درس دویست و چهل و ششم‏

تنجيس متنجسات

مسألة 11: « الأقوى أنّ المتنجّس منجّس كالنجس ‌، لكن لا يجري عليه جميع أحكام النجس فإذا تنجّس الإناء بالولوغ يجب تعفيره ، لكن إذا تنجّس إناء آخر بملاقاة هذا الإناء أو صبّ ماء الولوغ في إناء آخر لا يجب فيه التعفير ، وإن كان الأحوط ، خصوصاً في الفرض الثاني ، وكذا إذا تنجّس الثوب بالبول وجب تعدّد الغسل ، لكن إذا تنجس ثوب آخر بملاقاة هذا الثوب لا يجب فيه التعدّد ، وكذا إذا تنجس شي‌ء بغسالة البول بناءً على نجاسة الغسالة لا يجب فيه التعدّد‌»[1].

ادامه بررسی دلالت روايات سؤر الکلب و الخنزير بر منجسيت متنجس

كلام در رواياتى بود كه در آن روايات استدلال شده است على تنجيس المتنجس غير آن رواياتى كه ما به آن‏ها استناد كرده‏ايم و بر طبق آن روايات عرض كرديم كه مايعات متنجس مى‏شود به وقوع القذر سواءٌ كان القذر متنجسا او عين النجاسة و اما غير المايعات فالاحوط اين است، احوط، احوط لزومى است كما ذكرنا لو لم يكن اظهر غير المايعات كه جوامد است آنها هم به رطوبت المسريه‏اى كه در جوامد هست در آن جوامد طاهره بواسطه متنجس نجس مى‏شود. غير از اين ادله‏اى كه ما ذكر كرديم بر قولى كه اختيار شد، رواياتى در بين هست، كه حضرات به آن روايات تمسك كرده‏اند در تنجيس المتنجس. يكى مسئله اوانى بود. كه در روايات امر وارد شده بود به غسل الآنيه. آنيه‏اى كه قذر است، يعنى متنجس است. آنيه كه عين النجاسة نمى‏شود. آنيه‏اى كه متنجس هست امر شده بود در روايات به شستن آنها. كه قذر بوده باشد، سه دفعه شسته مى‏شود و از شرب الخنزير و از موت الجرز هفت مرتبه شسته مى‏شود و هكذا از ولوغ الكلب تأخير مى‏شود ثم يغسل بالماء. به اين روايات استدلال شده بود و انائى كه در آن خمر بوده است يغسل ثلاث مرات. مقتضاى اطلاق در اين روايات، يعنى در بعضى‏ها اين بود كه فرق نمى‏كند اناء اگر بخواهى استعمال بشود و در او مشروبى من الماء و غير الماء يا غير مشروب ولوغ بشود بايد شسته بشود. فرقى نمى‏كند اناء خشك بشود يا اين كه نه جفاف به او حاصل نشود. از اين روايات كه امر به غسل شده بود على كل تقدير، جفاف بر اناء حاصل بشود يا نشود اين اطلاق، متوجه باشيد جفاف بر اناء حاصل بشود يا نشود امر شده بود كه بايد هفت دفعه شست. مثلا آن روايتى كه در شرب خنزير بود، در آن روايت اينجور امام عليه السلام ذكر كرده بود، و سألته عن خنزيرٍ در صحيحه على ابن جعفر است[2] در باب يك از ابواب الاسئار و باسناده عن محمد ابن يعقوب، شيخ قدس الله نفسه الشريف در تهذيب روايات كثيرى دارد از محمد ابن يعقوب كلينى رضوان الله عليه. شايد رواياتى را كه در تهذيب شيخ از كلينى نقل كرده است و آن سندى كه در مشيخه تهذيب ذكر كرده است آن روايات اكثر است از كليه اشخاصى كه از آنها نقل روايت كرده است مثل حسين ابن سعيد، مثل احمد ابن محمد ابن عيسى و على ابن حسن فضال، مثل سعد ابن عبد الله رواياتى را كه از كلينى نقل كرده است، بيشتر است از آن رواياتى كه از ديگران نقل كرده است. از يك يك ديگران نه از مجموعشان. رواياتى را كه شيخ از حسين ابن سعيد نقل كرده است آنها، با وجود اين كه آن روايات خيلى است. ولكن از رواياتى كه شيخ از كلينى نقل كرده است كمتر است. اين روايت هم از آن رواياتى است كه شيخ او را از كلينى نقل مى‏كند.

 عن محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن يعقوب عن محمد ابن يحيى كه همان عطار است عن عَمرو الكى كه محمد ابن يحيى رواياتى را كه نقل مى‏كند از على ابن جعفر بواسطه عمرو كى متعدد است. «عن موسى ابن جعفر سلام الله عليه قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنْ خِنْزِيرٍ شَرِبَ مِنْ إِنَاءٍ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ يُغْسَلُ سَبْعَ مَرَّاتٍ ». «كيف يغسل»، نفرمود «سبع مرات قبل جفاف و اما اذا جفت فلا يغسل». غَسل نمى‏شود؛ چون كه جفاف كه شد ديگر منجس نيست. اينجور نيست. اين روايات اطلاقش دلالت مى‏كند بر اين كه اناء خشك هم بشود، اناء متنجس نجس مى‏كند. چرا نجس مى‏كند؟ چون كه اگر نجس نمى‏كرد امر به غسل لغو مى‏شد. خوب اگر فرض كنيم اناء متنجس منجس نيست. هيچ چيز را نجس نمى‏كند؛ حتى آن آشى را كه در او مى‏ريزيد، او را نجس نمى‏كند. خوب اين امر به غسل در روايات «و كيف يغسل» كه در اين روايت است، اين خوب لغو مى‏شد. خوب پاك نشود اناء، نجس بشود، چه مى‏شود؟ چون كه طعام را كه، شراب را كه نجس نمى‏كند. منجس كه نيست. حفظاً عن اللغوية الروايات وارده كه استفاده مى‏شود كه اناء نجس است و منجس. يعنى متنجس است و منجس. بلا فرقٍ كه آن اناء خشك بشود و رطوبت مسريه در آش باشد يا اين كه اناء خودش هم هنوز خشك نشده است. از آن‏ تنجسى كه به او اصابت كرده است خشك نشده است آن ماء قذر. از اين استفاده مى‏شود كه اين اناء منجس است.

عدم استفاده منجسيت همه متنجسات از روايات سؤو الکلب و الخنزير

ولكن ما يك حرف حسابى داريم اينجا اگر توجه بفرماييد. عرض مى‏كنيم از اين روايات بيشتر از اين استفاده نمى‏شود كه اناء منجس است. اين اناء متنجس، منجس است. اما چه چيزها را، همه چيز را منجس است. ولو انسان دستش تَر بود اناء هم خشك بود خورد به اناء. اين دست را هم نجس مى‏كند اناء. اين از اطلاق استفاده نمى‏شود. فقط آن مقدارى كه امر به غسل لغو نشود استفاده مى‏شود كه اين فى الجمله منجس است، اما چه چيز را منجس است آن قدر متيقن مايعات است. چون كه آب خصوصيتى ندارد. چون كه ربما اناء اصلا آب ريخته نمى‏شود. اناء انائى است كه ماست در آن مى‏ريزند فرض بفرماييد يا لبن مى‏ريزند. يا فرض بفرماييد زيت مى‏ريزند يا در روايات بود «انّ الدّن يُجعل فيه خلّ»، خل گذاشته مى‏شود آنجا. اناء خل بود. بدان جهت آنى كه قدر متيقن است اين مايعاتى كه در اناء هست نجس مى‏شود. اين مقدار استفاده مى‏شود. و كسى خيلى جرأت كند كه ما هم خيلى به خودمان جرأت داديم آن چيزى كه در اناء و در آن مايع هست آنها هم نجس مى‏شود. مثل ديكى كه نجس شده است در آن آبگوشت درست مى‏كردند. هم گوشت است، هم نخود است، هم لوبيا است، اينها هست. نجس اگر افتاد در اناء يا خود قدر اگر نجس بود آن آبگوشتى را كه در آن مى‏پزند آبش هم نجس مى‏شود، گوشتش هم نجس مى‏شود. آن جامدى كه در اين مايع هست در اناء به اين اناء نجس مى‏شود. هم آن مايع و هم آن جامد. اگر خيلى به خودمان جرأت بدهيم اين را استفاده مى‏كنيم. و مؤيد اين كه آن جامد اگر در مايع هم بوده باشد نجس مى‏شود مؤيدش خبر زكريا ابن آدم است[3]. در آن خبر زكريا ابن آدم اينجور است. باب سى و هشت از ابواب النجاسات روايت هشتمى است. «محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى عن يعقوب ابن يزيد» كه همان انبارى قدس سره است عن حسن مبارك. اين حسن مبارك توثيق ندارد. اگر يادتان بوده باشد، يك دفعه ديگر هم نقل كرديم اين روايت را. حسن ابن مبارك هم نقل مى‏كند عن زكريا ابن آدم بدان جهت اين خبر ضعيف مى‏شود بواسطه اين كه حسن ابن مبارك توثيق ندارد. «قال سألت اباالحسن عليه السلام عن قطرة خمر او نبيذٍ مسكرٍ قطرت فى قِدر فيه لحم كثير و مرق كثير». هم گوشتش زياد بود، هم آبش. «قال يهراق المرق»، گفتيم ربما به اندازه كر مى‏شود آن ديك‏هايى كه عرب‏ها در آن شتر مى‏پختند. يك شتر در آن مى‏پختند. او ربما هم به اندازه كر هم مى‏شد. بدان جهت گفتيم در مضاف لا فرق بين قليله و كثيره. هر دو به ملاقات النجس، نجس مى‏شود. «قال يهراق المرق»، البته دليل منحصر به اين خبر نبود كه مضاف كثير نجس مى‏شود. دليل ديگر داد كه آن صحيحه بود. كه «الاّ ان يكون حوضاً كبيرا يستقي منه». بقيه‏اش يا به ملاقات الكلب نجس مى‏شود الاّ يك چيز مستثنى بود، ماء كر. بدان جهت مضاف كر تحت مستثني منه مانده بود. عمده اين بود.

 در اينجا اينجور است كه «عن قطرة خمرٍ او نبيذٍ مسكرٍ قطرت فى قدر فيه لحم كثير و مرق كثير قال يهراق المرق». مضاف كه قابل تطهير نيست بايد ريخته بشود «او يطعمه اهل الذمه». يا به اهل الذمه مى‏خورانند كه گفتيم اين عيبى ندارد. او الكلب. يا به كلب مى‏دهند كه آنها، خوراندن به آنها عيبى ندارد. «و اللحم اغسله و كله»، گوشت حيف است آب بكش، بخور. اين معلوم مى‏شود بر اين كه گوشت هم نجس شده است. اين مقدار استفاده مى‏شود كه اناء اگر آن مايع را نجس كرد آن چيزى كه از جوامد در آن اناء هست در آن مايع هست، نجس مى‏شود. اما نه انائى است كه اصلا مايع در آن نيست فقط يك جسم جامد رطبى را گذاشته‏اند در اناء نجسى كه فرض بفرماييد ماء متنجسى كه خشك شده است. يك سينى است فرض كنيد خيارها را آب كشيده‏اند كه همه‏اش جوامد است ديگر ولكن رطوبت مسريه داشته‏اند، گذاشته‏اند در اين سينى. آن موضع از اين خيارها يا غير الخيار از انگور يا غير ذلک و ـ رزقنا و اياكم ـ كه ملاقات با نجس كرد نجس مى‏شوند دليلش چيست؟ از اين روايات استفاده نمى‏شود، از روايات الاناء. چون كه ما تنجس اين اشياء را به ملاقات اين اوانى متنجسه‏اى كه داخلشان متنجس بود اين را از لزوم لغويت فى امر الغسل استفاده كرديم و در لغويت اين مقدار كافى است كه اين اوانى اگر مايعى در آنها ريخته بشود اين مايع نجس مى‏شود. اين مقدار كافى است. و اما اگر جامدى كه مايع در كار نيست، مثل مثال آن خيار و انگورى كه عرض كردم. آنها دليل تنجسش اين روايات نمى‏شود. آنها دليل تنجسش موثقه عمار ابن موسى است[4] كه گفتيم كه ارض قذر است «وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَس». آن موضع بدنت خشك بشود كه رطب است او دليلش بود. و هكذا آن روايات ديگر هم سؤال؟ اين اناء، اناهايى است كه مايع در آنها ريخته مى‏شود. از «اناء شرب منه الخنزير» يا «انائى» كه «ولغ فيه الكلب» انائى كه «يجعل فيه الخمر». و اناء معنايش همين‏ها است. اينها مورد نص هستند. سينى كه فرض كرديد آن سينى منصوص نيست. در روايات نيست. بدان جهت روى اين حساب اگر اين حرف را مى‏گفتيد كه خيلى عجله نداشت اين را با صبر هم مى‏توانستيد بفرماييد. ولى اين اناهايى كه در روايت هست همين‏ها است. على ذلک از اينها تنجيس المتنجس فى الجمله استفاده مى‏شود. اما اين على الجمله استفاده نمى‏شود. نسبت به جوامد استفاده نمى‏شود خصوصا آن جوامدى كه طاهره هستند و رطوبت مسريه در خود آنهاست و ظرف خشك شده است. اين ديگر استفاده نمى‏شود. اين را اگر بخواهيم استفاده كنيم بايد برويم پيش آن دو تا موثقه‏اى كه خدمت شما عرض شد. پس اين روايات اوانى بيشتر از اين دلالت نمى‏كند.

بررسی دلالت برخی روايات ولوغ الکلب بر همانندی ولوغ به عين نجس

 ولكن بعضى‏ها فرموده‏اند در اين رواياتى كه وارد شده است در انائى كه وَلَغ فيه الكلب امام عليه السلام آنجا كه فرموده است آن آبى كه در اناء است نجس مى‏شود و فرموده است اناء نجس مى‏شود آنجا، و اناء را اگر بخواهيد تطهير كنيد بايد تعفير كنيد اولا، ثم بالماء بشوييد امام آنجا يك عبارتى فرموده است كه از آن عبارت استفاده مى‏شود خاصيت متنجس و خاصيت نجس العين و خاصيت متنجس اين است كه ملاقى‏اش را نجس مى‏كند. اين خاصيت نجس است. آن نجس هر چه نجسى بوده باشد آن ملاقى‏اش ولو جامد بوده باشد كالاناء آن اناء را هم نجس مى‏كند يا آن فرض كنيد فرش را هم نجس مى‏كند. چه تعبيرى فرموده است امام عليه السلام در اين ولوغ الكلب كه از او اين معنا استفاده مى‏شود؟

1. صحيحه ابی العباس بقباق

در آن صحيحه بقباق [5] امام عليه السلام اينجور مى‏فرمايد باب يك از ابواب الاسئار، نجاست سؤر كلب و الخنزير. آنجا فرموده است امام عليه السلام بعد از اين كه البقباق (قدس) سؤال كرد، سندش را سابقا خوانديم، ديگر احتياج به تكرار نيست. « سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ». اينها طاهر هستند و نجس نمى‏كنند. «حتى انتهيت الى الكلب»، حتى اين كه به كلب رسيدند «فقال رجس نجس»، كلب نجس است «لا تتوضاء بفضله». آن آبى را كه كلب به او اصابت كرده است او قابل شرب و وضو نيست. «و اصبب ذلک الماء» آن ماء بايد ريخته بشود قابل استعمال نيست. نه اين كه آب پاك است، آب نجس است بايد ريخته بشود. شرب هم نمى‏شود. «و اغسله بالتراب اول مرة»، آن انائى را كه، آن اناء هم نجس است. آن اناء را هم اول مرتبه بشود، «ثم بالماء». امام عليه السلام تنجس الاناء را و نجاست آن ماء را تعليل فرمود كلب نجسٌ. چون كه كلب نجس است اين كار را مى‏كند. نجس هم در لغت نجس العين نيست ولو ما نجس و متنجس مى‏گوييم. نجس را بعضا مى‏گوييم به نجس العين و متنجس را مى‏گوييم بر آن چيزى كه نجاست در او عارضى باشد بالذات نباشد. اصلى نبوده باشد. الاّ اين كه نجس، استعمالش شايع است، نجس آنى است كه محكوم به نجاست است. فرقى نمى‏كند متنجس بوده باشد يا نجس العين بوده باشد. منتهى مورد نجس العين است كه كلب است. و الا رجسٌ نجس، اين معنايش اين است كه كلب نجس است. كلب كه نجس شد، نجس بودن شى‏ء اثرش اين است ملاقى‏اش را نجس مى‏كند. آن ملاقى هم كه ملاقى‏اش آب است چون كلب از آب مى‏خورد. آب هم ملاقى‏اش كه اناء است او را نجس مى‏كند خوب اناء هم به هر چيزى كه خورد بايد نجس بكند. مقتضاى نجاست است.

2. روايت معاويه بن شريح

 در روايت معاوية ابن شريح[6] هم همين جور است كه روايت ششمى است در اين باب، و باسناد شيخ عن سعد ابن عبد الله عن احمد ابن محمد، احمد ابن محمد ابن عيسى است ظاهرا، به قرينه روايات ديگرش، عن ايوب ابن نوح، عن صفوان ابن يحيى كه سند اجلا هستند غير معاوية ابن شريح كه معاوية ابن شريح توثيق ندارد.

«سَأَلَ عُذَافِرٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا عِنْدَهُ- عَنْ سُؤْرِ السِّنَّوْرِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ وَ الْبَعِيرِ وَ الْحِمَارِ- وَ الْفَرَسِ وَ الْبَغْلِ وَ السِّبَاعِ- يُشْرَبُ مِنْهُ» ؟ از آن سؤر خورده مى‏شود؟ «أَوْ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ»؟ يعنى پاك است؟ «فَقَالَ نَعَمِ اشْرَبْ مِنْهُ وَ تَوَضَّأْ- قَالَ قُلْتُ: لَهُ الْكَلْبُ- قَالَ لَا قُلْتُ أَ لَيْسَ هُوَ سَبُعٌ »، سباع را گفتيد عيبى ندارد در سؤال قبلى. كلب هم يكى از سباع است «قَالَ لَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ نَجَسٌ لَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ نَجَس». يعنى سؤر الكلب نجس لان الكلب نجس. سؤرى كه ملاقات با او كرده است. بعد از اين تعليل استفاده مى‏شود نجاست الشى‏ء مقتضايش سرايت است به هر چيزى ملاقات بكند با رطوبت مسريه آن را نجس مى‏كند اينجور استدلال شده است. عرض مى‏كنيم اين درست نيست اينجور استدلال. چرا؟ براى اين كه اولا بر اين كه در آن صحيحه بقباق تعليل نبود. نفرمود بر اين كه «لا يتوضأ بفضله لانّه نجس»، كلب نجس است تا تعميم بدهيم ولو نجس، قبول كرديم و قبول هم بايد بكنيم. كسى اگر خيلى دغدغه بكند تضييع اوقات خودش را كرده است. نجس اطلاق مى‏شود به نجس العين و به متنجس. به هر دو اطلاق مى‏شود. وقتى كه به هر دو اطلاق شد مى‏گوييم به كلب اطلاق شده است كانّه نجس اما اين كه سؤر او لا يتوضأ لانّه نجس تعليل ندارد. «حتى انتهيت الى الكلب، قال رجس نجس، لا يتوضأ بفضله». اولا يعنى رجس نجس است يعنى به سؤر او وضو گرفته نمى‏شود، تعليل نيست. اين حكم رجس و نجس بودن كلب است كه خصوصيتش اين است. اين تعليل نيست كه ما از او تأميم استفاده كنيم. اين اولا و ثانيا امام نفرمود، «الكلب نجس لا يتوضأ بفضله» اگر مى‏فرمود هم تعددى نمى‏شد، چون كه تعددى نيست. به اين نجس خاصى جعل كرده است شارع. ولكن رجس هم آنجا هست. لانّه رجس، نجس. رجس در ساير نجاسات رجسيتى نيست. كلب هم خباثت دارد به حسب الخلقت اين جور است، منتهى آن خباثت چيست؟ او را ما توضيح نمى‏دهيم و شايد هم نتوانيم خيلى توضيح بدهيم ولكن اينجور است كه رجس نجس است، به متنجس رجس اطلاق نمى‏شود. ما پيدا نكرده‏ايم يك جايى بر متنجس، نه بر نجس، بر متنجس رجس اطلاق بشود اين را ما پيدا نكرده‏ايم. امضاء دارد لانّه رجس النجس. در آن روايت دومى به منزله تعليل است روايت دومى. آنجا هم رجس و نجس فرمود. در آن روايت دومى مى‏شود تعليل استفاده كرد. ولكن تعليل به رجس و نجس است نه فقط به نجس بودن. علاوه بر اين كه روايت اولى تعليل ندارد، تعليل هم بود، تعدى ممكن نبود، چون كه ملزم به رجس شده است. رجس متنجس را شامل نمى‏شود مثل روايت دومى مى‏شد، انجا تعليل است و به رجس، به نجس فرض بفرماييد ملزم شده است، تعليل استفاده مى‏شود ولكن در آن صورتى كه هست در آن صورت متنجس را شامل نمى‏شود.

 خيلى فرق مى‏كند. قذر استعمال شده است، شايع است در متنجس كه گفتيم، ادخل یده فی اناء و کان یده قذر يد كه نجس العين نمى‏شود. يد مؤمن كى نجس العين مى‏شود؟ متنجس است. قذر اطلاق شده است ولكن رجس پيدا نشده است. در روايت دومى « لَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ نَجَسٌ »، تعليل است فقط نجس تعليل است ولكن مقتضايش اين است كه تعدى مى‏شود. مى‏شود اين را گفت ولكن روايت من حيث السند ضعيف است كه معاوية ابن شريح است. توثيق ندارد. روايت اولى تعليل نيست، و رجس منضم به او است. روايت دومى ولو نجس است منضم نشده است رجس و تعليل هم هست ولكن من حيث السند ضعيف است. شاهد بر اين كه اين تعليل نيست در آن روايت اولى صحيحه بقباق و حكم دائر و مدار رجس و نجس، نيست بر اين حكم دليلش اختصاص تعفیر است به ولوغ الكلب. اگر تعفير به صرف نجاست است و سؤر کلب خصوصیتی ندارد بايد بگوييم در هر نجس و متنجسی در هر نجس و متنجسى كه اناء نجس و متنجس شد بايد تعفير شود. چون كه اين صحيحه تعليل دارد. تعليل نيست اينجا، براى كلبى كه محكوم است به رجس و نجس، حكم خاصى جعل شده است. و در ساير اعيان نجسه نيست فضلا از اين كه از متنجسات جارى بشود.

 سؤال؟ پس معارضه مى‏شد ديگر. پس بدان جهت معارضه مى‏افتد و اين اقوي مى‏شود، تعليل است. اين معلوم است كه اين تعليل نيست آن رجس و نجس بودن كلب حكمت اين حكم است. جمع عرفى اينجور مى‏شود كه حكمت است، اگر بود هم، اگر لانّه رجس و نجس بود و روايات ديگر بود، آن روايات ديگر قرينه بود كه اين حكمت بود. ولكن تعليل هم ذكر نشده است در روايت كه بگوييم حمل به حكمت مى‏شود. و المتحصل الى هذا المقام اين است كه ما يك روايتى داشته باشيم در اين روايات الاناء يا اين تعليلى كه در ولوغ الكلب هست از اينها بخواهيم استفاده بكنيم كه كل نجس كالمتنجس كما انّ النجس ينجس ما يلاقى ولو مع الرطوبت المسرية فى ذلک الملاقى طاهر كه خود عين نجس خشك بشود. كذلک المتنجس، مثل عين النجس است. ينجس ما يلاقى ولو كان تلك الرطوب فى الطاهر الملاقى ما يك همين جور چيزى نداريم در روايات. فقط دليل بر اين معنا كسى بخواهد درست بكند آن دو تا موثقه عمار بود، كه يكى وارد شده بود در ارض قذره[7]، ديگرى هم وارد شده بود در ثوبى كه يلبسه الحائض.[8] آنجا فرمود بر اين كه آن ثوب نجس نمى‏شود به عرق آن حائض و به پوشيدن او نجس نمى‏شود «الاّ ان يصيبه شى‏ء من مائها او غير ذلک من القذر». غير ذلک من القذر عام است و شامل هر نوع قذر می شود حتی شامل آن ظرفی که خنزير از آن مايعی را آشاميده است می شود ولو اين انائى كه گفتيم. اين انائى كه شرب منه خنزير خشك شده بود. ثوب او تَر بود افتاد در اين اناء. اناء خشك بود داخل انائى كه نجس است. صدق مى‏كند كه اصابه غير ذلک من القذر. چون كه داخل اناء متقذر است، قذر است و نجس است اين سرايت مى‏كند. هكذا فرض بفرماييد همين جور است آن ثوب هم فرض بفرماييد آن ثوب را به زمين انداخت حائض و خودش هم تَر بود، آن ثوب متقذر كه متقذر شد و نجس شد تَر بود. غسل كرده است و مى‏خواهد روى آن ثوب نماز بخواند. به عوض حصير انداخته است. موثقه عمار مى‏گويد كه نه «و ان كانت جبهتك او رجلك او من موضع من بدنك رطباً» كه «يصيب» آن موضع نجس را «فتصلى عليه». خوب آن هم مقتضايش سرايت است ديگر. همين جور، همين جور تا مى‏رود آخر. مقتضاى ما ذكرنا اين است كه المتنجس كانجس كما اين كه نجس ملاقاتش طاهر را موجب تنجس مى‏شود، اين متنجس هم همين جور است. و عرض كرديم كه اين حكم در مايعات بلا اشكال است چون كه در مايعات غير از اينها دليل داشتيم. امام عليه السلام فرمود « يُدْخِلُ يَدَهُ فِي الْإِنَاءِ وَ هِيَ قَذِرَةٌ- قَالَ يُكْفِئُ الْإِنَاءَ» ماء را مى‏ريزد[9]. ماء قليل هم خصوصيتى ندارد. گفتيم ماء قليل كه نجس شد آن مايعات ديگر هم نجس مى‏شود. روايات اناء هم دلالت مى‏كرد كه مايع كه خل است نجس مى‏شود بواسطه متنجس. آنها جاى شك نيست، آنها جاى فتوا است.

 و اما در جوامد اگر ما رعايتا به بعضى احتمالاتى كه در اين دو تا روايت است، ولو ضعيف است، تعبير به احتياط مى‏كنيم، الاّ انّه كثير، فتوا بدهد كه المتنجس كالنجس فتوايش بعيد نيست. مقتضاى اين دو تا روايت، دو تا موثقه است. خوب اين روايات تنجس. كه خلاصه كرديم كه لبّ مطلب همين‏ها بود كه خدمت شما عرض شد.

ادله قائلان به عدم منجسيت متنجس و طهارت ملاقی آن

 اما آنهايى كه قائل به طهارت شدند آنها چه حرفى دارند؟ آنها مى‏گويند اين روايات متعارض است. اين رواياتى كه شما از آنها تنجس استفاده كرديد با آن رواياتى معارض است كه آن روايات نفى تنجس را مى‏كند. مى‏گويد آن چيزى كه هست، متنجس منجس نيست. آن كدام روايات است؟ ايّها الفقها اين جور مى‏گويند.

روايت سماعه

يكى از روايات، روايت سماعه است. روايت سماعه[10] در باب سيزدهم از ابواب نواقض الوضو است. «و باسناد الشيخ قدس الله نفسه الشريف عن محمد ابن على ابن محبوب»، محمد ابن على ابن محبوب از اجلا است و معروف است ديگر و سند شيخ هم به كتاب محمد ابن على ابن محبوب صحيح است، هيچ شبهه‏اى هم ندارد. محمد ابن على ابن محبوب هم نقل مى‏كند «عن الهيثم ابن ابى مسروق نهدي»، هيثم ابن ابى مسروق هم شبهه‏اى ندارد تعبير كرده است نجاشى قدس الله نفسه الشريف به قريب الامر.[11] قريب الامر معنايش عبارت از اين است كه آن محدثى كه اعتنا به قول او مى‏شود اين شخص از آنها است. اصطلاحاتى دارد نجاشى قدس الله سره، نمى‏دانم چرا اينجور اصطلاحات را دارد، چرا صاف تعبير نمى‏كند، قريب الامر و امثال ذلک اين به حسب تتبّع معنايش اين است كه لااقل مدح است، توثيق نباشد مدح است و حسنه بودن كافى است در صحت روايت. اين حيثم ابن ابى مسروق نهدى نقل مى‏كند «عن حكم ابن مسكين عن سماعه». سماعه هم كه موثقه است، توثيق دارد. اين حكم ابن مسكين، مسكين است توثيقش و مدحش محرز نيست. نه توثيق و نه مدح. بدان جهت روايت من حيث السند اشكال دارد ولكن حكم ابن مسكين كسى است كه ابن ابى عمير از او نقل مى‏كند ولكن نقل ابى عمير را ما كافى نمى‏دانيم. آنجا دارد كه « قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ مُوسَى عليه السلام» به موسى ابن جعفر عرض كردم، «إِنِّي أَبُولُ ثُمَّ أَتَمَسَّحُ بِالْأَحْجَارِ» مسح به احجار مى‏كنم. احجار كه مطهر كه نيست و لا يجزى من البول الاّ الماء. « فَيَجِي‌ءُ مِنِّي الْبَلَلُ - مَا يُفْسِدُ سَرَاوِيلِي ». بعد از اين بلل از من خارج مى‏شود تطهير نكرده است. خودش هم معلوم است در شلوار زيرم پيدا است، خيلى است آمده است. «قَالَ لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ»، عيبى ندارد. خوب اين ليس به بأس، بأس به كجا مى‏خورد؟ معنايش اين است به اين بللى كه اصابت به ثوب مى‏كند بأسي نيست. بأسي نيست يعنى چه؟ يعنى ثوب را نجس نمى‏كند ديگر. اين غير از اين معناى ديگرى ندارد. ثوب را نجس نمى‏كند. خوب اين روايت معارض است با آن رواياتى همچون صحيحه عيص[12] كه مى‏گفت اگر ذكر، عرق شد ذكرى كه مسح به احجار شده است يا به يد مس شده است عرق شد بعد به فَخذ پاك خورد، فخذ را نجس مى‏كند. اين مى‏گويد نه اينجور نيست. آن ذكر متنجس چيزى را نجس نمى‏كند. اصلا مايع را نجس نمى‏كند. يعنى آن چيزى كه آن بللى كه خارج شده است و مايع او را نجس نمى‏كند. فضلا از اين كه آن ثوب را نجس بكند آن مايع. خوب اين روايت نفى مى‏كند ديگر. اين را نمى‏شود حمل كرد كه ليس به بأس يعنى ناقض وضو نيست. چون كه اين بول كرده است مسح به احجار كرده است وضو بايد بگيرد، بول كرده است. ليس به بأس گفته‏اند متعين در اين معنا است كه بايد گفته بشود در اين كه اين منجس نيست. اين يكى از روايات است.

 عرض مى‏كنيم يك كلمه‏اى بگويم يا نگويم...



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص82.

[2] وَ (محمد بن الحسن )بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنْ خِنْزِيرٍ شَرِبَ مِنْ إِنَاءٍ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ يُغْسَلُ سَبْعَ مَرَّاتٍ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص225.

[3] وَ عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ- قَالَ يُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْكَلْبَ- وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ- قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ- قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ- قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ قُلْتُ أَبِيعُهُ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ أُبَيِّنُ لَهُمْ- قَالَ نَعَمْ فَإِنَّهُمْ يَسْتَحِلُّونَ شُرْبَهُ قُلْتُ- وَ الْفُقَّاعُ هُوَ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ فَقَالَ أَكْرَهُ أَنْ آكُلَهُ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ طَعَامِي؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص470.

[4] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْمَوْضِعِ الْقَذِرِ يَكُونُ فِي الْبَيْتِ أَوْ غَيْرِهِ- فَلَا تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ لَكِنَّهُ قَدْ يَبِسَ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- قَالَ لَا يُصَلَّى عَلَيْهِ وَ أَعْلِمْ مَوْضِعَهُ حَتَّى تَغْسِلَهُ- وَ عَنِ الشَّمْسِ هَلْ تُطَهِّرُ الْأَرْضَ- قَالَ إِذَا كَانَ الْمَوْضِعُ قَذِراً مِنَ الْبَوْلِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ- فَأَصَابَتْهُ الشَّمْسُ ثُمَّ يَبِسَ الْمَوْضِعُ- فَالصَّلَاةُ عَلَى الْمَوْضِعِ جَائِزَةٌ- وَ إِنْ أَصَابَتْهُ الشَّمْسُ وَ لَمْ يَيْبَسِ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- وَ كَانَ رَطْباً فَلَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهِ حَتَّى يَيْبَسَ- وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ وَ إِنْ كَانَ غَيْرُ الشَّمْسِ أَصَابَهُ حَتَّى يَبِسَ فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.

[5] عَنْهُ [ای عن الحسين بن سعيد]عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.

[6] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ شُرَيْحٍ قَالَ: سَأَلَ عُذَافِرٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا عِنْدَهُ- عَنْ سُؤْرِ السِّنَّوْرِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ وَ الْبَعِيرِ وَ الْحِمَارِ- وَ الْفَرَسِ وَ الْبَغْلِ وَ السِّبَاعِ- يُشْرَبُ مِنْهُ أَوْ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ- فَقَالَ نَعَمِ اشْرَبْ مِنْهُ وَ تَوَضَّأْ- قَالَ قُلْتُ: لَهُ الْكَلْبُ- قَالَ لَا قُلْتُ أَ لَيْسَ هُوَ سَبُعٌ- قَالَ لَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ نَجَسٌ لَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ نَجَسٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.

[7] مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْمَوْضِعِ الْقَذِرِ يَكُونُ فِي الْبَيْتِ أَوْ غَيْرِهِ- فَلَا تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ لَكِنَّهُ قَدْ يَبِسَ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- قَالَ لَا يُصَلَّى عَلَيْهِ وَ أَعْلِمْ مَوْضِعَهُ حَتَّى تَغْسِلَهُ- وَ عَنِ الشَّمْسِ هَلْ تُطَهِّرُ الْأَرْضَ- قَالَ إِذَا كَانَ الْمَوْضِعُ قَذِراً مِنَ الْبَوْلِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ- فَأَصَابَتْهُ الشَّمْسُ ثُمَّ يَبِسَ الْمَوْضِعُ- فَالصَّلَاةُ عَلَى الْمَوْضِعِ جَائِزَةٌ- وَ إِنْ أَصَابَتْهُ الشَّمْسُ وَ لَمْ يَيْبَسِ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- وَ كَانَ رَطْباً فَلَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهِ حَتَّى يَيْبَسَ- وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ وَ إِنْ كَانَ غَيْرُ الشَّمْسِ أَصَابَهُ حَتَّى يَبِسَ فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.

[8] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْحَائِضِ تَعْرَقُ فِي ثَوْبٍ تَلْبَسُهُ- فَقَالَ لَيْسَ عَلَيْهَا شَيْ‌ءٌ إِلَّا أَنْ يُصِيبَ شَيْ‌ءٌ مِنْ مَائِهَا- أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْقَذَرِ- فَتَغْسِلُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الَّذِي أَصَابَهُ بِعَيْنِهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص450.

[9] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الرَّجُلِ يُدْخِلُ يَدَهُ فِي الْإِنَاءِ وَ هِيَ قَذِرَةٌ- قَالَ يُكْفِئُ الْإِنَاءَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص153.

[10] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ أَبِي مَسْرُوقٍ النَّهْدِيِّ عَنِ الْحَكَمِ بْنِ مِسْكِينٍ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ مُوسَى ع إِنِّي أَبُولُ ثُمَّ أَتَمَسَّحُ بِالْأَحْجَارِ فَيَجِي‌ءُ مِنِّي الْبَلَلُ - مَا يُفْسِدُ سَرَاوِيلِي قَالَ لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص283.

[11] احمد بن علی نجاشی، رجال نجاشی، ( دفتر انتشارات اسلامی، چ...، ت1407ق)، ص437.

[12] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ الْعِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ بَالَ فِي مَوْضِعٍ لَيْسَ فِيهِ مَاءٌ- فَمَسَحَ ذَكَرَهُ بِحَجَرٍ وَ قَدْ عَرِقَ ذَكَرُهُ وَ فَخِذُهُ- قَالَ يَغْسِلُ ذَكَرَهُ وَ فَخِذَيْه؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص441