«...ويشترط في صحة الصلاة أيضاً إزالتها عن موضع السجود دون المواضع الأخر فلا بأس بنجاستها إلّا إذا كانت مسرية إلى بدنه أو لباسه»[1].
كلام در اعتبار طهارت مسجد الجبهه بود در صلاة، كه فرمود در عروه [2]واجب است ازاله نجاست از مسجد الجبهه، دون ساير مواضع سجود. عرض كرديم اين طهارت مسجد الجبهه كانّ متسالمٌ عليه است عند المشهور. و مخالفى در مسأله نقل نشده است الاّ عن الرّاوندى و صاحب الوسيله. [3] رواندی، صاحب وسيله و بعضیها ملتزم شده اند كه شمس آن موضعى را كه خشك مىكند و پاک نمی کندو مطهّر متنجّس منحصر به استعمال الماء است. مع ذلک اين جمع ملتزم شدهاند آن حصير يا زمين كه متنجّس است اگر به شمس جفاف پيدا كند، مىشود به آن جا سجده كرد. كانّ اينها قائل هستند كه در تجفيف الشّمس يك عفوّى است. كه مىشود به موضع متنجّس كه جفّفه الشّمس به او سجده كرد. اين كانّ عفو است نه اينكه مطلقا به متنجّس مىشود سجده كرد.
و كيف ما كان بعد از تسالم اين حكم عند المشهور كلام واقع مىشود آيا اين حكم فقط دليلش اين شهرت و تسالم مشهور است يا از روايات مىشود اين حكم را استفاده كرد كه مسجد الجبهه بايد پاك بوده باشد. عمده روايتى كه در مقام ذكر شده است كه از او مىشود استفاده كرد كه مسجد الجبهه بايد پاك بوده باشد صحيحه حسن ابن محبوب[4] است.
اين صحيحه حسن ابن محبوب در باب 81 از ابواب النّجاسات اين جور ذكر شده است «محمد بن الحسن باسناده عن الحسن ابن محبوب» كه شيخ اين روايت را از كتاب حسن ابن محبوب كه نزد شيخ الطّائفه بود از آن كتاب نقل مىكند. سند شيخ هم به آن كتاب، سندش اجلّا هستند. سند صحيح است. و حسن ابن محبوب هم جلالتش واضح است. «قال، سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) سؤال كردم از ابو الحسن (ع) «عَنِ الْجِصِّ- يُوقَدُ عَلَيْهِ بِالْعَذِرَةِ وَ عِظَامِ الْمَوْتَى» گچ يوقد عليه او را طبخ مىكنند. يوقد عليه يعنى وقود قرار داده مىشود روى جَسْ عذره و عظام الموتي. استخوانهاى حيوانات ميته. اينها وقود اين طبخ است. «ثُمَّ يُجَصَّصُ بِهِ الْمَسْجِدُ» ُ با اين گچ، گچ كارى مىشود مسجدِ انسان. آن جايى كه سجود مىكند. «أَ يُسْجَدُ عَلَيْهِ» بعد از اينكه آن مسجد با اين جور گچى گچ كارى كردند مىشود رويش سجده كرد يا نه؟ «فَكَتَبَ إِلَيْهِ بِخَطِّهِ» ، حسن ابن محبوب مىگويد امام (ع) به خطّ خودش به من نوشت. «أَنَّ الْمَاءَ وَ النَّارَ قَدْ طَهَّرَاه»، آب و آتش اين گچ را پاك كردهاند و سجده كردن روى آن اشكالى ندارد. انشاء الله در باب سجود مىآيد. آنى كه معتبر است در سجده، سجده بايد على الارض باشد. ولو آن ارض جزء معدن بوده باشد. معدنى بوده باشد كه به او ارض صدق كند. مثل گچ، آهك و اينها. ولو بعضىها اشكال كردهاند لعلّ مشهور است. آن معادنى كه آنها ارض به آنها صدق مىكند ولو ارض صدق كند نمىشود سجده كرد. اين روايت هم از آن رواياتى است كه دلالت مىكند بر اينكه نه، مىشود سجده كرد بر ارض ولو عنوان معدن به او صدق كند. ولكن از ارض بوده باشد، نه مخلوق فى الارض بوده باشد. مثل نفت و امثال ذلك.طلا و نقره. عرض مىكنم بر اينكه به اين روايت استدلال كردهاند. وجه استدلال اين است در ما نحن فيه در ذهن حسن ابن محبوب اين بود كه اين گچ وقتى كه با عذره و عظام الموتي طبخ شد، قهراً اين گچ متنجّس مىشود. در نظرش اين جور بود. براى اينكه به ملاقات العذره آن سنگ گچ نجس مىشود. به ملاقات عظام الموتي نجس مىشود. خصوصاً بر اينكه اينها وقتى كه شروع كردند به سوختن مادّه دسومتى[5] دارد اين استخوانها آنها به گچ اصابت
مىكنند. و گچ آن وقت نجس مىشود. ذهنش اين بود كه به اين گچ نبايد سجده كرد. چون كه طهارت مسجد الجبهه شرط است. در ذهنش اين جور بود. امام (ع) در مقام جواب نفرمود، اين را كه در ذهنت است دور بينداز. مسجد الجبهه لازم نيست پاك بشود. اگر نجس بشود ولو نجس خشك عيبى ندارد. يعنى متنجّس خشك. جص(گچ) اگر متنجّس بشود ولكن خشك است. عيبى ندارد مسجد الجبهه. تقرير كرد امام (ع) سائل را به مرتكز خودش. كه در مسجد الجبهه در مواضع سجود كه متيقّنش مسجد الجبهه است. در مسجد الجبهه متيقّناً طهارت معتبر است. پس به اين جصّ مىشود سجده كرد يا نمىشود، امام (ع) فرمود بر اينكه اين گچ پاك شده است. آنى كه در ذهنش بود، كه به متنجّس نمىشود سجود كرد، كه متيقّن موضع الجبهه است، امام (ع) او را تقرير كرد. و الاّ اگر طهارت موضع السّجده شرط نبود، موضع الجبهه هم شرط نبود، مىفرمود فلا بأس به سجود على الارض متنجّسة و الجصّ المتنجّس اذا كان يابساً وقتى كه يابس شد. در اين صورت ما استفاده مىكنيم كه مسجد الجبهه بايد پاك بشود. آن وقت كلام در اين واقع مىشود كه امام (ع) فرمود بر اينكه اين گچ پاك شده است. و تعليل فرمود. يعنى در جواب فرمود «انّ الماء و النّار قد طهّراه» آن جصّ را پاك كردهاند. كلام واقع مىشود اين آب و آتش چه جور اين گچ متنجّس را پاك كردهاند كه امام (ع) مىفرمايد. اين را مىگويند فقه الحديث آنى كه امام (ع) فرموده است غير از آن كه تقرير كرده است سائل را على مرتكز يك حكمى فرموده است كه جصّ پاك شده است. اين چه جور پاك شده است كه امام (ع) فرمود نار و ماء پاك كردهاند اين جصّ را. بعضىها گفتهاند افرض كه ما نفهميم كه چه جور پاك شدهاند. اين ضررى به استدلال نمىرسانند. چرا؟ چون كه استدلال به تقرير السّائل على ما فى ذهنه بود. آن كه در ذهن سامع بود كه به متنجّس نمىشود سجده كرد، او را امام (ع) تقرير كرد.
افرض نفهميديم كه اين جصّ چه جور پاك شده است. ولكن بعضىها فرمودهاند كه مىشود گفت كه امام (ع) كه فرمود: «انّ الماء و النّار قد طهّراه» مراد امام (ع) چيست؟ اين جور فرمودهاند، بر اينكه وقتى كه اين عذره و عظام الموتي اينها محترق شدند و سوختند، پاك مىشوند خودشان. چون كه استحاله است. انشاء الله خواهد آمد كه اعيان نجسه و المتنجّسه اگر در آنها استحالهاى حاصل بشود، استحاله از مطهّرات است. يعنى مطهّرات است يعنى موضوع النجاسة و معروض النجاسة منتفى مىشود. استحاله در اعيان النّجسه موضوع نجاست را از بين مىبرد و استحاله در متنجّسات معروض يعنى آنى كه تنجّس او را از بين مىبرد و مبدّل به شىء آخر مىكند. كه آن شىء آخر ملاقات نكرده بود با نجس. پس استحاله از مطهّرات است. نار پاك كرده است يعنى نار استحاله كرده است اين عظام الموتي و عذره را. اينها را خاكستر كرده است. بدان جهت عذره و هكذا عظام الموتي ديگر پاك هستند و اگر دسومتى يا مخى كه از داخل عظم خارج شده است اگر آن هم روى گچ افتاده بود آن هم سوخته و خاكستر شده است. عين النّجس باقى نمانده است. مطهّريت نار از اين جهت است. و امّا آب پاك كرده است اين را مىدانيد. آن وقتى كه گچ را مىخواهند تجصيص كنند يعنى استعمال بكنند در سفيد كارى و در جايى بخواهند استعمال بكنند يا اين است كه ظرف را پر از آب مىكنند و جص را بعد از اينكه خورد كردند و الك كردند و هر چه كار كردند و نكردند، بعد از طبخ اين را وقتى كه اين را آرد كردند و ريز كردند اين را در آب مىريزند. وقتى كه در آب ريختند مهيّا مىشود براى استعمال. يا مثلاً گچ را در ظرف مىريزند و بعد آب مىريزند رويش، مهيّا مىكنند استعمال مىكنند اين گچ را. فرمودهاند كه در هر دو صورت غسل گچ متنجّس محقق مىشود. چون كه گچ از متنجّسات است. مثل ارض متنجّسه. فرقى نمىكند. چه جورى كه عرض متنجّس را با يك دفعه شستن پاك مىشود، با غير بول باشد به ماء القليل هم بوده باشد در غير البول به يك دفعه شستن زمين متنجّس پاك مىشود. اين گچ هم به غير بول متنجّس بود. مفروض كلام اين است. به يك دفعه شستن پاك مىشود. وقتى كه اين جور شد گچ را در انائى ريختند و با آن دلو روى آن آب ريختند به حيثٌ كه آب به تمام اجزاء گچ رسيد، گچ مىشود پاك. ولو غساله خارج نشود. آن مقدارى آب مىريزند كه آن مقدار را خود گچ جذب مىكند. اين جور است ديگر. ولو چون كه آب به تمام اجزائش رسيده است، غسل محقق مىشود. حيثٌ كه سيجىء انشاء الله در تحقق الغسل در مثل الارضى و صابونى و هكذا مثل گندم و برنج و امثال اينها كه اينها بواطنشان نجس شده است، كه اينها را كه مىخواهيم تطهير كنيم در صدق غسل در اينها خروج غساله از باطن معتبر نيست. همين كه آب طاهرى كه ريخته شده است به باطن صابون رسيد، همين كه آب طاهرى كه به جوف گندم و برنج و امثال ذلک رسيد به مجرّد رسيدن صدق مىكند كه غَسل ذلک. غسل شسته شد. مثل همين جور است ديگر كه اين برنج را كه شستى يا نشستى مىگويد شستهام ولو غساله از باطن خارج نشده است. على هذا الاساس وقتى كه گچ را در آن ظرف ريختند بعد آب قليل را ريختند به حيثى كه به تمام گچ رسيد، عنوان غَسل صدق مىكند. و الاّ اگر عنوان غسل صدق نكند در ارض رخوه، ارضى كه خاك سفت ندارد. نرم است خاكش به نحوى كه هر چه آب بريزى مىكشد پايين. اين ارض فرض بفرماييد تا يك مترش متنجّس است. ما آبى ريختيم كه تا يك متر فرو رفت همهاش پاك مىشود. خروج غساله معتبر نيست. كما اينكه آب طاهر به جوف صابون، به جوف گندم و برنج برسد و منفصل نشود غسل صدق مىكند، غسلى كه مطهّر است در خبث معتبر است. كما اينكه او صدق مىكند در آن جاها، اين گچ هم شسته شد. يا فرقى نمىكند. آب را اوّل در ظرف ريختيم بعد گچ را ريختيم به حيثٌ كه آن آب به تمام اجزاء گچ ريخته شده است در گچ رسيد، عنوان غسل صدق مىكند. غسل صدق مىكند. گچ هم پاك شد. ثمّ يجصّص به المسجد ايسجد عليه؟ قال، نعم. انّ الماء و النّار قد طهّرا اين درست مىشود.
پس اشكالى در فقه الحديث نيست. حديث در من حيث الفقهاش اشكالى ندارد. ولو ذكرنا اگر اين اشكال را هم نمىتوانستيم مراد امام را حل كنيم و علمش را ارجاع به خودش مىكرديم مع ذلک به استدلال به اين حديث بر طهارت مسجد الجبهه خالى از اشكال است. حيثٌ كه استدلال به تقرير الامام (ع) است. سائل را على معتقده و على مرتكز به آن تقرير موجود بوده است كما ذكرنا. اين چه ذيل اين حديث درست بشود يا درست نشود. سؤال؟ عرض مىكنم بر اينكه اگر آنهايى كه انشاء الله خواهيم گفت. آنهايى كه شرط كردهاند كه بايد آب قليل وقتى كه متنجّس را به او تطهير مىكنند كه سابقاً هم گفتيم. گفتهاند شرط است بر اينكه آب قليل وارد بشود بر متنجّس و امّا اگر متنجّس وارد بر ماء قليل بشود، اين شرط منصوص در روايات نيست كه شرط غسل به ماء قليل اين است. اين از ناحيه التزام به انفعال ماء قليل چون كه منفعل مىشود به ملاقات النّجاست از اين جهت گفتهاند كه اگر آب در ظرف بشود نجس را وارد بكند متنجّس را، مىشود ادخل يده و يقذره. آن ديگر قابل تطهير نيست كه پاك بشود. روى اين اساس است. اگر كسى ملتزم شد كه ماء القليل متنجّس مىشود، مىگويد اين جور تجصيص مىشود كه آب ريخته بشود بر گچ. آن كسى كه گفت نه، من معتبر نمىدانم آب قليل نه، منفعل نمىدانم. هر دو جورش غسل محقق مىشود. اين هم فرمايش ايشان است. سؤال؟ اذا غسل فلا بأس ديگر. اذا غسل است ديگر. ما استفاده كرديم اطلاقات داشتيم. اطلاق را هم درست كرديم. كلّ متنجّس غسل بماء الطاهرٍ يطهر. به ماء طاهر شسته بشود پاك مىشود. اين اطلاق داشيم. اين هم غسل بماءٍ طاهر. شما زمين را چه جور الان چشم باز كردهايد موزائيك ديدهايد، اسفالت ديدهايد، سنگ فرش ديدهايد، اين خاكهايى كه بود، اين خاكها را چه جور پاك مىكنند؟ خاك كوچه، خاك خانه، حياط و امثال ذلک. آب مىريزند پاك مىشود. همين كه آب را جذب كرد و آب به تمام رسيد مىشود غَسل و غُسل صدق مىكند و پاك مىشود. و انفصال غساله هم هيچ اعتبارى ندارد. مطلقا در مثل اين موارد. بعيد نيست كه گفته بشود وصول الماء وقتى كه به تمام اجزاء شد، ولو از او جدا نشود، عنوان غسل صدق مىشود.
سؤال؟ من تعجّب مىكنم از حرفهايى كه شما مىگوييد. اصل معتبر است در او! اصل اخراج غساله است. سؤال؟
عرض مىكنم چيزهايى كه قابل عصر است در آنها اخراج غساله معتبر است تا صدق عنوان غسل كند. و امّا در مثل صابون، مثل زمين، مثل گندم و برنج عصر كنيد، شما بگوييد به آن خادمهتان يا به اهل بيتتان بفرماييد اين برنجها را عصر كن. ببينيد چه مىگويد. آن قابل عصر نيست. سؤال؟ كلام ما اين است كه اين معتبر نيست. بدان جهت اگر اين معتبر باشد، ديگر صابون قابل تطهير نمىشود. وقتى كه نجاست به جوفش رسيد، برنج ديگر قابل تطهير نمىشود. زمين رخوه قابل تطهير نمىشود. سؤال؟ برنج را مىخوريد. چه جور باطنش مىماند؟ ما دليل داشتيم كه كلّ متنجّسٍ غسل بماءٍ يطهر. اين را قبول داريم ما. كلام اين است كه آيا صابون را اگر انسان ولو به آب قليل بريزد يواش يواش به نحوى كه آن آب قليلى كه ريخته مىشود به جوفش نفوذ كند، اگر كسى پرسيد كه اين صابون نجس بود. چه كردى با اين؟ شستم. آنى كه شما مىگوييد شستم، عرب مىگويد غسل. شسته شد. و روايت هم فرمود بر اينكه كلّ متنجسٍ غسل بماءٍ طاهر يطهر. اين اين جور فرمايشى و اين توجيهى را در اين روايت كردهاند. آيا اين توجيه، توجيه درستى هست يا توجيه درستى نيست. عرض مىكنم بر اينكه به نظر ما اين است كه اين توجيه درست نيست. به نظر قاصر ما اين است. و الوجه فى ذلک اين است اوّلاً در اين روايت حسن ابن محبوب فرض كند كه اين جس متنجّس شده است و عدم تنجّس موضع السّجود معتبر است اين در ذهنش بوده است ما اصلاً اين را نمىدانيم. اصل اين موضع الجبهه بايد پاك بوده باشد يعنى متنجّس به نجاست حكمى نباشد. نه متنجّس يعنى عين النّجس نباشد آن جا. نه، در ذهنش اين بوده است كه موضع السّجود بايد تنجّس حكمى نداشته باشد و بايد پاك بوده باشد و امام (ع) او را تقرير كرده باشد به معتقدش ما علم غيب نداريم. اين را از كجا بفهميم؟ كه او عقيدهاش اين بود كه اگر مسجد الجبهه تنجّس حكمى داشت، نه عين النجاسة، تنجّس حكمى داشت نمىشود به او سجده كرد، اين معتقدش بود و امام (ع) او را اقرّ على معتقده و حسن ابن محبوب فرضش اين بود كه جصّ متنجّس شده است پس چون كه مسجد الجبهه بايد پاك بشود پس نمىشود به اين جص سجده كرد. امام (ع) هم در جواب فرمود نه جص پاك شده است. تنجّس حكمىاش مرتفع شده است بالماء و النّار. ما راهى به اينها نداريم. چرا راهى نداريم؟ براى اينكه عرض مىكنم اگر اين نحو بوده باشد، اوّلاً يك اشكالى كه اين اشكال قابل جواب است و خودم مىگويم. يك اشكال اين است كه آن وقت امام (ع) در جواب بايد بفرمايد كه انّ الماء قد طهرّه. آب جص را پاك كرده است. چون كه جص غسل بالماء. ما طهّره. ولكن امام (ع) فرمود: «انّ النّار و الماء قد طهّراه» [6]
دو تايىاش او را پاك كردهاند. خوب اين ظاهرش اين است كه جص را اين دو تا پاك كردهاند. ظاهرش اين است. نار آن ازره را پاك كرده است. عظام الموتي را پاك كرده است. و آب هم جصّ را پاك كرده است. اين خلاف ظاهر است. بله محتمل است.
عرض كردم ممكن است كسى بگويد كه نه، اين بالاخره برمىگردد به اين. اين عيبى ندارد. اين اگر بوده باشد. ولكن يك خلاف ظاهرى است. كه ظاهرش اين است كه جصّ را اين ماء و آتش هر دو پاك كردهاند. و ثانياً شما نگاه بكنيد به خارج. اين عذره، عذرة الانسان فرض مىكنيم. عذره انسان، عذره ظاهر است در آن مدفوع انسان و ربّما بر مدفوع آن حيواناتى كه مثل كلب است و خنزير است و غير ذلک كه جيفه دارند و بو دارند به آنها هم عذره اطلاق مىشود.(طرف ب نوار)
ربّما به او هم عذره اطلاق مىشود. وقتى كه اين جور شد، پس عذرهاى كه هست، فرض مىكنيم عذرة مدفوع انسان است. مدفوع انسان را مىسوزانند يعنى چه؟ اين عادتاً به اين است كه اين مستراحهايى كه بوده است كه پشت بامها يا در خرابههاى كوچهها كه مىرفتند آن جا قضا حاجت مىكردند، آنها مىماند آن جا خشك مىشد. بعد آنها را بايد حمل كرد. از پشت بام بايد با گونى و اينها حمل كرد. اينها است كه جمع مىشد. يك فايدهاش سوزاندن بود. اين جور است. ما ديديم اين را. ديديم در اين بلادى كه هست حتّى در نجف الاشرف آن قدر كومه است كه آن جا جمع شده است.
لابد آن جا يك كسى برده است آنها را. ولكن آن زمان چون كه وسائل وقود بود، وقود مثل اين زمان نبود، اينها را مىبردند وقود مىكردند. اين عذرهاى كه گذاشته مىشود روى سنگ گچ، اين عذرهاى كه هست، عذره يابسه است. نوعاً همين جور است. او كه سنگ را نجس نمىكند. كلّ يابسٍ زكى. و توى آن هم يك مختصر مرطوب است. (قطع نوار)
عرض نشده است كه او به جص اصابت كرده است. آن كه متعارفاً عذره يوقد على الجص اين است. و امّا عظام الموتي اصلاً خودش پاك است. سابقاً گفتيم كه چند چيز از ميته زكى است. يكى از آنها عضم بود كه هم سيّد فرمود، هم ديگران فرمودند، هم روايات فرمود. على هذا وقتى كه اينها را سوزاندند يعنى آن سنگ آهك را به اينها پختند، آن سنگ نجس نمىشود كه. اين در ذهن حسن ابن محبوب اين بود كه بالاخره آن را كه روى سنگ گذاشتند و آنها را سوزاندند، از اين عظام الموتي و از اين عذره ولو بعد از اينكه اينها رُماد شدند اثرى در گچ مىماند. اين جور است ديگر. اثرى در گچ مىماند. خوب به عذره كه نمىشود سجده كرد. ولو رمات بشود. خاكستر بشود. استحاله بشود. به عظام كه نمىشود سجده كرد ولو اين عظامى كه هست استحاله بشود. اگر نگوييم كه ظاهر روايت اين است. لا اقل محتملش اين است كه او احتمال مىداد كه اين گچ را هم كه بعد استعمال كردهاند امام (ع) سؤال مىكند از او كه من سجده كنم يا نه، در اين آثار آن عذره است ولو آثار استحاله شدهاش. آثار آن عظام است كه به آنها نمىشود سجده كرد. سجده مىشود كرد يا نه؟ چون كه نجس العين است. ولو استحاله شده است و پاك شده است نمىشود سجده كرد بر او. امام (ع) فرمود، نه. دلت را خائف نكن. عيب ندارد. انّ الماء و النّار قد طهّرا. آن اثرى كه در گچ بود از آن عظام الموتي و هكذا عذره و همه اينها سوخته است ديگر و از بين رفته است و آن اثرى كه عند الوضع بود يا اثرى كه عند الاحتراق بود، آنها رفته است. اگر چيزى هم بوده باشد از آن آثار به آب از بين مىرود. اين را مىدانيد وقتى كه گچ را كه درست مىكنند آب كه ريختند آن را با دست يا با چيز ديگر نوعاً با دست است كه كارگر گچ را قاطى مىكند بعد از اينكه آب ريخت آن اثر مستهلك مىشود. اگر اثرى هم بود ان طهّراه يعنى مستهلك كرد. از بين برد. طهارت به معنا استهلاك و پوشاندن شىء استعمال شده است. قد طهّراه كه او را پاك كرده است. اين معنايش اين است. چرا اين است؟ اين اگر بوده باشد حرف حسابى است. تقريب است. عادتاً هم همين جور است. عذره يك اثرى مىماند از او در گچ و هكذا از اين عظام يك اثرى مىماند ولو سوخته شدهاش، استحالهاش به آنها نمىشود سجده كرد. استحاله بشود مىشود سجده كرد. آب كه ريختند. چرا ما مىگوييم متعيّن اين است؟ براى اينكه آن توجيه صحيح نيست. چرا صحيح نيست؟
اوّلاً شما ديدهايد در آن جا، ما در آن جا هم ديدهايم. آنى كه عادتاً گچ را درست مىكنند، گچ را درست مىكنند به اينكه در ظرف آب را مىريزند بعد با مشتها و با دستها پر مىكند يا با چيز ديگر گچ را تدريجاً مىريزد به آن آبى كه در اناء است. متعارفش اين است. وقتى كه متعارفش اين شد، بسا اوقات اين گچ را كه به آب مىريزد و مىريزد، به حدّى مىرسد كه آن گچ آب را جذب مىكند. ديگر آب نمىماند. مع ذلک آن كارگر يك مشتى از گچ برمىدارد رويش مىپاشد. خصوصاً گچهايى كه در عراق و در بلاد عربيه استعمال مىكنند شبيه رمل است. بدان جهت رويش خشك مىماند. بعد يواش يواش آن رطوبت از آنهايى كه مرطوب است سرايت به اين مىكند. بعد هم خدادادى است. دست داده است. با دست اين را نرم مىكنند و مىشود قابل استعمال. يك چيز نرم و محكمى مىشود. خوب عرض مىكنيم افرض عادتاً اين جور است. ما اگر قائل شديم كه ماء قليل متنجّس است، آن مشت اوّل را كه ريخت آن آب نجس مىشود. بدان جهت آن گچ را بعد در تجصيص استعمال بكند مىشود نجس. اگر گفتيم آب قليل نجس نمىشود، آن مشت اخيرى كه روى آن مىپاشد او چه جور پاك شد؟ او كه غسل نشده است. به آن رطوبت سرايت كرده است از آن اجزاء ديگر به اين. ماء نفوذ نكرده است. آن رطوبت آنها منتقل شده است به اين اجزاء. اينها كه شسته نشدهاند. آب به اينها نرسيده است. عادتش اين جور است. امام (ع) استفصال هم نكرد كه اين چه جور تجصيص شده است. امّا اينكه اوّل گچ را بريزند، بعد آب بريزند، شايد اين شىء نادرى بوده باشد. انسان ممكن است در خانهاش بلد هم نيست اين كار را بكند، ولكن كارگرها، آنهايى كه بنّا هستند، اين چيز نادرى است.
بدان جهت امام (ع) بدون استفصال از اينها فرمود انّ الماء و النّار قد طهّراه اين معلوم مىشود كه اين طهارت به آن معناى تنجّس نيست. آن تنجّس در روايت فرض نشده است. نه سائل فرض كرده است. و نه هم خارجاً مىشود عادتاً. چون كه عذرهها يابس مىشوند. و عظام الموتي هم كه اصلاً نجس نيست تا متنجّس بشود. حتّى آن نخاعى كه توى آن است. فرقى نمىكند. آنها نجس نيستند و متنجّس نمىشود جس. اين اوّلاً و ثانياً اگر متنجّس بشوند با اين جور پاك نمىشود. عنوان غسل صدق نمىكند. ولو به آنى كه اوّل ريخت در كاسه عنوان غسل صدق كند كه آب خودش احاطه كرد او را در حالى كه آب است. و امّا در جاهايى كه فرض بفرماييد كه گفتيم رويش مىپاشند خصوصاً گچهاى آن جا كه بايد پاشيده بشود رويش گچ خشك به آنها عنوان غسل صدق نمىكند. روى اين حسابى كه هست در ما نحن فيه اين روايت معنايش اين مىشود. يك چيزى بگويم برايتان كه قلبتان خاطر جمع بشود كه تطهير ربّما استعمال مىشود در پوشاندن نجس يعنى در پوشاندن متنجّس و در پوشاندن عين النّجس كه استهلاك هم يك نحو از پوشاندن است، در وسائل، باب يازدهم، ابواب احكام المساجد، جواز اتّخاذ الكنيف مسجداً او مسجداً بعد تنظيفه ولو بطرح التّراب على النّجاسة در اين راتباط رواياتی است. روايت اولی که صحيحه حلبى[7] است می گويد: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَيَصْلُحُ الْمَكَانُ الَّذِي كَانَ حَشّاً - زَمَاناً أَنْ يُنَظَّفَ وَ يُتَّخَذَ مَسْجِداً » آيا مىشود مكانى كه سابقاً حشى بود يعنى محل همان قضا حاجت بود. يك گودى، گودى برده مىشد «ان ينظّف» آنها تنظيف بشود «فَقَالَ نَعَمْ- إِذَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ مَا يُوَارِيهِ- فَإِنَّ ذَلِكَ يُنَظِّفُهُ وَ يُطَهِّرُهُ» او را پاك مىكند. اين تطهير به چه معنا است؟ تطهير به معناى پوشاندن است ديگر. و هكذا روايت سوّمى [8]هم همين جور است. «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَكَانِ يَكُونُ خَبِيثاً- ثُمَّ يُنَظَّفُ وَ يُجْعَلُ مَسْجِداً قَالَ- يُطْرَحُ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ حَتَّى يُوَارِيَهُ فَهُوَ أَطْهَر» و هكذا روايات ديگر. عرض مىكنم اين بعيد هم نيست كه تطهير انّ النّار و الماء قد طهّرا معنايش همين است. مثل اينكه خدا رحمت كند صاحب وسائل را آن هم همين را فهميده است از اين روايت. طهارت يعنى همان نظافت است و كانّ آن اثر از بين مىرود. بدان جهت در ذيل روايت دارد تطهير النّار للنّجاسه...كه همان عذره است. و تطهير الماء اعني به ما يحيل به بالجصّ يراد به حصول النظافت و زوال النّفره كه همان نفرت جاى تنفّر است كه آن عذره اثرش اين جا است من به او سجود كنم، نه آن مستهلك مىشود و متوارى مىشود. به واسطه ما اشكالى ندارد. سؤال؟ برويد پيش گچ پزها. آب ريخته نمىشود. سنگ را مىپزند. چون كه اگر نپزند خورد نمىشود، آرد نمىشود. بعد نرم مىكنند بعد مىآورند خانه شما. بعد كارگر آب مىريزد روى آن و مىدهد به دست بنّا، بنّا هم مىكشد روى ديوارها. اين مثل آهك است ديگر. گچ و آهك يك جور هستند ديگر. آن هم سنگ است كه مىپزند بعد آن را مىآورند و آب مىزنند و استعمال مىكنند كما اينكه ديدهايد. پس على هذا الاساسى كه هست انّ الماء و النّار قد طهّراه بعضىها اين نار را به شمس حمل كردهاند. گفتهاند انّ الماء و النّار قد طهّراة آب مرطوبش كرد آن جص را عند التجصيص. شمس هم كه نار است، آن هم خشك كرد. كلّما جفّفه الشّمس فلا بأس بسجود ليف هو طاهر. اين جور معنا كردهاند. اوّلاً نار آتش گفته بشود و اراده شمس بشود خودش خلاف ظاهر است. خصوصاً در جايى كه نار مسبوق به ذكر نار حقيقى است كه ان الجص يوقد عليه العذره و عظام الموتي كه نار حقيقى مسبوق است در سؤال فرض شده است. اين جا نار را به شمس حمل كردن مثل باد را به مطر حمل كردن است. هيچ فرقى ندارد. در جايى كه صحبت از باد است، شما در باد حرف مىزديد بعد بگوييد مراد مطر بود. اين نمىشود. اين رويه تكلّم نيست. الحمد الله ربّ العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص83-84.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص84.
[3] و قيل لا يطهر و يجوز الصلاة عليها، و به قال الراوندي منا، و صاحب الوسيلة، و هو جيد؛ جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر، (قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام، چ1، ت1407)، ج1، ص446.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الْجِصِّ- يُوقَدُ عَلَيْهِ بِالْعَذِرَةِ وَ عِظَامِ الْمَوْتَى- ثُمَّ يُجَصَّصُ بِهِ الْمَسْجِدُ أَ يُسْجَدُ عَلَيْهِ- فَكَتَبَ إِلَيْهِ بِخَطِّهِ أَنَّ الْمَاءَ وَ النَّارَ قَدْ طَهَّرَاهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص527.
[5] دسومت: چربي.
[6] ر. ک: شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص527.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَيَصْلُحُ الْمَكَانُ الَّذِي كَانَ حَشّاً - زَمَاناً أَنْ يُنَظَّفَ وَ يُتَّخَذَ مَسْجِداً فَقَالَ نَعَمْ- إِذَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ مَا يُوَارِيهِ- فَإِنَّ ذَلِكَ يُنَظِّفُهُ وَ يُطَهِّرُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)،ج5، ص209.
[8] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَكَانِ يَكُونُ خَبِيثاً- ثُمَّ يُنَظَّفُ وَ يُجْعَلُ مَسْجِداً قَالَ- يُطْرَحُ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ حَتَّى يُوَارِيَهُ فَهُوَ أَطْهَرُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج5، ص210