديگر فرقى نيست كه جامد بوده باشد، مايع بوده باشد. مثل صحيحه على ابن جعفر كه روايت هفتمى است در اين باب.

صحيحه علی بن جعفرع

 «عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِي كِتَابِهِ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْفَأْرَةِ تَمُوتُ فِي السَّمْنِ- وَ الْعَسَلِ الْجَامِدِ» بله اين قيد جامد دارد «أَ يَصْلُحُ أَكْلُهُ قَالَ- اطْرَحْ مَا حَوْلَ مَكَانِهَا الَّذِي مَاتَتْ فِيهِ- وَ كُلْ مَا بَقِيَ وَ لَا بَأْسَ».[5]

روايت سعيد الاعرج

 و اما روايتى كه مطلق است ديگر تفصيلى ما بين جامد و غير جامد نداده است روايت، روايت سعيد الاعرج است عن ابى عبد الله عليه السلام، روايت چهارمى[6] در اين باب است.

«وَ عَنْهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ سَعِيدٍ الْأَعْرَجِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ سَأَلَهُ عَنِ الْفَأْرَةِ تَمُوتُ فِي السَّمْنِ وَ الْعَسَلِ- فَقَالَ: قَالَ عَلِيٌّ ع خُذْ مَا حَوْلَهَا وَ كُلْ بَقِيَّتَهُ- وَ عَنِ الْفَأْرَةِ تَمُوتُ فِي الزَّيْتِ- فَقَالَ لَا تَأْكُلْهُ وَ لَكِنْ أَسْرِجْ بِهِ» مطلق است. اعم از اين كه جامد بوده باشد يا غير جامد بوده باشد. اين مطلق را كه طايفه ثالث است باز دارد مطلق اين را حمل مى‏كنيم به صورت جامد بودن. للروايات المتقدمة. و اما تفصيل ما بين الزيت و العسل و السمن را كه او را هم عرض كرديم كه زيت طبيعتا لن ينجمد و در رواياتى كه در آن طايفه ثانيه بوده، سمن را و زيت را و عسل را يك منوال ذكر كرده بود مراد هم از آن زيت، زيتى است كه منجمد مى‏تواند بشود. آن زيت غير اصلى. من حيث الروايات در جمع عرفى خدشه‏اى نيست. آنهايى كه مطلقا فرموده است خذ ما حولها روايت مفصله بين الجامد و غير جامد او را تقييد مى‏كند كه ما حول در صورتى كه جامد بوده باشد. و اما الذائب و غير الجامد او همه‏اش نجس مى‏شود و روايتى كه تفصيل داده بود ما بين زيت و عسل و سمن كه زيت يستصبح آن روايت حمل مى‏شود به آن زيت اصلى كه خارجا هم هست. غير قليل است. و آنى كه ان كان جامدا هر سه تا را فرموده بود او معلوم مى‏شود زيتى را مى‏گويد كه قابل انجماد است. جمع عرفى‏اش اشكالى ندارد روايات.

معيار جامد بودن و مايع بودن

 انما الكلام در اين جهت است، كه از اين روايات معيار جامد و مايع بودن چه استفاده مى‏شود؟ اين استفاده مى‏شود كه مشهور گفته‏اند و مرحوم سيد يزدى[7] در عروه فرموده است يا غير اين استفاده مى‏شود. مرحوم حكيم در مستمسك[8] اينجور فرموده است كه اين ضابطى كه ايشان فرموده است در عروه در متن اين ضابط درست نيست. تمام نيست. چرا؟ براى اين كه فرموده در روايات اين بود كه سمن و عسل اگر تابستان بود بيانداز. ديگر خورده نمى‏شود اگر تابستان بود. ايشان فرموده است سمن و عسل در تابستان مايع نمى‏شود كه. باز سمن و عسل در تابستان همان غلظت را دارند. منتهى غلظتشان در تابستان كمتر مى‏شود ولكن در زمستان غلظت خيلى مى‏شود. ايشان فرموده ممكن است اين روايات را بلكه بعيد نيست به اين معنا حمل كنيم كه عرف اگر شى‏ء غلظت كثيرى داشته باشد به حيث اين كه عرفا مانع بشود ملاقات يك موضعش از سرايت نجس غلظت اگر اينجور شد، غلظت عسل در زمستان شد و ما حول است. و اما اگر اينجور غلظتى نداشت ولو غلظت داشته باشد كه به مجرد اين كه يك قاشق برداشتيم جايش فورى پر نمى‏شود. ولكن پر مى‏شود به مرور يكى دو دقيقه ديگر پر مى‏شود. او مايع است. او مايع است و به مجرد ملاقات يك موضعش كه ملاقات كرد همه‏اش نجس مى‏شود. پس فرق ضابطى را كه صاحب عروه مى‏فرمايد با آن ضابطى كه ايشان فرموده است اين است، اگر غلظت شى‏ء كم شد ولكن به حيثى است كه اگر يك قاشق بردارم حين الاخذ پر نمى‏شود. چون كه غلظت دارد. ولكن يك دو دقيقه ديگر، يك دقيقه ديگر پر مى‏شود. بنا بر ملاكى كه صاحب عروه و مشهور فرموده‏اند آن جامد است. بنا به ملاكى كه ايشان فرموده‏اند نه او مايع است و نجس مى‏شود. فرقشان در اين است. ايشان مى‏فرمايد عرف هم همين جور است. ايشان فرموده عرفا جامد به آن شيئى مى‏گويند كه مقابل المايع است. مايع آنى است كه تساوى سطوحه. سطوحش با همديگر مساوى بشوند.

 همان آن بشود يا فرض بفرماييد يك دقيقه ديگر بشود همين جور. به طبع ايشان قيد به طبع را دارد. به طبع سطوحش‏ مساوى مى‏شود. بدان جهت اگر يك قاشق برداشتى طبعش را چون كه شكاندى، طبع مايع را باز مى‏آيد پر ميشود زود يا غير زود. جامد آنى است كه نه، آن طبع تساوى نيست. يك طرف را شكاندى يك خرده برداشتى همان جور مى‏ماند. ايشان فرموده است عرفا هم همين جور است و از اين روايات هم اين معنا استفاده مى‏شود كه مراد از جامد اين است، و مراد هم از مايع او است. پس دو تا مطلب شد. دو تا ضابط شد. لو اخذ منه لما بقى مكانه حين الاخذ خاليا. حين الاخذ فهو مايع و فى قيده جامد. اين ملاك صاحب عروه و مشهور.

 سؤال...؟ اين است كه در او سخونت و غلظتى بوده باشد. كه آن سخونت و غلظت مثل سخونت و غلظت عسل در زمستان بوده باشد. آنجور اگر شد جامدٌ و اما يا اصلا غلظت ندارد مثل آب، شير. يا غلظت الكفافه دارد ولكن اين غلظت مثل غلظت عسل در تابستان و روغن در تابستان است كه سابقا هم عرض كرديم. در تابستان در بلاد گرما اينجور نمى‏شود كه يخ ببندد روغن، و الا يخ ببندد نجس نمى‏شود ماحولش. رطوبت مسريه دارد. مايع حساب مى‏شود. اينهم فرمايش ايشان است. كدام يكى را ما بگوئيم. طرف مشهور را بگوئيم. لا لشهرته. نه اينكه مشهور فرموده‏اند. بلكه اينكه در روايات آن لفظ مايع وارد نشده. اين رواياتى كه براى شما خواندم يك مقدارش هم باقى ماند مراجعه بفرمائيد، ندارد كه ان كان مايعا همه‏اش نجس ميشود، ان كان جامدا. مايع نيست. تا كسى بگويد كه به آن عسل در تابستان هم مايع صدق مى‏كند كه اين مايع است. اگر عنوان مايع بود خوب انسان مي شود گفت كه آنهم مايع است. عرفا عسل وقتى كه در تابستان فرض كنيد اتاق گذاشته نه توى يخچال، مثل هواى قم، آن عسلى كه موم دار نيست، خودش موم ندارد، آن عسل را مايع مى‏گويند. روايت هم گفت كه اگر تابستان باشد فرض بفرمائيد نجس مي شود. ولو از او يك قاشق بردارى چونكه غلظت دارد، به اين زودى جايش پر نمى‏شود، يك دقيقه طول مى‏كشد تا جايش پر بشود. غلظت اين جورى دارد. مايع صدق مى‏كند. جامد يعنى صدق نمى‏كند. در روايات نه جامد بود نه غير جامد كه غير جامد ذكر بشود. و نه هم ذكر مايع بود. در روايات ما ذكر جامد و ذائب بود. ان كان ذائبا، اگر ذوب شده باشد. ذوب يعنى آب شدن. سمن را كى مى‏گويند آب شده؟ آب كرده‏اند يا آب شده است؟ آن وقتى كه رقت داشته باشد، غلظت از بين برود. عسل را كى مى‏گويند كه ذوب شده است؟ آن وقتى كه غلظت از بين برود. منتهى مثل شير نمى‏شود، و لكن امام عليه السلام فرمود اگر ذائب بوده باشد همه‏اش نجس مى‏شود. آن عسلى كه در تابستان هست و لكن ذوب نشده است، ذائب صدق نمى‏كند، يك قاشق بردارى هنوز آن جاى قاشق مانده، خالى مانده، يكى دو دقيقه ديگر پر مى‏شود. به او ذائب صدق نمى‏كند. آنى كه در موضوع حكم در روايات بود ذائب بود. عرفا ذائب، ذوب شده به آنى مى‏گويند كه اگر بردارند جايش پر مى‏شود. به فوريت پر مى‏شود. اين را مى‏گويند. و چونكه در روايات عنوان ذائب در مقابل جامد در مقابل ذائب ذكر شده بود، معلوم مي شود كه مراد از جامد، غير الذائب است. كه ذوب نداشته باشد. آب نباشد. مى‏گويند روغن را آب كرديم‏ها، اينجور تعبير مى‏كنند. نه روغن آب نشده، سفت است، بگذار آب بشود. اينكه فرض بفرمائيد سفت است، سفتى روغن لازم نيست مثل سنگ باشد يا مثل يخ باشد. او اگر اينجور شد كه اگر يك قاشق بردارى جايش خالى مى‏ماند ولو بعدا پر مى‏شود، آن را مى‏گويند غير ذائب. اما ذائب به آنجايى مى‏گويند كه وقتى كه برداشته شد فى الفور جايش پر شود. اين را مى‏گويند ذائب است. روى اين اساس آنى كه مشهور گفته‏اند او متعين است و بايد ملتزم به او شد و به حسب روايات هم جمع عرفى آنى بود كه خدمت شما عرض شد، اشكالى هم در اين مسأله نيست.

سؤال...؟ كدام على القاعده تمام بود. اين قاعده را بفرمائيد ما هم بشنويم! عرفا ذائب به چى مى‏گويند؟ آب شده، روغن آب شده، عرب مى‏گويد ذائب عجم مى‏گويد روغن آب شده. به كدام مى‏گويند؟ به آنكه غلظت دارد؟ عسل آب شده. به آنى كه غلظت دارد؟ آنى كه وقتى كه گرما خورد غلظتش را از دست داد، رقيق شد، تا مادامى كه رقيق است مى‏گويند ذائب است. اينهم همين جور است، روغنش هم همين جور است. قاعده همين است كه‏ در روايات ذكر شده، عرف هم اگر بگوئيم قاعده عرف ما هم همان عرفا مى‏گوئيم ذائب به چى مى‏گويند؟ عرفا ذائب به او مى‏گويند، جامد هم مقابل ذائب است. يعنى اگر ذائب نشد اينجور است. فتره و ما حولها. اين اصل المطلب بود در اين مسأله. بقيه‏اش را بگذار بعد مباحثه كنيم! بگذريم.

 

حکم ملاقات نجاست با اجزاء بدن متعرق

مسألة 4: « إذا لاقت النجاسة جزءًا من البدن المتعرق ‌لا يسري إلى سائر إجزائه إلّا مع جريان العرق»[9].

 مسأله ديگر مرحوم سيد مى‏فرمايد كه شخصى كه متعرق است بدنش، عرق دارد، اگر يك موضعى از بدنش ملاقات با نجس كرد، ساير مواضع بدنش نجس نمى‏شود. فقط نجاست مختص مى‏شود به آن موضعى كه ملاقات با نجس كرده است. خوب سابقا اينجور عرض كرديم، گفتيم بر اينكه رطوبت مسريه ولو عرق رطوبت مسريه بوده باشد، اينجور متعرق بوده باشد. ولكن يك نقطه‏اى از بدن وقتى به نجس خورد او موجب سرايت به ساير اعضاء نمى‏شود. ايشان اينجا يك، اين را سابقا گفتيم، ديگر اين همان حكم سابقى است. ايشان اينجا يك استثناء فرموده است كه الا اذا جری العرق. مگر در صورتى كه عرق جريان داشته باشد. اگر عرق از موضع نجس جارى بشود به مواضع طاهره، معلوم است كه مواضع طاهره را نجس مى‏كند. اين جاى شك و شبهه نيست. ولكن اگر عكس شد، از موضع طاهر جريان مى‏كند به موضع نجس، باز جميع بدن نجس مى‏شود يا نمى‏شود؟ ظاهر اطلاق عبارت ايشان اين است كه مى‏گيرد. يا نه، فرض بفرمائيد عرق جارى نيست. انسان فرض كنيد بعضى وقت، آنهايى كه نمى‏دانم مبتلا شده‏اند، نوعا آنهايى كه در بلادى كه هوايش گرم است زندگى كرده‏اند، در تابستان مى‏بينى كه يك آدمى است كه خيلى سمين هم هست كه خيلى عرق مى‏كند. اين دستش از اينجا تا اينجا تمام بدنش‏ها، دستش كه بيرون است و ما مى‏بينيم، عرق ايستاده. مثل دانه‏هاى عرق همه‏اش ايستاده همه‏اش متصل به هم. جريان ندارد. ولكن نجسى به آن عرق خورد، نه به بدن، آن عرق مثل آب ايستاده. آب چه جور روى زمين مى‏ايستد، آب كم واقف است، عرق اين جور واقف است. اين جور بكند عرق جارى مى‏شود. اينجا اگر آن عرق ملاقات بكند كه جريان ندارد، ساير عرقها نجس نمى‏شود، اين جاى تأمل است. ما بدن را مى‏گوئيم نجس نمى‏شود. وقتى كه رطوبت مسريه دارد و بدن ملاقات كرد. اما اگر خود عرق ملاقات با نجس بكند كه وجود منهاجى در خارج دارد و آن وجود منهاج واقف على البدن است، على البشره است، و اين دانه‏ها همين جور متصل به همديگر هستند، كه يك آب حساب مى‏شود در حقيقت. منتهى يك تكان بدهد همه‏اش مى‏ريزد، يا از بالا به پائين مى‏ريزد. اين نجس شد همه اين عرقها چرا نجس نشود؟! چرا نجس نشود؟ وقتى كه عرقها نجس شدند آن فخذ هم نجس مى‏شود. در روايت اينجور بود كه آن عرقى كه على الفخذ است، فخذ را نجس مى‏كند، ساير دست هم نجس مى‏شود. پس دو تا حرف است: يك حرف اين است كه اگر عرق كثير است كالماء القليل بواقف على الارض است، آنجور است كه آن مثلا نيم سانتيمتر بلكه كمتر از نيم سانتيمتر آب روى زمين چه جور مى‏ايستد، عرق هم همين جور ايستاده است روى بدن. اين اگر ملاقات با نجس كرد ساير بدن نجس نمى‏شود؛ اين يك صورت.

 يا نه. عرق جاريست، ولكن همين جور زياد است‏ها، كه از زياديش ديگر جريان مى‏كند، واقف نيست. ولكن چونكه آن دست آن طرفش بالاست از آن موضع طاهر جريان مى‏كند به اين موضع نجس. و جريانش هم مى‏دانيد كه بالفطور است، سست است، كالواقف حساب مى‏شود. اين دو فرض حكم كردن به طهارت كه در اين دو صورت ساير اعضاء بدن پاك است، انصافا مشكل است. خصوصا در فرض اول. چونكه اگر عالى بشود، بعضش از عالى جارى به سافل بشود، ممكن است كسى بگويد اين مثل ماء الابريق است كه به يد كافر ريخته مى‏شود و به يد نجس ريخته مى‏شود. اين عالى را نجس نمى‏كند. و لكن آنجايى كه واقف بوده باشد و سطحشان واحد است، كالماء الراكد هستند، به نظر ما اين است كه بعيد نيست حكم بكنيم كه همه عرق نجس است و آن مواضعى كه اين عرق رويش نشسته، آنهم مثل فخذى كه در روايات بود، محكوم به نجاست مى‏شود. اينهم راجع به اين مسأله بود.

حکم آب ابريق پر آب سوارخ پس از قرار گرفتن در زمين نجس

مسأله 5: «إذا وضع إبريق مملوء ماء على الأرض النجسة‌و كان في أسفله ثقب يخرج منه الماء فإن كان لا يقف تحته بل ينفذ في الأرض أو يجري عليها فلا يتنجس ما في الإبريق من الماء و إن وقف الماء بحيث يصدق اتحاده مع ما في الإبريق بسبب الثقب تنجس و هكذا الكوز و الكأس و الحب و نحوها».[10]

 بعد ايشان يك مسأله ديگرى كه زمان قديم محل ابتلاء كثير بود، زمان قديم يعنى نه زمان خيلى قديم‏ها، آن زمانى كه‏ سالها قبل از اين بود و اين آفتابه‏هايى كه پر مى‏كردند مى‏بردند به مستراح، الان هم هست، فرق نمى‏كند، منتهى به آن ابتلاء سابقى نيست. آفتابه تهش سوراخ است، زمين هم نجس است، اين آفتابه را گذاشته روى زمين نجس و از اين آفتابه آب از تهش مى‏رود روى زمين نجسى كه هست. ايشان در اينجا دو صورت را ذكر مى‏فرمايد. مى‏فرمايد اذا كان در ابريقى كه موضوع است على المكان النجس، ثقبى بوده باشد، سوراخى بوده باشد در آن تهش، كمرش هم باشد حكمش واضح خواهد شد چيست. كه از آن تهش كه به ارض نجسه گذاشته شده آب مى‏رود. ايشان مى‏فرمايد اگر آن آب زير اين آفتابه جمع نشود، مثل ااينكه اين زمينى كه آنجا گذاشته زمين رخوه است، سست است خاكش، يا شن است، همين مى‏رود روى خاك كه آفتابه قهرا ملاقات مى‏كند با چه چيز، آن ته آفتابه با آن شن يا با آن زمينى كه متنجس است و نجاست چه چيز دارد؟ نجاست رطوبت مسريه هم دارد. در اين صورت ايشان مى‏فرمايد آن آبى كه توى آن آفتابه هست نجس نمى‏شود. يا برود توى زمين يا جارى بشود، فرقى نمى‏كند. فرض كنيد آفتابه را گذاشته، جايش جاى بلندى است، زمينش نجس است، و لكن آب زير آفتابه جمع نمى‏شود، رد مى‏شود و مى‏رود، جارى مى‏شود، در اين دو صورت كه به زمين فرو برود يا به جاى ديگر برود جارى بشود، نجس نمى‏شود. و اما نه، جناب آفتابه! كه آن آب از تهش مى‏رود آب در همان گودى است، زيرش زمين نجس گودى است، در آن زمين جمع مى‏شود به نحوى كه مى‏بينيد يواش يواش آن آب آفتابه كم مى‏شود آب آن بيرون زياد مى‏شود. اگر اينجور بوده باشد نجس مى‏شود. ايشان اينجور تفصيل مى‏دهد كه ان كان آن آبى كه در ارض نجسه است از آفتابه خارج مى‏شود نازل در آن زمين بشود يا جارى در آن زمين بشود پاك است، و الا واقف بشود و بايستد، آب آفتابه را نجس مى‏كند. آن دو فرض اولى پرواضح است كه آب آفتابه نجس نمى‏شود. چونكه سابقا گفتيم آب آفتابه را كه به يد نجسه مى‏ريزيم، آب قليل است به يد نجسه مى‏ريزيم، معذلك يد هم نجس است به مثلا فرض كنيد به بول كه دو دفعه شستن مى‏خواهد، به مجرد اينكه آب به دست نجس رسيد آب آفتابه پاك است نجس نمى‏شود. يا به يد كافر ريختيم يا به روى مثلا سگ ريختند به بدن سگ با آفتابه آب ريختند، آب آفتابه نجس نمى‏شود. ماء قليل است. چرا؟ نه به آنى كه ديگران فرمودند كه گفتيم آن را نبايست بفرمايند كه مى‏فرمايند آن آبى كه ملاقات مى‏كند با نجس، آن غير از آب ابريق است، با آب ابريق عرفا دو تا حساب مى‏شود. آن آبى كه ملاقات با يد نجسه يا با بدن كلب مى‏كند، با آن آبى كه در ابريق هست، غير اوست، دو تا آب حساب مى‏شود. گفتيم اين حرف درست نيست. براى اينكه از هر كس بپرسيد آن آبى كه الان خورد به دست، از لوله آفتابه با آب آفتابه وقتى متصل شدند، عرفا هم يك جسم است، عقلا هم يكى است. اتصال در اينجا وحدت عقلى هم مى‏آورد. وحدت عقلى خيلى محل كلام ما نيست. عرفا يك آب است ديگر، يك طرفش بر يد كافر ريخته ميشود، يك طرفش هم فرض كنيد توى ابريق است. اين آبى كه ريخته ميشود يك آب است. و لكن نجس نمى‏شود. چرا؟ چونكه گفتيم ادله‏اى كه وارد شده است در انفاء ماء قليل، ماء قليل نجس مى‏شود، آن ادله در آن مائهاى قليل واقف است و آنى كه اينجور جارى است و موضع نازل ملاقات با نجس كرده است شموليتى ندارد و اما مفهوم اخبار كه اذا لم يكن الماء كرا يتنجس، او هم اگر اطلاق ندارد، اگر هم اطلاق داشته باشد و ظهور هم داشت، عرفا منصرف از اين ملاقات است. چونكه استعمال ماء قليل اينجور ميشود در نجاسات كه با آفتابه‏اى، چيزى بريزند. اين منصرف است از اينجور ملاقات. بدان جهت اين آب آفتابه كه در آفتابه هست ريخته ميشود، چونكه به دفع مى‏رود، گفته‏اند يعنى حرف سابقى ما اين بود، يعنى گفته ما، كه مدفوع آن مقدار جزء مدفوع من الماء وقتى كه ملاقات با نجس كرد، اين را سارى بر جزء دافع نمى‏بيند نجاستش را. ادله انفعال از اينصورت منصرف است. به عينى او در ما نحن فيه هم هست. چونكه آب كه از آن سوراخ آفتابه بقوتا خارج مى‏شود به دفع خارج مى‏شود. آن جزء خارج كه ملاقات مى‏كند با ارض نجسه، او سرايت به ما فى الابريق نمى‏كند. اين مثل بين يد كافر است. انما الكلام در آن صورتى است كه واقف بوده باشد تحتش‏ كه ايشان مى‏فرمايد سرايت مى‏كند. اگر تأمل بفرمائيد جرأت پيدا مى‏كنيد كه نه، در اينصورت هم سرايت نيست. فردا انشاء الله توضيحش را مى‏دهيم.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص79.

[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج17، ص98.

[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج17، ص97.

[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص195.

[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص196.

[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص195.

[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص80.

[8] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص473.

[9] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص80.

[10] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص80.