درس دویست و پنجاه و چهارم

ازاله نجاست از موضع جبهه در سجود

«...ويشترط في صحة الصلاة أيضاً إزالتها عن موضع السجود دون المواضع الأخر فلا بأس بنجاستها إلّا إذا كانت مسرية إلى بدنه أو لباسه‌»[1].

ادمه بحث اشتراط طهارت موضع جبهه در سجود

كلام در اعتبار طهارت مسجد الجبهه بود در صلاة، كه فرمود در عروه [2]واجب است ازاله نجاست از مسجد الجبهه، دون ساير مواضع سجود. عرض كرديم اين طهارت مسجد الجبهه كانّ متسالمٌ عليه است عند المشهور. و مخالفى در مسأله نقل نشده است الاّ عن الرّاوندى و صاحب الوسيله. [3] رواندی، صاحب وسيله و بعضیها ملتزم شده اند كه شمس آن موضعى را كه خشك مى‏كند و پاک نمی کندو مطهّر متنجّس منحصر به استعمال الماء است. مع ذلک اين جمع ملتزم شده‏اند آن حصير يا زمين كه متنجّس است اگر به شمس جفاف پيدا كند، مى‏شود به آن جا سجده كرد. كانّ اينها قائل هستند كه در تجفيف الشّمس يك عفوّى است. كه مى‏شود به موضع متنجّس كه جفّفه الشّمس به او سجده كرد. اين كانّ عفو است نه اينكه مطلقا به متنجّس مى‏شود سجده كرد.

رويات دال بر طهارت جوب طهارت مسجد جبهه

و كيف ما كان بعد از تسالم اين حكم عند المشهور كلام واقع مى‏شود آيا اين حكم فقط دليلش اين شهرت و تسالم مشهور است يا از روايات مى‏شود اين حكم را استفاده كرد كه مسجد الجبهه بايد پاك بوده باشد. عمده روايتى كه در مقام ذكر شده است كه از او مى‏شود استفاده كرد كه مسجد الجبهه بايد پاك بوده باشد صحيحه حسن ابن محبوب[4] است.

صحيحه حسن بن محبوب

 اين صحيحه حسن ابن محبوب در باب 81 از ابواب النّجاسات اين جور ذكر شده است «محمد بن الحسن باسناده عن الحسن ابن محبوب» كه شيخ اين روايت را از كتاب حسن ابن محبوب كه نزد شيخ الطّائفه بود از آن كتاب نقل مى‏كند. سند شيخ هم به آن كتاب، سندش اجلّا هستند. سند صحيح است. و حسن ابن محبوب هم جلالتش واضح است. «قال، سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) سؤال كردم از ابو الحسن (ع) «عَنِ الْجِصِّ- يُوقَدُ عَلَيْهِ بِالْعَذِرَةِ وَ عِظَامِ الْمَوْتَى» گچ يوقد عليه او را طبخ مى‏كنند. يوقد عليه يعنى وقود قرار داده مى‏شود روى جَسْ عذره و عظام الموتي. استخوان‏هاى حيوانات ميته. اينها وقود اين طبخ است. «ثُمَّ يُجَصَّصُ بِهِ الْمَسْجِدُ» ُ با اين گچ، گچ كارى مى‏شود مسجدِ انسان. آن جايى كه سجود مى‏كند. «أَ يُسْجَدُ عَلَيْهِ» بعد از اينكه آن مسجد با اين جور گچى گچ كارى كردند مى‏شود رويش سجده كرد يا نه؟ «فَكَتَبَ إِلَيْهِ بِخَطِّهِ» ، حسن ابن محبوب مى‏گويد امام (ع) به خطّ خودش به من نوشت. «أَنَّ الْمَاءَ وَ النَّارَ قَدْ طَهَّرَاه»، آب و آتش اين گچ را پاك كرده‏اند و سجده كردن روى آن اشكالى ندارد. انشاء الله در باب سجود مى‏آيد. آنى كه معتبر است در سجده، سجده بايد على الارض باشد. ولو آن ارض جزء معدن بوده باشد. معدنى بوده باشد كه به او ارض صدق كند. مثل گچ، آهك و اينها. ولو بعضى‏ها اشكال كرده‏اند لعلّ مشهور است. آن معادنى كه آنها ارض به آنها صدق مى‏كند ولو ارض صدق كند نمى‏شود سجده كرد. اين روايت هم از آن رواياتى است كه دلالت مى‏كند بر اينكه نه، مى‏شود سجده كرد بر ارض ولو عنوان معدن به او صدق كند. ولكن از ارض بوده باشد، نه مخلوق فى الارض بوده باشد. مثل نفت و امثال ذلك.طلا و نقره. عرض مى‏كنم بر اينكه به اين روايت استدلال كرده‏اند. وجه استدلال اين است در ما نحن فيه در ذهن حسن ابن محبوب اين بود كه اين گچ وقتى كه با عذره و عظام الموتي طبخ شد، قهراً اين گچ متنجّس مى‏شود. در نظرش اين جور بود. براى اينكه به ملاقات العذره آن سنگ گچ نجس مى‏شود. به ملاقات عظام الموتي نجس مى‏شود. خصوصاً بر اينكه اينها وقتى كه شروع كردند به سوختن مادّه دسومتى[5] دارد اين استخوان‏ها آنها به گچ اصابت‏

 مى‏كنند. و گچ آن وقت نجس مى‏شود. ذهنش اين بود كه به اين گچ نبايد سجده كرد. چون كه طهارت مسجد الجبهه شرط است. در ذهنش اين جور بود. امام (ع) در مقام جواب نفرمود، اين را كه در ذهنت است دور بينداز. مسجد الجبهه لازم نيست پاك بشود. اگر نجس بشود ولو نجس خشك عيبى ندارد. يعنى متنجّس خشك. جص(گچ) اگر متنجّس بشود ولكن خشك است. عيبى ندارد مسجد الجبهه. تقرير كرد امام (ع) سائل را به مرتكز خودش. كه در مسجد الجبهه در مواضع سجود كه متيقّنش مسجد الجبهه است. در مسجد الجبهه متيقّناً طهارت معتبر است. پس به اين جصّ مى‏شود سجده كرد يا نمى‏شود، امام (ع) فرمود بر اينكه اين گچ پاك شده است. آنى كه در ذهنش بود، كه به متنجّس نمى‏شود سجود كرد، كه متيقّن موضع الجبهه است، امام (ع) او را تقرير كرد. و الاّ اگر طهارت موضع السّجده شرط نبود، موضع الجبهه هم شرط نبود، مى‏فرمود فلا بأس به سجود على الارض متنجّسة و الجصّ المتنجّس اذا كان يابساً وقتى كه يابس شد. در اين صورت ما استفاده مى‏كنيم كه مسجد الجبهه بايد پاك بشود. آن وقت كلام در اين واقع مى‏شود كه امام (ع) فرمود بر اينكه اين گچ پاك شده است. و تعليل فرمود. يعنى در جواب فرمود «انّ الماء و النّار قد طهّراه» آن جصّ را پاك كرده‏اند. كلام واقع مى‏شود اين آب و آتش چه جور اين گچ متنجّس را پاك كرده‏اند كه امام (ع) مى‏فرمايد. اين را مى‏گويند فقه الحديث آنى كه امام (ع) فرموده است غير از آن كه تقرير كرده است سائل را على مرتكز يك حكمى فرموده است كه جصّ پاك شده است. اين چه جور پاك شده است كه امام (ع) فرمود نار و ماء پاك كرده‏اند اين جصّ را. بعضى‏ها گفته‏اند افرض كه ما نفهميم كه چه جور پاك شده‏اند. اين ضررى به استدلال نمى‏رسانند. چرا؟ چون كه استدلال به تقرير السّائل على ما فى ذهنه بود. آن كه در ذهن سامع بود كه به متنجّس نمى‏شود سجده كرد، او را امام (ع) تقرير كرد.

 افرض نفهميديم كه اين جصّ چه جور پاك شده است. ولكن بعضى‏ها فرموده‏اند كه مى‏شود گفت كه امام (ع) كه فرمود: «انّ الماء و النّار قد طهّراه» مراد امام (ع) چيست؟ اين جور فرموده‏اند، بر اينكه وقتى كه اين عذره و عظام الموتي اينها محترق شدند و سوختند، پاك مى‏شوند خودشان. چون كه استحاله است. انشاء الله خواهد آمد كه اعيان نجسه و المتنجّسه اگر در آنها استحاله‏اى حاصل بشود، استحاله از مطهّرات است. يعنى مطهّرات است يعنى موضوع النجاسة و معروض النجاسة منتفى مى‏شود. استحاله در اعيان النّجسه موضوع نجاست را از بين مى‏برد و استحاله در متنجّسات معروض يعنى آنى كه تنجّس او را از بين مى‏برد و مبدّل به شى‏ء آخر مى‏كند. كه آن شى‏ء آخر ملاقات نكرده بود با نجس. پس استحاله از مطهّرات است. نار پاك كرده است يعنى نار استحاله كرده است اين عظام الموتي و عذره را. اينها را خاكستر كرده است. بدان جهت عذره و هكذا عظام الموتي ديگر پاك هستند و اگر دسومتى يا مخى كه از داخل عظم خارج شده است اگر آن هم روى گچ افتاده بود آن هم سوخته و خاكستر شده است. عين النّجس باقى نمانده است. مطهّريت نار از اين جهت است. و امّا آب پاك كرده است اين را مى‏دانيد. آن وقتى كه گچ را مى‏خواهند تجصيص كنند يعنى استعمال بكنند در سفيد كارى و در جايى بخواهند استعمال بكنند يا اين است كه ظرف را پر از آب مى‏كنند و جص را بعد از اينكه خورد كردند و الك كردند و هر چه كار كردند و نكردند، بعد از طبخ اين را وقتى كه اين را آرد كردند و ريز كردند اين را در آب مى‏ريزند. وقتى كه در آب ريختند مهيّا مى‏شود براى استعمال. يا مثلاً گچ را در ظرف مى‏ريزند و بعد آب مى‏ريزند رويش، مهيّا مى‏كنند استعمال مى‏كنند اين گچ را. فرموده‏اند كه در هر دو صورت غسل گچ متنجّس محقق مى‏شود. چون كه گچ از متنجّسات است. مثل ارض متنجّسه. فرقى نمى‏كند. چه جورى كه عرض متنجّس را با يك دفعه شستن پاك مى‏شود، با غير بول باشد به ماء القليل هم بوده باشد در غير البول به يك دفعه شستن زمين متنجّس پاك مى‏شود. اين گچ هم به غير بول متنجّس بود. مفروض كلام اين است. به يك دفعه شستن پاك مى‏شود. وقتى كه اين جور شد گچ را در انائى ريختند و با آن دلو روى آن آب ريختند به حيثٌ كه آب به تمام اجزاء گچ رسيد، گچ مى‏شود پاك. ولو غساله خارج نشود. آن مقدارى آب مى‏ريزند كه آن مقدار را خود گچ جذب مى‏كند. اين جور است ديگر. ولو چون كه آب به تمام اجزائش رسيده است، غسل محقق مى‏شود. حيثٌ كه سيجىء انشاء الله در تحقق الغسل در مثل الارضى و صابونى و هكذا مثل گندم و برنج و امثال اينها كه اينها بواطنشان نجس شده است، كه اينها را كه مى‏خواهيم تطهير كنيم در صدق غسل در اينها خروج غساله از باطن معتبر نيست. همين كه آب طاهرى كه ريخته شده است به باطن صابون رسيد، همين كه آب طاهرى كه به جوف گندم و برنج و امثال ذلک رسيد به مجرّد رسيدن صدق مى‏كند كه غَسل ذلک. غسل شسته شد. مثل همين جور است ديگر كه اين برنج را كه شستى يا نشستى مى‏گويد شسته‏ام ولو غساله از باطن خارج نشده است. على هذا الاساس وقتى كه گچ را در آن ظرف ريختند بعد آب قليل را ريختند به حيثى كه به تمام گچ رسيد، عنوان غَسل صدق مى‏كند. و الاّ اگر عنوان غسل صدق نكند در ارض رخوه، ارضى كه خاك سفت ندارد. نرم است خاكش به نحوى كه هر چه آب بريزى مى‏كشد پايين. اين ارض فرض بفرماييد تا يك مترش متنجّس است. ما آبى ريختيم كه تا يك متر فرو رفت همه‏اش پاك مى‏شود. خروج غساله معتبر نيست. كما اينكه آب طاهر به جوف صابون، به جوف گندم و برنج برسد و منفصل نشود غسل صدق مى‏كند، غسلى كه مطهّر است در خبث معتبر است. كما اينكه او صدق مى‏كند در آن جاها، اين گچ هم شسته شد. يا فرقى نمى‏كند. آب را اوّل در ظرف ريختيم بعد گچ را ريختيم به حيثٌ كه آن آب به تمام اجزاء گچ ريخته شده است در گچ رسيد، عنوان غسل صدق مى‏كند. غسل صدق مى‏كند. گچ هم پاك شد. ثمّ يجصّص به المسجد ايسجد عليه؟ قال، نعم. انّ الماء و النّار قد طهّرا اين درست مى‏شود.

 پس اشكالى در فقه الحديث نيست. حديث در من حيث الفقه‌اش اشكالى ندارد. ولو ذكرنا اگر اين اشكال را هم نمى‏توانستيم مراد امام را حل كنيم و علمش را ارجاع به خودش مى‏كرديم مع ذلک به استدلال به اين حديث بر طهارت مسجد الجبهه خالى از اشكال است. حيثٌ كه استدلال به تقرير الامام (ع) است. سائل را على معتقده و على مرتكز به آن تقرير موجود بوده است كما ذكرنا. اين چه ذيل اين حديث درست بشود يا درست نشود. سؤال؟ عرض مى‏كنم بر اينكه اگر آنهايى كه انشاء الله خواهيم گفت. آنهايى كه شرط كرده‏اند كه بايد آب قليل وقتى كه متنجّس را به او تطهير مى‏كنند كه سابقاً هم گفتيم. گفته‏اند شرط است بر اينكه آب قليل وارد بشود بر متنجّس و امّا اگر متنجّس وارد بر ماء قليل بشود، اين شرط منصوص در روايات نيست كه شرط غسل به ماء قليل اين است. اين از ناحيه التزام به انفعال ماء قليل چون كه منفعل مى‏شود به ملاقات النّجاست از اين جهت گفته‏اند كه اگر آب در ظرف بشود نجس را وارد بكند متنجّس را، مى‏شود ادخل يده و يقذره. آن ديگر قابل تطهير نيست كه پاك بشود. روى اين اساس است. اگر كسى ملتزم شد كه ماء القليل متنجّس مى‏شود، مى‏گويد اين جور تجصيص مى‏شود كه آب ريخته بشود بر گچ. آن كسى كه گفت نه، من معتبر نمى‏دانم آب قليل نه، منفعل نمى‏دانم. هر دو جورش غسل محقق مى‏شود. اين هم فرمايش ايشان است. سؤال؟ اذا غسل فلا بأس ديگر. اذا غسل است ديگر. ما استفاده كرديم اطلاقات داشتيم. اطلاق را هم درست كرديم. كلّ متنجّس غسل بماء الطاهرٍ يطهر. به ماء طاهر شسته بشود پاك مى‏شود. اين اطلاق داشيم. اين هم غسل بماءٍ طاهر. شما زمين را چه جور الان چشم باز كرده‏ايد موزائيك ديده‏ايد، اسفالت ديده‏ايد، سنگ فرش ديده‏ايد، اين خاك‏هايى كه بود، اين خاك‏ها را چه جور پاك مى‏كنند؟ خاك كوچه، خاك خانه، حياط و امثال ذلک. آب مى‏ريزند پاك مى‏شود. همين كه آب را جذب كرد و آب به تمام رسيد مى‏شود غَسل و غُسل صدق مى‏كند و پاك مى‏شود. و انفصال غساله هم هيچ اعتبارى ندارد. مطلقا در مثل اين موارد. بعيد نيست كه گفته بشود وصول الماء وقتى كه به تمام اجزاء شد، ولو از او جدا نشود، عنوان غسل صدق مى‏شود.

 سؤال؟ من تعجّب مى‏كنم از حرف‏هايى كه شما مى‏گوييد. اصل معتبر است در او! اصل اخراج غساله است. سؤال؟

 عرض مى‏كنم چيزهايى كه قابل عصر است در آنها اخراج غساله معتبر است تا صدق عنوان غسل كند. و امّا در مثل صابون، مثل زمين، مثل گندم و برنج عصر كنيد، شما بگوييد به آن خادمه‏تان يا به اهل بيتتان بفرماييد اين برنج‏ها را عصر كن. ببينيد چه مى‏گويد. آن قابل عصر نيست. سؤال؟ كلام ما اين است كه اين معتبر نيست. بدان جهت اگر اين معتبر باشد، ديگر صابون قابل تطهير نمى‏شود. وقتى كه نجاست به جوفش رسيد، برنج ديگر قابل تطهير نمى‏شود. زمين رخوه قابل تطهير نمى‏شود. سؤال؟ برنج را مى‏خوريد. چه جور باطنش مى‏ماند؟ ما دليل داشتيم كه كلّ متنجّسٍ غسل بماءٍ يطهر. اين را قبول داريم ما. كلام اين است كه آيا صابون را اگر انسان ولو به آب قليل بريزد يواش يواش به نحوى كه آن آب قليلى كه ريخته مى‏شود به جوفش نفوذ كند، اگر كسى پرسيد كه اين صابون نجس بود. چه كردى با اين؟ شستم. آنى كه شما مى‏گوييد شستم، عرب مى‏گويد غسل. شسته شد. و روايت هم فرمود بر اينكه كلّ متنجسٍ غسل بماءٍ طاهر يطهر. اين اين جور فرمايشى و اين توجيهى را در اين روايت كرده‏اند. آيا اين توجيه، توجيه درستى هست يا توجيه درستى نيست. عرض مى‏كنم بر اينكه به نظر ما اين است كه اين توجيه درست نيست. به نظر قاصر ما اين است. و الوجه فى ذلک اين است اوّلاً در اين روايت حسن ابن محبوب فرض كند كه اين جس متنجّس شده است و عدم تنجّس موضع السّجود معتبر است اين در ذهنش بوده است ما اصلاً اين را نمى‏دانيم. اصل اين موضع الجبهه بايد پاك بوده باشد يعنى متنجّس به نجاست حكمى نباشد. نه متنجّس يعنى عين النّجس نباشد آن جا. نه، در ذهنش اين بوده است كه موضع السّجود بايد تنجّس حكمى نداشته باشد و بايد پاك بوده باشد و امام (ع) او را تقرير كرده باشد به معتقدش ما علم غيب نداريم. اين را از كجا بفهميم؟ كه او عقيده‏اش اين بود كه اگر مسجد الجبهه تنجّس حكمى داشت، نه عين النجاسة، تنجّس حكمى داشت نمى‏شود به او سجده كرد، اين معتقدش بود و امام (ع) او را اقرّ على معتقده و حسن ابن محبوب فرضش اين بود كه جصّ متنجّس شده است پس چون كه مسجد الجبهه بايد پاك بشود پس نمى‏شود به اين جص سجده كرد. امام (ع) هم در جواب فرمود نه جص پاك شده است. تنجّس حكمى‏اش مرتفع شده است بالماء و النّار. ما راهى به اينها نداريم. چرا راهى نداريم؟ براى اينكه عرض مى‏كنم اگر اين نحو بوده باشد، اوّلاً يك اشكالى كه اين اشكال قابل جواب است و خودم مى‏گويم. يك اشكال اين است كه آن وقت امام (ع) در جواب بايد بفرمايد كه انّ الماء قد طهرّه. آب جص را پاك كرده است. چون كه جص غسل بالماء. ما طهّره. ولكن امام (ع) فرمود: «انّ النّار و الماء قد طهّراه» [6]

دو تايى‏اش او را پاك كرده‏اند. خوب اين ظاهرش اين است كه جص را اين دو تا پاك كرده‏اند. ظاهرش اين است. نار آن ازره را پاك كرده است. عظام الموتي را پاك كرده است. و آب هم جصّ را پاك كرده است. اين خلاف ظاهر است. بله محتمل است.

 عرض كردم ممكن است كسى بگويد كه نه، اين بالاخره برمى‏گردد به اين. اين عيبى ندارد. اين اگر بوده باشد. ولكن يك خلاف ظاهرى است. كه ظاهرش اين است كه جصّ را اين ماء و آتش هر دو پاك كرده‏اند. و ثانياً شما نگاه بكنيد به خارج. اين عذره، عذرة الانسان فرض مى‏كنيم. عذره انسان، عذره ظاهر است در آن مدفوع انسان و ربّما بر مدفوع آن حيواناتى كه مثل كلب است و خنزير است و غير ذلک كه جيفه دارند و بو دارند به آنها هم عذره اطلاق مى‏شود.(طرف ب نوار)

 ربّما به او هم عذره اطلاق مى‏شود. وقتى كه اين جور شد، پس عذره‏اى كه هست، فرض مى‏كنيم عذرة مدفوع انسان است. مدفوع انسان را مى‏سوزانند يعنى چه؟ اين عادتاً به اين است كه اين مستراح‏هايى كه بوده است كه پشت بام‏ها يا در خرابه‏هاى كوچه‏ها كه مى‏رفتند آن جا قضا حاجت مى‏كردند، آنها مى‏ماند آن جا خشك مى‏شد. بعد آنها را بايد حمل كرد. از پشت بام بايد با گونى و اينها حمل كرد. اينها است كه جمع مى‏شد. يك فايده‏اش سوزاندن بود. اين جور است. ما ديديم اين را. ديديم در اين بلادى كه هست حتّى در نجف الاشرف آن قدر كومه است كه آن جا جمع شده است.

 لابد آن جا يك كسى برده است آنها را. ولكن آن زمان چون كه وسائل وقود بود، وقود مثل اين زمان نبود، اينها را مى‏بردند وقود مى‏كردند. اين عذره‏اى كه گذاشته مى‏شود روى سنگ گچ، اين عذره‏اى كه هست، عذره يابسه است. نوعاً همين جور است. او كه سنگ را نجس نمى‏كند. كلّ يابسٍ زكى. و توى آن هم يك مختصر مرطوب است. (قطع نوار)

 عرض نشده است كه او به جص اصابت كرده است. آن كه متعارفاً عذره يوقد على الجص اين است. و امّا عظام الموتي اصلاً خودش پاك است. سابقاً گفتيم كه چند چيز از ميته زكى است. يكى از آنها عضم بود كه هم سيّد فرمود، هم ديگران فرمودند، هم روايات فرمود. على هذا وقتى كه اينها را سوزاندند يعنى آن سنگ آهك را به اينها پختند، آن سنگ نجس نمى‏شود كه. اين در ذهن حسن ابن محبوب اين بود كه بالاخره آن را كه روى سنگ گذاشتند و آنها را سوزاندند، از اين عظام الموتي و از اين عذره ولو بعد از اينكه اينها رُماد شدند اثرى در گچ مى‏ماند. اين جور است ديگر. اثرى در گچ مى‏ماند. خوب به عذره كه نمى‏شود سجده كرد. ولو رمات بشود. خاكستر بشود. استحاله بشود. به عظام كه نمى‏شود سجده كرد ولو اين عظامى كه هست استحاله بشود. اگر نگوييم كه ظاهر روايت اين است. لا اقل محتملش اين است كه او احتمال مى‏داد كه اين گچ را هم كه بعد استعمال كرده‏اند امام (ع) سؤال مى‏كند از او كه من سجده كنم يا نه، در اين آثار آن عذره است ولو آثار استحاله شده‏اش. آثار آن عظام است كه به آنها نمى‏شود سجده كرد. سجده مى‏شود كرد يا نه؟ چون كه نجس العين است. ولو استحاله شده است و پاك شده است نمى‏شود سجده كرد بر او. امام (ع) فرمود، نه. دلت را خائف نكن. عيب ندارد. انّ الماء و النّار قد طهّرا. آن اثرى كه در گچ بود از آن عظام الموتي و هكذا عذره و همه اينها سوخته است ديگر و از بين رفته است و آن اثرى كه عند الوضع بود يا اثرى كه عند الاحتراق بود، آنها رفته است. اگر چيزى هم بوده باشد از آن آثار به آب از بين مى‏رود. اين را مى‏دانيد وقتى كه گچ را كه درست مى‏كنند آب كه ريختند آن را با دست يا با چيز ديگر نوعاً با دست است كه كارگر گچ را قاطى مى‏كند بعد از اينكه آب ريخت آن اثر مستهلك مى‏شود. اگر اثرى هم بود ان طهّراه يعنى مستهلك كرد. از بين برد. طهارت به معنا استهلاك و پوشاندن شى‏ء استعمال شده است. قد طهّراه كه او را پاك كرده است. اين معنايش اين است. چرا اين است؟ اين اگر بوده باشد حرف حسابى است. تقريب است. عادتاً هم همين جور است. عذره يك اثرى مى‏ماند از او در گچ و هكذا از اين عظام يك اثرى مى‏ماند ولو سوخته شده‏اش، استحاله‏اش به آنها نمى‏شود سجده كرد. استحاله بشود مى‏شود سجده كرد. آب كه ريختند. چرا ما مى‏گوييم متعيّن اين است؟ براى اينكه آن توجيه صحيح نيست. چرا صحيح نيست؟

 اوّلاً شما ديده‏ايد در آن جا، ما در آن جا هم ديده‏ايم. آنى كه عادتاً گچ را درست مى‏كنند، گچ را درست مى‏كنند به اينكه در ظرف آب را مى‏ريزند بعد با مشتها و با دستها پر مى‏كند يا با چيز ديگر گچ را تدريجاً مى‏ريزد به آن آبى كه در اناء است. متعارفش اين است. وقتى كه متعارفش اين شد، بسا اوقات اين گچ را كه به آب مى‏ريزد و مى‏ريزد، به حدّى مى‏رسد كه آن گچ آب را جذب مى‏كند. ديگر آب نمى‏ماند. مع ذلک آن كارگر يك مشتى از گچ برمى‏دارد رويش مى‏پاشد. خصوصاً گچ‏هايى كه در عراق و در بلاد عربيه استعمال مى‏كنند شبيه رمل است. بدان جهت رويش خشك مى‏ماند. بعد يواش يواش آن رطوبت از آنهايى كه مرطوب است سرايت به اين مى‏كند. بعد هم خدادادى است. دست داده است. با دست اين را نرم مى‏كنند و مى‏شود قابل استعمال. يك چيز نرم و محكمى مى‏شود. خوب عرض مى‏كنيم افرض عادتاً اين جور است. ما اگر قائل شديم كه ماء قليل متنجّس است، آن مشت اوّل را كه ريخت آن آب نجس مى‏شود. بدان جهت آن گچ را بعد در تجصيص استعمال بكند مى‏شود نجس. اگر گفتيم آب قليل نجس نمى‏شود، آن مشت اخيرى كه روى آن مى‏پاشد او چه جور پاك شد؟ او كه غسل نشده است. به آن رطوبت سرايت كرده است از آن اجزاء ديگر به اين. ماء نفوذ نكرده است. آن رطوبت آنها منتقل شده است به اين اجزاء. اينها كه شسته نشده‏اند. آب به‏ اينها نرسيده است. عادتش اين جور است. امام (ع) استفصال هم نكرد كه اين چه جور تجصيص شده است. امّا اينكه اوّل گچ را بريزند، بعد آب بريزند، شايد اين شى‏ء نادرى بوده باشد. انسان ممكن است در خانه‏اش بلد هم نيست اين كار را بكند، ولكن كارگرها، آنهايى كه بنّا هستند، اين چيز نادرى است.

 بدان جهت امام (ع) بدون استفصال از اينها فرمود انّ الماء و النّار قد طهّراه اين معلوم مى‏شود كه اين طهارت به آن معناى تنجّس نيست. آن تنجّس در روايت فرض نشده است. نه سائل فرض كرده است. و نه هم خارجاً مى‏شود عادتاً. چون كه عذره‌ها يابس مى‏شوند. و عظام الموتي هم كه اصلاً نجس نيست تا متنجّس بشود. حتّى آن نخاعى كه توى آن است. فرقى نمى‏كند. آنها نجس نيستند و متنجّس نمى‏شود جس. اين اوّلاً و ثانياً اگر متنجّس بشوند با اين جور پاك نمى‏شود. عنوان غسل صدق نمى‏كند. ولو به آنى كه اوّل ريخت در كاسه عنوان غسل صدق كند كه آب خودش احاطه كرد او را در حالى كه آب است. و امّا در جاهايى كه فرض بفرماييد كه گفتيم رويش مى‏پاشند خصوصاً گچ‏هاى آن جا كه بايد پاشيده بشود رويش گچ خشك به آنها عنوان غسل صدق نمى‏كند. روى اين حسابى كه هست در ما نحن فيه اين روايت معنايش اين مى‏شود. يك چيزى بگويم برايتان كه قلبتان خاطر جمع بشود كه تطهير ربّما استعمال مى‏شود در پوشاندن نجس يعنى در پوشاندن متنجّس و در پوشاندن عين النّجس كه استهلاك هم يك نحو از پوشاندن است، در وسائل، باب يازدهم، ابواب احكام المساجد، جواز اتّخاذ الكنيف مسجداً او مسجداً بعد تنظيفه ولو بطرح التّراب على النّجاسة در اين راتباط رواياتی است. روايت اولی که صحيحه حلبى[7] است می گويد: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَيَصْلُحُ الْمَكَانُ الَّذِي كَانَ حَشّاً - زَمَاناً أَنْ يُنَظَّفَ وَ يُتَّخَذَ مَسْجِداً » آيا مى‏شود مكانى كه سابقاً حشى بود يعنى محل همان قضا حاجت بود. يك گودى، گودى برده مى‏شد «ان ينظّف» آنها تنظيف بشود «فَقَالَ نَعَمْ- إِذَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ مَا يُوَارِيهِ- فَإِنَّ ذَلِكَ يُنَظِّفُهُ وَ يُطَهِّرُهُ» او را پاك مى‏كند. اين تطهير به چه معنا است؟ تطهير به معناى پوشاندن است ديگر. و هكذا روايت سوّمى [8]هم همين جور است. «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَكَانِ يَكُونُ خَبِيثاً- ثُمَّ يُنَظَّفُ وَ يُجْعَلُ مَسْجِداً قَالَ- يُطْرَحُ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ حَتَّى يُوَارِيَهُ فَهُوَ أَطْهَر» و هكذا روايات ديگر. عرض مى‏كنم اين بعيد هم نيست كه تطهير انّ النّار و الماء قد طهّرا معنايش همين است. مثل اينكه خدا رحمت كند صاحب وسائل را آن هم همين را فهميده است از اين روايت. طهارت يعنى همان نظافت است و كانّ آن اثر از بين مى‏رود. بدان جهت در ذيل روايت دارد تطهير النّار للنّجاسه...كه همان عذره است. و تطهير الماء اعني به ما يحيل به بالجصّ يراد به حصول النظافت و زوال النّفره كه همان نفرت جاى تنفّر است كه آن عذره اثرش اين جا است من به او سجود كنم، نه آن مستهلك مى‏شود و متوارى مى‏شود. به واسطه ما اشكالى ندارد. سؤال؟ برويد پيش گچ پزها. آب ريخته نمى‏شود. سنگ را مى‏پزند. چون كه اگر نپزند خورد نمى‏شود، آرد نمى‏شود. بعد نرم مى‏كنند بعد مى‏آورند خانه شما. بعد كارگر آب مى‏ريزد روى آن و مى‏دهد به دست بنّا، بنّا هم مى‏كشد روى ديوارها. اين مثل آهك است ديگر. گچ و آهك يك جور هستند ديگر. آن هم سنگ است كه مى‏پزند بعد آن را مى‏آورند و آب مى‏زنند و استعمال مى‏كنند كما اينكه ديده‏ايد. پس على هذا الاساسى كه هست انّ الماء و النّار قد طهّراه بعضى‏ها اين نار را به شمس حمل كرده‏اند. گفته‏اند انّ الماء و النّار قد طهّراة آب مرطوبش كرد آن جص را عند التجصيص. شمس هم كه نار است، آن هم خشك كرد. كلّما جفّفه الشّمس فلا بأس بسجود ليف هو طاهر. اين جور معنا كرده‏اند. اوّلاً نار آتش گفته بشود و اراده شمس بشود خودش خلاف ظاهر است. خصوصاً در جايى كه نار مسبوق به ذكر نار حقيقى است كه ان الجص يوقد عليه العذره و عظام الموتي كه نار حقيقى مسبوق است در سؤال فرض شده است. اين جا نار را به شمس حمل كردن مثل باد را به مطر حمل كردن است. هيچ فرقى ندارد. در جايى كه صحبت از باد است، شما در باد حرف مى‏زديد بعد بگوييد مراد مطر بود. اين نمى‏شود. اين رويه تكلّم نيست. الحمد الله ربّ العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص83-84.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص84.

[3] و قيل لا يطهر و يجوز الصلاة عليها، و به قال الراوندي منا، و صاحب الوسيلة، و هو جيد؛ جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر‌، (قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام‌، چ1، ت1407)، ج1، ص446.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الْجِصِّ- يُوقَدُ عَلَيْهِ بِالْعَذِرَةِ وَ عِظَامِ الْمَوْتَى- ثُمَّ يُجَصَّصُ بِهِ الْمَسْجِدُ أَ يُسْجَدُ عَلَيْهِ- فَكَتَبَ إِلَيْهِ بِخَطِّهِ أَنَّ الْمَاءَ وَ النَّارَ قَدْ طَهَّرَاهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص527.

[5] دسومت: چربي.

[6] ر. ک: شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص527.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَيَصْلُحُ الْمَكَانُ الَّذِي كَانَ حَشّاً - زَمَاناً أَنْ يُنَظَّفَ وَ يُتَّخَذَ مَسْجِداً فَقَالَ نَعَمْ- إِذَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ مَا يُوَارِيهِ- فَإِنَّ ذَلِكَ يُنَظِّفُهُ وَ يُطَهِّرُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)،ج5، ص209.

[8] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَكَانِ يَكُونُ خَبِيثاً- ثُمَّ يُنَظَّفُ وَ يُجْعَلُ مَسْجِداً قَالَ- يُطْرَحُ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ حَتَّى يُوَارِيَهُ فَهُوَ أَطْهَرُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج5، ص210