مسألة 2: « يجب إزالة النجاسة عن المساجد داخلها وسقفها وسطحها والطرف الداخل من جدرانها ، بل والطرف الخارج على الأحوط ، إلّا أن لا يجعلها الواقف جزءاً من المسجد ، بل لو لم يجعل مكاناً مخصوصاً منها جزءاً لا يلحقه الحكم ، ووجوب الإزالة فوري ، فلا يجوز التأخير بمقدار ينافي الفور العرفي ، ويحرم تنجيسها أيضاً ، بل لا يجوز إدخال عين النجاسة فيها وإن لم تكن منجّسة إذا كانت موجبة لهتك حرمتها ، بل مطلقاً على الأحوط ، وأما إدخال المتنجّس فلا بأس به ما لم يستلزم الهتك ».[1]
كلام در اين مسأله بود كه ازاله نجاسات عن المسجد وجوب نفسى دارد. ولو مسجد متنجّس بشود به نجاستى كه لا يتعدّى الى ثوب المصلّى فيه و الى بدن المصلّى فيه، اين ازاله نجاست و تطهير آن مسجد از واجبات نفسيه است در شرع. كلام در دليل اين حكم بود.
يك وقت انسان مىگويد آن مطلبى را كه مرحوم حاج آقا رضاى همدانى [2] در اين باب فرمودهاند. ايشان فرمودهاند اين وسوسهاى كه در اين روايات مىشود، به اين وسوسه ها اعتنا نمىشود. همين احتمالاتى كه ما در روايات متقدّمه ذكر كرديم، جلّ آن احتمالات را ايشان ذكر كرده است در آن اخبار. و در ذيل بيان فرموده است ولكن به اين وسوسهها و احتمالات رفع يد نمىشود از حكم. چرا؟ براى اينكه اين حكم، عند الفقها از مسلّمات است كه تنجيس مسجد كه حاصل شد ازاله او از واجبات نفسيه است. منتهى خدا رحمتش كند، مىگويد آنى كه مسلّم است، آن جايى است كه نجاست در ارض المسجد و در داخل مسجد بوده باشد. مثل جدران. آن جدران گفتيم كه شايد همان جدرانى كه نزديك به كف زمين است. اين جدران و كف مسجد اينها مسلّمات است. امّا بيشتر از اين كه طرف خارج بوده باشد يا سقف بوده باشد و امثال ذلک كه موجب هتك نشود در مسجد كما ذكرنا. آنها ديگر آن قدر متّفقٌ عليه و محرز نيست بوده باشد در كلمات اصحاب.
و شاهد بر اينكه اينها قدر متيقّن در كلمات اصحاب نيستند بلكه معلوم نيست ظاهر كلمات اصحاب آنها را هم بگيرد، رواياتى است كه وارد شده است در اتّخاذ الكنيفى مسجدا. كنيف يعنى آن جايى كه سابقاً آن جا قضا حاجت مىشد و تطهير مىشد آن جا. استنجاء مىشد. مكانى بود كه مصرفى نداشت. آنهايى كه مىآمدند قضا حاجت مىكردند آن جا، جايى بود مناسب به آن. چون كه زمان سابق اين جور نبود در زمان صدور روايات كه اين توالتهايى كه فعلاً مرسوم است كه اينها بوده باشد و متعارف بوده باشد. همين در آن مكانهايى كه خلوت است آن جاها قضا حاجت مىكردند و استنجاء مىكردند. سؤال شده است در روايات اين جور كنيفى كه خشك بود براى آن استنجاء و امثال ذلک، اين را مىخواهند مسجد قرار بدهند. آن جا امام (ع) فرمودهاند، وقتى كه تنظيف كردند و خاك ريختند عيبى ندارد. آن روايات اگر شما تأمّل بفرماييد، ناظر به مصلّى نيستند. كه سابقاً هم يك اشارهاى كرديم. فقط راجع به مصلّى بشوند. كه مرسوم بود در بيوت يك بيتى را نمازخانه درست مىكردند. آن جا وقت نماز مىرفتند نماز مىخواندند كه اسمش را مصلّى مىگفتند كه مصلّى البيت. در اين رواياتى كه اتّخذ الكنيف مسجداً، اين جور نيست كه آن كنيف را مصلّى البيت قرار مىدهند. فقط آن نيست. بلكه اين روايات ظاهرش اين است آن كنيف را مسجد قرار مىدهند كه ساير المساجد كه معدّ للصلاة بوده باشد. لصلاة النّاس. روى اين حساب امام (ع) فرموده است، اگر تنظيف بشود و خاك ريخته بشود اشكالى ندارد. وقتى كه اين خاك ريخته مىشود فرض كنيد آن عذرهها را جمع كرديم. خشك شده بود. جمع كردند و بردند بيرون. خاك هم ريختهاند. در ما نحن فيه باطن المسجد نجس است.
از اين روايات استفاده مىشود كه نجاست تنجّس باطن المسجد و امثال ذلک اين عيبى ندارد. وجوب الازاله نسبت به آنها نيست. بلكه بايد آن سطح و ظاهر كه روى آن نماز خوانده مىشود يا آنى كه ديوارهائي هست كه نزديك به آن مكانها است اينها بايد پاك بشوند. خود ايشان هم خدا رحمتش بفرمايد فرموده است دعواى اينكه تطهير مساجد از نجاسات و ازاله نجاسات حكم عام است. بلا فرقٍ من جدرانُها و سقفها و ظاهرها و باطنها. امّا مسجدى كه اوّلش كنيف بوده باشد، آن جا فقط ازاله نجاست از سطح ظاهر مىشود. و از آن مواردى مىشود كه ثوب مصلّى، بدن مصلّى عادتاً به آنها مماسه مىكند. فقط طهارت آنها معتبر است. اين قول به تفصيل وجهى ندارد. چون كه اگر مسجد اين جور است كه بايد پاك بشود يعنى اين قول به اين معنا مساعدت با آن ارتكازى كه گفته شد نمىكند. اگر قداست محل اقتضا مىكند كه اصلا حتّى جدرانش، حتّى سقفش و حتّى طرف خارج جدرانش آنها پاك بوده باشد، ديگر فرقى نمىكند ما بين مسجدى و مسجدى. روى اين اساس اين روايات يك قسمتش را بخوانيم ببينيد از اين روايات چه استفاده مىشود. اين روایات در باب جَوَازِ اتِّخَاذِ الْكَنِيفِ مَسْجِداً بَعْدَ تَنْظِيفِهِ وَ لَوْ بِطَرْحِ تُرَابٍ عَلَى نَجَاسَتِهِ. ، باب 11 در ابواب احكام المساجد آمده است.
روايت اوّلى، صحيحه عبيد الله ابن على الحلبى است. [3] « مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ». و سند صدوق هم به عبيد الله ابن على الحلبى كما اينكه در مشيخه فقيه ذكر كرده است، سندش صحيح است. آن جا دارد بر اينكه« فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَيَصْلُحُ الْمَكَانُ الَّذِي كَانَ حَشّاً زَمَانا» يك زمانى بود كه مكان مجمع غايط بود و مجمع عذره بود « أَنْ يُنَظَّفَ» تنظيف بشود « وَ يُتَّخَذَ مَسْجِداً ». او را مسجد قرار بدهند. ولو مسجد عام. « فَقَالَ نَعَمْ- إِذَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ مَا يُوَارِيهِ- فَإِنَّ ذَلِكَ يُنَظِّفُهُ وَ يُطَهِّرُهُ» آب نمىخواهد. همين كه كف آن مكان اگر خاكى ريختند البتّه بعد از جمع كردن آن عذرات ديگر يا بلكه قبل از جمعش هم خاكى ريختند كه آنها زير ماند ديگر نه رايحهاى از آنها مىرسد، نه اثرى از آنها ظاهر مىشود، خاك تميزى ريختند اين تطهير مىكند. اين تطهيرى كه هست، تطهير به معناى لغوى است. اين تطهير مىكند او را مثل اينكه مىگويند موقعى كه جيش وارد شد به يك قطعهاى از زمينى كه گرفت پاكسازى كردند آن جا را نه اينكه آب كشيدند آن جا را. اين جور نيست. آن تطهير به چه معنا است. اين هم همين جور است. يعنى اين است كه آنهايى كه منافى با مسجد بودن است، آنها ديگر از بين مىرود. «اذا القى عليه من التّراب ما يواريه فانّ ذلک ينظّفه و يطهّره». مىبينيد كه اين دلالت مىكند بر اينكه باطن مسجد اگر نجس بوده باشد بلكه عين النّجس در باطن مسجد بوده باشد اين عيبى ندارد. اشكالى ندارد
روايت چهارمى، روايت صحيحه عبد الله ابن سنان [4]است در آن باب. «و باسناد الشّيخ عن سعد ابن عبد الله عن ابى جعفر». ابى جعفر احمد ابن محمد ابن عيسى است. «عن ابيه» كه محمد ابن عيسى است «عن عبد الله ابن مغيرة عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَكَانِ يَكُونُ- حَشّاً زَمَاناً فَيُنَظَّفُ وَ يُتَّخَذُ مَسْجِداً- فَقَالَ أَلْقِ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ حَتَّى يَتَوَارَى». آن سطحى كه مجمع قاذورات بود، او پوشيده بشود. «فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَهِّرُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ». اين پاك مىكند. پس على هذا الاساس آن مقدارى كه در مسجد بودن معتبر است، اين است كه آن سطح ظاهرش پاك بوده باشد و اين مقدار هم گفتيم از حيطان (ديوار آن مقدارى كه معرض تماس با ثياب مصلّى و بدن المصّلى است، آنها بايد پاك بشود. اين معنا مرتكز) است. در اين شك و شبههاى نيست. اين ارتكاز متشرّعه است چون كه اين مكان معدّ براى صلاة است، بايد اينها پاك بوده باشد تا به ثياب المصلّى و به بدن المصلّى سرايت نكند. اين معنا از روايات اين مقدار استفاده مىشود. عمدهاش همين رواياتى است كه در اين اتّخاذ الكنيف مسجداً هست. اين را ما ملتزم مىشويم. و امّا آن تنجّسى كه موجب سرايت نيست. معرض سرايت به بدن مصلّى و ثياب مصلّى نيست. مثل اينكه سقفش متنجّس است يا در روى ديوار خونى است كه علامت گذاشتهاند هتك هم نباشد. مفروض اين است كه اتّخاذ الكنيف مسجداً هتك بر مسجد نيست. اين جور حساب كنيد. هتك بر مسلمين هم حساب نشود. بر مساجد المسلمين نشود. مفروض در صورت هتك بودن، آن حكم مستثى است كه هتكش جايز نيست. نه هتك هم نيست بلكه اين تعظيم خون شهدا است فرض بفرماييد. اينها استقامت در راه دين كردهاند. اين علامت او است. با منافقين و با ملاعين اينها مقابله كردهاند و استقامت كردهاند و جان دادهاند و طاغوت را سرنگون كردهاند، اين هم علامتش است. هيچ هتكى هم نيست. اين يك تكليفى بوده باشد كه واجب نفسى اين ديوار، اين سقف را بايد تطهير كرد، ما سابقاً كه طهارت را نوشتهايم، آنجا نوشتهايم كه اين حكم مبنى بر احتياط است. و الاّ به حسب الادلّه نمىشود اين را تمام كرد. روايات هم اينهايى بود كه گفتيم. عمده روايات هم همينها بود كه خدمت شما عرض شد. مرحوم همدانى، وسوسه بگويد يا هر چه بگويد ما از اين روايات بيشتر از اين معنا از من حيث المجموع نمىتوانيم استفاده كنيم. بدان جهت اين وجوب تطهير مسجد يعنى از نجاستى كه در معرض تعدّى به ثوب مصلّى و بدن مصلّى در آن جا نيست، تطهير مساجد از اين جور نجاسات فى ما اذا لم يكن آن تنجّس هتكاً، له اين مبنى بر احتياط است. و الاّ به حسب الادلّه تمام نيست.
سؤال؟ عرض مىكنم بر اينكه وجوب تطهير نفسى است. ولكن وجوب نفسى در اين مقدار است. در اين مقدارى كه در معرض تعدّى بوده باشد به ثياب و بدن مصلّى كه اين روايات هم مىگويد كه خاك بريز كه رويش پاك بشود اين مقدار استفاده مىشود كه آن سطح از مسجد كه در معرض اين است كه به بدن مصلّى و به ثوب مصلّى اصابت كند ان ما رطوبتٍ عارضةٍ فى تلك النّجاستى كه در مسجد هست آب ريختهاند، او به جهت اين كه بدن المصلّى و ثوب المصلّى رطوبت مسريه دارد بعضاً پاهايش تَر است و وارد مسجد مىشود اين مقدار استفاده مىشود كه بايد مسجد پاك بشود. و امّا بيشتر از اين مقدار را ما نه ارتكاز مىتوانيم استفاده بكنيم، و نه مىتوانيم از روايات استفاده كنيم.
اين كه به آيه مباركه تمسّك مىشود بعضاً آن آيه مباركهاى كه حكايت مىكند: «وَ عَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعَاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ» [5]و يك آيه ديگرمی فرمايد: «وَ إِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقَائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ» [6] بر اين تطهير كه در دو آيه مباركه است اشكال شده است كه اين به معناى لغوى است نه به معناى ازاله قذارت شرعى است. در زمان حضرت ابراهيم كه اين كه طهر بيتى مثل آن پاكسازى كه گفتم به همان معنا است. و الاّ آن زمان اين قذارات شرعيه اعتبار نشده بود. اين تطهير مراد همان معناى لغوى است. غايت الامر از قذارات عرفيه. آنهايى كه عرفاً قذر است. مزاحم است با عبادت مردم آن جا. با طواف كردنشان، با نماز خواندنشان آن قذارات را از آن جا رفع كنيد. اين را به ابراهيم (ع) تكليف كرديم. كلام ما در او نيست. كلاما در اين قذارات شرعيه است كه مسجد متنجّس شد بايد تطهير كرد. اين دليلش چيست؟ ربّما اوقات ممكن است به ذهن بعضى از شما هم پريده باشد كه خوب عيبى ندارد. در زمان نزول آيات آن طهّر بيتي للعاكفين، آن مراد تطهير از قذارات عرفيه بود. وقتى كه شارع اين قذارت را بر دم يا بر رطوبت الكلب يا بر بول يا بر غايط و بر منى اعتبار كرد، خوب آن آيه مباركه اينها را هم مىگيرد. چون كه شارع اينها را يعتبر قذراً. آن حكم چه جورى كه شارع خمر عرفى را حرام مىكند بعد از اينكه مىفرمايد الفقّاع خمرٌ آن حكمى كه روى خمر عرفى است، روى فقّاع هم مىآيد. اين جا هم وجوب الازاله ولو از آن قضارات عرفيه بود الاّ انّه بعد از اينكه شارع اين قضارات را اعتبار كرد، تطهير از اينها هم حكمش مىآيد. منتهى تطهير از اين قضارات به واسطه غسل مىشود. آن قضارات عرفيه اين است كه انسان زبالهاى را كه ريختهاند آن جا، آنها را جمع كند و بيندازد بيرون. ديگر شستن نمىخواهد. ولكن ازاله و تطهير در اين قضارات شرعيه به اين نحو مىشود كه اين منافاتى ندارد كه طهّر به معناى لغوى باشد و قضار از قضارات عرفيه مراد بوده باشد مع ذلک حكمش شامل اين جا هم بشود. مثل مسأله الفقّاع خمرٌ. اين ممكن است به ذهن بعضىها آمده باشد كه اگر آمده باشد بايد رد كند. اين حرف، حرف صحيحى نيست. چون كه آن وجوب نفسيه براى تطهير در قضارات عرفيه ما ملتزم نيستيم. اگر واجب بود براى ابراهيم واجب بود. به مسجد زباله ريختهاند و زبالهها جمع شده است و حصيرهايش خاك گرفته است. فعلاً هم كسى آن جا نماز نمىخواند. چون كه متروكه است. مردم كوچ كردهاند ولكن مسجد است. بر ما واجب بوده باشد كه برويم آن خاشاك را از آن جا جمع كنيم، كنز كنيم، جمع كنيم و بيرون بريزيم كسى نگفته است اين واجب است. مستحب است. ولكن يكى از واجبات نيست. وقتى كه يكى از واجبات نشد، پس حكم در اصلى كه قضارت عرفيه است، حكم، حكم لزومى نيست. اگر لزومى هم باشد براى ابراهيم و اسماعيل حكم لزومى بود. و ما نه ابراهيم هستيم، نه اسماعيل. بدان جهت آن حكمى كه هست، آن حكم نيست. چون كه آن حكم در قضارات عرفيه حكم لزومى نيست بدان جهت نمىتوانيم بگوييم كه آن حكم تعدّى مىكند به قضارات شرعيه هم بعد اعتبارها. چون كه شارع اينها را هم قضر اعتبار مىكند. بر طبق عرف. اين فرق است ما بين ما نحن فيه و ما بين مسأله تحريم الخمر ثمّ اعتبار فقّاع خمرا اگر كسى گفت، آن جا تعدّى مىشود الفقّاع خمرٌ، حكم روى خمر عرفى رفته است ابتداعاً، بعد تعدّى مىشود اين جا هم مثل آن جا است اين جواب صحيح دندان شكنى است براى كسى كه اين جور حرف را جرأت كند و بگويد كه حكم در اصل ثابت نيست آن حكم لزومى تا در ما نحن فيه تعدّى به اين جا بكنيم. آن حكم اگر لزومى است، راجع به ابراهيم و اسماعيل است. اگر استحبابى است، كلام ما در استحباب نيست. كلام در وجوب است. سؤال؟ ما تا حال اينها را كه گفتيم در اينها اگر مطلبى داريد بفرماييد. سؤال؟ اينهايى كه ما گفتيم به مقتضاى اينها كه اشكال ندارد. آن قدرى كه ما جلو مىرويم شما مطالبى در آنها داريد بفرماييد. كه نداريد. و امّا آنى كه هنوز نرسيدهايم، او طلب شما است. آن جا هم حرفى هست. هذا كلّه و لذا ما كتبنا در سابق كه اين حكم وجوب الازالة عن النّجاسات فى ما لم يُعدّ تنجّس المسجد هتكاً وجوب الازاله مبنى بر احتياط است. در غير كف و آن جدرانى كه آنها در معرض مماسه با ثياب المصلّى و هكذا با بدن مصلّى هستند. اين يك وجوب نفسى است. نمىگوييم وجوب غيرى است. وجوب نفسى است اين. ولكن در اين مورد اين مقدار را مىتوانيم بگوييم.
سؤال؟ مىگويند آن شخص معذور است. ما از كجا بگوييم؟ وحى كه بر ما نمىشود. ادلّهاى كه در يد ما است، همينها است. عرض مىكنم بر اينكه اين معنا در ما نحن فيه كه هست، به اين مقدار گفته مىشود. بعد صاحب العروه يك چيزى مىفرمايد كه آن را هم عرض كنم. ايشان مىفرمايد بر اينكه وجوب الازاله، وجوبش فورى است. فوريّت دارد عرفاً. در آن اوّل ازمنه امكانى كه هست، اوّل ازمنه امكانى بايد ازاله بشود. دليل اين معنا ظاهر است اگر وجوب الازاله هست كه هست فى الجملهاش وجوبش، وجوب فورى است. چون كه اين وجوبى كه هست، بر مكلّف خاصّ متوجّه نيست. خواهيم گفت كه اين وجوب، وجوب كفايى است. منتهى با يك توضيح ديگر. چون كه شارع خواسته است از جميع المكلّفين خطاب به كسى متوجّه نيست. كه اين تنجّس را از اين مسجد رفع كند. هر كسى كه قادر است و متمكّن است، اين تكليف بر او متوجّه است. قهراً چون كه غرض طهارت اين مسجد است، وجوب، وجوب كفايى مىشود و به فعل كلّ واحدٍ حاصل مىشود. هر كسى كه اقدام كرد، وجوب، وجوب كفايى مىشود. وجوب عينى نيست كه فعل هر مكلّف يك ملاك خاصّى دارد و فعل مكلّف آخر ملاك ديگر دارد. آن جور نيست كه نتيجه وجوب عينى بشود. غرض طهارت اين مسجد است و اين به فعل حاصل مىشود. اين را مىدانيم كه موجب اين حكم اين است كه چون كه اين مكان، مكانى است معدّ للصلاة و قداست دارد و از بيوت الله است، روى اين اساس شارع واجب كرده است كه از تنجّس و از او ازاله پيدا بشود. روى اين معنا است. اين معنا در هر زمان موجود است. در زمان اوّل موجود است. روى اين حساب بايد ازاله بشود، در اوّل ازمنه امكان عرفى كه عرفاً اوّل ازمنه امكان است و به تعبير آخر به قول مرحوم حاج آقا رضاى همدانى اين جور نيست كه شارع از ما بخواهد، از مكلّف ولو در آخر عمرت كه پيرمرد شدى ديگر بعد از شصت سال بيا اين نجس را ازاله كن كه صرف الوجود در طول عمر شخص از هر مكلّف مطلوب بشود. يا به هر مكلّفى خطاب بشود كه ولو در طول عمرت اين نجاست را از اين مسجد ازاله بكن. ما دامى كه كس ديگر ازاله نكرده است. چون كه وجوب، وجوب كفايى است. به آن مكلّف ديگر هم بگويد كه ولو تا آخر عمرت چون كه اگر فوريّت نباشد بايد يا اين جور بشود، تراخى بشود ولو در آخر عمرت اين كار را بكنى. مثل وجوب الوصيّتى كه گفتهاند بعضى از فقها كه ولو در آخر عمرش بايد اين وصيّت را بكند. يا اين جور است، خوب اينكه قطعاً نيست و مناسبت ندارد با قداست محل و حكمت الحكم. وقتى كه اين جور شد اگر بگوييم كه تأخيرش جايز است الى زمانٍ، يك سال، دو سال، يك ماه، يك روز، دو روز اين حد مىخواهد. تحديد مىخواهد كه شارع بايد تحديد كند ديگر. خوب اين تحديد هم كه نيست فرض اين است. خوب، قهراً چه مىشود؟ متعيّن مىشود فورى. وقتى كه تراخى و تحديد نشد، اين اختصاص به ما نحن فيه ندارد. فقيه خواهيد شد. در هر واجبى كه ملاحظه كرديد و ديديد تراخى آن جا معنا ندارد. اگر ملتزم بشويد كه فورى است در ما نحن فيه هم همين است. بدان جهت ازاله نجاست از مساجد مىشود فورى. اين جاى اشكال نيست. انّما الكلام در فرمايشاتى است كه بعد از اين مرحوم صاحب العروه ذكر مىفرمايد.
ايشان مىفرمايد، چه جورى كه ازاله نجاست از مساجد واجب است و گفتيم وجوبش هم فورى است تنجيس مساجد هم حرام است. كسى بخواهد مساجد را تنجيس بكند، اين تنجيسش حرام است. پشت سر اين مىگويد وقتى كه تنجيس حرام شد و كذلک حرام است ادخال عين النّجاست فيها، عين نجاستى كه هست، عين نجاست موجب تنجيس مسجد نمىشود. و الاّ تنجيس المساجد مىشود. تنجيس مسجد نمىشود. ادخال عين النّجاست فى المسجد مىشود. مىگويد اين هم حرام است مع عدم تنجيس المساجد در صورتى كه اين ادخال هتك بشود. بعد مىفرمايد، مطلقا. ولو هتك هم نباشد. ادخال عين النّجاست بر مسجد حرام است ولو موجب هتك هم نباشد. بعد مىفرمايد و كذا لا يجوز ادخال المتنجّس. متنجّس دو جور است. يك متنجّسى است كه خودش متنجّس است و لكن حامل عين النّجاست است مثل دستمال خونى كه متنجّس است ولكن عين نجس را هم حامل است. اين داخل فرض اوّل است. و كذا لا يجوز ادخال عين النجاسة چون كه عين النجاسة داخل مىشود. خون عين النّجاست است. اين در صورتى كه ملتزم هتك بشود حرام است. بل مطلقا حرام است. قسم ثانى از متنجّس اين است كه حامل عين النّجس نيست. آن دستمالى كه آب نجس خورده بود و خشك شده است يا خشك نشده است. يك كمى هم گذشته است و در دستش هست. مىآيد مسجد موجب تنجس مسجد هم نمىشود. فرض در اين است. فقط متنجّس را داخل مىكند. كه عين النّجس نيست. مىگويد ولكن ادخال المتنجّس عيبى ندارد. ما لم يكن هتكاً. مادامى كه هتك نبوده باشد. يعنى اگر هتك بوده باشد، ادخال متنجّس هم كه حامل عين النّجس نيست او هم حرام مىشود. پس تنجيس حرام، ادخال عين النجاسة حرام كه موجب تنجيس مسجد نمىشود. سواءٌ كان ادخاله هتكاً او لم يكن. و امّا متنجّسى كه حامل عين النّجس نيست ادخال او جايز است الاّ اذا كان ادخالش هتك بشود. اين سه حكم مىشود ديگر. تنجيس مسجد، ادخال النّجس، ادخال المتنجّس. سه مسأله مىشود. سه فرض مىشود. امّا فرض اوّل كه تنجيس مسجد حرام است، مىخواهم يك قاعدهاى بگويم كه يادتان باشد اين قاعده. بسا اوقات ما بين وجوب فعلى و ترخيص در فعل آخر به نظر عرف تنافى پيدا مىشود. كه يعنى دو تا فعلى هست كه عرفاً ما بين ايجاب يكى و ترخيص ديگرى، اين تنافى است. ممكن نيست كه شارع يكى را واجب بكند، اين فعل را واجب بكند و آن يكى را در او ترخيص بدهد. ترخيص اعم است. استحباب اباحه ايجاب. كه حكمى كه در او ترخيص در اتيان است كه مىتوانى آن فعل آخر را هم اتيان بكنى، چه به نحو الوجوب، چه به نحو استحباب، چه به نحو كراهت يا اباحه به معنا الخاص، ما بين اصل ثبوت اذن در فعل آخر و ما بين ايجاب اين فعل تنافى است. در اين جا اگر دليلى دلالت كرد كه اين فعل واجب است، اين به ملازمة عرفيه دليل مىشود كه آن فعل ديگر حرام است. مثل چه؟ مثل اينكه شارع فرموده است بر اينكه مردهها را دفن كنيد. ميّت مسلم را واجب است دفن كردن. ما دفن كرديم و خاك كرديم خوب تمام شد ديگر. ولكن كسى مىآيد نبش مىكند. قبر را باز مىكند كه ببيند اين ميّت چه جور شد. عاقبت امر زير خاك ديشب چه گذشت بر اين. اين چه جور است؟ مىگويند، حرام است. چرا؟ براى اينكه عرفاً ما بين ايجاب الدّفن و ترخيص فى النّبش ما بين اينها منافات است. ترخيص، ولو ترخيص ايجابى باشد. بگويد واجب است دفن كنيد بعد واجب است نبش كنيد. اين نمىشود. يا فرض بفرماييد بر اينكه بگويد واجب است دفن كنى بعد مىخواهى نبش كنى. اين نمىشود. ما بين اين دو تا فعل، ما بين ايجاب اين فعل و عدم منع از فعل آخر تفكيك ممكن نيست به نظر عرف. اين جا دليل بر ايجاب آن فعل، دليل بر تحريم ديگرى است. مثلاً شارع مىگويد يك مؤمنى را مىبينى كه در معرض تلف است، واجب است او را نجات بدهى. از اين فهميده مىشود كه وقتى كه نجات نفس محترم از هلاكت واجب شد، معلوم مىشود كه ايقاع نفس محترم در هلاكت هم جايز نيست. چون كه ما بين اين دو تا ملازمه عرفيه است. نمىشود ما بين ايجاب اين فعل و المنع الفعل الآخر به نظر العرف تفكيك كرد. يعنى در آن صورتى كه دفن واجب است، گفت دفن واجب است. ولكن مىخواهى نبش بكن. واجب است نجات بدهى از هلاكت. بعد يك لگذ بزن بيفتد بميرد. اين عيبى ندارد. اينها نمىشود. اين جا هم همين جور است. شارع وقتى كه گفت مسجد را بايد تطهير كرد از اين فهميده مىشود كه تنجيس نمىشود كرد. اين از آن موارد است كه آن قاعده منطبق مىشود. ملازمه عرفيه است وقتى كه شارع گفت مسجد را بايد تطهير كرد، به ملازمه عرفيه فهميده مىشود كه شارع در تنجيش ترخيص نمىتواند بدهد. بدان جهت تنجيسش هم حرام مىشود. روى اين حساب اين ملازمه عرفيه دليل است. دليل بر احد المتلازمين، دليل بر ديگرى است. ايجاب اين ازاله ملازمه دارد با حرمت التّنجيس. وقتى كه ازاله واجب شد، دليل به او اقامه كرديم، اين دليل بر حرمت التّنجيس هم مىشود. اين مسأله اولى. هيچ جاى شكّ و شبهه نيست.
امّا مسأله ثانيه مسأله ادخال عين النّجس است. كه جماعتى گفتهاند اين جايز نيست. مدركشان آن آيه شريفه است كه ايشان تلاوت كرد. «انّما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا. اينها چون كه نجس هستند مشركين به مسجد داخل نشوند. خوب ملاك حكم را خود خداوند سبحانه بيان فرموده است. چون كه مشركين نجس هستند. پس نمىتواند وارد مسجد بشود. معنايش اين است كه نگذاريد ديگر. ممانعت كنيد. وقتى كه كسى عين نجس را مىآورد به مسجد بر من ممانعت واجب شد، نتيجه چه مىشود؟ اين است كه خودم هم نمىتوانم عين نجس را وارد كنم. ادخال كنم. اين نتيجهاش اين است. باز صغري از آن صغريات آن كبرى است. وقتى كه كسى كه مشرك است وارد مسجد مىشود بر من ممانعت واجب شد كه اين عين النّجس داخل مسجد نشود، خوب آن وقت نتيجتاً بر اينكه خودم هم نمىتوانم عين نجس را داخل كنم. اين جور استدلال كردهاند بر اين آيه مباركه. ولكن اين يك محذورى دارد. محذورش را بگويم تأمّل بكنيد. علاجش را فكر كنيد ببينيد اين استدلال كجايش خدشه دارد. و اين كه مىگويم چه جور مىشود. چه جور نقض مىشود. در روايات امر شده است بر اينكه زن مستحاضه وقتى كه ديگر آن غسلش را كرد، جلويش را بست مستحاضه قليله باشد يا كثيره باشد يا متوسّطه بوده باشد مىتواند لا بعث كه داخل مسجد بشود. خوب اين زن مستحاضه كه داخل مسجد مىشود، با خودش چه مىآورد. با خودش عين النجاسة مىآورد ديگر. گفتيم اين متنجّسى است كه حامل عين النّجاست است. روايات دلالت كرده است. اينهايى كه دارد بر اينكه ارتكاز مسلمين يعنى سيره مسلمين بود كه به مساجد جمع مىشدند، سبيان آنها، يا فرزندان پسرىاش، بلكه دخترىاش هم مىآمدند به مسجد. اينها مىآمدند با آبائشان با برادرانشان مىآمدند ديگر. روى اين اساس هم در روايات نهى شده است كه صبيان را خيلى جمع به مساجد نكنيد. ولكن بر اينكه اينها مىآمدند. حكم، حكم استحبابى است. حكم لزومى نيست كه. صبيان مىآمدند مثل الان. اين صبيان كه اينها استجحان نمىكند. اين صبيان غير عرب استنكاف نمىكند. سبيان بچّه مانده. آن عربها كه آن زمان. بلكه عرض مىكنم. اين را بدانيد آنها نوعاً متنجّس هستند آن صبيان. چون كه خودشان مىروند قضا حاجت مىكنند. بدان جهت در خانهها و اينها غذاهاى آنها را جدا مىگذارند. آنهايى كه متدينين هستند، كه ظرفهايشان جدا است كه غذا بخورند بعد آب بكشند. انشاء الله خواهد آمد در مسأله خوراندن طعام متنجّس بر صبيان. آنها همين جور صبيان مىآمدند به مساجد هم مىآمدند و عين النّجس را هم به مساجد وارد مىكنند. اين مساجد مىآمدند آن دعواهايى بود در آن دعواها شهدايى بود، جرحها بود، خوب شاهد مىآمدند به مسجد نماز مىخواندند. آن مجروح بدنش خون دارد. جراحت دارد. صاحب دوامل بود. مىآمدند. من ديگر دمل دارم. نمىتوانم به مسجد بيايم. ادخال عين النّجاست مىشود. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هذَا» [7] اين جور كه نبود. خوب اگر كسى ملتزم بشود بر اينكه عين النّجاست را نمىشود داخل مسجد كرد. مطلقا ولو لم يكن هتك هم مثل اين سيّد يزدى خدا رحمتش كند فتوا بدهد، خوب اينها چه جور بيايند به مسجد؟ اينها چه جور وارد مىشوند؟ تامّل بفرماييد ببينيم كجا مىرسند.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص84.
[2] لكن معروفيّة الحكم لدى الأصحاب و انعقاد إجماعهم عليه رافعة لمثل هذه الخدشات، كما أنّ دلالة الرواية على معروفيّة الحكم في عصر الأئمّة عليهم السّلام، و كون نجاسة المساجد- و لو لم تكن بفعل المكلّف- لديهم من المحظورات التي اهتمّ الشارع بإزالتها توجب شدّة الوثوق بكون ما انعقد عليه إجماع الأصحاب هو الحكم الواقعي الذي وصل إليهم من صدر الشريعة.... و يمكن الاستشهاد له أيضا: بالأخبار المستفيضة الدالّة على جواز اتّخاذ الكنيف مسجدا بعد تنظيفه أو طمّه؛ آقار ضا همدانی، مصباح الفقيه، (قم، مؤسسة الجعفرية و مؤسسة النشر الاسلامی، چ1، ت1416ق)، ج8، ص52 و 53.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَيَصْلُحُ الْمَكَانُ الَّذِي كَانَ حَشّاً زَمَاناً أَنْ يُنَظَّفَ وَ يُتَّخَذَ مَسْجِداً فَقَالَ نَعَمْ- إِذَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ مَا يُوَارِيهِ- فَإِنَّ ذَلِكَ يُنَظِّفُهُ وَ يُطَهِّرُهُ؛ ؛.؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج5، ص209.
[4] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ (عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ) عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمَكَانِ يَكُونُ- حَشّاً زَمَاناً فَيُنَظَّفُ وَ يُتَّخَذُ مَسْجِداً- فَقَالَ أَلْقِ عَلَيْهِ مِنَ التُّرَابِ حَتَّى يَتَوَارَى- فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَهِّرُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج5، ص210.
[5] سوره بقره(2)، آيه 125.
[6] سوره حج(22)، آيه 26.
[7] سوره توبه(9)، آيه 28.