مسألة 11: « الأقوى أنّ المتنجّس منجّس كالنجس ، لكن لا يجري عليه جميع أحكام النجس فإذا تنجّس الإناء بالولوغ يجب تعفيره ، لكن إذا تنجّس إناء آخر بملاقاة هذا الإناء أو صبّ ماء الولوغ في إناء آخر لا يجب فيه التعفير ، وإن كان الأحوط ، خصوصاً في الفرض الثاني ، وكذا إذا تنجّس الثوب بالبول وجب تعدّد الغسل ، لكن إذا تنجس ثوب آخر بملاقاة هذا الثوب لا يجب فيه التعدّد ، وكذا إذا تنجس شيء بغسالة البول بناءً على نجاسة الغسالة لا يجب فيه التعدّد»[1].
درست توجه كنيد، بحث، بحث مهمى است. اشكال شده است به آن رواياتى كه ديروز ذكر كرديم كه به اين روايات اشكال شده بود كه متنجس منجس هست اشكال شده است كه اين روايات مدعا را اثبات نمىكند. براى اين كه مدعاى ما در باب تنجيس المتنجس اين است كه اگر فرض كرديم متنجس يابس است. و شىء طاهرى كه در او رطوبت مسريه است با اين متنجس يابس ملاقات كرده است. مدعا اين است كه اين شىء طاهرى كه رطوبت مسريه دارد با اين ملاقات متنجس كه متنجس يابس است اين شىء طاهر نجس مىشود. و شيئى از اين روايات به اين معنا دلالت نداشتهاند. بلكه در اين روايات اين بود آن متنجسى كه خودش فرض بفرماييد خودش ماء است، خودش مايع است، او اصابت كرده است بر شىء طاهر. كه آن رطوبتى كه آن رطوبت خودش نجس بود يعنى محكوم به نجاست بود. عين النجس نبود ولكن متنجس بود آن رطوبت. آن رطوبت متنجسه متنقل به شىء طاهر يابس شده است. در اين صورت امام عليه السلام حكم فرمود كه آن شىء طاهر يابس نجس مىشود. اغسل كل ماء اصابه ذلك الماء. آن ماء متنجس به هر چيزى كه اصابت كرد او را بشور، او نجس مىشود. اين محل كلام نيست اين اتفاقى است.
اتفاقى است كه اگر شىء متنجسى كه رطوبت مسريه دارد و آن رطوبت مسريهاش منتقل بشود به شىء طاهر ديگر، شىء طاهر را نجس مىكند، اين محل كلام نيست و خلافى هم نيست. بله اگر كسى در اين هم خلاف كرد اين روايات حجت بر عليه او مىشود كه اين روايات دلالت مىكند، متنجسى كه رطوبت مسريه دارد، آن رطوبتش منتقل به طاهر يابس ديگر شد آن طاهر يابس آن موضعش كه اين رطوبت به او منتقل شده است نجس مىشود. اگر كسى اين را منكر بشود اين روايات حجت بر عليه او مىشود و اما اين محل كلام نيست. مدعا در بحث منجسيت المتنجس اين است كه خود متنجس يابس بشود و شىء طاهرى رطوبت مسريه داشته باشد كه آن طاهر است. آن شىء طاهر كه رطوبت مسريه دارد با آن متنجسى كه يابس است ملاقات كرد، آن شىء طاهر نجس مىشود. اين دليلش در اين روايات نيست. اين روايات اين صورت را شامل نمىشود كه مدعا است. اينجور اشكال فرمودهاند.
ولكن اين اشكال قابل دفع است. و اين اشكال اين است كه دفعش اين است، شما در جايى كه جسم طاهر با عين النجاسة ملاقات مىكرد، ولكن آن شىء طاهر كه ملاقات با عين النجاسة كرده است در عين النجاسة رطوبتى نبود، يابس محض بود. آن عَذَره خشك، خشك بود. مثل تخته چوب. ولكن رطوبت مسريه در اين شىء طاهر بود. اين شىء طاهر اگر ملاقات كرد با آن عين نجسى كه آن عين نجس يابس بود و رطوبت مسريه در طاهر بود ملتزم شديد كه طاهر نجس مىشود. اين را به چه لحاظ شما ملتزم شديد؟ لابد جواب خواهيد فرمود: كه التزام ما به جهت اين است كه در ارتكاز متشرعه فرقى نيست ما بين اين كه آن عين النجس مرطوب بشود و ملاقات با جسم طاهر كند، يا جسم طاهر رطوبت داشته باشد ملاقات با عين النجس بكند، فرقى نيست به حسب الارتكاز. اين به حسب الارتكاز وقتى كه فرقى نشد در متنجس هم همين ارتكاز است در نزد متشرعه، فرقى نمىكند كه آن متنجس يابس بشود و شىء طاهر ملاقات با او بكند يا متنجس مرطوب بشود، شىء طاهر يابس باشد، ملاقات كند فرقى نيست به حسب الارتكاز.
اينجور عرض مىكنم، عرض مىكنم بر اين كه ما در اصل كل واحدٍ، واحدٍ من اعيان النجسه اصلا دليل كه نداشتيم اين اگر ملاقات كرد با شيئى و آن شىء مرطوب بود؛ ولكن اين يابس بود او را نجس مىكند ما اين را دليل نداشتيم در كل واحد. اگر ما اين را دليل داشتيم در بعضى موارد دليل داشتيم، بعضى مواردش منصوص بود. و به حسب ارتكاز متشرعه فرقى ما بين آن بعضى موارد و ساير الموارد نبود، وجهش اين بود. مثلا من باب المثال، عين النجس يابس بشود ولكن آن طاهرى كه ملاقات با عين النجس كرده است او مرطوب بوده باشد. اين گفتيم نجس مىكند شىء طاهر را. اين عرض مىكنم بعضى مواردش منصوص است. آن بعضى موارد مثل چه؟ مثل صحيحه على ابن جعفر[2] كه خدمت شما مىخوانم. اين صحيحه على ابن جعفر در باب بيست و شش از ابواب النجاسات، وسايل، روايت نهمى است. عبد الله ابن جعفر فى قرب الاسناد «و عنه على ابن جعفر عن اخيه قال سألته عن الفراش يصيبه الاحتلام». فرش به او احتلام اصابت مىكند. محتلم شده است روى تشك، منى ريخته شده است. «كيف يصنع به»؟ چه كند با اين منى كه در روي تشك ريخته شده است؟ «قال اغسله»، امام فرمود او را بشويد. و «ان لم تفعله»، اگر او را نشويد «فلا تنام عليه حتّي ييبس». نخوابد در آن فرش مگر آنكه آن منى خشك بشود. چونكه خشك شد بدنش هم خشك است آن منى هم خشك، كل يابس زكى. فان نَمتَ عليه اگر خوابيدى روى فرش و انت رطب الجسد، و در حالى كه او خشكيده بود وليكن جسد تو رطوبت دارد، عرق دارى، يا از زير دوش درآمدى يا از توى حوض درآمدى فنمت عليه و انت رطب الجسد فاغسل ما اصاب من جسدك. آن موضع از جسدت كه به آن احتلامى يبس يابس خورده است او را بشور. فان جعلت بينك و بينه ثوب فلا بأس. اگر ثوبى قرار بدهى كه به بدنت با رطوبت به او نخورد، اين عيبى ندارد. ديگر چيزى برايت نيست.
خوب اين دلالت مىكند بر اينكه عين النجاسة، شىء طاهر با او ملاقات كرد، فرقى نمىكند رطوبت مسريه در عين النجاسة بوده باشد يا رطوبت مسريه فرض بفرمائيد در آن طاهر بوده باشد. اين يك مورد منصوص است. خوب، يك مورد ديگر، دو مورد ديگر هم پيدا كرديم. ارتكاز مىگويد: اين مورد خصوصيتى ندارد، اين منى خصوصيتى ندارد. جسد خصوصيتى ندارد. هر عين النجسى بوده باشد، اين حكم عين النجس است، كه طاهرى با او ملاقات كند، هر طاهرى با عين النجس ملاقات كرد، رطوبت در عين النجس باشد يا در اين طاهر ملاقى بشود و او خشك بشود، اين ارتكاز عرفى اين است كه اين فرق نمىكند، اين موجب تنجس است. خوب اين فهميده ميشود در اينجا در عين النجاست.
ما اين را در باب متنجسات تكرار مىكنيم. مىگوئيم در باب متنجسات هم بعضى مواردش منصوص است كه اگر متنجس خشك خشك شده است ولكن آنى كه طاهرى كه ملاقات با او مىكند با آن متنجس ملاقات مىكند رطوبت مسريه در طاهر است. وقتى كه امام عليه السلام در آن روايت فرمود آن موضع طاهر كه ملاقات كرده است شىء طاهر با آن متنجسى كه متنجس يابس است، ولكن آن طاهر رطوبت مسريه دارد، او نجس مىشود. اگر به اين معنى در يك موردى امام عليه السلام ذكر فرمود، بيان فرمود، اين كافيست. چونكه در ارتكاز به حسب الفهم، فرقى بين الموارد نيست. آيا يك همين موردى هم در ما نحن فيه هست يا نيست؟ هست. قبل از اينكه آن هست را بگويم يك نگفتهاى هست، او را هم بگويم. نفرمايد كسى بر اينكه اين روايتى كه شما خوانديد اين مبتلا به معارض است و به اين روايتى كه هست نمىشود چونكه ابتلاء به معارض است، نمىشود عمل كرد. آن معارضش چيست؟ صحيحه زيد شحام است. صحيحه زيد شحام [3]در باب 27 از ابواب النجاسات، روايت سومى است. كلينى نقل مىكند عن على ابن ابراهيم عن ابيه عن ابن ابى عمير عن جميل ابن دراج عن ابى اسامه كه زيد شحام است رضوان الله عليه. قال قلت لابى عبد الله عليه السلام عرض كردم به امام صادق عليه السلام «تصيبنی السماء»، اصابت مىكند مطر به من، «تصيبني السماء» يعنى باران اصابت مىكند به من، «و علّى ثوب»، اين هم يك پيراهن عربى كه دشداشه مىگويند پوشيده است، خيس مىشود او. «تصيب السماء على ثوب فتبلّه». آن ثوب را اين آب خيس مىكند. و انا جنب. يك كارى هم كردهام كه جنب هستم. «فيصيب بعض ما اصاب جسدى من المنى». اين ثوب اصابت مىكند با اينكه خيس شده است ديگر، با آن بعض از جسد من كه منى به آن جسد اصابت كرده است، به موضع المنى آن ثوب اصابت مىكند. «ا فاصلى فيه»؟ در آن ثوب نماز بخوانم. «قال نعم». امام فرمود عيبى ندارد، بخوان. خوب، اين معارض است با اينكه اگر رطوبت مسريه در ثوب شد آن منى آنجا يابس شد اين منى اثرى ندارد. اين را كسى توهم نكند. چونكه اين از رواياتى است كه دلالت مىكند منى پاك است، در بحث نجاست منى گفتيم كه اين روايات حمل بر تقيه مىشود. كه «ان الثوب لا يجنب» ثوب جنب نمىشود، رواياتى بود كه تقيتاً وارد شده بود، اينهم از آنهاست. ولو بعضىها اين روايت را احتمال دادهاند كه فرض نكرده است كه ثوب آن جاى منى كه خورده، آن جاى ثوب هم تر بود. حمل كردند به آنجايى كه آن جاى تر ثوب به آن جاى منى نخورده است، معلوم نيست، يعنى شك دارد خورده است يا نه؟ به اين حمل كردهاند. اگر اين حمل ممكن شد در اين روايت، عيبى ندارد، بشود بگويد كسى جمعا بينه و بين ما تقدم. و الا اگر ممكن نشد، خلاف ظاهرش شد، ظاهرش اين است كه به آن موضع منى خورده. فيصيب بعض ما اصاب جسد من المنى، فرض است كه به آن جاى منى خورده است ثوب. خودش هم مبتل است. خيس است، ظاهرش اين است، اين از رواياتى است كه حمل بر تقيه مىشود. اين معارض حساب نمىشود كه معارضى كه روايت آنجور روايت قبلى را از اعتبار بيندازد.
غرض اين است كه از اين يك روايت على ابن جعفر يا يك روايت مثل او ديگر، عرفا ارتكاز عرفى اين است كه فرقى نيست. پس عين النجاسةتر بوده باشد و طاهر را متلوث كند يا خود طاهر رطوبت مسريه داشته باشد، عين النجاسة خشك بوده باشد، ملاقات كند، همين نجاست هست، اختصاصى ندارد به باب منى و ثوب و امثال ذلك. كلها على حد سواء هستند. خوب، اين ارتكاز نمىگويم اين ارتكاز خداداى استها، اين ارتكاز از خود اين روايات استفاده شده، اين منشاء اين ارتكاز متشرعه روايات قول معصومين سلام الله عليهم است. بعد از اينكه معصوم سلام الله عليهم اين حكم را فرمود در مورد اصابت، فرض كنيد جسد، جسد تر به آن منيى كه در فرش خشك شده است، فرمود كه جسد اگر تر بوده باشد، اين فهميده مىشود كه يعنى نجس مىكند منى جسدت را به ملاقات. جسدت مرطوب است، خصوصا بعد از اينكه فرمود: «و ان جعلت بينه» يعنى بين آن احتلام يابس و مابين جسدت ثوبى را، خوابيدن عيبى ندارد. چونكه جسد را نجس نمىكند، چونكه اصابت به جسد نمىكند ،ديگر ملاقات حاصل نمىشود، اين منشاء شده است اينكه بعد از اين بيان ارتكاز عرفى اين است كه مورد خصوصيتى ندارد، همه نجاسات همين جور است كه اگر همه نجاسات فرض كرديم آنها يابس شدهاند شىء رطب طاهرى با آنها ملاقات كند، اين موجب تنجس ميشود، اين يك فهم عرفى است. ارتكاز عرفى و فهم عرفى است.
به عين او، در متنجس هم هست. در متنجس هم همين مطلب هست، مىشود در همان مطلبى را كه فرض بفرمائيد در چيز عرض كرديم، همان مطلب را در آنجا تكرار كنيم. آن روايت كدام است؟ آن روايت موثقه عمار ساباطى [4]است، باب باب 29، روايت روايت چهارمى است. درست توجه كنيد. و باسناد الشيخ عن محمد ابن احمد الاشعرى، آنهم نقل مىكند عن احمد ابن محمد ابن حسن فضال عن عمرو ابن سعيد المداينى عن مصدق ابن صدقه عن عمار ساباطى. عن ابى عبد الله عليه السلام. فى حديث سئل عن الموضع القذر يكون فى البيت. درست توجه كنيد اين روايت موثقه را. موثقهء بابركتى است. «سئل عن الموضع القذر يكون فى البيت». موضع نجسى در بيت هست، موقعى در غير البيت است. خود اينها شاهد اين است كه بيت و اينها من باب مثال است. غرض سؤال از آن اين است كه شيئى متنجس است. «فلا تصيبه الشمس». آن موضعى كه از بيت يا غير البيت نجس است، شمس به او اصابت نمىكند. چون كه اگر شمس اصابت بكند پاكش مىكند. و «لكنه قد يَبسَ الموضع القذر». موضع قذر خشك شده است. «قال لا يصلى عليه». روى آن نماز نخوان و« اعلم موضعه حتى تغسله». آن جاى نجس را نشان بگذار كه زنها نشان مىگذارند، يك چيزى مىاندازند تا آنجا را بشويند. چون كه خودش اصابت نمىكند. «و عَنِ الشمس هل تطهر الارض»؟ سؤال كردم بر اين كه شمس زمين را پاك مىكند يا نه؟ اينها محل شاهد نيست، محل شاهد ما خواهد آمد. « اذا قال كان الموضع قذر من البول». اگر موضعى از زمين نجس بشود از بول، اين بول از باب مثال است او غير البول و غير ذلک حتى ماء متنجس كه اغسل كل ماء اصابه ذلک الماء از آن ماء متنجس افتاده بود روى اين موضع. فاصابته الشمس، شمس به او اصابت كرد. ثم يبس الموضع، اگر آن موضع نجس خشك شد «فالصلاة علي الموضع جائزة». يعنى ظاهرش اين است كه شمس مطهر مىشود. جفاف الشمس و تطفيف الشمس مطهر اين نجس است.
ولكن، اين هم محل شاهد ما نيست. «و ان اصابته الشمس و لم يبسِ الموضع». شمس مثل شمس زمستان بود اصابت كرد ولكن موضع خشك نشد. «و لم يبس و كان رطبا»ً، رطب بوده باشد «فلا يجوز الصلاة حتى ييبس». صلاة جايز نيست حتى اين كه بگذارد خشك بشود. معلوم است كه صلاة جايز نيست يعنى اگر نماز بخوانى آن رطوبت زمين ثوب و بدن تو را نجس مىكند اين به جهت او است. «فلا يجوز الصلاة حتى يبس»، تا خشك بشود. خوب اگر خشك شد، (درست توجه كنيد محل كلام اين است) موضع قذر است به بول او غير البول. غير البول متنجس را هم مىگيرد. كه زمين متنجس است بالمتنجس. كه آن مائى كه در آن موثقه عمار بود، در آن موثقه ديگرش[5] كه «اغسل كل ماء اصابه ذلك الماء» آن ماء افتاده بود به اين زمين. فرمود نماز نخوان حتى ييبس خوب اگر خشك شد و ان كان رجلك رطبة، آن زمين خشك شده است ولكن پاى تو تَر است و جبهتك رطبة، جبهه تو خيس است او غير ذلك منك، مثلا سر زانوها مرطوب است، فرقى نمىكند. «ما يصيب ذلك الموضع القذر»، آن غير ذلك منك آن عضوى كه اصابت به آن موضع قذر مىكند «فلا تصل على ذلك الموضع». بر آن موضع نماز نخوان حتى ييبس. حتى آنى كه مرطوب است از تو خشك بشود. پايت خشك كه شد، جبههات كه خشك شد، زانويت خشك شد آن وقت بخوان. خوب اين دليل بر اين مىشود كه متنجس بر يابس ولكن طاهرى كه ملاقات با او كرده است او مرطوب است. خوب اين دليل مىشود بر اين كه نجاست سرايت مىكند. فرقى نيست كه متنجس مرطوب بشود و رطوبت او به طاهر ملاقى منتقل بشود يا آن متنجس خشك بشود. زمين قذر، خشك شده است. متقذر خودش هم به متنجس بود. آب ريخته بود، آب متنجس ريخته بود. زمين خشك شده است ولكن رجلش تَر است. از بيرون مىآيد، بيرون هم آب بود، آب كشيده است پاهايش را، از كار برگشته بود پاهايش تَر بود تا وضو گرفت مسح كرد، پاهايش را بعد شست تَر تَر مىآيد به اين موضع نماز بخواند. فرمود نخوان اين را و ان كانت رجلك رطبةً و جبهتك رطبه او غيرذلك منك ما صيب ذلك الموضع القذر فلا تصل على ذلك الموضع حتى ييبس يعنى حتى ييبس آن عضو تو، ما يصيب، آن عضو تو خشك بشود، و ان كان غير شمس اصابه حتى ييبس فانه لا يجوز ذلك اگر غير شمس به زمين متقزر اصابت كرده است تا زمين خشك شده است اينجور نماز خواندن كه رجل تر است يا جبهه تر است يا ساير عضو تر است اين جايز نميشود. شمس اگر خشك بكند عيبى ندارد آن پاك شده است.
پس اين روايت مباركه ظاهرش اين است فرقى نيست، درست توجه كنيد چه جور استفاده كرديم از اين روايت، شما هم اين روايت را بعد به گفته ما قناعت نكنيد، تدبر كنيد در اين روايت؛ ببينيد اين معنايى كه بر اين روايت ذكر كرديم كه زمين خشك شده است به غير شمس، ولكن «و ان كان رجلك و جبهتك او سائر ما يصيب منك ذلك الموضع القذر»، كه مفروض اين است عند الاصابه قذر است، ولكن خشك شده است، رِجْل تر است، عضو تر است، آن نماز را نخوان آنجا. چرا نخوان؟ چونكه آنجا نجاست سرايت مىكند. وجه ديگرى ندارد.
بدان جهت فرمود بر اينكه چونكه غير الشمس اصابت كرده است و اين زمين را خشك كرده است غير الشمس، اين جور نماز خواندنى كه گفتيم رجل تر است و جبهه تر است، اين جايز نمىشود. پس بدان جهت در صدر اين روايت كه دارد «سئل عن الموضع القذر يكون فى البيت او غيره فلا يصيب الشمس و لكنه قد يبس ذلك الموضع القذر قال لا يصلى عليه» يعنى لا يصلى عليه در صورتى كه رجل رطب بوده باشد، جبهه رطب بوده باشد، آن اطلاق را هم تقييد مىكند. توجه كرديد.
خوب اگر در خارج ما اين را مىدانيم كه موضع جبهه ـ مشهور گفتهاند ـ كه بايد پاك بوده باشد آنجايى را كه جبهه را گذراند، ولو جبهه خشك است آن جا هم خشك است، ولكن متنجس است، سجده جايز نيست. موضع السجود گفتهاند من الارض بايد طاهر باشد. اگر دليل بر اين مطلب تمام شد توانست فقيهى موافقت با مشهور بكند و فتوا بدهد كه موضع جبهه بايد طاهر بوده باشد خوب اين تقييد مىشود اين روايت كه اين اگر بدنت خشك باشد مىتوانى نماز بخوانى رويش در صورتى كه جبهه را به شىء طاهر بگذاريم. آن دليل مقيد اين دليل ميشود. اگر آن دليل تمام شد كه يك وقتى كه ما خيلى زحمت كشيديم كه ديديم تمام نمىشود بله، دليل تمام نشد خوب وجهى هم به اين تقييد ندارد. به اطلاق روايت تمسك مىشود.
همان حرفى كه در ملاقات شىء طاهر با عين النجاسة گفته مىشد كه لا فرق ما بين اين كه رطوبت مسريه در شىء عين النجاسة باشد يا در آن طاهر ملاقى باشد يا از خارج رطوبت مسريه به اصابت احدهما يا كلاهما بكند حال الملاقات عين آن كلام را در ما نحن فيه تكرار مىكنيم. مىگوييم فرقى نيست به حسب ارتكاز متشرعه، كه اين ارتكاز متشرعه هم مستفاد است و منشائش نص در بعض الموارد است. چون كه در بعضى موارد اگر بگوييد بايد همه جا منصوص بشود خوب بايد در عين نجس هم منصوص بشود كه نص همه جا كه نيست. چون كه يك جا منصوص شد در ارتكاز فرقى ما بين آن يك جا و ساير جاها نمىشود در اين متنجس هم همين جور است. وقتى كه يك جا منصوص شد فرقى ما بين اين و ساير جاها نمىشود. انصاف مطلب اين است كه اين روايات به ضميمه اين نقطهاى كه امروز به او علاوه كرديم، روايات متقدمه اينها دلالت مىكنند كه منجس متنجس منجس است. چه آن متنجسى كه هست، متنجس مايع بوده باشد مثل آب نجس كه آن «اغسل كلما اصابه ذلك الماء» يا آن متنجس جامد بوده باشد مثل الارض، ارض القذر. ارضى كه متقذر بود ولو به اصابه آن ماء. بعد خشك هم شده بود، آن هم منجس است. منتهى ما فعلا در مقام اثبات فى الجمله هستيم. كه فى الجمله فرقى نيست. ما بين المتنجس و النجس، چه جورى كه نجس ملاقىاش را نجس مىكرد متنجس هم ملاقى طاهرش را نجس مىكند. بلا فرق ما بين اين كه رطوبت مسريه در متنجس بوده باشد يا رطوبت مسريه در طاهر بوده باشد. اما كدام متنجس، متنجسى كه به عين النجاسة متنجس شده است، يا متنجسى كه ولو به متنجس، متنجس شده است. به متنجس، متنجس بشود به چند واسطه اينها را فعلا تفصيلش را، هنوز سر مطلب را بسته مىگذاريم تا آنجا برسيم، آنجا باز كنيم. فى الجمله فرقى ما بين النجس و المتنجس نيست كه كل منهما ملاقىاش را نجس مىكند. بلا فرق كه رطوبت مسريه در طاهر بشود يا در آن متنجس بوده باشد. پس اين اشكالى كه فرمودهاند در اين روايات اين اشكال به اين نحو قابل جواب است. يعنى جوابش هم عين جواب آنجا است باب عين النجاست است. فرقى نمىكند.
باز در بين روايات، دو روايت ديگر است كه آنها هم در ما نحن فيه استدلال شده است به آن دو تا روايت. آنها هم دلالت مىكنند كه متنجس، منجس است.
يكى از اين روايات صحيحه على ابن جعفر است. صحيحه على ابن جعفر[6] در باب سىام از ابواب نجاسات روايت دومى است. «محمد ابن الحسن باسناده عن احمد ابن محمد». احمد ابن محمد ابن عيسى است ظاهرا «عن موسى ابن القاسم» كه موسى ابن قاسم بجلى رضوان الله عليه كه از ثقات است «و ابى قتاده» ايشان هم از اجلا است «جميعا عن على ابن جعفر عن اخيه موسى ابن جعفر عليه السلام، قال سألته عن البوارى يُبَلُّ قَصبها بماء قذر». اين حصير را كه مىبافند بايد اين چيزهايش را خيس بكنند. منتهى آب پاك پيدا نمىشد با آب نجس او را آب نجس است عيبى ندارد فرقى نمىكند خيس مىخورد. «يُبَلُّ قَصبها»، نىهايشان را به آن ماء قَذر تَر مىكنند. «ايصلى عليه»؟ آيا رويش نماز خوانده مىشود يا نه؟ قال اذا يبست فلا بأس. وقتى كه خشك شد عيبى ندارد. يعنى وقتى كه خشك شد ديگر سرايت به ثوب و بدن نمىكند ديگر. در صورتى كه باز بدن آنها رطوبت نداشته باشند به آن نحوى كه گفتيم.
بعضىها اين روايت را حمل كردهاند «اذا يبست فلا بأس» يعنى، «اذا يبست بالشمس فلا بأس». گفتهاند مراد از يبست، يبست به شمس است. و روى اين حسابى كه هست، گفتهاند شمس مطهر است، ارض متنجس را حصر و بوارى را. حصير و بوريا ها را كه متنجس هستند شمس به تطهير و پاك مىكند. برای اين كه مىفرمايد: «اذا يبست فلا بأس» اين شمس مطهر است. خوب اگر اين احتمال بود كه حمل بشود به شمس خوب اين ديگر قابل استدلال نيست كه متنجس منجس است يا نه؟ اين خارج از بحث مىشود. ولكن اين را حمل به شمس كردن خلاف ظاهر است. قرينهاى ندارد. مثل آن روايت موثقه عمار نبود كه ذكر شمس شده بود كه اذا اصابته الشمس آن جور نبود اينجا. اين را حمل به شمس كردن خلاف ظاهر است. پس ظاهرش اين است وقتى كه خشك شد سرايت به بدن و ثوب تو نمىكند اگر خشك بشود. خوب اين دليل مىشود كه اگر خشك نشد، تَر بود ثوب و بدنت را نجس مىكند به جهت او رويش نماز نخوان. خوب اين دليل مىشود كه آن قَصب و ني متنجس است به متنجس است به ماء المتنجس. آن چون كه رطوبت مسريه دارد، آن رطوبت مسريهاش ثوب و بدن تو را نجس مىكند. خوب اين همان حرف را دارد كه اين فرض رطوبت در متنجس شده است و كلام اين است كه رطوبت در طاهر ملاقى بوده باشد. همان چهار روايتى كه ديروز خوانده بوديم اين روايت هم يكى از آنها مىشود.
يك روايت ديگرى هم موثقه عمار[7] هست آن هم همين مضمون است، روايت پنجمى است. «و باسناد شيخ عن سعد ابن عبد الله كه سندش صحيحه است عن احمد ابن حسن ابن على فضال، عن عمرو ابن سعيد، عند مصدق ابن صدقه، «عن عمار ساباطى سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبَارِيَّةِ يُبَلُّ قَصَبُهَا بِمَاءٍ قَذِرٍ». به ماء قذر خيس مىشود. «- هَلْ تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهَا فَقَالَ إِذَا جَفَّتْ - فَلَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ عَلَيْهَا». اگر خشك بشود صلاة به او اشكالى ندارد، عيبى ندارد.
بعضىها گفتهاند اين دو تا روايت كافى است در باب تنجس المتنجس. ما گفتيم اين مثل چهار روايت سابق است. بعضىها گفتهاند كه اين دو تا روايت با ضميمه اين كه فرض بفرماييد بگوييم كه الماء المتنجس ينجس اين را هم ملزم بكنيم. «ماء المتنجس ينجس» كه آن «اغسل كل ذلک اصابه الماء» اين دو روايت را اگر ملزم به او بكنيم اين مطلب ثابت مىشود كه متنجس منجس است، هم جامد را هم مايع را. هم يك واسطه، هم چند واسطه فرقى نمىكند. همان فتواى صاحب عروه زنده مىشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص82.
[2] وَ عَنْهُ(عبد الله ابن جعفر فى قرب الاسناد) عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْفِرَاشِ يُصِيبُهُ الِاحْتِلَامُ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ اغْسِلْهُ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَلَا تَنَامُ عَلَيْهِ حَتَّى يَيْبَسَ- فَإِنْ نِمْتَ عَلَيْهِ وَ أَنْتَ رَطْبُ الْجَسَدِ- فَاغْسِلْ مَا أَصَابَ مِنْ جَسَدِكَ- فَإِنْ جَعَلْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ ثَوْباً فَلَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص443.
[3] وَ عَنْهُ(علی ابن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع تُصِيبُنِي السَّمَاءُ وَ عَلَيَّ ثَوْبٌ فَتَبُلُّهُ- وَ أَنَا جُنُبٌ فَيُصِيبُ بَعْضَ مَا أَصَابَ جَسَدِي مِنَ الْمَنِيِّ- أَ فَأُصَلِّي فِيهِ قَالَ نَعَمْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص445.
[4] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْمَوْضِعِ الْقَذِرِ يَكُونُ فِي الْبَيْتِ أَوْ غَيْرِهِ- فَلَا تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ لَكِنَّهُ قَدْ يَبِسَ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- قَالَ لَا يُصَلَّى عَلَيْهِ وَ أَعْلِمْ مَوْضِعَهُ حَتَّى تَغْسِلَهُ- وَ عَنِ الشَّمْسِ هَلْ تُطَهِّرُ الْأَرْضَ- قَالَ إِذَا كَانَ الْمَوْضِعُ قَذِراً مِنَ الْبَوْلِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ- فَأَصَابَتْهُ الشَّمْسُ ثُمَّ يَبِسَ الْمَوْضِعُ- فَالصَّلَاةُ عَلَى الْمَوْضِعِ جَائِزَةٌ- وَ إِنْ أَصَابَتْهُ الشَّمْسُ وَ لَمْ يَيْبَسِ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- وَ كَانَ رَطْباً فَلَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهِ حَتَّى يَيْبَسَ- وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ وَ إِنْ كَانَ غَيْرُ الشَّمْسِ أَصَابَهُ حَتَّى يَبِسَ فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.
[5] وَ يَغْسِلَ كُلَّ مَا أَصَابَهُ ذَلِكَ الْمَاءُ- وَ يُعِيدَ الْوُضُوءَ وَ الصَّلَاةَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص142.
[6] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ وَ أَبِي قَتَادَةَ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَوَارِيِّ يُبَلُّ قَصَبُهَا بِمَاءٍ قَذِرٍ- أَ يُصَلَّى عَلَيْهِ قَالَ إِذَا يَبِسَتْ فَلَا بَأْسَ؛ ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص453-454.
[7] وَ(محمد بن الحسن) بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبَارِيَّةِ يُبَلُّ قَصَبُهَا بِمَاءٍ قَذِرٍ- هَلْ تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهَا فَقَالَ إِذَا جَفَّتْ - فَلَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ عَلَيْهَا؛ ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص455.