درس دویست و چهل و سوم

تنجيس متنجسات

مسألة 11: « الأقوى أنّ المتنجّس منجّس كالنجس ‌، لكن لا يجري عليه جميع أحكام النجس فإذا تنجّس الإناء بالولوغ يجب تعفيره ، لكن إذا تنجّس إناء آخر بملاقاة هذا الإناء أو صبّ ماء الولوغ في إناء آخر لا يجب فيه التعفير ، وإن كان الأحوط ، خصوصاً في الفرض الثاني ، وكذا إذا تنجّس الثوب بالبول وجب تعدّد الغسل ، لكن إذا تنجس ثوب آخر بملاقاة هذا الثوب لا يجب فيه التعدّد ، وكذا إذا تنجس شي‌ء بغسالة البول بناءً على نجاسة الغسالة لا يجب فيه التعدّد‌»[1].

 

اشکال وارده بر روايات مورد استناد بن منجس بودن متنجس

درست توجه كنيد، بحث، بحث مهمى است. اشكال شده است به آن رواياتى كه ديروز ذكر كرديم كه به اين روايات اشكال شده بود كه متنجس منجس هست اشكال شده است كه اين روايات مدعا را اثبات نمى‏كند. براى اين كه مدعاى ما در باب تنجيس المتنجس اين است كه اگر فرض كرديم متنجس يابس است. و شى‏ء طاهرى كه در او رطوبت مسريه است با اين متنجس يابس ملاقات كرده است. مدعا اين است كه اين شى‏ء طاهرى كه رطوبت مسريه دارد با اين ملاقات متنجس كه متنجس يابس است اين شى‏ء طاهر نجس مى‏شود. و شيئى از اين روايات به اين معنا دلالت نداشته‏اند. بلكه در اين روايات اين بود آن متنجسى كه خودش فرض بفرماييد خودش ماء است، خودش مايع است، او اصابت كرده است بر شى‏ء طاهر. كه آن رطوبتى كه آن رطوبت خودش نجس بود يعنى محكوم به نجاست بود. عين النجس نبود ولكن متنجس بود آن رطوبت. آن رطوبت متنجسه متنقل به شى‏ء طاهر يابس شده است. در اين صورت امام عليه السلام حكم فرمود كه آن شى‏ء طاهر يابس نجس مى‏شود. اغسل كل ماء اصابه ذلك الماء. آن ماء متنجس به هر چيزى كه اصابت كرد او را بشور، او نجس مى‏شود. اين محل كلام نيست اين اتفاقى است.

 اتفاقى است كه اگر شى‏ء متنجسى كه رطوبت مسريه دارد و آن رطوبت مسريه‏اش منتقل بشود به شى‏ء طاهر ديگر، شى‏ء طاهر را نجس مى‏كند، اين محل كلام نيست و خلافى هم نيست. بله اگر كسى در اين هم خلاف كرد اين روايات حجت بر عليه او مى‏شود كه اين روايات دلالت مى‏كند، متنجسى كه رطوبت مسريه دارد، آن رطوبتش منتقل به طاهر يابس ديگر شد آن طاهر يابس آن موضعش كه اين رطوبت به او منتقل شده است نجس مى‏شود. اگر كسى اين را منكر بشود اين روايات حجت بر عليه او مى‏شود و اما اين محل كلام نيست. مدعا در بحث منجسيت المتنجس اين است كه خود متنجس يابس بشود و شى‏ء طاهرى رطوبت مسريه داشته باشد كه آن طاهر است. آن شى‏ء طاهر كه رطوبت مسريه دارد با آن متنجسى كه يابس است ملاقات كرد، آن شى‏ء طاهر نجس مى‏شود. اين دليلش در اين روايات نيست. اين روايات اين صورت را شامل نمى‏شود كه مدعا است. اينجور اشكال فرموده‏اند.

پاسخ اشکال

ولكن اين اشكال قابل دفع است. و اين اشكال اين است كه دفعش اين است، شما در جايى كه جسم طاهر با عين النجاسة ملاقات مى‏كرد، ولكن آن شى‏ء طاهر كه ملاقات با عين النجاسة كرده است در عين النجاسة رطوبتى نبود، يابس محض بود. آن عَذَره خشك، خشك بود. مثل تخته چوب. ولكن رطوبت مسريه در اين شى‏ء طاهر بود. اين شى‏ء طاهر اگر ملاقات كرد با آن عين نجسى كه آن عين نجس يابس بود و رطوبت مسريه در طاهر بود ملتزم شديد كه طاهر نجس مى‏شود. اين را به چه لحاظ شما ملتزم شديد؟ لابد جواب خواهيد فرمود: كه التزام ما به جهت اين است كه در ارتكاز متشرعه فرقى نيست ما بين اين كه آن عين النجس مرطوب بشود و ملاقات با جسم طاهر كند، يا جسم طاهر رطوبت داشته باشد ملاقات با عين النجس بكند، فرقى نيست به حسب الارتكاز. اين به حسب الارتكاز وقتى كه فرقى نشد در متنجس هم همين ارتكاز است در نزد متشرعه، فرقى نمى‏كند كه آن متنجس يابس بشود و شى‏ء طاهر ملاقات با او بكند يا متنجس مرطوب بشود، شى‏ء طاهر يابس باشد، ملاقات كند فرقى نيست به حسب الارتكاز.

 اينجور عرض مى‏كنم، عرض مى‏كنم بر اين كه ما در اصل كل واحدٍ، واحدٍ من اعيان النجسه اصلا دليل كه نداشتيم اين اگر ملاقات كرد با شيئى و آن شى‏ء مرطوب بود؛ ولكن اين يابس بود او را نجس مى‏كند ما اين را دليل نداشتيم در كل واحد. اگر ما اين را دليل داشتيم در بعضى موارد دليل داشتيم، بعضى مواردش منصوص بود. و به حسب ارتكاز متشرعه فرقى ما بين آن بعضى موارد و ساير الموارد نبود، وجهش اين بود. مثلا من باب المثال، عين النجس يابس بشود ولكن آن طاهرى كه ملاقات با عين النجس كرده است او مرطوب بوده باشد. اين گفتيم نجس مى‏كند شى‏ء طاهر را. اين عرض مى‏كنم بعضى مواردش منصوص است. آن بعضى موارد مثل چه؟ مثل صحيحه على ابن جعفر[2] كه خدمت شما مى‏خوانم. اين صحيحه على ابن جعفر در باب بيست و شش از ابواب النجاسات، وسايل، روايت نهمى است. عبد الله ابن جعفر فى قرب الاسناد «و عنه على ابن جعفر عن اخيه قال سألته عن الفراش يصيبه الاحتلام». فرش به او احتلام اصابت مى‏كند. محتلم شده است روى تشك، منى ريخته شده است. «كيف يصنع به»؟ چه كند با اين منى كه در روي تشك ريخته شده است؟ «قال اغسله»، امام فرمود او را بشويد. و «ان لم تفعله»، اگر او را نشويد «فلا تنام عليه حتّي ييبس». نخوابد در آن فرش مگر آنكه آن منى خشك بشود. چونكه خشك شد بدنش هم خشك است آن منى هم خشك، كل يابس زكى. فان نَمتَ عليه اگر خوابيدى روى فرش و انت رطب الجسد، و در حالى كه او خشكيده بود وليكن جسد تو رطوبت دارد، عرق دارى، يا از زير دوش درآمدى يا از توى حوض درآمدى فنمت عليه و انت رطب الجسد فاغسل ما اصاب من جسدك. آن موضع از جسدت كه به آن احتلامى يبس يابس خورده است او را بشور. فان جعلت بينك و بينه ثوب فلا بأس. اگر ثوبى قرار بدهى كه به بدنت با رطوبت به او نخورد، اين عيبى ندارد. ديگر چيزى برايت نيست.

 خوب اين دلالت مى‏كند بر اينكه عين النجاسة، شى‏ء طاهر با او ملاقات كرد، فرقى نمى‏كند رطوبت مسريه در عين النجاسة بوده باشد يا رطوبت مسريه فرض بفرمائيد در آن طاهر بوده باشد. اين يك مورد منصوص است. خوب، يك مورد ديگر، دو مورد ديگر هم پيدا كرديم. ارتكاز مى‏گويد: اين مورد خصوصيتى ندارد، اين منى خصوصيتى ندارد. جسد خصوصيتى ندارد. هر عين النجسى بوده باشد، اين حكم عين النجس است، كه طاهرى با او ملاقات كند، هر طاهرى با عين النجس ملاقات كرد، رطوبت در عين النجس باشد يا در اين طاهر ملاقى بشود و او خشك بشود، اين ارتكاز عرفى اين است كه اين فرق نمى‏كند، اين موجب تنجس است. خوب اين فهميده ميشود در اينجا در عين النجاست.

 ما اين را در باب متنجسات تكرار مى‏كنيم. مى‏گوئيم در باب متنجسات هم بعضى مواردش منصوص است كه اگر متنجس خشك خشك شده است ولكن آنى كه طاهرى كه ملاقات با او مى‏كند با آن متنجس ملاقات مى‏كند رطوبت مسريه در طاهر است. وقتى كه امام عليه السلام در آن روايت فرمود آن موضع طاهر كه ملاقات كرده است شى‏ء طاهر با آن متنجسى كه متنجس يابس است، ولكن آن طاهر رطوبت مسريه دارد، او نجس مى‏شود. اگر به اين معنى در يك موردى امام عليه السلام ذكر فرمود، بيان فرمود، اين كافيست. چونكه در ارتكاز به حسب الفهم، فرقى بين الموارد نيست. آيا يك همين موردى هم در ما نحن فيه هست يا نيست؟ هست. قبل از اينكه آن هست را بگويم يك نگفته‏اى هست، او را هم بگويم. نفرمايد كسى بر اينكه اين روايتى كه شما خوانديد اين مبتلا به معارض است و به اين روايتى كه هست نمى‏شود چونكه ابتلاء به معارض است، نمى‏شود عمل كرد. آن معارضش چيست؟ صحيحه زيد شحام است. صحيحه زيد شحام [3]در باب 27 از ابواب النجاسات، روايت سومى است. كلينى نقل مى‏كند عن على ابن ابراهيم عن ابيه عن ابن ابى عمير عن جميل ابن دراج عن ابى اسامه كه زيد شحام است رضوان الله عليه. قال قلت لابى عبد الله‏ عليه السلام عرض كردم به امام صادق عليه السلام «تصيبنی السماء»، اصابت مى‏كند مطر به من، «تصيبني السماء» يعنى باران اصابت مى‏كند به من، «و علّى ثوب»، اين هم يك پيراهن عربى كه دشداشه مى‏گويند پوشيده است، خيس مى‏شود او. «تصيب السماء على ثوب فتبلّه». آن ثوب را اين آب خيس مى‏كند. و انا جنب. يك كارى هم كرده‏ام كه جنب هستم. «فيصيب بعض ما اصاب جسدى من المنى». اين ثوب اصابت مى‏كند با اينكه خيس شده است ديگر، با آن بعض از جسد من كه منى به آن جسد اصابت كرده است، به موضع المنى آن ثوب اصابت مى‏كند. «ا فاصلى فيه»؟ در آن ثوب نماز بخوانم. «قال نعم». امام فرمود عيبى ندارد، بخوان. خوب، اين معارض است با اينكه اگر رطوبت مسريه در ثوب شد آن منى آنجا يابس شد اين منى اثرى ندارد. اين را كسى توهم نكند. چونكه اين از رواياتى است كه دلالت مى‏كند منى پاك است، در بحث نجاست منى گفتيم كه اين روايات حمل بر تقيه مى‏شود. كه «ان الثوب لا يجنب» ثوب جنب نمى‏شود، رواياتى بود كه تقيتاً وارد شده بود، اينهم از آنهاست. ولو بعضى‏ها اين روايت را احتمال داده‏اند كه فرض نكرده است كه ثوب آن جاى منى كه خورده، آن جاى ثوب هم تر بود. حمل كردند به آنجايى كه آن جاى تر ثوب به آن جاى منى نخورده است، معلوم نيست، يعنى شك دارد خورده است يا نه؟ به اين حمل كرده‏اند. اگر اين حمل ممكن شد در اين روايت، عيبى ندارد، بشود بگويد كسى جمعا بينه و بين ما تقدم. و الا اگر ممكن نشد، خلاف ظاهرش شد، ظاهرش اين است كه به آن موضع منى خورده. فيصيب بعض ما اصاب جسد من المنى، فرض است كه به آن جاى منى خورده است ثوب. خودش هم مبتل است. خيس است، ظاهرش اين است، اين از رواياتى است كه حمل بر تقيه مى‏شود. اين معارض حساب نمى‏شود كه معارضى كه روايت آنجور روايت قبلى را از اعتبار بيندازد.

 غرض اين است كه از اين يك روايت على ابن جعفر يا يك روايت مثل او ديگر، عرفا ارتكاز عرفى اين است كه فرقى نيست. پس عين النجاسة‏تر بوده باشد و طاهر را متلوث كند يا خود طاهر رطوبت مسريه داشته باشد، عين النجاسة خشك بوده باشد، ملاقات كند، همين نجاست هست، اختصاصى ندارد به باب منى و ثوب و امثال ذلك. كلها على حد سواء هستند. خوب، اين ارتكاز نمى‏گويم اين ارتكاز خداداى است‏ها، اين ارتكاز از خود اين روايات استفاده شده، اين منشاء اين ارتكاز متشرعه روايات قول معصومين سلام الله عليهم است. بعد از اينكه معصوم سلام الله عليهم اين حكم را فرمود در مورد اصابت، فرض كنيد جسد، جسد تر به آن منيى كه در فرش خشك شده است، فرمود كه جسد اگر تر بوده باشد، اين فهميده مى‏شود كه يعنى نجس مى‏كند منى جسدت را به ملاقات. جسدت مرطوب است، خصوصا بعد از اينكه فرمود: «و ان جعلت بينه» يعنى بين آن احتلام يابس و مابين جسدت ثوبى را، خوابيدن عيبى ندارد. چونكه جسد را نجس نمى‏كند، چونكه اصابت به جسد نمى‏كند ،ديگر ملاقات حاصل نمى‏شود، اين منشاء شده است اينكه بعد از اين بيان ارتكاز عرفى اين است كه مورد خصوصيتى ندارد، همه نجاسات همين جور است كه اگر همه نجاسات فرض كرديم آنها يابس شده‏اند شى‏ء رطب طاهرى با آنها ملاقات كند، اين موجب تنجس ميشود، اين يك فهم عرفى است. ارتكاز عرفى و فهم عرفى است.

 به عين او، در متنجس هم هست. در متنجس هم همين مطلب هست، مى‏شود در همان مطلبى را كه فرض بفرمائيد در چيز عرض كرديم، همان مطلب را در آنجا تكرار كنيم. آن روايت كدام است؟ آن روايت موثقه عمار ساباطى [4]است، باب باب 29، روايت روايت چهارمى است. درست توجه كنيد. و باسناد الشيخ عن محمد ابن احمد الاشعرى، آنهم نقل مى‏كند عن احمد ابن محمد ابن حسن فضال عن عمرو ابن سعيد المداينى عن مصدق ابن صدقه عن عمار ساباطى. عن ابى عبد الله عليه السلام. فى حديث سئل عن الموضع القذر يكون فى البيت. درست توجه كنيد اين روايت موثقه را. موثقهء بابركتى است. «سئل عن الموضع القذر يكون فى البيت». موضع نجسى در بيت هست، موقعى در غير البيت است. خود اينها شاهد اين است كه بيت و اينها من باب مثال است. غرض سؤال از آن اين است كه‏ شيئى متنجس است. «فلا تصيبه الشمس». آن موضعى كه از بيت يا غير البيت نجس است، شمس به او اصابت نمى‏كند. چون كه اگر شمس اصابت بكند پاكش مى‏كند. و «لكنه قد يَبسَ الموضع القذر». موضع قذر خشك شده است. «قال لا يصلى عليه». روى آن نماز نخوان و« اعلم موضعه حتى تغسله». آن جاى نجس را نشان بگذار كه زنها نشان مى‏گذارند، يك چيزى مى‏اندازند تا آنجا را بشويند. چون كه خودش اصابت نمى‏كند. «و عَنِ الشمس هل تطهر الارض»؟ سؤال كردم بر اين كه شمس زمين را پاك مى‏كند يا نه؟ اينها محل شاهد نيست، محل شاهد ما خواهد آمد. « اذا قال كان الموضع قذر من البول». اگر موضعى از زمين نجس بشود از بول، اين بول از باب مثال است او غير البول و غير ذلک حتى ماء متنجس كه اغسل كل ماء اصابه ذلک الماء از آن ماء متنجس افتاده بود روى اين موضع. فاصابته الشمس، شمس به او اصابت كرد. ثم يبس الموضع، اگر آن موضع نجس خشك شد «فالصلاة علي الموضع جائزة». يعنى ظاهرش اين است كه شمس مطهر مى‏شود. جفاف الشمس و تطفيف الشمس مطهر اين نجس است.

 ولكن، اين هم محل شاهد ما نيست. «و ان اصابته الشمس و لم يبسِ الموضع». شمس مثل شمس زمستان بود اصابت كرد ولكن موضع خشك نشد. «و لم يبس و كان رطبا»ً، رطب بوده باشد «فلا يجوز الصلاة حتى ييبس». صلاة جايز نيست حتى اين كه بگذارد خشك بشود. معلوم است كه صلاة جايز نيست يعنى اگر نماز بخوانى آن رطوبت زمين ثوب و بدن تو را نجس مى‏كند اين به جهت او است. «فلا يجوز الصلاة حتى يبس»، تا خشك بشود. خوب اگر خشك شد، (درست توجه كنيد محل كلام اين است) موضع قذر است به بول او غير البول. غير البول متنجس را هم مى‏گيرد. كه زمين متنجس است بالمتنجس. كه آن مائى كه در آن موثقه عمار بود، در آن موثقه ديگرش[5] كه «اغسل كل ماء اصابه ذلك الماء» آن ماء افتاده بود به اين زمين. فرمود نماز نخوان حتى ييبس خوب اگر خشك شد و ان كان رجلك رطبة، آن زمين خشك شده است ولكن پاى تو تَر است و جبهتك رطبة، جبهه تو خيس است او غير ذلك منك، مثلا سر زانوها مرطوب است، فرقى نمى‏كند. «ما يصيب ذلك الموضع القذر»، آن غير ذلك منك آن عضوى كه اصابت به آن موضع قذر مى‏كند «فلا تصل على ذلك الموضع». بر آن موضع نماز نخوان حتى ييبس. حتى آنى كه مرطوب است از تو خشك بشود. پايت خشك كه شد، جبهه‏ات كه خشك شد، زانويت خشك شد آن وقت بخوان. خوب اين دليل بر اين مى‏شود كه متنجس بر يابس ولكن طاهرى كه ملاقات با او كرده است او مرطوب است. خوب اين دليل مى‏شود بر اين كه نجاست سرايت مى‏كند. فرقى نيست كه متنجس مرطوب بشود و رطوبت او به طاهر ملاقى منتقل بشود يا آن متنجس خشك بشود. زمين قذر، خشك شده است. متقذر خودش هم به متنجس بود. آب ريخته بود، آب متنجس ريخته بود. زمين خشك شده است ولكن رجلش تَر است. از بيرون مى‏آيد، بيرون هم آب بود، آب كشيده است پاهايش را، از كار برگشته بود پاهايش تَر بود تا وضو گرفت مسح كرد، پاهايش را بعد شست تَر تَر مى‏آيد به اين موضع نماز بخواند. فرمود نخوان اين را و ان كانت رجلك رطبةً و جبهتك رطبه او غيرذلك منك ما صيب ذلك الموضع القذر فلا تصل على ذلك الموضع حتى ييبس يعنى حتى ييبس آن عضو تو، ما يصيب، آن عضو تو خشك بشود، و ان كان غير شمس اصابه حتى ييبس فانه لا يجوز ذلك اگر غير شمس به زمين متقزر اصابت كرده است تا زمين خشك شده است اينجور نماز خواندن كه رجل تر است يا جبهه تر است يا ساير عضو تر است اين جايز نميشود. شمس اگر خشك بكند عيبى ندارد آن پاك شده است.

 پس اين روايت مباركه ظاهرش اين است فرقى نيست، درست توجه كنيد چه جور استفاده كرديم از اين روايت، شما هم اين روايت را بعد به گفته ما قناعت نكنيد، تدبر كنيد در اين روايت؛ ببينيد اين معنايى كه بر اين روايت ذكر كرديم كه زمين خشك شده است به غير شمس، ولكن «و ان كان رجلك و جبهتك او سائر ما يصيب منك ذلك الموضع القذر»، كه مفروض اين است عند الاصابه قذر است، ولكن خشك شده است، رِجْل تر است، عضو تر است، آن نماز را نخوان آنجا. چرا نخوان؟ چونكه آنجا نجاست سرايت مى‏كند. وجه ديگرى ندارد.

 بدان جهت فرمود بر اينكه چونكه غير الشمس اصابت كرده است و اين زمين را خشك كرده است غير الشمس، اين جور نماز خواندنى كه گفتيم رجل تر است و جبهه تر است، اين جايز نمى‏شود. پس بدان جهت در صدر اين روايت كه دارد «سئل عن الموضع القذر يكون فى البيت او غيره فلا يصيب الشمس و لكنه قد يبس ذلك الموضع القذر قال لا يصلى عليه» يعنى لا يصلى عليه در صورتى كه رجل رطب بوده باشد، جبهه رطب بوده باشد، آن اطلاق را هم تقييد مى‏كند. توجه كرديد.

 خوب اگر در خارج ما اين را مى‏دانيم كه موضع جبهه ـ مشهور گفته‏اند ـ كه بايد پاك بوده باشد آنجايى را كه جبهه را گذراند، ولو جبهه خشك است آن جا هم خشك است، ولكن متنجس است، سجده جايز نيست. موضع السجود گفته‏اند من الارض بايد طاهر باشد. اگر دليل بر اين مطلب تمام شد توانست فقيهى موافقت با مشهور بكند و فتوا بدهد كه موضع جبهه بايد طاهر بوده باشد خوب اين تقييد مى‏شود اين روايت كه اين اگر بدنت خشك باشد مى‏توانى نماز بخوانى رويش در صورتى كه جبهه را به شى‏ء طاهر بگذاريم. آن دليل مقيد اين دليل ميشود. اگر آن دليل تمام شد كه يك وقتى كه ما خيلى زحمت كشيديم كه ديديم تمام نمى‏شود بله، دليل تمام نشد خوب وجهى هم به اين تقييد ندارد. به اطلاق روايت تمسك مى‏شود.

 همان حرفى كه در ملاقات شى‏ء طاهر با عين النجاسة گفته مى‏شد كه لا فرق ما بين اين كه رطوبت مسريه در شى‏ء عين النجاسة باشد يا در آن طاهر ملاقى باشد يا از خارج رطوبت مسريه به اصابت احدهما يا كلاهما بكند حال الملاقات عين آن كلام را در ما نحن فيه تكرار مى‏كنيم. مى‏گوييم فرقى نيست به حسب ارتكاز متشرعه، كه اين ارتكاز متشرعه هم مستفاد است و منشائش نص در بعض الموارد است. چون كه در بعضى موارد اگر بگوييد بايد همه جا منصوص بشود خوب بايد در عين نجس هم منصوص بشود كه نص همه جا كه نيست. چون كه يك جا منصوص شد در ارتكاز فرقى ما بين آن يك جا و ساير جاها نمى‏شود در اين متنجس هم همين جور است. وقتى كه يك جا منصوص شد فرقى ما بين اين و ساير جاها نمى‏شود. انصاف مطلب اين است كه اين روايات به ضميمه اين نقطه‏اى كه امروز به او علاوه كرديم، روايات متقدمه اينها دلالت مى‏كنند كه منجس متنجس منجس است. چه آن متنجسى كه هست، متنجس مايع بوده باشد مثل آب نجس كه آن «اغسل كلما اصابه ذلك الماء» يا آن متنجس جامد بوده باشد مثل الارض، ارض القذر. ارضى كه متقذر بود ولو به اصابه آن ماء. بعد خشك هم شده بود، آن هم منجس است. منتهى ما فعلا در مقام اثبات فى الجمله هستيم. كه فى الجمله فرقى نيست. ما بين المتنجس و النجس، چه جورى كه نجس ملاقى‏اش را نجس مى‏كرد متنجس هم ملاقى طاهرش را نجس مى‏كند. بلا فرق ما بين اين كه رطوبت مسريه در متنجس بوده باشد يا رطوبت مسريه در طاهر بوده باشد. اما كدام متنجس، متنجسى كه به عين النجاسة متنجس شده است، يا متنجسى كه ولو به متنجس، متنجس شده است. به متنجس، متنجس بشود به چند واسطه اينها را فعلا تفصيلش را، هنوز سر مطلب را بسته مى‏گذاريم تا آنجا برسيم، آنجا باز كنيم. فى الجمله فرقى ما بين النجس و المتنجس نيست كه كل منهما ملاقى‏اش را نجس مى‏كند. بلا فرق كه رطوبت مسريه در طاهر بشود يا در آن متنجس بوده باشد. پس اين اشكالى كه فرموده‏اند در اين روايات اين اشكال به اين نحو قابل جواب است. يعنى جوابش هم عين جواب آنجا است باب عين النجاست است. فرقى نمى‏كند.

ساير روايات مورد استناد بر منجس بودن متنجش

باز در بين روايات، دو روايت ديگر است كه آنها هم در ما نحن فيه استدلال شده است به آن دو تا روايت. آنها هم دلالت مى‏كنند كه متنجس، منجس است.

1-               صحيحه علی بن جعفر

يكى از اين روايات صحيحه على ابن جعفر است. صحيحه على ابن جعفر[6] در باب سى‏ام از ابواب نجاسات روايت دومى است. «محمد ابن الحسن باسناده عن احمد ابن محمد». احمد ابن محمد ابن عيسى است ظاهرا «عن موسى ابن القاسم» كه موسى ابن قاسم بجلى رضوان الله عليه كه از ثقات است «و ابى قتاده» ايشان هم از اجلا است «جميعا عن على ابن جعفر عن اخيه موسى ابن جعفر عليه السلام، قال سألته عن البوارى يُبَلُّ قَصبها بماء قذر». اين حصير را كه مى‏بافند بايد اين چيزهايش را خيس بكنند. منتهى آب پاك پيدا نمى‏شد با آب نجس او را آب نجس است عيبى ندارد فرقى نمى‏كند خيس مى‏خورد. «يُبَلُّ قَصبها»، نى‏هايشان را به آن ماء قَذر تَر مى‏كنند. «ايصلى عليه»؟ آيا رويش نماز خوانده مى‏شود يا نه؟ قال اذا يبست فلا بأس. وقتى كه خشك شد عيبى ندارد. يعنى وقتى كه خشك شد ديگر سرايت به ثوب و بدن نمى‏كند ديگر. در صورتى كه باز بدن آنها رطوبت نداشته باشند به آن نحوى كه گفتيم.

 بعضى‏ها اين روايت را حمل كرده‏اند «اذا يبست فلا بأس» يعنى، «اذا يبست بالشمس فلا بأس». گفته‏اند مراد از يبست، يبست به شمس است. و روى اين حسابى كه هست، گفته‏اند شمس مطهر است، ارض متنجس را حصر و بوارى را. حصير و بوريا ‏ها را كه متنجس هستند شمس به تطهير و پاك مى‏كند. برای اين كه مى‏فرمايد: «اذا يبست فلا بأس» اين شمس مطهر است. خوب اگر اين احتمال بود كه حمل بشود به شمس خوب اين ديگر قابل استدلال نيست كه متنجس منجس است يا نه؟ اين خارج از بحث مى‏شود. ولكن اين را حمل به شمس كردن خلاف ظاهر است. قرينه‏اى ندارد. مثل آن روايت موثقه عمار نبود كه ذكر شمس شده بود كه اذا اصابته الشمس آن جور نبود اينجا. اين را حمل به شمس كردن خلاف ظاهر است. پس ظاهرش اين است وقتى كه خشك شد سرايت به بدن و ثوب تو نمى‏كند اگر خشك بشود. خوب اين دليل مى‏شود كه اگر خشك نشد، تَر بود ثوب و بدنت را نجس مى‏كند به جهت او رويش نماز نخوان. خوب اين دليل مى‏شود كه آن قَصب و ني متنجس است به متنجس است به ماء المتنجس. آن چون كه رطوبت مسريه دارد، آن رطوبت مسريه‏اش ثوب و بدن تو را نجس مى‏كند. خوب اين همان حرف را دارد كه اين فرض رطوبت در متنجس شده است و كلام اين است كه رطوبت در طاهر ملاقى بوده باشد. همان چهار روايتى كه ديروز خوانده بوديم اين روايت هم يكى از آنها مى‏شود.

2-               موثقه عمار

يك روايت ديگرى هم موثقه عمار[7] هست آن هم همين مضمون است، روايت پنجمى است. «و باسناد شيخ عن سعد ابن عبد الله كه سندش صحيحه است عن احمد ابن حسن ابن على فضال، عن عمرو ابن سعيد، عند مصدق ابن صدقه، «عن عمار ساباطى سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبَارِيَّةِ يُبَلُّ قَصَبُهَا بِمَاءٍ قَذِرٍ». به ماء قذر خيس مى‏شود. «- هَلْ تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهَا فَقَالَ إِذَا جَفَّتْ - فَلَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ عَلَيْهَا». اگر خشك بشود صلاة به او اشكالى ندارد، عيبى ندارد.

 بعضى‏ها گفته‏اند اين دو تا روايت كافى است در باب تنجس المتنجس. ما گفتيم اين مثل چهار روايت سابق است. بعضى‏ها گفته‏اند كه اين دو تا روايت با ضميمه اين كه فرض بفرماييد بگوييم كه الماء المتنجس ينجس اين را هم ملزم بكنيم. «ماء المتنجس ينجس» كه آن «اغسل كل ذلک اصابه الماء» اين دو روايت را اگر ملزم به او بكنيم اين مطلب ثابت مى‏شود كه متنجس منجس است، هم جامد را هم مايع را. هم يك واسطه، هم چند واسطه فرقى نمى‏كند. همان فتواى صاحب عروه زنده مى‏شود.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص82.

[2] وَ عَنْهُ(عبد الله ابن جعفر فى قرب الاسناد) عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْفِرَاشِ يُصِيبُهُ الِاحْتِلَامُ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ اغْسِلْهُ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَلَا تَنَامُ عَلَيْهِ حَتَّى يَيْبَسَ- فَإِنْ نِمْتَ عَلَيْهِ وَ أَنْتَ رَطْبُ الْجَسَدِ- فَاغْسِلْ مَا أَصَابَ مِنْ جَسَدِكَ- فَإِنْ جَعَلْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ ثَوْباً فَلَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص443.

[3] وَ عَنْهُ(علی ابن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع تُصِيبُنِي السَّمَاءُ وَ عَلَيَّ ثَوْبٌ فَتَبُلُّهُ- وَ أَنَا جُنُبٌ فَيُصِيبُ بَعْضَ مَا أَصَابَ جَسَدِي مِنَ الْمَنِيِّ- أَ فَأُصَلِّي فِيهِ قَالَ نَعَمْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص445.

[4] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْمَوْضِعِ الْقَذِرِ يَكُونُ فِي الْبَيْتِ أَوْ غَيْرِهِ- فَلَا تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ لَكِنَّهُ قَدْ يَبِسَ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- قَالَ لَا يُصَلَّى عَلَيْهِ وَ أَعْلِمْ مَوْضِعَهُ حَتَّى تَغْسِلَهُ- وَ عَنِ الشَّمْسِ هَلْ تُطَهِّرُ الْأَرْضَ- قَالَ إِذَا كَانَ الْمَوْضِعُ قَذِراً مِنَ الْبَوْلِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ- فَأَصَابَتْهُ الشَّمْسُ ثُمَّ يَبِسَ الْمَوْضِعُ- فَالصَّلَاةُ عَلَى الْمَوْضِعِ جَائِزَةٌ- وَ إِنْ أَصَابَتْهُ الشَّمْسُ وَ لَمْ يَيْبَسِ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- وَ كَانَ رَطْباً فَلَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهِ حَتَّى يَيْبَسَ- وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ وَ إِنْ كَانَ غَيْرُ الشَّمْسِ أَصَابَهُ حَتَّى يَبِسَ فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.

[5] وَ يَغْسِلَ كُلَّ مَا أَصَابَهُ ذَلِكَ الْمَاءُ- وَ يُعِيدَ الْوُضُوءَ وَ الصَّلَاةَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص142.

[6] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ وَ أَبِي قَتَادَةَ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ‌ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَوَارِيِّ يُبَلُّ قَصَبُهَا بِمَاءٍ قَذِرٍ- أَ يُصَلَّى عَلَيْهِ قَالَ إِذَا يَبِسَتْ فَلَا بَأْسَ؛ ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص453-454.

[7]  وَ(محمد بن الحسن) بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبَارِيَّةِ يُبَلُّ قَصَبُهَا بِمَاءٍ قَذِرٍ- هَلْ تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهَا فَقَالَ إِذَا جَفَّتْ - فَلَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ عَلَيْهَا؛ ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص455.