مسألة 12: « قد مرّ أنه يشترط في تنجّس الشيء بالملاقاة تأثره ، فعلى هذا لو فرض جسم لا يتأثر بالرطوبة أصلاً ، كما إذا دهن على نحو إذا غمس في الماء لا يتبلل أصلا يمكن أن يقال : إنه لا يتنجس بالملاقاة ولو مع الرطوبة المسرية و يحتمل أن يكون رجل الزنبور والذباب والبق من هذا القبيل».[1]
كلام در اين مسأله بود كه فرمود بر اينكه در عروه اگر شىء طاهرى ملاقات با نجس يا متنّجس كرد شرط است كه در احد المتلاقيين رطوبت مسريه بوده باشد و اين رطوبت مسريه به جهت اين است كه احد المتلاقيين متأثّر از ديگرى بوده باشد يعنى آلوده بشود به رطوبت ديگرى و فرقى هم نمىكند اين رطوبت مسريه در متنجّس و عين النّجاست باشد، كه آن رطوبت منتقل به طاهر بشود يا نجس و متنجّس جاف بوده باشد و رطوبت مسريه در طاهر بوده باشد كه منتقل به آن متنجّس يا عين النّجس بشود. مراد از تأثّر اين است. على هذا اگر احد المتلاقيين رطوبت مسريه دارد ولكن آن شىء ملاقى طورى است كه آلوده و متأثّر نمىشود. اين جا حكم مىشود به بقاء طهارت ظاهرى على طهارته. مثل اينكه ايشان دو مثال زدند.
مثالى فرمودند بر اينكه اگر جسمى را تدهين ـ روغن مالي ـ كنند به نحوى كه اگر با نجسى يا متنجّسى ملاقات بكند كه آن نجس يا متنجّس رطوبت مسريه داشته باشد سرايت به اين جسم نمىكند. اين تدهيين نمىگذارد اين مبلّل بشود يعنى رطوبت بردارد از آن شىء نجس يا متنجّسى كه رطوبت مسريه دارد. اين جا اين جسم على طهارته باقى مىماند. اشكال شده است بر اين فرمايش اوّليه ايشان. خوب اگر آن نجس ملاقات با اين شىء كرد، اين دهن كه نجس مىشود. دهنى كه آلوده به اين جسم است بما انّه دهن رطوبت مسريه دارد، آلوده مىشود و مفروض اين است كه آن متنجّس يا نجس هم رطوبت دارد. پس دهن خودش متأثّر مىشود و نجس مىشود. منتهي امام (ع) در آن روايات فرمود سمنى كه در آن فأره افتاده است اگر ميعان داشته باشد، جايز است برای استصباح (سوخت چراغ روغنی) استفاده شود. او را نمىشود خورد. پس دهن نجس مىشود. و بما اينكه دهن هم ملاقات با اين جسم دارد و خود دهن رطوبت مسريه دارد خوب، قهراً اين جسم بايد نجس بوده باشد. چه جور ايشان فتوا مىدهد خود جسم طاهر است. اين دهن متنجّس بنائاً بر اينكه متنجّس منجّس است كه بنا بر اين است، خود اين جسم را نجس مىكند. پس اين مثال اوّل ايشان درست نيست.
عرض مىكنم بر اينكه ممكن است از اين شبهه جواب بدهيم و آن جوابى كه سابقاً گفتيم كه ما دليل نداريم كه اگر اصابت شيئى بر شى طاهر قبل تنجّسه بود. شيئى به شىء طاهر اصابت كرد و لكن قبل تنجّس اين شىء و بعد اين شىء متنجّس شد اين دليل نداريم كه اين طاهر را اصابهاى كه از قبل بوده است نجس مىكند. اين را سابقاً عرض كرديم خدمت شما. الاّ در موارد خاصّه كه موارد اناء و ما فى الاناء بود. كه گفتيم: اگر شيئى در اناء بوده باشد مرق يا غير مرق مانند لبن اصابت کند به آن لحم يا به آن شىء بعد به آن آب كه اصابت كرده است به آن شىء نجس بشود، آن شىء را هم نجس مىكند. آن لحم را هم نجس مىكند كه در آن روايات داشت كه يكىاش معتبره سكونى است[2]. «قَالَ يُهَرَاقُ مَرَقُهَا وَ يُغْسَلُ اللَّحْمُ وَ يُؤْكَلُ».آن قِدرى كه فيه لحم الكثير و مرقٌ كثير در او فأره پيدا شده است. فأره بعد افتاده است ديگر. وقتى كه گوشت مىريختند كه فأره نبود. اين ملاقات اينها با آن لحمى كه هست من قبل بود ولكن آب فى ما بعد متنجّس شد. آن كه در قدر هست از جوامد آنها را نجس مىكند. آنجا دليل داريم كه موارد ظرف، اناء و نحو الاناء كه ظرف است و امّا در غير اين موارد ما دليلى نداريم كه آن اصابت قبلى در طهارت كه آن مصيب لشىء بعد نجس شده است، به واسطه تنجّس بعدى آن شىء را هم نجس مىكند. مىگفتيم: اين نظير آن جامد متّصل است با رطوبت مسريه كه يك موضعش ملاقات با نجس كرد. گفتيم ساير موارد آن جامدى كه رطوبت مسريه دارد نجس نمىشود. آن موضعى كه اصابه القذر او نجس مىشود و اين اتّصال آن موضع به ساير مواضع به آن موضعى كه قبل از او است، آن موضع قبل از او به موضع قبل از خودش متّصل است تا برود به صحن شريف برسد، گفتيم اين دليلى بر تنجّس نداريم.
پس ممكن است از اينكه در عروه فتوا داده است دفاع كرد بر اينكه آن دُهن ولو متنجّس مىشود، رطوبت مسريه دارد ولكن لا يوجب تنجّس آن جسم را. چرا؟ چون كه آن شىء لم يصب الجسم. چون كه گفتيم آن اصابه، اصابه مؤثّره است. آن شىء نجس و متنجّس لم يصيب الشّىء آن اصابهاى كه در او تأثّر بوده باشد. فرض اين است. و انّما اصاب الدّهن دهن را نجس مىكند و امّا الدّهن لم يصب الجسم بعد تنجّس و انّما كان متّصلاً بالجسم قبل تنجّسه يعنى در حال تنجّس متّصل بود. اصابه قبل است و اين خارج از موضوعات تنجّس است.
سؤال؟ جسم متأثّر بشود؟! عرض مىكنم دهن نمىگذارد جسم متأثّر بشود. دهن خودش نجس شده است. ولكن آن نجس لم يصب الجسم اگر خود دهن مانعيت نداشت، صدق مىكرد كه آن نجاست اصاب الجسم آن اصابت مؤثّره كه تأثّر آورده است. وقتى كه او اصابت به نفس جسم نكرده است، اصابت به دهن كرده است. دهن نجس مىشود. نجاست دهن به خود جسم سرايت نمىكند. چرا؟ چون كه اِصابت بعد التّنجّس دهن نيست.[3] بايد اصابه به طاهر بعد تنجّس بشود. اين قبل تنجّس اصابه كرده است ولكن حين تنجّس مجرّد اتّصال بود. و ذكرنا فى ما قبل كه دليلى نداريم اين جور اتّصال موجب تنجّس بشود الاّ در مثل الاناء و ما فى الاناء و آنى كه نحو الاناء است على ما ذكرنا.
سؤال؟ عرض مىكنم ايشان مىفرمايد بر اينكه دهن نجس مىكند جسم را. دهن مصيب الى الجسم است. خود آن شىء نجس دهن را نجس مىكند و آن دهن، جسمى را كه متصل به دهن است، خود آن جسم را نجس مىكند. حرف اين است. مىگوييم پس شما قبول داريد كه اين نجس خود جسم را به اصابت نجس نكرده است. چون كه تأثّر نياورده است. مىگوييد دهن نجس مىشود و دهن آن جسم را نجس مىكند. مىگوييم بله دهن نجس مىشود امّا آن جسم را دهن نجس نمىكند. چرا؟ چون كه اصابه دهن به آن جسم قبل از تنجّس دهن است. و اين جور اصابهاى كه قبل از تنجّس بوده باشد بعد نجس بشود، دليلى بر سرايت نجس نداريم در اين صورت. الاّ در موارد اناء كه در موارد اناء ملتزم شديم كه نجس مىكند كما ذكرنا ديگر بقيهاش بماند براى بعد كه جاى حرف نيست اگر تأمّل كنيد.
سؤال؟ در جسم جامدى كه رطوبت مسريه دارد و متصّل بود چه خصوصيتى بود؟ خود سيّد فرمود، ديگران فرمودند، همه فرمودند. آن موضعى از اين جامد كه همه جايش رطوبت مسريه دارد آن موضعى كه اصاب النّجس به آن موضع فقط آن موضع نجس مىشود. آن موضع هم كه نجس شد، به موضعى كه قبل از خودش است متّصل است.
سؤال؟ نه سرايت صدق نمىكند. من حاشا اين حرفها را بگويم. من مىگويم: كه اصابه صدق نمىكند. يعنى آن موضعى كه اصابه ادّله مىگويد او نجس است. بدان جهت دليلى هم نداريم كه صدق اصابه نباشد و دليل نداريم اصابت مؤثّر، موجب تنجّس بشود. اين جا هم همين جور مىگوييم كه آن نجس و متنجّس اصاب الدّهن. اين دهن، دهن نجس است. ولكن دهن اصاب الجسم اين صدق نمىكند. چون كه اصابه قبل بوده است. حال اصابه اتّصال است و به اين هم دليلى بر تنجّس نداريم. دليلى بر سرايت نداريم. نه اينكه سرايت صدق نمىكند عرفاً. دليلى بر اصابه بودن بر سرايت نداريم. دليل فقط موضعى كه اصابه او را گفت نجس مىشود. كه آنى كه اصابه او عبارت از دهن است. فرض اين است. اصابه مؤثّر.
وامّا مثال دوّمى كه مرحوم سيّد فرموده است. آن مثال دوّمى اين است كه اگر ممكن است گفته بشود كه رجل الزّباب و الزّنبور و البق (مگس و زنبو و پشه) از همين قبيل است وقتى كه اين ولو به عذره رطبه زباب بنشيند، زنبور بنشيند به شيئى كه متنجّس است و خودش رطوبت مسريه دارد، رجلش متأثّر نمىشود از آن رطوبت مسريه. و هكذا البق. اين كه ايشان فرموده است اين خلاف وجدان است. شاهدش اين است كه يك مگس را بگير و به آب استكانى يا كاسهاى بيندازيد و بعد بگيريد و بگذاريد به روى دستتان مىبينيد كه جاى رجلهاى آن رطوبت دارد. اين معلوم مىشود. آن هم متأثّر مىشود. اين خلاف وجدان است. بله، مطلبى كه سابقاً بود اين بود كه مىگفتيم رجل الزّباب و هكذا زنبور و امثال ذلک نجس نمىشود اصلاً. متنجّس نمىشود. متأثّر هم بشود، نجس نمىشود. انّما النّجس آن متنجّسى است كه رجل حامل او است. كه خود آن رطوبت فقط نجس است. رجل نجس نيست. بدان جهت اگر آن رجل خشك شد ديگر در اين صورت نجاستى نيست. چون كه آن رطوبتى كه بود خشك شده است و رفته است خود آن رجل هم كه نجس نمىشود. اين حيوانات نجس نمىشوند. اين حرف ما بود. در مقابل حرف ديگران بود. حرف ديگران اين بود كه حيوان هم بدنش نجس مىشود و لكن به زوال العين پاك مىشود. غَسل نمىخواهد. همان كه آن رطوبتى كه رِجْل حامل او است. آن رطوبت خشك شد، رجل پاك مىشود. نه اينكه از اوّل نجس نشده بود. سابقاً نگفتيم ثمره بين القولين كجا ظاهر مىشود. يعنى يك موردش را گفتيم.
ولكن آن مورد اين بود كه گفتيم اگر انسانى كه هست، شىء طاهرى يا جزئى از بدنش كه طاهر است ملاقات بكند با رِجْل حيوان. ملاقات، ملاقاتى است مؤثّره مثل اين كه دستش تَر بود. آن حيوان هم نشست روى اين دست تَر. آن حيوانى كه از عذره برخاسته بود و رجلش هم آلوده بود. شك مىكنيم اين كه از آن جا برخاست و نشست روى اين يد رطبه آيا عين النّجاست در رجلش باقى مانده بود تا اينكه دست ما نجس بشود يا نه، زوال العين شده بود كه دست ما نجس نشود به نشستن او. گفتيم بنابر اينكه رِجْل الحيوان لا يتنجّس حكم به طهارت اليد مىشود. ولو يد رطوبت مسريه دارد. چرا؟ چون كه استصحاب بقاء الرّجل بر آن عين نجاست در رجل باقى است، بنابر عدم تنجّس استصحاب بقاء عين النّجس در رجل حيوان، اثبات نمىكند كه اين دست من با آن عين نجس ملاقات كرده است. چون كه رجل حيوان كه نجس نمىكند. بنا بر اين كه رجل حيوان كه نجس نمىشود. انّما النّجس آن عين عذره است كه در رجل او باقى بود. استصحاب بقاء عين العذره در رجل الحيوان اثبات نمىكند كه در دست من ملاقات با عين العذرة كرده است. مثبت مىشود ديگر. اگر حقيقتاً عذره بوده باشد در رجل او موقع نشستن، دست من با رطوبت با او ملاقات كرده است. اين لازمه عقلى است. و بما اينكه استصحاب لوازم عقلى را اثبات نمىكند، پس موضوع تنجّس يد من اين است كه با آن عذرهاى كه در رجل حيوان است ملاقات كند دست من. و استصحاب بقاء آن عين اثبات نمىكند كه دست من ملاقات با عَذره كرده است. ولكن به خلاف اينكه قائل بشويم بدن حيوان نجس مىشود. و زوال العين مطهّرش است. اين جا حكم به نجاست يد مىشود. چرا؟ براى اينكه يد من با رجل حيوان ملاقات كرده است به ملاقات مؤثّره يقيناً. چون كه يدم خيس بود و رطوبت مسريه داشت. ملاقات كرده است با رجل الحيوان ملاقات مؤثّره و شك دارم رجل الحيوان در حين ملاقات پاك شده بود يا نشده بود؟ استصحاب مىگويد نه، نجس بود. ولو به اين احتمال مىدهم كه عين النّجس باقى باشد. اين جا موضوع تنجّس يد من ملاقات با رجل است. رجل اگر متنجّس باشد، نجس مىكند. با رجل ملاقات كرده است بالوجدان و خود رجل هم در نجاست باقى بود بالاصل. موضوع تنجّسيت تمام مىشود. بنا بر اين كه گفتيم اصل مثبت است، آن بنا بر اين بود كه رجل حيوان نجس نشود. انّما النّجس عين النجاسة بوده باشد. كه استصحاب بقاء او اثبات نمىكرد دست من با عين نجاست ملاقات كرده است. اين ثمره را سابقاً گفتيم.
مرحوم حكيم در اين ثمره اشكال كرد. گفت ما اين جا قطع تفصيلى داريم كه دست با رجل زنبور نجس نشده است. اگر رجلش آن عذره را داشت اين رطوبت دست من اوّل به عذره خورده است و با عذره نجس شده است. اگر عذره را نداشت، چون كه رطوبت دست من ولو به رجل زنبور هم مىرسد امّا اوّل به آن عذره مىخورد. به او نجس شده است و شىء مستند است به علّت چه چيز؟ به علّت اخيره نه به علّت سابقى يعنى به سابق العلل كه همان علّت اخيره مىشود. و امّا اگر بعد از آن علّت، علّت ديگر هم موجود بشود، او لا يؤثّر شيئا. شخصى را كه به قلبش يك تير زديم و مرد و دوباره يك تير زديم. مردنش به تير اوّلى بوده است. بعد از مردن ديگر تير دوّمى اثرى ندارد. اين جا هم همين جور است. دست با آن عين نجس، نجس شده است ملاقات با خود رجلى كه رجل هم نجس است با رطوبت مسريه كه بعد رطوبت به رجل مىرسد، از عذره مىگذرد به رجل الحيوان مىرسد، او تأثيرى ندارد. و اگر عذره باقى نيست قطعاً دست نجس نشده است. چرا؟ چون كه رجل پاك بود آن وقتى كه عذره نبود ديگر. اگر عذره بود پس من قطع دارم اين دست من با رجل الحيوان نجس نمىشود به ملاقات با رجل. اين شبهه ايشان بود. و فرمود استصحاب حكم ظاهرى است. حكم ظاهرى در صورتى است كه احتمال بدهيم مطابق با واقع است. اين جا قطع داريم در اين مقام كه اين استصحاب مطابق با واقع نيست. دست با رجل نجس نمىشود. اين را قطع داريم. روى اين خصوصيتى كه در مقام است. جوابش را هم كه سابقاً عرض كرديم. گفتيم كه اين جور نيست كه ما نداريم كه در استصحاب در جاهايى كه ما اثبات موضوع مىكنيم بالاستصحاب اثبات بشود كه حكم به او حادث است. اين را ما هيچ وقت نگفتهايم. علّت نيست در ما نحن فيه. موضوع حكم است. استصحاب موضوع مىگويد حكم است، امّا از كى هست؟ مستند به چيست؟ كارى با او ندارد. اين جا هم اين استصحاب مىگويد يد نجاست دارد امّا مستند به چيست با او كارى ندارد. سابقاً توضيحش را گفيتم. اين ثمره كه گفتيم، اين ثمره جاى دغدغه بود. مثل مرحوم حكيم خدشه كرد.
يك ثمرهاى بگويم كه هيچ سنّى و شيعه نتواند در او خدشه كند. آن ثمره كجاست؟ درست توجّه كنيد. اگر حيوان در حال حياتش جزئى از بدنش ملاقات كرد با عين النّجس، مثل اينكه فرض كنيد حيوان يك جايى، يك عضوى از بدنش مثلاً فرض كنيد كه خروسى بود و بدنش خيلى پَر هم نداشت. بعضى خروسها مىشود ديگر. يك مقدار از بدنش لخت مىشود. آن يك مقدار از بدنش كه لخت بود يك عذره سفت و سختى به آن جا چسبيد. ملاقات كرد و ماند آنجا. اين عذره همين جور در بدن آن حيوان ماند تا خشك شد آن عذره. بعد حيوان را سر بريدند. اين حيوان را سر بريدن در حالى كه موقع سر بريدن عذره در بدنش بود و خشك هم شده بود. ثمره بين القولين اين جا ظاهر مىشود. بنائاً على عدم تنجّس الحيوان فقط اين عذره را كسى بتراشد يا با دستمال پاك كند، خود حيوان پاك است. شستن نمىخواهد. چرا؟ چون كه آن وقتى كه ملاقات كرد با عذره رطباً، آن وقت كه خود بدن حيوان نجس نشد. اين عذره نجس بود. بعد هم كه عذره خشك شد ملاقات ديگرى حاصل نشده است مع الرّطوبت المسريه. سر را كه بريديم بعد از انقضاء حيوانيتش كه لحم شد، ملاقات با نجس با رطوبت مسريه نكرده است. بدان جهت تراشيدى سيخ كباب بگذار و بخور. عيبى ندارد. شستن نمىخواهد.
و امّا بنا بر تنجّس بدن حيوان زوال عين نشده است. اين را بايد شست. به مجرّد تراشيدن چاقو يا، با خرقه، يا با يد، يا با امثال ديگر، اين بدن حيوان پاك نمىشود. چرا؟ چون آن وقتى كه حيوان بود زوال عين نشده بود. بعد از اينكه حيوانيت منقضى شد، مطهّر ديگرى هم وارد نشده است بايد شست. اين ثمره بين القولين است كه جاى دغدغه و وسوسهاى براى كسى نمىگذارد. گذشتيم.
روى اين اساس اين كلامى كه ايشان در عروه در رجل زباب يا در رجل زنبور و البق فرمودهاند، اين حرف درست نيست. مسلك همين است كه اينها دليل نداريم بر نجاستش. چون كه ادّله كه از اغسل فهميدهايم تنجّس را و در بدن الحيوان اغسل نيست. بدان جهت تنجّس فهميده نمىشود. اين سرّ اين است كه عرفاً هم معمول نيست كه حيوانى را بشورند. مثلاً مگس مىآيد روى اين حيوان كه آن حيوان را بگيرند تطهير كنند بعد كه دوباره نيايد نجس بكند جاهاى ديگر را. اين جور سيرهاى نيست.
يكى كلمهاى در مسأله سابقه باقى مانده است. او را مىخواستم بگذرم ولكن حيفم آمد كه بگذرم. در آن مسألهاى كه كلبى در اناء ولوغ كرد و امام (ع) فرمود آن آب را بريز فغسّله بتراب اوّل مرّه ثمّ بالماء.[4] مسأله اين بود كه اگر اين انائى كه كلب شرب منه، آب اين را به اناء ديگر ريختيم آن اناء ديگر صاحب العروه فرمود كه تعفير نمىخواهد همان غسل ثلاث مرّات است به ماء قليل. منتهى احوط است آن جا تعفير. ما به نوشته سابقى كه آن طهارت را سابق نوشتهايم نگاه كرديم. خيال مىكرديم كه چيزى نداريم در آن جا. نگاه كرديم و ديديم در آن جا يك حرفى گفتهايم ما. گفتهايم اگر اناء ثانى اظهر نبوده باشد وجود تعفير او، اشتراط تعفير در او بايد احتياط لا يترك است بايد آن تعفير بشود. اين جور دليل ذكر كردهايم. عرض كردهايم بر اينكه دليل اين معنا كه تعفير لازم است عمدهاش صحيحه بقباق است.
آن جا دارد كه سابقاً خواندهايم. روايت چهارمى است[5]. صحيحه است. « سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ» مگر اينكه سؤال كردند. «فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ » به. عيبى ندارد. « حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ»تا رسيدم به كلب « فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ » او وضو گرفته نمىشود. « وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ» آن آب را بريز «وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ». عرض كردهايم آن جا و خوب هم گفتهايم. عرض كرديم بر اينكه در اين روايت كه و اغسله به تراب مرجع اين ضمير ذكر نشده است و ولو؛ هم در روايت، ولو؛ از اناء ذكر نشده است. و سؤال از حكم آب قليلى است كه از شرب آب كلب باقى مانده است. كه اين آب قليلى كه از شرب الكلب باقى مانده است مثل آن آب قليلى است كه از شرب الهرّه و البقره و الحمير است حتّى انّتهيت الى الكلب چون كه آنها را امام (ع) فرمود، لا بأس. اين جا را امام فرمود بر اينكه حتّى انتهيت الى الكلب فقال رجس النّجس لا تتوضأ بفضله. امام (ع) مىگويد فضل آن است كه از كلب باقى مانده است. واصبب ذلک الماء. آن آب را بريز. ديگر نمىشود استعمال كرد. نجس است. واغسله مرجع ذكر نشده است. مرجع اين ضمير معلوم است كه ظرف اين ماء است. اين مائى كه امام (ع) فرمود واصبب ظرف او را مىگويد بر اينكه و اغسله به تراب اوّل مرّتاً ثمّ بالماء. ظرف اين آب را مىگويد. گفتهايم اين شامل مىشود آن انائى را كه شرب منه الكلب، او را آبش را بريز. انائش هم و اغسله به تراب اوّل مرّتاً ثمّ بالماء. و شامل مىشود در جايى كه كلبى از انائى آب را خورد و آن آب را به اناء ديگر ريخت. باز صدق مىكند به آن آبى كه در اناء دوّمى است فضل الكلب. سألته عن فضل الهرّه و الشّاة و البقرة فضل صدق مىكند يعنى باقى مانده. حتّى انتهيت الى الكلب فقال كلب رجسٌ النّجس لا تتوضأ به فضله آن فضل كه در اناء دوّمى است با او وضو نگير. واصبب ذلک الماء يعنى آن فضل را بريز. و اغسله يعنى انائش را بشور. اين شامل مىشود هم اناء اوّل را و هم اناء دوّم را و منتهي در آن سابق كه نوشتهايم، نوشتهايم يعنى ظهور روايت و اغسله عام است يعنى تقييد نفرمود و اغسل الاناء الّذى شرب منه الكلب تقييد نفرمود. و اغسله يعنى اناء را.
سؤال؟ آقا شما فرض كنيد كه يك عوامى آمد پيش شما سيّد جليل القدر خدا حفظت كند. پرسيد كه ما يك آش پخته بوديم. بعد از اينكه آش را پخته بوديم و مىخواستيم بخوريم، سگى آمد دهانش را زد به آن آش. شما فرموديد بر اينكه آن آش را بريز و ظرف آش را هم با خاك بشور ثمّ بالماء. آن بيچاره هم آن آش را وقتى كه گذاشته بود در آن ديگ كه مثلاً سرد بشود و بخورند. بعد از اينكه سگ دهان زده بود آن آش را به كاسهها ريخته است. از شما آمد مسأله را پرسيد. شما گفتيد آن آش را بريز و ظرفهايش را خاك مالى كن و بعد با آب بشور. آن زنى كه اين را از شما پرسيد برمىگردد چكار مىكند؟ ظرف آش را چكار مىكند؟ همان كارى را كه مىكند ما نوشتهايم. عبارت از اين است كه اگر تعفير ثابت نشود در آن انائى كه اين فضل در او است اگر تعفير اظهر نبوده باشد فلا اشكال بر اينكه آن احتياط، احتياط لازم است. گذشتيم اين را.
سؤال؟ اظهر يعنى فتوا است. در مسائلى كه اختلافى است، آن جا تعبير به افعل التّفضيل مىكنند. آن اشاره بر اين است كه مسأله، مسأله خلافى است. خلاف معتدٌّ به در مسأله است. اين كه الاقوي، الاقرب، الاظهر، الاحوط، اينها معنايش اين است كه مسأله، مسأله اختلافى است. و امّا در جايى كه حكم را بگويد على الظّاهر، على الصّحيح ديگر افعل التّفصيل نياورد، اين مسأله معنايش اين است كه در مسأله خلافى نيست. يا خلاف اگر باشد، خلاف غير معتدٌّ به است. اين مسأله مسأله خلافى است. بدان جهت گفتيم على الظّاهر بايد بگوييم. اظهر كه مىگوييم، اين به جهت اين است كه در مسأله اختلاف است. مثل سيّد عروه و امثال اينها فتوا به طهارت دادند كه تعفير نمىخواهد. بدون تعفير پاك مىشود. روى اين حساب است. منتهى نمىدانم ديروز بود يا روز قبلى بود گفتيم ما از اين تعبيرات نمىكنيم كه الاقواء، الاقرب، الاظهر، الاحوط، اينها تعبيرات با فكر ما مناسبات ندارد. فكر ما تبعيّت از ظواهر است. بدان جهت ما تعبير به على الاظهر مىكنيم. على الاظهر جاى على الاقوي كه عروه فرموده است على الاقواء، ما مثلاً على الاظهر مىگوييم اگر قبول بشود. اين را هم گذشتيم.
مىگوييم اگر ظاهر نبوده باشد يعنى عموم اين روايت و اطلاق اين روايت شامل مىشود. اگر به حسب اين عموم كسى فتوا هم ندهد، نمىتواند احتياط را ترك كند و بگويد احتياط در ما نحن فيه در تعفير الى الاناء دوّمى احتياط استحبابى است. گذشتيم اين را.
مسأله 13: « الملاقاة في الباطن لا توجب التنجيس فالنخامة الخارجة من الأنف طاهرة و إن لاقت الدم في باطن الأنف . نعم ، لو أدخل فيه شيء من الخارج ولاقى الدم في الباطن فالأحوط فيه الاجتناب ».[6]
رسيديم به يك مسأله ديگرى كه آن مسأله ديگرى كه هست در عروه مىفرمايد بر اينكه ملاقاتى كه طاهر با نجس مىكند گفتيم اگر جسم طاهرى ملاقات با نجس كرد، جسم الطّاهر در آن صورت نجس مىشود با رطوبت مسريه، اين در ملاقات باطنى نيست كه جسم طاهر واقعى كه از بواطن است ملاقات بكند با جسم نجس باطنى اين محكوم به نجاست نمىشود ولو ملاقاتش ملاقات مؤثّره بوده باشد. مثلاً فرض بفرماييد بينى انسان خون دارد آن آب بينى كه آمده است بيرون در بيرون ملاقات با خون نكرده است. چون كه در بيرون كه آمده است آب است. هيچ چيز ندارد. ولكن ما مىدانيم اين آب مرور كرده است از آن خونى كه در داخل بينى است. و با او ملاقات كرده است خصوصاً كه خون هم خون يابس بوده باشد. ملاقات با او كرده است به رطوبت مسريه. چون كه خودش آب است. رطوبت مسريه است. ملاقات كرده است ولكن به خارج وقتى كه آمد خونى نبوده است. ملاقات در باطن صورت گرفته است. عرض كرديم كه ايشان مىفرمايد اين محكوم به طهارت است. سابقاً هم گفتيم صحيح است. چون كه ادلّه تنجّس مال جايى است كه شىء خارجى با نجاست ملاقات كند. و اين شىء خارجى نيست اين نخامه از داخل آمده است و ملاقات در داخل شده است. اين موضع، موضوع تنجّس در روايات نيست. اين حكمش اين است. بلكه سابقاً گفتيم و غير از ما هم فرمودهاند كه اصل ما دليل نداريم كه دم تا مادامى كه در باطن است اعتبار نجاست شده است. دم اختصاص ندارد. بول هم همين جور است. غايط هم همين جور است. منى هم همين جور است. مادامى كه در باطن است دليلى بر نجاست نداريم. چون كه نجاست را ما استفاده كرديم از آن اغسلها كه همهاش در دم خارجى است. در بول خارجى است. در عذره خارجى است. در منى خارجى است. و امّا اينهايى كه در باطن هستند، دليلى بر تنجّس آنها نداريم. ايشان در عروه فرض ديگرى هم مىفرمايند. مىفرمايند، اگر جسم خارجى ملاقات بكند با نجس در باطن، احوط اجتناب از او است. مثلاً انگشتش را انسان در دماغش كرد با رطوبت مسريه خورد به آن خونى كه خشك است. انگشتش هم انگشت تَر بود ملاقات با او كرد. وقتى كه بيرون آورد در انگشتش خون نيست. ملاقات در باطن شده است. ايشان مىفرمايد احوط اجتناب از او است كه اين دست را تطهير كند تا نماز بخواند. آن جا اگر سابقاً يادتان بوده باشد ما گفتيم اين هم مثل سابق است دليلى بر تنجّس نداريم. اصل تا مادامى كه آن خون در باطن است دليلى بر نجاستش نداريم تا دست با ملاقات با رطوبت مسريه كه خون بيرون نيامده است در دست نيست اين نجس مىشود. دليلى نداريم. آنى كه ما دليل داريم اين است كه باطن ملاقات ظرف ملاقات دو جسم خارجى بشود. كه يكى نجس يا متنجّس است و ديگرى طاهر است. انسان فرض بفرماييد انگشتش نجس است. اين انگشت ديگرش پاك است. چون به آب نجس زده است فرض كنيد. نجس است يا مثلاً خون خشك است در اين دست و نجس است. انگشت ديگرش پاك است. اين انگشتش رطوبت مسريه دارد. اين را برد هر دو تا را در دهان. فكر مىكرد. اوضاع فشار آورده بود. در موقع فكر كردن اين دو انگشت را برد در دهان و اينها را به هم چسباند. به نحوى كه ملاقات مؤثّره شد با رطوبت مسريه يعنى رطوبت اين انگشت پاك منتقل به آن انگشتى شد كه خون دارد. اين را گفتيم كه محكوم به نجاست است. چون كه اصاب يدى فرقى نمىكند اصابه در دهانت بوده باشد يا اصابه در زير لحاف بوده باشد يا جاى ديگر بوده باشد اطلاقات مىگيرد. قيدى ندارد. ادلّه شاملش مىشود. اين محكوم به نجاست است. اين را فتوى مىدهيم. و امّا آن جايى كه مثل سوزنهايى كه تزريق به بدن مىكنند و به رگ مىكنند كه با خون ملاقات مىكند وقتى كه بيرون مىآيد سر سوزن خون ندارد پاك است. ولكن با خون قطعاً ملاقات كرده است. با رطوبت مسريه. چون كه خون خودش رطوبت مسريه دارد. اينها را ما نجس نمىدانيم. در مسأله شيشة الاحتقان سابقاً گفتيم كه اگر شيشة الاختقان رفت در داخل و موقع خارج متلفّظ به اجزاء عذره نبود، گفتيم محكوم به طهارت است. چون كه ادلّه تنجّس آن جاها را نمىگيرد. و الحمد الله ربّ العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص82.
[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص206.
[3] منظور مرحوم ميرزایی تبريزی اعلی الله مقامه اين است که دهن وقتی به جسم ماليده شده و اصابت کرده است که طاهر بوده است و بعد از اصابت نجس شده است. بنابر اين جسمی که روغن مالی شده است به واسطه ی روغنی که بعد از ماليده شدن متنجس شده، متنجس نمی شود؛ زيرادر غير از اناء و مافی الاناء و آنچه که مانند اناء است نجاست از متنجسی به جسم طاهر سرايت می کند که خود پيش از اصابت به جسم طاهر متنجس شده باشد نه بعد از آن؛ (س. م. ي. م. س).
[4] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ سَأَلَهُ عَنِ الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا يُتَوَضَّأُ بِفَضْلِهِ- وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3،ص516.
[5] عَنْهُ [ای عن الحسين بن سعيد]عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص83.